سه شنبه|26 تير 1397|03 ذی القعده 1439|17 July 2018
زمان انتشار: 1397/02/01 - 12:12 |

به مناسبت روز بزرگداشت شاعر پرآوازه ايراني؛

حج در گلستان سعدي

حاجي بايد به گونه‌اي باشد كه به پاكي طفل نوزاد. وقتي قرباني مي‌كند، نفس حيواني و اماره خود را قربان كرده باشد. آنگاه كه سنگ بر شيطان مي‌زند آلودگيهاي دروني و تمايلات شيطاني خويش را نيز از خود براند و خويشتن را از عيوب پاك گرداند، چون به ملاقات خدا رفته و بر سر سفرهٔ كرم پيامبر اكرم نشسته، كرم و مروتي خدا گونه و پيامبر وار داشته باشد.
به گزارش پايگاه اطلاع رساني حج، امروز اول ارديبهشت ، روز بزرگداشت شاعر پرآوازه ايراني، سعدى شيرازى است. بدين مناسبت گذري بر واژه حج و حج گزاري در گلستان اين نابغه قرن هفتم مي اندازيم:

اشارات سعدي را در كتاب گلستان به مسأله حج، در عناوين زير برشمرد:

1 . در راه مكه مكرمه و كعبه مقدّس
سعدي، علي رغم فضل و دانشي كه داشت، پارسا بود و نمادي از توده مردم مسلمان به شمار مي رفت و همانند آنان مي زيست و دردهايشان را احساس مي كرد و پياده و بي رهتوشه از زادگاهش به سفر مكه مي رفت و از تقوا كمك و مدد مي گرفت. گام هايش ورم مي كرد و از رفتن بازمي ماند. بي خوابي او را بيمار مي ساخت و هنوز به سرزمين مكه نرسيده، توانش را از كف مي داد و از كاروان سالار حاجيان مي خواست كه او را به حال خود واگذارد تا استراحت كند، اما قافله دار به او خطرهاي تنهايي و هجوم رهزنان مي گفت:

«اي برادر، حرم در پيش است و حرامي در پس. اگر رفتي بردي و اگر خفتي مردي.»

به كاروان هاي حج فقيران تنگدست مي پيوست و به شترسواراني كه بدون رهتوشه و مركب كافي، جرأت كرده و در اين راه دشوار قدم نهاده اند، اعتراض مي كرد، ليكن شوق كعبه و زيارت حضرت رسول(صلي الله عليه وآله) دل و هوش از آنان ربوده بود و به خطرها اعتنا نمي كردند و به مولايشان دل مي سپردند. آن گونه كه سعدي حكايت مي كند، يكي از آن پيادگان، سر و پا برهنه از كوفه بيرون آمده بود، با رهتوشه اي از سعادت و شادماني روح. شترسواري بر او اعتراض كرد كه چگونه جرأت كرده اين گونه به سفر آيد:

«اي درويش، كجا مي روي؟ برگرد كه به سختي بميري!»

او اعتنايي نكرد. پياده ها و سواران ره سپردند تا آن كه كاروان به جايي به نام «نخلستان محمود» رسيد. آن سوار ثروتمند جان باخت. فقير نزد او آمد و در حالي كه آن توانگر درگذشته را در كفني پيچيده بودند، خطاب به او گفت: «ما به سختي بنمرديم و تو بر بُختي بِمردي!»

روشن است كه ارزش سرزمين حجاز، به خاطر جايگاه والاي كعبه و منزلت آن در دل هاست، چون كعبه، كانون علاقه دل ها و مورد توجه نگاه هاست و مقصد والاي چشم هاست.

سعدي معتقد بود كه ايمان راستين آن است كه در دل جا گرفته باشد و مؤمن را خصلت خوف و رجا بخشد و بيم و اميدش تنها از خدا و به خدا باشد و درد دوري از خدا را حس كند و مشتاق ديدار خدا باشد. از نظر او، مدار ايمان بر عبادت ظاهري و خالي از روح و احساس عميق نسبت به عظمت آفريدگار و محبت نيست. نزد او فاصله عارفان به خدا و زاهدان ظاهري بسيار است.

در يكي از سفرهايش به حجاز، گروهي از اين عارفان، همسفرش بودند و همراه كاروان حج، شعر مي خواندند و همنوا با آن سرودها ترنم بر لب داشتند. يك عابد سطحي به حال و كار آنان اعتراض كرد، تا آن كه كاروان به «خيل بني هلال» رسيد. كودكي سياه از قبيله آن عرب ها بيرون آمد و به آوازي مليح و صدايي زيبا شروع به خواندن كرد; آن چنان، كه از صداي زيبايش پرندگان فرود آمدند و شتر آن عابد هم به رقص آمد و عابد را به زمين انداخت. سعدي گفت:

داني چه گفت مرا آن بلبل سحري؟ *** تو خود چه آدميي كز عشق بي خبري!

اشتر به شعر عرب در حالت است طرب *** گر ذوق نيست تو را، كژطبع جانوري

همان گونه كه در قرون گذشته رايج بود، كاروان هاي حج در مسير رفتن به خانه خدا، هم كرم بزرگواران را مي ديدند، هم با پستي فرومايگان روبه رو مي شدند. در يكي از سفرهاي حج كه سعدي به مكه مي رفت، رهزنان به كاروان آنان دستبرد زدند و هرچه حاجيان مال داشتند و يا مردم بخشنده به عنوان صدقه به حجاج فقير به آنان بخشيده بودند، همه را غارت كردند، از جمله آن چه را كه سعدي با خود داشت.

سعدي مي گويد: فقير پارسايي در كاروان حجاز همسفرشان بود. يكي از اميران عرب صد دينار صدقه به او داد تا براي خودش يا هركه را مستحق صدقه مي داند باشد. دزدانِ «بني خفاجه» راه بر كاروان بستند و هرچه را از اموال و مركب ها داشتند به تاراج بردند. ناراحت تر از همه بازرگاناني بودند كه ثروت بسيار داشتند: «بازرگانان گريه و زاري كردن گرفتند و فرياد بي فايده خواندن.»

گر تضرّع كني و گر فرياد *** دزد، زر باز پس نخواهد داد

مگر آن درويش صالح كه برقرار خويش مانده بود و تغيّر در او نيامده. گفتم: مگر معلومِ تو را دزد نبرد؟ گفت: بلي، بردند وليكن مرا با آن الفتي چنان نبود كه به وقت مفارقت، خسته دلي باشد.

همه اين ها براي آن است كه سعدي تأكيد كند حاجي كسي است كه هجرتش به سوي خدا و پيامبر باشد، نه به سوي تجارتي كه از كسادي آن بيم دارد، يا افزدن ثروتي كه به دست مي آورد و آن چه حج را پذيرفته درگاه حق مي سازد، آن است كه حاجي، با دل و جانش روي به حج آورده باشد، نه با مال و مركب و سرمايه اش!

2 . در حج
در حج و هنگام اداي مناسك، احساس ها مي جوشد. اشك ها فرو مي ريزد. دست هاي نياز به آستان رحمت الهي و آمرزش خدا بالا مي رود و كعبه در ميان طواف كنندگان و عبادتگران و اهل ركوع و سجود قرار مي گيرد. زبان ها به آن چه در دل ها مي گذرد گويا مي شود.

سعدي، دو صحنه از صحنه هاي آن ناله كنندگان نيايشگر را ترسيم مي كند; در يكي مي گويد:

«درويشي را ديدم سر بر آستان كعبه همي ماليد و مي گفت: يا غفورُ يا رحيم! تو داني كه از ظلوم جهول چه آيد:

بر در كعبه سائلي ديدم *** كه همي گفت و مي گرستي خوش

مي نگويم كه طاعتم بپذير *** قلم عفو بر گناهم كش»

از ويژگي هاي حاجيان اين بود كه در حج، فرصتي براي تجديد پيمان با خداوند مي يافتند، به تقصير و كوتاهي خويش اعتراف مي كردند و اين كه خدا را در حدّ شايستگي و مقامش نشناخته و عبادت نكرده اند و از پروردگار، آمرزش و رحمت او را مي خواستند، نه به خاطر طاعت خودشان، بلكه به خاطر رحمت كردگارشان. سعدي چنين روايت مي كند:

«عبدالقادر گيلاني، آن عارف مشهور را در حرم كعبه ديدند كه بر سنگريزه ها سجده مي كرد و با پروردگارش چنين مناجات مي كرد: اي خداوند! ببخشاي، وگرنه، هر آينه مستوجب عقوبتم، در روز قيامتم نابينا برانگيز، تا در روي نيكان شرمسار نشوم.»

سعدي از اين نكته هم فروگذار نمي كند كه گاهي آن چه را ميان برخي از حاجيان عوام اتفاق مي افتد، مثل بيرون رفتن از محدوده واجب مناسك و انجام كارهاي ناپسند و جدال و بگو مگو بر سر مسائل دنيوي نقل مي كند. از جمله حكايت مي كند:

«سالي نزاعي در ميان پيادگان حجيج افتاده بود و داعي در آن سفر هم پياده. انصاف در سر و روي هم فتاديم و داد فسوق و جدال بداديم. كجاوه نشيني را شنيدم كه با عديل خود مي گفت: يا للعجب! پياده عاج چو عرصه شطرنج به سر مي برد، فرزين مي شود، يعني به از آن مي گردد كه بود و پيادگان حاج، باديه به سر بردند و بَتَر شدند.

از من بگوي حاجي مردم گزاي را *** كو پوستين خلق به آزار مي درد

حاجي تو نيستي،شتراست، ازبراي آنك *** بيچاره خار مي خورد و بار مي برد

اشاره سعدي به اين است كه در عرصه شطرنج، «پياده»اي كه از عاج ساخته مي شود، وقتي از خانه اي عبور مي كند، وزير مي شود; يعني بهتر و والاتر از گذشته مي شود. اما حاجيان پياده كه آن همه صحرا و دشت را پيموده اند، بدتر از گذشته مي شوند.

3 . بازگشت از حج
در روزگار سعدي، مردم هنگام بازگشت حاجيان، مراسم باشكوهي برگزار مي كردند و با تهليل و تكبير به پيشوازشان مي رفتند و با بشارت و شادي تا دو منزل از منازل مسير حاجيان از آنان استقبال مي كردند. اين نكته از حكايتي كه سعدي درباره يكي از دوستانش كه به توصيه وي، والي آن ديار به كارش گماشته بود، آشكار است; آن دوست، هنگام بازگشت سعدي از سفر حج و زيارت مكه مكرمه، به عنوان سپاسگزاري و حق شناسي از او، تا دو منزل بيرون شهر به پيشوازش رفت. سعدي مشاهده كرد كه حال و وضع دوستش نسبت به گذشته و قبل از مسافرتش عوض شده و پريشان گشته است. سبب را پرسيد. گفت: برخي از حسودان سخن چين نزد حاكم از من سخن چيني كردند... «في الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم، تا در اين هفته كه مژده سلامت حجاج برسيد، از بند گرانم خلاص كرد و ملك موروثم خاص...» كه حاكم، او را به بركت مژده بازگشت سالم حاجيان، آزاد كرد و آن عقوبت را از او برداشت و خلعتش داد و دوباره به مقام و منزلت سابقش بازگرداند و او را به عنوان پيشواي استقبال كنندگان از حاجيان، به پيشواز فرستاد. مردم و حاكمان اين گونه بودند و از زائران خانه خدا كه از آن ديار مقدّس باز مي گشتند، با شادي استقبال مي كردند و تمنّايشان اين بود كه خداي متعال در سال هاي آينده به آنان نيز حج را روزي كند.

برخي از نيرنگ بازان هم از اين زمينه كه مردم از حاجيان از مكه برگشته استقبال و پذيرايي مي كنند سوء استفاده مي كردند و خود را به عنوان «حاجي» در ميان كاروان جا مي زدند و مردم نيز از روي خوش گماني احترامشان مي كردند; از جمله حكايتي را كه سعدي نقل مي كند كه جواني بدين گونه مردم و حاكم را فريفت و نزد حاكم بهره يافت و پاداش گرفت، چون دروغش آشكار شد، اعتراف به خطا كرد و رهايش كردند. داستان سعدي چنين است:

«شيّادي گيسوان بافت يعني علوي است و با قافله حجاز به شهري درآمد كه از حج همي آيم وقصيده اي پيش ملك برد كه من گفته ام. نعمت بسيارش فرمود و اكرام كرد، تا يكي از ندماي حضرت پادشاه كه در آن سال از سفر دريا آمده بود گفت: «من او را عيد اضحي در بصره ديدم، معلوم شد كه حاجي نيست. ديگري گفتا: پدرش نصراني بود در ملطيّه، پس او شريف چگونه صورت بندد؟ و شعرش را به ديوان انوري دريافتند. ملك فرمود تا بزنندش و نفي كنند، تا چندين دروغ در هم چرا گفت؟...»

4 . تعبيرات ادبي از مفاهيم حج
سعدي از مفاهيم حج و معاني الفاظ و مرتبط با حج بهره گرفت و به آن ها جنبه ادبي و بلاغي داده، تا هم بر تأثير آن ها بيفزايد و هم با بهره گيري از تصويرسازي هاي تشبيهي و كنايي، بر صنعت ادبي خويش قوت بخشد. به عنوان مثال به چند نمونه از اين گونه تشبيهات براي اثبات نكته يادشده اشاره مي شود:

ـ در كاربرد واژه قبله مي گويد: «در عهد جواني با جواني اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت، تا به جايي كه قبله چشمم جمال او بودي...».

ـ در مورد تعبير مجاورت (ساكن و مقيم شدن) در مورد داستان علاقه اش به جواني كه چنگال مرگ او را در ربود، مي گويد: «روزها بر سر خاكش مجاورت كردم وز جمله بر فراق او گفتم: ... .»

ـ حرم و حِمي از واژه هاي ديگري است كه سعدي به كار برده و داستان ليلي و مجنون را ياد مي كند و اين كه حاكم آن روزگار، چون اوصاف ليلي و دلباختگان مجنون را به او در اشعارش شنيد، دستور داد تا ليلي را بياورند تا زيبايي او را بنگرد. وقتي ديد، به نظرش چندان زيبا نيامد كه مجنون او را توصيف مي كرد. از نگاه مجنون، ليلي چنان زيبا بود كه «كمترين خدّام حرمِ او، به جمال از او در پيش بودند و به زينت، بيش. مجنون به فراست دريافت و گفت: از دريچه چشم مجنون، بايستي در جمال ليلي نظر كردن، تا سرّ مشاهده او بر وي تجلّي كند... .»

ـ كعبه تعبير ديگري است كه اشاره به آن بسيار شده و سعدي به مفهوم بلاغي آن پرداخته است. از جمله در داستاني چنين آورده است كه فرمانرواي آن روزگار، به گروهي از همراهان و دوستان خود بدگمان شد. سعدي بر آن حاكم وارد شد و حقيقت را آشكار كرد، حاكم نيز از گمان بد خويش پوزش خواست در حالي كه چنين مي خواند:

چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيد *** روند خلق به ديدارش از بسي فرسنگ

تو را تحمل امثال ما ببايد كرد *** كه هيچ كس نزند بر درخت بي بر، سنگ

سعدي، سير و سلوك درويشان را تشبيه به پيمودن راهي مي كند كه از يك سلسله مقامات و حالات پديد مي آيد. آغاز اين مراحل توبه است، سپس شكر، آن گاه صبر، پس از آن مراقبت، آن گاه خوف و رجا و رضا و پايان مراحل، به توحيد منتهي مي شود و سالك در اين مرحله از صفات ناپسند پيراسته مي شود و به صفات نيك آراسته مي گردد و با طيّ هر منزل، مرحله اي از اين مراحل را مي پيمايد. سعدي اين راه را به «راه كعبه و حج» تشبيه مي كند، آن گاه كه حج بر كسي واجب مي شود، نيت حج مي كند، از خانه اش بيرون مي شود، آغاز اين سفر توبه است، در پي آن عبادت و بندگي است، سپس شكر و صبر بر خطرها و سختي هاي سفر و پيوسته مراقب خداست و بيم و اميدش به اوست و چشم اميد به رحمت الهي دارد و به تقدير الهي راضي است، تا آن كه به توحيد ربوبي برسد، در حالي كه مناسك حج را انجام مي دهد. سعدي به پيمودن اين راه بلند و سير اخلاقي توصيه مي كند، براي رسيدن به كعبه رضا، آن گاه كه با خداي خويش چنين مناجات مي كند:

اي بار خداي عالم آراي *** بر بنده پير خود ببخشاي

سعدي ره كعبه رضا گير *** اي مرد خدا درِ خدا گير

ـ پرده كعبه يكي ديگر از اين تعبيرهاست. از تشبيهات تمثيلي لطيف و زيبايي كه سعدي به كار برده است، تشبيه به پرده كعبه است تا تأثير همنشيني و مجاورت را بيان كند. پرده كعبه، قداست خود را از آن جا يافته كه همنشين كعبه شده است، نه بدان جهت كه از ديبا و حرير ساخته و بافته شده است. انسان هم براي آن كه عزّت و ارزش پيدا كند، بايد همنشين افراد عزيز و ارزشمند شود. سعدي در اين مورد مي گويد:

«اعرابيي را ديدم كه پسر را همي گفت: يا بُني، إِنَّكَ مَسؤولٌ يَوْمَ القيامةِ ماذا اكتسبْتَ وَلا يُقال بِمَنْ انتسبْتَ; يعني تو را خواهند بپرسيد كه عملت چيست، نگويند كه پدرت كيست.

جامه كعبه را كه مي بوسند *** او نه از كرم پيله نامي شد

با عزيزي نشست روزي چند *** لاجرم همچنو گرامي شد»

ـ جامه احرام و رداي كعبه از كنايات ديگري است كه سعدي از مفاهيم حج برگرفته است. درباره نيرنگ و دغل و فريبكاري مي گويد:

پارسا بين كه خرقه در بر كرد *** جامه كعبه را جُل خر كرد

ـ راه كعبه تعبير ديگري است، كه روي گرداني از سمت و سوي كعبه كنايه از رياكاري و جهل و هوس به كار رفته است. مي گويد:

ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي *** كاين ره كه تو مي روي به تركستان است

ـ رو به قبله و پشت به قبله، تعبير كنايي ديگري است كه سعدي به كار برده و مقصود از پشت به قبله كردن، فريب و رياكاري و دو رويي است كه روي به مردم داشتن و پشت به قبله نمودن است. مي گويد:

«عابدي را پادشاهي طلب كرد. انديشيد كه دارويي بخورم تا ضعيف شوم، مگر اعتقادي كه دارد، در حق من زيادت كند. آورده اند كه داروي قاتل بخورد و بمرد.

آن كه چون پسته ديدمش همه مغز *** پوست بر پوست بود، همچو پياز

پارسايان روي در مخلوق *** پشت بر قبله مي كنند نماز»

5 . آهنگ حجاز
از جمله هنرهايي كه عرب، به خصوص پس از اسلام، آن را از ايرانيان به فرهنگ خود منتقل ساخت، هنر موسيقي بود. موسيقي فارسي بر دوازده «مقام» و آهنگ استوار است كه بعضي از نام ها و نغمه هايش هنوز هم رايج است، مثل: دوگاه، سه گاه، چهارگاه، راست، پرده، نهاوند. سه تا از اين مقام ها به جهت اهميتش به نام سه منطقه نام گذاري شده است; همچون آهنگ خراساني، عراقي، حجازي. روشن است كه ارزش سرزمين حجاز، به خاطر جايگاه والاي كعبه و منزلت آن در دل هاست، چون كعبه، كانون علاقه دل ها و مورد توجه نگاه هاست و مقصد والاي چشم هاست. وقتي نوازنده اي در اين سه دستگاه مي خواند و مي نوازد، مردم به آن خوب گوش مي دهند، بهويژه اگر زيبارويي كنارشان باشد; چراكه هم، آهنگ دلنشين و هم چهره زيبا، هر دو جمع است. سعدي مي گويد:

آواز خوش از كام ودهان و لب شيرين *** گر نغمه كند ور نكند دل بفريبد

ور پرده عشّاق و صفاهان و حجاز است *** از حنجره مطرب مكروه نزيبد

ليكن از ميان اين نغمه ها، سعدي نغمه حجاز را نرم تر و دلنشين تر مي داند، تا آن جا كه از فرط نرم و زيبايي و دلنوازي، نمي تواند در مقابل صداي كوبنده طبل هاي جنگي تاب آورد، تو گويي دانشمندي والامقام و با وقار و سنگين است كه جاهلي فريادكش و پرهياهو بر او چيره مي شود. در اين مورد، سعدي مي گويد:

«خردمندي را كه در زمره اجلاف سخن ببندد، شگفت مدار، كه آواز بربط با غلبه دُهل برنيايد و بوي عبير از گندسير فروماند.

بلندآواز نادان گردن افراخت *** كه دانا را به بي شرمي بينداخت

نمي داند كه آهنگ حجازي *** فروماند ز بانگ طبل غازي

برچسب ها:مناسبت‌ها - معارف حج - سعدي


نظرات
    فــــرم ورود اطلاعات:
    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    پست الکترونيک:
    با استفاده از آدرس پست الکترونيک با ما در ارتباط باشيد
    نظرات:

    کد:

    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    نام گیرنده:
    پست الکترونيک گیرنده:

    موضوع: