لوگو
يكشنبه 18 بهمن 1394 | 28 ربيع الثاني 1437

نمایش محتوای شبهه

حلول خدا در ائمه!

رحمت‌الله ضيايي
معناي لغوي «حلول»، فرود آمدن و نازل شدن است.[1]اما در اصطلاح، عبارت است از اختصاص چيزي به چيزي ديگر كه به دو گونه تصور مي‌شود:
1. اشاره حسي به يكي كه اشاره به ديگري نباشد؛ مانند حلول مظروف در ظرف كه در اصطلاح به آن حلول حلول مي‌گويند؛ مانند حلول آب در كوزه.
2. اشاره به يكي، عين اشاره به ديگري هم باشد كه در اصطلاح به آن حلول سرياني مي‌گويند؛ مانند حلول سفيدي در سطح پارچه سفيد.[2]مسئله حلول و اتحاد در آثار كلامي مسلمانان، بيشتر در مبحث صفات سلبي خدا و به منظور نفي حلول خدا در غير و نيز نفي اتحادش با غير مطرح شده است.
امام از ريشه «أ- م- م»، در لغت به دو معناست:
1. «قصد كردن»؛[3]در اين معنا، امام به معناي هر چيزي است كه مورد قصد و توجه باشد.
2. «تقدم و پيشي گرفتن»؛[4]در اين صورت، إمام با أمام (جلو)
هم ريشه است و به معناي مقدم و جلودار مي‌باشد و در اصطلاح
شيعه اماميه، پيشوايي معصوم است[5]كه از جانب خداوند والامرتبه منصوب شده[6]و طبق آيات قرآن: (وَ جَعَلناهُم ائمة يَهدونَ بَأمرنا)[7]و (قال انّي جاعَلُكَ للناس اماماً[8]رياست عامه دين و دنياي مردم را عهده‌دار است.[9]آنها دوازده نفر و عبارت‌اند از: امام علي بن ابي‌طالب(عليه السلام) و يازده نفر از نسل ايشان و فاطمه(عليه السلام) كه آخرين آنها، امام مهدي منتظر([) است.[10]
ضرورت و اهميت بحث
بحث درباره «حلول»، از دو جهت اهميت و ضرورت دارد:
1. تنزيه خداوند متعال از هرگونه شائبه حلول و اتحاد با غير (اعم از انبيا و اوليا يا غير از آنها) كه با دلايل معتبر و متعدد عقلي[11]و نقلي[12]اثبات‌پذير است.
2. پاسخ به شبهه‌هاي مطرح از سوي دشمنان مكتب اهل بيت: كه شيعيان دوازده امامي را متهم كرده‌اند كه به دليل ظاهر برخي روايت‌ها، به حلول خداوند در ائمه معتقدند.[13]
تبيين موضوع در انديشه اسلامي
عقيده حلول، ريشه تاريخي دارد و به آموزه تجسد يا تجسم در مسيحيت برمي‌گردد[14]كه از آن به تجسد خداوند در انسان تعبير مي‌كنند.[15]البته اين عقيده در دين‌هاي ابتدايي، همچنين در هند، مصر و يونان قديم ديده شده است و اين اعتقاد را به برخي فرقه‌هاي غلات[16]و گروه‌هاي صوفيه نسبت داده‌اند.[17]
دلايل عقلي بر نفي حلول
در انديشه اسلامي به دلايل عقلي و نقلي، خداوند والامرتبه از هرگونه حلول منزه است؛ زيرا اگر خداوند در چيزي حلول كند، حلولش به اعتباري دو صورت دارد: يا همچون حلول عرض در جوهر، لازمه‌اش اين است كه خداوند عرض و محتاج به جوهر باشد كه اين محال است و چنانچه مانند حلول عرض در جوهر نباشد، تحيّز و مكان‌مندي خداوند را در پي دارد كه باز هم باطل و محال است.[18]
همچنين حلول، يا از نوع صفت كمال براي خداست كه در اين صورت، مستلزم نياز خداوند به غير مي‌باشد كه اين محال است يا از صفت كمال نيست كه در اين حالت، نفي آن از ذات خداوند والامرتبه ضروري است.[19]
دليل ديگر بر امتناع حلول خدا در غير، اين است كه چنانچه خداوند در چيزي حلول كند، لازمه‌اش اين خواهد بود كه خداوند تابع
غير خودش باشد؛ زيرا حال، تابع محلّ است كه اين درباره خداوند محال مي‌باشد.[20]
بنابر اين، متكلمان[21]اسلامي، حلول خداوند در غير را به همه معني‌هاي پنداشتي براي حلول، محال و باطل مي‌دانند. برخي متون كلامي، افزون بر آنكه حلول خدا در غير را ناممكن شمرده، حلول حوادث در خدا را هم محال دانسته‌اند. خدا محل حوادث نيست؛
زيرا اگر چنين باشد، لازمه‌اش انفعال و تغير خداست كه با وجوب
وجودش ناسازگار است.[22]
به اعتقاد دانشمندان شيعه[23]و اهل سنت[24]كسي كه به حلول خدا در غير معتقد باشد، كافر و خارج از دين اسلام است.
دلايل نقلي
در منابع معتبر اسلامي، روايت‌هاي متعدد و معتبري وجود دارد كه حلول خدا در غير را نفي مي‌كند. امام صادق(عليه السلام) فرمود: «ذات خدا از مخلوقْ جدا و مخلوقش از ذات او جداست».[25]
مرحوم طبرسي در كتاب «الاحتجاج» آورده است كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در برابر بت‌پرستاني كه معتقد بودند خداوند در پيكر مرداني به شكل بتان حلول مي‌كند، فرمود:
اين سخن شما كه خداوند در پيكرهاي جمعي به شكل اين بتان حلول كرده، در نهايت ضعف است؛ زيرا با اين كلام، خداوند بايد مانند مخلوقات، محتاج، محدود و حادث باشد و آيا با اين حلول، خداوند جهان در چيزي محدود و محاط نخواهد شد؟ و در صورت حلول، هيچ وجه‌تمايزي ميان پروردگار و ساير ويژگي‌هايي كه در اجسام حلول مي‏كند، همچون رنگ، طعم، بو، نرمي، زبري، سنگيني و سبكي، پديدار خواهد شد؟ چگونه ممكن است آن جسم محيط، حادث باشد و آنچه در محيط او واقع شده است قديم باشد؟ بايد به عكس باشد؛ يعني محيط قديم و محاط (همان‌كه محدود به او شده) حادث باشد. چگونه ممكن است پروردگاري كه آفريننده همه موجودات است، محتاج به محل (جاي حلول‏) باشد؟ درحالي‌كه خداوند باعظمت و جلال، ازلي و ابدي است... .[26]
در حقيقت اعتقاد به حلول خدا در غير، از ديدگاه بزرگان و متفكران شيعه از همان دوران اوليه تاكنون نقد و رد شده و با معتقدان به حلول، با شدت و حدت برخورد كرده‌اند. تا جايي كه آن را مساوي با
كفر دانسته‌اند: «...قَضَت الأئمة عَلَيهم بالإكفار والخروج عن الإسلام»؛[27]
اما برخي نويسندگان وهابي به سبب تضاد با مكتب اهل بيت:، از هر مطلب براي بدنام نمودن شيعه استفاده مي‌كنند و اين بار شيعيان را متهم كرده‌اند كه به حلول خدا در غير معتقدند و به گمان خويش، براي
اثبات ادعاي خود، دلايلي از منابع شيعه ذكر كرده‌اند كه به نقد و بررسي آنها مي‌پردازيم.
شبهه: ادعاي حلول جزئي از ذات خدا در ائمه:
يكي از نويسندگان وهابي در مبحثي از كتابش با عنوان «الجزء الإلهي الذي حل في الأئمة» ادعا كرده كه در برخي روايات شيعيان آمده است كه جزئي از نور الهي در علي(عليه السلام) وجود دارد و به سبب اين جزء الهي، معجزه‌هايي را براي ائمه: اثبات كرده‌اند كه آنان را همانند رب‌العالمين قرار داده است.
سپس حديث‌هايي نقل كرده كه حضرت علي(عليه السلام) مردگاني را زنده كرده است. آن‌گاه مي‌گويد: «اين قطعاً غلو مي‌باشد و تصور آن، مساوي با فسادش است؛ زيرا خلاف نقل و عقل است...».[28]
پاسخ شبهه
براي نقد و بررسي اين ادعاها و تهمت‌ها، ابتدا لازم است به تجزيه و تحليل آنها طي چند مرحله بپردازيم و روايت‌هايي كه نويسنده به آنها استناد كرده را از نظر سند و دلالت بررسي كنيم.
1. ادعاي بدون دليل
چنان‌كه اشاره شد، عنوان بحث و ادعاي نويسنده، «الجزء الإلهي
 الذي حلّ في الأئمة» است. بديهي است كه وي بايد با دلايلي از منابع معتبر و متون اصلي شيعه، ثابت كند كه در عقايد شيعيان چنين
چيزي واقعيت دارد؛ درحالي‌كه در هيچ كدام از منابع شيعه، نه تنها اشاره‌اي به حلول جزء الهي در ائمه نشده است، بلكه تمام تلاش شيعه از ابتدا تاكنون، تنزيه خداوند والامرتبه از حلول در غير خودش
بوده است كه به برخي از آنها اشاره شد؛ بنابراين ادعايش بدون دليل است و قصدش بدنام نمودن شيعه و اختلاف‌افكني ميان امت اسلامي بوده است.
2. تقطيع احاديث
احاديثي كه نويسنده وهابي براي اثبات ادعايش مي‌آورد و به آنها تمسك مي‌جويد، هيچ ارتباطي به بحث «حلول جزء الهي در ائمه» ندارد. وي دو جمله از دو حديث را با حذف صدر و ذيل، ذكر نموده و از آنها براي حلول خدا در غير، استفاده كرده است: «ثُمّ مَسَحنا بيَمينه فَأفضـي نُوره فينا» و «وَلكن الله خَلطنا بنَفسه».[29]
روشن است كه اثبات اتهام مهمي چون معتقد دانستن گروهي از مسلمانان به حلول -كه پيامدهاي خطيري چون كفر و خروج از دين را در پي دارد- ، براي صاحبان انديشه و خرد با تقطيع روايات اثبات نمي‌شود؛ حتي اگر بپذيريم روايت‌ها به چنين مطلبي اشاره داشته باشد؛ چون احتمال دارد در صدر و ذيل روايت، مطالبي باشد كه خلاف مقصود مدعي را برساند؛ مانند آنچه ابوهريره از پيامبر(صلي الله عليه و آله) نقل مي‌كند: «الشُّومُ فِي ثَلَاثٍ: الْمَرْأَةِ وَالدَّارِ وَالْفَرَس»؛[30]«شومي در سه چيز است: زن، خانه و اسب». سپس عايشه مي‌گويد: «لَمْ يحْفَظْ أَبُوهُرَيرَةَ لِأَنَّهُ دَخَلَ وَالرَّسُولُ(صلي الله عليه و آله)يقُولُ: قَاتَلَ الله الْيهُودَ يقُولُونَ الشُّومُ فِي ثَلَاثٍ إلخ فَسَمِعَ آخِرَ الْحَدِيثِ وَلَمْ يسْمَعْ أَوَّلَه»؛[31]«ابوهريره همه حديث را ضبط نكرده است؛ زيرا او نزد رسول خدا(صلي الله عليه و آله) آمد. درحالي‌كه ايشان مي‌‌فرمود: خدا بكشد يهود را كه مي‌گويند: شومي در سه چيز است و او آخر حديث را شنيد و آغازش را [كه نقل قول يهود بود] نشنيد».
البته اين نويسنده وهابي، در تقطيع روايت‌هاي شيعه به طور گسترده عمل كرده است.[32]
سند و دلالت احاديث
حديث اول كه نويسنده وهابي در آن به جمله: «ثُم مَسَحنا بيمينه فأفضـي نوره فينا» استناد كرده، به لحاظ سند، ضعيف است[33]و نمي‌توان به آن استناد كرد. و بر فرض صحت سند، مقصود از «فأفضـي نوره فينا» از نگاه علامه مجلسي اين است كه «أوصل إلينا العلم وسائر الكمالات»[34]يعني خداوند، علم و كمالات را به من داد. در اين معنا، به حلول جزء الهي هيچ اشاره‌اي نشده، افزون بر اينكه در نسخه ديگر حديث، نقل شده است: «فأضاء نوره فينا»؛[35]« نور خداوند در ما پرتو انداخت و ما را روشن و نوراني نمود» و ديگر چيزي به نام «حلول» نيامده است.[36]
حديث دوم، يعني جمله «وَلكن اللهَ خَلَطنا بنَفسه»، در دو حديث مختلف در كتاب كافي نقل شده است. يكي با سند «بعض أصحابنا عن محمد بن عبدالله عن عبدالوهاب بن بشـر...»[37]كه مرسل و مجهول است[38]و ديگري با سند «علي بن محمد عن بعض أصحابنا» نقل شده كه مرسل است. از نگاه شيعه، حديث مرسل، معتبر و حجت نيست: «لا حجة في المرسل».[39]بنابراين صرف وجود حديث در منابع روايي، دليل اعتبار آن نيست و به اعتقاد شيعيان، همه احاديث به بررسي سند نيازمندند.
بر فرض صحت حديث و صدور آن از ائمه، معناي حديث آن نيست كه نويسنده وهابي توهم كرده، بلكه مقصود و مفهومش، چنان‌كه ملاصالح مازندراني[40]فرموده، اين است:
خداوند ظلم به ما [اهل بيت:] را ظلم به خود معرفي كرده و فرموده است: (وَ ما ظَلَمُونا وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ[41]زيرا مجازات ظلم، به خودشان برمي‌گردد. ولايت ما را نيز ولايت خود معرفي كرده، فرموده است: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا[42]يعني ائمه بنابراين ظلم به ائمه، مجازاً ظلم به خداوند است.[43]
علامه مجلسي نيز فرموده است: «نام ائمه را با نام خود مخلوط كرده، ظلم به آنان را ظلم به خود، و ولايت آنان را ولايت خود معرفي كرده است».[44]
صدرالمتألهين نيز فرموده است: «وقتي كسي از خود فاني شود و خواسته‌اي جز خواسته خداوند نداشته باشد، در اين صورت مي‌توان خواسته خداوند را به او نسبت داد».[45]اين حديث، به حديث معروف «قرب نوافل» شباهت دارد كه در آن آمده است: انسان بر اثر نوافل، محبوب خداي سبحان مي‏شود و آن‌گاه خدا چشم و گوش او مي‏شود؛ يعني خداي سبحان همه مجاري ادراكي و تحريكي او را تأمين مي‏كند.
اين حديث در مصادر معتبر شيعه و اهل سنت، مانند صحيح بخاري، صحيح ابن حبان،[46]كنز العمال[47]و ده‌ها منبع ديگر آمده است و ابن تيميه نيز در كتاب «الايمان»، به صحت آن تأكيد كرده است.[48]بخاري، حديث قرب نوافل را در صحيح خود چنين آورده است:[49]
خداوند گفته است: هر كس با يكي از اوليا و دوستان من
دشمني ورزد، من به او اعلان جنگ مي‏دهم و هيچ‌گاه بنده‌ام به چيزي كه نزد من محبوب‌تر باشد، از آنچه بر او واجب كرده‏ام، تقرب نجسته است و بنده‌ام پيوسته به واسطه نوافل و مستحبات به من
تقرب مي‏جويد، تا حدي كه من او را دوست مي‏دارم و چون او را دوست داشتم، گوش او هستم كه با آن مي‏شنود و چشم او هستم كه با آن مي‏بيند و دست او هستم كه با آن مي‏گيرد و پاي او هستم كه با آن راه مي‏رود. و اگر از من چيزي بخواهد، حقاً من به او عطا مي‏كنم و اگر از چيزي به من پناه آورد، او را البته پناه مي‏دهم. و من
هيچ وقت در كاري كه خودم فاعل و به جا آورنده آن بودم،
ترديد و درنگ نكردم؛ مانند توقف و ترديدي كه درباره گرفتن نفس مؤمن نمودم؛ زيرا او مرگ را دوست نداشت و من دوست نداشتم
او را برنجانم.
بديهي است كه محتواي حديث قرب نوافل، تندتر از حديثي است كه نويسنده وهابي براي اتهام به شيعيان درباره اعتقاد به حلول بيان كرده، اما نه تنها كسي مفاد آن را حمل بر حلول نكرده است، بلكه در عرصه‌هايي چون خداشناسي، عبوديت و بندگي، اخلاق و عرفان، از اين حديث نوراني بسيار استفاده كرده‌اند.
به هرحال جمله «ولكن الله خلطنا بنفسه»، صدرش درباره آن است كه ظلم به اهل بيت، ظلم به خداوند است و ذيلش درباره آن است كه ولايت اهل بيت، ولايت خداوند است. نويسنده وهابي صدر و ذيل حديث را حذف كرده است تا به مقصودش، يعني تكفير مسلمانان برسد.
امام علي(عليه السلام) و احياي اموات
درباره احاديثي كه دلالت دارند امام علي(عليه السلام) مرده‌اي را زنده نمود و نويسنده وهابي آنها را دليل اعتقاد به حلول و غلو شيعيان ذكر كرده است،[50]بايد گفت:
نخست، حديثي كه نويسنده وهابي از كتاب شريف «كافي» نقل كرده است،[51]سندش ضعيف است[52]و نمي‌تواند مستند مسئله «حلول» قرار گيرد. حديث‌هايي كه از كتاب بحار الأنوار آورده است، بر فرض صحت سند، دليل مدعاي نويسنده نيست؛ زيرا علامه مجلسي اين احاديث را در باب «استجابة دعواته(عليه السلام)في إحياء الموتى وشفاء المرضي» آورده است[53]و مفادش اين است كه امام علي(عليه السلام) دعا كرده است مرده‌اي زنده شود، نه آنكه خود حضرت مستقيماً مرده‌اي را زنده كند. بديهي است كه اجابت دعا از طرف خداوند والامرتبه، منافي با هيچ اصلي از اصول مسلّم دين نيست.[54]خداي بلندمرتبه قادر است دعاي بندگان مخلص خويش را اجابت كند، هرچند درخواست احياي مرده باشد.
دوم، بر فرض اينكه بپذيريم احاديث دلالت دارد بر اينكه حضرت علي((عليه السلام)) مرده‌اي را زنده كرده است، هيچ اشكالي ندارد؛ زيرا خداوند مدبراني[55]دارد كه موكل بر قبض ارواح مؤمنان هستند.[56]همچنين موكلاني دارد كه مأمور بر احياي اموات هستند و تمام آنان قدرت خود را از خداوند گرفته‌اند[57]و خودشان به تنهايي هيچ قدرتي ندارند. پس مسئله زنده كردن مردگان يا تصرف تكويني در اشيا، از اموري نيست كه عقلاً ممتنع باشد؛ به انبيا نيز اختصاص ندارد، حتي ابن تيميه نيز به آن اعتقاد دارد.
ابن تيميه گفته است:
گاهي زنده كردن مردگان، به دست پيروان انبيا صورت مي‌گيرد؛ چنان‌كه براي گروهي از امت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و پيروان حضرت عيسي اتفاق افتاده است. آنها مي‌گويند: همانا خداوند، مردگان را به دست ما به سبب پيروي از محمد(صلي الله عليه و آله) و مسيح و با ايمان ما به آنها و تصديق ما، آنها را به دست ما زنده مي‌كند.[58]
همچنين گفته است:
شكي نيست كه خداوند انبياي خود را به ويژگي‌هايي اختصاص داده است كه براي كسي غير آنها نيست و اين از ويژگي‌هاي آنهاست كه ديگران قادر به انجام كار‌هاي آنها نيستند. چه‌بسا پيامبري بتواند كار‌هايي انجام دهد كه انبياي ديگر نمي‌توانند انجام دهند؛ مانند عصا و دست موسي و شكافتن دريا كه اين توانايي را كسي غير از موسي نداشته است و مانند شق‌القمر كردن و قرآن و جاري ساختن آب از ميان انگشتان و نيز نشانه‌هاي ديگري كه براي انبياي ديگر غير از محمد(صلي الله عليه و آله) نبوده است و يا مانند ناقه صالح(عليه السلام)كه اين نشانه را كسي غير از او نداشت كه آن را از زمين خارج ساخت، بر خلاف زنده كردن مردگان كه بسياري از انبياء و حتي برخي بندگان صالح خدا در اين ويژگي مشترك هستند.[59]
ابن تيميه در اين باره گفته است:
مهم‌ترين نشانه و معجزه حضرت مسيح(عليه السلام)، زنده كردن مردگان بود كه در اين نشانه، كساني همچون الياس و افراد غير نبي هم شركت داشتند. در بين اهل كتاب نيز در كتاب‌هايشان غير از مسيح، كساني را نام برده‌اند كه خداوند به دست آنها مردگان را زنده كرده است.[60]
نكته اصلي اين است كه اثبات معجزه براي ائمه:، همانند اثبات معجزه براي انبياست. از آيات شريفه قرآن درباره حضرت مريم معلوم مي‌شود كه ممكن است غير پيامبران نيز معجزه داشته باشند؛[61]گرچه در اصطلاح به آن كرامت گفته شود. دلايل عقلي نشان مي‌دهد كه هركس روحش قوي باشد، مي‌تواند آنچه ديگران در خيال مي‌آفريند، در جهان خارج بيافريند. ابن تيميه نيز بر همين بيان تكيه كرده، گفته است:
ما در وجود خود، احساس ناتواني از بينا كردن كور و شفاي پيسي و برص و زنده كردن مردگان و مانند اين امور را احساس نمي‌كنيم.[62]
بنابراين، با توجه به معني صحيح روايت‌ها، روشن شد كه روايات مورد استناد نويسنده وهابي، نه با حلول خدا در ائمه ارتباط دارد، نه با مسئله غلُو.
نتيجه‌گيري
بنابر آنچه در اين مقاله ياد شد، نتايج زير به دست مي‌آيد:
1. طبق انديشه اسلامي، خداوند والامرتبه منزه از هرگونه حلول به غير است؛ زيرا اگر خداوند در چيزي حلول كند، حلولش به اعتباري دو صورت دارد: يا همچون حلول عرض در جوهر است كه لازمه‌اش اين است كه خداوند عرض و محتاج به جوهر باشد كه محال است يا تحيّز و مكان‌مندي خداوند را در پي دارد كه باز هم باطل و محال است.
2. متكلمان اسلامي، اعم از شيعه و اهل سنت، حلول خداوند در غير را، به تمام معاني متصور براي حلول، محال و باطل مي‌دانند. برخي متون كلامي، افزون بر آنكه حلول خدا را در غير، ناممكن شمرده‌اند، حلول حوادث در خدا را نيز محال دانسته‌اند. خدا محل حوادث نيست؛ زيرا اگر چنين باشد، لازمه‌اش انفعال و تغير خداست و اين با وجوب وجودش ناسازگار مي‌باشد.
3. آنچه نويسنده وهابي به شيعه نسبت داده و ادعا نموده كه به اعتقاد شيعيان، خداوند در ائمه حلول كرده است، جز تهمت و افترا نيست. روايت‌هايي كه وي به آنها تمسك كرده، از نظر سندي ضعيف و از نگاه دلالت، بي‌مورد و خدشه‌پذير است و هيچ ارتباطي به ادعاي نويسنده ندارد.
4. اما احاديثي كه دلالت دارد بر آنكه امام علي(عليه السلام) مرده‌اي را زنده كرد و نويسنده وهابي آنها را دليلي بر اعتقاد شيعيان به حلول و غلو ذكر كرده است، از نگاه سندي ضعيف است و نمي‌تواند مستند مسئله مهم حلول قرار گيرد. وي حديث‌هايي كه از كتاب بحار الانوار آورده است كه بر فرض صحت سند، دليل مدعاي نويسنده نيست؛ زيرا علامه مجلسي اين حديث‌ها را در باب «استجابة دعواته(عليه السلام)في إحياء الموتى و شفاء المرضى»[63]آورده و مفادش اين است كه امام علي(عليه السلام) دعا كرده مرده‌اي زنده شود، نه آنكه حضرت مستقيماً مرده‌اي را زنده كند.
 
 
فهرست منابع
1.
2.
3.
4.
5.
6. الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد، شيخ طوسي، چاپ دوم، بيروت، دارالأضواء، 1406ه‍ .ق.
7.
8.
9.
10.
11. البرهان في تفسير القرآن، سيد هاشم بن سليمان بحراني، چاپ اول، قم، مؤسسه بعثت، 1374ه‍ .ش.
12.
13.
14.
15. تفسير نور الثقلين، العروسي الحويزي، چاپ چهارم، قم، بي‌نا، 1415ه‍ .ق.
16.
17.
18.
19.
20.
21.
22. شرح الأصول الكافي، مولي صالح مازندراني، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1388ه‍ .ش.
23.
24.
25.
26.
27.
28.
29.
30.
31.
32.
33.
34.
35.
36.
37.
38.
39.
40.
41.
 
 
[1]. المفردات، ذيل «حل»؛ لسان العرب، ذيل «حل»؛ التوقيف التعاريف، زين‌الدين محمد،
صص 31 و 293.
[2]. موسوعه كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم، تهانوي، ج1، ص707؛ الحكمة المتعالية الأسفار الأربعة، ج2، صص190ـ 194.
[3]. أمّ فلان أمراً؛ أي: قصد، كتاب العين، ج8، ص430؛ تاج اللغة، ج5، ص1863؛ لسان العرب، ج12، ص22.
[4]. فلان يؤمّ القوم، اَي: يقدمهم، كتاب العين، ج8، ص430.
[5]. الشافي في الامامة، ج1، ص301.
[6]. همان، ج2، ص8.
[7]. قصص: 41.
[8]. بقره: 124.
[9]. باب الحادي عشر، علامه حلي، ص10.
[10]. كشف المراد، ص23.
[11]. الاقتصاد في ما يتعلق بالاعتقاد، شيخ طوسي، ص73.
[12]. «سمعت أباعبدالله7 يقول: إن الله خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وكل ما وقع عليه شي‏ء ما خلا الله فهو مخلوق»، الكافي، ج1، ص83.
[13]. أصول مذهب الشيعة، قفاري، ج2، صص518 و 520.
[14]. تصوف اسلامي و رابطه انسان با خدا، نيكلسون، ص64.
[15]. مذاهب الاسلاميين، بدوي، ص59.
[16]. الملل والنحل، شهرستاني، ج1، ص108.
[17]. إشراق اللاهوت في نقد شرح الياقوت، سيد عميدالدين عبيدلي، ص250؛ كشف المراد، ص318.
[18]. قاموس البحرين، حميد مفتي، ص256.
[19]. همان.
[20]. تلخيص المحصّل، ص262؛ كشف المراد، ص318.
[21]. كشف المراد، ص318.
[22]. كشف المراد، ص408؛ باب الحادي عشر، ص21؛ الاقتصاد في الاعتقاد، ص141.
[23]. الغدير، علامه اميني، ج2، ص361.
[24]. أبكار الأفكار في أصول الدين، آمدي، ج5، ص60.
[25]. «عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَهِ7 يَقُولُ إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خِلْوٌ مِنْهُ ...»: توحيد، شيخ صدوق، ص105.
[26]. الإحتجاج، ج1، ص27؛ البرهان في تفسير القرآن، بحراني، ج2، ص765؛ تفسير نور الثقلين، الحويزي، ج1، ص699؛ بحار الأنوار، ج9، ص264.
[27]. تصحيح الاعتقاد، ص109.
[28]. أصول مذهب الشيعة، ج2، صص518 ـ520.
[29]. أصول مذهب الشيعة، ج2، صص518-520.
[30]. مجمع الزوائد، ج۵، ص۱۰۴؛ مسند احمد، ج۲، ص۳۶؛ صحيح البخاري، ج۷، ص۳۱؛ نيل الأوطار، شوكاني، ج۷، ص۳۷۴؛ بحار الأنوار، ج۶۱، ص۱۸۶.
[31]. بحار الأنوار، ج۶۱، ص۱۸۶.
[32]. وي در مسئله رؤيت خدا، روايتي از شيخ صدوق (توحيد، ص111) و بحار الأنوار (ج4، ص44) نقل مي‌كند: «عن أبي بصير، عن أبي عبدالله7 قال قلت له: أخبرني عن الله عزوجل هل يراه المومنون يوم القيامة؟ قال: نعم»، (أصول مذهب الشيعة، ج2، صص668 و 669) و با اكتفا به همين مقدار از روايت، نتيجه مي‌گيرد كه ائمه: به رؤيت خدا قائل بوده‌اند.
آنچه نويسنده نقل كرده، قسمتي از روايت است كه آن را در راستاي ديدگاه خويش انتخاب و بخش اعظم روايت را تقطيع و حذف كرده است. در ادامه روايت، مراد از رؤيت به خوبي بيان شده است كه مقصود امام7، رؤيت مورد ادعاي نويسنده نيست، بلكه مقصود رؤيت قلبي بوده است. تمام روايت چنين است: «عن أبي بصير، عن أبي عبدالله7 قال قلت له: أخبرني عن الله عزوجل هل يراه المومنون يوم القيامة؟ قال نعم، وقد رأوه قبل يوم القيامة فقلت متي؟ قال حين قال الله: ألست بربكم؟ قالوا بلى. ثم سكت ساعة، ثم قال: وإن المومنين ليرونه في الدنيا قبل يوم القيامة! الست تراه في وقتك هذا؟ قال أبوبصير: فقلت له: جعلت فداك! فاحدث بهذا عنك؟ فقال: لا فإنك إذا حدثت به فانكر منكر جاهل بمعنى ما تقوله ثم قدر أنّ ذلك تشبيه كفر، وليست الرؤية بالقلب كالرؤية بالعين تعالى الله عما يصفه المشبهون والملحدون».
[33]. مرآة العقول، محمدباقر مجلسي، ج5، ص186.
[34]. همان، ص189.
[35]. الكافي، ج1، ص440؛ بحار الأنوار، ج15، ص19.
[36]. درحالي‌كه همه روايت اول اين است «... عَنْ أَبِي عَبْدِاللهِ7 قَالَ قَالَ الله تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُكَ وَعَلِيّاً نُوراً يَعْنِي رُوحاً بِلَا بَدَنٍ قَبْلَ أَنْ أَخْلُقَ سَمَاوَاتِي وَأَرْضِي وَعَرْشِي وَبَحْرِي فَلَمْ تَزَلْ تُهَلِّلُنِي وَتُمَجِّدُنِي ثُمَّ جَمَعْتُ رُوحَيْكُمَا فَجَعَلْتُهُمَا وَاحِدَةً فَكَانَتْ تُمَجِّدُنِي وَتُقَدِّسُنِي وَتُهَلِّلُنِي ثُمَّ قَسَمْتُهَا ثِنْتَيْنِ وَقَسَمْتُ الثِّنْتَيْنِ ثِنْتَيْنِ فَصَارَتْ أَرْبَعَةً مُحَمَّدٌ وَاحِدٌ وَعَلِيٌّ وَاحِدٌ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ ثِنْتَانِ ثُمَّ خَلَقَ الله فَاطِمَةَ مِنْ نُورٍ ابْتَدَأَهَا رُوحاً بِلَا بَدَنٍ ثُمَّ مَسَحَنَا بِيَمِينِهِ فَأَفْضَـى نُورَهُ فِينَا.
امام صادق7 فرمود: خداى والامرتبه مي‌فرمايد: «اى محمد! من تو را و على را به صورت نور، يعني روحى بدون پيكر آفريدم، پيش از آنكه آسمان و زمين و عرش و دريايم را بيافرينم. پس تو همواره يكتايى و تمجيد مرا مي‌گفتى، سپس دو روح شما را گرد آوردم و يكى ساختم و آن يك روح مرا تمجيد و تقديس و تهليل مي‌گفت. آن‌گاه آن را به دو قسمت كردم و باز هر كدام از آن دو قسمت را دو قسمت كردم تا چهار روح شد. محمد يكى، على يكى، حسن و حسين دو تا، سپس خدا فاطمه را از نورى كه در ابتدا روحى بدون پيكر بود آفريد، آن‌گاه ما را مسح كرد و نورش را به ما رساند».
[37]. الكافي، ج1، ص146.
[38]. مرآة العقول، ج2، ص122.
[39]. مختلف الشيعة، علامه حلي، ج3، ص111.
[40]. يكي از شارحان كتاب كافي.
[41]. بقره: 57.
[42]. مائده: 55.
[43]. شرح أصول الكافي، ملاصالح ازندراني، ج4، ص308.
[44]. مرآة العقول، ج2، ص122؛ ج5، ص152. (روايت دوم طولاني مي‌باشد و بخش مرتبط با بحث چنين است: «... قُلْتُ‏ «يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ‏» قَالَ فِي وَلَايَتِنَا قَالَ «وَالظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً»
أَ لَا تَرَى أَنَّ الله يَقُولُ (وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ) قَالَ إِنَّ الله أَعَزُّ وَأَمْنَعُ مِنْ أَنْ يَظْلِمَ أَوْ يَنْسُبَ نَفْسَهُ إِلَى ظُلْمٍ وَلَكِنَ الله خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ فَجَعَلَ ظُلْمَنَا ظُلْمَهُ وَوَلَايَتَنَا وَلَايَتَه؛ عـرض كـردم: خـدا هـر كـه را خـواهـد در رحـمـت خـود داخـل كند؟ فرمود: يعنى در ولايت ما فرمود: و خدا براى ستمگران عذابى دردناك آمـاده سـاخـتـه است، مـگر نمي‌بينى كه خدا مي‌فرمايد: «بر ما ستم نكردند؛ ولى به خودشان ستم مى كنند». امام فرمود: همانا خدا گرامى‌تر و عالى‌تر از آنست كه ستم كند يا خود را به ستم نسبت دهد؛ ولى خدا ما را به خود مربوط ساخت و ستم ما را ستم به خود و ولايـت ما را ولايت خـويـش قرار داد». (الكافي، ج1، ص432)
[45]. شرح أصول الكافي؛ ملاصدرا، ج4، ص176.
[46]. صحيح ابن حبان، ج2، ص58.
[47]. كنزالعمال، متقي هندي، ج1، ص389.
[48]. الإيمان، تقي‌الدين ابوالعباس ابن تيميه، ص344.
[49]«وَعَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ - رَضِيَ الله عَنْهُ - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِl: «إِنَّ الله تَعَالَى قَالَ: مَنْ عَادَى لِي وَلِيًّا فَقَدْ آذَنْتُهُ بِالْحَرْبِ، وَمَا تَقَرَّبَ إِلَىّ عَبْدِي بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ، وَمَا يَزَالُ عَبْدِي يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّى أُحِبَّهُ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَـرَهُ الَّذِي يُبْصِـرُ بِهِ، وَيَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا، وَرِجْلَهُ الَّتِي يَمْـشِي بِهَا، وَإِنْ سَأَلَنِي لَأُعْطِيَنَّهُ، وَلَئِنِ اسْتَعَاذَنِي لَأُعِيذَنَّهُ، وَمَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ تَرَدُّدِي عَنْ نَفْسِ الْمُؤْمِنِ، يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَأَنَا أَكْرَهُ مُسَاءَتَهُ». صحيح البخاري، ج8، ص105.
[50]. أصول مذهب الشيعة، ج2، صص518 ـ 520
[51]. الكافي، ج1، ص457.
[52]. مرآة العقول، ج5، ص308.
[53]. بحار الأنوار، ج41، ص191.
[54]. توحيد و شرك در نگاه شيعه و وهابيت، ص268.
[55]. نازعات: 5.
[56]. نحل: 32.
[57]. (وَما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْري) (كهف: 82)
[58]. النبوات، تقي‌الدين ابوالعباس ابن‌تيميه، ج2، ص808.
[59]. النبوات، ج2، ص821.
[60]. النبوات، ج4، ص17.
[61]. آل عمران: 37.
[62]. النبوات، ج1، ص218.
[63]. بحار الأنوار، ج41، ص191.

کلید واژگان: