دوشنبه|29 آبان 1396|01 ربیع الاول 1439|20 November 2017
زمان انتشار: 1396/06/22 - 17:56 |

مادران شهيدان حججي ها و زين الدين ها مانند مادران شهدايي كربلا مقاومت را نشان دادند

حجت الاسلام و المسلمين رفيعي با بيان اينكه پسر يازده اي ساله اي به نام عمرو ابن جناده رجز معروف اميري حسين و نعم الامير يعني حسين امير من است و چه خوب اميري است را خواند، گفت: مادران شهدايي مانند زين الدين و حججي كه اينطور مقاوم و استوار مي ايستند با تمسك به سيره مادران شهداي كربلا مانند همين پسر جناده است .
به گزارش خبرنگار اعزامي پايگاه اطلاع رساني حج از كربلاي معلي، حجت الاسلام و المسلمين دكتر رفيعي در جمع دانشجويان همايش احلي من العسل با تاكيد براينكه خيلي ها قبل از واقعه كربلا در اين سرزمين گريسته اند، به داستان اميرالمومنين در بازگشت از صفين اشاره كرد و گفت: اميرالمومنين وقتي به سرزمين نينوا يا همان كربلا رسيدند از اسب پياده شدند و كمي از اين خاك را برداشتند و فرمودند خوشابحال تو اي خاك از روي تو انسان هايي برمي خيزند كه در گذشته نظير نداشته اند و در آينده نيز نظير نخواهند داشت.

عضو هيئت علمي جامعه المصطفي العالميه هرثمه ابن سليم را از حاضران در ماجراي بازگشت اميرمومنان از صفين عنوان كرد و گفت: اين شخص در كربلا و در لشكر عمر سعد بود و وقتي اين ماجرا را به خاطر آورد نزد اباعبدالله آمد جريان را تعريف كرد و هنگامي كه امام ازاو خواست كه به لشكرش بپيوندد امتناع كرد و به ايشان گفت من به كوفه مي روم تا نه در لشكر امام بجنگم و نه در لشكر عمر سعد.

حجت الاسلام والمسلمين رفيعي با معرفي كتاب هاي آيينه داران آفتاب، هفتاد و دو تن و يك تن از كوه كمره اي، از مدينه تا كربلا نوشته نجمي و كتاب چهره ها تصريح كرد: آنتوان بارا كتابي با عنوان الحسين في الفكر المسيحي دارد كه براي همه شيعيان اهل مطالعه قابل استفاده است.

حجت الاسلام و المسلمين رفيعي با بيان اينكه پسر يازده ساله اي به نام عمرو ابن جناده خود را به نام پدر و قبيله اش معرفي نكرد، گفت: او اين رجز معروف را خواند "اميري حسين و نعم الامير يعني حسين امير من است و چه خوب اميري" و سپس به رشادت هاي امير و به آبا و اجداد اميرش اشاره كرد، مادران شهدايي مانند زين الدين و حججي نيز كه اينطور مقاوم و استوار مي ايستند با تمسك به سيره مادران شهداي كربلا مانند همين پسر جناده است .

وي اضافه كرد: بعد از شهادت اين پسر، دشمن سرش را به سمت خيمه ها پرتاب كرد كه مادرش سر او را به سينه چسباند و گفت : ميوه دلم و روشني چشمم اما سر را همان جا گذاشت و گفت كه هديه اي را كه در راه خدا دادم، پس نمي گيرم.



برچسب ها:


نظرات
    فــــرم ورود اطلاعات:
    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    پست الکترونيک:
    با استفاده از آدرس پست الکترونيک با ما در ارتباط باشيد
    نظرات:

    کد:

    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    نام گیرنده:
    پست الکترونيک گیرنده:

    موضوع: