دلنوشته ای تقدیم به سردار دلها؛ شهید حاج قاسم سلیمانی دلنوشته ای تقدیم به سردار دلها؛ شهید حاج قاسم سلیمانی دلنوشته ای تقدیم به سردار دلها؛ شهید حاج قاسم سلیمانی بعثه مقام معظم رهبری در گپ بعثه مقام معظم رهبری در سروش بعثه مقام معظم رهبری در بله
دلنوشته ای تقدیم به سردار دلها؛ شهید حاج قاسم سلیمانی دلنوشته ای تقدیم به سردار دلها؛ شهید حاج قاسم سلیمانی دلنوشته ای تقدیم به سردار دلها؛ شهید حاج قاسم سلیمانی دلنوشته ای تقدیم به سردار دلها؛ شهید حاج قاسم سلیمانی دلنوشته ای تقدیم به سردار دلها؛ شهید حاج قاسم سلیمانی

دلنوشته ای تقدیم به سردار دلها؛ شهید حاج قاسم سلیمانی

سردار سلیمانی همیشه در قلب و ذهن ما خواهد ماند و هیچگاه فداکاری هایش از یادمان نخواهد رفت، چون تنها او سردار دلهاست.

دلنوشته ای به سردار دلها؛ شهید حاج قاسم سلیمانی از سرکار خانم زهرا رضائی مطلق تقدیم می شود.


بسم الله ارحمن ارحیم


آخرین روزهای زمستان بود ، زمستان توشه خود را بسته بود . شوقی وصف ناپذیر درون خانه لانه کرده بود.


آقا حسن بسیار خوشحال بود. سومین فرزندش در راه بود ، آنقدر پا قدمش خوب بود ، که هنوز به دنیا نیامده ؛ باخود خیر و برکت را به این خانواده سرازیر کرده بود. همه در خانه قربان صدقه اش می رفتند و منتظر آمدنش بودند.


روز 20 اسفند خورشید زیباتر از همیشه می تابید ، گویا می خواست مژده دهد.


همان روز فرزندی به دنیا آمد ، یک پسر؛ چه کسی می دانست؟ که این پسر چگونه در تاریخ ماندگار خواهد شد و چگونه سرنوشت خیلی از انسان ها به این پسر گره خواهد خورد؟


مادرش فاطمه خوشحال بود، اسمش را قاسم گذاشتند و این چنین بود که در سال1335پا به این دنیا گذاشت. سومین بچه بود و یه خواهر و یه برادر بزرگتر از خود داشت .


قاسم روز به روز بزرگتر می شد و به تحصیل خود ادامه میداد ، ابتدایی را تمام کرده بود ؛ دوازده سال داشت ولی می خواست روی پای خود بایستد ، می خواست مرد شود.


پس از اتمام مدرسه و گرفتن مدرک دیپلم ، به قصد کار کردن از روستایشان به شهر رفت وکار بنایی رادر نوجوانی ، درشهر کرمان آغاز کرد ، اوایل جوانی پیمانکارسازمان آب شده بود.


در جوانی ازدواج کرد و صاحب فرزند شد و زندگیشان هر چند سخت ، ولی همچون عسل شیرین بود... با پیروزی انقلاب اسلامی به صورت افتخاری وارد سپاه پاسداران کرمان شد از آنجا بود که فعالیت های قاسم شروع و در کارش روز به روز مصمم تر شد. در پایان سال 1360 بود که حاج قاسم به عنوان فرمانده ثارالله کرمان منصوب شد.


حاج قاسم در عملیات های زیادی جان فشانی کرد مثل: جنگ ایران وعراق ، نبرد در جنوب لبنان ، جنگ در افغانستان ، جنگ اسرائیل و لبنان ، جنگ داخلی سوریه و جنگ داخلی درعراق ... که در هر یک از این صحنه های نبرد همچون شیر می غرید و هر غرشش جان خیلی از ظالمان را می گرفت.


و در آخر با گروهکی به نام داعش ؛ داعشی که کارش بد نام کردن اسلام بود ، چه انسان های بی گناهی که در این راه به دست این گروهک کشته شدند ، چه کودکانی که همچون گل سرخی از باغ آرزو هایشان چیده شدند.


رهبرعزیزمان (حضرت آیت الله خامنه ای) چه فرزندانی تربیت کرده است . فرزندانی غیور و میهن دوست ، فرزندانی با ایمان که برای پایداری دین و اسلام جانشان را فدا می کنند. رهبرمان همچون معلمی دلسوز برهمه فرزندان این مرز و بوم نظارت دارد و فرزندانش را هدایت می کند تا در راه درست گام بردارند.


هرگاه فرزندی با شجاعت به میدان جنگ با دشمنان می رود رهبر با افتخار برایشان آرزوی سلامتی می کند. و هر گاه که فرزندی از فرزندانش شهید می شود چشمان با اقتدارش همچون باران بهاری ، شروع به باریدن می کند ...


رهبر همه این فرزندان ملت شریف ایران را ، فرزند خویش می پندارد و سعی می کند به این جوانان درس شجاعت ، از خودگذشتی و ایمان را بیاموزد. حاج قاسم هم درمکتبِ عشق و ایمان از رهبرمان آموخته بود که چطور فداکاری کند و چگونه فداکاری بی آموزد .


حاج قاسم می خواست قیام کند برای کودکان بی گناه ، برای خانواده هایی که آوار شده بود و در آخر، به خاطر ریشه کن کردن ظالمان .


خورشید برهمه جا می تابید، سوزان تر از همیشه ، با گرمای طاقت فرسا ؛ تا چشم کار می کرد همه جا خاک بود و خاک بود و خاک... هیچ زیبایی به چشم نمی آمد ، قطره های خون روی خاک ها رونمایی می کرد.


بادی شروع به وزیدن کرد ، شن ریزه ها در هوا معلق شدند. درآن محشر گرما، باد وزیدن بسیارعجیب بود.


مردی بلند قامت از دور نمایان شد ، خاک ها به احترامش قیام کردند باد سردی وزید ، خورشید از هیبتش پشت ابرها پنهان شد. ابرها غریدند ، چه شد آن همه گرما؟ چه شد خورشید سوزان ؟مگر این مرد کیست؟ مگر کیست که این چنین خاک و باد و زمین به احترامش طوفان به پا کردند؟ چه شد که خورشید محل فرمانروایش را ترک کرد و پشت ابرها از ترس ، پنهان شد؟


درچشمانش برق عجیبی بود، برقی همچون رعد و برق که رعشه به تن هر کسی می انداخت ، بسیار استوار و محکم بود وقتی گام برمی داشت زمین زیر پایش سست می شد.


لبخندی به زیبایی شکوفه های تازه بهاری روی لبانش بود ، چشمانی نافذ با ابروهای در هم گره خورده، موهای یکدست سفید که گویا بر روی آن ، برف جا خوش کرده بود ، به سوی خرابه ها قدم بر می داشت ، چشمان گیرایش شروع به باریدن کرد ، چقدر دل پاک بود که می گریست برای تک تک خون هایی که روی زمین ، خشکیده بود.


همیشه دستانش به سوی کودکان و مردم ظلم کشیده ، دراز میشد ؛ چون او مانند فرشته ی نجات بود و کارش کمک کردن به خلق خدا.


آنجا بود که دردلش طوفانی به پا شد ، که آن طوفان را هیچ کس نمی توانست مهار کند. طوفانی که همه ی ظلم ها را درهم    می گسست .


با همان رعد و برق نگاهش ، می توانست از پا در بیاورد. او وعده داده بود ، وعده ای بزرگ که ریشه کن کند همه ظالمانی  که مظلومان را به صلابه کشیده بودند، قول داده بود که دوباره پاک کند جهان را از فتنه ظالمان.


جنگ های بزرگی در پیش داشت و نقشه ها کشیده بود، برای نابودی ظلم، ظلمی که در کشورهای مظلوم بی داد می کرد.


وحشتی را که دردل کودکان سوریه افتاده بود ، حس می کرد و وقتی می فهمید که کودکی به شهادت رسیده ، دلش از غصه پر می شد.


آری این مرد بزرگ که همه را درک و برای نجات آنها تلاش می کرد ، همان سردار سلیمانی بود ، همان سرداری که همچون یاران امام حسین (ع ) در محشر کربلا، جنگید ؛ جنگید برای حق ، برای نابودی شرارت ها و ظلم ها .


جنگ های پی در پی اش با داعش جواب داد ، وعده اش به حقیقت پیوست ، چون جز حقیقت حرفی نمی زد. بالاخره وجود جهان از داعش پاک شد ، کودکان خوشحال و خانواده ها دوباره پر از شور و شوق زندگی شدند.


سردارهمچون خورشید برهمه جا تابید و ظالمان را با پرتوی حق ، از بین برد ولی چه زود این خورشید پرفروغ غروب کرد ، غروبی غیر قابل وصف که همه دل ها را به آتش کشید.


از آن روز که به شهادت رسید کسی نخندید ، بعد از آن بود که همه فهمیدند سلیمانی چه بود و چه کرد و چگونه رفت ، حالا هم نبودنش را می توان احساس کرد.


بعد از شهادت این خورشید فروزان، همه جا ابری شد ، همه جا تیره شد ، پر از مرگ و ترس و استرس شد.


او که همیشه دستانش را به طرف نیازمندان دراز می کرد و با همان دستان سوریه و عراق و... را نجات داد ، حالا دستش را از بدنش جدا کردند و این گونه تاوان می دهد کل جهان که دیگر نمی توانند به راحتی دست دهند و نمی توانند به راحتی از دست هایشان استفاده کنند.


لبخند پرمهرش را خاموش کردند و این گونه تاوان می دهد جهان ، هیچ لبخندی دیده نمی شود و همه زیر ماسک ها پنهان شده اند ، امیدوارم به این زودی دوباره خورشیدی از جنس سردار سلیمانی طلوع کند که بتوان دوباره شروع کرد.


و اینگونه بود که در 13 دی ماه 1398 چشم از جهان هستی فرو بست تا در دنیای ابدی چشم باز نماید و پاداش کارهای بزرگش را دریافت کند.


سردار سلیمانی همیشه در قلب و ذهن ما خواهد ماند و هیچگاه فداکاری هایش از یادمان نخواهد رفت، چون تنها او سردار دلهاست.روحش شاد


 


دلنوشته زهرا رضایی مطلق بمناسبت سالگرد شهادت سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی


 




مطالب مرتبط

نظرات کاربران