بخش 2

شعراء غدير در قرن 06
غديريه ابو الحسن فنجكردى
433 - 513
لا تنكرن غدير خم انه++
كالشمش فى اشراقها بل اظهر
ما كان معروفا باسناد الى++
خير البريا احمد لا ينكر
فيه امامه حيدر و كماله++
و جلاله حتى القيامه يذكر
اولى الانام بان يوالى المرتضى++
من ياخذ الاحكام منه و ياثر
- از چه رو غدير خم را منكر شوى، با آنكه چون آفتاب رخشان، بل روشن تر از آن است؟
- حديثى كه با سند محكم از بهترين خلائق احمد بدست باشد، قابل انكار نباشد.
- ازآن رو سالارى حيدر و كمال و جلال او تا بروز قيامت استوار است.
- آن كسى كه دستور و فرمان از رسول خدا گيرد، سزاوار است كه مرتضى را سالار و سرورخود گيرد.
دنباله شعر:
استاد شيعيان فتال در " روضه الواعظين " ص 90 ابيات مزبور را بنام فنجكردى ياد كرده و خود از معاصرين او است. ابن شهر آشوب هم در " مناقب" 540/1 ط ايران، قاضى شهيد، در " مجالس المومنين " ص 434 و صاحب " رياض العلماء " و قطب الدين اشكورى در " محبوب القلوب " آنرا بنام شاعر ثبت كرده اند.
در مناقب ابن شهر آشوب 540/1 و مجالس المومنين 234و نيز در " رياض العلماء " اين ابيات ديگر را هم ياد كرده اند:
يوم الغدير سوى العيدين لى عيد++
يوم يسربه السادات و الصيد
روز " غدير " هم چون روز اضحى و فطر عيد است، روزى كه سادات و ملوك شاد و مسروراند.
- مرتضى على، آن روز مسندامامت و سالارى دريافت، با تشريفى از خداى مجيد.
بقول "" احمد " خير المرسلين ضحى++
فى مجمع حضرته البيض و السود
- با نص احمد بهترين رسولان، به نيمروز، در ميان جمعى انبوه ازسياه و سپيد
- سپاس خداى را سپاسى بى كران، بر اين جود و احسان و الطاف بى پايان.
شاعر، چنانكه در شرح حال او ياد مى شود، از پيشوايان لغت عربى است كه بر حقائق معانى و نكته ها و دقيقه هاى آن واقف و مطلع و با كنايات و تعبيرات و زير و بم سخن آشنائى كامل دارد، و چنانكه ديديم،از لفظ مولى، معنى امامت و مرجعيت در احكام دين، دريافت كرده و آنرا در شعر تابناكش بنظم كشيده، و اين خود يكى از شواهد ادبى است كه در معناى حديث شريف جوياى آن هستيم.
شرح حال شاعر
استاد، ابو الحسن، على بن احمد فنجكردى نيسابورى، از رجال برجسته ادب و حاذقان و پيشوايان در لغت است، با وجود اين ادب بارع،از فقها و شيوخ علم حديث بشمار است.
سمعانى در انساب گويد: ابو الحسن فنجكردى، على بن احمد، اديب توانا، صاحب نظم سيلس و نثر روان، كه تا پايان عمرش و دوران پيرى و ناتوانيش از احساس و ذوق ادب برخوردار ماند، اصول لغت را نزد يعقوب بن احمد اديب
و جز او قرائت كرده است.
مردى عفيف، بى تكلف، خوش بيان، حق شناس، خوش كردار بود، در پيرى دردى بر او عارض شد كه از پا افتاد و خانه نشين گشت، و ديگر نتوانست بديدار دوستان و دانشمندان شتابد، از اينروبا علم و دانش خود از آنان تفقد مى كرد.
از قاضى ناصحى حديث فرا گرفته،و اجازه تمام احاديث و كتبى را كه ازاساتيد خود شنيده ضمن نامه اى بمن مرحمت فرموده ضمنا بتوسط جماعتى از اساتيد و مشايخ كه نزد او قرائت كرده اند، اجازه روايت دارم.
وفات او درسال 513، شب جمعه 13 ماه مبارك رمضان اتفاق افتاد، در جامه كهنه براو نماز خواندند و در حيره مقبره نوح دفن شد 739.
حموى در معجم الادباء ج 5 ص 103 مى نويسد: اديب فاضلى بود، ميدانى در خطبه كتابش السامى فى الاسامى يادش كرده و بسيارثنا گفته است. وفاتش در سال 512 به سن 80 سالگى بود، بيهقى هم در " الوشاح " از او ياد كرده و گفته: الامام، على بن احمد فنجكردى، ملقب به شيخ الافاضل، اعجوبه زمان، و سرآمد اقران، استاد فن، نكته پرداز شيرين سخن. عبد الغفار فارسى هم گويد: على بن احمد فنجكردى، اديب توانا، صاحب شعرى سيلس و نثرى روان بود، لغت را نزد يعفوب ابن احمد اديب و ديگران فرا گرفت و در رشته استاد شد. در آخر عمر، دردى مزمن عارض او گشت، و در نيسابور سال 513، سيزدهم ماه مبارك رمضان درگذشت.
كاتب، ابو ابراهيم، اسعد بن مسعود عتبى كه معاصر شاعر است، چنانكه در ج 2 ص 242 معجم الادبا آمده، او را چنين ثنا گفته است:
يا اوحد البلغاءو الادباء++
يا سيد الفضلاء و العلماء
يا من كان عطاردا فى قلبه++
يملى عليه حقائق الاشياء
- اى يكتاى سخنوراى و اديبان. اى سرور فضلا و دانشمندان.
- گويا كوكب " عطارد " در سينه تو جا دارد كه حقائق معانى از زبانت مى تراود.
سيوطى هم در " بغيه الوعاه " ص 329 بمانند حموى او را ستوده و از " وشاح" نقل كرده كه وفات شاعر در سال 513 بسن 80 سالگى بوده و اين بيت را از او ياد كرده:
- دوران ما، بدترين دوران است، نه خيرى بينم نه رشد و صلاحى در ميان است.
- شود كه مسلمانان از پس اين شبهاى تار پر غم صبح روشنى دريابند؟
- همگان در رنج و زحمت، خوشا بر حال آن كسى كه مرد و از غم رها گشت.
دانشمند معاصرش استادمان فتال نيشابورى در " روضه الواعظين " گاهى به عنوان " استاد پيشوا " و گاهى به عنوان " استاد اديب " از او نام مى برد، قاضى، دركتاب " مجالس المومنين " 234 به شرح حال او پرداخته و ستايش و ثنايش گفته و همچنين صاحب " رياض العلماء " و " روضات الجنات " ص 485، و " شيعه و فنون اسلام " ص 36 با ثنا و ستايش ازاو ياد كرده اند.
ابن شهر آشوب در "معالم العلماء " كتابى بنام " تاج الاشعار و سلوه الشيعه " بنام او ثبت كرده و گويد: حاوى اشعار امير المومنين است و در كتاب " مناقب آل ابى طالب " از آن نقل كرده است، چنانكه استادمان قطب الدين كيدرى در كتابش " انوار العقول من اشعار وصى الرسول " از آن كتاب استفاده كرده و صريحا مى گويد: فنجكردى در كتابش "تاج الاشعار " 200 بيت از شعر امير المومنين "ع" را جمع -
غديريه ابن منير طرابلسى
473 - 548
عذبت طرفى بالسهر++
و اذبت قلبى بالفكر
و مزجت صفو مودتى++
من بعد بعدك بالكدر
و منحت جثمانى الضنى++
و كحلت جفنى بالسهر
و جفوت صبا ماله++
عن حسن وجهك مصطبر
يا قلب ويحك كم تخادع بالغرور؟ و كم تغر؟
و الى م تكلف بالاغن++
من الظباء و بالاغر؟
لئن الشريف الموسوى ابن الشريف ابى مضر
ابدى الجحود و لم يرد++
الى مملوكى تتر
و اليت آل اميه الطهر++
الميامين الغرر
و جحدت بيعه حيدر++
و عدلت عنه الى عمر
و اكذب الراوى و اطعن فى ظهور المنتظر
و اذا رووا خبر الغدير++
اقول: ما صح الخبر
- خواب خوش از ديدگانم ربودى. دلم را از غصه آب كردى.
- از آن دم كه بار سفر بستى،آئينه مهرم تيره و تار كردى.
- پيكرناتوانم را خستى، مردم چشمم را بانتظار بر در نشاندى.
- عاشق زارت راندى، آنكه از ديدار رخت بى قرار است.
- اى دل. تا چند سحر و افسونت كنند؟
- تا كى در فكر آهوو شانى: كاين يك خوش نوا است، آن دگرسيمتن.
- بخدا سوكند. اگر شريف مرتضى، زاده موسى، پدر مضر.
- راه انكار گيرد، باز نگرداند غلام زر خريدم را تتر.
- با خاندان اميه مهر ورزم گويم: خاندان پاك، خجسته و تابناك.
- بيعت حيدر را منكر آيم، راه او وانهم جانب عمر گيرم.
- راويان حديث را دروغزن شمارم، ظهور مهدى موعود را خرافه دانم.
- اگر حديث " غدير " را گواه آرند، سندش را بى اعتبار خوانم -
- روز غدير، جامه مهنه در پوشم، چون غمزدگان بكنجى وانشينم.
- و چون ياد صحابه در ميان آيد. - گويم: پير" تيم " بر همگان مقدم باشد و از آن پس جانشينش عمر.
- هرگز تيغ كين بر سر خاندان رسول نيافراشت.
- ابدا. و نه زهرى بتول را از ميراث پدر محروم داشت.
- گويم: يزيد هرگز شراب نياشاميد، و نه در راه فجور گام سپرد.
- او بود كه با لشكريان گفت: پسران فاطمه را آزاد گذراند.
- كى شمر لعين حسين را كشت؟ كجا ابن سعد راه خيانت سپرد؟ عاشورا موى سر شانه زنم، زلف خود حلقه حلقه بياويزم.
- روز آن روزه سر آرم، بشكرانه، چند روز دگر بر آن بيفزايم.
- جامه نوين پوشم، لباس عيد از صندوق بر آرم.
- شب تا سحر نخوابم، پسته و فندق بريان سازم.
- صبحگاه، سر و صورت بيارايم، با شاد باش دست شاميان بفشارم.
- در رهگذر بايستم، سر و صورت دوستان بيارايم.
- تره تيزك بخورم، ماهى بى فلس كباب سازم.
- سفره خود رنگين سازم: به به از اين كباب و آن سبزى خوش خوراك.
- بهنگام وضو پاى خود بشويم. در سفر بر كفش خود مسح كشم.
- در نماز، با آواى بلند آمين گويم، با ديگران همنوا گرد.
- تسنيم قبور سنت شمارم، بگورستان تپه هاى دو پهلو بيارايم.
- روز رستاخيز كه بپا خيزد، چشمها در تب و تاب آيد.
- نامه اعمال منتشر گردد، آتش دوزخ شعله بر كشد.
- گويم: بار خدايا. اين شريف مرتضى بود كه مرا از راه حق بدر كرد.
- گويندم: دست شريفت را بگير، با او جانب سقر راه برگير.
- تفتى سوزان، كه نه پوستى بر جاهلد، و نه گوشتى بر استخوان بماند.
و الله يغفر للمسى ء اذا تنصل و اعتذر++
الا لمن جحد الوصى ولاءه و لمن كفر
فاخش الاله بسوء فعلك و احتذر كل الحذر++
- خداوند بخشايشگر و آمرزگار است، چون زبان به معذرت بر گشايند.
- مگر آن كسى كه حق وصى نشناسد، مهر او را منكر آيد.
- با اين كردار بدت بايد گفت: از خدا بپرهيز. الحذر الحذر.
شرحي پيرامون اين قصيده
اين چكامه بديع، بنام " تتريه " معروف است، ما 39 بيت آنرا آورديم، تمام آن 106 بيت است كه ابن حجه حموى در كتاب " ثمرات الاوراق " 48 - 44/2 ثبت كرده و در كتاب ديگرش " خزانه الادب " 68 بيت آنرا برگزيده است.
تمام قصيده در كتاب " تذكره ابن عراق ". مجالس المومنين 457 بنقل از همين تذكره، انوار الربيع سيد على خان ص 359، كشكول شيخ بحرانى صاحب حدائق ص 80، نامه دانشوران 385/1، تزيين الاسواق انطاكى 173، نسمه السحر فيمن تشيع وشعر موجود است، شيخ حر عاملى هم در كتاب امل الامل 19 بيت آنرا انتخاب كرده است.
ابن منير شاعر،هديه اى خدمت شريف موسوى فرستاد، حامل هديه غلامى سياه بود، شريف بدونوشت:
اما بعد. اگر مى دانستى كه در ميان اعداد از عدد يك كمتر هم وجود دارد،
و در ميان رنگها از سياهى رنگى شومتر است، هر آينه كمتر از يك هديه بدست همان شومتر از سياه، گسيل مى داشتى. و السلام.
ابن منير سوگند خورد كه هديه اى خورد كه هديه اى خدمت شريف گسيل ندارد جز بدست گرامى ترين مردم، در اثر آن هداياى نفيس وافرى مهيا كرده همراه غلام محبوبش تاتار كه بسيار بدو مهر مى ورزيد خدمت شريد گسيل داشت، هدايا كه خدمت شريف رسيد، پنداشت كه غلام هم جزء هداياست كه در عوض غلام سياه فرستاده است لذا او را نزد خود نگه داشت، با آنكه ابن منير طاقت فراق او نداشت، و چندانش دوست مى داشت كه اگر اندوه و محنتى بدو روى مى آورد، با ديدن روى او فراموش مى كرد.
ابن منير از اين حالت بسياردر اندوه و غم شد، و چاره اى براى استخلاص غلام خود تاتار نديد، جز اينكه اين قصيده را بپردازد و خدمت شريف بفرستد.
موقعى كه قصيده به شريف مرتضى پيوست، خندان شد و گفت:واقعا در ارسال غلامش تاخير شد شاعر ما معذور است. آنگاه غلام را با هداياى نفيسى خدمت شاعر فرستاد و او هم با اين دو بيت شريف را ثنا گفت:
الى المرتضى حث المطى فانه++
امام على كل البريه قد سما
ترى الناس ارضافى الفضائل عنده++
و نجل الزكى الهاشمى هو السما
- سمند اميد سوى مرتضى ران. پيشوائى كز جهانيان برتر آمد.
- فضل او با دگران بمقياس بردم، دگران بر خاك راهند او بر آسمان.
قصيده تاتاريه را علامه شيخ ابراهيم يحيى عاملى تخميس كرده و تماما در مجموعه استادمان علامه على آل كاشف الغطاء ثبت شده و هم در جزء اول از كتابش "سمير الحاضر و متاع المسافر ". و نيز در " مجموع رائق " ص 727 همگارمان علامه سيد محمد صادق آل بحرالعلوم: با اين مطلع:
افدى حبيبا كالقمر++
ناديته لما سفر
يا صاحب الوجه الاغر++
عذبت طرفى بالسهر
و اذبت قلبى بالفكر++
ابلى صدودك جدتى++
و تركتنى فى شدتى
و اطلت فيهامدتى++
و مزجت صفو مودتى
من بعد بعدك بالكدر++
جانم فداى آن مه تابان++
آنگاه كه عزم سفر كرد
گفتمش اى زاده حورى++
خواب خوش از ديده ام ربودى
دلم را از غصه آب كردى++
با جفايت دلم را شكستى++
پيكرم در تب و تاب خستى
ديرى است كه از من بريدى++
از آن كه بار سفر بستى
آئينه مهرم تيره و تار كردى++
اين سبك قصيده را سابقا و لاحقا فراوان سروده اند، ازجمله:
1- ابو عثمان سعيد بن هاشم خالدى و برادرش ابو بكر محمد "از شعراء يتيميه الدهر" مجتمعا شريف زبيدى ابو الحسن محمد بن عمر حسينى را ثنا گفتند و جائزه اى نديدند، شريف عزم سفر داشت. اين دو برادر براو وارد شدند و اين قطعه را انشاد كردند.
- از جانب ما شريف را بر گوى. آنكه در خشكسالى پناه درماندگان است.
- زاده پيشوايان قريش، خجسته فر، تابنده گهر:
- سوگند بخداى رحمن. و نعمت هاى او بيحد و مر.
- كه اگر شريف پا در راه گذارد و باين دو بنده خود نيارد نظر.
- با زادگان اميه در گمراهى و سر گشتگى دمساز شويم.
- گوئيم: نه ابو بكر غاصب خلافت بود، نه عمر سيه كار ستمگر.
- معاويه پيشواى مومنان، بد خواهش ناسپاس و كافر.
- طلحه و زبير اند هر دو تن فرزانه و همايون فر.
- گوئيم: يزيد نه خود قاتل حسين است و نه فرمان قتل صادر كرد.
- اين جرم، بر گردن شريف است كه ما را روانه سقر كرد.
با استماع اين قطعه، شريف تبسم كرد و جائزه آنان را عطا نمود.
2- شريف، حسن بن زيدشهيد، وزير خود را زندان كرد، در نامه اى به شريف
زندگاني شاعر
ابو الحسين، مهذب الدين، احمد بن منير بن احمد بن مفلح طرابلسى شامى، نزديك جامع بزرگ شمالى، در محله خابورى سكنى داشت، ملقب به عين الزمان، مشهور به رفاء. يكى از پيشوايان ادب، و در طبقه اعلى از قافيه پردازان شعر عربى است. فراوان سروده و نيك در سفته، در مديح اهل بيت قصائد زرين پرداخته و نام و آوازه اش با افتخار تمام بجا مانده است.
در رشته لغت، و ادب و ساير علوم دستى تمام داشته تا آنجا كه طرابلس به شمع وجودش مى باليده، چون گل بوستان و خرمى گلزار، و چون به دمشق ماوا گزيده، يكتا شاعر سخن ساز و اديب نكته پرداز آن سامان بشمارآمده است.
با نظم بديع خود فضائل عترت طه را در عاصمه امويان منتشر ساخته، و بى باك دشمنان و بد خواهان اهل بيت را با عتاب و درشتى بر مى شمرده است، از اين رو با فحش و دشنام شاميان روبرو شده و با تهمتهاى ناروا متهم گشته: آن يك بد زبانش شمرده، اين يك دشمن صحابه اش دانسته، و آن دگر رافضيش خوانده و يا خواب هولناكى درباره او بهم بافته.
اما فضل آشكارش، همگان را به نثا و ستايش و تكريم مقام و شخصيت علمى او واداشته است، اشعار آبدارش در عين ظرافت استوار و محكم، در عين سلاست روان و منسجم است، بالاترين افتخارش اينكه حافظ قرآن بوده است، چونانكه ابن عساكر و ابن خلكان و صاحب شذرات الذهب ياد كرده اند.
ابن عساكر در تاريخ شام ج 97/2 گويد: قرآن مجيد را حفظ كرد، لغت و ادب فرا گرفت، بپرداختن شعر و قصيده پرداخت، بعد به دمشق آمد و ساكن شد.
رافضى بود و خبيث، به مذهب اماميه مى رفت، فراوان هجومى گفت، بد زبان بود، در شعرش دشنام مى گفت و الفاظ عاميانه مى آورد. تا آنجا كه بورى بن طغتكين امير دمشق مدتى او را در زندان محبوس كرد، مى خواست زبانش راقطع كند، يوسف بن فيروز حاجب، شفاعت كرد، امير پذيرفت ولى دستور تبعيد او را صادر كرد.
موقعى كه فرزند امير اسماعيل بن بورى به امارت رسيد، به دمشق بازگشت.
پس از مدتى، اسماعيل هم بر او خشم گرفت، درصدد بود كه او را بردار كشد، شاعر گريخت، چند روزى در مسجد وزير پنهان شد، بعد از دمشق به شهرهاى شمالى رفت: از حماه به سوى شيراز، از آنجا به حلب، و بالاخره در ركاب " ملك عادل " موقعى كه نوبت دوم دمشق را محاصره كرد، بعد از استقرار صلح، وارد دمشق شد و با سپاه ملك به حلب برگشت و در آنجا رخت بسراى ديگر گشيد.
من او را مكرر ديده ام، ولى از اوسماع حديث ندارم، خود او برايم انشاد كرده و هم امير ابو الفضل اسماعيل فرزند امير ابو العساكر سلطان بن منقذ گفت كه ابن منير اين شعر خود را چنين انشاد كرد:
اخلى فصد عن الحميم و ما اختلى++
و راى الحمام يغضه فتوسلا
ما كان واديه باول مرتع++
و دعت طلاوته طلاه فاجفلا
و اذا الكريم راى خمول نزيله++
فى منزل فالحزم ان يترحلا
كالبدر لما ان تضائل نوره++
طلب الكمال فحازه متنقلا
ساهمت عيسك مرغيشك قاعدا++
افلا فليت بهن ناصيه الفلا
فارق ترق كالسيف سل فبان فى++
متنبه ما اخفى القراب و اخملا
جفا كرد و از دوست وفادار بريد، ديد كه اندوهش مى كشد، در جفا اصرار ورزيد.
- مرغزار عشقش اولين مرغزارى نباشدكه طراوت آن با شتاب گريخت.
- مرد آزاده كه خوارى و گمنامى همنشين خود ديد، چه بهتر كه بار سفر بر بندد.
- بسان ماه كه چون نحيف و ضعيف گردد، جوياى كمال: منزل به منزل بشتابد تا كمال مطلوب بدست آرد.
- اما تو كنجى گزيده زندگى تلخ و مرارت بار خود را با شتر رهوارت تقسيم كرده اى. از چه فلات و كوهساران بزير پى در نسپارى؟
- از كنج خانه در آى، بر مدارج ترقى برآى. چون شمشيركه از نيام در آيد، جوهر آبدارش وانمايد.
- مرگ نه همان است كه روح از بدن بر آيد، مرگ آن است كه با خوارى و ذلت توامان باشى.
للقفر. لا للفقر. هبها انما++
مغناك ما اغناك ان تتوسلا
لا ترض من دنياك ما ادناك من++
دنس و كن طيفا جلا ثم انجلى
وصل الهجير بهجر قوم كلما++
امطرتهم غسلا جنوا لك حنظلا
من غادر خبثت مغارس وده++
فاذا محضت له الوفاءتاولا
- پيش به سوى مشكلات، نه به سوى فقر. چنان گير كه مرگت در آن است، چه بهتر كه بدين وسيله اش دريابى.
- از دنيا به مظاهر پست آن خشنود مشو، چون رويا در خيال بدرخش و راه بر گير.
- با گرماى نيمروز بساز. دورى گزين از آن دوستان كه در كامشان عسل ريزى شرنگ در كامت بيزند.
- آن يك خائن و مكاركه نهال محبت در شوره زار دلش پا نگيرد، اخلاص و وفا را خرافه داند.
- آن دگر دنيا پرست كه هر جا دينارو درم بيند، بدان جانب راه گيرد، گه برودگاه برآيد.
- زمانه و اهلش را چه خوب آزمودم، كمال فضل را جرم و گناه شناسند.
- با سرشتى نكوهيده و پست، آنها كه نيك اند: پاسخ دهى دشمنت گيرند، ساكت مانى افترا بندند.
در روايت ديگر، اضافه كرده است:
انا من اذا ما الدهر هم بخفضه++
سامته همته السماك الاعزلا
واع خطاب الخطب و هو مجمجم++
راع اكل العيس من عدم الكلا
زعم كمنبلج الصباح وراءه++
عزم كحد السيف صادف مقتلا
- من آنم كه گر روزگارم سوى پستى كشد، همتم پاى بر اختر ثريا گذارد.
- سرا پا گوشم، اخطار حوادث را بجان بنوشم، شبانم:گرچه شتر رهوارم خسته سازم، با شتاب به مرغزارش رسانم.
- با تصوراتى چون سپيدى صبح روشن، عزمى چون تيزى شمشير كه بر مقتل آيد.
امينى گويد: شاعر، در اين قطعه، بدخواهانش را بر مى شمارد، آنها كه با تهمت و افترا به مبارزه اش برخاسته بودند، چونانكه در شرح حالش گذشت. هجويات او از اين قبيل است از اين رو بر كينه خواهان مذهبى او دشوار و سنگين آمده است.
ابن عساكر، اين قطعه ديگر را هم از او ياد مى كند:
- اف بر اين روزگارى كه من در آنم، تا كى و چند، از دست مردمش شرنگ نوشم.
- تير غمى بر دلم ننشست، جز از شست دوستان ممتازم.
- دوست راست كردارى يافت شود تا خون دل در طبق اخلاص نهم خريدار او باشم؟
- چه بسيار دوستان خود را وانهادم بدين اميد كه مخلصى بيابم. نيافتم و باز بدانها رو نهادم.
و نيز امير ابو الفضل مى گفت ك پدرم طشتى از نقره ساخت، ابن منير جند بيت بسرود كه بر آن طشت نوشته آمد، از آن جمله است:
يا صنو مائده لاكرم مطعم++
ماهوله الارجاء بالاضياف
جمعت اياديه الى ايادى الالاف بعد البذل للالاف
و من العجائب راحتى من راحه++
معروفه المعروف بالاتلاف
- اى همطرازمائده سليمان، ويژه گرامى ترين ميزبان، در تالار پر او مهمان.
- نعمت سرشار اوست كه هزاران دست در اطراف من دراز است، بعد از بخشش هزاران در هزار.
- شگفت اين است كه راحت من از دست و پنجه كسى است كه دراتلاف نفوس و اموال، معروف است و ممتاز.
از شعرهاى نكويش اين قصيده ديگر است:
من ركب البدر فى صدر الردينى++
و موه السحر فى حد اليمانى
و انزل النير الاعلى الى فلك++
مداره فى القباء الخسروانى
طرف رنا. ام قراب سل صارمه++
و اغيدماس ام اعطاف خطى
اذلنى بعد عز و الهوى ابدا++
يستعبد الليث للظبى الكناسى
- رخ چون ماه رخشان، قامت بسان نى سر كشيده بآسمان: ندانم ماه را كه بر سرنى كرد؟
- نگاهش سحر آشكار، مژگانش تيع آتشبار: چسان تيغ را از سحر و فسون آب داد؟
- آفتاب را كه از چرخ چارم بزير كشيد ودر اين قباى خسروانى در بند كشيد؟
- برق نگاهش درخشيد؟ يا شمشيرى از نيام رخ برگشيد؟ -
- شاخه سروى خراميدى گرفت؟ يا نيزه تابدار باهتزار آمد؟
- از پس سالها عزت به خاك را هم نشاند، عشق و دلدادگى شير ژيان را بنده آهوى ختن سازد.
ابن خلكان بر اين جمله افزوده است:
اما و ذائب مسك من ذوائبه++
على اعالى القضيب الخيزرانى
و ما يجن عقيقى الشفاه من الريق الرحيقى و الغر الجمانى
لو قيل للبدر: من فى الارض تحسده++
اذا تجلى؟ لقال: ابن الفلانى
اربى على بشتى من محاسنه++
تالفت بين مسموع و مرثى
اباء فارس. فى لين الشام مع الظرف العراقى و النطق الحجازى
و ما المدامه بالالباب افتك من++
فصاحه البدو فى الفاظ تركى
- سوگند به زلفان سياهش كه چون مشك ناب بر زبر شاخ ارغوان است.
- سوگندبه آن لبهاى چون عقيق كه در ميانش شراب بهشتى با در شاهوار است.
- اگربماه تابان گويند: بر كه حسد برى چون بجلوه بر آيد؟ گويد فلانى
پسر فلانى.
- كه با محاسن گونا گون بر من فزون است، زيبائيهاى ديدنى و شنيدنى:
- مناعت پارسى، ناز وادى شامى، ظرافت عراقى، لغت حجازى.
- شراب مردافكن آن نكند كه خوش بيان بدوى با لهجه تركى.
تمام قصيده كه 27 بيت است، در نهايه الارب نويرى ج 23/2 و تاريخ حلب 234/4 ثبت است. ابن خلكان اين قطعه را هم از ابن منير ثبت كرده است.
انكرت مقلته سفك دمى++
و غلى و جنته فاعترفت
لا تخالوا خاله فى خده++
قطره من دم جفنى نقطت
ذاك من نار فوادى جذوه++
فيه ساخت و انطفت ثم طفت
- مژگانش منكر آمد كه خونش نريختم، عذارش بر خروشيد كه آرى من گواهم.
- مپنداريد خال رخسارش قطره خونى است كه از چشمان من ريخته است؟
- شررى از آتش اين دل برجهيد و بر رخسارش نشست، اثرش بجا ماند.
ميان شاعر ما ابن منير با ابن قيسرانى شاعر، نفرت و مهاجاتى بر قرار بود "و ابن منير هماره او را سر كوفت مى زد كه با هيچ اميرى دمسازنشدى جز اينكه سر خوردى و نا اميد ماندى" اتفاقا اتابك عماد الدين زنگى، امير شام موقعيكه قلعه جعبر را در حصار گرفته بود، آواز غنائى از بالاى قلعه شنيد كه اين شعر ابن منير را مى خواند:
و يلى من المعرض الغضبان اذا نقل الواشى اليه حديثا كله زور
سلمت فازور يزوى قوس حاجبه++
كاننى كاس خمر و هو مخمور
- واى بر من كه دلدارم بر آشفت، بد گويان سعايت كردند، دروغ آنانرا شنفت.
- سلامش گفتم. كمان ابرويش برتافت، گوئيا من جام شرابم و او مست مخمور.
زنگى را بسيار خوش آمد، پرسيد: اين شعر از كيست؟ گفتند: ابن منير كه در حلب جاى دارد، به والى حلب نگاشت كه ابن منير را با شتاب به خدمت گسيل دارد، والى حلب او را فرستاد، ولى در شب وصول، اتابك زنگى را كشته بودند، در نتيجه ابن منير همراه لشكريان امير به حلب بازگشت. هنگام ورود، ابن قيسرانى بديدارش رفت و گفت: اين سر خوردگى،در برابر تمام آن شماتت ها كه بر من رواداشتى.
ابن منير در قلعه شيزر، خدمت اميران بنى منقذ بود، باو توجه خاصى داشتند، در دمشق شاعرى بود ابو الوحش نام كه بظرافت و بذله گوئى معروف، و ميان اوو ابو الحكم عبيد الله،" دوستى و مودت برقرار بود، خواست به شيزر رود و اميران بنى منقذ را ثنا گفته صله اى بدست آرد" از ابو الحكم در خواست نمود كه نامه اى به ابن منير بنگارد و سفارش نمايد تا در نيل حوائج او كوشش كند، ابوالحكم به ابن منير چنين نوشت:
- ابا الحسن. سخن اين جوانمرد را بشنو، شتاب زده بودم، شعرى مرتجل آوردم.
- اينك ابو الوحش است، خدمت رسد تا اميران را مدح گويد. او را نيم بستاى.
- من نعت او به اجمال گويم، تو با زبان شيرينت، مفصل آن بر خوان.
- اميران را بر گوى كه مادر دهر بمانند اين شاعر پرهنز نپرورد. و از جمله نوشت:
- سبكسر و بى خرد است، اما مدعى است كه سنگينى و وقارش و الاست.
يمت بالثلب و الرقاعه و السخف و اما بغير ذاك فلا
ان انت فاتحته لتخبرما يصدر عنه فتحت منه خلا
فسمه ان حل خطه الخسف و الهون و رحب به اذا رحلا
و اسقه السم ان ظفرت به و امزج له من لسانك العسلا
- فحش و خل بازى و مسخرگى فراوان دارد، غير از آن هيچ ندارد.
- گرش بيازمائى كه در چنته چه دارد، چنان است كه چاه خلا گشوده باشى.
- چون در آيد، هر چه توانى در خوارى او بكوش، و چون بكوچد او را خوشامدى گوى.
- اگر توانستى سمى در شرابش كن اما با شهد زبانت هم بياميز.
نويرى در ج 2 نهايه الارب اين قطعه را از ابن منيرياد كرده:
لاح لنا عاطلا فصيغ له++
مناطق من مراشق المقل
حياه روحى و فى لواحظه++
حتفى بين النشاط و الكسل
ماخاله من فتيت عنبر صدغيه و لا قطر صبغه الكحل
لكن سويداء قلب عاشقه++
طفت على نار ورده الخجل
- ساده و بى پيرايه هويدا شد، از تير نگاه مشتاقان سر و سينه اش زيور بست.
- جان بخش باشد و روح پرور، اما برق نگاهش تيغ جانستان.
- خال سياهش از سوده طره عنبرينش نتراويده و نه از سرمه جادويش قطره اى چكيده.
- بلكه سويداى قلب عاشق بر گل رخسارش پريده. و هم در نهايه الارب ياد كرده:
- گويا دو نو گل رخسارش دو دينار سرخ است كه بميزان بردند و بكمال سنجيدند.
- اين يك وزن و مقدارش خفيف آمد، بر زبرش قيراطى افشاندند.
و چنانكه در بدايع البدايه 44/1 آمده، ابن منير درباره زيبا پسرى سراج كه يوسفش نام بوده چنين سروده است:
غديريه قاضى ابن قادوس
درگذشته 551
يا سيد الخلفاء طرا بدوهم و الحضر:
- اى سالار خلفاء يكسر، آنها كه حاضراند يا در سفر.
- اگر ساقى حجاج را تكريم و عظمت نهند، توئى ساقى كوثر.
- پيشواى محبوب، شفيع دوستان به محشر.
- سرور خاندان احمد، پدر شبير و شبر و الحائز القصبات فى يوم الغدير الازهر:
- برنده گوى سبقت درتابنده روز " غدير " انور.
- در هم كوبنده غوغاى بدر، هماورد يهود، در بنى نضير و خيبر.
شرح حال شاعر
قاضى جلال الدين، ابو الفتح، محمود، ابن قاضى اسماعيل بن حميد، معروف به ابن قادوس، دمياطى، مصرى، از ممتازان ادب پرور، يكتا سخندان هنرور، در ميدان شعر بر همه سرور، در خدمت علويين مصر دبير انشاء بود، و در مسند قضا صدر نشين: ميان دانش و ادب جمع آورد، و در شمار سخنوران اديبى در آمد كه رساله هاى خلافيه و آداب ديوانيه "دفترى"آنان با بهترين گوهر سخن سرمشق ادب آموزان قرار گرفته است.
قاضى فاضل افتخار شاگردى او دارد، واو را ذو البلاغتين، يعنى هنرمند شعر و نثر مى خواند. ديوان شعرش در دو جلد تدوين گشته است و در سال 551 در مصر در گذشته.
ابن خلكان در تاريخ خود 54/1 اين شعر او را درباره قاضى رشيد كه سپه چرده بوده ياد كر ده:
يا شبه لقمان بلا حكمه++
و خاسرا فى العلم لا راسخا
سلخت اشعار الورى كلها++
فصرت تدعى الاسود السالخا
- ايكه در سياهى چو لقمانى اما حكمتت نباشد، در علم و دانش زيانبارى قدمت ثابت نباشد.
- پوست از تن جهانيان بر كندى، از اينرو مار پوست كن نامت نهادند.
ياقوت حموى در معجم الادباء 60/4 گويد: جماعتى از فضلاء خدمت صالح بن رزيك بودند، سوالى در علم لغت مطرح نمود، تنها پاسخ صحيح به وسيله قاضى رشيد بعرض رسيد، سپس گفت: از هيچ سوالى مورد آزمايش قرار نگرفتم جز اينكه مانند آتش فروزان بودم. ابن قادوس كه در آن جا حاضر بود، چنين بپاسخ سرود:
- اگر گوئى از آتش مايه گرفتم و بر همگان بدانش و فهم فائق آمدم.
- گويم راست گفتى: اما از چه خاموش گشتى كه چون ذغال سياه آمدى؟
ابن كثير، در تاريخش اين دو بيت را از او ياد كرده كه درباره مبتلايان به وسوسه شيطان در نيت نماز سروده است:
- سست عزم در نيت، چون عنين نامراد، با آنكه هاى و هويش بسيار است.
- در يك نماز، هفتاد مرتبهتكبيرمى راند، گويا بر حمزه سيد الشهدا نماز مى گزارد.
و اين دو بيت را مقريزى در خطط298/2 ياد كرده كه ابن قادوس درباره قلعه روضه، كه بنام جزيره معروف است سروده:
- كاخهاى جزيره از دور هويدااست، بوستانها در كنار هم به عشقبازى اندراند.
- گويا كهكشان جوزا سر بهم آورده برجهاى آسمانى را در ميان.
و از سروده هاى مذهبى او كه در مناقب ابن شهر آشوب آمده:
- اين همان بيعت رضوان است با كلمه تقوى استوار شد، نص جلى از آن پرده برداشت.
- از اين رو جدت رسول در حق على سفارش ولايت كرد با آنكه پسر عمش بود، تا همگان بدو گرايند.
- و نيز حسين ولايت را به پسرش على داد، با اينكه از برادرش حسن ارث برد، و نسل هر دو تن از رسول اند.
و درباره حضرت سجاد سروده است:
- توئى پيشوايى دادگستر، جبريل مهار براق براى جدت كشيد.
- از همه سو نسب به سروران مى رسانى: پيشوائى طاهر، پاك نهادى بتول.
- گنجور دانش غامض الهى شمائيد، حلال و حرامش در بيان شماست.
- فرشتگان وحى مى رسانند، شرح و تاويل آن با شماست.
سرورمان، سيد امين، ابن قادوس را در اعيان الشيعه جزء 332/17 عنوان كرده و گويد: در جزء 93/6، اعيان الشيعه نوشتيم كه نام كوچك او را بدست نياورديم و در ج 206/13 ياد كرده و گفتيم: نام او محمود بن اسماعيل بن قادوس دمياطى مصرى است، چون در كتاب " طليعه " علامه سماوى تصريح شده است كه اشعار مذكوره در مناقب ابن شهر آشوب، متعلق به اوست.
از آن در كتاب شذرات الذهب به حوادث سال 639 بر خورديم كه مى نويسد:
" در اين سال نفيس ابن قادوس، قاضى ابو الكرم اسعد بن عبد الغنى عدوى در گذشت " ازاين رو ترجيح داديم كه اشعار ياد شده در مناقب از او باشد و لذا در مستدركات اين جلد ص 468 شرح حال او را ياد كرديم.
وجه ترجيح از اينجاست كه ابن شهر آشوب او را به عنوان قاضى نام برده، و آنكه قاضى بوده همان اسعد است نه محمود، چنانكه در شذرات ديديم. محمود، تنها كاتب علويين بوده چنانكه در طليعه ياد شده است، البته قدرى بعيد مى نمايد، زيرا صاحب مناقب در سال 588 در گذشته و اسعد ابن قادوس بسال 639 بعد از 51 سال، وى چون اسعد 96 سال عمر كرده، مانعى نيست كه ابن شهر آشوب اشعار او را ياد كند.
امينى گويد: آنچه استادمان سماوى صاحب طليعه ياد كرده، همان صحيح است، و سرورمان امين از چند نكته غفلت داشته: 1 - ابو الفتح ابن قادوس هم كه شرح حال او مورد بحث است، قاضى بوده، چنانكه معاصرش قاضى رشيد، مقتول بسال 563 در كتابش " جنان الجنان و رياضه الاذهان " نوشته و صاحب تاريخ حلب در ج 133/4، نقل كرده. و نيز مقريزى در حطط 306/2 و دكتر عبد اللطيف حمزه در " الحركه الفكريه فى مصر " ص 271، او را با عنوان قاضى ياد كرده اند.
2- آنكه به نام " ابن قادوس " شهرت دارد، محمود، شاعر مورد بحث ما است، نه اسعد، چه او به عنوان قاضى نفيس بن قادوس، معروف بوده، نه ابن قادوس.
3- قاضى نفيس، به شعر و ادب معروف نيست، در هيچ فرهنگى ياد نشده كه شعر گفته باشد، آنكه در تمام فرهنگاى رجال و شعرا ياد شده، همان ابو الفتح ابن قادوس است. و خدا بحال همگان داناست.
غديريه ملك صالح
شهيد 556- 459
سقى الحمى و محلا كنت اعهده++
حيا بحور بصوب المزن اجوده
فان دنا الغيث و استسقت مرابعه++
ربافدمعى بالتسكاب ينجده:
- سيراب و خرم باد مرغزارى كه وعده گاه من بود، از نسيم دريا، سيلاب باران.
- اگر ژاله بهارى بر آيد تا بساط اين گلشن سيراب كند، سيلاب اشكم به مدد خيزد.
در اين قصيده گويد:يا راكب الغى دع عنك الضلال فهذا الرشد بالكوفه الغراء مشهده:
- اى كه بر مركب جهل سوارى. حيرت از سر بگذار، معدن رشد و رهيابى در كوفه هويداست.
- آنكه خورشيد به يمن كرامتش بازگشت تا فضل نماز دريابد و فرشتگان گواه باشند.
- و روز " غدير" كه رسول خدا در جمع حاضران فرمود ودست او را برافراشت:
- هر كه را من سرور و سالارم، اين على سالار و سرور است، اينم فرمان
موكد است.
- هر كه ياريش وانهد، خدايش وانهد، هر كه دستيارش شود، خدايش كمك باد.
- دراز قلعه خيبر بر كند وبدور افكند، با آنكه از روزه ناتوان بود،
- لرزه بر اركان دژ افكند، يهود را از هراس دل در بر طپيد.
- روح الامين در سما فرياد بر كشيد: اينك وصى. و اينك احمد پاك گوهر.
- آب فرات سر به طغيان بر آورد، همگان از بيم هلاك بدو پناه بردند.
- فرموش: آب خود فرو دركش. ريگهاى فرات آشكار شد، از صولت فرمانش.
"اضافات چاپ دوم":
در قصيده ديگرى كه 57 بيت آن ياد شده، امير المومنين را چنين مى ستايد.
- در معركه هاى فراوان پيشتاخت، نه عقب نشست، نه لرزه بر اندامش فتاد.
- چه غمها كه از دل برادرش مصطفى زدود، گاهيكه حادثه بلا در كمين بود.
- ميان آنكس كه شيوه فرار بيادگارنهاد، با آنكه در پيكار چون كوه بر جا بود، تفاوت از زمين تا آسمان است.
- در سوره " هل اتى " خداى رحمان مقامش بنمود، جودش بستود، بدامنش چنگ بر زن.
- على است كه فرمود " سلونى " تا اسرار علوم پنهانى بر شما هويدا سازم، جز او را ياراى چنين ادعا نبود.
- بلكه مى گفت: بر شما سرو شدم، اما بهتر از شما نبودم، اگر راه كج گرفتم، براستم رهنمون باشيد.
- اگر حاسدان مقامش نشناختند، دوستان حق او را معترف آمدند.
- بروز " غدير " فضلى نامور داشت كه رسول حق در ميان جمع دستش برافراشت.
در قصيده ديگرى كه 44 بيت است با اين مطلع:
لاتبك للجيره السارين فى الظعن++
و لا تعرج على الاطلال و الدمن
فليس بعد مشيب الراس من غزل++
و لا حنين الى الف و لا سكن
و تب الى الله و استشفع بخيرته++
من خلقه ذى الايادى البيض و المنن
محمد خاتم الرسل الذى سبقت++
به بشاره قس و ابن ذى يزن:
-تا كى بر ياران سفر كرده ات بنالى؟ تا چند كنار اين كلبه هاى فرو ريخته منزل سازى؟
- اينك كه گرد پيرى بر سر نشست، ديگرت دلدادگى بس است، ياددوست از سر بگذار.
- سوى خدا راه برگير، از همت برگزيدگانش شفاعت جوى كه صاحبان خيراند و بركت.
- محمد خاتم رسولان است: حكيم عرب " قس " امير عرب " ذى يزن " مژده رسالتش گفت.
در اين قصيده گويد:
- بدامنش چنگ بر زن، ذخيره دنيا و آخرتت او است، و هم ستوده كردار: ابو الحسن هادى انام:
- وصى او. جانفداى او. نگهبان و ياورش از كيد دشمنان.
- در روز " غدير " رسول خدا سفارش او كرد نه ديگران، همگان شاهداند:
- فرمود: اين است وصى من. جانشين من. دانشمند فرائض و سنن.
- گفتند: پذيرفتيم. و چون درگذشت، هنوز جنازه اش بر زمين راه خيانت گرفتند.
غديريه ملك صالح
شهيد 556- 459
سقى الحمى و محلا كنت اعهده++
حيا بحور بصوب المزن اجوده
فان دنا الغيث و استسقت مرابعه++
ربافدمعى بالتسكاب ينجده:
- سيراب و خرم باد مرغزارى كه وعده گاه من بود، از نسيم دريا، سيلاب باران.
- اگر ژاله بهارى بر آيد تا بساط اين گلشن سيراب كند، سيلاب اشكم به مدد خيزد.
در اين قصيده گويد:يا راكب الغى دع عنك الضلال فهذا الرشد بالكوفه الغراء مشهده:
- اى كه بر مركب جهل سوارى. حيرت از سر بگذار، معدن رشد و رهيابى در كوفه هويداست.
- آنكه خورشيد به يمن كرامتش بازگشت تا فضل نماز دريابد و فرشتگان گواه باشند.
- و روز " غدير" كه رسول خدا در جمع حاضران فرمود ودست او را برافراشت:
- هر كه را من سرور و سالارم، اين على سالار و سرور است، اينم فرمان
موكد است.
- هر كه ياريش وانهد، خدايش وانهد، هر كه دستيارش شود، خدايش كمك باد.
- دراز قلعه خيبر بر كند وبدور افكند، با آنكه از روزه ناتوان بود،
- لرزه بر اركان دژ افكند، يهود را از هراس دل در بر طپيد.
- روح الامين در سما فرياد بر كشيد: اينك وصى. و اينك احمد پاك گوهر.
- آب فرات سر به طغيان بر آورد، همگان از بيم هلاك بدو پناه بردند.
- فرموش: آب خود فرو دركش. ريگهاى فرات آشكار شد، از صولت فرمانش.
"اضافات چاپ دوم":
در قصيده ديگرى كه 57 بيت آن ياد شده، امير المومنين را چنين مى ستايد.
- در معركه هاى فراوان پيشتاخت، نه عقب نشست، نه لرزه بر اندامش فتاد.
- چه غمها كه از دل برادرش مصطفى زدود، گاهيكه حادثه بلا در كمين بود.
- ميان آنكس كه شيوه فرار بيادگارنهاد، با آنكه در پيكار چون كوه بر جا بود، تفاوت از زمين تا آسمان است.
- در سوره " هل اتى " خداى رحمان مقامش بنمود، جودش بستود، بدامنش چنگ بر زن.
- على است كه فرمود " سلونى " تا اسرار علوم پنهانى بر شما هويدا سازم، جز او را ياراى چنين ادعا نبود.
- بلكه مى گفت: بر شما سرو شدم، اما بهتر از شما نبودم، اگر راه كج گرفتم، براستم رهنمون باشيد.
- اگر حاسدان مقامش نشناختند، دوستان حق او را معترف آمدند.
- بروز " غدير " فضلى نامور داشت كه رسول حق در ميان جمع دستش برافراشت.
در قصيده ديگرى كه 44 بيت است با اين مطلع:
لاتبك للجيره السارين فى الظعن++
و لا تعرج على الاطلال و الدمن
فليس بعد مشيب الراس من غزل++
و لا حنين الى الف و لا سكن
و تب الى الله و استشفع بخيرته++
من خلقه ذى الايادى البيض و المنن
محمد خاتم الرسل الذى سبقت++
به بشاره قس و ابن ذى يزن:
-تا كى بر ياران سفر كرده ات بنالى؟ تا چند كنار اين كلبه هاى فرو ريخته منزل سازى؟
- اينك كه گرد پيرى بر سر نشست، ديگرت دلدادگى بس است، ياددوست از سر بگذار.
- سوى خدا راه برگير، از همت برگزيدگانش شفاعت جوى كه صاحبان خيراند و بركت.
- محمد خاتم رسولان است: حكيم عرب " قس " امير عرب " ذى يزن " مژده رسالتش گفت.
در اين قصيده گويد:
- بدامنش چنگ بر زن، ذخيره دنيا و آخرتت او است، و هم ستوده كردار: ابو الحسن هادى انام:
- وصى او. جانفداى او. نگهبان و ياورش از كيد دشمنان.
- در روز " غدير " رسول خدا سفارش او كرد نه ديگران، همگان شاهداند:
- فرمود: اين است وصى من. جانشين من. دانشمند فرائض و سنن.
- گفتند: پذيرفتيم. و چون درگذشت، هنوز جنازه اش بر زمين راه خيانت گرفتند.
شرح زندگاني شاعر
ابو الغارات، ملك صالح، يكه سوار ملمين، نصير الدين، طلايع بن رزيك ابن صالح ارمنى، و چنانكه در " اعلام " زركلى آمده، اصل او از شيعيان عراق است.
از آن جماعتى است كه خداى سبحان دين و دنيارا برايشان فراهم آورده افتخاردو سرا نصيبشان گشت: دانشى بحق نافع و سلطنتى داد گرانه. هم فقيهى ممتاز، آن چنانكه در كتاب " خواص عصر فاطمى " ياد شده، هم اديبى نكته بين و قافيه پرداز، چونان كه در فرهنگ رجال آمده.
در عين حال: وزيرى داد گشتر كه قاهره با سيرت عادله اش مى نازد، ملت مصر در سايه عنايتش مى بالد، دولت فاطميان از حسن تدبيرش در سياست رعيت و انتشار امنيت و دوام صلح و صفا به استحكام و قدرت مى فزايد. و چونان كه زر كلى در " اعلام " گويد: وزيرى خود ساخته كه در شمار ملوك آيد.
بالقب " ملك صالح" نامور شد، و اين لقب با سيره و روش او مطابق آمد، چنانكه در تاريخ سراسر عظمتش مى خوانيم: بحق سوگند كه دردانش وافر و ادب فائق، صالح بود، در دادگرى و پارسائى صالح بود، در سياست پسنديده و رعايت رعيت صالح بود، در داد و دهش و بذل و بخشش صالح بود.
كوتاه سخن: در همه فضائل و آداب، دينى و دنيوى، صالح و شايسته بود، گذشته از همه اينها،خود باختگى او در ولاء ائمه اطهار و نشر آثارشان و دفاع از حريمشان با دست و زبان، نظم و نثر.
فقها را در محضر خود مى خواند، و درمسئله امامت و قدر با آنان مناظره مى كرد، در نصرت مذهب تشيع چون آتش سرخ بود "كالسكه المحماه" چنانكه در " خطط " و " شذرات الذهب " تعبير كرده اند.
تاليفى بنام " الاعتماد، در رد بر اهل عناد " داردكه متضمن امامت على امير المومنين است و بحث در پيرامون احاديث ولايت وامامت. دفتر اشعارش در 2 جلد مدون گشته كه در فنون مختلفه شعر مهارت خود را نمايان نموده، تا آنجا كه سعيد بن مبارك، نحوى بزرگ، در گذشته 569 يك بيت از اشعار او را در بيست جزوه شرح كرده است.
اديبان هر روز گرد شاه نشين وزارتخانه اش انجمن مى شدند و اشعار او را مى نوشتند، داشمندان از هر ديار به خدمتش وارد گشته، به آروزى خود نائل مى شدند.
هر ساله اموال فراوانى به مشاهد مشرفه گسيل مى داشت تا در ميان علويين تقسيم شود و همچنان براى اشراف مدينه و مكه، لباس و ساير ما يحتاج زندگى مى فرستاد، حتى الواحى كه براى نوشتن كودكان مكتب آنان لازم بود و يا قلم و ساير ادوات كتابت.
آبادى " مقس " را وقف كرد تا دو سوم آن نصيب اشراف از فرزندان امام حسن و امام حسين باشد و نه قيراط آن ويژه اشراف مدينه منوره و يك قيراط آن در مصالح مسجد امين الدوله صرف گردد.
آبادى " بلقيس " را در قلوبيه و استخر " حبش " را نيزدر مصارف خيريه وقف كرد، مسجد جامع قرافه بزرگ را تجديد بنا كرد. جامع نوينى در باب " زويله " پشت قاهره بنيان كرد كه بنام جامع صالح خوانده مى شد.
در تمام دوران حيات، پيكار با فرنگيان را، در دشت و دريا، و اننهاد، هر سال
سپاهى پشت سپاه ديگر بسوى آنان گسيل مى داشت.
هماره صدر جايگاه، تاج افتخار، دستور نافذ، تخت سلطنت در اختيار اوبود، تا با وجود همه اين مفاخر، به فوز شهادت هم نائل آمد: و روز دو شنبه نوزدهم ماه مبارم رمضان، سال 556 در دهليز كاخش بى خبر مورد هجوم قرار گرفت و كشته شد، و در كاخ و زارتخانه قاهره بخاك رفت، و بعد، فرزندش مالك عادل جسد او را به قرافه كبرى حمل داد.
پيراموان زندگى شاعر:
1 - ابن اثير، در تاريخ الكامل 103/11 گويد: در اين سال "556" ماه مبارك رمضان، ملك صالح، وزير عاضد علوى صاحب مصر مقتول. انگيزه قتل اين بود كه بااستبداد كه كامل حكومت مى كرد، در امر و نهى، و خرج و دخل اموال، خودسرانه كار مى كرد. از آن رو كه عاضدكم سال بود، و همو خود به خلافتش بر كشيده بود، و در راه اين مقصود، جماعتى را آواره ديار كرد تا از شورش آنان در امان باشد.
ضمنا دخترش را به ازدواج عاضد در آورد، و پردگيان حرم با او دشمن شدند: عمه عاضد. مال فراوانى به امراء مصر فرستاد و آنان را به قتل ملك تشويق و دعوت نمود، از همه سر سخت تر در ميان آنان مردى بود كه " ابن الداعى " لقب داشت، در دهليز قصر كمين كردند، و چون وارد شد ناگهان با كارد بدو حمله بردند و جراحات مهلكى بر او فرود آوردند.
با وجود اين همراهانش او رابه داخل كاخ بردند و هنوز رمقى در او باقى بود، به عاضد پيام فرستاد وسر زنش كرد كه از چه به قتل او رضا داده است با آنكه بدستيارى او بر سرير خلافت جاى كرده؟ عاضد قسم ياد كرد كه از ماجرا بى خبر است. گفت: اگر از توطئه قتل من بى اطلاعى، عمه ات را تسليم كن تا انتقام گيرم. عاضد دستور فرود تا او را گرفته تسليم كردند، ملك او را بقتل رسانيد، وصيت كرد كه وزارت به فرزندش رزيك تفويض شود و او رابه لقب " عادل " بركشيد،
و بهمين جهت كار وزرات به فرزند منتقل گرديد.
ملك صالح اشعار شيوا و رسائى دارد كه گواه فضل بى كران اوست از آن جمله در افتخارات خود گويد:
ابى الله لا ان الله يدوم لنا الدهر++
و يخدمنا فى ملكنا العز و النصر
- خدا جزاين نخواست كه ملك ما بر دوام ماند، عزت و نصرت در ركاب ما بپايد.
- دانستيم كه متاع دنيا آلاف و الوف آن فانى است، آنچه پايدار ماند نام نى دنيا، پاداش كردگار است.
- بذل و عنايت با سطوت و صولت بهم در آميختيم، چون ابر بهارى كه سيلاب باران با رعد و برق در آميزد.
- آنگاه كه پا بميدان رزم نهيم، جفت جفت بخاك هلاك اندازيم، مهمان مادر اين ضيافت گرگ بيابان كركس آسمان است.
- و چون در صلح وفا داد و دهش كنيم، بنده و آزاد بر مرغزار نعمت مادر عيش و نشاط است.
صالح مردى كريم بود، با ادبى فائق و شعرى رائق، دانشمندان در كنارش جمع، عطاى فراوانى به خدمتشان گسيل مى داشت. بدو پيوست كه شيخ ابومحمد ابن دهان نحوى بغدادى كه مقيم موصل است، اين بيت از سروده هاى او را شرح نوشته:
تجنب سمعى ما يقول العواذل++
و اصبح لى شغل من الغزو شاغل
- گوشم به ملامت ناصحان نيست اينك از پيكار و ستيز سرگرم و غافلم
بپاس اين خدمت هديه نفيسى مهيا كرده بدو فرستد، اما قبل از گسيل داشتن به قتل رسيد. بدو پيوست كه مردى از اعيان موصل در مكه مكرمه او را ثنا و ستايش گفته. نامه اى تشكر آميز بدو نوشت و هديه اى بدان ضميمه فرمود.
ملك صالح، مذهب اماميه داشت، بر روش علويين مصر نمى رفت، آن هنگام كه عاضد بر مسند خلافت نشست و در مراسم شركت نمود، هلهله و غوغاى عظيمى برخاست. علامه
ملك صالح پرسيد: چه خبر است؟ گفتند: مردم شادى و پاى افشانى مى كنند، فرمود:فكر مى كنم اين مردم بى خرد با خود گويند: خليفه پيشين نمرد، تا اينكه ديگرى را بجاى خود نشاند، و ندانند شبان آنان منم كه چون گوشفندانشان باچوب خود ميرانم.
عماره گويد: سه روز پيش از شهادت ملك، بخدمتش رسيدم، مرقومى بدست من داد كه اين دو بيت در آن نوشته بود:
- ما در خواب غفلت غنوده ايم، چشم مرگ به سوى ما باز است.
- سالهاست به جانب مرگ مى تازيم، كاش دانستمى كى به استقبال ما شتابان است.
و اين آخرين ملاقات ما بود.
عماره گويد: از شگفتيهاى روزگار كه من قصيده اى در خدمت فرزندش عادل انشاد كردم و از جمله گفتم:
- پدرت با صولت وحدت بر فرق سياهى كوبد، و توئى دست راست و چپ.
- مقام منيع او - گرچه عمرش دراز باد - در اختيار تو خواهد بود.
ويژه و حتم.
- عروس وزارت از پس حجله به سويت نگران است. هر حجانى بالا رفتنى است.
و امر وزارت پس از سه روز در اختيار او قرار گرفت.
2- ابن خلكان در تاريخ خود ج 259/1 گويد: صالح وارد قاهره شد و در ايام فائز متصدى وزارت گشت، و مستقلا عهده دار امور سياست و تدبير كار دولت شد. مردى صاحب فضل و دستدار اهل فضل بود با دستى جواد و بخشنده خوش بر خورد، با احساس نيكو. از شعر اوست:
- روزگاز، با حوادث و انقلابات خود عبرت آموز است، ما سر خوش و بى خيال.
- مرگ رافرامش كرده ايم هرگز يادش نكنيم، جزاينكه امراض و اسقام ياد آور ماست.
و از جمله اشعار او:
- و مهفهف ثمل القوام سرت الى++
اعطافه النشوات من عينيه
ماضى اللحاظ كانما سلت يدى++
سيفى غداه الروع من جفنيه
قد قلت اذ خط العذار بمسكه++
فى خده الفيه لا لاميه
ما الشعر دب بعارضيه و انما++
اصداغه نفضت على خذيه
الناس طوع يدى و امرى نافذ++
فيهم و قلبى الان طوع يديه
فاعجب بسلطان يعم بعدله++
و يجور سلطان الغرام عليه
و الله لو لا اسم الفرار و انه++
مستقبح، لفررت منه و اليه:
نازك اندامى چون سرو ناز، سر خوش و پيچان، مستى از چشم خمارش بر سر و دوش خزيده.
- بانگاهى دلدوز، گويا روز پيكار است،از نيام چشمانش شمشير بر كشيده.
- بتازه، خط عذارش چون مشك بر دميده،طرفين رخسارش الف كشيده، نه لام.
- گفتم: عارض او نيست كه بر رخسارش دويده، طرف زلف است كه بر عذارش بر چميده.
- همگانم هوا خواه و سر بفرمان، امرم به هر جانب روان، اماقلبم مطيع فرمان اوست.
- شگفتا از اين سلطان دادگر كه سلطان عشقش بر او جور و جفا روا دارد.
- بخدا سوگند كه اگر فرار مايه ننگ و عار نبود، از جور و جفاى اين به دامن عدل و داد او فرار مى كردم.
و در مصر براى حاضران انشاد كرده است:
- برف پيرى بر سر نشست، آبروى جوانى ببرد، باز سپيد بآشيانه زاغ اندر آمد.
- در خواب ناز غنودى، ديده حوادث بيدار، نيش مرگ در كمين است.
- چگونه عمرى بجا باشد، بنياد گنجينه، هر چه باشد، با خرج بى حسابت بر باد است.
المهذب، عبد الله بن اسعد موصلى، ساكن حمص، از موصل به عزم زيارت صالح آمد و با قصيده اى به قافيه كاف او را ثنا گفته بود: مطلع قصيده اين است:
اما كفاك تلافى فى تلافيكا++
ولست تنقم الا فرط حبيكا
- اين نه كافى است كه در تلافى ما فات جانم تلف شد؟ عيبم نباشد، جز اينكه بسيارت دوست دارم.
"و با اين دو بيت از تغزل به مدح مى گرايد:"
و فيم تغضب آن قال الوشاه سلا++
و انت تعلم انى لست اسلوكا
لانلت وصلك ان كان الذى زعموا++
و لا شفى ظماى جود ابن رزيكا
- از چه خشم گرفتى؟ كه بد گويان به تسلاى خاطرم آيند؟ با آنكه دانى تسلا نپذيرم.
- وصلت حرامم باداگرت راست گفته باشند و نه از عطاى ابن رزيك شفاى تشنگى نصيبم باد.
اين قصيده بسيار ممتاز است.
3- مقريزى در ج 4 ص 73 - 81 خطط گويد: ملك صالح در ميان جماعتى از بى نوايان بزيارت مشهد امام على بن ابى طالب رفت، در آن هنگام توليت با سرور سادات، ابن معصوم بود. در خواب به خدمت امام رسيد، امام بدو فرمود:
در اين شب حاضر، چهل تن از بى نوايان به زيارت آمده اند، در ميان آنان مردى است كه طلايع بن رزيك نام دارد، از بزرگان دوستان ما است، بدو بر گو: " برو كه والى مصرت ساختيم ".
صبح آن شب، جارچى ابن معصوم ندا بر كشيد: در ميان شما كدام يك طلايع بن رزيك است؟ بپا خيزد و به ملاقات ابن معصوم شتابد، طلايع به خدمت سيد رسيد و سلام گفت، سيد ماجراى رويا را براى او شرح داده ابلاغ رسالت كرد، طلايع روانه مصر شد و كارش بالا گرفت:
موقعى كه نصر بن عباس، اسماعيل بن ظافر، خليفه فاطمى را گشت، پردگيان حرم به منظور خونخواهى نامه ها نوشتند و موهاى چيده شده خود را در جوف نامه ها به هر سوى و هر كس كه اميد خونخواهى داشتند، فرستادند، طلايع مردم را گرد آورد وبه عزم انتقام از وزير قاتل عازم قاهره گرديد، چون به قاهره نزديك شد، وزير فرار اختيار كرد، و طلايع باخاطر جمع و صلح و صفا وارد شهر شد، خلعت وزارت بر تن او افكنده شد، و با لقب " ملك صالح " فارس مسلمين " "= يكه سوار مسلمانان" " نصير الدين " مفتخر شد.
صالح به آزادى و امنيت هميت گمارد، و راه روشى نيك پيشه كرد "و پس از آنكه ماجراى شهادتش راياد كرده" مى گويد: مردى شجاع، كريم، سخى، فاضل، ادب دوست و اديب پرور بود، نيكو شعر مى سرود، خلاصه سخن آنكه در فضل و خرد و سياست و تدبير، يكتا مرد زمانش بود، با ابهت، با صولت و پر هيبت. مالى موفور بدست آورد، بر نماز هاى يوميه از فرائض و نوافل مواظبت داشت. در تشيع سخت تعصب مى ورزيد.
كتابى تصنيف كرده بنام " الاعتماد، در رد بر اهل عناد " فقها را گرد آورد و با آنان در مطالب كتاب مناظره كرد، اين كتاب در امامت على بن ابى طالب است. فراوان شعر گفته، در هر فنى از فنون شعر وارد شده، ديوانش در دو جلد مدون است، از جمله اشعار او در باب اعتقادات:
يا امه سلكت ضلالا بينا++
حتى استوى اقرارها و جحودها:
- اى امتى كه آشكارا براه ضلالت رفتى. اعتراف و انكارت يكسان بود.
- گفتيد: معاصى جز به تقدير خداى جهان چهر نگشود.
- اگر چنين باشد، خداى شما خود مانع اجراى فرمان خواهد بود.
ولادت، وفات، مدايح و مراثى
ملك صالح به سال 495 پا بجهان نهاد، و فقيه عماره يمنى كه شرح حالش بيايد، با قصائد فراوانى كه در كتابش " النكث العصريه" درج شده، او را ثنا گستر بوده است،از جمله:
- هر آن درخشى كه هويدا شود وانهيد، جز درخشى كه بر بارگاه، او پرتو افكن شود.
- به بارگاه صالح بشتابيد، نام او كه شنيديد، نام دگران فراموش سازيد.
- بدين درگاه بآرزوى مال و منال مپوئيد، عظمت و شخصيت را زير پا مگذاريد.
- از اين بارگاه ارجمندى و افتخار بجوئيد، هر يك بفراخوار مقدار خود كامياب گرديد.
ودر شعبان سال 505 با قصيده ديگرى بستايش صالح پرداخته و از جمله سروده:
- چكامه ام از سرزمين حجاز بپا بوست آمد، كتاب و سنن با ترنمى خوش انگيزه شتابش بود.
- اگر از رنج را هم پرسى: آرزويم بخواب نرفت، اميدم بخطا نپيوست.
- آبهاى گنديده گوارا نشد، در آبشخور سفله گان بار نيفكندم. و در ستايش او گفته:
- پندارى سوز و گداز از سر گرفتم، از آن دم كه راه هجران گرفتى؟
- جفا و هجرت آرامش خاطرم گشت، سردى هجران سوز دل را فرو نشاند.
- ديگرم از پس چهل سال كه شادابى عمر گذشت، عشق و دلدارى قبيح است.
- گرچه برف پيرى بر سرم ننشسته، صبح سفيدش بر عارضم دميده.
- روزگار عيش و عشرت كه بهر دم جنايتى نه در خور عفو كردم.
- بزير پى در سپردم، گنجينه عمرم دريغ نيامد، بى حساب خرج كردم.
- اما، زادگان " رزيك " بياريم شتافتند، بااحسان خود غريق رحمتم ساختند.
و از همين قصيده است:
- اگر صالح، كرانه دشت بر نمى تافت، سيل احسانش از اين سامان در مى گذشت.
- در عين اميدوارى، چنان بودم كه از سراب به سوى شراب گريزانم.
- اما - بحمد الله - تلاشم ياوه نماند، اميدم به مصر نااميد نگشت.
- سپيد بار گاهى زيارت كردم كه ابر عطايش كاخ آرزوى بر باد رفتگان آباد سازد.
و از همين سروده:
- فرزندت ناصر عادل بپاداشتى كه رسوم ديرين زنده كند، از آن پس كه
تباهى گرفت.
- عدل و داد، در جهان بگسترانيد، اينك گوسفندان با گرگ درچرايند.
- تو آفتاب حقيقتى، او پرتو آفتاب است.
- در صولت و عطوفت، هر دو، راه تو گرفت: بر دوستان آب گوارا بر دشمنان رنج و بلا افشاند.
- عمامه عزت از پيش و پس بياويخت: شرافت نسب با دستاورد حسب در آميخت.
- ملك و دولت با اراده آهنين نگهبان شد، خجسته و ميمون آمد.
- يكه سوارى كه به هر مرز و بوم درآمد، قبه عظمت بر سما كشيد تاج زعامت بر تارك افراشت.
- در جنگ و صلح، از هيبت وصولتش ترسان اند، چون تيغ تيز، در نيام هم رعب آور و هراس انگيز.
در قصيده ديگرى چنين ستايد:
- تو كه با صولت و قدرت توانى بر اوج بلندى پا نهى، اين تلاش و تكاپواز چيست؟
- با زبان شمشير، خطبه امارت بر خوان، كه زبان شعر و ادب كوتاه است.
و در همين قصيده گويد:
- كفيل خلافت، صاحب غارت، زمانه رادر زير پى گرفت، حيله روزگار بى اثرماند.
- هيب او بر دل روزگار نشست،شك و ترديد هم به حيرت و ابهام افتاد.
- بخشيد بخاطر مكرمت، در خون كشيدبراى عبرت، دلها مرعوب صولت او گشت.
- دليران، با تيغ آبدار و نيزه تابدار، خاضع و خاشع شدند، جز اين چاره اى نديدند.
- و چون " بهرام " و خاندانش به جهالت راه تمرد گرفتند، از در ستيز آمدند.
- ناصر عادل راچون خدنگ روان ساختى تا شيشه عمرشان بشكست، شكستى
كه التيام نگيرد.
- شبانه تاخت آورد و اگر بر فلك اعلى مى تاخت، دل در بر اختران مى طپيد.
- در آن شب سنان نيزه برق مى زد، و از نوك آن آتش بر مى جهيد.
- بدين پندار كه شجاعت و بى باكى مايه نجات است، اما بو شجاع بر سرشان كوبيد كه ديگر بر نخاستند.
- شرابى نوشيدند كه از مستى آن برنخيزند، جامى از شراب مرگ نى شراب انگور.
و از جمله اين قصيده:
- خدا را زين هيبت و همت كه چه جانها بر خاك هلاك نيفكند.
- شبانه چون ماه بر سرشان تاخت و در پيرامون او اخترانى كه در گرد و غبارهيجا پنهان شدند.
- با جوانمردانى از بنى رزيك در دو جانب او، گويا آسياى مرگ بگردش آمد.
و درقصيده ديگرى چنين ستايشگر شده است:
- آنها كه از عشق لوليان گردن بلورين بر كناراند، از لذت دنيا بى خبراند.
- در عالم عشق و لدادگى صفائى است كه جز عاشقان قدر آن نشناسند.
- خدانكند كه عشق پريچهران از دل من برخيزد و نه بيخوابى شب به خواب نازم تبديل شود.
و در همين قصيده گويد:
- اگر مالك روح و روان خود بودم، با اخلاص، جان در قدمت نثار مى كردم.
- لكن " ملك صالح " روان من در اختيار گرفت، جانم در گرو جود و نوال اوست.
- چنان با بخت و اقبال كامور گشت كه در كنارش نشست، با آنكه پادشهان در برابر او بر خاك نشينند.
و در قصيده ديگرى ملك صالح و فرزندش و برادرش يكه تاز مسلمين را چنين ثنا گستر شده:
ابيض مجرده؟ ام عيون++
تسل و اجفانهن الجفون
عجبت لها قضبا باتره++
تصول بها المقل الفاتره
فتغدوا لارواحنا واتراه++
ظباء فتكن باسد العرين++
و غائره خرجت من كمين
اذا ماهززن رماح القدود++
حمين النفوس لذيذ الورود
حياض اللمى و رياض الخدود++
فلا تطمعنك تلك الغصون++
فان كثيب نقاها مصون
و فيهن فتانه لم تزل++
او امر مقلتها تمتثل
و من اجل سلطانها فى المقل++
تقول لها اعين الناظرين++
اذا ما رنت: ما الذى تامرين؟
منعمه ردفها مخصب++
و ما اهتز من خصرها مجدب
مقسمه كلها يعجب++
- تيغ تيز است كه از نيام بر آمد؟ يا چشم جادو است كه جان ستان آمد؟ در شگفتيم كه چشمان خمار بر تيغ شرر بار فائق آمد، از ميانه خون ما بريخت.
- آهووشان شير بيشه را بخون كشيدند، غارتگرانى از كمين برجهيدند. كه چون قامت رعنارا به پيچ و تاب آرند، جان عشاق را در خمار شربتى از لب و دندان و نسيمى از چهره چون گلستان، وانهند.
- سرورهاى نازت بطمع نيندازند، چرا كه بر شدن بر تل اين بوستان محال است، در ميانشان شوخ چشمى است كه چون خسرو صاحب قران فرمان نگاهش مطاع است، و از اينرو هر گاه ديده فرو دوزد، نظارگان گويند: چه فرمائى كه بجان مطاع است.
- نازنينى مست و ملنگ، فربى سرين و لاغر ميان، شوخ و شنگ، در اندامش آب روان مى دود، قلبش چون سنگ خاره نرمى نگيرد.
- سوگند به جان " ملك صالح" يكتاى بى همال، خصم متجاوزين پناه درماندگان، با كيفرى سخت دژم با دستى گشاده و پر مرحمت، آنكه عترت پاك را يارى كرد، وه چه ياورى كامكار.
- مصر و قاهره بدوشرافت گرفت، دولت در روزگارش به قدرت و شوكت رسيد، براى پاكان عترت، با عزم و اراده " ابن رزيك " فتحى نمايان آمد، و هم اراده فرزندش ناصردين.
- چون ملك ناصر آشكار آيد، خصال نيك او در شمار نيايد، آرزوى كوتاه در ساحت نوالش دراز آيد، بزرگوارى گشاده رو، عطايش از چپ و راست ريزان.
- جوانمردى كه پايه همتش بر سماست، كى توان گفت كه مقام ارجمندش تا كجاست؟ والاترين صفات كمالش در زير پا، خدايش دين و دنيا بخشيد، حلق روزگار به خدمتش گرائيد.
- هماره سايه پدرش بر دوام باد. دولتش پاينده، كامكار و كامروا باد. هم برادران گراميش و هم عموى بزرگوارش يكه سوار مسلمانان.
قصيده سروده كه در آن ملك صالح را ثنا گفته و خاندان پيامبر را رثا:
شان الغرام اجل ان تلحانى++
فيه و ان كنت الشفيق الحانى
انا ذلك الصب الذى قطعت به++
صله الغرام مطامع السلوان
ملئت زجاجه صدره بضميره++
فبدت خفيه شانه للشانى
غدرت بموثقها الدموع فغادرت++
سرى اسيرا فى يد الاعلان
عنفت اجفانى فقام بعذرها++
وجد يبيح ودائع الاجفان
- روا نباشد كه بر شيدائى من ملامت آرى، گرچه ناصحى مشفق و مهربانى.
- من آن شوريده زارم كه با دلدادگى پيمان دارم، راهى به دلدارى من نيست.
- شعله هاى درونى، سينه چون شيشه ام را در هم شكست، رقيب براز درونم پى برد.
- با آنكه از ديده ام پيمان گرفته بودم، راز درونم را بر ملا ساخت، كوس
رسوائى ما بر سر هر بام زدند.
- ديده را بملامت در سپردم، سوز درون بمعذرت برخاست و هر چه بود بآتش كشيد.
از همين قصيده است:
- اى دوستان صلاح من در پرهيز از عشق و نواست تا شما چه گوئيد؟
- اينك دردى بدل دارم كه جاى عشق و شوريدگى نماند، خمار شيدائى از سر بپراند.
قبضت على كف الصبابه سلوه++
تنهى النهى عن طاعه العصيان
امسى و قلبى بين صبر خاذل++
و تجلد قاص و هم دان
قد سهلت حزن الكلام لنا دب++
آل الرسول نواعب الاحزان
فابذل مشايعه اللسان و نصره++
ان فات نصر مهند و سنان
و اجعل حديث بنى الوصى و ظلمهم++
تشبيب شكوى الدهر و الخذلان
- فراموشى چنان دست شيدائى از شرم كوتاه نمود كه ديگر نغمه نافرمانى ساز نكنم.
- تاريكى شب كه سايه گسترشود، شكيبائى از دل برود، انتقام اميدى خام است، اما غم و اندوه همدم.
- ميدان سخن سخت و ناهموار باشد، اما نوحه سراى خاندان احمد، راهى بس هموار در پيش دارد.
- اينك كه شمشير تيز و سنان خون ريز را نوبت جولان نيست، زبان خامه را بنصرت و يارى آزاد كن. - حديث از خاندان على گوى و ستمى كه بر آنان رفت. ترانه و غزل را شيوه دگر بياراى.
- خاندان " اميه " ميراث رسول را بر بود، بر خاندان محمد غارت آورد.
- با صاحبان مسند خلافت راه خلاف گرفتند، در قبال برهان بهتان زدند.
- قانع نشدند كه خيل نفاق بتازند، دست ستم از آستين كين بر آرند.
- بر مسند رسالت بر شوند،با آنكه ارث ابوسفيان نبود.
- سرانجام كار بى شرمى بدانجا كشاندند كه داد كفر از ايمان گرفتند.
- زيادشان گستاخى از حد بدربرد، يزيدشان را به هلاك و دمار سپرد.
- آسياى خونى كه خاندان حرب بگردش آورد، زادگان مروان آسيابان شدند.
- دريغ و افسوس بر اين آزادگان كه باران رحمت الهى و يار ستمديدگان بودند.
- پيكر مباركشان بر سر تپه ها چاك چاك، در بيابانها عريان بر خاك.
- امت سر گشته عليه آنان دست بهم دادند، بهشت برين فروختند، دوزخ و نفرين بجان خريدند.
- حق خلافت كه با نصوص قرآنى و تاييد رسالت پناهى ويژه آنان بود، ضايع گشت.
- كاش سرورمان ملك صالح زنده بود، داد آنان از دشمنان مى گرفت.
- همانكه با اخلاص و مودت، نام مختار از خاطر شيعيان برد. آيندگان بر گذاشتگان پيشى گرفتند.
شاعر ما، ملك صالح، روز دوشنبه نوزدهم ماه مبارك رمضان، سال 556 شهيد شد، و فقيه دانشمند، عماره بمنى با اين قصيده اش سوگوار آمد:
افى اهل ذا النادى عليم اسائله++
فانى لما بى ذاهب اللب ذاهله
- در ميان شما صاحب خردى هست كه وا پرسم؟منكه از خرد بيگانه گشتم.
سمعت حديثا احسد الصم عنده++
و يذهل واعيه و يخرس قائله
- خبرى شنيدم. كاش كر بودم. آنكه شنيد از هوش بشد، آنكه گفت، زبانش در كام خشكيد.
فهل من جواب يستغيث به المنى++
و يعلو على حق المصيبه باطله
و قد را بنى من شاهد الحال اننى++
ارى الدست منصوبا و ما فيه كافله
- پاسخى هست كه بر مراد و آرزو باشد؟ خبر راست، دروغ برآيد؟
- از شاهد اوضاع در بيمم: شاه نشين برقرار و نشيمن از شاه خالى است.
نمونه اى از شعر و احساس ملك صالح
- ابن شهر آشوب قسمت زيادى از اشعار و قصائد او را در كتاب "مناقب آل ابى طالب" ياد كرده، از آن جمله:
محمد خاتم الرسل الذى سبقت++
به بشاره قس و ابن ذى يزن
- محمد خاتم پيامبران است كه حكيم عرب " قس "، پادشاه يمن " سيف " مژده رسالتش داد.
- سخنوران راست انديشه، پيش از آنكه پا بدائره وجود نهد، از سرانجام او خبر دادند.
- آنكه در بردبارى و كرامت كمال گرفت، بنيادش از عيب و آك پاك بود.
ظل الاله و مفتاح النجاه و ينبوع الحياه و غيث العارض الهتن
- سايه عدل خداى، رهبر نجات، سرچشمه حيات، باران رحمت الهى.
- بدنيا و آخرت، مهرش دخيره خودساز. به ولاى او چنگ زن، و هم ولاى ابو الحسن مرتضاى هادى.
و از اشعار ملك صالح:
- مهر و ولايم ويژه امير مومنان على است، با مهر او بمراد دل رسيدم.
- اگر حاسدان، مقام و رتبه اش را در كرم نشناسند، سوره هل اتى بر خوان.
و هم از اوست:
كانى اذ جعلت اليك قصدى++
قصدت الركن بالبيت الحرام
- از اينكه دست به درگاهت سودم، پندارى در حرم خدا ركن حجر را بوسيدم.
- در اينجا كه به خدمت ايستاده ام، گويا ميانه چاه زمزم و مقام ابراهيم خليلم.
- اى سالار و سرور من چه بپا ايستم و چه از پا بنشينم بياد تو باشم.
و انت اذا انتبهت سمير فكرى++
كذلك انت انسى فى منامى
- اگر از خواب ناز برخيزم با تو در راز و نيازم، چونان كه در حال خواب با تو در نمازم.
- راز مهرت در درونم پيوسته، با گوشت و استخوانم بهم در آميخته.
- اگر نه مهرت، نمازم نپذيرند، وگرنه ولايت، روزه ام به حساب نگيرند.
- اميدم آنكه بروز حشر، از دستت سيراب گردم، خستگى سوز دل را از ياد ببرم.
و هم اين چكامه ديگر:
ياعروه الدين المتين و بحر علم العارفينا++
يا قبله للاولياء و كعبه للطائفينا
- اى دستاويز دين و آئين،درياى علم و معرفت.
- قبله دوستان خدا، كعبه زائرين حرم.
- سرور آن خاندان كه هماره راه نيكى سپارند.
- تائبان بحق، پرستندگان حقيقت، روزه داران، نماز گزاران.
- دانشمندان، خويشتن داران، ركوع بران، سجده كنان.
- ايكه ديگران درخواب ناز باشند و تو با خدا در راز ونياز.
و هم اين قطعه ديگر:
قوم علومهم عن جدهم اخذت++
عن جبرئيل و جبريل عن الله
- خاندانى كه علم و معرفت از جدشان بارث برند، جدشان از جبريل امين، و جبريل از خداى عالميان.
- كشتى نجات هم آنان باشند، و جز با كشتى نجات از هول و عذاب قيامت نجاتى نيست.
- تاريكى شب كه درآيد، با خشوع تمام بعبادت خيزند، خواب ناز را بر ديده راهى نيست.
- ياد خدا را خاطر نبرند، بانغمه بلبلان و قمريان سرگرم نباشند.
- ابر رحمت الهى كه دانش و معرفت بيزد، ما فوق ابر بهاران كه آب فرات انگيزد.
و هم از سروده هاى ملك صالح است:
ان النبى محمدا و وصيه++
و ابنيه و ابنته البتول الطاهره
- پيامبر خدا محمد و جانشينش با دوفرزند و هم پاك دختر بتولش.
- همان اهل " عباء " باشند كه به آبروى ولايشان اميدوارم از غمهاى آخرت نجات يابم.
- حتى مهر دوستانشان مايه بر كنارى از انحراف و جهالت است.
- بدين وسيله رضا مندى ذات احديت را آرزومندم، باشد كه در صحراى محشر دستگيرم باشد.
و در ثنا و ستايش امير مومنان گويد:
- سرا پا نور باشد، نور خدا كه پرتوش بر سر مامستدام است، آرى نور خدا زوال نگيرد.
- نامش در ميان فرشتگان سما مشهور، يادش از خاطره ها محو و نابود نگردد.
و هم او راست:
- زبان ملامت كوتاه كن كه من از ملامت ناصحان راه ضلات نپويم.
- روزه مباهله، در زيركساء جز پنجتن نبودند، ششمين آنان جبريل امين بود.
در ستايش امير مومنان و فرزندان گراميش گويد:
- با مهر على بر دوش اختران بر شدم، دامن بر سر ابر و كوهساران مى كشم.
- پيشواى من على است كه با نامش بر دشمن بد خواه، پيروز و غالب شدم.
- پيشوايان بر حق كه اگر در تاريكى شب گام زنند، خورشيد رخساشان چراغ راه باشد.
- آرزوى آرزومندان به يمن وجودشان رواست، توبه نادمان بدرگاه حق مقبول و پذيرا.
و اين قطعه را درباره زهد على امير مومنان سروده:
- اوست كه دنيا اطلاق گفت، با آنكه چون عروسى طناز بجلوه گرى آمد.
- مشكلات علم و دانش را حل نمود، با آنكه از دسترس افكار هوشمندان خارج بود.
و در حق عترت پاك پيامبر گويد:
غديريه ابن عودى نيلى
ح 478 - 558
متى يشتفى من لاعج القلب مغرم++
و قد لج فى الهجران من ليس يرحم
اذا هم ان يسلو ابى عن سلوه++
فواد بنيران الاسى يتضرم
و يثنيه عن سلوانه لفضيله++
عهود التصابى و الهوى المتقدم
رمته بلحظ لا يكاد سليمه++
من الخبل و الوجد المبرح يسلم
اذا ماتلظت فى الحشا منه لوعه++
طفتها دموع من اماقيه تسجم
- عاشق شيدا، كى از سوز درون آرام گيرد، با آنكه دلدارش لجوج و نامهربان است؟
- اگر خواهد با فراموشى خاطر، آبى بر دل بريان پاشد، سوز درون سر به طغيان بر كشد، شعله هاى برانگيزد.
- دانى كه مانع دلدارى خاطر چيست؟ شور جوانى، پيمان عشق و شيدائى.
- از چشم جادويش خدنگى بسويم افكند كه اگر از جنون عشق و شيدائى بر كنار بودم، مجنون و شيدا مى شدم.
- آنگاه كه شور عشق و مستى خرمن هستى را باتش كشد، سيلاب اشك فرو ريزد، شعله دل را خاموش سازد.
مقيم على اسر الهوى و فواده++
تغور به ايدى الهموم و يتهم
يجن الهوى عن عاذليه تجلدا++
فيبدى جواه ما يجن و يكتم
يعلل نفسا بالامانى سقيمه++
و حسبك من داء يصح و يسقم
پيكرش بزندان عشق اسير و در بند است، دلش با غمى جانكاه در پى جانان به فلات و هامون دوان است.
- اشك رخسار بپالايد تا درد اشتياق از ناصحان مكتوم دارد، اما شعله هاى دل زبانه كشد، رازش بلا ملا سازد.
- ديرى است كه جان دردمندش را با آرزوها سرگرم سازد، اما دردى از اين بالاتركه گاه به شود، گاه سر به طغيان بر فرازد؟
فكم من غصون قد ضممت ثديها++
الى و افواه بها كنت الثم
اجيل ذراعى لاهيا فوق منكب++
و خصر غدا من ثقله يتظلم
و امتاح راحا من شنيب كانه++
من الدر و الياقوت فى السلك ينظم
و قد غفلت عنا الليالى و اصبحت++
عيون العدى عن وصلنا و هى نوم
- بسيار شد كه شمشاد قدى را سوى خود كشيدم، ليموى پستانش فشردم، عناب لبش مكيدم.
- بازيكنان، ساق دستم از شانه اش بر سرين لغزيد، ميان باريكش از اين بار سنگين بشكوه آمد.
- از لب و دندانش كه چون در و ياقوت بهم آزين بسته، شراب لعل چشيدم.
- شبهاى تاريك، ما را بدست فراموشى سپرد، ما در حال وصل، چشم رقيبان در خواب.
فلما علانى الشيب و ابيض عارضى++
وبان الصبا و اعوج منى المقوم
و اضحى مشيبى للعذار مثلما++
به و لراسى بالبياض يعمم
و امسيت من وصل الغوانى ممنعا++
كانى من شيبى لديهن مجرم
بكيت على ما فات منى ندامه++
كانى خنس فى البكاء او متمم
و اضفيت مدحى للنبى و صنوه++
و للنفر البيض الذين هم هم
- اينك كه برف پيرى بر سر نشست، غارضم سپيد شد. شورجوانى از سر پريده پشتم دو تا گشت.
- سپيدى مو از سر برخسارم دويد. گردپيرى عمامه بر سرم بست.
- از وصل لوليان دست آرزو كوتاه ماند،پندارى سپيدى سر جرم است.
- بر گذشته هاى خود ندامت گرفته گريستم، چونان كه مادرى بر عزيز خود گريد.
- ثنا و ستايشم را ويژه رسول همتايش نمودم، و آن اختران تابان كه جز آنان درخش و تابش ندارند:
هم التين و الزيتون آل محمد++
هم شجر الطوبى لمن يتفهم
- تين و زيتون، خاندان محمد است، و هم درخت طوبى.
- بهشت عدن همانهايند، و هم حوض كوثر، لوح و قلم، سقف مرفوع معظم.
- آنهايند آل عمران، سوره حج و نساء، سوره سبا و ذاريات و هم مريم.
- ونيز - آل طه و يس، سوره هل آتى، نحل و انفال. اگر توانى فهم كرد.
- و هم، آيت كبرى، حقيقت ركن و صفا،حج خانه خدا.
- برستاخيز، كشتى نجات اند، و هم دستاويز استوار كه نگلسد.
- جنب الله، اند در ميان خلق. عين الله، اند در ميان مردم.
- آل الله، اند، با ارج وارجمند، بربلنديها كه بر منهاج و شريعتشان روانيم.
- آخرين هدف، بالاترين مقام. از قرآن واپرس تا خبرت گويد.
- برستاخيز، اگر بر حوض كوثر راه يابى، از زلال آب حيات سيراب گردى.
- اگر شمع وجودشان نبودى، خداى بزرگ نه آسمان و زمين آفريدى و نه حوا و آدم راه زمين گرفتى.
- در زير سايه بان عبا، به مباهله نشستند، دشمن از هراس عذاب لب از سخن بر بست.
- جبريل كه زير عبا جاى گرفت، بر ميكال مباهات و افتخار گرفت.
- در پهنه گيتى كدامين كس همپايه او تواندبود كه سرور ملايم جبرئيل امين خادم او بود.
- كيست كه در فضل و رهبرى همتاى آنان باشد، با آنكه معلم قرآن اند.
- پدر، امير مومنان. نيا، پيامبر اكرم هادى مصطفى.
- دين حنيف اسلام را همراه تقوى پايه گذار بودند، به دستور خدا قيام كردند.
- ابراهيم فرزند رسول،خالويشان، فاطمه دخت محمد مادرشان، جعفر طيار كه در خلد برين بپرواز در آيد، عمويشان.
- بسوى خدا گريزانم از اين قوم كه بر هلاك و دمار آنان متفق گشتند. واى از اين مصيبت. چه گونه همدست شدند.
- از آب زلال دريغ كردند، شط فرات مالامال بود. جام مرگشان نوشاندند، زهر و شرنگ بود.
- از خاندان مصطفى قصاص كردند، خونيكه على در بدر واحد ريخت.
- برسم جاهليت شوريدند، گويا مسلمان نبودند.
- كشتند و رويهم انباشتند،گويا هيمه بيابان طف بود.
- وحش بيابان حلقه ماتم زد، پرندگان بر فرازشان سايبان برا فراشتند.
- عجبا. با شمشير اسلام بخاك هلاكشان نشاندند، بخاطر ديانت در خون كشيدند.
- خاندان اميه در كربلا قدم پيش ننهاد، مگر با يارى پيشينيان كه راه را هموار كردند.
- كجا توانند خون حسين را از دامن خود بشويند، نه اين است كه خيل بنى اميه را با دست خود زين و لجام بستند؟
- دانستند كه حق ولايت با حيدر است، منتهى مظلوم و ستمكش بود.
- ستم كردند، حق او را بردند، عقب راندندبا آنكه پيشوا و سرور بود.
- اعتراف كردكه اين بيعت " فلته " و تصادف بود، لذا گفت: هر كه آنرا تجديد كند بايد كشت.
- بدين جهت كار بشورى افكند، ميان شش نفر كه صاحب اختيارش ابن - عوف بود.
- هدف اين شورى، توطئه قتل على بود، تنها خدايش نگاهبان بود.
- وگرنه شير بيشه شجاعت كجا و كفتارهاى ترسو. خورشيد رخشان كجا و
اختران كم سو.
- شگفتا با كدامين سابقه و ارج همتاى او شدند، جز او كسى لايق خلافت بود؟
- منتها، مقدرات، بر وفق مرادشان جارى گشت، اراده خدا درآزمايش استوار و متين است.
- با سر گشتگى و ضلالت خداى را نافرمان شدند و چونان عاد و جرهم بهلاكت رسيدند
- عذرشان به پيشگاه مصطفى جه باشد كه برستاخيز گويد: از چه با على خيانت كرديد؟
- و يا پرسد: از پس من با همتاى من چه گرديد؟ پاسخ معذرت چه داريد؟
- نه اين بود كه از شما تعهد گرفتم؟ از چه به عهد و پيمانش خيانت كرديد؟
- فرمان خدا را پشت سر نهاديد، از فرمانش سر بدر برديد، چه بد كرديد.
- خاندان خود را برهبرى شما انتخاب كرديم، در سايه آنان، راه هدايت گرفتيد؟
- نعل وارونه زديد و بر آنان ستم را نديد،نعمت مرا كفران نموديد.
- با سركشى و طغيان هماره تبغ كين برافرشتيد، تا بمراد دل رسيديد.
- گويا بيگانگان روم اند كه سپاهتان صليب رادرهم شكند، و پيروز گردد.
- به خونخواهى پدرانتان، فرزندان مرا كشتيد، داغ ننگ و عار بر پيشانى خودنهاديد.
- شما بى پدران، ارث از دخترم دريغ كرديد، اما خلافت را دست بدست بارث برديد.
- گفتيد: پيامبر براى فرزندش ارث نمى نهد. با اين تصور، صحيح است كه اجنبى وارث او گردد؟
- مگر ارث داود را سليمان نبرد؟ يحيى وارث زكريا نبود؟ از چه سيره انبيا را شكستيد؟
- اگر سليمان و يحيى ارث پيامبرى بردند، چنانكه در مسئله ارث، فتوا دهيد.
- از چه زادگان انبيا ارث پدر نبردند، هر كه نبوت را مدعى شد با معجزه و گواه آمد.
- گفتيد: حج تمتع، و ازدواج موقت، حرام است. اين سخن قرآن است يا از پيش خود بهم باقتيد؟
- زناكاران مورد عفو و اغماض اند، آنكه ازدواج موقت كند، سنگسار و مقتول.
- نه آيه قرآن است كه فرمود: " فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن ".
"بعد از كاميابى از آنان پاداششان بپردازيد".
- آيه ديگر نازل شد كه حكم آن نسخ كرد؟ ياشما خود حكم آن را نسخ كرديد؟
- گفتيم: پيامبران دگر، وصى خود را معرفى كردند، پذيرفتار شديد، اما وصى مرا نافرمان شديد.
- كردار شما با سيره من ناموافق، فرمان من با فرمان شما مخالف.
- گفتيد: رسول خدا بى وصيت در گذشت. وصيت كرد، اما شما نپذيرفتيد.
- نه او فرمود:" هر كه بهنگام مرگ، بى وصيت ماند، بائين جاهليت مرده باشد؟ رسول بائين جاهليت نمرد، بلكه شما به دوره جاهليت بازگشتيد.
- فرمود: پيشوائى بر شما امير كردم كه راهبر شما باشد، اما كبر و سيه كارى پيشه كرديد.
- بارها گفتم و گفتم، او را بر همه امير و مقدم شناختم. و شما خود گواه و شاهد بوديد.
- گفتيم: منزلت على منزلت هارون است در خلافت. از چه او را عقب رانديد.
- چونان كه قوم ثمود، در برابر صالح به شقاوت برخاست، راه شقاوت گرفتيد، هر كس در گرو اعمال ناهنجار است.
- فريفته زيور دنيا گشتيد، عقل خود ازكف نهاديد، فريب خوردگان روزى انگشت ندامت بدندان گيرند.
- نفرين بر آن گروه كه در عداوت حير هماهنگ و همگام شدند، بد كردند و تبه كار آمدند.
- بر " يعسوب دين " ستم رانده حق او پامال كردند، پاك مرد آزاده خشم خود فرو خورد.
- بروز" غدير " رسول حق نص ولايت قرائت كرد، همگان را خطاب فرمود.
- گفت: از جانب حق پيام دارم كه فرمانش ابلاغ كنم. اينك زبان برگشايم:
- على، كارگزار امر خلافت است، راه او گيريد كه پيشواى شما همو خواهد بود.
- گفتند: به پيشوائى و حكومتش رضامنديم، سرور و مطاع همو است.
- آنروز، راه رشد و صلاح را شناختند،فرداى آن براه كورى شتافتند.
- مصطفى در گذشت. آن يك گفت: على بر ما سرور و سالار باشد؟ نه. به لات و عزى سوگند.
- جمعى با على در نزاع شدند، كه نه سابقه اى داشتند،نه در گروه مسلمانان مقتدا و سرور بودند.
- بر خوان خلافت خيمه زدند، تا هر چه زودتر نوبت خود دريابند.
- حدود و سياست بناحق جارى، فتواى ناروا راندند.
- اين يك سخن آن يك زير پا نهد، آن يك فرمان اين يك نقض كند.
- گويند: اختلاف امت خود رحمت است از اين رو يكى حرام كند ديگرى حلال خواند.
- عجبا پروردگار بشر يكتا نباشد؟ يا دين او كامل نبود كه با دست اينان راه كمال گيرد؟
- خدا را شرع نبى ناپسند آمد، و اينان شرع بهترى پايه نهادند؟
- يا نه. مصطفى، فرمان حق بتمامى نگفت، برخى گفت وبرخى نهفت؟
- شايد: اينان انبياء پسين بودند كه چون رسول خدا درگذشت، نوبت رسالت آنان گشت.
- گويا: احكام نبى از راه حق بدر بود، اينان حق را به نصاب آن باز
رساندند.
عجبا مگر نه قرآن گفت: " اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا "؟ دين شما را كامل كردم، نعمت هدايت را تمام كردم، رضا و تسليم را به عنوان دين پذيرفتم.
- و فرمود: خدا را اطاعت كنيد، وهم رسول خدا را و هر كه از رسول او منشور ولايت دارد، تا رستگار شويد.
- از چه حلال خدا را حرام شمردند، وحرام خدا را حلال و روا دانستند؟
- تصور كرديد كه خداى قرآن خطا كرد؟ يا رسول او؟ يا جبرئيل امين.
- رسول حق در نگذشت، جز آنكه خدا دين او كامل كرد. امر خلافت بر امت مبهم نماند.
- منتها كينه ها آشكار شد، جور و ستم حاكم گشت.
- نالايق مقدم شد، لايق رانده شد. خطيب دم دربست، نادان بر منبر رسول بر شد.
- بى سبب على را عقب راندند، جز تجاوز و سيه كارى انگيزه نبود.
- آنچه محمد گفت، درهم شكستند، اما دين حق شكست نپذيرد.
- كاشا كه دين خداشكست گيرد، دينى كه اركانش با تيغ على رفيع گردد.
- بر آل محمد ستم راندند، كيفرشان برستاخيز عذاب دوزخ باشد.
- اگر رياست دنيا را غصب كردند، عزت آخرت بر دوام است.
- كدام مصيبت در پهنه زندگى ناگوار است كه در حوزه دين ناگوار نباشد.
- اولى بنام اجماع بر كرسى نشست، منشور خلافت بنام دومى صادر كرد.
- باول گفت: استعفايم بپذيريد كه از شما بهتر نباشم، باخر گفت: عمر را پس خود بر شما مى گمارم.
و اثبتها فى حوزه بعد موته++
صهاكيه خشناء للخصم تكلم.
- قلاده خلافت بر گردن كسى بست كه از خشونت و تندى مى زد و مى شكست.
- دومى گفت: اگر مولاى حذيفه مى بود، بلا تامل بر سر همه امير مى بود.
- بارى، سومين با شوراى ششس نفر بخلافت نشست، تيغ تيزبر سر على آهيخت تا بدو پيوست.
- آخر آئين خلافت بر شورى بود؟ يا بر اجماع؟ يا نص بر خلافت؟ بيائيد تا بر اسلام بگرييم و بناليم.
- آنكه از جانب حق بخلافت منصوص شد، بر كنار ماند. در گوشه اى بتلاوت قرآن روز برد.
- اگر شمع وجودش را به سرورى مى پذيرفتند، براه راستشان رهبرى مى فرمود.
- اوست دانشمند ربانى كه بيمانند است، اوست دلاور سلحشور، شير بيشه شجاعت.
- هماره در " بدر " و " احد " و " خيبر " صف شكن بود، بينى دشمنان بريد.
- تاخت برد و با شمشير بر فرقشان كوبيد، خواه نا خواه سر تسليم فرود آوردند.
- بظاهر ره اسلام گرفتند، كفر باطن برقرار، باشد كه جان خود برهانند.
- گفتند: على راه جور گرفت، فراوان از او شكايت بردند.
- گفتند: خون مسلمين ريخت، در ميان آنان تبهكار و ناتبهكار فراوان بود.
- گفتم: لختى مهلت آريد، خدايتان رهبرى نكناد. وصى رسول كجا ستمكار باشد.
- خون مسلمين ريخت؟ بحق سوگند كه در آن گروه يك نفر مسلمان نبود.
- على خون " ناكثين " ريخت كه بيعت او شكستند، از متجاوزين انتقام گرفت.
- مگر نه رسول فرمود: على مهين داور شماست؟ اين حديث را همه مخالفين ايراد كردند.
- اگر در قضاوت " ناكثين " بر خطا بود، رسول حق چگونه قضاوت او تصويب نمود.
- كاش حاضر بودمى و در ركابش خون " ناكثين " ريختمى.
- برستاخيز، با پنجه خون آلود، به پيشگاه خدا رفتمى. و معلوم شدى
پشيمان و نادم كيست؟
- كجا مانند على توان يافت كه در پهنه نبرد، پيشتاز و مردافكن بود.
- كجا مانند على توان يافت كه از وفور دانش صلاى " سلونى "بر زد:
- ايها الناس در سينه دانشى وافر دارم كه ازمصطفى به ارث بردم.
- از راه آسمانها بپرسيد كه آسمانها را بهتر از زمين شناسايم.
- اگر حجاب از چهره غيب برگشايند، بر دانش و يقينم نفزايند.
- آيات فضل و دانشش چه فراوان. كرامت ويژه اش، نه قابل كتمان.
- هر آنكه پرونده اعمال خود با كار نيك بندد، من با مهر و ولاى او بندم.
- بار خدايا. بال محمدت سوگند: اختران هدايت در تاريكى جهالت.
- به " مهدى موعود " از خاندان احمد. و نياكان فرزانه اش هادى و رهبر.
- بر اين چاكر جان نثارشان " عودى " رحمت آر. ببخش و بيامرز.
- از گناهانش بخوبى در گذر، آن روز كه دروزخ شعله بر كشد.
- با مهر و عطوفت بر او منت گزار، منت تو خود كرامت است.
- اگر بزهكاريم عظيم است، مغفرت و آمرزشت از آن عظيم تر.
- اگر چكامه ام با ياد معشوق آغاز گشت، اينك با ثناى ستارگان روشن ختم شد.
چكامه ديگرى دارد كه حديث غدير را ياد كرده و آنرا نص بر امامت و خلافت على من داند، قصيده، 57 بيت است، چنين شروع مى شود:
بفنا الغرى و فى عراض العلقم++
تمحى الذنوبى عن المسيى ء المجرم
- در بارگاه " غرى " و ناحيه " علقمى " گناه تبهكاران و بزهكاران پاك شود.
- آنجا مزار وصى است، و اينجا تربت حسين، لختى درنگ كن و سلام بر گو.
- حسين در كنار فرات با لب تشنه شهيد شد، پدرش در كوفه محاسن با خون خضاب كرد.
- قافله سالار حج كه صلاى سفر زند، پرهيزكار مسلمان جانب اين دو مزار پويد.
شرح زندگاني شاعر
- ربيب، ابو المعالى، سالم بن على بن سلمان بن على، معروف به ابن عودى متخلص به" عودى " تغلبى، نيلى، منسوب به نيل فرات كه در همانجا
بسال478 ديده بر جهان گشود.
- مبسوط ترين شرح حالى كه براى ابو المعالى تحرير شده، شرحى است كه مجله " غرى " نجف در شماره 22 و 23 سال هفتم، بقلم دكتر مصطفى جواد بغداد، بحاثه نقاد، منتشر ساخته است، اينك متن آن از نظر خوانندگان مى گذرد: ابو المعالى از سرايندگانى است كه سروده هايش مشهور، اما شرح زندگى او بحد كافى در اختيار تاريخ باقى نمانده است، اخترى است از اختران آسمان ادب، كه تابش و پرتو آن مشهوداست، و حقيقت آن براى ما مجهول.
درروزگارى مى زيست كه عماد الدين اصفهانى شرح حال شعراء معاصر را جمع آورى مى كرد، لذا در ذيل نام او گويد: شاب شبت له نار الذكاء، و شاب لنظمه صرف الصهباء من الماء، و در من فيه شوبوب الفصاحه، يسقى من ينشده شعره راح الراحه:
جوانى است كه هوش و ذكاوتش بسان شعله آتش، سروده هايش چون شراب ناب، با مزاجى از زلال آب حيات، هر گاه دهان به شعر و غزل گشايد، از فصاحت و بلاغت در و گهر بريزد، همگان را از نشئه شراب گيرى ادب، مست و مدهوش سازد.
بسال 550، وارد شهر " واسط " گشتم،گفتند: ابو المعالى در اين شهر مهمان است بدين اميد كه از فرماندار شهر، عنايتى بيند، روزى براى خواندن قصيده بحضور " فاتنا " كه از جانب خليفه ناظر بود، حاضر شده، اما ديگرى بر او سبقت گرفته و بر كرسى قرائت بالا رفته است، ابو المعالى از قرائت قصيده منصرف و از جائزه وصله چشم مى پوشد و عزم رحيل كرده به شهر نيل، وطن مالوف خود باز مى گردد.
در سال 554 در هماميه با او ملاقات كردم و...
كلام عماد كاتب كه او را بعنوان جوانى چنين و چنان مى ستايد،اشاره باين است كه ابو المعالى نه چون ساير جوانان است، بل نادره اى است در سنين جوانى. و با اينكه قصيده خود را تحرير كرده تا در حضور " فاتنا " بخواند وصله اى
دريافت كند، در اثر مناعت طبع و اعتماد به نفس، از حضور مجدد، خود دارى نموده است، و يك چنين شاعرى قهرا محروم و نامراد خواهد ماند.
از سروره هاى او كه قطب الدين ابو يعلى، محمد بن على بن حمزه علوى اقساسى، ياد كرده، غزلى است كه در وصف معشوقه اى ميان سال گفته:
ابى القلب الا ام فضل و ان غدت++
تعد من النف الاخير لداتها
لقد زادها عندى المشيب ملاحه++
و ان رغم الواشى و ساء عداتها
- بى عشق " ام فضل " دلم آرام و قرار نگيرد، گرچه اينك عهد جوانى را پشت سر نهاده.
- طره خاكسترينش در چشمم من، بر ملاحت و ظرافت افزوده، گرچه دشمنان و سخن چينان را خوش نيايد.
- با آنكه روزگار از خرمى و طراوتش كاسته. شعله عشقش در درون سينه پا برجاست.
گذشت روزگار از لطف او نكاست، جز اينكه كمالش بر فزود، بدان حد كه زبان شعر از وصف و ستايش او عاجز نمود.
سبتنى بفرع فاحم و بمقله++
لها لحظات ما تفك عناتها
و ثغر زهت فيه ثنايا كانها++
حصى برد تشفى الصدى رشفاتها
- با زلف سياه و چشمان جادو اسيرم كرد، نگاهى پر از مهر و تمنا.
- دندان چون در رخشان، در اين ميان " ثنايا " چون مرواريد غلتان، شهد لبانش شفاى دردمندان.
- پس از هجران و جدائى، زيارتش كردم،سلام راندم، التفاتى مهر آميز ديدم.
- جمال و كمالش بر قرار ديدم، نشاط و شورى بر سر آوردم. و قاضى عبد المنعم واسطى، اين قطعه را از ابو المعالى ياد مى كند:
هم اقعدونى فى الهوى و اقاموا++
و ابلواجفونى بالسهاد و ناموا
- مرا در سوز عشق نشاندند و خود برخاستند، خواب ناز از چشمانم ربودند و خود آرميدند.
- هدف تير ملامتم ساختند ورفتند، اينك زبان نكوهشگران باز و دراز است.
- اگر در عشق و شيدائى راه انصاف مى گرفتند، از سوز درون سهم وافرى داشتند.
و لكنهم لما استدر لنا الهوى++
كرمت بحفظى للوداد و لاموا
و لما تنادوا للرحيل و قوضت++
لبينهم بالابرقين خيام
رميت بطرفى نحوهم متاملا++
و فى القلب منى لوعه و ضرام
وعدت و بى مما اجن صبابه++
لها بين اثناء الضلوع كلام
اذا هاج بى وجد و شوق كانما++
تضمر اعشار الفواد سهام
- از آن پس كه پيوند عشق شكوفا شد، بكرامت راه وفاترك نگفتم، بلئامت راه دعا گرفتند.
- و چون بانگ رحيل بركشيدند و از شنگلاخ " ابرق " خيمه و خرگاه بر كندند.
- با حسرت و ملالت سويشان نگريستم، آتش اشتياق در دل شعله و ربود.
- بازگشتم و عشق خود نهان كردم، تار و پودم در سوز و گذاز بود.
- شور اشتياق است، هر گاه بر آشوبد، پندارم هزاران تير جانشكافم بر دل مى رود.
و لائمه فى الحب قلت لها: اقصرى++
فمثلى لا يسلى هواه ملام
ءاسلو الهوى بعد المشيب و لم يزل++
يصاحبنى مذ كنت و هو غلام
و لما جزعنا الرمل رمل عنيزه++
و ناحت باعلى الدوحتين حمام
صبوت اشتياقا ثم قلت لصاحبى++
الا انما نوح الحمام حمام
- ناصحم در مهر و وفا بملامت گرفت، گفتمش: بس كن. شور عشق، باپند و نصيحت فراموشى نگيرد.
- اينك كه در آستانه پيريم، چسان رمز عشق را از خاطر برم، با آنكه از جوانيم همدم و همراز است.
- در ريگزار " عنيزه " صبر و قرار از كف بنهادم، قمرى بر سر شاخ، همناله و همنوا آمد.
- از سوز درون بر آشفتم و گفتم: نواى قمرى جز نواى مرگ و ماتم نباشد.
تجهز لبين او تسل عن الهوى++
فما لك من ليلى الغداه لمام
و كيف يرجى النول عند بخيله++
تروم الثريا و هى ليس ترام
مهفهفه الاطراف، اما جبينها++
فصبح، و اما فرعها فظلام
فيا ليت لى منها بلوغا الى المنى++
حلالا فان لم يقض لى فحرام
با درد فراق خو كن وگرنه عشق و شيدائى را فراموش كن، دگرت از جانب ليلى التفاتى نيست.
- از عشق بخيلان طرفى نبندى. بر " ثريا " دست يابى،بر وصال او دست نيابى.
- نازك بدن،باريك اندام، رخساره صبح روشن، گيسو شب تار.
- كاش بحلالى، كام و آرزو دريافتمى، ورنه بحرامى، هر چه بادا باد.
اين مضامين بكر وشيرين و معانى نمكين كه " ابو المعالى " از خود بيادگار نهاده، قصيده اى است كه در ميان شعرا آشنا ومعروف است، اسلوب آن عربى خالص، تارو پودش از ديباى رومى برتر است، صفدى چند بيت اين قصيده را همراه برخى قطعات، ذيل نام ابن العودى ثبت كرده و گويد: " شعر او در حد وسط است ".
در اين قضاوت و داورى از حيث معانى و مضامين، آثار كينه و زور گوئى وجود ندارد، اما بايد گفت از حيث تعبير عبارات و تاليف مبانى شعرش در حد اعلاى سخن است، زيرا نظر اديبان عرب قيل از معانى و مضامين، بسوى مبناى استوار و عبارت متين معطوف است، چرا كه لغت عرب آواى خاصى دارد، و در موسيقى و آهنگ، حسن تعبير و انسجام عبارت را سهمى بسزا است.
البته نمى گويم، در لغت عرب، هر گونه شعرى كه داراى حسن تاليف و انسجام است، در حد اعلاى ادب قرار دارد، زيرا استوارى معنى وارج مضامين پايه و اساس سخن است، ولى مى توانم بگويم: شعر ابن عودى اگر از حيث ظرافت معانى در حدود وسط باشد، حسن تاليف، شعر او را بسر حداعلاى سخن ارتقا مى دهد.
ابن عودى، در زمينه شعر مذهبى كه سيد حميرى، ابن حماد، عونى، ناشى صغير، ابن علويه اصفهانى، وراق قمى، سروده هاى فراوانى از خودبيادگار نهاده اند، سروده هائى داشته كه اينك در دست نيست.
موقعى كه ابن شهر آشوب "اواسط قرن ششم" وارد عراق شد، سروده هاى مذهبى ابن عودى را آويزه گوش علاقمندان يافت كه هر جا با شور و نوا انشاد مى شد، براى استماع آن مجتمع بودند، از اين رو در كتابش " مناقب آل ابى طالب " قسمتى از سروده هاى او را درج نموده است.
بعد از اينكه، ابن شهر آشوب،عراق را به سوى شام ترك مى گويد. دربغداد فتنه هاى مذهبى فراوان رخ مى دهد، و حنبلى ها، طبق سيره و روشى كه در برابر دشمنان داشتند، شورشى بپا كرده كتابخانه ها را با هر چه كتاب و ديوان مذهبى يافته اند، به آ تش مى كشند، در نتيجه ادبيات شيعى، سره و ناسره، هر چه بود و نبود، طعمه حريق مى شود، از جمله سروده هاى ابن عودى.
- و گويا، اشعار مذهبى ابن عودى است كه محب الدين محمد، معروف به ابن نجار بغدادى را بر آن داشته كه در شرح حال او بگويد: رافضى خبيثى بوده كه صحابه رسول را هجومى گفته است.
از سروده هاى ابن عودى قطعه ذيل است كه در واسط سروده است:
يورقنى فى واسط كل ليله++
و ساوس هم من نوى و فراق
فيا للهوى هل راحم لمتيم++
يعل بكاس للفراق دهاق؟
خليلى هل ما فات يرجى و هل لنا++
على الناى من بعد الفراق تلاق؟
فان كنت ابدى سلوه عن هواكم++
فان صباباتى بكم لبواق
- چندى است كه درواسط مقام دارم و شبانگاهم اندوه فراق و جدائى، خواب ناز از سر مى ربايد.
- اى شوريدگان خدا را. كسى هست بر اين عاشق دلباخته رحمت آرد، كه جام فراق را مالامال سر كشيده.
- اى دوستان شود كه دوران وصل باز آيد؟ شود كه بعد از فراق و جدائى روى نگارم باز بينم؟
- گرچه بظاهر، شكيب و آرام گرفتم، اما شورو اشتياقم در دل نهان است.
الا يا حمامات على نهر سالم++
سلمت و وقاك التفرق واق
تعالين نبدى النوح كل بشجوه++
فان اكتتام الوجد غير مطاق
على ان وجدى غير وجدك فى الهوى++
فدمعى مهراق و دمعك راقى
و ما كنت ادرى بعد ما كان بيننا++
من الوصل انى للفراق ملاق
فها انت قد هيجت لى حرق الجوى++
و ابديت مكنون الهوى لوفاقى
و اسهرتنى بالنوح حتى كانما++
سقاك بكاسات التفرق ساقى
فلا تحسبنى انى نزعت عن الهوى++
و كيف نزوعى عنه بعد وفاقى
و لكننى اخفيت ما بى من الجوى++
لكى لا يرى الواشون ما انا لاق
- الا. اى قمريان وادى" سالم " بسلامت مانيد، خدايتان از شر هجران و جدائى نگهبان باد.
- بيائيد همنوا و همناله گرديم، و هر يك بر دزد خود بگرييم، نهان كردن سوز دل در توان ما نيست.
- با آنكه سوز و گداز عشقم با تو يكسان نباشد، اشك من بر رخسار مى رود اشك تو پيدا نيست.
- نپنداشتمى كه بعد از دوران وصلم، با روزگار فراقى چنين پر ملال روبرو خواهم گشت.
- اينك با ناله جانسوزت داغ دلم تازه كردى، پرده از راز درونم بركشيدى.
- با نواى زارى، خواب از چشمم ربودى، پندارم ساقى هجران جامى چند بكارت كرد.
- من از عشق و شيدائى دست نشستم. چسان از عشق و دلباختگى دست شويم كه اينك يار و همنوا دارم.
- از آن، سوز دل پنهان كردم كه حال زارم بر شماتتگران بر ملا نگردد.
شريف، قطب الدين، ابو يعلى، محمد بن على بن حمزه گويد: ربيب،
ابو المعالى، سالم ابن العودى در كلبه من، اول صفر سال 550 چنين سرود:
ما حبست الكتاب عنك لهجر++
لا. و لا كان ذاكم عن تجافى
غير ان الزمان يحدث للمرء امورا تنسيه كل مصافى
شيم مرت الليالى عليها++
و الليالى قليله الانصاف
- نه از سر هجران و جدائى ازنامه اى دريغ كردم. ابدا. و نه از جفا و سهل انگارى.
- روزگار است كه بر سر آدمى مى چمد و دوست وفا كيش را از ياد مى برد.
- آئين وفاست، گذشت روزگار بر آن پرده كشيده. اى روزگار. اين چه بى انصافى است.
اين ابيات، بسيار حكيمانه است و از صميم قلبى پاك و انسان دوست تراويده است.
حسن بن هبه الله تغلبى، معروف به ابن مصرى دمشقى گويد: ابو المعالى سالم بن على عودى از اشعار خودش قطعه ذيل را برايم سرود:
دع الدنيا لمن امسى بخيلا++
و قاطع من تراه لها وصولا
- نعمت دنيا را ارزانى بخيلان دان، هر آنكه با دنياسر وصل دارد، راه آشتى با او مجوى.
- بر گذشت ايام، اعتماد مكن، كه هيچ بزرگى، بروزگار نماند.
- فريب خوردگان دنيا فروان اند، چه امتها كه بر باد فنا نرفت.
- روزگارت گر چه طولانى شود، جز اندكى بهره مند وكامياب نخواهى بود.
- واى بر زاده آدم، از روز رستاخيز كه عزيزان، خوار و ذليل گردند.
و همو گويد: ابو المعالى از اشعار خودش، قطعه ذيل را هم چنين انشاد كرد:
ء اخى انك ميت++
فدع التعلل بالتمادى
لا تركنن الى الحياه فان عزك فى نفاد++
ازف الرحيل فلا تكن++
ممن يسير بغير زاد
يا غافلا و الموت يقدح فى نسه بلا زناد++
لابد يوما للنبات اذا تكامل من حصاد
- اى جان برادر. خواهى نخواهى باستقبال مرگ مى شتابى، آرزوى دور و دراز وا نه.
- بزندگى دل مبند كه عزت و دولت رو بزوال است.
- سفر نزديك شد، مبادا زاد و توشه ات فراموش گردد.
- بخواب غفلت غنوده اى و ندانى غول مرگ، سالهاى عمرت خوشه خوشه بر سر آتش مى نهد.
- آرى. هر گياه كه حد كمال سپارد، با داس دهقان از پا در آيد. و همو سروده است:
لا اقتضيك على السماح فانه++
لك عاده لكننى انا مذكر
ان السحاب اذا تمسك بالندى++
رغبوا اليه بالدعاء فيمطر
- از آن دست نياز دراز كردم كه يادآورخاطرت گردم، نه بر جود و سخايت برگمارم.
- ابر آسمان كه از ريزش باران امساك ورزد، دست دعا بسويش بركشند كه باران بارد.
و همو سروده است:
سيدى عد الى الوصال++
فقد شفنى الضنا
و ترفق بعاشق++
ماله عنك من غنى
ان تكن تطلب الصواب++
بوصل فها انا
او ترد بالنوى دنو++
حمامى فقد دنا
- اى سر و نازم يكره جانب وصال گير كه از هجرت گداختم.
- با عاشق زارت مدارا كن، دواى دردش توباشى.
- اگر از ره احسان خواهان وصلى، اينك حاضرم.
- اگر با هجرانت خواهان هلاكم باشى، بنگر كه در حال احتضارم.
و همو روده است:
يا عاتبين على عان يحبكم++
لا تجمعوابين عتب فى الهوى و عنا
ان كان صدكم عنى حدوث غنى++
فما لنا عنكم حتى الممات غنى
- از چه بر اسير عشقت نكوهش آرى، بعد از هجران و عذاب، نكوهش و سر زنش جفا باشد.
- اگر دل بمهر ديگرى بستى از اينرو از ما گسستى، تا روز واپسين پيوند مهرت نگسليم.
و از سروده هاى شاعر است:
يقولون لو داويت قلبك لارعوى++
بسلوانه عن حب ليلى و عن جمل
و هيهات يبرى بالتمائم و الرقى++
سليم الثنايا الغر و الحدث النجل
- گويندم: دل را مداوا كن باشد كه از مهر " ليلى " و " رعنا " خاطرات بيارامد.
- هيهات. كشته چشمان جادو و مرواريددندان، از دعا و افسون، كى شفا يابد.
تاريخ وفات ابن عودى، معلومم نگشت، البته سال ولادتش 478 هجرى است، عماد الدين اصفهانى هم در سال 554 نزديك واسط "هماميه"او را ملاقات كرده است، با در دست داشتن اين دو تاريخ، نميتوان تصور كرد كه بعد از تاريخ 554 فراوان زيست كرده، و يا عمرش از سال 558 تجاوز كرده باشد، زيرا با اين احتمال، ساليان عمرش به هشتاد ميرسد، و اين جزء نوادر است، خصوصا در اين شهر و ديارى كه شاعر ما ابو المعالى مى زيسته.
"نشريه مجله نجف پايان پذيرفت".
غديريه قاضى جليس
در گذشته 561
دعاه لو شك البين داع فاسمعا++
و اودع جسمى سقمه حين ودعا
و لم يبق فى قلبى لصبرى موضعا++
و قد سار طوع الناى و البعد موضعا
اجن اذا ما الليل جن كابه++
و ابدى اذا ما الصبح ازمع ادمعا
و ما انقدت طوعا للهوى قبل هذه++
و قد كنت الوى عنه لينا و اخدعا
- فرياد در رحيل بر آمد بشتابيد. در علم گفت و رفت، درد و بلايش بجانم ماند.
- دل تنگم را ذره اى جاى صبر و تحمل نبود، از اين رو همراه كاروان با سر و جان رفت.
- اينك با عم و اندوه بتاريكى شب پناه برم، صبحگاهان كه نقاب از رخ بر كشد، اشك نهانم بر ملا سازم.
- پيش از اين، اين چنين، اسير عشق نمى گشتم: گاهى رخ برمى تافتم، گاهى راه فريب مى گرفتم.
تا آنجا كه گويد:
تصاممت عن داعى الصبابه و الصبى++
و لبيت داعى آل احمد اذا دعا
عشوت بافكارى الى ضوء علمهم++
فصادفت منه منهج الحق مهيعا
علقت بهم فليلح فى ذاك من لحى++
توليتهم فلينع ذلك من نعا
تسرعت فى مدحى لهم متبرعا++
و اقلعت عن تركى له متورعا
- نداى عشق را نشينده گرفتم، داعى خاندان رسول را لبيك اجابت گفتم.
- انديشه تاريك خود در پرتو دانش آنان گرفتم، راه حقيقت را صاف و روشن دريافتم
- به مهرشان دل بستم، دشمنان هر چه خواهند گويند. ولايشان پذيرفتم، منكران هر چه خواهند خرده گيرند.
- زبان به ثنايشان گشودم، با شتاب راه خدمت گرفتم. عذر تقصير گفتم، از خطا پرهيز كردم.
- آنهايند كه صائم و قائم اند، از خوف حق در بيم و اضطرابند.
- شبها با راز و نياز بسر برند، با ركوع و سجود، شب زنده داراند.
- با مهر و ولايشان عبادت ما مقبول افتد، از عنايتشان طاعت ما باسمانها بر شود.
- با يادشان ابر آسمان باران ريزد، گرفتاريها رخت بر بندد.
- گفتارشان با كردار برابر باشد، وه چه نيك است. علم و عمل توامان باشد، معنى تقوى همين است.
- پدر آنان وصى مصطفى است، وارث علمش، از اينرو ميراث نبوت بدو داد.
- ستون دين از وجودش راست شد، اركان دين برقرار ماند.
- جان عزيزش فداى رسول كرد، از خيل دشمنان نهراسيد.
- آشكارا، سرور و سالارشان ناميد، همپايه او در فضل و عصمت آمد.
- غبار غم از چهره احمد كه زدود؟ آنجا كه ديگران وانشستند.
- دراز قلعه خيبر كه بر كند؟ لرزه بر حصار مشركين افكند.
- روز " بدراجساد مشركين در چاه بينباشت، سرها از تن جدا كرد.
- بسا حاسدان كه بر فضلش رشك بردند، فضلى كه همتا ندارد.
- " روز غدير "، عزم خيانت در دل آنان پروراند، روز " جمل " نتيجه اش آشكار آمد.
- قرآن بجنگ آنان برخاست، از پا ننشستند، اسلام بسرزنش و ملامت زبان باز كرد، در گوش نگرفتند.
- مناقب و مفاخرش نهفتند، بر ملا شد. پرتوش در حجاب كردند، جهان روشن گشت.
- مشك و عنبركى نهان گردد، شميم جان پرورش در پرده نماند.
و از همين قصيده است:
ايا امه لم ترع للدين حرمه++
و لم تبق فى قوس الضلاله منزعا
- هلا. اى امت گمراه كه حرمت دين بشكست، سرگشتگى و ضلالت از حد بدر برد.
- با كدامين حجت و برهان، فرمان حق زير پا نهاديد.
- حق ويژه على را غصب كرديد، امامت و خلافت راه شما را هموار كرد.
- تيغ كين در خاندان رسول نهاديد، سر و دست آنان از تن جدا كرديد.
- در كربلا خونشان حلال شمرديد، ناوك سنان از خونشان سيراب نموديد.
- آب فرات بر آنان حرام شد، تشنه كامان را دادرسى باقى نماند.
قصيده 56 بيت است كه قسمتى از آن گزين شد.
در ماتم سيد الشهداء چنين سروده
ان خانها الدمع العزير++
فمن الدماء لها نصير
دعها تسح و لا تشح فرزوها رزء كبير
ما غصب فاطمه تراث محمد خطب يسير
كلا و لا ظلم الوصى و حقه الحق الشهير
نطق النبى بفضله و هو المبشر و النذير
- اگر سيلاب اشكم فرو نشيند، از خون دل مدد گيرم.
- بگذار فرو ريزد و آرام نگيرد، كه مصيبت بس عظيم است.
- ميراث محمد ازدخترش دريغ كردند. نه كارى سهل پيشه كردند.
- ابدا. و نه ظلمى كه بر على رفت: حق مشهورش بتاراج بردند.
- رسول حق به فضل و مقامش زبان بر گشود: اوست كه بشير و نذير است.
جحدوه عقد ولايه قد غر جاحده الغرور++
غدروا به حسدا و بنصه شهد " الغدير "
خطروا عليه ما حباه بفخره وهم حضور++
- پيمان ولايتش منكر شدند، ابليسشان بفريفت.
- رشك بردند و راه دغل گرفتند، نص " غدير " را ببازى گرفتند.
- جامه خلافت را كه باندامش فراز كرد، از او دريغ نمودند.
يا امه رعت السها و امامها القمر المنير++
ان ضل بالعجل اليهود فقد اضلكم البعير
- بهر زه در آسمان جوياى اخترسها گشتيد، ماه تابان را نديده گرفتيد.
- قوم يهود، دنبال گوساله اى گرفتند، شما از پى اشترى "جمل"روان گشتيد.
لهفى لقتلى الطف اذ خذل المصاحب و العشير++
و افاهم فى كربلا يوم عبوس قمطرير
دلفت لهم عصب الضلال كانما دعى النفير++
عجبا لهم. لم يلقهم من دونهم قدر مبير
- آوخ بر كشتگان كربلا كه خويش و بيگانه از يارى دريغ كردند.
- در نينوا روزى چهر گشود كه چون روز قيامت سياه و دژم بود.
- جوخه هاى ضلالت بهم پيوستند، گويا نفخه صور بر دميدند.
- شگفتا، دست تقدير هم بر سر اين كافران نكوبيد.
ايمار فوق الارض فيض دم الحسين و لا تمور++
اترى الجبال درت و لم تقذفهم منها صخور
ام كيف اذ منعوه ورد الماء بلم تغر البحور++
حرام الزلال عليه لما حللت لهم الخمور
- آيا خون حسين بر روى زمين موج زند، آسمان در هم نلرزند.
- پندارى كوهها به ماتم ننشست كه سنگى بر سر آنان نباريد.
- چه شد كه از آب فراتش منع كردند، درياها بر نخروشيد.
- آب زلال بر حسين حرام آمد، از آنرو كه شرب خمر بر دشمنانش حلال بود.
قصيده 36 بيت است كه نصف آن را برگزيديم.
قصيده ديگر كه 29 بيت است با اين سرآغاز:
كم قد عصيت مقال الناصح الناهى++
و لذت منكم بحبل واهن واه
- سالها پند ناصح مشفق پس گوش افكندم، با ريسمان پوسيده شما بچاه افتادم.
در اين قصيده گويد:
- مهر خاندان رسولم در دل است، از گناهان بازم دارند، ذخيره آخرت هم آنهايند.
- اى شيعيان راه وفا گيريد، سر مفاخرت و مباهات بر سما بر افرازيد.
- اگر بدستاويز ولايش چنگ زنى، ريسمان ولايش در كف خدا بينى.
- بفرمان حق حامى اسلام گشت، از اينرو بر همه اديان پرتو افكند.
- جفت بتول، و اگر دخت محمد نبود، پيشوايان بر حق از كجا بود.
پيامبر حق بروز " غدير " منشور خلافتش بر خواند، جز منافق بى دين حق او نربود.
شرح زندگاني شاعر
- ابو المعالى، عبد العزيز بن حسين بن حباب اغلبى، سعدى، صقلى، معروف به قاضى جليس. از پيشتازان شعراء مصر است و دبيران آن سامان، در سلك نديمان ملك صالح طلايع بن رزيك بود كه ترجمه اش در صفحه 171 گذشت، پندار من اين است كه در اثر مجالست دائم با ملك صالح،بلقب " جليس " مشهور گشته باشد.
قاضى جليس، از سرايندگانى است كه درمهر و ولاى عترت طه قدمى راسخ داشته است، چنانكه اشعار و سروده هايش حاكى است، فقيه معاصرش عماره يمنى كه شرح حال او تحت رقم 52 خواهد آمد، با قصيده اى كه بسال 551 سروده و در ص 158 كتاب " نكت عصريه " خود ثبت كرده، زبان به ثنا و ستايش او گشوده است.
سرآغاز قصيده چنين است:
هى سلوه حلت عقود وفائها++
مذشف ثوب الصبر عن برحائها
- فراموشى خاطر، پيوند وفا را بگسلد، جامه صبر نازك كى در برابر خشمش تاب و طاقت آرد.
در اين قصيده گويد:
- جانب " جليس " شتافتم "، از گروهى كه حرمت همسايگان ندارند، رخ برتافتم.
- از همت بو المعالى مدد گرفتم، آنكه تاج عظمت كمترين عطايش باشد.
- مقام رفيعش ستودم، دشمنان دانستند كه زمانه اش حامى و ياور باشد.
و از جمله اين قصيده:
نذرت مصافحه الغمام اناملى++
فوفت غمائم كفه بوفائها
- سر انگشت عطايم عزم كردكه برابر آسمان دست يازد، ابر جود وعطايش بر آسمان خيمه برافراشت.
قاضى جليس را عارضه اى رخ داد كه از حضور در پيشگاه ملك صالح طلايع بن رزيك محروم ماند، فقيه عماره، آنچنانكه در " نكت عصريه " ص 252 آمده، چنين سرود:
و حق المعالى يا اباها و صنوها++
يمين امرى ء عاداته القسم البر
لقد قصرت عما بلغت من العلى++
و احرزته ابناء دهرك و الدهر
متى كنت يا صدر الزمان بموضع++
فرتبتك العليا و موضعك الصدر
- بمعالى و آزادگى سوگند، اى آزاده صاحب معالى سوگندى استوار و مبرور.
- كه دست روزگار با همه زادگانش از احراز مقام رفيعت كوتاه ماند.
- در آن مجلسى كه تو باشى، مرتبه ات والاو مقامت صدر مجلس باشد.
و لما حضرنامجلس الانس لم يكن++
على وجهه اذ غبت انس و لا بشر
فقدناك فقدان النفوس حياتها++
و لم يك فقد الارض اعوزها القطر
و اظلم جو الفضل اذا غاب بدره++
و فى الليله الظلماء يفتقد البدر
در بزم ملك حاضر گشتيم، از آنرو كه غايب بودى، انس و الفتى در سيماى مجلس نبود.
- گويا بستر خاك، از آب باران محروم گشته، نى. بلكه جانها از روح روان دور مانده.
- آسمان ادب تاريك شده، ماه تابانش تو بودى، آرى در شب ديجور، ماه تابان پيدا نباشد.
عماد اصفهانى در "خريده القصر " بشرح حال او پرداخته وفضل و درايت او را ستوده است. ابن كثير هم در تاريخش ج 251/12 و ابن شاكر در " فوات الوفيات " ج 1 ص 278 مقام و منزلت او را در شعر و احساس ياد كرده اند، ابن شاكر گويد: همراه موفق بن خلال، متصدى دفتر انشاء و دبيرى " فائر بالله " بود، و از چكامه هاى اوست:
و من عجب ان الصوارم و القنا++
تحيض بايدى القوم و هى ذكور
و اعجب من ذا انها فى اكفهم++
تاجج نارا و الاكف بحور
- شگفت آرام كه تيغه شمشير و ناوك سنان، در دست سلحشوران اين قوم، به عادت زنان در خون نشيند، با اينكه در شمار زنان نباشد.
- از آن شگفت تر كه همان تيغ تيز و ناوك دلدوز، چون شعله آتش زبانه كشد با آنكه دستهاى پر جودشان چون موج دريا باشد.
و همو درباره طبيبى چنين سروده:
و اصل بليتى من قد غزانى++
من السقم الملح بعسكرين
طبيب طبه كغراب بين++
يفرق بين عافيتى و بينى
اتى الحمى و قد شاخت و باخت++
فعاد لها الشباب بنسختين
و دبرها بتدبير لطيف++
حكاه عن سنين او حنين
و كانت نوبه فى كل يوم++
فصيرها بحذق نوبتين
درد و رنجم از آن خصم جان است كه با جادوى بيمارش دو لشكر غارتگر بسويم روان ساخته.
- طبيبى كه دارويش چون جغد شوم، ميان من و عافيت فرسنگها فاصله انداخته.
- ساليانى تب در وجودم ميهمان بود، كهنه شد و رخت بربست، با دو نسحه اين طبيب، دوباره عمر و جوانى از سر گرفت.
- ماهرانه بمعالجه پرداخت، افزود كه اين تجربه از جالينوس و بقراط حكيم است.
- بهر روزم، تب نوبتى بيش مهمان نبود، اينك از مهارتش دو نوبت سراغ جانم گيرد.
و باز درباره طبيبى چنين سروده است:
يا وارثا عن اب و جد++
فضيله الطب و السداد
- ايكه ميراث طب و حكمت از آباء و نياكان دارى.
- جايى كه خواهد بار سفر بندد، بخانه تن مانوس دارى.
- سوگند خورم كه اگر علاج دهر پيش گيرى، عالم كون را از فساد و تباهى دور سازى.
و همو راست:
- عيشش بكام. آن سيبك سرخ. كه عشقش خانه خرابم كرد.
- گفتمش: چشم روزگار مانندت نديد. از شرم چو آتش شعله گرفت و تكذيبم كرد.
و همو راست:
رب بيض سللن باللحظ بيضا++
مرهفات جفونهن جفون
و خدود للدمع فيها خدود++
و عيون قد فاض فيها عيون
- بسا سيمتن كه با نگاه جادويش تيغ آبدار از نيام ديدگان بر كشيده.
- بسا رخسار عاشق كه اشك حسرت بر آن شيار بسته و چشمان كه چشمه هاى خون ازآن سيلاب كشيده.
و همو سروده است:
المت بنا و الليل يزهى بلمه++
دجوجيه لم يكتهل بعد فوادها
فاشرق ضوء الصبح هو جبينها++
و فاحت ازاهير الربا و هى رياها
اذا ما اجتنت من وجهها العين روضه++
اسالت خلال الروض بالدمع امواها
و انى لاستسقى السحاب لربعها++
و ان لم تكن الا ضلوعى ماواها
- در آن پاسى كه گيسوى سياه شب پريشان بود، سپيدى برگوشه زلفانش پديدار شد.
- ناگهان خورشيد رخشان برآمد، يعنى طلعت رخسارش، شميم عبير آميز برخاست، از گلستان رخش.
- ديدگانم در چمنزار وجودش بوستانى سبز و خرم يافت، از اينرو با سيلاب اشك، جويها روان ساخت.
- طرف گلزارش را آرزوى باران كنم، گرچه ابر باران زايش از سينه برخيزد.
اذا استعرت نار الاسى بين اضلعى++
نضحت على حر الحشا برد ذكراها
و ما بى ان يصلى الفواد بحرها++
و يضرم لولا ان فى القلب سكناها
- هر گاه شور و اشتياق، تار و پود وجودم باتش كشد، با ياد معشوق، آب سردى بر دل تفتيده پاشم.
- دل زارم از آن در آتش شعله است كه شمع وجودش را مسكن و ماوا باشد.
قاضى جليس، بينى بزرگى داشت، خطيب، ابوالقاسم هبه الله بن بدر معروف به ابن صياد، فراوان به هجو او مى پرداخت واز بينى بزرگ قاضى خرده مى گرفت، شايد بيش از هزار قطعه در هجو بينى او سروده باشد.
ابو الفتح، ابن قادوس كه شرح حال او در همين جلد كتاب تحت شماره 46 گذشت به منظور همدردى بدفاع از قاضى جليس، اين شعر بگفت:
يا من يعيب انوفنا++
الشم التى ليست تعاب
الانف خلقه ربنا++
و قرونك الشم اكتساب
- ايكه بينى ما را عيب كنى بينى ارجمند و فراز را عيب نباشد.
- اعضاء، خلقتى است خدائى، اما اين دو شاخ هرز را تو خود بر سر خود نهادى.
قاضى جليس، چكامه اى در سوك و ماتم پدرش كه با كشتى بدريا غرق شده است سروده...
"سخن ابن شاكر پايان گرفت".
- قاضى جليس، در حضور ملك صالح، از ابو محمد، ابن زبير، حسن بن
على مصرى، در گذشته سال 561 تمجيد كرد تا مقرب درگاه شد، ولى هنگامى كه قاضى درگذشت، ابن زبير، زبان به طعن و شماتت گشود و در تشييع جنازه با لباس زربفت شركت نمود، در اثر اين اهانت و تهاون از نظر مردم افتاد و اتفاقا بعد از قاضى، بيش از يكماه نزيست.
ملك صالح، طلايع بن زريك، هماره در شبهاى جمعه نديمان و اميران را براى سماع و قرائت صحيح مسلم و بخارى و امثال آن انجمن مى كرد، قارى مجلس مردى گنده دهان بود، در يكشب كه امير، على بن زبير با ابى محمد قاضى جليس، حضور داشتند، قاضى رو به جانب ابن زبير
كرده و گفت:
و ابخر قلت لا تجلس بجنبى
- بسا گنده دهان كه بدو گفتم: كنارم منشين.
ابن زبير اضافه كرد:
اذا قابلت بالليل البخارى
- هر گاه صحيح بخارى ميان جمع بر خوانى.
قاضى مجددا اضافه كرد:
فقلت و قد سئلت. بلا احتشام:++
لانك دائما من فيك خارى
- گفتند: چرا. بى پروا گفتم: زاينرو كه هماره از دهانت گه مى بارى.
يكى از نديمان ملك صالح، در حضورش قطعه اى انشاء كرد با سبكى كه مصريان "زكالش" نامند و عراقيان "كان و كان":
النار بين ضلوعى++
و نا غريق فى دموعى
كنى فتيله قنديل++
اموت غريق وحريق
- شعله آتش در اندرونم، اما من غريق در سيلاب اشكم.
- چونان فتيله مشعل، در ميان آب و آتش مى گذارم.
قاضى جليس و قاضى ابن زبير، هر دو حاضر مجلس بودند، و هر يك ارتجالا و بداهه مضمون دو بيتى را به نظم كشيدند: قاضى جليس چنين سرود:
هل عاذر ان رمت خلع عذارى++
فى شم سالفه و لثم عذار
غديريه ابن مكى نيلى
در گذشته سال 565
الم تعلموا ان النبى محمدا++
بحيدره اوصى و لم يسكن الرمسا
و قال لهم و القوم فى " خم " حضر++
و يتلو الذى فيه و قد همسوا همسا:
على كزرى من قميصى و انه++
نصيرى و منى مثل هارون من موسى
الم تبصروا الثعبان مستشفعا به++
الى الله و المعصوم يلحسه لحسا
فعاد كطاوس يطير كانه++
تغشرم فى الاملاك فستوجب الحبسا
اما رد كف العبد بعد انقطاعها++
اما رد عينا بعد ما طمست طمسا
- ندانستى كه رسول حق محمد، امير مومنان حيدر را وصى خود ساخت ازآن پيش كه روحش بآسمانها پرواز گيرد؟
- در " غدير خم " كه همگان حاضر گواه بودند، خطبه بر خواند. صداها خاموش، جرسها بى صدا.
- فرمود: على يار و ياور من است، على راز دار من است، بسان هرون و موسى.
- نديدى كه اژدر بر سر منبر شده با او راز گفت، پاسخ مسائل شنيده آفرين گفت؟
- و زان پس چون طاوس بپرواز آمد، گويا از ناز در صفت فرشتگان خرامد.
- نه او بود كه دست بريده را بر جاى خود نصب كرد؟ نه او بود كه
چشم بر آمده را در حدقه نهاد وبينا آمد؟
شرح زندگاني شاعر
سعيد بن احمد بن مكى، نيلى، مودب، از بزرگان شيعه و سرايندگان خوش پرداز،و فدائيام عترت طه است كه در راه عقيده و مذهب ثنا و ستايش اهل بيت پيامبر، فراوان سروده و نيك در سفته، مآثر و مفاخر آل طه را بر ملا منتشر ساخته، بدان حد كه كوتاه نظران او را به غلو و افراط، نسبت داده اند، در حالى كه شاعر گرانمايه، از دوستان معتدل و ميانه رواست، منتهى تا سر حد قدرت از مشعل فروزان اهل بيت پر تو گرفته و قدم جاى قدم آنان نهاده است. و لذا ابن شهر آشوب در كتاب " معالم العلماء " او را در شمار پرهيزگاران از سرايندگان نام برده است.
ياقوت حموى در معجم الادباء ج 4 ص 230 گويد: مودب شيعه مذهب، نحوى دانشورى بود،با لغت و ادب آشنا، در شيعه گرى راه افراط و مبالغه مى پيمود، شعر نيكوئى دارد، و بيشتر در ثنا و ستايش اهل بيت سروده. در غزل سرائى لطيف است، با عمرى قريب صد سال، درسنه 565 در گذشت.
از جمله اشعار او:
قمر اقام قيامتى بقوامه++
لم لا يجود لمهجتى بذمامه
ملكته كبدى فاتلف مهجتى++
بجمال بهجته و حسن كلامه
و بمبسم عذب كان رضابه++
شد مذاب فى عبير مدامه
و بناظر غنج و طرف احور++
يصمى القلوب اذا رنا بسهامه
- ماهپاره اى با قد دلجويش قيامت بپا كرد، خدا را، بر اين دل زارم رحمتى آرد.
- قلبم بدو سپردم، خون دلم ريخت، با جمال دلارايش، لهجه خوش بيانش.
- با لب و ندانى شيرين،شهد گوارايش آغشته با شراب انگبين.
- با نگاهى دلربا، چشمانى سياه و گيرا، دلها در خون كشد با تير مژگان.
و كان خط عذاره فى حسنه++
شمس تجلت و هى تحت لثامه
فالصبح يسفرمن ضياء جبينه++
و الليل من اثيث ظلامه
و الظبى ليس لحاظه كلحاظه++
و الغصن ليس قوامه كقوامه
- خط عذارش بر دميده، گويا خورشيد رخش مقاب بر كشيده.
- سپيده صبحگاهى از پرتو رويش نمونه اى، سياهى شب از سياهى زلفش جلوه اى.
- نگاه آهو، با نگاهش برابر نباشد، بالاى سرو، با قد والايش همانند نباشد.
قمر كان الحسن يعشق بعضه++
بعضا فساعده على قسامه
فالحسن من تلقائه و ورائه++
و يمينه و شماله و امامه
و يكاد من ترف لدقه خصره++
ينقد بالارداف عند قيامه.
- ماهى كه در حسن و نكوئى چون عشق است كه خود طالب عشق است و خداى عشق را با آن سر يارى است.
- از اين رو، حسن و ملاحت است كه از سيمايش مى بارد، از پس و پيش، از چپ و راست.
- چنان ظريف و لطيف كه اگر خواهد بر سرپا خيزد، ترسم ميان باريكش درهم شكند.
عماد كاتب در شرح حال شاعر گويد:
در تشييع راه افراط پيمود، در عين حال مردى پرهيزكار، اديب و اديب پرور، در تعصب دينى پيشوا و مقدم بود، كهن سال شد و از حد پيرى به فرتوتى پيوست، ديدگانش نابينا، وجودش چون عدم گشت. از نودسال عمرش بر گذشته، آخرين ديدار من و او در بغداد، محله صالح بسال 562 اتفاق افتاد.
امينى گويد:
درست همين است كه آخرين ديدار عماد كاتب با شاعر ما ابن مكى، در سال 562 اتفاق افتاده، و اين همان سال است كه عماد كاتب از بغداد خارج شده و ديگر بدان ديار باز نگشته تا در سال 597 دار فانى را ترك گفته، چنانكه ابن
خلكان در وفيات الاعيان ج 2 ص 19 ياد كرده است.
در اين صورت، تاريخ 592 كه در فوت الوفيات ج 169 1، دائره - المعارف فريد وجدى ج 10 ص 440 از عماد كاتب نقل شده، نادرست و تصحيف واضحى است كه دچار آن شده اند.
شگفت تر آنكه همين تاريخ 592 در شذرات الذهب ج 4 ص309 و اعيان الشيعه ج 1 ص 595، به عنوان سال وفات ابن مكى، شاعر صاحب ترجمه، ياد شده، با آنكه تاريخ آخرين ملاقات او با عماد كاتب است، نه تاريخ وفات او، تازه رقم صحيح آن562 است نه 592.
در اين صورت، تاريخ وفات شاعر، همان سال 565 خواهد بود كه ياقوت حموى ياد كرده، و انكه مى بينيم، عماد كاتب، نام شاعر را در فرهنگ خود ثبت نموده، گواه بر اين است كه نبايد در سال 592فوت كرده باشد، زيرا اين فرهنگ ويژه شعرائى است كه بعد از شروع قرن پنجم و فقط تا سال 572 زندگى داشته اند، آن چنانكه در تاريخ ابن خلكان ج 2 ص 190 تصريح شده است.
عماد الدين كاتب گويد: خواهر زاده شاعر،عمر واسطى، صفار، در بغداد مى گفت: خالويم سعيد بن مكى در ضمن سخنى چنين سروه است:
ما بال مغانى اللوى بشخصك اطلال++
قد طال وقوفى بها و بثى قد طال
الربع دثور، متناه قفار، و الربع محيل، بعد الاوانس بطال
عفته دبور و شمال و جنوب معمر ملث مرخى العزالى محلال
يا صاح قفا باللوى فسائل رسما قد حال لعل الرسوم تنبى عن حال
ما شف فوادى الا نعيب غراب بالبين ينادى قد طار يضرب بالفال
مذ طار شجا بالفراق قلبا حزينا بالبين و اقصى بالبعد صاحبه الخال
تمشى تتهادى و قد ثناها دل من فرط حياها تخفى رنين الخلخال
- در پناه اين تل خاك، كلبه دوستان بود،از چه در هم ريخت؟ ديرى در اين سامان درنگ كردم، با غم دل بسر بردم.
- اينك بساط آن خشك و بى آب، كرانه وادى بى گياه، ديگر از انس و شادى خبرى نيست.
- طوفان ازچپ و راست، جنوب و شمال، بنياد آن در هم نورديد، آنجا كه بهر شامگاه از ژاله باران خرم دلفزا بود.
- اى همسفر - لختى بيارام تا از در و ديوارفرو ريخته خبرى پرسم، باشد كه از حال دوستانم خبرى گيرم.
- اين دل زارم نشكست، جز ناله جغدى شوم كه آهنگ فراق و جدانى نواخت.
- ناله اى زد و پرواز گرفت، دلم را غم فرو گرفت، واى از دورى آن لعبت صاحب خال.
- نرمك نرمك مى خراميد، با ناز و ادا، از فرط شرم تا پنهان سازد آواى خلخال.
صفدى در " نكت الهميان " و ابن شاكر در " فوات الوفيات " ج 1 ص 169 بشرح حال شاعر پرداخته اند و گويند: شعرى استوار دارد و بيشتر در ستايش اهل بيت است،و بعد از اين كلام، سخن عماد كاتب را آورده اند.
شرح حال ابن مكى، درلسان الميزان ج 3 ص. مجالس المومنين ص 469 يافت مى شود، و از اشعار مذهبى اوست كه در ثناى امير مومنان سروده است:
فان يكن آدم من قبل الورى++
نبى و فى جنه عدن داره
فان مولاى عليا ذا العلى++
من قبله ساطعه انواره
اگر آدم بو البشر، پيش از عالميان پيامبر شد و در بوستان برين ماوا گرفت.
- سرور و سالارم على صاحب معالى، از آن پيشترپر تو انوارش بالا گرفت.
- خداى جهان بحرمت پنجتن از خطاى آدم درگذشت، پناه و حرمت يافت.
- اگر نوح سرخيل رسولان، كشتى نجات آراست تا از سيل طوفان در امان مانند.
- سرور و سالارم على صاحب معالى، خود كشتى نجات است، يارانش بدو پناه و آرام گيرند.
- اگر يونس در شكم ماهى از دريا نجات يافت.
- داستان "جلندى " از امام مبين عبرتى است كه رهبر دوستان است.
- در سرزمين بابل، خورشيد بخاطر او بازگشت، از آن پس كه شب پرده تاريكى بر آويخت.
و ان يكن موسى رعا مجتهدا++
عشرا الى ان شقه انتظاره
- و اگر موسى عمران، ده سال شبانى كرد، بانتظارى مشقت بار.
- تا دخت شعيب را تزويج كرد و در وادى طور آتش اخضر ديد.
- سرور وسالارم على صاحب معالى بامر خدايا دخت محمد جفت شد.
- و اگر عيسى را فضل و مقامى است كه بامر خدا، مادرش حمل گرفت.
- على در شكم مادر به تسبيح و استغفار پرداخت و مادر خود از سجده لات و عزى باز داشت.
آخرين بيت قصيده، ناظر به حديثى است كه " حلبى " در سيره حلبيه ج 1 ص 285، زينى دحلان در سيره اش، صفورى در نزهه المجالس ج 210/2، شبلنجى در نور الابصار، روايت كرده اند، دائر باينكه على امير مومنين در زمان حمل، مادرش را از سجده كردن بر بتها مانع مى گشت.
و هموار است:
و محمد يوم القيامه شافع++
للمومنين و كل عبد مقنت
- رسول خدا در روز حشر، شفيع مومنان باشد و هم بندگان رام و مطيع.
- على با دو فرزندش زادگان فاطمه،شيعيان را برستگارى رسانند.
- و زين العابدين على، باقر علم پيامبر محمدو از آن پس زاده اش جعفر، رهبر آمال اند.
- كاظم فرخنده مال موسى، زاده اش رضا پرچم هدايت و تقوى در مشكلات پناه من اند.
- زاده رضا محمد هادى سبل، از آن پس على برگزيده امم، ذخيره فرداى من اند.
غديريه خطيب خوارزمى
484 - 568
الاهل من فتى كابى تراب++
امام طاهر فوق التراب
- جوانمردى چون بو تراب كجاست؟ پيشواى پاك گوهر در پهنه گيتى.
- اگر ديدگانم دردمند گردد، از غبار نعلش توتيا سازم.
- محمد رسول گرامى شهر علم است، امير مومنان باب علم باشد.
- در محراب عبادت گريان، در صحنه پيكار خندان.
- از زر و زيور چشم پوشيد، در هم و دينار نيندوخت.
- در پهنه رزمگاه سپاه شيطان تار و مار كرد، چون صاعقه شمشيرش آتش برانگيخت.
- على است كه با زيور هدايت آزين گرفت، از آن پيش كه جامه جوانى در پوشد.
- على است كه بتهاى قريش بشكست، آنگاه كه بر شانه رسول بر آمد.
- على است كه با نص وصايت،زنان پيغمبر را كفيل آمد، امينى كه حجابش رادع نباشد.
- على است كه " عمرو عبدود " را با ضرب شمشير فرو انداخت، ضربتى كه اسلام را آباد كرد.
- داستان " براءت " و " غدير خم " و " پرچم روز خيبر " نزاع را فيصله بخشد.
- محمد و على چون هارون و موسى باشند. اين تمثيل از پيامبر بزرگوار است.
- در مسجد خود، درهاى ديگران مسدود كرد، درب خانه على باز ماند.
- مردمان، يكسر، قشراند، سرورمان على مغز باشد.
- ولايتش - بى شك - مانند قلاده - بر گردن مومنين افتاد، بينى دشمنان بر خاك ماليد.
- هر گاه " عمر " در پاسخ مسائل بخطا رفت، على راه صوابش بنمود.
- و عمر از راه انصاف گفت: اگر على نمى بود پاسخ خطايم مرا به هلاكت و تباهى مى راند.
- از اينرو فاطمه و سرورمان على، با دو فرزندش، مايه خوشنودى و مسرت خاطراند.
- هر كه خواهد خاندانى را با ستايش بر كشد، من ثنا خوان اهل بيت رسولم.
- اگر مهر آنان مايه ننگ و عار باشد - و هيهات كه چنين باشد - من از روزى كه فرزانه گشتم، قرين اين ننگ و عارم.
- على را كه پرتو حق و رهبر حقجويان بود، كشتند. آنكه يكتا مرد ميدان بود.
- زاده اش حسن مجتبى، جوانمرد در عرب را كشتند، باسم مذاب كارش ساختند.
- حسين رااز آب فرات محروم كردند، با طعن نيزه و شمشير بخاك و خون كشيدند.
- اگر سخن زينت نبود، على سجاد را هم مى كشتند، كودكى خردسال.
- پيشوايى عدالت زيد بن على را بردار كشيدند، خدا را زاين ستم ناهنجار.
- دختران محمد در تابش خورشيد، تشنه لب، خاندان يزيد در سايه قصر و خرگاه.
- خاندان يزيد خيمه چرمين بپا كردند، اصحاب كساء جامه بر تن نداشتند.
شرح حال شاعر
حافظ، ابو المويد، ابو محمد، موفق بن احمد بن ابى سعيد اسحاق بن مويد مكى حنفى، معروف به " اخطب خوارزم ".
فقيهى دانشور، حافظى مشهور، صاحب حديثى با اسناد فراوان، خطيبى پر آوازه، آگاه از سيره و تاريخ، شاعر، اديب، خطبه ها انشاء كرد، سروده هايش ثبت دفاتر آمده است.
حموى، در معجم الادباء، ضمن شرح حال ابو العلاء همدانى، به عنوان حافظ از او نام برده و صفدرى در " الوافى بالوفيات "او را ثنا گفته و تقى فارسى در " عقدالثمين فى تاريخ البلد الامين " از او ياد كرده.
و نيز، قفطى در " اخبار نحاه "، سيوطى در " بغيه الوعاه " ص 401، محمد عبد الحى در "فوائد البهيه " ص 39، سيد خونسارى در " روضات الجنات " ص 21 و جرحى زيدان در تاريخ آداب اللغه العربيه ج3 ص 60 و صاحب " معجم المطبوعات " ص 1817 بنقل از جواهر المضيه در اول كتاب، ضمن مناقب ابى حنيفه.
اين معاجم، يكسره از تفصيل اساتيد و شاگردان: مشايخ و تلامذه او، و نيزنام كتابهاى نفيس او خالى است، ما در تمام اين نواحى بحث كرده و از كتابهاى خود مولف و كتب اجازات استفاده كرده ايم.
مشايخ، اساتيد روايت
1- حافظ، نجم الدين، عمر بن محمد بن احمد، نسفى، در گذشته 437 خدمت او دانش اندوخته و حديث فرا گرفته.
2- ابو القاسم، جار الله، محود بن عمر زمخشرى در گذشته 538، ادبيان را نزد او خواند و حديث هم فرا گرفته.
3- ابو الفتح، عبد الملك بن ابى القاسم بن ابى سهل، كروخى، هروى،
در گشذته. 548 در بازگشت از سفر حج از او حديث فرا گرفته، چنانكه در جزء اول مقتل او ديده مى شود.
4- ابو الحسن، على بن حسين غزنوى، ملقب به" برهان " در گذشته. 551 در بغداد آخرين روز ماه ربيع الاول از سال 544درخانه استاد، از او حديث فرا گرفته.
5- شيخ الدين، ابو الحسن، على بن احمد بن محمويه، جوينى، بردى، در گذشته 551.
6- ابو بكر، محمد بن عبيد الله بن نصر، زاغونى، در گذشته 552، در بغداد، از او حديث شنيده.
7- مجد الدين، ابو الفتوح، محمد بن ابى جعفر محمد، طائى، درگذشته 555. بوسيله نامه از او اجازه حديث گرفته.
8- زين الدين، ابو منصور، شهردار بن شيرويه، ديلمى، در گذشته 558، از او اجازه حديث دارد، با نامه ارتباط علمى داشته اند.
9- ابو العلاء، حسن بن احمد بن حسين بن احمد بن محمد، عطار، همدانى، در گذشته 569، اجازه حديث دارد.
10- ابو المظفر، عبد الملك بن على بن محمد، همدانى، ساكن بغداد، اجازه حديث دارد.
11- ابو النجيب، سعد بن عبد الله بن حسن، همدانى مروزى، ضمن نامه اجازه حديث گرفته.
12- ابو الفرج، شمس الائمه، محمد بن احمد مكى، برادر خوارزمى، چنانكه در مقتل خود از او ياد مى كند، و به عنوان، پيشواى اجل، بزرگوار، برادرم سراج الدين،ركن الاسلام، شمش الائمه، امام الحرمين، رحمه الله عليه، مى ستايد.
به صورت املاء "ديكته" از برادرش روايت مى كند.
13- ابو طاهر، محمدبن محمد، شيحى، خطيب مرو. اجازه حديث گرفته.
14- ابوبكر، محمد بن حسن بن ابى جعفر بن ابى سهل، زورقى. طى نامه اجازه حديث دارد.
15- ابو الفتح، عبد الواحد بن حسن، باقرحى.
16- ابو عفان، عثمان بن احمد صرام، خوارزمى.
17- نجم الدين، ابو منصور، محمد بن حسين بن محمد، بغدادى، چنانكه حمويئى در " فرائد السمطين " ياد كرده، از نامبرده اجازه حديث دارد.
18- ابو داود، محمد بن سليمان بن محمد خيام، همدانى، طى نامه از او روايت مى كند.
19- حسن بن نجار، چنانكه در " فرائد السمطين " آمده، از او روايت دارد.
20- ابو محمد عباس بن محمد بن ابى منصور، غضارى، طوسى.
21- كمال الدين، ابو ذر، احمد بن محمد بن بندار.
22- افضل الحفاظ، تاج الدين، محمد بن سمان بن يوسف همدانى. طى نامه روايت مى كند.
23- فخر الائمه، ابو الفضل،ابن عبد الرحمن، حفر بندى. اجازه حديث دارد.
24- شيخ سعيد بن محمد بن ابى بكر، فقيهى، چنانكه در مقتل ياد كرده، از او با اجازه روايت مى كرده.
25- ابو على حداد.
26- سيف الدين، ابو جعفر، محمد بن عمران بن ابى على جمحى، روايت از طريق مكاتبه.
27- ابو الحسين، ابن بشران، عدل، در بغداد از او حديث گرفته.
28- مبارك بن محمد شعطى.
29- ركن الائمه، عبد الحميد بن ميكائيل.
30- ابو القاسم، منصور بن نوح، شهرستانى، در بازگشت از سفر حج، بسال 544 در " شهرستان " از او حديث گرفته.
31- ابو الفضل، عبد الرحمن محمد، كرمانى.
32- ابو داود، محمود بن سليمان بن محمد، همدانى، روايت دارد، با
نامه ارتباط علمى.
33- سديد الدين، محمد بن منصور بن على، مقرى، معروف به ديوانى.
34- ابو الحسن، على بن احمد، كرباسى. در مجلس املاء، از او حديث گرفته.
35- امام، مسعود بن احمد دهستانى، با نامه اجازه حديث گرفته.
شاگردان، راويان
1- برهان الدين، ابو المكارم، ناصر بن ابى المكارم، عبدالسيد، مطرزى خوارزمى، حنفى "610- 538" در مختصر صاحب ترجمه قرائت داشته و اخذ حديث كرده، چنانكه بغيه الوعاه ص 402، مفتاح السعاده ج 1 ص 108 نوشته اند، و از او روايت ميكرده، چنانكه در فرائد السمطين واجازه علامه حلى به بنى زهره، و اجازه مفصل صاحب معالم ياد شده.
2- مسلم بن على، ابن اخت، كتاب مناقب را از مولف صاحب ترجمه روايت مى كرده، چنانكه در اجازه شاگرد شيخ نجيب الدين يحيى بن سعيد حلى، در گذشته 689 براى سيد شمس الدين محمد بن جمال الدين احمد، استاد شهيد اول، ياد شده.
3- شيخ، ابو الرضا، طاهر بن ابى المكارم، عبد السيد بن على، خوارزمى، كتاب مناقب را از صاحب ترجمه "مولف" روايت مى كرده. به اجازه شاگرد حلى مراجعه شود.
4- شيخ، ابو محمد، عبد الله بن جعفر بن محمد، حسينى، كتاب مناقب را از مولف روايت مى كرده. به اجازه شاگردحلى مراجعه شود.
5- ابو جعفر، محمد بن على بن شهر آشوب، سرورى، مازندرانى، در گذشته 588 "رك: مقاييس" با خوارزمى مكاتبه مى كرده.
6- جمال الدين، ابن معين، كتاب مناقب خوارزمى را از مولف روايت مى كرده، "رك: فرائد السمطين".
7- ابو القاسم، ناصر بن احمدبن بكر نحوى، در گذشته 607، خدمت صاحب ترجمه قرائت كرده، به بغيه الوعاه مراجعه شود.
تاليفات خوارزمى
خوارزمى، در علم فقه و حديث و تاريخ و ادب و ساير علوم متفرقه دستى بكمال داشته، و از طرف ديگر، شهرت او در دوران زندگى ونامه نگارى و ارتباط با اساتيد علم وحديث در اكناف جهان، ايحاب مى كند ومى رساند كه خوارزمى تاليفات فراوانى برشته تحرير آورده باشد، و من فكر مى كنم چنين بوده است، منتهى آننچه شهرت يافته و بدست ما رسيده تنها هفت كتاب است كه اينك نام مى بريم:
1 - مناقب امام ابو حنيفه، در 2 جلد، حيدر آباد دكن 1321 طبع شده.
2- ردشمس براى امير مومنان على عليه السلام. ابو جعفر، ابن شهر آشوب دركتاب مناقب خود ج 1 ص 484 از اين كتاب نام مى برد.
3- كتاب اربعين،در مناقب پيامبر امين، و وصى او امير مومنين، در مقتل خود چنين ياد كرده، ابن شهر آشوب اين كتاب را روايت مى كرده و گويد: مولف كتاب خوارزمى، طى نامه اى از كتاب اربعين خود ياد كرده و بمن اجازه روايت داده.
ابن شهر آشوب، در كتاب مناقب خود از اين كتاب اربعين فراوان نقل كرده و ما تمام آن روايات را استقصا و بررسى كرديم، با كتاب مناقب معروفش برابر نبود، در اينصورت احتمال اينكه كتاب اربعين خوارزمى با كتاب مناقب او متحد باشد، بيمورد است.
4- كتاب قضايا امير المومنين، ابن شهر آشوب در ج 1 مناقب خود ص 484 از آن نام مى برد.
5- كتاب مقتل الحسين سيد الشهدا سلام الله عليه، جمال الدين ابن معين آنرا روايت كرده، آن چنانكه در اجازات آمده.
اين كتاب با پانزده فصل در دو جلد مرتب گشته و فهرست فصول آن بدين قرار است:
1- برخي از فضائل پيامبر "ص".
شعر خوارزمى و خطبه هايش
صفدى چنانكه در بغيه الوعاه آمده گويد: خوارزمى خطبه ها انشاء كرده وشعرها گفته، ولى ما از خطبه ها و كلمات و اشعار او چيزى بدست نداريم،جز آنچه در كتاب مناقب و كتاب مقتل الامام السبط بمقدار قليلى يافت مى شود، با آنكه ديوان شعرى دارد، كه چلپى ياد كرده.
قسمتى از شعر او در مناقب ابن شهر آشوب، و صراط المستقيم بياضى و معجم الادباى حموى ج 3 ص 41 ذيل شرح حال ابو العلاء همدانى در گذشته 567 ديده مى شود.
ولادت و وفات
خوارزمى در حدود سال 484 متولد شده، چنانكه در بغيه الوعاه، طبقات حنفيه تاليف محيى الدين حنفى، ديباچه كتاب مناقب ابى حنيفه بنقل از قفطى، وافى بالوفيات، تاليف صفدى با قيد تقريب ذكر شده ودر فوائد البهيه صريحا سال 484 سال ولادت ياد شده.
تاريخ وفاتش سال 567است، چنانكه در بغيه الوعاه از قفطى نقل شده، و هم در فوائد البهيه از صفدى، و تقى فارسى مولف عقد الثمين در تاريخ بلد الامين بنقل از ذهبى درتاريخ الاسلام آورده، و همچنين چلپى در كشف الظنون خونسارى در روضات الجنات تصريح كرده.
اما در فوائد البهيه از قفطى نقل كرده كه تاريخ وفات خوارزمى سال 596 بوده و اين تصحيف واضحى است، سيوطى در بغيه الوعاه صحيح آن را از قفطى نقل كرده و هم غير سيوطى، سال 569 هم كه در كتاب فوائد ياد شده و سال 576 كه در تاريخ آداب اللغه حرجى زيدان آمده، ناصواب است. و خدا داناست.
غديريه فقيه عماره يمنى
مقتول 513 - 569
ولاوك مفروض على كل مسلم++
و حبك مفروط و افضل مغنم
اذا المرء لم يكرم بحبك نفسه++
غدا و هو عند الله غير مكرم
ورثت الهدى عن نص عيسى بن حيدر و فاطمه لا نص عيسى بن مريم
و قال: اطيعوا لابن عمى فانه++
امينى على سر الاله المكتم
كذلك وصى المصفى بابن عمه++
الى منجد يوم " الغدير " و متهم
- ولايت بر مسلمانان فرض و واجب، مهرت ذخيره آخرت، غنيمت دنيا.
- اگر آدمث با مهرت جان خود صفا نبخشد، نزد خداى گيتى پاك ومصفا نباشد.
- رهبرى با نص عيسى فرزند حيدر و فاطمه يافتى، نه گفتارعيسى فرزند مريم.
- گفت: طاعت پسر عمم بگردن گيريد كه امين من است و امين خدا در اسرار مكتوم.
- چونان وصايت مصطفى به پسر عمش كه در روز غدير با مردم حجاز و تهامه در ميان هشت.
- تاريخ تكرار مى شود، كهنه وتازه يكسان است، و فضيلت ويژه سابقان.
- با پيمان و بيعت دلهاى مسلمانان را در اختيار گرفتى، ولايت مفروض، مويد شد.
- پهنه جهان را ارث بردى از پدرت، از جدت،ارثى كه قابل تقسيم نبود.
- ارث خلافت ترا بود، بدون منازع، گرچه بر آسمانها بر شود.
- اگر حق وصايت را حفظ كنند، ديگران را در اقطار جهان حق حكومت نيست.
شاعر قصيده ديگرى هم سروده كه ساكنان قصر خليفه را ماتم سرائى كرده و در آن ميان گويد:
و الارض تهتز فى يوم " الغدير" كما++
يهتز ما بين قصريكم من الاسل
متن ابيات با ترجمه آن خواهد آمد.
شرح حال شاعر
فقيه، نجم الدين، ابو محمد، عماره بن ابى الحسن على بن زيدان بن احمد، حكمى يمنى از فقهاى شيعه اماميه و مدرسين و مولفين آنان و از شهيدان راه تشيع است.
علم كامل، و فضل شامل او با ادبى والا وشعرى دلربا و شيوا زيور يافته است: چون نظمى سرايد، ندانى كه در و گهر در سلك كشد، يا طلاى ناب در قالب شعر ريزد.
اشعار آبدارش در عين روانى متين و محكم، پر ارج و با رونق است، از همه بالاتر، مهر و ولاى پيوسته است به عترت وحى و خاندان طه، و اعتقاد به امامت و پيشوائى آنان، بدان حد راسخ و پا برجا كه جان شريفش را در راه مذهب خود فدا كرد.
تاليفات گرانمايه، و آثارعلمى و ادبى او، جاويدانه نام او رابر صفحات تاريخ ثبت كرده است، از جمله " نكت عصريه " در اخبار وزراء مصرا، تاريخ يمن، كتابى در فرائض مواريث، ديوان شعر، قصيده اى بنام " شكايه المتظلم و نكايه المتالم " "شكواى دادخواه و انتقام يك دردمند،از ستمگر بدخواه"، سروده و به صلاح الدين ايوبى گسيل داشته.
خود، در كتاب " نكت عصريه " ص 7 راجع به نسب خود گويد:
اما جرثومه نسبم از قحطان است، از قبيله حكم بن سعد العشيره مذحجى و اما وطنم، يمن است در تهامه، شهر مرطان، از وادى وساع، كه فاصله اش تا مكه از جانب جنوب يازده روز است،در همانجا تولد يافته و تربيت شده ام، ساكنان آن سامان، باقيماندگان عرب تهامه ايد.
رياست و زعامتشان به مشيب بن سليمان مى رسد كه از جانب مادر، جد من است، و هم به زيدان بن احمد كه جد پدرى من باشد، جدم زيدان مى گفت:
در ميان اسلاف خود، يازده تن از اجداد خود را مى شناسم كه هر يك دانشورى مصنف بوده است در علوم مختلفه.
و من خود عمويم على بن زيدان را ديده ام و هم خالويم محمد بن مشيب، و رياست قبيله حكم بن سعد العشيره بدين دو پيوسته مى شد...
تا آنجا كه گويد: روزى ببرادرم يحيى گفتم: كدام شاعر درباره جدت: مشيب بن سليمان و زيدان بن احمد چنين سروده است:
اذا طرقتك احداث الليالى++
و لم يوجد لعلتها طبيب
و اعوز من يجيرك من سطاها++
فزيدان يجيرك و المشيب
هر گاه حوادث روزگارت در تاريكى شب حلقه بر در كوبد، و درمان نيابى.
- كسى نباشد كه از سطوت زمانه ات پناه بخشد، زيدان و مشيب ترا پناه بخشند.
- اين دو پناه درماندگان اند، املاك از دست رفته ام بمن باز گرداندند، آنروز كه چهره زمامه دژم بود.
و قاما عند خذلانى بنصرى++
قياما تستكين به الخطوب
- آنروز كه ياور ياورى نبود، بيارى من برخاستند، چونان كه دردمندى و درماندگى از پاى بنشست.
پاسخ داد: اين شاعر، سلطان على فرزند حبابه فرودى بود كه اقوامش بر او ستم كرده از آب و ملكش اخراج كرده بودند، و او را تحت كفالت برادرش سلامه درآوردند، لذا بر اين دو جد بزرگوارمان در آمد، و اين دو با جماعتى از خويشان خود راه بر گرفتند و سلامه را از كفالت املاك عزل كرده، على را بر سر كار خود مسلط ساختند، و ميان او و اقوامش راباصلاح آوردند.
جدم زيدان و مشيب، در اين راه پنجاه هزار دينار طلا بمصرف رساندند، چه از اموالى كه به شاعر صله دادند، و يا مصارفى كه در تجهيز سپاه، بخاطر نصرت و يارى او خرج كردند، و يا اسبان تازى و شتران عربى كه بسوى او گسيل داشتند.
يحيى مى گفت: مدبر شاعر، حكمى، در قصيده طولانى خود، به پدر و خالوى من اشاره دارد كه گويد:
- پدران شما، املاك ابن حبابه را بدو رد كردند، بعد از آنكه سر رشته امور از كفش خارج بود.
- مشيب، دست به شمشير كين برد و كار بسامان آورد، زيدان با صولت در آمد و آب رفته بجو آورد.
- اينك شما دو تن محكم و استوار نموديد آنچه را پدرانتان اساس و بنيان نهادند، از اينرو است كه فرزند، پدر را ماند.
پدرم مى گفت: عمويت على بيمار شد، چندانكه مشرف بر هلاك بود، ولى بعد كه شفا يافت و از بستر بيمارى برخاست، من قصيده اى را بر او خواندم كه مردى از قبيله بنى الحارث بنام سلم بن شافع سروده بود.
اين مرد بر ما ميهمان شد تا از على عمويت در پرداختن ديه اى كه از عهده پرداخت آن عاجز مانده بود، يارى بگيرد، ولى چون ما بپرستارى او مشغول و سرگرم بوديم، آن مرد حارثى نامراد بخانه خود برگشت، و قصيده اى گسيل داشت كه از جمله اين ابيات است:
اذا اودى ابن زيدان على++
فلا طلعت نجومك يا سماء
و لا اشتمل النساء على جنين++
و لا روى الثرى للسحب ماء
 
نظرات بازديدکنندگان
    فــــرم ورود اطلاعات:
    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    پست الکترونيک:
    با استفاده از آدرس پست الکترونيک با ما در ارتباط باشيد
    نظرات:

    کد: