سه شنبه|05 بهمن 1395|25 ربیع الثانی 1438|24 January 2017
زمان انتشار: 1395/03/30 - 08:08 |

داستان جاذبه امام رضا كيلومترها آن سوتر براي يك طلبه وهابي

جاذبه اي كه دافعه كينه ها شد

سالها در مدينه و بَقيع، كينه اهل بيت پيامبر(ص) و شيعيان را در جان خود كاشته بود و در يك شب جاذبه امام رضا(عليه السلام) دافعه كينه هايش مي شود.
به گزارش خبرنگار پايگاه اطلاع رساني حج، بعد از پايان تحصيلات ديني در يكي از مدارس وهابيت، يكي از اساتيد وهابي او را به بخش امر به معروف و نهي از منكر مسجد النبي معرفي مي كند، تا به ارشاد زائران بپردازد؛ جواني كه چندين سال در مدارس ديني عربستان، معارف ديني را با رنگ و لعاب وهابيت آموخته است؛ چه جايي بهتر از مدينه تا شيعيان را از گمراهي و شرك نجات دهد!
مسجد النبي و بعدها بقيع فرصتي بود تا او و ديگر همكارانش كه عمدتا از مدارس ديني وهابي فارغ التحصيل شده بودند، به هدايت شيعيان بپردازند، در زمان تحصيل آموزش زبان فارسي جزئي از دروس او بود و حال براي خدمت به دين پيامبر(ص) البته از نوع وهابي آن زبان فارسي خيلي به او كمك مي كرد.

امر به معروف در بقيع با كتاب ابن تيميه!

كتابخانه شخصي اش ويتريني از كتاب هاي مختلف «ابن تيميه» و ديگر علماي وهابي است؛ «منهاج السنه» ابن تيميه را اصلا كنار قرآن قرار مي داد و معتقد بود، شيعيان بايد يك بار اين كتاب را بخوانند تا از اعمال شرك آميزشان دست بردارند. در بقيع هر روز جملاتي از اين كتاب را براي شيعيان و حتي اهل سنت مي خواند؛ اما عكس العمل آنها لبخند يا بي تفاوتي بود؛ گاه برخي از زائران بقيع رواياتي از پيامبر(ص) در مدح اهل بيت (عليهم السلام) براي او مي خواندند تا به اين طلبه وهابي يادآوري كنند كه ادعاي دوستي با پيامبر(ص) بدون دوستي با اهل بيت ايشان بيراهه رفتن است.

راز هداياي شيعيان در بقيع به طلبه وهابي

هيچ گاه سعي نكرد، كتابي درباره اهل بيت(عليهم السلام) مطالعه كند، اما روزي هم نبود كه در بقيع يك روايت از سوي زائران به او هديه نشود؛ هرچه روايت درباره مناقب آنها مي دانست، هديه زائران بقيع به او بود، گاه به خود مي گفت، امامان اين شيعيان چه سخنان حكمت آميزي دارند، اما هيچ گاه به خود اجازه نداده بود كه كمي بيشتر بينديشد، يكي از روزها به نوجواني كه در بقيع مديحه سرايي مي كرد، با تندي رفتار كرده بود و او در جواب روايتي از امام حسن(ع) به او هديه مي دهد و با خوشرويي مي گويد: «قال الامام الحسن(ع):إِنْ‏ أَحْسَنَ‏ الْحَسَنِ‏ الْخُلُقُ‏ الْحَسَنُ.» فراوان از اين احاديث به او هديه شده بود.
او و ديگر همكارانش عاشق مجادله بودند، البته جدالي كه فقط يك طرفه باشد و شيعيان به سخنان آنها گوش دهند؛ اگر فردي پيدا مي شد كه به صورت علمي از تشيع دفاع كند، بر نمي تافتند و با توهين او را به شرطه ها معرفي مي كردند.

آن روز بقيع، صحنه جنگهاي صليبي را براي زائران تداعي كرد

هر انساني براي خود نقطه عطفي در زندگي دارد و براي او اين فصل تازه از زندگي چند سال پيش، روز شهادت امام رضا(ع) و در بقيع رخ داد؛ هميشه در اعياد و شهادت ائمه (عليهم السلام) هيئت امر به معروف وهابيت تلاش بيشتري مي كند تا بقيع را براي شيعيان و دوستداران اهل بيت (عليهم السلام) ناآرام كند. آن روز او و چند نفر ديگر از همكارانش از همان ابتداي صبح با مردمي كه آنجا براي تسليت عزاي امام رضا (عليه السلام) به ائمه بقيع حاضر شده بودند، رفتار غير اسلامي و حتي غير انساني داشتند؛ شرطه ها هم با ايما و اشاره آنها، برخي از زائران بقيع را بازداشت يا از بقيع اخراج مي كردند؛ توهين به عقايد تشيع از سوي آنها، بقيع را به صحنه جنگ هاي صليبي البته از نوع اعتقادي آن تبديل كرده بود؛ جنگي يك طرفه با سلاح تكفير، تحقير، دشنام، توهين به مهدويت، توهين به عقايد شيعيان و بازداشت زائران بقيع و ضيوف الرحمان.

نيتي در كنار حرم پيامبر(ص) براي مقابله با شيعيان

هيچ گاه يادش نمي رود؛ براي آنكه داشته هاي ديني خود را به رخ زائران بقيع بكشاند، با پيرمردي كه براي چند زائر از كرامات ائمه (عليهم السلام)سخن مي گفت، شروع به مجادله و وقتي احساس كرد، در حلقه چند نفره شيعيان و حتي اهل سنت در برابر آن پيرمرد كم آورده است؛ كينه خود را در دستهايش انتقال داد و به صورت او سيلي نواخت؛ پيرمرد در حالي كه ديگران را آرام مي كرد؛ كتابي را كه در دست داشت، به او داد و گفت: «از همين لحظه امام رضا تو را طلبيده است؛ اين كتاب هم هديه من به تو باشد، اما بدان اگر با اهل بيت(ع) دشمن باشي، اگر در مقام ابراهيم هم نماز بخواني، نمازت تو را از خدا دورتر مي كند.»
در حالي كه از پيرمرد دور مي شد، نگاهي به كتاب انداخت، «منتخبي از احاديث امام رضا(ع)»، در دل مي گويد، اين گمراهان با اين كتابها گمراه تر مي شوند. آن كتاب را پذيرفت اما نه براي هدايت بلكه براي نقشه اي شيطاني.
در طول سالهاي گذشته بسياري از اين ادعيه و حتي كتابهايي كه زائران ايراني و غير ايراني به او داده بودند را در يكي از اتاق هاي خانه خود نگهداري مي كرد تا روزي همه آنها را آتش بزند؛ در كنار قبر پيامبر(ص) اين نيت را بر زبان آورده بود تا تقرب بيشتري به خدا پيدا كند.
رفتارش با آن پيرمرد موجب شد كه كمي عذاب وجدان در دل احساس كند؛ شايد اين عذاب وجدان آن نقطه عطف را در زندگيش ايجاد كرد؛ به خود تسكين مي دهد كه براي نجات امت پيامبر(ص) از شرك اينجا هستي، اما نسبت به آن رفتار نادرست با پيرمرد احساس خوبي نداشت.
گوشه اي از بقيع مي نشيند، انگار حس امر به معروف ندارد؛ افتخارات اين چند سال را در ذهنش مرور مي كند، مهمترين آنها افتخار شركت در مراسمي با حضور ملك عبدالله(خادم حرمين شريفين) است و نيز افتخار هم كلام شدن با برخي از شيوخ وهابي.
شيوخ وهابي و مخصوصا ابن تيميه براي او الگوي يك مسلمان تمام معنا بودند، در همين مسجد النبي حافظ قرآن شد، در اين مكان مقدس نيت كرد، به اسلام ياري برساند؛ احساس مي كرد، شيعيان با عقايد شرك آلود خود بر زائران مسجد النبي تأثير منفي مي گذارند؛ مي پنداشت كه بايد با شيعيان جدال كند و آنها را به اسلام حقيقي سوق دهد!

ماجراي قلم پيامبر

شب كه به خانه رسيد، كتاب پيرمرد را هم در ميان ديگر كتابهايي كه از زائران بقيع گرفته بود، مي اندازد. يك جزء قرآن مي خواند و در كنارش چند صفحه هم از كتاب منهاج السنه، بعد به رختخواب مي رود... عقربه هاي ساعت دو نصف شب را نشان مي دهد. با صدايي بلند از خواب بيدار مي شود... زبانش بند آمده و حتي نمي تواند برخيزد و آبي به سر و صورت خود بزند. دقايقي مي گذرد، كمي آرام تر مي شود و دوباره آن خواب را در ذهنش مرور مي كند... مرد نوراني در حالي كه قلمي را از پيامبر(ص) در دست دارد اين جمله را مي نويسد: «كَلِمَةُ إلاَ اِله اِلاَّ اللّهُ حِصْنِيِ فَمَنْ قَالَ لااِلهَ اِلاَّ اللّهُ‌ دَخَلَ فِي حِصْنِي وَمَنْ دَخَلَ فِي حِصْنِي اَمِنَ مِنْ عَذَابِي... بِشَرْطِهَا وَشُروُطِهَا وَاَنَا مِنْ شُرُوطِهَا.» قلم را به دست او مي دهد تا آن جمله را بنويسد، همين كه قلم را به دست مي گيرد، نوشته محو مي شود و لحظه اي بعد از خواب بيدار مي شود.
همه توان خود را جمع مي كند تا از بستر برخيزد؛ مثل آنكه به او الهام شده باشد، به سوي اتاقي مي رود كه مملو از كتابهاي زائران بقيع است، از ميان صدها كتاب و كتابچه، فقط يك كتاب را جست و جو مي كند«منتخبي از احاديث امام رضا(ع)»، اولين صفحه را ورق مي زند، آن نوشته اي كه مرد نوراني با قلم پيامبر(ص) نوشته بود، اولين حديث اين كتاب است.

كتاب خانه اي مملو از دعا

نيرويي او را در اتاق نگه مي دارد تا نگاهي به اين كتابها بيندازد... اكنون سه ساعت است كه آنجا نشسته و دعاي كميل و دعاي جوشن كبير را خوانده است. با مطالعه اين چند دعا دنيا زير پايش مي لرزد و گمشده خود را در آموزه هاي اهل بيت(عليهم السلام) مي يابد. اشكها خطي را بر گونه هايش ايجاد كرده است. سالها اين كتابها در چند قدمي اش بود اما هيچ گاه شجاعت آن را نداشت كه اين دعاها را بخواند. هميشه به كتاب خانه شخصي خود كه روبروي آن اتاق قرار داشت، مراجعه مي كرد و روزي نبود كه جملاتي از كتابهاي ابن تيميه نخواند، دو كار را هرگز ترك نكرده بود، يكي قرائت قرآن و ديگري مطالعه كتابهاي ابن تيميه.
آن كتاب ها از ديد او سرنوشتشان سوختن بود، اما اكنون مرهمي بر دل سوخته طلبه وهابي شده اند.

تقديري كه او را زائر بقيع كرد

صبح روز شهادت امام رضا(عليه السلام) در اوج ذلت بود و اكنون عنايت امام رضا موجب شد تا شب زنده داريش با دعاهاي ائمه(ع) به نماز صبح وصل شود. تصميم ديگري مي گيرد. چند كتاب دعا را از اتاق انتخاب مي كند، به سمت بقيع مي رود، در پشت ديوار بقيع نماز صبح را مي خواند و در قسمت شرقي بقيع رو به سوي ائمه مدفون در بقيع كرده و در حالي كه اشك مي ريزد، دعاها را زمزمه مي كند. بارها زنان و مرداني كه در كنار ديوارهاي بقيع با خدا خلوت داشتند را به ديده تحقير نگاه كرده بود و آنها را متهم به شرك مي كرد و حال خود يكي از زائران بقيع شده است.
بايد سريعتر از آنجا مي رفت، چون اگر دوستانش او را با اين وضعيت مي ديدند، برايش گران تمام مي شد. نمي دانست كجا برود. بي هدف در خيابان هاي مدينه قدم مي زد؛ دلش مي خواست الان به جاي اين سرگرداني در حرم امام رضا(ع) باشد، يك بار ديگر سخن پيرمرد را به ياد آورد« از همين لحظه امام رضا تو را طلبيده است...»

نقطه عطف در زندگي طلبه وهابي

به مسجد النبي مي رود تا از نبي اسلام(ص) بخواهد او را ببخشد، در فاصله چند متري ضريح مي ايستد و با پيامبر سخن مي گويد؛ اشكها چشمانش را شست و شو داده است؛ سعي مي كند، كمتر اشك بريزد، زيرا اگر گريه كند، ديگر به راحتي نمي تواند خود را آرام كند و فقط كافي است كه يكي از دوربينها روي او زوم كند؛ از مرگ و زنداني شدن ترسي ندارد، فقط مي خواهد خود را زودتر به حرم امام رضا (عليه السلام) برساند.
روز بعد با اولين پرواز راهي حرم امام رضا (عليه السلام) مي شود؛ هر چند از سالها رفتار خود خجل است اما مشتاقانه و با دل و جان پاي در حرم مي گذارد. هر قدم كه بر مي دارد، قلبش بيشتر مي تپد، با بغضي در گلو خود را به چند متري ضريح مي رساند، خوشحال است كه اينجا هرچه بخواهد مي تواند گريه كند؛ گريه اش آن قدر بلند است كه چند نفر از زائران اطراف او از اين صحنه گريه شان مي گيرد؛ هرچند نمي دانند در دل او چه غوغايي است.
آمده است تا امام رضا (عليه السلام) از خدا بخواهد از گناهانش درگذرد، چون زائرانش را در اين سالها به اسم امر به معروف و نهي از منكر آزرده بود.
غرق در راز و نياز است كه صدايي مي شنود«معجزه، معجزه شده!» در چند متري او جمعيت زيادي دور يك دختر فلج كه اكنون با پاي خود راه مي رود، حلقه زده اند، صلوات مي فرستند. اصلا تعجب نمي كند، هدايت او هم معجزه اي از امام رضا(عليه السلام) بود؛ سالها كينه اهل بيت پيامبر و شيعيان را در جان خود كاشته بود و در يك شب جاذبه امام رضا(عليه السلام) دافعه كينه هايش مي شود.

تصميم سرنوشت ساز


سه روز در مشهد مي ماند؛ تصميم گرفته است كه براي شيعيان اهل بيت (عليهم السلام) قدمي بردارد، كار كردن در مدينه خطرات فراواني دارد، لذا سامرا را انتخاب مي كند، آنجا هم امامين عسكريين غريب هستند و تكفيريها در شهر سامرا لانه كرده اند؛ مخصوصا افكار نادرستشان را خوب مي شناسد، از امام رضا (عليهم السلام) براي اين هدف ياري مي طلبد.
چند روز بعد به عراق مي رود و در يكي از مدارس علميه كربلا شروع به يادگيري مباني ديني مذهب تشيع مي كند؛ هرچند مثل يك طلبه تازه كار است اما اين امتياز را دارد كه با مباني وهابيت كاملا آشنا است و مي تواند به راحتي عقايد آنها را به نقد بكشاند.
قرار بود در كربلا مدت كوتاهي بماند، اما سه سال آن خاك معنوي او را كربلا نشين كرد. با بهره گيري از آموزه هاي ائمه (عليهم السلام) به سامرا مي رود. شهر بوي نفاق مي دهد؛ اينجا هرچند تكفيريها حضور فيزيكي ندارند اما عقايدشان را در شهر منتشر كرده اند و او در اين شهر مي ماند تا از عقايد تشيع دفاع كند. در مساجد گوناگون به نقد مكتب وهابيت و افكار انحرافي تكفيريها مي پردازد؛ از جانب برخي افراد، تهديد مي شود، دشنام مي خورد، اما آنچنان زيبا عقايد ابن تيميه را به نقد مي كشاند كه در برخي مساجد سامرا جوانان فراواني را جذب مي كند.

امروز عصر نيمه شعبان سال 95، «عبدالله عادل» در صحن انقلاب حرم رضوي در حالي كه هشتمين بار است كه زائر امام رضا (عليه السلام) شده، با امام خداحافظي مي كند. خوشحال است كه يك بار ديگر زنده است تا به حرم امام رضا (عليه السلام) مشرف شود. او چند ماهي مي شود كه لباس رزم به تن كرده است و با تكفيريها مي جنگد، نيت كرده هر چند ماه يك بار به حرم امام رئوف بيايد.

رساندن منطق اهل بيت به تكفيري ها حتي در بحبوحه جنگ

آن لحظه به ياد مي آورد، چندين بار در حالي كه او و داعشي ها هر دو مسلح بودند و به روي يكديگر تيراندازي مي كردند، از فاصله چند متري، بدون آنكه همديگر را مشاهده كنند، با يكديگر بحث كرده اند و عبدالله به آنها مي گفت:«مرد باشيد و چند دقيقه قصه زندگي من را گوش دهيد، من از ابتدا شيعه زاده نبودم و وهابي چند سال پيش كه مفسر كتاب هاي ابن تميه است، قصه زندگيش را براي شما مي گويد.»... و گاه تا نيم ساعت از اهل بيت پيامبر براي آنها مي گفت و عده قليلي از آنها از لحن سخنانشان پيدا بود كه در دل قانع شده اند، اما بيشتر آنها كه منطقي ندارند جواب او را با گلوله هاي بي هدف پاسخ مي دادند.
داستان زندگيش را با ادبيات مختلف براي خيلي ها گفته است اما هميشه اين جمله را تأكيد مي كند كه اين فضاي مقدس(حرم امام رضا) امروز او را مدافع حرم اهل بيت(عليهم السلام) كرده است.

گزارش از معصومه حيدري


برچسب ها:اهل بيت - امام رضا - وهابيت - بقيع


نظرات
    فــــرم ورود اطلاعات:
    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    پست الکترونيک:
    با استفاده از آدرس پست الکترونيک با ما در ارتباط باشيد
    نظرات:

    کد:

    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    نام گیرنده:
    پست الکترونيک گیرنده:

    موضوع: