حدیث کساء

v سید حسین موحدبلخی حدیث: حدیث در لغت، نقیض قدیم و هر چیز تازه‏ای است؛ خواه رفتار باشد یا گفتار.[1] در قرآن نیز آمده است: (یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها)؛ «زمین آن روز اخبار خود را حکایت کند». (زلزال: 4) چون حکایت، گفتار تازه است. قرآ

v سيد حسين موحدبلخي
حديث: حديث در لغت، نقيض قديم و هر چيز تازه‏اي است؛ خواه رفتار باشد يا گفتار.[1] در قرآن نيز آمده است: (يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها)؛ «زمين آن روز اخبار خود را حكايت كند». (زلزال: 4) چون حكايت، گفتار تازه است. قرآن كريم نيز بدان علت حديث ناميده شده كه مطلب تازه‌اي آورده است:‏ (فَبِأَيِّ‏ حَدِيثٍ‏ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ) (مرسلات: 50).‏[2]
اما در اصطلاح، حديث به مجموعه گفتار، كردار و تقرير پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) و معصومين(عليهم السلام) اطلاق مي‌شود كه در اصطلاح اصولي به آن «سنت» مي‌گويند. از سوي ديگر حديث، به گونه‌هاي مختلفي تقسيم مي‌شود. مانند حديث صحيح، حسن، ثقه، ضعيف، متواتر، مستفيض، واحد،[3] قدسي و نبوي. پيروان اهل سنت در اين مورد نظريه‌هاي گوناگون دارند؛ اما آنها در مجموع حديث را به گفتار، رفتار و تقرير پيامبر(صلي الله عليه و آله) اطلاق مي‌كنند. از سويي آن را به صحيح، حسن و ضعيف، تقسيم و هر يك از آنها را نيز به زير مجموعه‌هاي كوچك‌تر بخش‌بندي مي‌كنند.[4]
كساء: زبان‌شناسان «كساء» را به دنباله و آخر شيء معني كرد‌ه‌اند؛ از اين‌رو مشتقات اين واژه، بعديت و عقب چيزي را يادآوري مي‌كند.[5] اما در اصطلاح به جامه و لباسي مخصوص گفته مي‌شود كه پيامبر اعظم(صلي الله عليه و آله) آن را در واقعه نزول آيه تطهير،[6] بر سر اهل بيت خاص خويش كشيد و ايشان را از ديگران در اين فضيلت متمايز كرد. از اين‌رو به اين جمع، اصحاب كساء مي‌گويند و اعضاي آن عبارت‌اند از پيامبر اعظم(صلي الله عليه و آله)، علي(عليه السلام)، فاطمه۳، حسن و حسين(عليهما السلام).[7]
ضرورت و اهميت موضوع
بدون ترديد، شرط عصمت در امامت و رهبري، از مقوله‌هاي بنيادين در حوزه اعتقادي ما شيعيان است؛ چون ما معتقديم خداوند، انسان
و جهان را بدون هدف نيافريده است.[8] از سوي ديگر، انسان كه هم
بنده خدا و هم خليفه خداست،[9] در هر حال نياز به هدايت دارد. برآورده شدن هدايت انسان‌ها و رسيدن به سعادت، نيازمند رهبران
معصوم و كامل است[10] تا از اين طريق، حجت نيز بر انسان‌ها تمام شود و جاي هيچ‌گونه احتجاج از سوي انسان‌ها باقي نماند.[11] به همين دليل پيامبر اعظم(صلي الله عليه و آله)، دو ثقل گران‌بها، ارجمند و معصوم را بعد از خويش
به يادگار گذاشت و پيروان خويش را به اعتصام و تمسك بدان‌ها سفارش فرمود تا مبادا به گمراهي گرفتار شوند.[12] اعتقاد به
عصمت در امر رهبري در ميان اهل سنت نيز (گرچه از جنبه‌هاي مختلف گرفتار چالش‌هايي شده است)، دست‌كم در برخي موارد، پذيرفته
شده است.[13]
بيشتر پيروان مكتب اهل بيت(عليهم السلام) معتقدند كه همه پيامبران و جانشينان آنها، بايد معصوم باشند[14] و همه كمالات و فضايل الهي را داشته باشند تا بتوانند بندگان خدا را به درستي هدايت كنند و آنها را به مدارج عالي فضايل و كمالات انساني برسانند. بدين سان است كه سرانجام هدف آفرينش و حكمت الهي كه در جهت تحقق حق و عدل[15] در عالم و رسيدن انسان به ساحت قرب الهي است، از هر حيث محقق مي‌شود.
تبيين موضوع در انديشه اسلامي
يكي از رواياتي كه بر فضيلت اهل بيت(عليهم السلام) دلالت مي‌كند، حديثي است كه مفسران در ذيل آيه 33 سوره احزاب نقل كرده‌اند و به حديث كساء معروف است. اين حديث به صورت‌هاي گوناگوني نقل شده است كه در اينجا به چند مورد اشاره مي‌كنيم. طبق روايت صحيح مسلم وقتي آيه تطهير نازل شد، رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) حضرت علي، فاطمه، حسن و حسين(عليهم السلام) را زير كساء قرار داد و آيه شريفه را قرائت فرمود:
حَدَّثَنَا أبوبَكْرِ بْنُ أبي‌شَيْبَةَ، وَمُحَمَّدُ بْنُ عبداللهِ بْنِ نُمَيْرٍ وَاللَّفْظُ لِأَبِي بَكْرٍ ـ قَالَا: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بِشْرٍ، عَنْ زَكَرِيَّاءَ، عَنْ مُصْعَبِ بْنِ شَيْبَةَ، عَنْ صَفِيَّةَ بِنْتِ شَيْبَةَ، قَالَتْ: قَالَتْ عَائِشَةُ: خَرَجَ النَّبِيُّl غَدَاةً وَعَلَيْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ، مِنْ شَعْرٍ أَسْوَدَ، فَجَاءَ الحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ فَأَدْخَلَهُ، ثُمَّ جَاءَ الحُسَيْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ، ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَةُ فَأَدْخَلَهَا، ثُمَّ جَاءَ عَلِيٌّ فَأَدْخَلَهُ، ثُمَّ قَالَ: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا) (الأحزاب: 33)[16]
عايشه گفت كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) صبح هنگام، بيرون رفت و بر روي دوش ايشان عبايي طرح‌دار از موي سياه بود. سپس حسن بن علي(عليه السلام) آمد. پس او را در زير عبا گرفت. سپس حسين(عليه السلام) آمد و او را نيز وارد كرد. سپس فاطمه(عليها السلام) آمد و او را داخل كرد. سپس علي(عليه السلام) آمد، او را نيز وارد كرد. آن‌گاه فرمود: «خداوند مي‌خواهد از شما اهل بيت، پليدي‌ها را دور كند و شما را پاك نمايد».
در سنن ترمذي، يكي ديگر از صحاح شش‌گانه اهل سنت آمده است:
حَدَّثَنَا مَحْمُودُ بْنُ غَيْلَانَ قَالَ: حَدَّثَنَا أبوأَحْمَدَ الزُّبَيْرِيُّ قَال: حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ زُبَيْدٍ، عَنْ شَهْرِ بْنِ حَوْشَبٍ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، أَنَّ النَّبِيَّlَ جَلَّلَ عَلَى الحَسَنِ وَالحُسَيْنِ وَعَلِيٍّ وَفَاطِمَةَ كِسَاءً، ثُمَّ قَالَ: «اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي وَخَاصَّتِي، أَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهِيرًا»، فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ وَأَنَا مَعَهُمْ يَا رَسُولَ اللهِ؟ قَالَ: «إِنَّكِ إِلَي خَيْرٍ».[17]
ام سلمه، همسر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: رسول خدا بر روي حسن، حسين، علي و فاطمه(عليهم السلام) عبايي كشيد. سپس فرمود كه خداوندا! ايشان، اهل بيت من و نزديكان من هستند. از ايشان پليدي را دور و ايشان را پاك گردان. ام سلمه مي‌گويد: از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) پرسيدم كه آيا من همراه ايشان هستم (از اهل بيتم)؟ فرمود: تو بر خوبي هستي (از اهل بيت نيستي، اما از نيكاني).
سند حديث كساء
حديث كساء در منابع معتبر اهل سنت مانند صحيح مسلم،[18] سنن ترمذي،[19] سنن نسائي،[20] مستدرك حاكم نيشابوري،[21] مسند احمد،[22] تفسير طبري[23] و صحيح ابن حبان[24] آمده و در صحت سند آن، هيچ يك از محدثان صاحب نام اهل سنت ترديد نكرده‌اند. مسلم بن حجاج، آن را در صحيح مسلم آورده است[25] كه نشان مي‌دهد اين روايت از نگاه سنت، هيچ مشكلي ندارد. حاكم نيشابوري در «المستدرك علي الصحيحين»، حديث را آورده و گفته است اين حديث به شرط بخاري صحيح است.[26] فخر رازي در تفسير «مفاتيح الغيب»، ذيل روايت گفته است،
اهل حديث و تفسير در صحت اين روايت اتفاق دارند: «وَاعْلَمْ أَنَّ هَذِهِ الرِّوَايَةَ كَالْمُتَّفَقِ عَلَى صِحَّتِهَا بَيْنَ أَهْلِ التَّفْسِيرِ وَالْحَدِيثِ».[27]
محمد ناصر الدين الألباني در «صحيح و ضعيف سنن الترمذي» به صحت آن تصريح كرده است[28] و حتي ابن تيميه نيز به دليل پشتيباني محكم حديث، نتوانسته در سند آن چيزي بيابد و به ناچار صحت سند را پذيرفته و به آن اعتراف كرده است: «حديث كساء صحيح است و احمد و ترمذي آن را از ام سلمه روايت كرده‌اند و مسلم نيز در صحيح خود از عايشه نقل كرده است».[29]
بنابراين حديث كساء از حيث سند، قطعي و به طرق مختلف در جوامع روايي فريقين نقل شده است. اهل سنت بيشتر اين حديث را از طريق ام سلمه، عايشه، أبي‌سعيد خدري،[30] سعد، واثلة بن الاسقع، أبي‌الحمراء، ابن عباس، ثوبان (غلام آزاد شده رسول خدا(صلي الله عليه و آله، عبدالله بن جعفر، امام علي(عليه السلام) و حسن بن علي(عليه السلام) نقل كرده‏اند.[31]
دلالت حديث كساء
همه ناقلان و راويان، بدون استثناء شأن نزول حديث را پس از نزول آيه 33 سوره احزاب (آيه تطهير) دانسته‌اند؛ به جز زمخشري[32] و فخر رازي[33] كه آن را مربوط به داستان مباهله و در پيوست با آن ذكر كرده‌اند كه باز هم در شأن اهل بيت و پنج تن پاك عصمت است.
پس از روشن شدن متن، سند، و جايگاه والاي حديث كسا در شأن و منزلت اهل بيت(عليهم السلام)، براي درك بهتر دلالت حديث، نكاتي را در رابطه با پيوند و ارتباط آن با آيه تطهير يادآوري مي‌كنيم و در ادامه به تبيين دلالت آن مي‌پردازيم؛ چراكه حديث كساء پس از نزول آيه تطهير و در پيوند با آن نازل شد.
آيه تطهير و عصمت ائمه
(إِنَّما يُريدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا) (احزاب: 33)
جز اين نيست كه همواره خدا مي‌خواهد هرگونه پليدي را از شما اهل بيت(عليهم السلام) برطرف كند و شما را چنان‌كه شايسته است، از همه گناهان و معاصي پاك گرداند.
آيه تطهير از بهترين دلايل امامت و عصمت اهل بيت(عليهم السلام) است؛ به طوري كه اگر هيچ دليلي غير از اين آيه نبود، همين آيه به تنهايي امامت و عصمت اهل بيت(عليهم السلام) را به اثبات مي‌رساند.
مقصود از «اهل بيت»
در بررسي كاربرد اهل بيت در اصطلاح قرآن و سنت، روشن مي‌شود كه اهل بيت، معناي خاصي پيدا كرده و معرف افراد مشخصي است. هر چند «آيه تطهير» در سياق آيات، مربوط به زنان رسول خداست، ولي ربطي به زنان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) ندارد و مراد از اهل بيت، افراد ديگري هستند. «اهل» در لغت عرب به خانواده و همسر مرد گفته مي‌شود و به همين معني در قرآن مجيد به كار رفته است: (وَسارَ بِأَهْلِهِ)؛ «موسي با زن و بچه خود حركت كرد». (قصص: 29)
«أزواج»، عنوان ديگري است كه فقط به همسران شخص گفته مي‌شود. با توجه به برخي متون حديث كساء، عنوان ازواج، جدا و غير از عنوان اهل بيت دانسته شده است. بر اساس پاره‌اي از احاديث، بانوي بزرگوار ام سلمه از پيامبر(صلي الله عليه و آله) پرسيد: «الست من اهل البيت؟». و با اين پرسش از پيامبر(صلي الله عليه و آله)، درخواست كرد تا داخل كساء شود و مصداق
آيه تطهير گردد. پيامبر فرمود: «إنك إلى خير، أنت من أزواج النبي(صلي الله عليه و آله)»؛[34]
«تو در مسير خير و عاقبت به خيري و از همسران رسول خدا(صلي الله عليه و آله) هستي [ولي از «اهل بيت» نيستي]».
بنابراين از نظر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دو عنوان ازواج و اهل بيت، با هم متفاوت و از يكديگر جدا هستند و جدايي و تفصيل نيز قاطع شركت است. پس مراد از أهل بيتِ رسول الله(صلي الله عليه و آله) غير از ازواج ايشان است. با بررسي استعمالات اين عنوان در كتاب، سنت، كلمات صحابه، تابعين، علما و شعراي مختلف در طول تاريخ، روشن مي‌شود كه عنوان اهل البيت، فقط براي پنج تن طيّبه و ذريّه ايشان، «عَلَم» شده است.
در روايت ديگري ترمذي از انس بن مالك نقل مي‌كند:
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) از آن تاريخ كه آيه تطهير نازل شد، به مدت شش ماه درِ خانه صديقه طاهره فاطمه۳ را به هنگام نماز مي‌زد و مي‌فرمود: «الصلاة يا أهل البيت، إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهّركم تطهيرا»؛ «اي اهل بيت، هنگام نماز فرا رسيده است [و شماييد آن اهل بيت] كه همواره خدا اراده كرده است كه هر گونه پليدي را از شما دور كند».[35]
اين روايت نيز سندهاي گوناگوني دارد.ترمذي پيرامون اين حديث مي‌نويسد: «هذا حديث حسن...».[36] حاكم نيشابوري در مستدرك گفته است، اين حديث طبق شرط شيخين (بخاري و مسلم) صحيح است، ولي آن را نياورده است: «هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ عَلَى شَرْطِ مُسْلِمٍ وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ».[37]
بر اساس برخي منابع تاريخي، آن‌گاه كه معاويه به قدرت رسيد، دستور داد همگان به اميرمؤمنان(عليه السلام) ناسزا گويند و چون سعدبن ابي‌وقاص از اين كار خودداري كرد، معاويه از وي پرسيد: «چرا به علي ابن ابي‌طالب(عليه السلام) دشنام نمي‌دهي؟» نسائي ـ به سند خود ـ جواب سعد ابن ابي‌وقّاص را چنين نقل مي‌كند:
سعد در پاسخ معاويه گفت: به علي(عليه السلام) جسارت نمي‌كنم تا زماني كه سه فرمايش از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را به خاطر دارم كه اگر يكي از آنها درباره من بود، از باارزش‌ترين نعمت‌ها براي من بهتر بود: [نخست] در آن زمان كه بر پيامبر(صلي الله عليه و آله) وحي نازل شد، علي(عليه السلام) و دو پسرش را به همراه فاطمه(عليها السلام) به زير پارچه‌اي داخل نمود، سپس گفت: پروردگارا، اينان اهل بيت و اهل من هستند.[38]
دوم [جانشيني علي(عليه السلام) در مدينه به جاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله)] در واقعه جنگ تبوك كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) به او گفت: جايگاه تو نسبت به من، همانند جايگاه ‌هارون است به موسي [و] سوم پرچمداري روز خيبر [كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) گفت: فردا، پرچم را به كسي خواهم داد كه محبوب خدا و رسول است و او نيز خدا و رسول را دوست دارد و درحالي‌كه علي(عليه السلام) دچار چشم درد بود، با آب دهان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) مداوا شد و خيبر را فتح نمود].[39]
ابن‌حجر هيثمي در الصواعق المحرقه، در فصل نخست كتابش كه درباره آيات نازل شده در مورد اهل بيت(عليهم السلام) است، به حديث كساء و كيفيت نزول اين آيه در شأن اهل بيت(عليهم السلام) اشاره كرده است:
الفصل الأوّل في الآيات الواردة فيهما الآية الأولى قال الله تعالي: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً). أكثر المفـسّرين على أنّها نزلت في علي و فاطمة والحسن والحسين لتذكير ضمير عنكم وما بعده.
فصل يكم در آيات وارد شده درباره اهل بيت(عليهم السلام)، آيه يكم: خداي تعالي فرمود: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً). اكثر مفسّران بر اين باورند كه اين آيه به دليل به كار بردن ضمير مذكرِ «عنكم» و ضماير بعد از آن، درباره علي، فاطمه، حسن و حسين(عليهم السلام) نازل شده است.
ازواج و اهل بيت
برخي براي مخفي نگاه داشتن فضايل اهل بيت، اقوال ديگري مطرح مي‌كنند كه با اعترافات همسران پيامبر(صلي الله عليه و آله)، يعني امّ سلمه و عايشه و حتي با اقوال محدّثان و مفسّران بزرگ اهل سنّت ناسازگار است. بر اساس روايات فراوان و موجود در منابع معتبر اهل سنّت، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) با قول و فعل خود مصداق اهل بيت را تعيين كرد و همسران پيامبر(صلي الله عليه و آله) - از جمله عايشه- نيز به اين حقيقت معترف‌اند.
احاديث فراواني در بسياري از منابع معتبر اهل سنت آمده و در آنها تصريح شده است كه مراد از اهل بيت در آيه تطهير، پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله)، اميرمؤمنان، حضرت فاطمه زهرا، حضرت امام حسن مجتبي و حضرت سيدالشهداء(عليهم السلام) هستند. طبري در تفسير جامع البيان، ذيل آيه تطهير، شانزده حديث را كه شاهد بر اين مطلب است، مطرح مي‌كند.[40] از اين احاديث، به دست مي‌آيد كه آيه تطهير، هيچ ربطي به زنان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) ندارد.
شبهه اول
وَهَذَا الْحَدِيثُ قَدْ شَرَكَهُ فِيهِ فَاطِمَةُ وَحَسَنٌ وَحُسَيْنٌ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ، فَلَيْسَ هُوَ مِنْ خصايصهِ. وَمَعْلُومٌ أَنَّ المَرْأَةَ لَا تَصْلُحُ لِلْإِمَامَةِ فَعُلِمَ أَنَّ هَذِهِ الْفَضِيلَةَ لَا تَخْتَصُّ بِالْأَئِمَّةِ؛ بَلْ يَشْرَكُهُمْ فِيهَا غَيْرُهُمْ.[41]
آيه تطهير و حديث كساء، از فضايل مختص علي(عليه السلام) نيست و فاطمه، حسن و حسين(عليهم السلام) نيز با او در اين فضيلت شريك‌اند. از سوي ديگر، فاطمه(عليها السلام) زن است و زنان صلاحيت امامت ندارند؛ پس اين فضيلت به امامان اختصاص ندارد و استدلال به آن براي اثبات امامت علي(عليه السلام)، تمام نخواهد بود.
پاسخ شبهه اول
ادعاي ابن تيميه كه آيه تطهير و حديث كساء را از ويژگي‌هاي اميرمؤمنان(عليه السلام) نمي‌داند، هرگز خدشه‌اي به استدلال شيعه وارد نمي‌كند؛ زيرا هيچ يك از شيعيان، ادعا نكرده‌اند كه اين آيه، مختص اميرمؤمنان(عليه السلام) است، بلكه شيعيان آن را از اختصاصات و فضايل اهل بيت(عليهم السلام) مي‌دانند و اساساً اين موضوع، محل نزاع نيست.[42]
وجه استدلال به آيه تطهير، اين گونه است كه آيه بر برتري و عصمت اهل بيت(عليهم السلام) دلالت دارد و اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز يكي از اهل بيت(عليهم السلام) است؛ پس آيه بر عصمت و برتري اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز دلالت دارد. از سوي ديگر، بي‌گمان ابوبكر از اين فضيلت و عصمت، هيچ بهره‌اي ندارد و چون نزاع بر سر خلافت اميرمؤمنان، علي(عليه السلام) و ابوبكر است، به حكم اين آيه، اميرالمؤمنين(عليه السلام) استحقاق امامت را دارد و ابوبكر شايسته اين مقام نيست.
به عبارت ديگر از ميان دو نفر كه يكي معصوم است و ديگري نيست، به يقين كسي براي امامت شايستگي دارد كه معصوم باشد. به علاوه شرط معصوم بودن براي امام، غير از آن است كه بگوييم هر معصومي امام است؛ بنابراين نمي‌توان گفت كه چون حضرت فاطمه۳ به حكم اين آيه عصمت دارد و زنان نيز براي امامت صلاحيت ندارند، پس عصمت از شروط امامت نيست. اين‌گونه استدلال، مغالطه‌اي آشكار است.
شبهه دوم
حداكثر مطلبي كه از حديث كساء استفاده مي‌شود، دعاي پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) براي اهل بيت(عليهم السلام) است كه آنچه را به آن مأمور شده‌اند، انجام دهند و آنچه را كه از آن نهي شده‌اند، ترك كنند و اين فضيلت محسوب نمي‌شود تا به واسطه آن، شخص مستحق امامت شود:
ثُمَّ إِنَّ مَضْمُونَ هَذَا الْحَدِيثِ أَنَّ النَّبِيَّl دَعَا لَهُمْ بِأَنْ يُذْهِبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَيُطَهِّرَهُمْ تَطْهِيرًا. وَغَايَةُ ذَلِكَ أَنْ يَكُونَ دَعَا لَهُمْ بِأَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُتَّقِينَ الَّذِينَ أَذْهَبَ اللهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرَهُمْ؛ وَاجْتِنَابُ الرِّجْسِ وَاجِبٌ عَلَى المُؤْمِنِينَ، وَالطَّهَارَةُ مَأْمُورٌ بِهَا كُلُّ مُؤْمِنٍ.[43]
پاسخ به شبهه دوم
چنان‌كه پيش از اين بيان شد، «انّما» در اين آيه بر حصر دلالت دارد.[44] همچنين تقدم جار و مجرور بر اهل بيت، افاده حصر مي‌كند و البته قرائن ديگري نيز بر حصر وجود دارد. بر اين اساس روشن مي‌شود كه در اين آيه، اراده تكويني خداوند بر دفع پليدي از اهل بيت، مدّ نظر است، نه اراده و خواست تشريعي او كه عموم مكلفان را شامل مي‌شود.[45] پس گفتار ابن تيميه مخالف صريح آيه شريفه است.
همچنين بر اساس روايات فراوان و صحيح، آيه تطهير پيش از
دعاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نازل شد و خداوند در ابتدا، از اراده خود بر دفع پليدي و تطهير اهل بيت(عليهم السلام) خبر داده بود. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) نيز پس
از نزول آيه، در حديث شريف كساء به مصداق اهل بيت پرداخت و بر پايه فرمايش رسول خدا(صلي الله عليه و آله)، مصداق اهل بيت فقط عترت(عليهم السلام) هستند،
نه غير آنها.[46]
افزون بر آن، خود ابن تيميه از نزول آيه تطهير درباره اهل بيت به «هذه الفضيلة» تعبير مي‌كند و آن را فضيلت مي‌شمارد. از اين‌رو با اين اشكال، وي گفتار خود مبني بر فضيلت نداشتن اين آيه و حديث را نقض مي‌كند.[47] همچنين اين گفته وي با سخن صحابه‌اي همچون سعد بن ابي‌وقاص،[48] واثلة بن اسقع و امّ‌سلمه معارض است؛ زيرا اين اشخاص نزول آيه تطهير و صدور حديث كساء را فضيلت و برتري بزرگي براي اهل بيت(عليهم السلام) مي‌دانستند. اين سخن ابن تيميه با نظر عالمان اهل سنّت، همچون ابن كثير نيز منافات دارد كه از اختصاص آيه به اهل بيت با تعابيري همچون
«هذه النعمة»، «هذه الغنيمة»، «هذه الرحمة العميمة»، «هذه المزيّة» و «هذه المرتبة العليا» ياد مي‌كند و آن را فضيلتي ارزشمند مي‌داند.[49]
پاسخ ديگر به اشكال دوم ابن تيميه آن است كه اگر بپذيريم حديث كساء صرفاً بيانگر دعاي پيامبر(صلي الله عليه و آله) براي پرهيزكار شدن اهل بيت(عليهم السلام) است، اين سؤال پديد مي‌آيد كه چرا رسول خدا(صلي الله عليه و آله)، حضرت اُمّ‌سلمه
را از اين دعا محروم كرد و او را به زير كساء راه نداد؟[50] چرا وقتي
عايشه درخواست كرد كه به زير كساء وارد شود، پيامبر(صلي الله عليه و آله) مانع از
ورود وي شد و با تعبير تند «تَنَحِّي»، وي را از داخل شدن به زير كساء باز داشت؟[51]
بر فرض اينكه حديث كساء صرفاً بيانگر دعاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) براي دفع پليدي از اهل بيت(عليهم السلام) باشد، باز هم تنها اهل بيت(عليهم السلام) مشمول اين دعا شدند و همسران پيامبر(صلي الله عليه و آله) از آن محروم ماندند. از آنجايي كه دعاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) مستجاب است، پس بي‌گمان پليدي از اهل بيت(عليهم السلام) دور شده است، نه از همسران پيامبر.
شبهه سوم
اگر پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) بر اساس آيه تطهير، براي پرهيزكار شدن اهل بيت(عليهم السلام) دعا كرد، در مقابل آن، خداوند از أتقي بودن ابوبكر خبر داده است. پس ابوبكر افضل از اميرالمؤمنين(عليه السلام) است: «وَالصِّدِّيقُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَدْ أَخْبَرَ اللهُ عَنْهُ بِأَنَّهُ:  (الْأَتْقَى - الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى - وَمَا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزَى - إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى - وَلَسَوْفَ يَرْضَى) [(ليل: 17-21)]».[52]
پاسخ شبهه سوم
اين ادعا كه نزول آيات آخر سوره ليل، درباره ابوبكر است، به دلايل متعددي دروغي بيش نيست؛ زيرا:
شخص رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) يكي از اهل بيت است و اگر بگوييم مراد از «الأتقي» در اين آيه، ابوبكر است، بايد بپذيريم كه ابوبكر، از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نيز برتر است؛ حال آنكه هيچ مسلماني نمي‌تواند چنين ادعايي كند. همين استدلال در مورد حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام) نيز جاري است؛ چراكه بسياري از بزرگان اهل‌سنت به افضل بودن آن حضرت نسبت به
ابوبكر معترف‌اند. مناوي ذيل حديث شريف «فاطمة بضعة منّي، فمن أغضبها أغضبني» مي‌نويسد:
سهيلي به اين حديث استدلال مي‌كند كه هر كس به حضرت فاطمه(عليها السلام) ناسزا بگويد، كافر است؛ زيرا توهين به حضرت فاطمه(عليها السلام)، پيامبر را خشمگين ساخته است. از اين‌رو حضرت فاطمه(عليها السلام)، از ابوبكر و عمر بافضيلت‌تر است... شريف سهمودي مي‌گويد: «معلوم است كه فرزندان صديقه طاهره(عليها السلام)، پاره تن او هستند و به اين واسطه، پاره تن پيامبر(صلي الله عليه و آله) خواهند بود...». ابن حجر مي‌گويد: «و در اين حديث اذيت كسي كه اذيتش موجب رنجيدن پيامبر(صلي الله عليه و آله) مي‌شود، تحريم شده است؛ پس به شهادت اين حديث، هر كاري در حقّ فاطمه(عليها السلام) كه موجب اذيت ايشان شود، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نيز از آن مي‌رنجد و چيزي بزرگ‌تر از رنجاندن صدّيقه طاهره از سوي فرزندانش نيست و بر اين اساس، به استقراء، ثابت شده است كه هر كس چنين كاري كند، به سرعت در دنيا عقوبت مي‌شود و به تحقيق، عذاب آخرتش شديدتر است».[53]
بنا بر اعتراف عالمان بزرگ سني، حضرت فاطمه(عليها السلام) با استناد به اين حديث پيامبر(صلي الله عليه و آله)، از شيخين بافضيلت‌تر است. بر همين اساس حسنين(عليهما السلام) نيز از شيخين بافضيلت‌تر هستند؛ زيرا اين بزرگواران از اهل بيت به شمار مي‌آيند. بنابراين امكان ندارد مراد از الأتقي در آيه، ابوبكر باشد. علاوه‌بر اين، دلايل و شواهد فراواني غير از حديث كساء بر برتر بودن اميرمؤمنان(عليه السلام) دلالت دارد و اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز يكي ديگر از اهل بيت(عليهم السلام) است كه خود نيز دليل ديگري است بر اينكه مراد خداوند از الأتقي، بي‌گمان ابوبكر نبوده است.
علاوه بر آن، هيچ روايت صحيح و مستند به پيامبر(صلي الله عليه و آله) يا دليلي ديگر بر اين ادعا وجود ندارد و هيچ يك از اصحاب و تابعين نيز چنين ادعايي نكرده‌اند و در صحاح ستّه نيز روايتي به اين مضمون مطرح نشده است كه مراد از الأتقي در اين آيه، ابوبكر است. روشن است كه جبرئيل نيز بر ابن تيميه نازل نشده تا خبر خدا را به او برساند. بنابراين ادعاي «أخبر الله»[54] ادعايي بس عظيم است كه ابن تيميه آن را مفروغٌ عنه تلقّي كرده و استدلال خود را بر آن استوار ساخته است.
با جست‌وجوي ريشه اين ادعا، معلوم مي‌شود كه يكي از ناقلان آن، «مصعب بن ثابت»، نوه زبير است كه آن را به واسطه پدرش به زبير مستند مي‌كند؛[55] درحالي‌كه با رجوع به مجمع الزوائد، هيثمي، راويان اين نقل را تضعيف كرده است.[56] يحيي بن معين نيز او را تضعيف كرده است: «قال سألت يحيى بن معين عن مصعب بن ثابت كيف حديثه؟ فقال: ضعيف».[57] احمد ابن حنبل نيز او را ضعيف مي‌داند و ابوحاتم علاوه بر تضعيف وي مي‌گويد: «لا يحتجّ به « قال أبوزرعه: ليس بقوي. وقال ابن معين: ضعيف. وقال أبوحاتم: صدوق كثير الغلط، ليس بالقوي».[58] سيوطي علاوه بر اين قول، قول ديگري را در ذيل اين آيه مطرح مي‌كند كه بر اساس آن، آيه به هيچ شخص خاصي اختصاص ندارد؛ از اين‌رو بر عموم حمل مي‌شود.[59]
شبهه چهارم
پيشي گيرندگان نخستين از مهاجران و انصار نيز فضيلت بيشتري نسبت به اميرالمؤمنين(عليه السلام) دارند؛ زيرا خداوند در قرآن از رضايت خود نسبت به آنها و رضايت آنان از خدا و بهشتي بودن آنها خبر داده است و اين فضيلت به دست نمي‌آيد، مگر با ترك امور نهي شده و انجام اموري كه به آن امر شده‌اند و اين همان دفع پليدي از آنان و پاك شدنشان از گناهان است كه بخشي از اوصاف ايشان به شمار مي‌آيد؛ درحالي‌كه دعاي پيامبر(صلي الله عليه و آله) براي دفع پليدي از اهل بيت(عليهم السلام)، تمام فضيلت ايشان است![60]
پاسخ شبهه چهارم
اين سخنان ابن تيميه، يا از سر ناداني است، يا خود را به ناداني زده است؛ زيرا پيش از اين ثابت شد كه آيه تطهير، به صراحت از اراده تكويني خداوند بر دفع پليدي از اهل بيت و عصمت ايشان خبر مي‌دهد و در حديث شريف كساء، مصداق اهل بيت(عليهم السلام) از سوي پيامبر(صلي الله عليه و آله) مشخص شده است؛ درحالي‌كه اشكال ابن تيميه در صورتي صحيح مي‌نمايد كه آيه تطهير و حديث كساء، فقط بيانگر دعاي پيامبر(صلي الله عليه و آله) در حق اهل بيت باشد.
افزون بر آن، ترديدي نيست كه بر اساس آيه 100 سوره توبه، آناني كه (وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ) هستند، فضيلت بسيار بالايي دارند و به اعتراف خود اهل سنّت، مراد از (وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ)، حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) است؛ پس حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) هر دو فضيلت را دارد. هيثمي در اين باره مي‌نويسد:
ابن‌عباس از پيامبر(صلي الله عليه و آله) نقل مي‌كند: «سابقان سه نفر هستند. سابق براي موسي: يوشع بن نون، سابق براي عيسي: صاحب ياسين و سابق براي محمّد(صلي الله عليه و آله) : علي بن أبي‌طالب(عليه السلام) است».[61]
هيثمي مي‌گويد:
اين حديث را طبراني روايت كرده است و در سند آن، حسين بن حسن اشقر قرار دارد كه ابن حبّان او را توثيق كرده، ولي اكثريت او را تضعيف كرده‌اند و بقيه رجال حديث، حسن يا صحيح است.
هيثمي در سند اين حديث خدشه مي‌كند، اما بايد دانست كه «حسين ابن حسن اشقر»، از رجال نسائي است[62] و گفته‌اند شروط نسائي براي صحيح دانستن روايت، بسيار سخت‌تر از شروط مسلم و بخاري بود:
«إن لأبي عبدالرحمن شرطا في الرجال أشد من شرط البخاري ومسلم».[63]
با مراجعه به شرح حال حسين أشقر، روشن مي‌شود كه با وجود اينكه وي را توثيق كرده‌اند، اما برخي به دليل شيعه بودن وي، او را تضعيف كرده‌اند. ابن حجر در تقريب التهذيب مي‌نويسد: «الحسين بن الحسن الأشقر، الفزاري، الكوفي، صدوق».[64]
پس سند اين حديث، كاملاً صحيح است و آن را طبراني،[65] ابن كثير،[66] هيثمي،[67] سيوطي،[68] ابن حجر مكّي،[69] متقي هندي[70] و جمعي ديگر از محدّثان بزرگ اهل سنت روايت كرده‌اند. بنابراين به اعتراف بزرگان
اهل سنت، مصداق (وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ) نيز حضرت اميرمؤمنان(عليه السلام) است؛ در صورتي كه ابوبكر پس از پنجاه نفر يا بيشتر، اظهار اسلام كرد. طبري در اين باره به نقل از محمّد بن سعد بن ابي‌وقاص مي‌نويسد:
محمد بن سعد بن أبي‌وقاص مي‌گويد: به پدرم گفتم: «آيا ابوبكر نخستين نفر از شماست كه به اسلام روي آورد؟». گفت: «نه، همانا بيش از پنجاه نفر، قبل از او اسلام آورده بودند».[71]
شبهه پنجم
ابن‌تيميه مدعي است كه اراده تكويني خداوند در دفع پليدي از
اهل بيت(عليهم السلام)، با اختيار منافات دارد.[72]
پاسخ شبهه پنجم
لازم به ذكر است كه اشاعره قائل به جبر هستند و معتقدند كه همه ممكنات، حتي افعال انسان‌ها، فعل خداوند هستند. از نظر آنان، انكار اين مطلب به معناي انكار قدرت خداوند است. در مقابل آنان، معتزله معتقدند كه با اعطاي قدرت به بندگان، زمام تمام امور به دست خود انسان‌هاست و خداوند هيچ نقشي در افعال بندگان ندارد. اما شيعيان برخلاف هر دو گروه و به تبعيت از امامان معصوم(عليهم السلام) به امر بين امرين معقتدند كه: «لا جبر و لاتفويض، بل امرٌ بين الأمرين».[73]
از اين‌رو ابن تيميه اشكال مي‌كند كه اگر آيه مباركه تطهير بر عصمت دلالت داشته باشد و مراد از خواست خداوند، اراده تكويني باشد، جبر لازم خواهد آمد؛ درحالي‌كه در نزد شيعيان جبر مردود است.
پيش از پرداختن به پاسخ اشكال ابن تيميه، تأكيد مي‌كنيم كه دلايل اثبات عصمت امامان(عليهم السلام)، بسيار است كه از جمله مي‌توان به حديث ثقلين اشاره كرد كه به روشني بيان‌گر عصمت اهل بيت(عليهم السلام) است. دلالت آيه مباهله بر عصمت امامان(عليهم السلام) نيز بسيار روشن است و ادله‌اي ديگر نيز بر اين مدعا دلالت دارد. پس از ديدگاه شيعه، بي‌گمان اهل بيت(عليهم السلام) معصوم‌اند، اما عصمت امامان، هرگز مستلزم قول به جبر نيست و علماي بزرگ شيعه، بين عصمت امامان(عليهم السلام) و نفي جبر، به خوبي جمع كرده‌اند.
بايد دانست كه وجود عصمت، شخص را هرگز به انجام كارهاي خوب و ترك كارهاي قبيح مجبور نمي‌كند، بلكه معصوم با وجود اختيار و قدرت بر امور قبيح، به سراغ آنها نمي‌رود. دفع پليدي از اهل بيت(عليهم السلام) نيز به همين معناست؛ يعني خداوند به اهل بيت(عليهم السلام)، علم و فهمي عطا كرده است كه با وجود قدرت بر معصيت، به اختيار آن را ترك مي‌كنند و اين اعطا نيز به دليل شايستگي خود اهل بيت(عليهم السلام) است؛ چرا كه خداي تعالي به علم سابق خويش، از احوال بندگان و مخلوقاتش آگاه است و با علم به شايستگي اهل بيت(عليهم السلام)، آنان را معصوم قرار داده است؛ به گونه‌اي كه ايشان وعاء و ظرف مشيت خداوند هستند و چيزي را برخلاف اراده خداوند اراده نمي‌كنند.[74]
به بيان ديگر اهل بيت(عليهم السلام) نيز اراده دارند، اما به اختيار خود هرگز امري را برخلاف خواست خداوند نمي‌خواهند. پس چنان‌كه تمام افعال خداوند نيكو و حَسن است و خداوند هيچ كار قبيحي انجام نمي‌دهد، در عين حال كسي خدا را مجبور نمي‌داند، اهل بيت(عليهم السلام) نيز بدون اينكه به فعل حَسن يا ترك قبيح مجبور باشند، همواره انجام امور نيكو و ترك امور قبيح را اراده مي‌كنند.[75]
نتيجه‌گيري
با بررسي حديث كساء، نتايج ذيل به دست مي‌آيد:
1. حديث شريف كساء، از احاديث صحيح و مورد قبول فريقين است. اكثر صاحبان سنن و مسانيد، از طُرق مختلف آن را نقل كرده و به صحت آن تصريح كرده‌اند. مسلم در صحيح خود، شأن حديث را ذكر كرده و حتي ابن تيميه به صحت آن تصريح كرده است.
2. اراده خداوند تبارك و تعالي در آيه تطهير كه حديث شريف كساء بيانگر مصاديق آن است، اراده تكويني است، نه اراده تشريعي. در نتيجه از اين آيه، مي‌توان عصمت اهل بيت(عليهم السلام) را اثبات كرد.
3. همسران پيامبر(صلي الله عليه و آله) جزو اهل بيت به معناي خاص نيستند؛ در عين حال از جايگاه بالاي همسري خاتم پيامبران برخوردارند، عنوان
«ام المؤمنين»را دارند و جزو اهل بيت به معناي عام به شمار مي‌آيند.
4. بر خلاف ادعاي ابن تيميه، عصمت هيچ تناقضي با اختيار ندارد و ائمه(عليهم السلام) همواره با اراده خود، امور نيك و پسنديده را انجام مي‌دهند و امور قبيح را ترك مي‌كنند.
 
 
 
فهرست منابع
1. اتحاف السائل بما لفاطمة من المناقب والفضائل، زين الدين محمد المدعو بعبدالرؤوف بن تاج العارفين بن علي بن زين العابدين الحدادي ثم المناوي القاهري، القاهره، مكتبة القرآن للطبع والنشر والتوزيع.
2. الاحكام في اصول الاحكام، ابوالحسن سيد الدين علي بن ابي‌علي بن محمد بن سالم الثعلبي الآمدي، بيروت، المكتب الاسلامي، بي‌تا.
3. الانتصار في الرد علي المعتزلة القدرية الاشرار، ابوالحسين يحيي بن ابي‌الخير بن سالم العمراني اليمني الشافعي، چاپ اول، الرياض، اضواء السلف، 1419ه‍ .ق.
4. اوائل المقالات، الشيخ المفيد، بيروت، دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع، 1414ه‍ .ق.
5. بحار الانوار، محمد باقر المجلسي، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ه‍ .ق.
6. تاريخ الاسلام ووفيات المشاهير والاعلام، شمس الدين ابوعبدالله محمد بن احمد ابن عثمان بن قَايْماز ذهبي، مكتبة التوفيقيه، بي‌تا.
7. تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، دار التراث، بيروت، دوم، 1387ه‍ .ق.
8. تاريخ مدينة دمشق، ابوالقاسم علي بن الحسن بن هبة الله (ابن عساكر)، عمرو بن غرامة العمروي، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1415ه‍ .ق.
9. تذكرة الحفاظ، شمس‌الدين ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان بن قَايْماز ذهبي، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1419ه‍ .ق.
10. تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير القرشي البصري ثم الدمشقي، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، منشورات محمد علي بيضون، 1419ه‍ .ق.
11. تقريب التهذيب، ابوالفضل ابن حجر عسقلاني، دار الرشيد، سوريه، اول، 1406ه‍ .ق.
12. جامع الاصول في احاديث الرسول، مجدالدين ابوالسعادات المبارك بن محمد بن محمد بن محمد ابن عبدالكريم الشيباني الجزري ابن الاثير، تحقيق: عبدالقادر الارنؤوط، التتمة تحقيق: بشير عيون، چاپ اول، مكتبة الحلواني، مطبعة الملاح و مكتبة دار البيان.
13. جامع البيان في تاويل القرآن، محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب الآملي ابوجعفر الطبري، محقق: احمد محمد شاكر، چاپ اول، مؤسسة الرساله، 1420ه‍ .ق.
14. الجرح والتعديل، ابومحمد عبدالرحمن بن محمد بن ادريس بن المنذر التميمي الحنظلي الرازي ابن ابي‌حاتم، هند، طبعة مجلس دائرة المعارف العثمانية.
15. جواهر الكلام في معرفة الامامة و الامام، علي ميلاني، انتشارات حقايق، دوم، 1390ه‍ .ش.
16. الحاوي للفتاوي، عبدالرحمن بن ابي‌بكر جلال الدين السيوطي، بيروت، دار الفكر للطباعة والنشر، 1424ه‍ .ق.
17. خصايص اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب، ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن علي الخراساني النسائي، چاپ اول، الكويت، مكتبة المعلا، 1406ه‍ .ق.
18. الدر المنثور، عبدالرحمن بن ابي‌بكر جلال الدين السيوطي، بيروت، دار الفكر، بي‌تا.
19. الذخيرة في علم الكلام‏، شريف مرتضي‏، قم، مؤسسة النشر الاسلامي‏، 1411ه‍ .ق.
20. رسائل المقريزي، احمد بن علي بن عبدالقادر ابوالعباس الحسيني العبيدي تقي‌الدين مقريزي، چاپ اول، القاهره، دار الحديث، 1419ه‍ .ق.
21. سنن الترمذي، محمد بن عيسي بن سَوْرة بن موسي بن الضحاك ابوعيسي ترمذي، تعليق: احمد محمد شاكر و محمد فؤاد عبدالباقي، چاپ دوم، مصر، شركة مكتبة ومطبعة مصطفي البابي الحلبي، 1395ه‍ .ق.
22. السنن الكبري، ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن علي الخراساني النسائي، شعيب الارناؤوط، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الرساله، 1421ه‍ .ق.
23. سير اعلام النبلاء، شمس‌الدين ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان بن قَايْماز ذهبي، القاهره، دار الحديث، 1427ه‍ .ق.
24. شرح سنن ابي‌داود، ابومحمد محمود بن احمد بن موسي بن احمد بن حسين الغيتابي الحنفي بدرالدين العيني، چاپ اول، الرياض، مكتبة الرشد، 1420ه‍ .ق.
25. صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، محمد بن حبان بن احمد بن حبان بن معاذ بن مَعبدالتميمي ابوحاتم الدارمي البُستي، محقق: شعيب الارنؤوط، بيروت، مؤسسة الرساله.
26. صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج ابوالحسن القشيري النيسابوري، المحقق: محمد فؤاد عبدالباقي، بيروت، دار احياء التراث العربي.
27. صحيح وضعيف سنن الترمذي، محمد ناصر الدين الالباني، بي‌نا، بي‌تا.
28. طبقات الشافعية الكبري، تاج الدين عبدالوهاب بن تقي الدين السبكي، چاپ دوم، هجر للطباعة والنشر والتوزيع، 1413ه‍ .ق.
29. الغيبه، ابي‌جعفر محمد بن الحسن الطوسي، چاپ اول، قم، مؤسسة المعارف الاسلاميه، 1411ه‍ .ق.
30. الفتح الكبير في ضم الزيادة الي الجامع الصغير، عبدالرحمن بن ابي‌بكر جلال الدين السيوطي، چاپ اول، بيروت، دار الفكر، 1423ه‍ .ق.
31. فيض القدير شرح الجامع الصغير، زين الدين محمد المدعو بعبدالرؤوف بن تاج العارفين بن علي بن زين العابدين الحدادي ثم المناوي القاهري، چاپ اول، مصر، المكتبة التجارية الكبري، 1356ه‍ .ق.
32. قاموس قرآن، سيد علي اكبر قرشي، دار الكتاب الاسلامي، بي‌تا.
33. الكافي (ط - الاسلامية)، محمد بن يعقوب بن اسحاق كليني، چاپ چهارم، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1407ه‍ .ق.
34. كتاب العين، ابن تميم ابوعبدالرحمن الخليل بن احمد فراهيدي، مكتبة الهلال، بي‌تا.
35. كنز العمال في سنن الاقوال والافعال، علاء الدين علي بن حسام الدين ابن قاضي خان القادري الشاذلي الهندي البرهانفوري ثم المدني فالمكي الشهير بالمتقي الهندي، مؤسسة الرسالة.
36. الكشاف عن حقايق غوامض التنزيل، أبوالقاسم محمود بن عمرو زمخشري، دار الكتب العربي، بيروت، سوم، 1407ه‍ .ق.
37. لسان العرب، ابوالفضل محمد بن مكرم بن علي بن منظور، چاپ سوم، بيروت، دار صادر،1414ه‍ .ق.
38. مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ابوالحسن نورالدين علي بن ابي‌بكر بن سليمان الهيثمي، محقق: حسام الدين القدسي، القاهره، مكتبة القدسي، 1414ه‍ .ق.
39. المستدرك علي الصحيحين، ابوعبدالله الحاكم محمد بن عبدالله بن محمد بن حمدويه بن نُعيم بن الحكم الضبي الطهماني النيسابوري المعروف (ابن البيع)، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1411ه‍ .ق.
40. مسند ابي‌يعلي، ابويعلي احمد بن علي بن المثُني بن يحيي بن عيسي بن هلال التميمي الموصلي، چاپ اول، دمشق، دار المامون للتراث، 1404ه‍ .ق.
41. مسند الامام احمد بن حنبل، ابوعبدالله احمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن اسد الشيباني، شعيب الارنؤوط، چاپ اول، مؤسسة الرساله، 1421ه‍ .ق.
42. المسند الجامع، محمود محمد خليل، بيروت، دار الجيل للطباعة والنشر والتوزيع؛ الكويت، الشركة المتحدة لتوزيع الصحف والمطبوعات، 1413ه‍ .ق.
43. المصنف في الاحاديث والآثار، ابوبكر بن ابي‌شيبه، عبدالله بن محمد بن ابراهيم بن عثمان بن خواستي العبسي، محقق: كمال يوسف الحوت، چاپ اول، الرياض، مكتبة الرشد، 1409ه‍ .ق.
44. المعجم الصغير، سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير اللخمي الشامي ابوالقاسم الطبراني، محقق: محمد شكور محمود الحاج امرير، بيروت، المكتب الاسلامي؛ عمان، دار عمار.
45. المعجم الكبير، سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير اللخمي الشامي ابوالقاسم الطبراني، القاهره، مكتبة ابن تيميه، بي‌تا.
46. مفاتيح الغيب (التفسير الكبير)، ابوعبدالله محمد بن عمر بن الحسن بن الحسين التيمي الرازي الملقب بفخرالدين الرازي خطيب الري، بيروت، دار احياء التراث العربي.
47. المفردات في غريب القرآن، ابوالقاسم الحسين بن محمد المعروف بالراغب الاصفهاني، محقق: صفوان عدنان الداودي، دمشق، دار القلم؛ بيروت، الدار الشاميه، 1412ه‍ .ق.
48. مقباس الهداية في علم الدرايه، عبدالله مامقاني، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، بي‌تا.
49. منار القاري شرح مختصر صحيح البخاري، حمزة محمد قاسم، دمشق، مكتبة دار البيان؛ الطائف، مكتبة المؤيد، 1410ه‍ .ق.
50. منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدرية، تقي الدين ابن تيميه، جامعة الامام محمد مسعود، اول، 1406ه‍ .ق.
51. موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم، محمد بن علي بن القاضي محمد حامد بن محمّد صابر الفاروقي الحنفي التهانوي، بيروت، مكتبة لبنان ناشرون.
 
[1]. لسان العرب، ج2، ص131؛ كتاب العين، ج3، ص177.
[2]. قاموس قرآن، ج2، ص111.
[3]. مقباس الهدايه، ج۱، صص۱۳۷ و ۱۳۸.
[4]. موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم، ج2، ص1184.
[5]. لسان العرب، ج1، ص138؛ العين، ج5، ص393.
[6]. احزاب: 33.
[7]. الدر المنثور، ج6، صص 603 و 607.
[8]. مؤمنون: 115.
[9]. بقره: 30.
[10]. انبياء: 73؛ سجده: 24.
[11]. نساء: 165.
[12]. سنن الترمذي، ج5، ص662.
[13]. موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج2، ص1184.
[14]. اوائل المقالات في المذاهب و المختارات، ص40.
[15]. اعراف: 181.
[16]. صحيح مسلم، ج4، ص1883.
[17]. سنن الترمذي، ج5، ص699.
[18]. صحيح مسلم، ج4، ص1883.
[19]. سنن الترمذي، ج5، ص699.
[20]. سنن النسائي، ج5، ص113.
[21]. المستدرك علي الصحيحين، ج2، ص451.
[22]. مسند الامام احمد بن حنبل، ج5، ص180.
[23]. جامع البيان في تأويل القرآن، ج20، ص257.
[24]. صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، ج15، ص432.
[25]. صحيح مسلم، ج4، ص1883.
[26]. المستدرك علي الصحيحين، ج2، ص451.
[27]. مفاتيح الغيب (التفسير الكبير)، ج8، ص247.
[28]. صحيح وضعيف سنن الترمذي، ج7، ص205.
[29]. منهاج السنة النبويه في نقض كلام الشيعة القدريه، ج4، ص22.
[30]. المعجم الصغير، ج1، ص231.
[31]. الدر المنثور، ج6، ص603.
[32]. الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، محمود بن عمرو زمخشري، ج1، صص368-369.
[33]. مفاتيح الغيب (التفسير الكبير)، ج8، ص247.
[34]. جامع البيان في تاويل القرآن، ج20، ص265؛ تفسير القرآن العظيم، ج6، ص416؛ جامع الاصول في احاديث الرسول، ج9، ص155؛ رسائل المقريزي، ص182.
[35]. سنن الترمذي، ج5، ص352؛ مسند الامام احمد بن حنبل، ج21، ص434؛ المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص372؛ الكتاب المصنف في الاحاديث والآثار، ج6، ص386؛ مسند ابي‌يعلي، ج7، ص59؛ كنز العمال في سنن الاقوال و الافعال، ج13، ص316؛ رسائل مقريزي، ص190.
[36]. سنن الترمذي، ج5، ص352؛ تفسير القرآن العظيم، ج6، ص411؛ الدر المنثور، ج6، ص605؛ مسند ابي‌داود طيالسي، ج3، ص539؛ مسند الامام احمد بن حنبل، ج21، ص434؛ المصنف في الاحاديث و الآثار، ج6، 386.
[37]. المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص372.
[38]. اين جمله در عرب ضرب المثلي است كه بيانگر ارزش و اهميت موضوع است.
[39]. السنن الكبري، ج7، ص427؛ خصايص اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب، ص73؛ المسند الجامع، ج6، ص127.
[40]. جامع البيان في تاويل القرآن، ج20، صص263-267.
[41]. منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعه القدرية، ج5، ص14.
[42]. الذخيرة في علم الكلام، ص480.
[43]. منهاج السنة النبويه في نقض كلام الشيعة القدريه، ج5، ص14.
[44]. الاحكام في اصول الاحكام، ج1، ص245.
[45]. الانتصار في الرد علي المعتزلة القدرية الاشرار، ج1، ص256؛ شرح العقيدة الطحاويه، ص80.
[46]. ر.ك: الدر المنثور، ج6، ص600.
[47]. منهاج السنة النبويه في نقض كلام الشيعة القدريه، ج5، ص14.
[48]. السنن الكبري، ج7، 427؛ خصايص اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب، ص73؛ المسند الجامع، ج6، ص127.
[49]. تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج6، ص370.
[50]. سنن الترمذي، ج5، ص699.
[51]. تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج6، ص368.
[52]. منهاج السنة النبويه في نقض كلام الشيعة القدريه، ج5، ص14.
[53]. فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج4، ص421؛ منار القاري شرح مختصر صحيح بخاري، ج4، ص281؛ اتحاف السائل بما لفاطمة من المناقب والفضائل، ص57.
[54]. منهاج السنة النبويه في نقض كلام الشيعة القدريه، ج5، ص14.
[55]. الحاوي للفتاوي، ج1، ص388؛ تاريخ دمشق، ج3، ص70.
[56]. مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج9، ص51.
[57]. الجرح والتعديل، ج8، ص304.
[58]. ر.ك: شرح سنن ابي داود، ج3، ص219.
[59]. الدرّ المنثور، ج6، صص359 و 360.
[60]. منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدرية، ج5، ص15.
[61]. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج9، ص102؛ فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج4، ص135؛ الفتح الكبير في ضم الزيادة الي جامع الصغير، ج2، ص161.
[62]. السنن الكبري، ج3، ص257.
[63]. ر.ك: تذكرة الحفّاظ، ج2، ص195؛ سير اعلام النبلاء، ج11، ص82؛ طبقات الشافعية الكبري، ج3، ص16؛ تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، ج23، ص74.
[64]. تقريب التهذيب، ج1، ص166.
[65]. المعجم الكبير، ج11، ص93؛
[66]. تفسير القرآن العظيم، ج6، ص574.
[67]. مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج9، ص102.
[68]. الفتح الكبير في ضم الزيادة الي الجامع الصغير، ج2، ص161.
[69]. الصواعق المحرقة علي اهل الرفض والضلال والزندقة، ج2، ص364.
[70]. كنز العمال في سنن الاقوال والافعال، ج11، ص601.
[71]. تاريخ طبري (تاريخ الرسل والملوك)، ج2، ص316.
[72]. منهاج السنة النبويه في نقض كلام الشيعة القدريه، ج4، ص23.
[73]. كافي، ج1، ص155.
[74]. الغيبة (شيخ طوسي)، ص247؛ بحارالأنوار، ج25، ص337.
[75]. جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام، ج3، 358.




نظرات کاربران