اختصاص معرفت کامل قرآن به اهل‌بیت(علیهم السلام) اختصاص معرفت کامل قرآن به اهل‌بیت(علیهم السلام) اختصاص معرفت کامل قرآن به اهل‌بیت(علیهم السلام) بعثه مقام معظم رهبری در گپ بعثه مقام معظم رهبری در سروش
اختصاص معرفت کامل قرآن به اهل‌بیت(علیهم السلام) اختصاص معرفت کامل قرآن به اهل‌بیت(علیهم السلام) اختصاص معرفت کامل قرآن به اهل‌بیت(علیهم السلام) اختصاص معرفت کامل قرآن به اهل‌بیت(علیهم السلام) اختصاص معرفت کامل قرآن به اهل‌بیت(علیهم السلام)

اختصاص معرفت کامل قرآن به اهل‌بیت(علیهم السلام)

v عبدالکریم جوهرزاده واژه شناسی معرفت مصدر عَرَفَ در لغت به معنای شناخت پیدا نمودن به چیزی است[1] راغب در مورد معنای عرف می‌گوید: «معرفت و عرفان، درک و شناختن شی‏ء است با تفکّر و تدبر در اثر آن و آن، از علم اخص است».[2] معنا

v عبدالكريم جوهرزاده
واژه شناسي
معرفت مصدر عَرَفَ در لغت به معناي شناخت پيدا نمودن به
چيزي است[1] راغب در مورد معناي عرف مي‌گويد: «معرفت و عرفان، درك و شناختن شي‏ء است با تفكّر و تدبر در اثر آن و آن، از علم اخص است».[2]
معناي اصطلاحي
معرفت شيء در اصطلاح، درك و شناختن شي است، همراه با تفكر و تدبر در آنكه اين شناخت، اخص از علم و احاطه كامل است. براي همين است كه گويند: «فلان يعرف الله»، نگويند: «يعلم الله» كه معرفت بشر به خدا با تفكر در آثار اوست، نه با ادراك ذاتش.[3] اين معرفت هنگامي كه در مورد قرآن كريم به كار مي‌رود، لفظ عامي است كه معاني متعددي مثل تأويل، تفسير، ترجمه يا حتي شناخت سطحي از قرآن را شامل مي‌شود.[4]
به عبارت ديگر معرفت قرآن در اصطلاح، شامل همه اقسام پيش گفته اعم از تأويل، تفسير و... مي‌شود كه در مورد هر كدام نياز به بررسي جداگانه است.
اهميت و ضرورت بحث
هر انديشمند منصفي كه با قرآن كريم آشنايي داشته باشد، معترف است كه اين كتاب گهربار، سطوح و مراتب مختلفي دارد كه دلالت آيات بر اين مراتب يكسان نيست. فهميدن قسمتي از اين معارف براي اشخاصي كه آشنايي اندكي با زبان عربي دارند، راحت است؛ ولي فهميدن و درك بسياري از معارف ديگر قرآن كريم، براي كساني كه حتي آشنايي وافري با زبان عربي دارند، بدون تفسير امكان ندارد. با در نظر گرفتن اين نكته، سئوال در اين جاست كه تفسير قرآن، از سوي چه كسي بايد بيان شود ؟ يا به عبارت ديگر، آيا نياز است كه شخص مفسر، حتماً معصوم باشد يا غيرمعصوم هم مي‌تواند مفسر قرآن كريم باشد؟ در مورد تأويل قرآن كريم، موضوع چگونه است؟[5]
از آنجايي كه قرآن كريم، كتاب هدايتگر انسان از ظلمات جهل و ناداني به روشنايي علم و آگاهي است، ضروري است تا انساني كه قصد هدايت شدن به وسيله اين كتاب مقدس را دارد، دسترسي كاملي به حقايق آن داشته باشد، چه مستقيم (از طريق علم و فهم خود) و چه غير مستقيم (از طريق راهنماي آگاه به همه علوم آن). هر آشنا به علوم قرآن نيز به اين نكته معترف است كه چون خالق اين كتاب، علم بي‌نهايت دارد. تنها كسي مي تواند به فهم كامل آن نائل آيد كه بهره‌اي از اين علم بي‌نهايت داشته باشد و همچنين معصوم باشد تا از خطا و اشتباه در فهم دقيق قرآن مصون بماند.
اما از آن جايي كه هميشه براي گمراهي انسان، دام‌ها گسترده شده است و براي دستيابي او به طريق هدايت، موانعي از سوي شياطين وضع شده است؛ در اينجا نيز براي دوري انسان از معارف ژرف قرآن كريم، همواره شبهاتي مطرح مي‌شود؛ مثل اينكه براي دستيابي به حقايق قرآن كريم، نيازي به معصوم نيست!
در مورد تأويل نيز بايد گفت، براي تفسير صحيح و كامل قرآن، نياز به معصوم است. بي‌گمان در مورد تأويل كه پرده‌برداري از مفاهيم باطني قرآن كريم است، خود به خود و به طريق اولي ثابت مي‌شود كه نياز به معصومي داريم كه از علم بي‌نهايت برخودار باشد و هرگز خطا يا اشتباهي در بيان تأويل قرآن از او سر نزند.
تببين اصل موضوع در انديشه اسلامي
پيش از اين اشاره شد كه معرفت، معاني مختلفي دارد و شامل هر نوع شناختن و درك همراه با تدّبر است. پس بايد در بين معاني مختلف آن تفصيل قائل شد و سپس به بررسي آرا و نظرات مختلف در اين باره پرداخت تا موجب خلط موضوع نشود.
معاني مختلفي كه از واژه معرفت قرآن برداشت مي‌شود، عبارت‌اند از:
1. ترجمه
ـ ترجمه بيان كردن و واضح ساختن كلام كسي است يا به معناي برگرداندن لغتي به لغتي ديگر غير از كلام متكلم: «يقال ترجم فلان كلامه: بينه و أوضحه . وترجم كلام غيره: عبر عنه بلغة غير لغة المتكلم».[6]
در مورد ترجمه قرآن كريم به ساير زبان‌ها، بزرگان ادب، سخنان زيادي گفته‌اند و بحث‌هاي فراواني كرده‌اند كه در مجال اين اندك نمي‌گنجد. ولي در مجموع تقريباً همگي به اين نكته اذعان دارند كه ترجمه قرآن كريم به هر زبان ديگر، براي كسي ميسر است كه آشنايي كامل و وافر با هر دو زبان مبدأ و مقصد داشته باشد، ساير علوم لازم را در حد كافي بداند و شرايطي مثل امانتداري، بي‌غرضي و... را رعايت كند.[7]
2. تفسير
ـ تفسير: از ماده فسر به معناي ايضاح و تبيين است: «التفسير في اللغة كشف معنى اللفظ و إظهاره، مأخوذ من الفـسر».[8] تفسير در لغت، انكشاف معاني الفاظ مشكل و مبهم و بيان آن براي ديگران است كه از ريشه فسر گرفته شده است.
در مورد تفسير قرآن كريم و ضرورت آن، در بين علماي دين و مفسران، بحث‌هاي فراوان مطرح شده است كه ما در اينجا به شكل مختصر به آن اشاره مي‌كنيم:
الف) ضرورت تفسير قرآن كريم:
ضرورت تفسير قرآن كريم از دو لحاظ است: يكي آنكه كتاب عميق علمي و وزين نظري، قطعاً بدون تفسير ادراك نمي‌شود (از جهت علمي) و ديگر آنكه كتاب هدايت، اگر پيامش اين باشد: (ان هَذَا الْقرآن يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيرًا)[9] براي اهتداي جامعه بشري، چاره‌اي جز تبيين مفاهيم و تفسير معاني آن نيست (از جهت عملي).[10]
ب) امكان و جواز تفسير قرآن كريم
يكي از مباحث مطرح بين علماي دين، اين است كه آيا فهم و تفسير قرآن كريم، ويژه پيامبر اكرم6 و امامان معصوم(عليهم السلام) است يا آنكه غيرمعصوم هم با شرايط معين و با تكيه بر توانايي‌هاي علمي خود، توان تفسير قرآن كريم را دارد. در صورت دوم، دو بحث مطرح است: اول آنكه آيا غيرمعصوم مي‌تواند به تفسير صحيح دست يابد؟ دوم اينكه آيا او (غير معصوم) مي‌تواند به معارف و مقاصد كامل قرآن دست يابد؟
روشن است كه در فهم معارف ظاهري قرآن كريم، هر مفسر، متناسب با توانايي‌هاي ذاتي و اكتسابي و رعايت اصول و قواعد تفسيري، درجه‌اي دارد.[11] در مورد امكان تفسير قرآن كريم، ديدگاهي كه بيشتر دانشمندان اسلامي پذيرفته‌اند، امكان و جواز تفسير از سوي غير معصوم است.[12]
علامه طباطبايي در تفسير الميزان اين مطلب را اين‌گونه بيان مي‌كند:
حق مطلب اين است كه راه به سوي فهم قرآن، به روي كسي بسته نيست و خود بيان الهي و ذكر حكيم، بهترين راه براي فهم خودش مي‌باشد. به اين معنا كه قرآن كريم در بيانگري مقاصدش، احتياج به هيچ راهي ديگر ندارد.... قرآن بر معاني خود دلالت دارد و اهل بيت(عليهم السلام)، ما را به طريق اين دلالت و اغراض و مقاصد قرآن راهنمايي مي‌كنند.[13]
عالم بزرگوار ديگري اين‌گونه مي‌فرمايد:
ممكن است انحصار فهم قرآن به معصوم(عليهم السلام) از برخي روايات استظهار شود؛ ... ليكن چنين برداشتي مخالف با ظاهر خود قرآن كريم است كه همگان را به اموري مانند تدبر، تحدي و تعقل دعوت كرده است و حديثي كه مخالف قرآن باشد، معتبر نيست. پس مراد از اين‌گونه احاديث، چنان‌كه گذشت، احاطه تام بر همه ابعاد قرآن، اعم از ظاهر و باطن، مطلق و مقيد، عام و خاص و ناسخ و منسوخ و نظاير آن است ... بنابراين، مدعاي ما اين است كه فهم قرآن كريم در حد تفسير (و نه تأويل) و فهم ظواهر الفاظ آن، ميسور همگان است و نه تنها معصومين آن (تفسير قرآن) را به خود منحصر نساختند، بلكه مردم را به آن تشويق و ترغيب كردند... اگر قرآن جز از طريق روايات قابل فهم نبود، رجوع به قرآن براي ارزيابي صحت روايات يا شروط معاملاتي لغو بود. اگر قرآن تنها براي تلاوت بود، هرگز خود معصومين(عليهم السلام) اين‌گونه جامعه بشري را به آن ارجاع نمي‌دادند.[14]
البته در جواب بايد گفت، در صورتي كه مفسر طبق اصول تفسيري به تفسير دقيق قرآن كريم بپردازد، تفسير وي از واقع‌نمايي برخوردار است و اشكالات ناشي از آگاهي نداشتن به اصول تفسير، دامن‌گير او نيست؛ ولي از آنجايي كه انسان عادي خطاپذير است، ادعاي فهم كامل تفسير قرآن كريم از هيچ مفسري پذيرفته نيست. شايد به همين دليل در روايات، تفسير كامل قرآن كريم را ويژه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) و معصومين(عليهم السلام) دانسته‌اند.[15]
شاهد مدعاي ما، مي‌تواند اين سخن ابوبكر باشد كه وقتي در مورد كلاله از او سؤال شد، در پاسخ گفت: «نظر خودم را مي‌گويم؛ اگر صحيح بود، از جانب خداي بي‌شريك است و اگر خطا بود، از جانب من و شيطان است».[16]
علامه طباطبايي در اين باره مي‌فرمايد:
با اينكه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در مواقفي و كلماتي كه احدي از مسلمانان در صحت آنها و در دلالت آنها ترديد نكرده، سفارش فرموده بود كه علم دين را از اهل بيت او بگيرند و چيزي به اهل بيت او نياموزند و اينكه اهل بيت آن جناب، از همه امت به كتاب خدا آگاه‌ترند و نيز به امت فرمود كه اهل بيتش هرگز در تفسير قرآن خطا نمي‌كنند و در فهم قرآن دچار اشتباه نمي‌شوند ... و نيز در حديثي مستفيض كه بسيار نقل شده فرموده: «هر كس قرآن را به رأي خود (يعني بدون سؤال از اهل بيت(عليهم السلام تفسير كند، جايگاهش در آتش است»، ... و اين رويگرداني از اهل بيت(عليهم السلام)، بزرگترين شكافي بود كه در نظام تفكر اسلامي پديد آمد و باعث شد علم قرآن و طريقه تفكري كه قرآن به سوي آن مي‌خواند، در بين مسلمانان متروك و فراموش شود، شاهد بسيار روشن آن اين است كه در جوامع حديث، كمتر به احاديثي برمي‌خوريم كه از امامان اهل بيت(عليهم السلام)، روايت شده باشد.[17]
پس در مورد امكان و جواز تفسير، ديدگاه دانشمندان شيعه اين است كه هر چند دست يافتن به تفسير كامل قرآن كريم براي غيرمعصوم ميسر نيست، ولي هر انسان دانشمندي كه در علوم اسلامي تبحر دارد، به فراخور دانش خويش و با رعايت اصول عقلايي تفسيري، مي‌تواند به تفسير قرآن كريم بپردازد و از اين خوان گسترده الهي، بي‌نصيب نماند و ديگران را نيز بهره‌مند سازد.[18]
3. تأويل
ـ تأويل از ماده اَول، به معناي رجوع: «التأويل إرجاع الكلام و صرفه عن معناه الظاهري إلي معنى أخفى منه».[19] تأويل، برگرداندن كلام از معناي ظاهري است آن به معاني باطني آنكه بر ديگران پنهان است.
از لفظ تأويل دو معنا برداشت مي‌شود:
الف) برطرف كردن ابهام در آيات متشابه؛
ب) ارجاع دادن به معناي ثانوي آيات قرآن كه از آن تعبير به بطن قرآن مي‌شود.
در مورد اول، تأويل فقط شامل متشابهات مي‌شود؛ ولي در مورد دوم، شامل تمام آيات قرآن مي‌‌شود.[20]
قرآن كريم مي‌فرمايد: (وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا) (آل عمران: 7)
در اينكه «واو» در (وَ الرَّاسِخُونَ) استيناف است يا عطف، بين مفسران، اختلاف است؛ اگر استيناف باشد، فهم معارف قرآن كريم فقط مختص حق تعالي مي‌شود و نقش راسخون، تنها تأييد نزول قرآن از سوي خداي متعال است. در صورتي‌كه اگر «واو» عطف باشد، راسخون علاوه بر تأييد نزول وحي، بهره كامل و وافر را از شناخت معارف قرآن كريم خواهند داشت. علماي اهل سنت در اين مورد، دو دسته‌اند:
برخي مانند سيوطي، مدعي هستند كه اكثريت سلف و به ويژه
اهل سنت، بر اين باورند كه «واو» استيناف است و در نتيجه معناي آيه اين مي‌شود كه غير از خداي تعالي، كسي تأويل متشابهات را نمي‌داند.[21] طبق اين نظر، به جز خداي متعال، هيچ كس راه به سوي فهم قرآن كريم ندارد. اگر اين مدعاي سيوطي درست باشد، نه تنها افراد عادي كه خود رسول خدا(صلي الله عليه و آله) هم چيزي از معارف قرآن را درك نمي‌كنند و اين يعني عبس بودن نزول قرآن؛ چون كتابي كه براي هدايت آمده است، فاقد هر نوع هدايت است، حتي براي پيامبرش.
ولي با مراجعه به ساير اقوال علماي اهل سنت، روشن مي‌شود كه بسياري از آنان، اذعان داشته‌اند كه تأويل متشابهات را مي‌دانند؛ از آن جمله مي‌توان به اين افراد اشاره كرد: مجاهد، ربيع بن انس، محمد بن جعفربن الزبير، ابن عباس، احمد بن حنبل، راغب و... .[22] قرطبي هم در تفسيرش ذيل همين آيه، با ذكر ادله دو گروه، قول عطف واو در
(وَ الرَّاسِخُونَ) را پذيرفته است. با اين بيان كه راسخون در علم، علم تشخيص برخي آيات متشابه از محكمات را دارند.[23]
طبري هم اين‌گونه دليل آورده است:
هر آنچه خداي تعالي از آيات قرآن كريم نازل كرده است، براي هدايت امت اسلام بوده است و جايز نيست كه در اين آيات چيزي باشد كه مردم به آن نياز ندارند و همچنين جايز نيست كه آياتي باشد كه مردم به آن نياز دارند، ولي راهي براي دستيابي به معناي آنها نباشد.[24]
دانشمندان شيعه در مورد آيات متشابه هم‌ ديدگاهي نزديك به ديدگاه دوم دارند. يعني واو در (وَ الرَّاسِخُونَ) را عطف مي‌دانند و راسخون در علم را، آگاهان به اسرار آيات متشابه به شمار مي‌آورند؛ با اين تفاوت كه در مورد كساني كه قدرت تأويل متشابهات را دارند، اولويت‌هايي قائل هستند. بنا بر روايات شيعه، اولين راسخ در علم، نبي مكرم اسلام(صلي الله عليه و آله) است كه همه علم آنچه را از سوي خداي تعالي نازل شده است، مي‌داند؛ چه تنزيل باشد، چه تأويل و امكان ندارد كه خدا چيزي بر او نازل كرده باشد كه تأويلش را نداند؛ چون در اين صورت، علم آن قسمت از آيات را كه نمي‌داند، بر سايرين هم پوشيده مي‌ماند و در نتيجه هدايت مردم هم ناقص خواهد ماند و اين نقض غرض الهي است. سپس باب شهر علم و معرفت، يعني اميرالمؤمنين، علي(عليه السلام) است و بعد از ايشان اوصياي الهي در علوم الهي، همتاي آن حضرت هستند.[25]
چنانچه در حديث از امام جعفر صادق(عليه السلام) روايت شده است كه فرمود:
إنَّ اللهَ عَلَّمَ رسوله الحرام والحلال والتأويل فَعَلّمَ رسول الله عَلياً ذلك كله.[26]
همانا خداوند علم محرمات و محلّلات و تأويل و تنزيل قرآن را به پيامبرش آموخت و رسول خدا(صلي الله عليه و آله) همه آنها را به علي(عليه السلام).
از آنجايي كه قرآن كريم راسخون در علم را در مورد علماي راستين اهل كتاب به كار برده است: (لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَالْمُقِيمِينَ الصَّلَاةَ وَالْمُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ أُولَئِكَ سَنُؤْتِيهِمْ أَجْرًا عَظِيمًا)[27] دليل بر اين است كه علماي راستين در هر امتي مي‌توانند مصداقي از «راسخون في علم» باشند كه مردم در تاريكي‌ها به آنان مراجعه كنند.[28] چنانچه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) نيز فرمود:
اعملوا بالقرآن أحلوا حلاله، و حرموا حرامه، و اقتدوا به، ولا تكفروا بشئ منه، و ما تشابه عليكم منه فردوه إلي الله وإلي أولي العلم من بعدي كي ما يخبرونكم.[29]
به قرآن عمل كنيد. حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانيد و به آن اقتدا كنيد و به چيزي از آن كافر نشويد و هر آنچه از آن، كه بر شما متشابه شد، به خداوند و اهل علم بعد از من رجوع كنيد تا به شما خبر ‌دهند.
روشن شد كه بيشتر علماي شيعه در مورد تأويل متشابهات بر اين اعتقادند كه هرچند علم كامل محكمات و متشابهات مختص معصومين است، ولي راه براي غيرمعصوم نيز بسته نيست.[30] اما در مورد بطون قرآن كريم شايد سخن شيخ صدوق گوياترين باشد:
لازم است كه هميشه يكي از عترت پيغمبر همراه قرآن باشد كه تنزيل و تأويل قرآن را بداند و به طور يقين مانند خود رسول(صلي الله عليه و آله)، مقصود خداي عزوجل را بيان كند و در فهم قرآن، روش اجتهادي نداشته باشد؛ چنانچه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نداشت. و استفاده او از قرآن، صرفاً روي لغت فهمي و قواعد ادبي گفت‌وگو نباشد، بلكه مراد خدا را با الهام مخصوص خدا بيان كند تا به گفته او، حجت بر مردم تمام شود... در صورتي كه مراد خداي عزوجل، ظاهر و آشكارا نباشد، لازم است معتقد باشيم كه قرآن تنها نيست و كسي از عترت پيغمبر(صلي الله عليه و آله) با او همراه است و تأويل و تنزيل او را مي‌داند؛ زيرا پيامبر(صلي الله عليه و آله) در حديث ثقلين به آن دستور داده است.[31]
پس چنانچه اشاره شد، فهم بطون قرآن كريم، فقط مختص معصوم است و ديگران فقط از طريق روايات معصومين، مي‌توانند به آن دست يابند؛ زيرا با علم حصولي نمي‌توان به علم آنها دست يافت.[32]
با توجه به معاني پيش‌گفته كه هر كدام به نوع و درجه‌اي از معرفت قرآن كريم اشاره دارد، بايد گفت، معارف قرآن كريم را مي‌توان در دسته‌بندي ديگر به دو دسته تقسيم كرد:
1. معارفي كه فهميدن آن بر مبناي ادبيات عرب و اصول محاوره‌اي عقلايي، براي هر كس كه مسلط به آن فنون باشد، ممكن است و در روايات از آنها، به ظاهر قرآن يا ظهر قرآن تعبير شده است.
2. معارفي كه دانستن آنها بر مبناي ادبيات عرب و اصول محاوره‌اي عقلايي ميسر نيست و براي پي بردن به آنها، راهي جز مراجعه به راسخون در علم وجود ندارد و در روايات از آنها به باطن قرآن، بطن قرآن يا تأويل قرآن ياد شده است.[33]
اعتقاد به بطن داشتن قرآن كريم، مختص شيعه نبوده است، بلكه فرقه‌هاي ديگري نيز اين اعتقاد را داشته‌اند؛[34] با اين تفاوت كه آنان به هر كسي كه اندك آگاهي در مورد قرآن كريم داشت، اجازه تأويل قرآن كريم را مي‌دادند و قول او را نيز حجت مي‌دانستند. تاريخ گواه است كه چه جنگ‌ها كه به خاطر برداشت‌هاي نادرست اين افراد از قرآن كريم صورت گرفت و چه خون‌ها كه به ناحق ريخته شد. اين در حالي است كه اگر افرادي كه از علوم كامل قرآن كريم بهره‌مند و اسرار الهي اين كتاب آسماني را مي‌دانند و مصون از هر خطا و اشتباه هستند، به تأويل قرآن كريم بپردازند، نه تنها اتفاقات دردناكي مثل آنچه تاكنون اتفاق افتاده است، اتفاق نمي‌افتد، بلكه آن بزرگواران، گنجينه‌هاي عظيم معارف قرآن كريم را كه بر سايرين پوشيده است، در اختيار تشنگان اين معارف قرار خواهند داد و بخش اعظم علوم و معارف باطني قرآن كريم، متروك نخواهد ماند و بشر به سر منزل سعادت خواهد رسيد.
طرح شبهه
برخي اين افترا را به شيعه زده‌اند كه شيعه مدعي است، فهم و احتجاج به قرآن، جز از طريق قيّم صورت نمي‏گيرد و اين قيم كسي جز امامان شيعه نيستند؛ زيرا همه علوم و معارف قرآن به طور اختصاصي در اختيار آنان است و هيچ كس در اين امر با آنان شريك نيست و به تبع آن، وظيفه تشريع، قانون‏گذاري، تخصيص، تقييد، تبيين مجمل قرآن و نسخ هر آنچه را خود بخواهند، در اختيار دارند. آنان مدعي‌اند رواياتي در اين باره در كتب شيعه وجود دارد كه برگرفته از اعتقادات عبدالله بن سبأ است![35]
پاسخ شبهه
در جواب مي‌گوييم، همان‌طور كه در گذشته اشاره شد، اولاً شيعه منكر امكان و جواز تفسير غيرمعصوم از قرآن كريم نيست. شاهد هم تفاسير بسياري است كه از دانشمندان شيعي در مورد قرآن كريم موجود است. اگر شيعه منكر تفسير از سوي غيرمعصوم بود، هرگز نبايد هيچ كتاب تفسيري در ميان كتب آنان پيدا مي‌شد؛ بلكه شيعه معتقد است كه تفسير اتم و اكمل قرآن كريم، با همه جوانب آن، فقط مخصوص پيامبر(صلي الله عليه و آله) و ائمه‌ معصومين(عليهم السلام) است كه به حكم روايت متواتر ثقلين، كفو و ثقل ديگر قرآن كريم و به حكم آيه تطهير و ساير آياتي كه بر عصمت ايشان دلالت دارد، مصون از هر خطا و اشتباهي هستند (بحث مربوط به اين آيات دركتب معتبر شيعه آمده است).[36] ولي ديگران به اندازه دانش و تقوايي كه دارند، با رعايت اصول عقلايي،[37] مي‌توانند بهره‌اي از تفسير قرآن داشته باشند و ديگران را نيز بهره‌مند سازند؛ همان طور كه مقلّدان، از فتواي مجتهدان در احكام دين بهره مي‌برند.
ثانياً، شيعه بر اين باور است، آنچه از معارف قرآن كريم كه مخصوص معصومين است، علم به تأويل قرآن يا به عبارتي علم به بطون قرآن كريم است. شيعه طبق احاديث معتبر خود، معتقد است كه براي آيات قرآن، بطوني متعدد وجود دارد. صفار قمي در بصائر الدرجات، با اسناد خود از انس بن مالك نقل كرده است كه آن حضرت خطاب به امير المؤمنين(عليه السلام) فرمود:
يا علي أنت تعلَّم النّاس تأويل القرآن، بما لايعلمون فقال(عليه السلام) ما أبلِّغ رسالتك بعدك يا رسول الله قال: تخبر النّاس بما أشكل عليهم من تأويل القرآن.[38]
پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) فرمود: اي علي! تويي آنكه آن قسمت از تأويل قرآن را كه مردم نمي‌دانند، به آنان تعليم خواهي كرد. اميرمؤمنان(عليه السلام) عرض كرد: اي رسول خدا! چه رسالتي را پس از تو تبليغ نمايم؟ پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرمود: آنچه را كه از تأويل قرآن براي مردم مشكل است، خبر خواهي داد.
در روايتي ديگر به نقل از امام حسين(عليه السلام) آمده است: «پيامبر(صلي الله عليه و آله) ما را به علم الهي تغذيه كرد و تأويل قرآن و مشكلات احكام را به ما آموخت».[39]
براي پي بردن به اين مطلب، كافي است تا به اين روايت توجه كنيم:
إن أباحنيفة أكل طعاما مع الإمام الصادق(عليه السلام) فلما رفع الامام يده عن أكله قال(عليه السلام): الحمدلله رب العالمين اللهم هذا منك ومن رسولك(صلي الله عليه و آله)، فقال أبوحنيفة: أجعلت مع الله شريكا؟ فقال الامام(عليه السلام): ويلك فإن الله تعالي يقول في كتابه: {وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ}،[40] ويقول في موضع اخر: {وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ}[41] فقال أبوحنيفة: والله لكأني ما قرأتهما قط من كتاب الله ولا سمعتهما الا في هذا الوقت، فقال الامام(عليه السلام): بلى قرأتهما و... .[42]
ابوحنيفه به امام ايراد مي‌گيرد كه چرا نعمت را از آنِ خدا و پيامبر(صلي الله عليه و آله) دانسته و شريك براي خدا قائل شده و امام صادق(عليه السلام) در جواب، آياتي از قرآن ذكر مي‌كند كه در آنها نعمت‌هاي الهي به بندگانش را، از جانب خداي تعالي و پيامبر(صلي الله عليه و آله) دانسته است، پس ابوحنيفه اقرار به بي‌اطلاعي از مضامين اين آيات مي‌كند و... .
به راستي وقتي ابوحنيفه اقرار به بي‌اطلاعي از مضامين آيات دارد، جاي اين شك باقي است كه آيا مبيِّن قرآن، بايد از هر خطايي مصون باشد و علمي مافوق علم بشر داشته باشد؟
همچنين در روايات اهل سنت به بي‌اطلاعي صحابه به برخي از مضامين قرآن كريم اشاره شده است؛ از جمله اين روايت:
از عمر، خليفه دوم اهل سنت، معني كلمه «ابّ» در (فاكهة وابّا)[43] را مي‌پرسند. در جواب مي‌گويد: به جان خودم اين تكلف است؛ بر ما نيست معني اب را بدانيم! هرآنچه از كتاب خدا فهميديد، عمل كنيد و هر آنچه نفهميديد، پس علمش را به خدا واگذار كنيد.[44]
از اين روايت برداشت مي‌شود كه اولاً، صحابه به همه مفاهيم قرآن آشنايي نداشتند. ثانياً، واگذار كردن معني آن به خدا بيانگر اين است كه بسياري از آيات قرآن كه در فهم انسان‌هاي عادي نمي‌گنجد، فاقد فايده براي آنان است و اين با هدف هدايتگري قرآن جمع نمي‌شود؛ زيرا خلاف حكمت است كه خداوند آياتي براي بشر نازل كند كه نتوانند از آنها استفاده كنند، جز اينكه كساني باشند كه او را به معني آن آيات هدايت كنند. همان‌طور كه وقتي اين كلمه را از وصي پيامبر(صلي الله عليه و آله)، امام علي(عليه السلام)، پرسيدند، جواب آن را اين‌گونه داد: «عجيب است آيا او نمي‌دانست ابّ به معناي گياهان خودرو و چراگاه است؟».[45]
به راستي هم اين‌گونه است؛ چون «أهل البيت أدري بما في البيت»؛[46] «اهل خانه بهتر مي‌دانند در خانه چه مي‌گذرد». در نتيجه بايد پرسيد، چه كساني به پيامبر(صلي الله عليه و آله) نزديك‌تر از فرزندان ايشان و پرورش‌يافتگان دست ايشان هستند؟
حربه فرسوده معاندان و تهمت به شيعه
شخصيت موهومي مثل عبدالله بن سبأ كه وجود تاريخي او خود منشأ سؤال است، براي معاندان شيعه حربه‌اي شده تا هر جا كه در گل ماندند و سندي براي افتراهاي خويش پيدا نكنند، از آن استفاده ‌كنند و عقايد ناب شيعه را آلوده به دروغ‌هاي عجيب وغريب ‌نمايند.
در مورد عبدالله بن سبا بايد گفت، آنچه در روايات شيعه و سني به طور مشترك وارد شده است، اين است كه او فردي يهودي بود كه اسلام آورد؛ ولي نسبت به اميرمؤمنان، علي(عليه السلام) غلو مي‌كرد و به ايشان نسبت الوهيت مي‌داد و خود را نبي علي(صلي الله عليه و آله) معرفي مي‌كرد. ولي حضرت او را توبيخ كرد و به او دستور توبه داد، ولي او نپذيرفت. حضرت او را سه روز زنداني كرد تا توبه كند، ولي چون توبه نكرد، او را در آتش سوزاند. اين پايان كار عبدالله بن سبأ بود و تمام آنچه از او در تاريخ باقيمانده است.[47]
شوكاني به نقل از ابومظفر اسفرايني مي‌گويد: كساني را كه علي(عليه السلام) در آتش سوزاند، گروهي از بي‌دينان بودند كه در مورد او ادعاي الوهيت داشتند و بزرگشان عبدالله بن سبأ يهودي نام داشت كه اظهار اسلام مي‌كرد و اين بدعت را او شروع كرده بود.[48]
طبق روايات، امامان شيعه(عليهم السلام)، عبدالله بن سبأ را لعن كرده‌اند.[49] شيعيان نيز در كتب مختلف خود به پيروي از ائمه، به لعن و تكفير او پرداخته‌اند.[50] حال سؤال اينجاست كه اگر انديشه‌هاي اين شخص كمتر اثري در اعتقادات شيعه داشت، آيا بزرگان شيعه به رد افكار او مي‌پرداختند؟ نكته ديگر اين است كه عبدالله بن سبأ ادعاي الوهيت براي علي(عليه السلام) داشت و اين با اعتقاد شيعه مبني بر وصايت امام علي(عليه السلام) بعد از پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) سازگار نيست. نكته ديگر اينكه بنا به نقل روايات، عبدالله ابن سبأ زنده نماند تا پيرواني به نام سبئي داشته باشد. پس چگونه برخي معاندان چنين ادعايي دارند؟
از جمله علماي شيعه كه به لعن عبدالله بن سبأ پرداخته‌اند، مي‌توان به اين افراد اشاره كرد: شيخ طوسي[51]، ابن شعبه حراني[52] در تحف العقول، تفرشي[53] در نقد الرجال و... . آيت‌الله خويي[54] در معجم رجال الحديث مي‌گويد: «افسانه عبدالله بن سبأ و داستان‌هاي هولناك و فتنه‌انگيز آن، ساخته و پرداخته سيف بن عمر دروغ‌پرداز است كه طبري در تاريخ خود از او 701 روايت جعلي نقل كرده است». بسياري از علماي اهل سنت نيز سيف بن عمر را تأييد نمي‌كنند.
نظر علماي اهل سنت در مورد سيف بن عمر
ائمه رجال و تراجم اهل سنت او را تضعيف كرده‌اند. يحيي بن مَعين[55] او را ضعيف دانسته و نسايي در كتاب الضعفا و المتروكين،[56] به ضعف او تصريح كرده است . رازي هرگاه اسم او را مي‌آورد، او را مذمت مي‌كرد و مي‌گفت: «هو متروك الحديث».[57] ابن حبان او را به زندقه متهم كرده و مي‌گويد: «سيف بن عمر، روايات ساختگي را به افراد مورد اعتماد نسبت مي‌دهد»[58] و... .
حسن بن فرحان، ضمن ذكر نظر بسياري از علماي اهل سنت مبني بر ضعف سيف، در ادامه مي‌گويد:
حتي طبري هم كه خود از وي بسيار حديث نقل مي‌كند و بنا ندارد راويان ضعيفي را كه از آنها روايت نقل مي‌كند، جرح كند، تصريح به ضعف سيف بن عمر كرده و مخالفت سيف با اجماع در اكثر موارد را ذكر نموده است... .[59]
با توجه به آنچه گفته شد، ساختگي بودن داستان عبدالله بن سبأ از سوي شخصيت ضعيفي مثل سيف بن عمر، بر همگان محرز شد. علاوه بر اينكه عده‌اي از علما، مثل علامه عسكري، كتاب مفصلي در اين باره تدوين كرده‌اند و در آن، با ادله‌اي كه ارائه كرده‌اند، منكر وجود عبدالله ابن سبأ در اسلام شده‌اند.[60]
قسمت سوم شبهه: روايات شيعه و قيم دانستن معصومين(عليهم السلام) براي قرآن كريم
رواياتي وجود دارد كه مي‌گويد معرفت قرآن كريم، مختص ائمه(عليهم السلام) است. مانند اين روايات:
ـ از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است كه خطاب به جابر فرمود:
يا جابر! انّ للقرآن بطناً و للبطن ظهراً و ليس شيء ابعد من عقول الرجال منه، انّ الآية لينزل اولها في شيء واوسطها في شيء وآخرها في شيء وهو كلام متصرف على وجوه.[61]
اي جابر قرآن بطن دارد و بطن آن ظهري دارد، هيچ چيزي از تفسير قرآن براي عقول مردم دشوارتر نيست به درستي كه اول آيه در باره چيزي سخن مي‌گويد وسطش در باره چيزي ديگر و آخرش در موضوع ديگري، قرآن كلامي است كه وجوه فراوان دارد.
ـ از منصور بن حازم نقل شده است:
قلت لأبي عبدالله(عليه السلام):  ..وقلت للناس: تعلمون أنَّ رسول الله(صلي الله عليه و آله) كان هو الحجّة من الله على خلقه؟ قالوا: بلى، قلت: فحين مضى رسول الله(صلي الله عليه و آله) من كان الحجّة على خلقه؟ قالوا: القرآن فنظرت، في القرآن فإذا هويخاصم به المرجي والقدريُّ الزنديق الّذي لا يؤمن به حتّى يغلب الرجال بخصومته، فعرفت أنّ القرآن لا يكون حجّة إلاّ بقيّم، فما قال فيه من شيء كان حقّاً، فقلت لهم: من قيّم القرآن ؟ ...قالوا: لا، فلم أجد أحداً يقال: إنّه يعرف ذلك كلّه إلاّ عليّاً(عليه السلام)... فأشهد أنَّ عليّاً(عليه السلام) كان قيّم القرآن وكانت طاعته مفترضة وكان الحجّة علي الناس بعد رسول الله(صلي الله عليه و آله) وأنَّ ما قال في القرآن فهو حقٌّ، فقال: رحمك الله![62]
به امام(عليه السلام) گفتم: با گروهي در مورد حجت خدا بودن پيامبر(صلي الله عليه و آله) بر خلق صحبت مي‌كردم، به آنان گفتم كه پس از پيامبر(صلي الله عليه و آله)، حجت بر خلق كيست؟ آنان گفتند: قرآن. گفتم: اما تمام فرقه‌ها، حتي آنان كه بي‌دين هستند، با قرآن براي غلبه بر دشمنانشان استدلال مي‌كنند. پس قرآن بدون قيمي كه گفته‌اش حق باشد، حجت نيست و به آنان گفتم: قيم قرآن كيست؟... گفتند: كسي كه بگويد همه قرآن را مي‌شناسم، سراغ نداريم! گفته شده علي(عليه السلام) همه آن را مي‌دانست. پس شهادت دادم كه علي(عليه السلام) قيم قرآن است و حجت خدا بر مردم و اطاعتش بر همه واجب... پس امام(عليه السلام) مرا دعا كرد.
در مقابل اين روايات، رواياتي داريم از پيامبر(صلي الله عليه و آله) كه فرمود:
فاذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل فعليكم بالقرآن فانّه ...هو الدليل يدل على خير سبيل وهو كتاب فيه تفصيل وبيان... .[63]
پس هنگامي كه فتنه‌ها چون شب تار، شما را بپوشاند، پس بر شماست رجوع به قرآن... .
در جمع بين اين دو دسته روايات بايد گفت كه روايات دسته اول، ناظر بر اختصاص داشتن علم كامل كتاب به ائمه معصومين(عليهم السلام) است، نه در مقام نهي از تفسير غيرمعصوم؛ به قرينه اينكه در روايت دوم، دستور به رجوع مستقيم به قرآن كريم در مسائل پيش آمده داده شده است. شاهد بر اين مدعاي ما، هم مي‌تواند اين روايت باشد: «ما يستطيع احد ان يدعى انّ عنده جميع القرآن كله ظاهره وباطنه غيرالاوصيا»؛[64] «هيچ كس جز اوصيا نمي‌تواند ادعا كند كه همه قرآن، از ظاهر و باطن نزد اوست». يا اينكه مي‌توان گفت، روايات دسته اول، اشاره به تفسير به رأي دارد كه از سوي هر فرد مغرض يا جاهل بدون داشتن علم كافي يا رعايت نكردن اصول و قواعد تفسيري صورت مي‌گيرد، چنانچه روايات زيادي هم در نهي از تفسير به رأي داريم. مثل اين روايت كه در منابع شيعه و سني آمده است: «قال النبي(صلي الله عليه و آله): من فسر القرآن برأيه فليتبوأ مقعده من النار»؛[65] «كسي كه با رأي خودش قرآن را تفسير كند، نشيمنگاهي در آتش براي خود آماده كرده است».
روايات بزرگان اهل سنت نيز از رجوع مستقيم و بدون علم به قرآن كريم نهي كرده است. چنانچه در برخي روايات اهل‌سنت، اين‌گونه آمده است كه برخي از بزرگان آنان (مثل ابوبكر) از تفسير به رأي قرآن كريم ابا داشتند:
وأخرج أبوعبيدة عن إبراهيم التيمي قال: سئل أبوبكر عن قوله تعالى
(وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا) ؟ فقال: أي سماء تظلني ؟ أو أي أرض تقلني ؟ إن قلت في كتاب الله ما لا أعلم ؟[66]
از ابوبكر سؤال شد: «و فاكهة و ابّا يعني چه؟». در جواب گفت: «كدام آسمان بر من سايه مي‌افكند و كدام زمين مرا در بر مي‌گيرد، اگر درباره كتاب خدا چيزي بگويم كه نمي‌دانم؟».
سفيان ثوري، از علماي قرن دوم اهل سنت، بعد از ذكر روايتي با مضامين بالا مي‌گويد:
من قال في القرآن بغيرعلم، فليتبوأ مقعده من النار، ولأن أبابكر الصديق رضي الله عنه، قال:  «أي سماء تظلني، وأي أرض تقلني، لو قلت في القرآن برأيي». فصار تفسير كل واحد من هذه الطائفة منبع الهداية إلى ما فهمته الصحابة والتابعون.[67]
هركس درباره (مراد از آيات) قرآن سخن بدون علم بگويد (قيامت) جايگاه خود را از آتش فراهم آورد. به همين جهت ابوبكر گفت: كدام آسمان بر سر من سايه مي‌افكند و كدام زمين مرا در بر مي‌گيرد اگر درباره كتاب خدا چيزي بگويم كه نمي‌‌دانم.
سفيان ثوري، اعتراف ابوبكر به اينكه نمي‌تواند قرآن را با رأي خود تفسير كند، دليل ابا داشتن او از تفسير قرآن كريم عنوان مي‌كند و بعد از اين سخن، نتيجه مي‌گيرد كه بهترين شخص براي تفسير قرآن، صحابه و تابعين هستند! وقتي بزرگ‌ترينِ صحابه ـ به زعم آنان ـ يعني ابابكر خود معترف است كه علم تفسير قرآن را ندارد، پس چگونه ساير صحابه و تابعين توان تفسير قرآن كريم را دارند؟ آيا نتيجه‌گيري او، خود نقيض دليلي كه آورده نيست؟ آيا اين گفته ابوبكر، حاكي از اين نيست كه هيچ كدام از صحابه را راهي به فهم معارف عميق قرآن كريم نيست؟
بنابراين براي تفسير و تبيين كامل محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ و تمام علوم ديگر قرآن، بايد كساني از جنس قرآن كريم و كفو و همطراز آن باشند و پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) چه خوب آنان را مشخص فرمود:
انا تاركم فيكم ثقلين أولهما كتاب الله فيه الهدى والنور فخذوا بكتاب الله واستمسكوا به فحث علي كتاب الله و رغب فيه ثم قال وأهل بيتي أذكركم الله في اهل بيتي أذكركم الله في أهل بيتي أذكركم الله في اهل بيتي.[68]
من دو چيز گرانبها در ميان شما مي‌گذارم: يكي كتاب خداست كه داراي هدايت و نور است؛ پس به آن تمسك جوييد [در مورد قرآن سفارش بسيار فرمود] و ديگري خاندانم هستند. شما را به خدا نسبت به آنها توجه داشته باشيد؛ حق آنها را رعايت كنيد. (اين جمله را سه بار تكرار كرد).
نكته جالب اينكه مسلم و بسياري ديگر از محدثان اهل سنت، در ادامه اين حديث سخن زيد بن ارقم را مي‌آورند كه اهل بيت را به كساني كه صدقه بر آنان مثل پيامبر6 حرام است، تطبيق مي‌دهد. اين خود دليل ديگري است كه فهم كامل قرآن كريم، مختص معصومين(عليهم السلام) است و اين نيز هيچ منافاتي با رجوع سايرين، در صورت دارا بودن علوم تفسيري به قرآن كريم ندارد؛ چرا كه قرآن كريم خوان گسترده الهي است و هر كس مي‌تواند به اندازه علم خويش، از آن بهره‌هاي دنيوي و اخروي فراوان ببرد.
نتيجه‌گيري
ـ معرفت قرآن كريم شامل هر نوع شناخت و درك قرآن كريم اعم از ترجمه، تفسير و تأويل مي‌شود كه درجه شناخت در هر كدام با ديگري متفاوت است. معارف قرآن كريم در تقسيم‌بندي ديگر، شامل دو دسته معارف مي‌شود: معارفي كه با علم و آگاهي مفسر و رعايت اصول عقلايي تفسير دست‌يافتني است و معارفي كه با علوم تفسيري به دست نمي‌آيد و نيازمند بهره گيري از علم الهي معصومين(عليهم السلام) است.
ـ شيعه علم كامل قرآن كريم را مختص معصومين مي‌داند؛ ولي اين حرف به اين معنا نيست كه ديگران راهي براي فهم و درك قرآن كريم ندارند. رواياتي كه معرفت قرآن را مختص معصوم مي‌داند، به قرينه روايات ديگر كه ديگران را تشويق به رجوع به قرآن كريم مي‌كند، دلالت بر شناخت كامل قرآن از سوي معصوم دارد، نه جلوگيري از رجوع ديگران به قرآن كريم و تفسير علمي آن.
ـ نسبت دادن عقايد شيعه از سوي معاندان به عبدالله بن سبأ كه در برخي كتب اهل سنت هم جعلي بودن او اثبات شده است، پايه و اساس علمي ندارد.
فهرست منابع
* قرآن كريم
1. الاتقان، جلال الدين السيوطي، قم، درالفكر، 1416ه‍ .ق.
2. الاختصاص، الشيخ مفيد، چاپ دوم، بيروت، دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع، 1414ه‍ .ق.
3. الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، محمد بن محمد مفيد، مؤسسة آل‌البيت، كنگره شيخ مفيد، قم، 1413ه‍ .ق.
4. اصول كافي، محمد بن يعقوب الكليني، بيروت، دارالاضواء، 1405ه‍ .ق.
5. اصول و پايه‌هاي مذهب شيعه دوازده امامي، ناصر بن عبدالله بن علي القفاري، عربستان سعودي، 1425ه‍ .ق.
6. اعلام الموقعين من رب العالمين، ابن قيم جوزي، عربستان، انتشارات موقع الاسلام.
7. اعيان الشيعه، السيد محسن امين، بيروت، دارالتعارف المطبوعات، 1403ه‍ .ق.
8. بحارالانوار، علامه محمد تقي مجلسي، چاپ دوم، بيروت، مؤسسة الوفا، 1403ه‍ .ق.
9. بصائر الدرجات، محمد بن الحسن بن فروخ (الصفار)، تهران، منشورات اعلمي، 1362ه‍ .ش.
10. تاريخ ابن معين، يحيي بن معين، بيروت، دارالقلم.
11. تحف العقول، ابن شعبه حراني، قم، مؤسسه نشر اسلامي، 1363ه‍ .ش.
12. ترجمه الميزان، علامه محمد حسين طباطبايي، ترجمه: سيد محمد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
13. تسنيم، آيت الله عبدالله جوادي آملي، چاپ هفتم، قم، مركز نشر اسرا، 1387ه‍ .ش.
14. تفسير الثوري، سفيان الثوري، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1403ه‍ .ق.
15. تفسير الرازي، فخرالدين الرازي، چاپ سوم، بي‌نا.
16. تفسير عاملي (فارسي)، ابراهيم عاملي (موثق)، تصحيح: علي‌اكبر غفاري، تهران، كتابخانه صدوق.
17. تفسير القرآن العظيم، ابن كثير، چاپ دوم، دار طيبة للنشر والتوزيع، 1420ه‍ .ق.
18. تفسير القرآن الكريم، (المنار) محمد رشيدرضا، الهيئة المصرية، 1990م.
19. تلخيص التمهيد، محمد هادي معرفت، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، 1428ه‍ .ق.
20. جامع البيان، محمد بن جرير طبري، قم، دار الفكر، 1415ه‍ .ق.
21. الجامع لاحكام القرآن، محمد بن احمد انصاري قرطبي، بيروت، انتشارات دارالاحياء التراث العربي، 1405ه‍ .ق.
22. الجرح والتعديل، امام حافظ رازي، چاپ اول، بيروت، دار الاحياء التراث العربي، 1371ه‍ .ق.
23. الدرالمنثورفي تفسير بالمنثور، عبدالرحمن بن ابي‌بكر سيوطي، بيروت، دارالفكر.
24. رجال الطوسي، شيخ الطائفه ابي‌جعفر محمد بن حسن طوسي، اصفهان، مؤسسه نشر اسلامي، 1415ه‍ .ق.
25. روش تفسير القرآن كريم، محمود رجبي، چاپ دوم، قم، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه، 1385ه‍ .ش.
26. صحيح مسلم، مسلم النيشابوري، بيروت، دار الفكر.
27. صحيفة الحسن: (فارسي)، جمع الشيخ جواد القيومي، چاپ اول، قم، مؤسسة نشر اسلامي جامعه مدرسين، 1375ه‍ .ش.
28. الغدير (فارسي)، الشيخ الاميني، ترجمه: دكتر جمال موسوي، چاپ پنجم، تهران، كتابخانه بزرگ اسلامي، 1368ه‍ .ش.
29. الغدير، الشيخ الاميني، چاپ چهارم، بيروت، دار الكتاب العربي، 1397ه‍ .ق.
30. فتح الباري، ابن حجر عسقلاني شافعي، بيروت، دار المعرفه، 1379ه‍ .ق.
31. في الضعفا والمتروكين، نسايي، بيروت، دار القلم، 1405ه‍ .ق.
32. قاموس قرآن (فارسي)، سيد علي‌اكبر قرشي، تهران، چاپخانه فردوسي، 1354ه‍ .ش.
33. الكشاف عن الحقايق التنزيل، محمود بن عمر زمخشري الخوارزمي، مصر، انتشارت مصطفي البابي الحلبي، 1385ه‍ .ق.
34. كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )، شيخ صدوق، مترجم: منصور پهلوان، تحقيق و تصحيح: علي اكبر غفاري، چاپ دوم، قم، سازمان چاپ و نشر دار الحديث، 1380ه‍ .ش.
35. المجروحين، ابن حبان، بيروت، دارالمعرفه، 1412ه‍ .ق.
36. مجمع البحرين، فخرالدين طريحي، مرتضوي، تهران، 1375ه‍ .ش.
37. معجم الرجال الحديث، آيت‌الله خويي، بيروت، منشورات مدينه العلم آيت الله خويي(دارالزهرا)، 1413ه‍ .ق.
38. المعجم الكبير، سليمان بن احمد طبراني، دار احياء التراث العربي، بي‌تا.
39. معجم اللغة العربيه، احمد مختار عبدالحميد عمر، عالم الكتب، الأولي، 1429ه‍ .ق.
40. مفردات الفاظ القرآن، الراغب الاصفهاني، چاپ دوم، قم، طلليعه نور، 1427ه‍ .ق.
41. نحو انقاذ التاريخ الاسلامي، ابن فرحان مالكي، بي‌نا، بي‌تا، بي‌جا.
42. نقد الرجال، التفرشي، چاپ اول، قم، مؤسسة آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1418ه‍ .ق.
43. نيل الاوطار، الشوكاني، بيروت، دارالجيل، 1973م.
44. الوافي، الفيض الكاشاني، چاپ اول، اصفهان، نشاط، 1406ه‍ .ق.
45. وسائل الشيعة (آل البيت)، الحر العاملي، چاپ دوم، قم، مؤسسة آل البيت، 1414ه‍ .ق.
 

[1]. معجم اللغة العربيه، احمد مختار، ج2، ص1487.
[2]. المفردات، ص561.
[3]. مفردات، ص561.
[4]. تفسير عاملي، ابراهيم عاملي (موثق)، ج2، ص11.
[5]. روش تفسير قران كريم، ص215.
[6]. مجمع البحرين، ج6، ص21.
[7]. ر.ك: اصول و مباني ترجمه قرآن كريم، علي فتحي،صص 35ـ49.
[8]. همان، ج3، ص438.
[9]. اسرا: 9.
[10]. تسنيم، ج1، ص563.
[11]. روش تفسير قران كريم، ص51.
[12]. روش تفسير قران كريم، ص51.
[13]. تفسير الميزان (فارسي)، ج3، ص774.
[14]. تسنيم، ج4، صص20و21.
[15]. روش‌شناسي تفسير قرآن كريم، ص59.
[16]. در المنثور في التفسير بالمأثور، ج2، ص250.
[17]. تفسير الميزان (فارسي)، ج5، صص 447 – 449.
[18]. روش شناسي تفسير قران كريم، ص5.
[19]. همان، ج5، ص312.
[20] ر.ك: تلخيص التمهيد، محمد هادي معرفت، ج1، ص482.
[21]. الاتقان، جلال الدين سيوطي، ج2، ص3.
[22]. به نقل تفسير المنار، ج3، صص174و 175.
[23]. الجامع لاحكام القرآن، ج4، صص18و19.
[24]. جامع البيان، ج3، ص116.
[25]. تلخيص التمهيد، ج1، صص498-499.
[26]. الاختصاص، شيخ مفيد، ص278.
[27]. نساء: 162.
[28]. تلخيص التمهيد، ص7.
[29]. المعجم الكبير، طبراني، ج2، ص225.
[30]. تلخيص التمهيد، ص7.
[31]. كمال الدين وتمام النعمه (فارسي)، ج1، صص152و 153.
[32]. تفسير الميزان (فارسي)، ج3، صص97و 98.
[33]. روش تفسير قران كريم، ص19.
[34]. مثل باطنيان كه زبان قرآن را رمزگونه مي‌پنداشتند يا صوفيه كه معتقد به تأويل آيات بودند.
[35]. اصول و پايه‌هاي مذهب شيعه دوازده امامي، صص162و163.
[36]. ر.ك: كتاب‌هايي مثل تفسير الميزان و ساير تفاسيرشيعي ذيل آيه تطهير.
[37]. اصولي كه عقل هر انساني فقط به آن دليل كه انسان است، مي‌پذيرد؛ فارغ از هر نژاد يا دين يا عصر خاص؛ مثل عدم اجتماع نقيضين و... .
[38]. بصائر الدرجات، محمد بن الحسن بن فروخ (الصفار)، ص215.
[39]. صحيفة الحسن7 (فارسي)، الشيخ جواد القيومي، ص283.
[40]. توبه: 74.
[41]. توبه: 59.
[42]. بحارالانوار،ج10، ص216؛ ج 47، ص240؛ ج63، ص384.
[43]. عبس: 31.
[44]. تفسير ابن كثير، ج4، ص473.
[45]. الارشاد، ج1، ص200.
[46]. الغدير (فارسي)، علامه اميني، ج5، ص155.
[47]. الوافي، فيض كاشاني، ج8، ص785؛ عمدة القاري، ج24، ص79.
[48]. نيل الاوطار، شوكاني، ج8، ص6.
[49]. وسائل الشيعه (آل البيت)، ج28، ص336.
[50]. الغدير، ج3، ص94.
[51]. رجال طوسي، ص75.
[52]. تحف العقول، ص118.
[53]. نقد الرجال، ص199.
[54]. معجم الرجال الحديث، ج10، ص194.
[55]. تاريخ ابن معين، ج1، ص336.
[56]. الضعفا و المتروكين، ص187.
[57]. الجرح و التعديل، ج3، ص579.
[58]. المجروحين، ج1، ص345.
[59]. نحو انقاذ التاريخ الاسلامي، ص53.
[60]. ر.ك: عبدالله بن سبأ، علامه مرتضي عسكري.
[61]. وسائل الشيعه، ج18، صص141و 142.
[62]. اصول كافي، ج1، صص168و 169.
[63]. همان، ج2، ص572.
[64]. اصول كافي، ج1، ص286.
[65]. تفسير الرازي، ج7، ص191؛ تفسير الميزان، ج3، ص75 و... .
[66]. الجامع لاحكام القرآن، ج1، ص29؛ الكشاف، ج3، ص253؛ أعلام الموقعين، ص29؛ الدر المنثور، ج6، ص317؛ فتح الباري، ج13، ص230.
[67]. تفسير الثوري، سفيان ثوري، ص6.
[68]. صحيح مسلم، ج7، صص122و 123.




نظرات کاربران