یکشنبه|02 مهر 1396|03 محرم 1439|24 September 2017
زمان انتشار: 1395/07/03 - 12:50 |

هنوز هم منتظرم تا«فؤاد» ازدرب خانه وارد شود

پدر شهيد منا فؤاد مشعلي، هنوز هم چشم به راه پسرش هست و مي‌گويد: زماني كه به كربلا رفته بود، ديده بود آنجا به جاي قند از شكر براي خوردن چاي استفاده مي‌كنند، نذر كرده بود تا در پياده‌روي اربعين براي زائران قند ببرد، اما اين سفر...
منصور مشعلي، پدر شهيد فواد مشعلي ساكن آبادان و شاغل در پتروشيمي بندر امام(ماهشهر) با اينكه يك سال از عروج شهادت گونه فرزندش گذشته است اما هنوز هم باور اين حقيقت برايش سخت است، او كه با رضايت خود اجازه داد تا پيكر تنها پسرش در مكه بماند و در همانجا دفن شود، حالا هيچ جايي را براي خالي كردن غمهايش و خلوت كردن با تنها پسرش ندارد و ناچار است هر از چندگاهي به كوچه پس كوچه‌هاي آلبوم عكس خانوادگي پناه ببرد و سال‌هاي بالندگي فرزندش را با كاغذهاي سرد عكس مرور كند.

پدر عميق كه مي‌شود در عكس‌ها، خودش را مي‌بيند و دلبندش را كه دست‌هايش را محكم گره زده بر گردن پدر، به اينجا كه مي‌رسد با خودش شايد زمزمه مي‌كند «به ديدارم بيا هر شب، در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند، بيا اي روشنِ روشن، شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي‌ها، دلم تنگ است...». حالا پدر مانده است و يك فقدان بزرگ، يك غم و يك جاي خالي كه هيچ چيزي جاي آن را برايش پر نكرده است،‌ غمي بزرگ كه گاهي نفس كشيدن را هم برايش مشكل مي‌كند و بغضي كه هيچ جايي براي خالي كردن آن ندارد، نه مزاري و نه نشاني، براي همين است كه شب‌ها دور از چشم همه كارون را بغل مي‌كند و پابه پاي او اشك مي‌خروشد از چشم‌هايش.

بخش هاي مهم گفت‌وگوي خبرگزاري بين المللي قرآن(ايكنا) با پدر فواد مشعلي كه بيش از دو ساعت به طول انجاميد و در آن از هر دري سخن به ميان آمده است را تقديم نگاه گرم خانواده‌هاي داغدار فاجعه منا كه اين روزها بيش از هر وقت ديگري دلتنگ عزيزان خود هستند، مي‌كنيم.


* فؤاد بچه‌اي آرام و ساكت بود، اصلاً از همان كوچكي نوارهاي تلاوت قرآن را گوش مي‌داد،‌ از همان كوچكي به تلاوت قرآن، قرائت، تواشيح قرآن انس پيدا كرد وقتي وارد دبستان شد ديدم واقعاً دوست دارد به قرآن و تواشيح گرايش پيدا كند.
هرجا كه مي‌‌رفتم همراه من بود تا زماني كه كلاس چهارم يا پنجم شد، از كلاس پنجم به بعد شروع به تلاوت قرآن كريم در مدرسه كرد. كلاً به قرآن خواندن، اهل بيت(ع) انقلاب و امام(ره) علاقه خاصي داشت و وقتي كه محرم شروع مي‌شد، ذوق و شوق زيادي داشت. اين علاقه به قرآن و فعاليت‌هاي ديني و مذهبي تا دوران دبيرستان ادامه داشت.

* يكي از وصيت‌هاي من به فؤاد اين بود كه هيچ وقت گروه باقرالعلوم(ع) را ترك نكند. همين طور هم شد. چون من عيناً سختي‌هايي كه گروه باقرالعلوم(ع) كشيد، ديدم اعضاي آن بسيار پشتكار داشتند، از صفر شروع كردند خيلي از آنها هم بيكار بودند، تنها شهيد سعيدي‌زاده كار مي‌‌كرد و با ماشين خودش بچه‌‌ها را جابه‌جا مي ‌كرد. تنها مزد زحمات اين گروه شهادت بود و به هيچ نحو ديگري زحمات آنها قابل جبران نبود.

* روزي كه براي مسابقه رفتند فؤاد آرام و قرار نداشت، تمام جزئيات آن روز را به ياد دارم، روز جمعه بود، از من خواست تا در سالن حضور داشته باشم، به حدي اجراي آنها زيبا بود كه جاي هيچ شبهه‌اي براي كسب رتبه باقي نگذاشتند. بعد از اينكه رتبه اول را به دست آوردند قرار بود سال ۹۳ به حج مشرف شوند كه اين اعزام به سال ۹۴ منتقل شد.

* يك زماني به كربلا رفته بود و ديده بود آنجا به جاي قند از شكر براي خوردن چايي استفاده مي كنند، نذر كرده بود تا سري بعد كه به كربلا رفت براي زائران آنجا قند ببرد. نذر كرده بود كه سال قبل در ماه محرم به كربلا سفر كند. براي بازگشت از سفر حج برنامه ريزي كرده بود، مي گفت، روز بازگشت ما از حج اول محرم است، حدود پنج روز در آبادان مي مانم و بعد هم به كربلا مي روم.

* هنوز هم چشم به راه پسرم هستم. خود ما هيچ سندي نداريم كه فواد صددرصد شهيد يا كشته شده است، دوستاني كه همراه او بودند نه اين را تائيد كردند و نه ما مثلا چيزي ديده باشيم به خاطر همين باز هم اميدواريم.
روزي كه فواد مي‌‌خواست به مكه برود همين جايي كه شما نشسته‌ايد(اشاره به محل نشستن من)، نشسته بود مادرش هم بود، داشتيم صحبت مي‌كرديم، بلند شد به اتاق ديگري رفت و لباس‌هاي خودش را عوض كرد ديدم با لباس احرام آمد دقيقاً ايستاد همين جا (با دست به محل نشست من اشاره مي‌كند) گفت بابا لباس احرام خوبي دارم، حالت عجيبي به من دست داد، گفتم فواد مي‌‌داني چه لباسي را به تن كرد‌ه‌اي؟ گفت بله مي‌‌دانم، گفت اين كفن من است.
با گفتن اين جمله تنم لرزيد، به فواد نگاه كردم گفتم پسرم بزرگترين افتخار براي من و خانواده‌ام و براي همه اقوام هستي، همان لحظه پرسيدم چقدر خوشحال هستي؟ گفت از اينكه در سن ۲۴ سالگي به اين سفر مشرف مي‌شوم در پوستم نمي‌گنجم. كاش از آن لحظه‌ها فيلم مي‌گرفتم.

* در زمان اعزام حال و هواي خاصي داشت، آن روزي كه مقدمات كار را انجام داد و به خانه برگشت جشن مختصري گرفت، بعد هم به تك تك فاميل براي گرفتن حلاليت زنگ زد، وقتي مي‌ خواست برود و از در خروجي فرودگاه خارج شود، نگاه به صورت من كرد و خنديد، خيلي ذوق زده شده بود. بعد از اينكه به آنجا رسيدند نيز هر روز براي ما عكس مي فرستاد.

* بين عرب ها يك رسم هست، زماني كه يك حاجي دارند و درست زماني كه اعمال را انجام بدهد، در خانه براي شخص حاجي جشن مي گيرند و مولودي مي خوانند. ما مشغول تدارك اين جشن در روز منا بوديم و همه چيز را تدارك ديده بوديم كه اين خبر را شنيديم، سه روز بود كه با فواد در تماس نبوديم و مقداري نگران شديم.
تا اواخر همان شب هزار بار به گوشي فواد زنگ زديم كه حدود ساعت ۱۲ شب يك شخصي جواب دادم و خودش را آقاي شاكرنژاد معرفي كرد و گفت كه همه چيز خوب است و ان شا الله اتفاقي نيفتاده و بچه ها سالم هستند. بيشتر نگران شديم. بعد از دو روز به ما اطلاع دادند بچه ‌ها مفقود و در نهايت هم بعد از يك مدت اعلام كردند بيش از ۴۰۰ نفر فوت كرده‌اند.

دو روز بعد از فاجعه، عده‌اي زمزمه مي‌كردند البته به گوش ما نمي‌رسيد چون هنوز قطعي نبود سرپرست كاروان و آقاي محلاوي دائم در تماس بودند، آنها از همه چيز اطلاع داشتند اما به ما دلگرمي مي ‌دادند و مي ‌گفتند احتمال آن هست در بين مفقودين باشند.

* به مادرش گفتم پسر من فواد من نيست كه بخواهم در آغوشش بگيريم صورت آن را ببينيم، گفتم، براي من فايده ندارد يك مشت استخوان بياورند و مطمئن نباشم كه خودش باشد يا نباشد من گفتم اگر خدا دوستش داشته حتما يك حكمتي است چرا پسر من در اين اجساد افتاده و نشان داده آوردند، حسن دانش، محسن حاجي حسني كارگر، آقاي سعيدي زاده را آوردند حتماً حكمتي است پسر من همانجا روي زمين خدا بخوابد او مهمان خدا است.




برچسب ها:منا


نظرات
    فــــرم ورود اطلاعات:
    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    پست الکترونيک:
    با استفاده از آدرس پست الکترونيک با ما در ارتباط باشيد
    نظرات:

    کد:

    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    نام گیرنده:
    پست الکترونيک گیرنده:

    موضوع: