شنبه|29 مهر 1396|30 محرم 1439|21 October 2017
زمان انتشار: 1396/07/05 - 11:39 |

حضرت قاسم با وساطت امام حسن از امام حسين رخصت ميدان گرفت

يادش آمد پدرش بازو بندي به بازويش بست كه در آن تَعويزي قرار دارد، كه پدر وصيت كرده، هر گاه غصه دار و ناراحت شدي اين بازوبند را باز كن و بخوان و معني اش را بفهم و حتماً به آن عمل كن.
‍به گزارش خبرنگار اعزامي پايگاه اطلاع رساني حج از كربلاي معلي، از مصائب سنگيني كه به اهل بيت رسيد در روز عاشورا، شهادت حضرت قاسم (ع) بود. در كتاب منتخب تُرِيهي، كه صاحب كتاب با عظمت مجمع البحرين است و بحار علامه مجلسي جلد چهل و پنج صفحۀ سي و چهار و ابوالفرج اصفهاني صاحب مقاتل الطالبين و ارشاد مفيد صفحۀ صد و هفت و طَبَري و ابومخنف، لوط ابن يحيي، اين گونه اين شهادت را نقل كرده اند: وقتي همۀ اصحاب شهيد شدند و نوبت به فرزندان حضرت مجتبي رسيد، قاسم به محضر حضرت حسين آمد، گفت: عمو اجازۀ رفتن مي خواهم.

حضرت فرمود: برادرزاده! تو نشانه و يادگار برادر مني، تو باش و به ميدان نرو، كه وجود تو دل تسليِ من است. راستي اين چه مقام باعظمتي است كه در سن سيزده سالگي باعث آرامش دل عمو است؟ وقتي ديد عمو اجازه نمي دهد، به شدت غصه دار و اندوهگين و گريان روي زمين نشست. اصرار كرد، ديد عمو اجازه نمي دهد. سر روي پاي عمو گذاشت، يادش آمد پدرش بازو بندي به بازويش بست كه در آن تَعويزي قرار دارد، كه پدر وصيت كرده، هر گاه غصه دار و ناراحت شدي اين بازوبند را باز كن و بخوان و معني اش را بفهم و حتماً به آن عمل كن.

قاسم به خودش گفت سال ها است كه بر تو گذشته و چنين اندوه و غمي به تو هجوم نكرده، حالا بايد بازو بند را باز كني و ورقۀ در آن را بخواني. وقتي باز كرد ديد نوشته: فرزندم به تو سفارش مي كنم هرگاه عمويت را در كربلا در محاصرۀ دشمن ديدي، هرگز جنگ با دشمنان خدا و پيامبر خدا را رها مكن و از جانبازي در ركاب عمو امتناع نورز، اگر عمو اجازۀ رفتن نداد به او اصرار كن تا اجازه بگيري. قاسم بلند شد، نوشته را به حضرت حسين داد. امام وقتي خط برادر را ديد، دست به گردن قاسم انداخت، او را در آغوش گرفت. عمو و برادر زاده آن قدر گريه كردند كه به حالت بي حال شدن روي زمين افتادند.

در هر صورت امام قاسم را به خيمه برد، عباس و عون و مادر قاسم را طلبيد و در حضور آنان به زينب كبري فرمود: صندوق مخصوص مرا بياور، قباي حضرت مجتبي را به او پوشاند، عمامۀ حضرت حسن را بر سرش گذاشت. اهل بيت با ديدن اين منظره گريۀ شديد كردند. امام وقتي آماده شدن او را ديد، فرياد زد: پسرم! آيا با پاي خودت به سوي مرگ مي روي؟ گفت: عمو! چگونه نروم در حالي كه تو را ميان اين همه دشمن يكّه و تنها و غريب و بي يار مي بينم؟ عمو جان! جانم فداي جانت. امام گريبان لباس قاسم را چاك زد، عمامه را به دو طرف صورت قاسم آويخت و به اين صورت او را به ميدان فرستاد كه هم از چشم زخم دور باشد و هم از حرار آفتاب.

حميد ابن مسلم خبرنگار واقعۀ كربلا مي گويد: ديدم نوجواني به ميدان آمد، پيراهن و لباسي كمي در برداشت و نَعلِيني عربي كه بعد نَعلِين طرف چپ هم گسيخته بود، با دشمن جنگيد، سي و پنج نفر را كشت، لشكر ديدند حريف او نمي شوند. كتاب هايي كه نقل شد نوشته اند بدنش را سنگ باران كردند. عمر اَزُلي گفت: به خدا قسم به او حمله مي كنم و خونش را مي ريزم. در گرما گرم جنگ با شمشير فرق مبارك قاسم را شكافت. عمو را به ياري طلبيد.

امام مانند شاهبازي كه به سرعت از بالا به پايين بيايد، به ميدان تاخت. ولي وقتي رسيد كه ديد عمر اَزُلي مي خواهد سر از بدن قاسم جدا كند. حضرت شمشيرش را حوالۀ او كرد. دست قاتل جدا شد، او قبيله اش را به ياري طلبيد. قبيله به امام حمله كردند. جنگ سختي در گرفت. بدن قاسم زير سمّ اسبان خشمگين ماند. وقتي آتش جنگ فرو نشست، امام بالاي سر قاسم آمد ديد پاشنۀ پا را براي جان كندن به زمين مي ساييد. صدا زد: برادر زاده ام! به خدا قسم براي عمويت بسيار سخت است كه او را به ياري بطلبي و نتواند جوابت را بدهد و نتواند تو را ياري كند و نتواند براي رفع مشكل تو كاري انجام دهد. سپس سينۀ قاسم را به سينه گرفت، در حالي كه به خاطر كوبيده شدن اعضايش زير سمّ اسبان پايش به زمين كشيده مي شد، او را به همان حال كنار كشتۀ اكبر آورد و اهل بيت را به خاطر اين مصيبت سنگين امر به صبر و استقامت كرد.

**حجت الاسلام و المسلمين بهاري

برچسب ها:حضرت قاسم - كربلا - محرم


نظرات
    فــــرم ورود اطلاعات:
    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    پست الکترونيک:
    با استفاده از آدرس پست الکترونيک با ما در ارتباط باشيد
    نظرات:

    کد:

    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    نام گیرنده:
    پست الکترونيک گیرنده:

    موضوع: