حدیث رد الشمس حدیث رد الشمس حدیث رد الشمس بعثه مقام معظم رهبری در گپ بعثه مقام معظم رهبری در سروش
حدیث رد الشمس حدیث رد الشمس حدیث رد الشمس حدیث رد الشمس حدیث رد الشمس

حدیث رد الشمس

v علی جان‌محمدی (قره‌باغی) واژه «رد» مصدر باب «ردد» به معنای برگرداندن و برگشت دادن چیزی است.[1] وقتی می‌گوییم: «رددت إلیه جوابه»، به معنای این است که پاسخ او را دادم و جوابش را ارسال کردم.[2] راغب

v علي جان‌محمدي (قره‌باغي)
واژه «رد» مصدر باب «ردد» به معناي برگرداندن و برگشت دادن چيزي است.[1] وقتي مي‌گوييم: «رددت إليه جوابه»، به معناي اين است كه پاسخ او را دادم و جوابش را ارسال كردم.[2]
راغب اصفهاني، يكي از لغت‌شناسان قرآني، با استناد به آيات قرآن درباره اين واژه، توضيحات بيشتري مي‌دهد و مي‌گويد: «رد، به معناي برگرداندن چيزي به اصل خود يا به حالتي از حالاتش است». وي براي هركدام آنها از آيات قرآن، مثالي را ذكر مي‌كند.[3]
اسم مصدر اين واژه، «ردة» است كه به معناي پشت پا زدن به چيزي و بيرون رفتن از آن است؛ براي مثال وقتي گفته مي‌شود فلاني مرتد شد؛ يعني به دين اسلام پشت كرد و به سوي كفر برگشت.[4]
راغب مي‌گويد: «ارْتِدَاد و رِدَّة: بازگشتن به راهي است كه از آن آمده است. اما «رِدَّه» ويژه برگشتن به كفر و «ارتداد» هم در اين معنا و هم در غير اين معنا به كار مي‏رود».[5]
با دقت در كتب لغت، روشن مي‌شود كه در معناي «رد»، نوعي منع و بازداشتن نيز خوابيده است[6]؛ به اين معنا كه اگر چيزي را به سوي عقب برگرداندي، مانع پيشرفت و سير او خواهي شد.
واژه «حبس» به معناي جلوگيري، ممانعت از رفتن يا بازداشت از جريان طبيعي يك شيء است. در لغت نيز اين واژه به معناي حوضي كه آب را در خود نگهداشته، استعمال شده است[7]؛ زيرا حوض، آب را در خود حبس مي‌كند و نگه مي‌دارد.
جوهري مي‌نويسد: «الحبس: ضد التخلية»؛ «حبس، ضد تخليه (آزاد
گذاشتن) است».[8] زندان را «محبس» مي‌گويند؛ زيرا آنجا از افراد
مجرم نگهداري مي‌شود و جلوي آزادي آنها گرفته مي‌شود. بنابراين اگر از سير طبيعي يك شيء جلوگيري به عمل آيد، به معناي آن است كه آن را متوقف كرده‌ايم. پس وقتي گفته مي‌شود: «حَبَسْتُهُ»؛ يعني او را متوقف كردم.[9]
حال با توجه به معناي لغوي واژه‌هاي «رد» و «حبس»، معناي آنها در روايات «رد شمس» كاملاً روشن مي‌شود. رواياتي‌ كه تعبير «رد شمس» را دارند، معنايش اين است كه خورشيد بعد از اينكه غروب كرد، در زمان حيات پيامبر(صلي الله عليه و آله) با دعاي آن حضرت يا با دعاي اميرمؤمنان(عليه السلام) به عقب برگردانده شد؛ تا به جاي نماز عصر برگشت.
همچنين رواياتي كه تعبير «حبس شمس» را دارند، معنايش روشن است كه خورشيد در حال غروب بود. اما با دعاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و اميرمؤمنان(عليه السلام) از غروب كردن منع شد و سر جايش ايستاد تا حضرت علي(عليه السلام) نماز عصرش را به جاي آورد.
بيشتر رواياتي كه ذكر خواهد شد، به «رد شمس» در زمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و نيز بعد از آن حضرت، براي اميرمؤمنان(عليه السلام) تأكيد دارند.
ضرورت و اهميت موضوع
فضايل اميرمؤمنان(عليه السلام) در آيات قرآن كريم و روايات صحيح
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در منابع شيعه و اهل سنت فراوان است. قضيه «رد شمس» نيز نمونه ديگري از فضايل بي‌نظير آن حضرت است.
با توجه به آنكه دشمنان حضرت علي(عليه السلام) در طول تاريخ كوشيده‌اند تا فضايل ايشان را در قرآن كريم و روايات زير سؤال ببرند، شبهات و اشكالات سندي و دلالي بسياري بر حديث «رد شمس» ايراد كرده‌اند.
از آنجايي كه حديث «رد شمس»، به اعتراف علماي شيعه و اهل سنت، فضيلتي بي‌مانند براي آن حضرت و معجزه‌اي آشكار براي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) محسوب مي‌شود، لازم است كه اين روايات را بررسي كنيم و شبهات را از نظر علمي پاسخ دهيم.
تبيين موضوع در انديشه اسلامي
طبق روايات موجود در منابع شيعه و اهل سنت، اميرمؤمنان حضرت علي بن ابي‌طالب(عليه السلام) مناقب و فضايل بي‌شماري دارد كه با سندهاي صحيح و معتبر نقل شده است. يكي از فضايل بي‌نظير و منحصر به فرد آن حضرت ميان امت اسلامي[10] «بازگشت خورشيد» براي اوست كه به نظر مشهور، دو مرتبه روي داده است:
مرتبه اول،‌ در زمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) هنگامي‌ كه وحي نازل مي‌شد و سر مبارك رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بر زانوي اميرمؤمنان(عليه السلام) بود، صورت گرفته است. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) پس از اتمام وحي، دعا فرمود و خورشيد كه غروب كرده بود، براي اميرمؤمنان(عليه السلام) بازگشت و آن حضرت نيز نماز عصرش را به صورت ادا به جا آورد.
مرتبه دوم، بعد از جنگ نهروان در سرزمين «بابل» به وقوع پيوست.
روايات هر دو مورد، در منابع فريقين نقل شده كه برخي از
مخالفان ولايت اميرمؤمنان و اهل‌بيت:، در اسناد و دلالت اين روايات
خدشه كرده‌اند.
البته ابن شهرآشوب به نقل از ابوبكر شيرازي گزارش مي‌كند كه حسن بصري گفته است: «رد شمس، فراتر از چهارده مرتبه بوده است». اما خود ابن شهرآشوب مي‌گويد: «معروف، همان دو مرتبه است».[11]
گفتني است نه تنها علماي شيعه و اهل سنت بر وقوع رد شمس اتفاق نظر دارند، بلكه برخي روايات، آن را متواتر دانسته‌اند. روايات رد شمس در هر دو مرتبه، با سندهاي صحيح از طريق صحابه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نقل شده است. بنابر تحقيق «علامه سيد جعفر مرتضي عاملي»، راوي اين روايات، سيزده تن از صحابه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) هستند كه در رأس آنها، اميرمؤمنان و امام حسين(عليهما السلام) مي‌باشند.[12]
افزون بر محدثان شيعه، عالمان و محدثان اهل سنت نيز كتاب‌هايي را در اين‌باره تأليف كرده‌اند. به نقل علامه اميني= در كتاب «الغدير»، نُه تن از علماي اهل سنت كتاب مستقلي درباره حديث «رد شمس» نوشته‌اند و با ذكر طرق، سندهاي اين روايات را تصحيح كرده‌اند. همچنين ايشان اسامي 43 تن از علما، بزرگان و حافظان اهل سنت را بيان كرده است كه درباره صحت روايات سخن گفته و اشكالات سندي و دلالي آن را رد كرده‌اند.[13]
بنابراين در قطعيت صدور اين روايات و صحت سند آنها شك و ترديد نيست و اشكالات ابن جوزي، ابن تيميه، ابن كثير و ديگران، بي‌اساس است؛ به طوري كه حتي علماي اهل سنت نيز آنها را پاسخ داده‌اند.
حديث «رد الشمس» در منابع فريقين
حديث «رد الشمس» از روايات مشهور و مستفيض ميان علماي شيعه و اهل سنت است كه با طرق متعدد در منابع فريقين نقل شده است. ابتدا اين روايت را از منابع شيعه نقل مي‌كنيم.
حديث رد شمس در روايات شيعه
علماي شيعه همانند شيخ مفيد[14] و علامه حلي[15] تصريح كرده‌اند كه بازگشت خورشيد براي امير مؤمنان(عليه السلام) دو مرتبه صورت گرفته است. روايات رجوع خورشيد در زمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را اسماء بنت عميس، ام سلمه، جابر بن عبدالله انصاري، ابوسعيد خدري و گروهي از صحابه نقل كرده‌اند.
روايت اول
مشهورترين روايت در اين موضوع، روايت اسماء بنت عميس است. شيخ صدوق= نقل مي‌كند كه اسماء بنت عميس گفت:
روزي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) سر خود را به دامان علي(عليه السلام) گذاشت و خوابيد درحالي‌كه علي(عليه السلام) نماز عصرش را نخوانده بود و خورشيد غروب كرد. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) چون از خواب برخاست و از ماجرا آگاه شد، دست به دعا برداشت و فرمود: «اللَّهُمَّ إِنَّ عَلِيّاً كَانَ فِي طَاعَتِكَ وَطَاعَةِ رَسُولِكَ فَارْدُدْ عَلَيْهِ الشَّمْسَ»؛ «خدايا! همانا علي[(عليه السلام)] در پي فرمانبرداري از تو و فرمانبرداري از رسول تو بوده است و نمازش فوت شده است. پس خورشيد را بر او بازگردان تا نماز خود را در وقتش به جاي آورد».
آن‌گاه اسماء مي‌گويد:
فرَأَيْتُهَا وَاللهِ غَرَبَتْ ثُمَّ طَلَعَتْ بَعْدَ مَا غَرَبَتْ وَلَمْ يَبْقَ جَبَلٌ وَلَا أَرْضٌ إِلَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ حَتَّى قَامَ عَلِيٌّ(عليه السلام) فَتَوَضَّأَ وَصَلَّى ثُمَّ غَرَبَت‏.[16]
به خدا قسم! خورشيد را ديدم كه غروب كرده بود و بار ديگر طلوع كرد و هيچ كوهي و زميني باقي نماند؛ مگر آنكه آفتاب بر آن تابيد تا علي(عليه السلام) وضو گرفت و نماز خواند. پس از آن، خورشيد غروب كرد.
اين روايت بيان مي‌كند كه اسماء بنت عميس شاهد دعاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و برگشت خورشيد و نماز خواندن اميرمؤمنان(عليه السلام) بوده است. اما محل وقوع ماجرا مشخص نشده است.
روايت دوم
شيخ مفيد، از اسماء، ام سلمه، ابوسعيد خدري، جابر و جمعي از صحابه نقل كرده است:
علي(عليه السلام) در منزل رسول خدا(صلي الله عليه و آله) جلوي روي آن حضرت نشسته بود كه فرشته وحي نازل شد و پيامبر هنگام نزول وحي، سرش را بر زانوي علي(عليه السلام) گذاشت. آفتاب در حال غروب بود. اميرمؤمنان(عليه السلام) به ناچار در همان حالت نشسته نماز عصر را خواند و ركوع و سجودش را با ايما و اشاره تمام كرد. بعد از اتمام وحي، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) از علي(عليه السلام) سؤال كرد: «آيا نماز عصرت فوت شد؟». عرض كرد: «اي رسول خدا! به علت وضعيت خاص شما كه در حال دريافت وحي بوديد، نتوانستم نمازم را ايستاده بخوانم». پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرمود: «ادع الله ليرد عليك الشمس حتى تصليها قائما في وقتها كما فاتتك، فإن الله يجيبك لطاعتك لله ورسوله»؛ «دعا كن و از خدا بخواه خورشيد را برايت برگرداند تا نمازت را ايستاده و در وقت مخصوصش بخواني. چون تو در حال فرمانبرداري از خدا و پيامبرش بوده­اي، خداوند دعايت را مستجاب خواهد كرد».
اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز از خدا خواست تا خورشيد را براي وي برگرداند. خورشيد براي علي(عليه السلام) برگردانده شد تا اينكه نماز عصر را در وقت مخصوصش خواند. آن‌گاه بار ديگر خورشيد غروب كرد. اسماء مي‌گويد: «به خدا سوگند! هنگام غروب خورشيد، از آن صدايي شبيه صداي كشيده شدن ارّه بر چوب شنيدم».[17]
روايت سوم
در روايت ديگر، اسماء مي‌گويد: «بازگشت خورشيد در زمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در منطقه «صهباء»، محل نزديك خيبر، به وقوع پيوسته است»؛ چنان‌كه از «ام جعفر و ام محمد» دختران محمد بن جعفر نقل شده، اسماء بنت عميس (جده آنها)، محل وقوع اين قضيه را در صهباء به آنها نشان داده است. اسماء به آنها گفت:
ما با رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نماز ظهر را خوانديم. پيامبر(صلي الله عليه و آله)، علي(عليه السلام) را دنبال كاري فرستاد. عصر شد و پيامبر نماز عصر را خواند. حضرت علي(عليه السلام) آمد و پيامبر(صلي الله عليه و آله) او را كنارش نشاند. سپس وحي نازل شد. حضرت سرش را بر دامن علي(عليه السلام) گذاشت تا آنكه خورشيد غروب كرد. آن‌گاه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بيدار شد و از علي(عليه السلام) پرسيد: آيا نماز عصر را خوانده­اي؟ ايشان عرض كرد: «نخوانده‌ام؛ زيرا سرت بر دامن من قرار داشت و دلم طاقت نياورد كه شما را اذيت كنم». رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دست به دعا بلند كرد و فرمود: «اللهم إنّ هذا عبدك علي، احتبس نفسه علي نبيك، فردّ عليه شرقها فطلعت الشمس فلم يبق جبل ولا أرض إلا طلعت عليه الشمس ثم قام علي(عليه السلام) وصلى ثم انكسفت»؛ «خدايا! اين بنده تو علي است كه جانش را در خدمت پيامبرت قرار داده است. خورشيد را برايش بازگردان. ناگهان خورشيد بر كوه و زمين تابيد و علي برخاست و نماز عصرش را خواند. سپس خورشيد غروب كرد».[18]
روايت چهارم
در روايت موثقه ديگري كه آن را عمار بن موسي از امام صادق(عليه السلام) نقل كرده، آمده است كه محل وقوع بازگشت خورشيد، مسجدي به نام «مسجد الفضيخ» بوده است؛ عمار بن موسي مي‌گويد:
همراه امام صادق(عليه السلام) به مسجد فضيخ رفتم و حضرت برايم فرورفتگي‌اي را نشان داد و فرمود در همين‌جا اسماء بنت عميس
براي دو فرزندش كه از جعفر طيار بودند، نقل كرد: من به
همراه اميرمؤمنان(عليه السلام) در اين مسجد بودم. حضرت فرمود:
اين فرورفتگي در زمين را مي‌بيني؟. گفتم: آري. فرمود: من و
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در اين مكان نشسته بوديم كه حضرت، سرش را
بر دامنم نهاد و به خواب رفت. وقت نماز عصر فرا رسيد. نتوانستم سر حضرت را از دامنِ خويش بلند كنم؛ زيرا مي‌ترسيدم سبب
آزار حضرت شود؛ تا اينكه پس از پايان يافتن وقت نماز، پيامبر(صلي الله عليه و آله) بيدار شد و رو به من كرد و فرمود: اي علي! نمازت را خوانده­اي؟ گفتم: نه. فرمود: چرا؟! گفتم: نخواستم شما را اذيت كنم. پيامبر(صلي الله عليه و آله) از جا برخاست و رو به قبله كرد. آن‌گاه هر دو دست را به دعا بلند كرد و چنين گفت: «اللَّهُمَّ رُدَّ الشَّمْسَ إِلَى وَقْتِهَا حَتَّى يُصَلِّيَ عَلِيٌّ فَرَجَعَتِ الشَّمْسُ إِلَى وَقْتِ الصَّلَاةِ حَتَّى صَلَّيْتُ الْعَصْـرَ ثُمَّ انْقَضَّتْ انْقِضَاضَ الْكَوْكَب»؛ «خدايا! خورشيد را به جايگاه نماز عصر برگردان تا علي نمازش را بخواند. خورشيد به قدري بالا آمد كه وقت نماز عصر شد. من نيز نمازم را خواندم...».[19]
علماي شيعه گفته‌اند: «مسجد فضيخ همان محل وقوع قضيه رد شمس است كه الآن به «مسجد الشمس» مشهور است».[20] مرحوم سيد محسن حكيم درباره مسجد فضيخ مي‌نويسد:
گويا اين همان مسجد فتح است كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در روز احزاب دعا فرمود و پيروزي مسلمانان به دست اميرمؤمنان(عليه السلام) رقم خورد و اين مسجد را «مسجد فضيخ» هم مي‌گويند كه قضيه رد شمس در آن صورت گرفته است.[21]
علماي اهل سنت نيز اين مسجد را محل وقوع اين حادثه مي‌دانند.[22] از جابر نقل شده است كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در زمان جنگ خيبر، شش شبانه‌روز در اين مسجد اقامت داشت.[23]
تحليل روايات
اين روايات نشان مي‌دهد كه رد شمس براي حضرت علي(عليه السلام)، در منزل رسول خدا(صلي الله عليه و آله)، منطقه صهباء خيبر و مسجد فضيخ صورت گرفته و همه آنها هنگام نزول وحي به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بوده است.
اما همان‌گونه كه در ابتدا اشاره شد،‌ مشهور اين است كه رد شمس دو مرتبه واقع شده است: يك مرتبه زمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و يك مرتبه هم بعد از آن حضرت، به همين سبب در اينجا به رواياتي از شيعه كه بر وقوع آن بعد از پيامبر(صلي الله عليه و آله) دلالت دارند، اشاره مي‌كنيم:
روايت اول
«جويريه» از جمله افرادي است كه با اميرمؤمنان(عليه السلام) در جنگ نهروان شركت داشت. شيخ صدوق= داستان رد شمس را از زبان وي چنين نقل كرده است:
جويريه مي‌گويد كه ما به همراه اميرمؤمنان علي بن ابي‌طالب(عليه السلام) از جنگ خوارج باز مي‏گشتيم؛ تا اينكه به سرزمين بابل رسيديم. وقت نماز عصر فرا رسيد. اميرمؤمنان(عليه السلام) با لشكريانش در آنجا فرود آمدند. حضرت فرمود: «اي مردم! اين سرزمين مورد لعن و غضب خداوند است و در طي روزگار سه بار ـ و بنابر خبر ديگر دو بار ـ به عذاب الهي دچار شده يا مردمش عذاب شده‌‏اند و هم‌اكنون نيز در انتظار عذاب است... . بنابراين هيچ پيامبر و وصي پيامبري را جايز نيست كه در چنين زميني نماز گزارد. ولي هركس از شما بخواهد مي‏تواند اينجا نماز بخواند». پس مردم به دو سوي جاده يا راه مايل شدند و نماز خواندند و آن حضرت بر استر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) سوار شد و روانه گشت.
جويريه (راوي خبر) مي‌گويد: با خودم گفتم: به خدا قسم! من از اميرمؤمنان(عليه السلام) پيروي مي‌كنم و در نماز امروز، به ايشان اقتدا مي‌كنم. به دنبالش راه افتادم. هنگامي كه از پل (سوراء) عبور كرديم، آفتاب غروب كرد و من دچار شك شدم. حضرت به سوي من متوجه شد و فرمود: «اي جويريه! آيا شك و ترديد كردي؟». گفتم: «بلي اي اميرمؤمنان». حضرت در ناحيه‌اي فرود آمد و وضو گرفت. سپس ايستاد و سخناني فرمود كه من آن را نفهميدم. «ثُمَّ نَادَي الصَّلَاةَ فَنَظَرْتُ وَاللهِ إلَى الشَّمْسِ قَدْ خَرَجَتْ مِنْ بَيْنِ جَبَلَيْنِ لَهَا صَرِيرٌ فَصَلَّى الْعَصْـرَ وَصَلَّيْتُ مَعَهُ فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنْ صَلَاتِنَا عَادَ اللَّيْلُ كَمَا كَانَ فَالْتَفَتَ إِلَيَّ وَقَالَ يَا جُوَيْرِيَةَ بْنَ مُسْهِرٍ إِنَّ الله عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: (فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ) وَإِنِّي سَأَلْتُ الله عَزَّ وَ جَلَّ بِاسْمِهِ الْعَظِيمِ فَرَدَّ عَلَيَّ الشَّمْس‏»؛ «سپس به نماز فراخواند. نگاه كردم به خدا سوگند! آفتاب از ميان دو كوه بيرون شد. پس نماز عصر را خوانديم. وقتي از نماز فارغ شديم، دوباره شب شد. حضرت فرمود: «اي جويريه! خداي متعال مي‌فرمايد: به اسم پرورگار بزرگت تسبيح كن. همانا من از خداوند به اسم بزرگش درخواست كردم پس آفتاب را براي من برگرداند».[24]
روايت دوم
روايت ديگري به همين مضمون از امام باقر(عليه السلام) از اجداد بزرگوارش نقل شده است كه جويريه به همراه صد سواره با علي(عليه السلام) نماز خوانده است: «فقال جويرية بن مسهر العبدي فتبعته في مأة فارس وقلت والله لا أصلي أو يصلي هو ولنا قلدته صلاتي اليوم...».
طبق اين روايت، ‌حضرت به جويريه دستور داد اذان بگويد و خود حضرت نيز دعا كرد تا آفتاب به جايي بازگشت كه وقت نماز عصر بود. ادامه روايت چنين است:
فرجعت الشمس بصرير عظيم حتى وقفت في مركزها من العصـر فقام(عليه السلام) وكبّر وصلّى فصلّينا ورائه فلما فرغ من صلاته وقعت كأنها سراج في طست وغابت واشتبكت النجوم فالتفت إليَّ وقال أذّن أذان العشاء يا ضعيف اليقين.[25]
حضرت از جاي خويش برخاست و تكبيرة الاِحرام گفت و مشغول خواندن نماز عصر شد. ما نيز پشت سرش ايستاديم و با ايشان نماز خوانديم. با پايان يافتن نماز، ناگهان خورشيد غروب كرد؛ همچون چراغي كه در طشت آب بيفتد و خاموش شود. با غروب خورشيد، ستارگان نيز آشكار شدند. حضرت رو به من كرد و فرمود: «اي كسي كه يقينت ضعيف شده است، براي نماز شام اذان بگو».
«قندوزي حنفي» نيز همين روايت را از امام باقر(عليه السلام) نقل مي‌كند كه جويريه همراه صد سواره با اميرمؤمنان نماز خواندند.[26]
روايت سوم
نصر بن مزاحم در كتاب «وقعة الصفين» روايت را از «عبد خير همداني» كه يكي از اصحاب خاص اميرمؤمنان(عليه السلام) بوده، نقل مي‌كند و در قسمتي از آن آمده است:
فدعا الله فرجعت الشمس كمقدارها من صلاة العصـر. قال: فصلّينا العصر، ثم غابت الشمس، ثم خرج حتى أتى دير كعب.[27]
حضرت دعا كرد و خورشيد به اندازه نماز عصر برگشت. نماز عصر را خوانديم. آن‌گاه بار ديگر خورشيد غروب كرد... .
در سند اين روايت، تنها «عبد خير همداني» است و اين شخص از نظر علماي رجال اهل سنت[28] موثق است و در كتاب‌هاي شيعه نيز ايشان از اصحاب اميرمؤمنان(عليه السلام) محسوب شده و هيچ‌گونه جرحي درباره وي وارد نشده است.
علماي شيعه، مرتبه دوم رد شمس را از مسلمات مي‌دانند. «شاذان قمي‌« مي‌گويد: «[خبر الشمس لأميرالمؤمنين(عليه السلام)] وهو مشهور عند جميع الرواة»؛[29] «روايت رد شمس براي اميرمؤمنان(عليه السلام) نزد تمام راويان مشهور است».
نتيجه
از نظر روايات شيعه، رد شمس براي اميرمؤمنان(عليه السلام) در زمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و نيز بعد از رحلت ايشان در سرزمين بابل، از مسلمات است.
روايات اهل سنت
در روايات اهل سنت، رد شمس در زمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) از طرق متعدد نقل شده است و اسناد صحيح دارد. اما رد شمس در سرزمين بابل، در برخي از منابع آنها آمده است. در ضمن، روايات آنها در داستان رد شمس در زمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دو دسته است: دسته‌اي از روايات، به اصل وقوع رد شمس اشاره دارد و دسته دوم، جزئيات را نيز بيان كرده‌اند. در اين قسمت، هر دو دسته را بيان مي‌كنيم:
دسته اول
دسته اول، تنها بر وقوع رد شمس دلالت دارد و از بيان محل وقوع حادثه، ساكت است؛ چنان‌كه طبراني مي‌نويسد: «إنّ رسول الله أمر الشمس فتأخرت ساعة من نهار»؛ «پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله) به خورشيد فرمان داد تا مدتي با تأخير غروب كند».[30] سند اين روايت از نظر علماي اهل سنت، «حسن» است.
ابن حجر در «فتح الباري»[31]، هيثمي در «مجمع الزوائد»[32]، سيوطي در «خصائص الكبري»[33]، ملا علي قاري در «مرقاة المفاتيح»[34]، مناوي در «فيض القدير»[35] و زين‌الدين عراقي در «طرح التثريب»[36] به حسن و معتبر بودن سند اين روايت تصريح كرده‌اند. همان‌گونه كه مشاهده مي‌شود در اين روايت، تنها به وقوع اين حادثه تصريح شده است. اما جزئيات آن ذكر نشده است.
دسته دوم
دسته ديگري از روايات، به جزئيات داستان، از قبيل زمان وقوع و علت آن نيز تصريح كرده‌اند. مشهورترين روايت در اين موضوع، روايت اسماء بنت عميس است. حلبي در كتاب «السيرة الحلبيه» مي‌نويسد: «وقد ذكر في الإمتاع أنه جاء عن أسماء من خمسة طرق وذكرها»[37]؛ «در كتاب «الامتاع» اين روايت با پنج طريق از اسماء نقل شده است». در اينجا به طرق صحيح آن اشاره مي‌كنيم:
«ابوجعفر طحاوي»، روايت اسماء را از دو طريق نقل كرده است؛ در روايت نخست، اسماء مي‌گويد:
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) سرش را بر دامن علي(عليه السلام) گذاشت و در همان حال، وحي دريافت مي‌كرد. علي(عليه السلام) در حالي‌ بود كه نماز عصر را نخوانده بود و خورشيد نيز غروب كرد. پيامبر(صلي الله عليه و آله) وقتي به حال خويش بازگشت، پرسيد: «آيا نماز خوانده‌اي؟». علي(عليه السلام) در پاسخ گفت: «نه». رسول خدا(صلي الله عليه و آله) اين‌گونه دعا كرد: «اللَّهُمَّ إنَّهُ كان في طَاعَتِك وَطَاعَةِ رَسُولِك فَارْدُدْ عليه الشَّمْسَ»؛ «خدايا! علي در راه فرمانبرداري از تو وپيامبرت بوده است. خورشيد را براي وي برگردان». آن‌گاه اسماء مي‌گويد: «فَرَأَيْتهَا غَرَبَتْ ثُمَّ رَأَيْتهَا طَلَعَتْ بَعْدَمَا غَرَبَتْ»؛ «خودم ديدم كه آفتاب غروب كرده بود و ديدم كه پس از غروب، بار ديگر طلوع كرد».[38]
در روايت دوم به نقل طحاوي، رد الشمس با دعاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) صورت گرفته است. ولي اين روايت به مسئله نزول وحي اشاره نكرده است. اما تصريح دارد كه اين رد شمس در منطقه «صهباء» در جنگ خبير بوده است:‌ «وَذَلِكَ في الصَّهْبَاءِ في غَزْوَةِ خَيْبَرَ».[39] طبراني روايت اسماء را نيز در كتاب «معجم الكبير» با دو سند نقل كرده است.[40]
از مجموع اين روايات به دست مي‌آيد كه رد شمس براي اميرمؤمنان(عليه السلام) يك قضيه قطعي است و بعد از اينكه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) سر مباركش را هنگام نزول وحي روي دامن علي(عليه السلام) نهاده بود‌ و نماز حضرت فوت شده بود،‌ به وقوع پيوسته است.
گفتني است علماي اهل سنت، رواياتي را كه طحاوي و طبراني نقل كرده‌اند، صحيح دانسته‌اند كه در اينجا سخنان آنها را در تصحيح روايت بيان مي‌كنيم:
به نقل سمهودي، اين روايت را «ابن منده» و «ابن شاهين» از طريق اسماء بنت عميس و ابن مردويه از طريق ابوهريره نقل كرده‌اند و سند هر دو روايت، حسن است.[41] «حضرمي شافعي» نيز تصريح مي‌كند كه طحاوي اين روايت را با دو سند صحيح نقل كرده است.[42]سيوطي نيز مي‌گويد: «ابن منده و ابن شاهين و طبراني، روايت را با سندهايي از اسماء ذكر كرده‌اند كه سند برخي از آنها شرط صحيح را دارند».[43]
قاضي عياض نيز در كتاب «الشفا» مي‌گويد: «وهذان الحديثان ثابتان ورواتهما ثقات»؛ «اين دو روايت، ثابت است و راويان آنها ثقه‌اند».[44] ابن حجر هيثمي مي‌گويد: «روايت رد الشمس را طحاوي و قاضي در شفا تصحيح كرده و شيخ الاسلام ابوزرعه آن را حسن دانسته است».[45]
احمد بن محمد طحاوي بعد از نقل روايت مي‌نويسد: «طبراني روايت را با سند حسن آورده و طحاوي و قاضي عياض آن را صحيح دانسته‌اند و افرادي مانند ابن جوزي كه روايت را جعلي مي‌دانند، اشتباه كرده‌اند».[46] زين‌الدين عراقي مي‌نويسد: «طبراني در معجم كبير با سند حسن از اسماء، قضيه رد شمس را نقل كرده است».[47] در نتيجه، روايت اسماء از نظر سند مشكلي ندارد.
در منابع اهل سنت، روايت رد الشمس از طريق اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز نقل شده است؛ چنان‌كه سيوطي در دو كتابش از حضرت نقل مي‌كند كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بعد از دريافت وحي، اين‌گونه دعا كرد:
اللَّهُمَّ إِنَّ عَبْدَكَ تَصَدَّقَ بِنَفْسِهِ عَلى نَبِيكَ فَارْدُدْ عَلَيْهِ شُرُوقَهَا.
خدايا! همانا بنده تو از جانش در راه پيامبرت مايه گذاشته است. پس طلوع آفتاب را به او برگردان.
آن‌گاه حضرت فرمود:
فَرَأَيْتُهَا فِي الْحَالِ فِي وَقْتِ الْعَصْرِ بَيْضَاءَ نَقِيَّةً حَتَّى قُمْتُ، ثُمَّ تَوَضَّأْتُ، ثُمَّ صَلَّيْتُ، ثُمَّ غَابَتْ.[48]
در اين هنگام، آفتاب را در وقت نماز عصر روشن ديدم و برخاستم و وضو گرفتم و نماز خواندم. آن‌گاه آفتاب غروب كرد.
عمر بن خطاب بعد از مجروح شدنش، شش تن را در قالب شورا دستور داد تا از ميان خود خليفه‌اي را برگزينند. يكي از افراد شورا، اميرمؤمنان علي(عليه السلام) بود. آن حضرت با پنج تن ديگر احتجاجي دارد كه در آن، سوابق خود را در اسلام بيان كرده و ويژگي‌هايش را برشمرده است؛ از جمله حضرت به قضيه رد شمس نيز احتجاج كرده و فرموده است:
أمنكم أحد ردّت عليه الشمس بعد غروبها حتى صلى العصر غيري ؟ قالوا: لا.[49]
آيا ميان شما جز من كسي است كه آفتاب بعد از اينكه غروب كرد، براي اداي نماز عصر برگشته باشد؟ آنها گفتند: «نه».
علامه حلي= مي‌گويد: «حديث مناشده از روايات مشهوري است كه از خاصه و عامه نقل شده و به حد تواتر رسيده است و اين روايت را خوارزمي و غير او از عامر بن واثله نقل كرده‌اند».[50]
علامه اميني‌= مي‌گويد: «احتجاج اميرمؤمنان(عليه السلام) در روز شورا به اين روايت، نشان مي‌دهد كه اين واقعه ميان صحابه قدما شهرت داشته است».[51]
در طريق ديگر اين روايت، امام حسين(عليه السلام) قرار دارد. دولابي، روايت حضرت سيدالشهداء(عليه السلام) را اين‌گونه نقل كرده است:
فاطمه دختر امام حسين(عليه السلام) از پدرش نقل كرده است كه سر
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) هنگام وحي در آغوش علي(عليه السلام) بود. بعد از اتمام وحي، فرمود: «اي علي! آيا نماز عصر را خوانده‌اي؟». عرض كرد: «نه». حضرت دعا فرمود: «اللّهم إنك تعلم أنّه كان في حاجتك وحاجة رسولك فردّ عليه الشمس فردّها عليه فصلى وغاب الشمس»؛ «خدايا! تو مي‌داني كه علي در مقام اطاعت تو و رسولت بود. پس آفتاب را براي او برگردان». پس از دعاي حضرت، آفتاب برگشت و علي(عليه السلام) نمازش را خواند و بعد از آن، آفتاب دوباره غايب شد.[52]
سيوطي بعد از نقل روايت مي‌گويد: «قال الخطيب إبراهيم بن حيان كوفي في عداد المجهولين»؛[53] «ابراهيم بن حيان كوفي مجهول است». درحالي‌كه ابن حجر تصريح مي‌كند كه وي در رجال شيعه معرفي شده است.[54] ابن ‌حبان نيز او را در كتاب «الثقات» ذكر كرده است.[55] بنابراين، ايشان نه مجهول است و نه ضعيف.
«ملا علي قاري» نيز اين روايت را ساختگي مي‌داند.[56] اما «طرابلسي» سخن ديگري از ملا علي قاري نقل كرده است كه سخن وي را در ساختگي بودن روايت، باطل مي‌كند؛ ملا علي قاري گفته است: «برگشت خورشيد به امر علي(عليه السلام) مورد نفي و انكار است. ولي با دعاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) يك امرِ ثابت شده است».[57] در نتيجه، روايت از نظر ملا علي هروي، صحيح و مورد قبول است.
خوارزمي نيز يكي از علماي اهل سنت، از طريق مجاهد چنين نقل كرده است:
از ابن عباس سؤال شد: «نظر شما درباره علي بن ابي‌طالب(عليه السلام) چيست؟». ابن عباس گفت: «به خدا سوگند! از يكي از «ثقلين»
سخن به ميان آوردي؛ كسي كه در شهادت به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر پيشگام و به سوي دو قبله نماز خواند و دو مرتبه بيعت كرد و پدر دو نوه رسول خدا حسن و حسين(عليهما السلام) بود». آن‌گاه گفت: «وردت عليه الشمس مرتين بعد ما غابت عن الثقلين»؛ «بر او آفتاب دو مرتبه برگردانده شد؛ بعد از اينكه از ديد جن و انس غايب شده بود».[58]
«عمار بن ياسر» صحابي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نيز مي‌گويد:
پيامبر(صلي الله عليه و آله) بعد از اتمام وحي، به علي(عليه السلام) فرمود: «آيا نماز عصر را خوانده‌اي؟». عرض كرد: «نه». «فَدَعا اللهَ عَزَّ وَجَلَّ فَرَدَّ عَلَيْهِ الشَّمْسَ حَتَّى صَلَّى الْعَصْـرَ»؛[59] «حضرت از خدا خواست. پس خداوند آفتاب را برگردانيد تا علي(عليه السلام) نماز عصر را به جا آورد».
ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق، روايت اسماء را از طريق فاطمه بنت علي(عليه السلام) نقل مي‌كند كه وي مي‌گويد:
وحي بر پيامبر نازل شد و علي(عليه السلام)، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را با جامه‌اش پوشانيد. خورشيد غروب كرد يا در حال غروب بود كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به حال عادي برگشت.
«فقال أصلّيت يا علي قال لا فقال النبيl اللّهم ردّ على علي الشمس فرجعت الشمس حتى بلغت نصف المسجد»؛[60]‏ «آن‌گاه از علي(عليه السلام) پرسيد: آيا نماز گزارده‏اي؟ علي(عليه السلام) گفت: خير! رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) دعا كرد: «پروردگارا! خورشيد را براي علي بازگردان. خورشيد بازگشت تا حدي كه تابش آن، نيمي از مسجد را فرا گرفت!»
سيوطي و برخي ديگر از ابوهريره آورده‌اند:
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) خواب بود و سرش را بر دامن علي(عليه السلام) گذاشته بود. علي نماز عصرش را نخوانده بود كه خورشيد غروب كرد. «فلما قام النبي(صلي الله عليه و آله) دعا له فردّت عليه الشمس حتى صلّى ثم غابت ثانية»؛ «وقتي رسول الله بيدار شد، دعا كرد تا خورشيد بازگردد. با دعاي آن حضرت، خورشيد بازگشت و علي(عليه السلام) نمازش را خواند. سپس غروب كرد».[61]
بنابراين، روايت رد شمس از هشت طريق نقل شده است و طريق اسماء بنت عميس با دو سند و روايت جابر و امام(عليه السلام) با سندهاي صحيح و معتبر در منابع اهل سنت آمده است. در نتيجه، اين روايت در حد متواتر است و هيچ‌گونه اشكال سندي و دلالي بر آن وارد نخواهد بود.
شبهات حديث رد الشمس
ابن تيميه و ديگر همفكرانش بر حديث رد الشمس از جهت سند و دلالت، شبهه و اشكال وارد كرده‌اند كه در اين قسمت، به بررسي و نقد آنها مي‌پردازيم. گفتني است در اين پژوهش، تمام اشكالات سندي و دلالي مطرح شده ابن تيميه يا همفكرانش را بيان مي‌كنيم و پاسخ مي‌دهيم.
الف) اشكالات سندي روايت رد شمس
در سندهاي اين روايت، ابن تيميه و برخي ديگر، چند تن از راويان را تضعيف كرده‌اند:
تضعيف احمد بن داوود
ابن جوزي كه قبل از ابن تيميه مي‌زيسته است، در كتاب «الموضوعات» چند سند براي اين حديث نقل كرده كه يكي از سندهايش اين است:
الحديث الحادي عشر: في ردّ الشمس له: أنبأنا عبدالوهاب الحافظ قال أنبأنا محمد بن المظفر قال أنبأنا العتيقي قال حدثنا يوسف بن أحمد قال حدثنا العقيلي قال حدثنا أحمد بن داوود قال حدثنا عمار بن مطر.
ابن جوزي، «احمد بن داوود»‌ و «عمار بن مطر» را در اين سند تضعيف مي‌كند و مي‌نويسد:
هذا حديث موضوع بلا شك وقد اضطرب الرواة فيه...أحمد بن داوود ليس بشيء. قال الدارقطني: متروك كذاب. وقال ابن حبان: كان يضع الحديث.[62]
اين حديث بدون شك ساختگي است و اضطراب راويان در نقل آن، مشهود است؛ احمد بن داوود، ضعيف و از نظر دار قطني متروك الحديث است. ابن حبان نيز گفته است: «او حديث جعل مي‌كرد».
نقد و بررسي
همان‌گونه كه مي‌بينيم، ابن جوزي در سند روايت، احمد بن داوود بن موسي را دروغگو و جاعل روايت مي‌داند. اما در كتاب «المنتظم»، تصريح مي‌كند كه وي ثقه است.[63]
ذهبي در «تاريخ الإسلام»، توثيق ابن يونس را درباره وي آورده است.[64] بدرالدين عيني نيز در «مغاني الأخيار» مي‌گويد: «او ثقه است».[65] مقدسي حنبلي نيز در چند جاي از كتاب «الأحاديث المختاره»، رواياتي را كه اين راوي در سند آن قرار دارد، صحيح و حسن دانسته است.[66]
بنابراين، تضعيف ابن جوزي با توثيق خودش و ديگران تنافي دارد و تناقض‌گويي از كسي ‌كه اهل علم باشد، بعيد است.
تضعيف عمار بن مطر العنبري
ابن جوزي در نقد اين راوي نيز مي‌نويسد:
وعمار بن مطر قال فيه العقيلي: كان يحدث عن الثقاة بالمناكير وقال ابن عدي: متروك الحديث.[67]
و عمار بن مطر نيز از ثقات، روايت منكر نقل مي‌كرده و از نظر ابن عدي، متروك الحديث است.
ابن تيميه نيز تضعيف عقيلي را درباره وي آورده است.[68]
نقد و بررسي
اين راوي نيز از نظر برخي علماي اهل سنت، ثقه است. ابن حجر عسقلاني در كتاب «لسان الميزان» مي‌نويسد: «برخي او را توثيق و برخي او را به «حافظ حديث» توصيف كرده‌اند».[69]
حاكم نيشابوري نيز در كتاب «المستدرك»، روايت عمار بن مطر را تصحيح كرده است.[70] اين نكته نشان مي‌دهد كه اين راوي از نظر حاكم، ثقه و معتبر است.
مقريزي در «مختصر الكامل في الضعفاء»، مي‌گويد: «محمد بن خضر او را ثقه مي‌داند و عبدالله بن سالم نيز وي را حافظ حديث مي‌داند».[71] در نتيجه، تضعيف عقيلي راه به جايي نمي‌برد.
تضعيف فضيل بن مرزوق
ابوجعفر طحاوي و طبراني،‌ روايت اسماء بنت عميس را از طريق فضيل بن مرزوق نقل كرده‌اند. ابن تيميه مي‌گويد:
فضيل معروف به اين است كه از راويان موثق، روايت جعل مي‌كرده است و ابن حبان بر اين مطلب تصريح دارد و ابوحاتم رازي گفته است كه به روايات او احتجاج نمي‌شود و يحيي بن معين نيز وي را يك مرتبه تضعيف كرده است.[72]
ابن جوزي نيز همين سخن را تكرار كرده است.[73]
نقد و بررسي
اولاً: فضيل بن مرزوق از راويان صحيح مسلم است كه طبق نظر علماي اهل سنت، رجال مسلم و بخاري، از پل جرح و تعديل گذشته است.
ثانياً: بسياري از علماي اهل سنت، وي را توثيق كرده‌اند.
طبق گفته ابن‌تيميه، اگر يحيي بن معين وي را تضعيف كرده، اما مرتبه ديگر، او را توثيق كرده است.[74] از نظر ذهبي،[75] عجلي كوفي،[76] ابوحفص واعظ[77] نيز اين راوي، موثق و از نظر ابن حجر، صدوق است.[78]
به نقل ذهبي، سفيان بن عيينه نيز وي را توثيق كرده و ابن عدي گفته است روايتش اشكالي ندارد و «هيثم بن جميل»، وي را از پيشوايان هدايت و اهل زهد و فضل مي‌‌داند. نظر خود ذهبي نيز اين است كه فضيل، به تشيع معروف بوده است. ولي به صحابه دشنام نمي‌داده است.[79]
صالحي شامي بعد از نقل روايت رد شمس كه در سند آن فضيل بن مرزوق است، توثيق همه راويان سند را ذكر كرده است.[80]
سيوطي نيز بعد از نقل روايت، مي‌گويد: فضيل در طريق اين روايت، موثق و صدوق است و مسلم نيشابوري در كتاب صحيحش به وي احتجاج كرده و رواياتش را نقل كرده است.[81]
تضعيف ابراهيم
ابن تيميه، ابراهيم بن الحسن را نيز تضعيف كرده و گفته است: «از ابراهيم كه در اين روايت است نويسندگان مورد اعتماد، مثل صحاح و سنن، روايت نقل نكرده‌اند و نامي از وي در اين كتاب‌ها نيست. بنابراين روايتش حجت نيست».[82]
نقد و بررسي
اولاً: نبودن روايتي از اين راوي در صحاح و سنن،‌ دليل بر تضعيفش نيست؛‌ زيرا خود بخاري گفته است: اگر من همه روايات صحيح را مي‌آوردم، كتاب طولاني مي‌شد. پس «وتركت من الصحيح حتى لا يطول».[83]
ثانياً: ابن حبان، اين راوي را توثيق كرده و هيثمي درباره وي گفته است كه رجال سندش، رجال صحيح است؛ جز ابراهيم بن حسن. ولي او نيز موثق است و ابن ابي‌حاتم نيز از ايشان ذكري به ميان آورده است. ولي هيچ‌گونه جرحي را درباره وي نقل نكرده است.[84] ابن حجر نيز در كتاب «لسان الميزان»، بعد از معرفي،‌ توثيق ابن حبان را درباره وي آورده است.[85]
تضعيف فاطمه بنت علي(عليه السلام) يا فاطمه بنت الحسين(عليه السلام)
اشكال ديگر، درباره «فاطمه بنت علي(عليه السلام)» ‌است. در روايتي كه طحاوي نقل كرده است، «فاطمه بنت الحسين(عليه السلام)» قرار دارد. اما در نقلي ديگر، «فاطمه بنت علي(عليه السلام)» آمده است. هيثمي مي‌گويد: «وفاطمة بنت علي بن أبيطالب لم أعرفها»؛[86] «فاطمه بنت علي(عليه السلام) را نمي‌شناسم».
نقد و بررسي
ابن حجر عسقلاني در كتاب «تقريب التهذيب،[87] و ابن حبان در كتاب «الثقات»،[88] از رجال‌شناسان اهل سنت، «فاطمه بنت الحسين(عليه السلام)» و «فاطمه بنت علي(عليه السلام)» را[89] توثيق كرده‌اند. بنابراين سخن هيثمي كه مي‌گويد من او را نمي‌شناسم، بي‌اساس است و بي‌اطلاعي وي را مي‌رساند. صالحي شامي مي‌نويسد:
در يك سند، ابراهيم بن حسن از فاطمه بنت الحسين(عليه السلام) و در سند ديگر، از فاطمه بنت علي(عليه السلام) روايت را نقل كرده است و اين فاطمه بنت الحسين(عليه السلام)، مادر ابراهيم است. در نتيجه، ابراهيم يك مرتبه، روايت را از طريق مادر و در مرتبه ديگر، از طريق عمه‌اش نقل كرده است و اينكه ابن جوزي اين مسئله را اضطراب مي‌داند اشتباه است.[90]
گفتني است كه صالحي شامي، تك‌تك راويان روايت اسماء از جمله «فاطمه بنت علي(عليه السلام)»‌ را توثيق كرده است.
تضعيف عبدالرحمان بن شريك
اشكال ديگر در روايت رد شمس درباره عبدالرحمان بن شريك است. ابن تيميه اشكال ابن جوزي را مطرح مي‌كند و مي‌گويد: «اما عبدالرحمن بن شريك عن أبيه، فقال أبوحاتم الرازي: هو واهي الحديث»[91]؛ «ابوحاتم او را واهي الحديث مي‌‌داند».
نقد و بررسي
ابن تيميه و ابن جوزي در تضعيف اين راوي، تنها به سخن ابوحاتم اكتفا كرده‌اند. درحالي‌كه علماي ديگر اهل سنت وي را توثيق كرده‌اند. ذهبي در ميزان الاعتدال[92] او را ثقه و ابن حجر،[93] صدوق دانسته است.
افزون بر آن، «ابوالمظفر يوسف بن فرغلي»، نوه ابن جوزي، در پاسخ اين اشكال مي‌گويد:
قول جدّي بأنه موضوع دعوى بلا دليل وقدحه في رواته لايرد لأنا رويناه عن العدول الثقات الذين لا مغمز فيهم وليس في إسناده أحد ممن ضعفه.[94]
نظر پدربزرگم بر ساختگي بودن اين حديث، ادعايي است بدون دليل و اشكالش در مذمت راويان روايت وارد نيست؛ زيرا اين روايت را ما از افراد عادل موثق نقل كرديم كه در سندش هيچ‌كدام از اين افراد وجود ندارند.
سيوطي نيز مي‌گويد:
«گرچه ابوحاتم، عبدالرحمان بن شريك را تضعيف كرده است، اما ديگران وي را توثيق كرده‌اند». وي بعد از نقل كلمات علما، درباره صحت روايت مي‌گويد: «ثم الحديث صرّح جماعة من الأئمة والحفاظ بأنه صحيح»؛ «گروهي از پيشوايان و حافظان تصريح كرده‌اند كه اين روايت، صحيح است».[95]
تضعيف ابن عقده
ابن جوزي بعد از ذكر سند روايت و نقل قول ابن ابي‌حاتم در تضعيف عبدالرحمان بن شريك، ابن عقده را جاعل روايت مي‌داند و مي‌گويد:
قال المصنف: قلت [ وأما ] أنا فلا أتهم بهذا إلا ابن عقدة فإنه كان رافضيا يحدث بمثالب الصحابة.[96]
من عبدالرحمان را به اين امر (واهي الحديث) متهم نمي‌كنم. اما ابن عقده، رافضي است كه مثالب صحابه را بازگو مي‌كند.
ابن تيميه نيز همين اشكال را از ابن جوزي نقل كرده است.[97]
نقد و بررسي
نوه ابن جوزي (ابوالمظفر يوسف بن فرغلي) در پاسخ اين اشكال مي‌گويد:
واتـهـام جـدي بـوضعه ابن عقدة من باب الظن والشك لا من باب القطع واليقين وابن عقدة مشهور بالعدالة كان يروي فضائل أهل البيت ويقتصـر عليها ولا يتعرض للصحابة رضي الله عنهم بمدح ولا بذم فنسبوه إلى الرفض... .[98]
اما اين اتهام جدم كه «من، ابن عقده را به ساختن اين حديث متهم مي‌كنم»، ادعايي است بدون دليل و مجرد بدگماني است؛ زيرا ابن عقده، مشهور به عدالت است. او تنها حديث‌هايي را نقل مي‌كند كه در آنها فضايل اهل بيت آمده است و هيچ‌گونه سخني نيز در مدح و ذم اصحاب نمي‌گويد؛ به همين علت، وي را به رفض و شيعه بودن نسبت مي‌دهند... .
برخي از علماي ديگر اهل سنت نيز ايشان را تمجيد كرده و در روايت، جايگاه بلندي را براي وي قائل‌اند؛ چنان‌كه ذهبي مي‌گويد: «ابن عقده يكي از اركان حديث و نشانه‌ا‌ي از آيات در حفظ روايت است». دارقطني نيز گفته است: «اهل بغداد، اجماع دارند كه از زمان ابن مسعود تا زمان ابن عقده، حافظ‌تر از وي نديده‌اند».[99] بزرگ‌ترين ضعف اين رواي از نظر ابن جوزي اين است كه وي شيعه بوده است؛ درحالي‌كه در راويان بخاري و مسلم نيز افراد شيعي وجود دارد؛ با اين حال، اين دو كتاب، صحيح‌ترينِ كتاب‌ها پس از قرآن كريم نزد آنهاست.
بنابراين نتيجه مي‌گيريم تضعيفات مطرح شده ابن جوزي و ديگران از راويان اين روايت، بي‌اساس است و در مقابل توثيقاتي كه آنها دارند، قابل قياس نيست.
ب) شبهات دلالي
ابن جوزي، ابن‌تيميه، ابن كثير دمشقي و برخي ديگر، افزون بر اشكال سندي، اشكالات دلالي نيز به روايات رد شمس وارد كرده‌اند كه در اين قسمت به نقد و بررسي آنها مي‌پردازيم:
شبهه اول: رجوع خورشيد، نماز قضا را به ادا تبديل نمي‌كند
يكي از اشكالات ابن جوزي، بعد از نقل روايت ابوهريره، اين است كه با غروب آفتاب، نماز علي(عليه السلام) قضا شده بود و رجوع خورشيد، نماز قضا شده را به ادا تبديل نمي‌كند. بنابراين رجوع خورشيد براي علي(عليه السلام) هيچ فايده‌اي نداشت. او مي‌نويسد:
از غفلت و بي‌توجهي جاعل روايت اين نكته است كه وي اين روايت را فضيلتي براي علي(عليه السلام) دانسته است. درحالي‌كه متوجه نشده است كه رجوع خورشيد، فايده‌اي را دربرندارد؛ چراكه نماز عصر با غروب آفتاب، قضا شده بود و رجوع آفتاب، آن را به ادا تبديل نمي‌كند.[100]
پاسخ
اولاً:‌ طبق روايات شيعه، حضرت علي(عليه السلام) نمازش را نشسته خوانده بود؛ چنان‌كه در روايت آمده است:
لَمْ أَسْتَطِعْ أَنْ أُصَلِّيَهَا قَائِماً لِمَكَانِكَ يَا رَسُولَ اللهِ وَ الْحَالُ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْهَا فِي اسْتِمَاعِ الْوَحْيِ.[101]
پس فايده رد شمس اين بوده است كه حضرت توانست نمازش را يك بار ديگر به صورت كامل انجام دهد.
ثانياً: علماي اهل سنت نيز گفته‌اند كه با رد شمس، وقت هم برگشت و حضرت نمازش را در وقت، به صورت ادا انجام داد؛ وگرنه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دعا نمي­فرمود؛ چنان‌كه «علي بن محمد كناني» مي‌گويد:
قرطبي در كتاب «تذكره»‌اش سخني دارد كه به مقتضاي آن، نماز علي(عليه السلام) بعد از رجوع خورشيد، به صورت ادا واقع شده است. او مي‌گويد: «فلو لم يكن رجوع الشمس نافعا وأنه لا يتجدد الوقت لما ردها عليه الصلاة والسلام»؛ «اگر برگشت خورشيد نافع نبود و باعث تجديد وقت نشده بود، حضرت براي رد آن دعا نمي‌فرمود». امام نورالدين احمد بن محمد بن ابوبكر صابوني حنفي نيز در كتاب «المنتقى فى عصمة الأنبياء» گفته است: «والمقصود بردّ الشمس ردّ الوقت حتى تؤدّى الصلاة في وقتها»؛ «مقصود از رد شمس، برگشت وقت است تا اينكه نماز را در وقتش ادا كرده باشد».[102]
از ديدگاه ابن حجر هيثمي نيز سخن كساني ‌كه مي‌گويند وقت با غروب آفتاب، فوت شده است و ديگر فايده‌اي براي نماز بعد از رد شمس وجود ندارد،‌ ممنوع است. او مي‌گويد: «همان‌گونه كه رد شمس خصوصيت دارد، ادا بودن نماز در اين وقت برگشته نيز خصوصيت و كرامت است».[103]
«ابن عابدين حنفي» نيز معتقد است كه اگر آفتاب غروب كرد و دوباره برگشت،‌ حقيقتا وقت برمي‌گردد.[104] بنابراين اگر وقت برگردد،‌ نماز خواندن در آن وقت نيز به صورت ادا خواهد بود.
ثالثاً: فايده ديگر رد شمس، اظهار معجزه با دعاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و نشان دادن كرامت علي(عليه السلام) است و چه فايده‌اي بالاتر از اين مطلب كه تاكنون دشمنان حضرت قصد پوشاندن آن را داشته‌اند.
شبهه دوم: تعارض با روايت صحيح حبس خورشيد براي يوشع بن نون
اشكال ديگر ابن جوزي اين است كه روايت صحيح رسول خدا(صلي الله عليه و آله) كه فرمود: «إن الشمس لم تحبس على أحد إلا ليوشع»، با حديث رد شمس تعارض دارد.[105] در نتيجه رد شمس را نمي‌توان پذيرفت.
پاسخ
اولاً: حبس شمس با رد شمس تفاوت دارد. براي حضرت علي(عليه السلام) رد شمس صورت گرفته است؛ نه حبس آن. پس با هم تنافي ندارد؛ چنان‌كه طحاوي بعد از نقل روايت يوشع مي‌گويد:
ميان اين دو روايت، اختلاف و تنافي وجود ندارد؛ زيرا در روايت يوشع، حبس شمس (ماندن خورشيد در جاي خود) و در دو روايتي كه براي علي(عليه السلام) نقل شده، رد شمس صورت گرفته است.[106]
مناوي نيز بعد از نقل حديث «حبس شمس» براي يوشع بن نون و «رد شمس» براي اميرمؤمنان(عليه السلام) مي‌گويد: «بر فرض قبول هر دو روايت و صحت آنها، هيچ‌گونه تعارضي ميان آنها نيست؛ زيرا روايت يوشع، حبس آفتاب قبل از غروب و روايت علي، رد شمس بعد از غروب آن است».[107]
پس موضوع دو روايت جداست. در ضمن گفتني است كه بنابر عقيده علماي اهل سنت، روايت يوشع، حبس شمس را براي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نفي نمي‌كند.[108]
ثانياً: پيامبر(صلي الله عليه و آله) اين روايت را زماني فرموده است كه هنوز براي حضرت علي(عليه السلام) اين فضيلت رقم نخورده بود و اين حادثه اتفاق نيفتاده بود.[109]
ثالثاً: علماي اهل سنت، از جمله آلوسي[110] و ملا علي قاري[111]، روايت ابوهريره را اين‌گونه معنا كرده‌اند كه براي هيچ‌يك از انبيا جز براي من و يوشع بن نون، آفتاب حبس نشد. پس اين روايت، برگشت آفتاب را براي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نفي نمي‌كند.
رابعاً: آلوسي بعد از نقل اين روايت مي‌گويد: «عموم كلام متكلم، شامل خودش نمي‌شود».[112] در نتيجه، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) برگشت آفتاب را براي خودش نفي نكرده است.
شبهه سوم: چرا در جنگ خندق، آفتاب براي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) برنگشت؟!
ذهبي مي‌گويد: اگر آفتاب براي علي(عليه السلام) برگشته باشد، چرا براي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در خندق برنگشت. درحالي‌كه آن حضرت سزاوارتر به استحقاق اين فضيلت بود.[113] ابن كثير نيز از «ابوبكر محمد بن حاتم بن زنجويه» نقل كرده است كه وي در كتاب «اثبات امامة ابي‌بكر» مي‌‌گويد:
به روافض بايد گفت آيا جايز است كه بگوييم، آفتاب براي ابوالحسن برگشت اما براي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و تمام مهاجران و انصار در خندق كه نماز ظهر و عصرشان فوت شد، برنگشت. همچنين در خيبر، نماز صبح رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و اصحاب كه علي(عليه السلام) نيز ميان آنها بود، قضا شد. اما شب برنگشت. «ولو كان هذا فضلا أعطيه رسول الله وما كان الله ليمنع رسوله شرفا وفضلا يعني أعطيه علي بن أبي‌طالب»؛ «پس اگر برگشت آفتاب فضيلت باشد، چرا خداوند اين فضيلت را از رسولش دريغ كرده است؟».[114]
ابونعيم اصفهاني نيز‌ مي‌گويد:
ولو جاز لأحد لكان رسول الله(صلي الله عليه و آله) أحق وأولى.[115]
اگر برگشت خورشيد براي فردي جايز باشد، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به آن سزاوارتر بود؛ [درحالي‌كه خداوند هيچ شرف و فضليتي را از ايشان دريغ نكرده است].
پاسخ
ابوالحسن كناني در كتاب «تنزيه الشريعه» در پاسخ به اين اشكال مي‌نويسد: «رد شمس براي علي(عليه السلام) با دعاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) محقق شد. اما در جنگ خندق رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دعا نفرمود تا آفتاب برگردد».[116] صالحي شامي مي‌گويد: «در هيچ روايتي نيامده است كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در خندق براي بازگشت آفتاب دعا كرده باشد؛ اما آفتاب برنگشته باشد».[117] اين خود دليلي بر فضيلت علي(عليه السلام) است كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) براي ادا شدن نمازش دعا كرد تا مقام و موقعيت ايشان را نزد خودش به ديگران نشان دهد.
شبهه چهارم: چرا رجوع آفتاب را مؤمن و كافر نديدند؟!
ابن كثير از كتاب «اثبات امامة ابي‌بكر» محمد بن حاتم بن زنجويه نقل كرده است كه اگر آفتاب بعد از غروب برگشته باشد، بايد آن را مؤمن و كافر مي‌ديدند و تا امروز براي ما تاريخ دقيق آن را نقل مي‌كردند.[118] ذهبي نيز مي‌گويد:
اگر اين قضيه واقع شده بود، بايد مشهور مي‌شد و انگيزه نقل آن فراوان مي‌شد؛ چراكه اين قضيه بر خلاف عادات [غير طبيعي] است و همانند طوفان نوح و شق القمر، يك امر معجزه‌آميز است.[119]
ابن تيميه نيز مي‌گويد:
اگر اين قضيه در خيبر و در برابر چشم ارتشيان و مسلمانان كه بيش از 1400 نفر بودند اتفاق افتاده باشد، بايد همه آن را مي‌ديدند و چنين قضيه‌اي را با اهتمام و انگيزه زياد نقل مي‌كردند. پس درست نيست كه يك يا دو نفر آن را نقل كنند. در واقع اگر صحابه آن را نقل مي‌كردند، اهل علم نيز از آنها نقل مي‌نمودند. نه اينكه افراد ناشناخته و كساني كه دقت در عدالت آنها معلوم نيست، چنين واقعه‌اي را
نقل كنند.[120]
پاسخ
اولاً: اشكال سندي اين روايت كه ابن تيميه و ابن جوزي مطرح كرده‌اند، به تفصيل پاسخ داديم و ديگر جايي براي مناقشه در اسناد روايت باقي نمي‌ماند.
ثانياً: روايت (رد شمس) را جمعي از صحابه، مانند اميرمؤمنان(عليه السلام)، امام حسين(عليه السلام)، جابر بن عبدالله، اسماء بنت عميس، ابن عباس و ابوهريره نقل كرده‌اند. بنابراين يك يا دو نفر نيست كه ابن تيميه و برخي ديگر گمان كرده‌اند.
شبهه پنجم: برگشت خورشيد، باعث اختلال نظم است
سبط ابن جوزي اشكال ديگري را مطرح كرده و خودش آن را پاسخ داده است. او مي‌گويد: «اگر كسي ‌بگويد در حبس و رجوع خورشيد، اختلال نظام افلاك پيش مي‌آيد، از آنجا كه چنين چيزي ديده نشده، پس اصلاً واقع نشده است».[121]
پاسخ
سبط ابن جوزي در پاسخ مي‌گويد: «قلنا حبسها وردّها من باب المعجزات ولا مجال للقياس في خرق العادات»؛[122] «اين قضيه از باب معجزات است و مجالي براي قياس در خرق عادات نيست».
در توضيح كلام سبط ابن جوزي بايد گفت كه معجزه، كاري فراتر از قانون طبيعت، اما تابع نظام علت و معلول است و محال عقلي نيست؛ زيرا همه معجزاتي كه براي انبيا صورت گرفته، بر خلاف عادت بوده است؛ نه بر خلاف نظام هستي. اگر بر خلاف نظام هستي باشد، اين اشكال به رد شمس براي يوشع و شق القمر براي پيامبر(صلي الله عليه و آله) نيز وارد است؛ درحالي‌كه اين دو مورد، با سند صحيح، در كتاب‌هاي اهل سنت ثابت شده است.
سيد بن طاووس از علماي شيعه نيز در پاسخ مي‌گويد:
برگشت خورشيد براي خداوند، از راه‌هاي متعدد ممكن است؛ مثل خلقت آفتاب در جاي اولش، فرو بردن قسمتي از زميني كه جلوي آفتاب قرار دارد يا مثل آفتاب را خلق كند و حكم آن را همانند آفتاب اصلي قرار دهد و بقيه راه‌هايي كه از ناحيه قدرت خداوند، امكان‌پذير است.[123]
شبهه ششم: علي(عليه السلام) با تفويت نماز عصر، گنهكار است
ابن تيميه مي‌گويد: «با غروب خورشيد، وقت تعيين شده براي نماز عصر، تمام شده است. پس اگر كسي بعد از آن نماز بخواند، در وقت شرعي نخوانده است؛ هرچند آفتاب برگردد».[124] در جاي ديگر نيز مي‌گويد:
فوت شدن نماز در مثل اين قضايا دو صورت دارد: يا جايز است كه در اين صورت، علي(عليه السلام) گنهكار نيست؛ زيرا نماز رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نيز در خندق فوت شد و علي(عليه السلام) كه برتر از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نيست. يا تفويت نماز حرام است. كه در اين صورت، علي(عليه السلام) با فوت نمازش گناهكار است... و علي شأنش اجل است از اينكه مثل اين گناه كبيره را انجام دهد و جبرئيل و رسول خدا(صلي الله عليه و آله) آن را تأييد كنند. و كسي كه اين گناه را انجام دهد، از مناقبش نيست و خداوند علي(عليه السلام) را منزه از آن كرده است. افزون بر آن، اگر نماز علي(عليه السلام) در اين صورت فوت شده باشد، با برگشت خورشيد اين گناهش برطرف نمي‌شود.[125]
پاسخ
اولاً: در متن روايتي كه از طحاوي نقل شد و سندش را علماي اهل سنت تصحيح كرده‌اند،‌ آمده است كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دعا فرمود: «اللَّهُمَّ إنَّهُ كان في طَاعَتِك وَطَاعَةِ رَسُولِك فَارْدُدْ عليه الشَّمْسَ». طبق اين دعا، اميرمؤمنان(عليه السلام) در حال اطاعت خدا و پيامبر(صلي الله عليه و آله) بوده است. آيا كسي ‌كه در حال اطاعت خداوند باشد،‌ گنهكار است؟! آيا اين سخن شما جمع بين دو امر متناقض نيست؟! بنابراين گناهي نبوده است تا احتياج به توبه باشد.
ثانياً: هيچ‌يك از علماي شيعه و اهل سنت‌ نگفته‌اند كه رد شمس به سبب تطهير اميرمؤمنان(عليه السلام) از اين گناه بوده است. بلكه همه آن را از معجزات و كرامات حضرت مي‌دانند. آيا شما كرامت و معجزه‌اي را سراغ داريد كه از راه گناه به دست آمده باشد؟!
ثالثاً: در روايات شيعه آمده است كه چون حضرت علي(عليه السلام) در حال اطاعت خدا و پيامبر(صلي الله عليه و آله) بوده، نماز را به صورت اشاره خوانده است. وقتي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) از علي(عليه السلام) سؤال كرد: آيا نمازت فوت شد؟ عرض كرد:
لَمْ أَسْتَطِعْ أَنْ أُصَلِّيَهَا قَائِماً لِمَكَانِكَ يَا رَسُولَ اللهِ وَ الْحَال الَّتِي كُنْتَ عَلَيْهَا فِي اسْتِمَاعِ الْوَحْيِ.[126]
به‌علت آن حالتي‏ كه براي شنيدن وحي به شما دست داده بود نمي‏توانستم [سر شما را بر زمين بگذارم] و ايستاده نماز بخوانم!
بنابراين حضرت علي(عليه السلام) نمازش را با اشاره خوانده و بعد از برگشت خورشيد به صورت كامل آن را انجام داده است.
رابعاً: در روايت اسماء آمده است كه نزديك بود آفتاب غروب كند: «حتى أدبرت الشمس تقول غابت أو كادت أن تغيب».[127] آن‌گاه حضرت دعا كرد. پس در روايت شما هم آمده است كه خورشيد در حال غروب بوده و آفتاب برايش حبس شده است.
سيد جعفر مرتضي مي‌گويد:
اگر خورشيد حبس شده باشد، كرامت بزرگ الهي است و اگر رد شمس شده باشد، فضيلتي بزرگ‌تر و كرامتي بالاتر براي حضرت است. مجرد برگشت خورشيد براي خواندن نماز آن حضرت در وقت فضيلت،‌ دليل بر محبت زياد خداوند به علي(عليه السلام) و بزرگي مقام علي(عليه السلام) نزد خداوند است.[128]
شبهه هفتم: اسماء در حبشه بوده است
ابن تيميه مي‌گويد: «اسماء همراه شوهرش جعفر بن ابي‌طالب در حبشه بودند و آنها بعد از فتح خيبر برگشتند. اما رد شمس، در خيبر به وقوع پيوسته است.[129]
پاسخ
پاسخ اين شبهه را با توجه به چند مقدمه بيان مي‌كنيم:
اولاً: طبق روايت اسماء، رد شمس در غزوه خيبر در منطقه صهباء بوده است: «وَذَلِكَ في الصَّهْبَاءِ في غَزْوَةِ خَيْبَرَ».[130]
ثانياً: روايات نشان مي‌دهد كه رسول خدا(عليه السلام) هنگام رفت و برگشت به منطقه «صهباء» فرود آمده و نماز خوانده و مسجد ساخته است. بنابر تصريح حلبي، در مسير برگشت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) سه روز در آنجا اقامت داشته‌ و در همان‌جا رد شمس صورت گرفته است.[131]
ثالثاً: روايات تصريح دارد كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله)، «صفيه» را كه سهم دحيه كلبي بود خريداري و با وي ازدواج كرده و در مسير برگشت، در منطقه «صهباء»، مراسم ازدواج را برگزار كرده[132]، وليمه داده و سه روز در آنجا توقف داشته ‌است. اين مطلب نشان مي‌دهد كه قبل از برگشت، غنائم را بين سربازان تقسيم كرده است.
رابعاً: طبق روايت صحيح مسلم و بخاري، جناب جعفر و همراهانش بعد از فتح خيبر نزد رسول خدا(صلي الله عليه و آله) آمدند و حضرت با مشورت سپاهيان اسلام، از غنائم براي آنها تقسيمي را در نظر گرفت. «ابوموسي اشعري» كه همراه جعفر آمده بود، مي‌گويد:
فَوَافَقْنَا رَسُولَ اللهِl حين افْتَتَحَ خَيْبَرَ فَأَسْهَمَ لنا أو قال أَعْطَانَا منها وما قَسَمَ لِأَحَدٍ غَابَ عن فَتْحِ خَيْبَرَ منها شيئا إلا لِمَنْ شَهِدَ معه إلا لِأَصْحَابِ سَفِينَتِنَا مع جَعْفَرٍ وَأَصْحَابِهِ قَسَمَ لهم مَعَهُمْ.[133]
ما هنگامي كه خيبر فتح شد، با رسول خدا(صلي الله عليه و آله) همراه شديم [؛ يعني نزد حضرت رسيديم] و حضرت، ما را در غنائم آن شريك ساخت.
يا گفت: از غنائم به ما هم عطا فرمود. حضرت جز براي حاضران در اين جنگ، براي افرادي كه غايب بودند سهمي قرار نداد؛ مگر براي گروه ما كه همراه جعفر رفته بودند. حضرت براي آنها نيز سهمي در نظر گرفت.
زرعي در «زاد المعاد» مي‌گويد:
اگر بعد از اتمام جنگي، گروه امدادي به آنها ملحق شود، سهمي در غنيمت ندارند؛ مگر اينكه با اجازه سپاه باشد؛ زيرا رسول خدا(صلي الله عليه و آله) درباره اصحاب سفينه يعني جعفر و يارانش با سپاه گفت‌وگو كرد و سهمي از غنيمت را به آنها اختصاص داد.[134]
نتيجه: طبق اين مقدمات و روايت صحيح مسلم، جعفر قبل از تقسيم غنيمت نزد رسول خدا(صلي الله عليه و آله) آمده بود. بنابراين جناب جعفر در خود خيبر به حضرت ملحق شده و روايت اسماء هم صراحت دارد كه رد شمس در منطقه صهباء صورت گرفته است.
افزون بر اين مطالب، طبق روايت ابن عباس، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) شش ماه در خيبر توقف كرد و[135] روشن است كه تقسيم غنائم در اين مدت صورت گرفته بود و جعفر نيز در خيبر بوده كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به آنها هم سهم داده‌ است. در نتيجه، اشكال ابن تيميه كه حضور جعفر و اسماء را نفي مي‌كند، بي‌اساس است.
شبهه هشتم: چرا فرزندان اسماء اين روايت را نقل نكرده‌اند
ابن تيميه مي‌گويد:
وأسماء بنت عميس كانت عند جعفر ثم خلف عليها أبوبكر ثم خلف عليها علي ولها من كل من هؤلاء ولد وهم يحبون عليا ولم يرو هذا أحد منهم عن أسماء ومحمد بن أبيبكر الذي في حجر علي هو ابنها ومحبته لعلي مشهورة ولم يرو هذا عنها.[136]
اسماء بنت عميس از جعفر، ابوبكر و علي(عليه السلام) فرزنداني داشته كه محب علي(عليه السلام) بوده‌اند. پس چرا يكي از فرزندانش اين روايت را نقل نكرده‌اند... .
پاسخ
اولاً: اين همه صحابه روايت را نقل كرده‌اند اما شما قبول نداريد.‌ اگر هم فرزندان اسماء كه محب علي(عليه السلام) بودند روايت را نقل مي‌كردند، مطمئناً مي‌گفتيد كه آنها به سبب محبتي كه به حضرت داشتند، اين روايت را ساخته‌اند.
ثانياً: اسماء از جعفر بن ابي‌طالب سه پسر داشته است كه در حبشه متولد شده‌اند. يكي از آنها «محمد بن جعفر» است.[137] حال طبق روايات طحاوي[138] و شيخ صدوق[139]، «ام جعفر» و «ام محمد» كه دو تا از دختران محمد بن جعفر هستند، اين روايت را از جده‌شان، «اسماء»، بدون واسطه نقل كرده‌اند. بنابراين اين اشكال ابن تيميه نيز وارد نيست.
نتيجه كلي
از مباحثي كه درباره حديث «رد شمس» بيان شد، اين نتايج به دست مي‌آيد:
1. طبق ديدگاه علماي شيعه و اهل سنت، «رد شمس» دو مرتبه براي اميرمؤمنان(عليه السلام) صورت گرفته است: يك‌بار زمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) هنگام دريافت وحي و بار دوم بعد از رحلت آن حضرت، در سرزمين بابل و بعد از برگشت از جنگ نهروان.
هرچند برخي از روايات حاكي از اين است كه رد شمس، زيادتر از دو مرتبه بوده، اما دو بار برگشت خورشيد مورد اتفاق علماي فريقين است.
2. روايات هر دو بار، در منابع شيعه با سندهاي معتبر وارد شده است. ولي در منابع اهل سنت، حديث رد شمس در زمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) از طرق جمعي از صحابه جليل القدر از جمله اميرمؤمنان و امام حسين(عليهما السلام) نقل شده است و تعدادي از علماي آنها كتاب‌هاي مستقل نوشته و تعداد زيادي نيز به صحت اين روايات تصريح كرده‌اند.
3. برخي از منكران فضايل اهل بيت مانند ابن جوزي، ابن تيميه و ابن كثير، در اسناد و دلالت روايات رد شمس شبهه‌افكني كرده‌اند كه سخنان آنها از سوي علماي اهل سنت پاسخ داده شده و سخنانشان در تضعيف اسانيد كاملاً بي‌اساس و برخاسته از دشمني آنها در ستيزه با فضايل اميرمؤمنان(عليه السلام) است.
4. با نقد اشكالات سندي و دلالي روايات، قضيه رد شمس بزرگ‌ترين معجزه، كرامت و ولايت تكويني را براي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و اميرمؤمنان(عليه السلام) به نمايش مي‌گذارد.
5. اين معجزه،‌ يكي از بهترين دليل‌ها بر افضليت اميرمؤمنان(عليه السلام) در مسئله انتخاب جانشيني رسول خدا(صلي الله عليه و آله) است كه ميان امت اسلامي
نظيري ندارد.
 
 
 
فهرست منابع
1. الأحاديث المختاره، ابوعبدالله محمد بن عبدالواحد بن احمد المقدسي الحنبلي، تحقيق: عبدالملك بن عبدالله بن دهيش، چاپ اول، مكة المكرمه، مكتبة النهضة الحديثة، 1410ه‍ .ق.
2. الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، محمد بن محمد بن النعمان بن المعلم ابي‌عبدالله العكبري البغدادي (الشيخ المفيد)، تحقيق: مؤسسة آل البيت: لتحقيق التراث، چاپ دوم، بيروت، دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع، 1414ه‍ .ق.
3. الاسرار المرفوعه في اخبار الموضوعة، ملا علي قاري هروي، دار الأمانة، بيروت، بي‌تا.
4. ‌المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرافعي، احمد بن محمد بن علي المقري الفيومي، بيروت، المكتبة العلميه، بي‌تا.
5. البداية والنهايه، ابوالفداء اسماعيل بن عمر القرشي ابن كثير الدمشقي، بيروت، مكتبة المعارف، بي‌تا.
6. ‌تاج اللغة وصحاح العربية، اسماعيل بن حماد الجوهري، تحقيق: احمد عبدالغفور العطار، چاپ چهارم، بيروت، دار العلم للملايين، 1407ه‍ .ق.
7. تاريخ ابن معين، ابوزكريا يحيي ابن معين، دارالمأمون للتراث، دمشق، بي‌تا.
8. تاريخ أسماء الثقات، عمر بن احمد ابوحفص الواعظ، تحقيق: صبحي السامرائي، چاپ اول، الكويت، الدار السلفيه، 1404ه‍ .ق.
9. تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، شمس‌الدين ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان، الذهبي الشافعي، تحقيق: د. عمر عبدالسلام تدمري، چاپ اول، بيروت، دار الكتاب العربي، 1407ه‍ .ق.
10. تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، علي بن الحسن بن هبة‌الله بن عبدالله بن عساكر الدمشقي الشافعي، تحقيق: محب‌الدين ابي‌سعيد عمر بن غرامة العمري، بيروت، دار الفكر، 1995م.
11. تاريخ مكة المشرفة والمسجد الحرام والمدينة الشريفة والقبر الشريف، ابوالبقاء محمد بن احمد المكي الحنفي، تحقيق: علاء ابراهيم، ايمن نصر، چاپ دوم، بيروت، دار الكتب العلميه،‌ 1424ه‍ .ق.
12. تثبيت الامامة و ترتيب الخلافة، ابو نعيم احمد اصفهاني، مكتبة العلوم و الحكم، اول، 1407ه‍ .ق.
13. التحفة اللطيفة في تاريخ المدينة الشريفه، شمس‌الدين محمد بن عبدالرحمن السخاوي، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1414ه‍ .ق.
14. التحقيق في كلمات القرآن الكريم‏، حسن مصطفوي، تهران‏، بنگاه ترجمه و نشر كتاب‏، سال1360ه‍ .ش‏.
15. تذكرة الخواص، شمس‌الدين ابوالمظفر يوسف بن فرغلي بن عبدالله البغدادي (سبط ابن جوزي) بيروت، موسسة اهل البيت:، 1401ه‍ .ق.
16. تقريب التهذيب، احمد بن علي بن حجر ابوالفضل العسقلاني الشافعي، تحقيق: محمد عوامه، چاپ اول، سوريا، دار الرشيد، 1406ه‍ .ق.
17. تلخيص كتاب الموضوعات لابن الجوزي، شمس‌الدين محمد بن احمد بن عثمان الذهبي، تحقيق: ابوتميم ياسر بن ابراهيم بن محمد، چاپ اول، الرياض، مكتبة الرشد، 1419ه‍ .ق.
18. تنزيه الشريعة المرفوعة عن الأخبار الشنيعه الموضوعه، علي بن محمد بن علي بن عراق ابوالحسن الكناني، تحقيق: عبدالوهاب عبداللطيف, عبدالله محمد الصديق الغماري، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1399ه‍ .ق.
19. الثقات، محمد بن حبان بن احمد ابوحاتم التميمي البستي، تحقيق: السيد شرف‌الدين احمد، چاپ اول، دار الفكر، 1395ه‍ .ق.
20. جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، جلال‌الدين ابوالفضل عبدالرحمان بن ابي‌بكر السيوطي، بي‌نا، بي‌تا.
21. حاشية علي مراقي الفلاح شرح نور الايضاح، احمد بن محمد بن اسماعيل الطحاوي الحنفي، چاپ سوم، مصر، المطبعة الكبري الأميرية ببولاق، 1318ه‍ .ق.
22. حدائق الأنوار ومطالع الأسرار في سيرة النبي المختار، محمد بن عمر بحرق الحضرمي الشافعي، تحقيق: محمد غسان نصوح عزقول، چاپ اول، بيروت، دار الحاوي، 1998م.
23. الخصائص الكبري، ابوالفضل جلال‌الدين عبدالرحمان ابي‌بكر السيوطي، بيروت، دار الكتب العلميه، 1405ه‍ .ق.
24. خلاصة الوفا بأخبار دار المصطفي، علي بن عبدالله بن احمد الحسني السمهودي، بي‌نا، بي‌تا.
25. دلائل الصدق، محمدحسين مظفر، مؤسسة آل‌البيت، 1381ه‍ .ش.
26. دليل الناسك، السيد محسن الطباطبائي الحكيم، تحقيق: السيد محمد القاضي الطباطبائي، مدرسة دار الحكمه، 1416ه‍ .ق.
27. الذرية الطاهرة النبويه، ابوبشر محمد بن احمد بن حماد الدولابي، تحقيق: سعد المبارك الحسن، چاپ اول، الكويت، الدار السلفيه، 1407ه‍ .ق.
28. رد الشمس لعلي(عليه السلام)، السيد جعفر مرتضي العاملي، مكتبة الروضه الحيدريه، بي‌تا.
29. رد المختار، محمد امين ابن عابدين، دار الفكر، بيروت، دوم، 1412ه‍ .ق.
30. روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ابوالفضل شهاب‌الدين السيد محمود بن عبدالله الآلوسي البغدادي الحنفي، بيروت، دار احياء التراث العربي، بي‌تا.
31. زاد المعاد في هدي خير العباد، شمس‌الدين ابوعبدالله محمد بن ابي‌بكر ايوب الزرعي الدمشقي الحنبلي، (ابن القيم الجوزيه)، تحقيق: شعيب الارناؤوط، عبدالقادر الأرناؤوط، چاپ چهاردهم، كويت، مؤسسة الرساله، مكتبة المنار الاسلاميه، 1407ه‍ .ق.
32. سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، محمد بن يوسف الصالحي الشامي، تحقيق: عادل احمد عبدالموجود و علي محمد معوض، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1414ه‍ .ق.
33. السيرة الحلبية في سيرة الامين المأمون، علي بن برهان‌الدين الحلبي، بيروت، دار المعرفه، 1400ه‍ .ق.
34. شرح مشكل الآثار، ابوجعفر احمد بن محمد بن سلامة الطحاوي الحنفي، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الرساله، 1408ه‍ .ق.
35. الشفاء بتعريف حقوق المصطفي، قاضي عياض، دار الفكر، بيروت، 1409ه‍ .ق.
36. صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج النيسابوري القشيري، تحقيق: محمد فؤاد عبدالباقي، بيروت، دار احياء التراث العربي، بي‌تا.
37. الصواعق المحرقة علي اهل الرفض والضلال والزندقه، ابوالعباس احمد بن
محمد بن علي بن حجر الهيثمي، تحقيق: عبدالرحمان بن عبدالله التركي، كامل محمد الخراط، چاپ اول، لبنان، مؤسسة الرساله، 1417ه‍ .ق.
38. الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، ابوالقاسم علي بن موسي ابن طاووس الحلي، چاپ اول، قم، الخيام، 1399ه‍ .ق.
39. طرح التثريب في شرح التقريب، ابوالفضل زين‌الدين عبدالرحيم بن الحسيني العراقي، تحقيق: عبدالقادر محمد علي، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 2000م.
40. العبر في خبر من غبر، شمس الدين ذهبي، دار الكتب العلمية، بيروت، بي‌تا.
41. علل الشرايع، ابن بابويه محمد بن علي، كتاب فروشي داوري، قم، 1385ه‍ .ق.
42. علل الشرايع، صدوق، أبي جعفر محمد، مكتبة الحيدريه، 1386ه‍ .ق.
43. عيون المعجزات، حسين بن عبدالوهاب، محمد كاظم الشيخ صادق الكتبي، نجف، المطبعة الحيدرية، 1369ه‍ .ق.
44. الغدير في الكتاب و السنة و الادب، عبدالحسين الاميني، بيروت، دار الكتاب العربي، 1387ه‍ .ق.
45. فتح الباري في شرح صحيح البخاري، زين‌الدين ابي‌الفرج عبدالرحمن بن شهاب‌الدين بن رجب البغدادي، تحقيق: ابومعاذ طارق بن عوض‌الله بن محمد، چاپ دوم، السعوديه/ الدمام، دار ابن الجوزي، 1422ه‍ .ق.
46. الفروع من الكافي، ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق الكليني الرازي، صححه وقابله وعلق عليه علي‌اكبر الغفاري، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1367ه‍ .ش.
47. الفضائل، شاذان بن جبرئيل القمي، النجف الاشرف، منشورات المطبعة الحيدريه ومكتبتها، 1381ه‍ .ق.
48. فلك النجاة في الإمامة والصلاه، علي محمد فتح‌الدين الحنفي، تحقيق وتقديم: الشيخ ملا اصغر علي محمد جعفر، چاپ دوم، مؤسسة دار الاسلام، 1418ه‍ .ق.
49. فيض القدير شرح الجامع الصغير، عبدالرؤوف المناوي، چاپ اول، مصر، المكتبة التجارية الكبري، 1356ه‍ .ق.
50. فيض القدير شرح جامع الصغير، زين الدين محمد المناوي، المكتبة التجارية، مصر، 1356ه‍ .ق.
51. الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب السته، شمس‌الدين ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبي الشافعي، تحقيق: محمد عوامه، چاپ اول، جده، دار القبلة للثقافة الإسلاميه، 1413ه‍ .ق.
52. كشف اليقين في فضائل اميرالمؤمنين، الحسن بن يوسف بن المطهر الحلي، تحقيق: حسين الدرگاهي، چاپ اول، تهران، بي‌نا، 1411ه‍..ق.
53. اللآليء المصنوعة في الاحاديث الموضوعه، جلال‌الدين ابوالفضل عبدالرحمان بن ابي‌بكر السيوطي، تحقيق: ابوعبدالرحمان صلاح بن محمد بن عويضه، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1417ه‍ .ق.
54. لسان العرب، جمال‌الدين محمد بن مكرم بن منظور الأفريقي المصري، چاپ اول، بيروت، دار صادر، بي‌تا.
55. لسان الميزان، احمد بن علي بن حجر ابوالفضل العسقلاني الشافعي، تحقيق: دائرة المعارف النظاميه، چاپ سوم، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1406ه‍ .ق.
56. اللؤلؤ المرصوع فيما لا أصل له او باصله موضوع، محمد بن خليل بن ابراهيم المشيشي الطرابلسي، تحقيق: فواز احمد زمرلي، چاپ اول، بيروت، دار البشائر الاسلاميه، 1415ه‍ .ق.
57. مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ابوالحسن علي بن ابي‌بكر الهيثمي، بيروت، دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي القاهره، 1407ه‍ .ق.
58. مختصر الكامل في الضعفاء، تقي‌الدين احمد بن علي المقريزي، تحقيق: ايمن بن عارف الدمشقي، چاپ اول، القاهره، مكتبة السنه، 1415ه‍ .ق.
59. مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، نورالدين ابوالحسن علي بن سلطان محمد الهروي ملا علي القاري، تحقيق: جمال عيتاني، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1422ه‍ .ق.
60. المستجاد من كتاب الارشاد، حسن بن المطهر الحلي، قم، مكتب آية‌الله العظمي المرعشي النجفي، 1406ه‍ .ق.
61. المستدرك علي الصحيحين، ابوعبدالله محمد بن عبدالله الحاكم النيسابوري، تحقيق: مصطفي عبدالقادر عطا، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1411ه‍ .ق.
62. المعجم الاوسط، سليمان بن احمد بن ايوب ابوالقاسم الطبراني، تحقيق: طارق بن عوض‌الله بن محمد،‏ عبدالمحسن بن ابراهيم الحسيني، القاهره، دار الحرمين، 1415ه‍ .ق.
63. المعجم الكبير، ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايوب الطبراني، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، چاپ دوم، الموصل، مكتبة الزهراء، 1404ه‍ .ق.
64. معرفة الثقات من رجال اهل العلم والحديث ومن الضعفاء وذكر مذاهبهم وأخبارهم، ابوالحسن أحمد بن عبدالله بن صالح العجلي، تحقيق: عبدالعليم عبدالعظيم البستوي، چاپ اول، المدينة المنوره. مكتبة الدار، 1405ه‍ .ق.
65. مغاني الاخيار، ابومحمد محمود بن احمد بن موسي بن احمد بن حسين الغيتابي الحنفي بدرالدين العيني.
66. المفردات في غريب القرآن، ابوالقاسم الحسين بن محمد الراغب الاصفهاني، تحقيق: محمد سيد كيلاني، لبنان، دار المعرفه، بي‌تا.
67. من لايحضره الفقيه، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين الصدوق، تحقيق: علي‌اكبر الغفاري، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، بي‌تا.
68. مناقب آل ابي‌طالب، ابن شهر آشوب، مكتبة الحيدرية، 1376ه‍ .ق.
69. مناقب علي بن ابي‌طالب وما نزل من القرآن في علي، ابي‌بكر احمد بن موسي ابن مردويه الاصفهاني، تحقيق: جمعه ورتبه وقدم له: عبدالرزاق محمد حسين حرزالدين، دار الحديث، 1424ه‍ .ق.
70. المناقب، الموفق بن احمد بن محمد المكي الخوارزمي، تحقيق: الشيخ مالك المحمودي، چاپ دوم، قم، مؤسسة النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين، 1414ه‍ .ق.
71. المنتظم في تاريخ الملوك والامم، جمال‌الدين ابوالفرج عبدالرحمن بن علي بن محمد ابن الجوزي الحنبلي، چاپ اول، بيروت، دار صادر، 1358ه‍ .ق.
72. منهاج السنة النبويه، ابوالعباس احمد عبدالحليم ابن تيميه الحراني الحنبلي، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، چاپ اول، مؤسسه قرطبه، 1406ه‍ .ق.
73. الموضوعات، ابوالفرج عبدالرحمان بن علي بن محمد القرشي، تحقيق: توفيق حمدان، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1415ه‍ .ق.
74. ميزان الاعتدال في نقد الرجال، شمس‌الدين ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبي الشافعي، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل احمد عبدالموجود، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1995م.
75. نهج الحق وكشف الصدق، الحسن بن يوسف المطهر الحلي، تحقيق و تقديم: السيد رضا الصدر، تعليق: الشيخ عين‌الله الحسني الارموي،‌ قم، مؤسسة الطباعة والنشر دار الهجره، 1421ه‍ .ق.
76. وقعة صفين، نصر بن مزاحم بن سيار المنقري، مؤسسة العربية الحديثة، دوم، 1382ه‍ .ق.
77. هدي الساري مقدمة فتح الباري شرح صحيح البخاري، احمد بن علي بن حجر ابوالفضل العسقلاني الشافعي، تحقيق: محمدفؤاد عبدالباقي, محب‌الدين الخطيب، بيروت، دار المعرفه، 1379ه‍ .ق.
78. ينابيع المودة لذوي القربي، الشيخ سليمان بن ابراهيم القندوزي الحنفي، تحقيق: سيد علي جمال اشرف الحسيني، چاپ اول، قم، دار الاسوة للطباعة والنشر، 1416ه‍ .ق.
 
[1]. لسان العرب، ابن منظور، ج‏3، ص173.
[2]. المصباح المنير، ص225.
[3]. المفردات، ص348، ماده «ردد».
[4]. لسان العرب، ج‏3، ص173.
[5]. المفردات، ص348.
[6]. مصباح المنير، ص225.
[7]. المفردات، ص106.
[8]. الصحاح، الجوهري، ج3، ص915.
[9]. مصباح المنير، ص118.
[10]. «وهي مما ليس لأحد من أمة خير البرية (عليه الصلاة والسلام) إلا لعلي7، كما في الخصائص الكبرى للسيوطي أخرج ابن مندة، وابن شاهين، والطبراني : بأسانيد بعضها على شرط الصحيح عن أسماء بنت عميس... ر.ك: فلك النجاة، علي محمد حنفي، ص192.
[11]. مناقب آل ابي‌طالب، ابن شهرآشوب، ج2، ص144.
[12]. رد الشمس لعلي، سيد جعفر مرتضي عاملي، ج1، ص18.
[13]. الغدير، علامه اميني، ج3، ص127.
[14]. الارشاد، مفيد، ج1، ص345.
[15]. المستجاد من الارشاد، حسن بن مطهر حلي، ص136.
[16]. من لايحضره الفقيه، محمد بن علي صدوق، ج1، ص203.
[17]. «وكان من حديث رجوعها عليه في المرة الأولى ما روته أسماء بنت عميس، وأم سلمة زوج النبي9، وجابر بن عبدالله الأنصاري، وأبوسعيد الخدري، في جماعة من الصحابة: أن النبي9 كان ذات يوم في منزله، وعلي7 بين يديه، إذ جاءه جبرئيل7 يناجيه عن الله سبحانه، فلما تغشاه الوحي توسّد فخذ أمير المؤمنين7 فلم يرفع رأسه عنه حتى غابت الشمس، فاضطر أمير المؤمنين7 لذلك إلى صلاة العصـر جالسا يؤمى بركوعه وسجوده إيماء،...». ر.ك: الارشاد، ج1، ص346.
[18]. علل الشرائع، ج2، ص351.
[19]. الفروع من الكافي، كليني، ج4، ص561.
[20]. رد الشمس، ص57.
[21]. دليل الناسك، محسن حكيم طباطبائي، ص496.
[22]. التحفة اللطيفة في تاريخ المدينة، شمس‌الدين سخاوي، ج1، ص41.
[23]. تاريخ مكة المشرفة والمسجد الحرام والمدينة الشريفة والقبر الشريف، ابوالبقاء مكي، ج1، ص300.
[24]. من لايحضره الفقيه، ج‏1، ص204.
[25]. عيون المعجزات، حسين بن عبدالوهاب، ص7.
[26]. «قال جويرية بن مسهر العبدي: صلّى القوم هنا وتبعت بمائة فارس أمير المؤمنين7 إلى أن قطعنا أرض بابل والشمس غربت...»؛ ر.ك: ينابيع المودة لذوي القربي، ج1، ص418.
[27]. «عن عبد خير قال: كنت مع علي أسير في أرض بابل...». ر.ك: وقعة صفين، نصر بن مزاحم منقري، ص135.
[28]. الكاشف، حمد بن احمد ذهبي، ج1، ص619.
[29]. الفضائل، شاذان بن جبرئيل قمي، ص68.
[30]. المعجم الأوسط، ج4، ص224.
[31]. «و إسناده حسن»؛ ر.ك: فتح الباري شرح صحيح البخاري، احمد بن علي عسقلاني، ج6، ص221.
[32]. «عن جابر أن رسول اللهl أمر الشمس فتأخرت ساعة من نهار رواه الطبراني في الأوسط وإسناده حسن». ر.ك: مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج8، ص296.
[33]. «وأخرج الطبراني بسند حسن عن جابر أن النبي l أمر الشمس فتأخرت ساعة من نهار». ر.ك: الخصائص الكبري، ج2، ص137.
[34]. «وروى الطبراني أيضاً في معجمه الأوسط بسند حسن عن جابر...». ر.ك: مرقاة المفاتيح، ملاعلي قاري، ج7، ص544.
[35]. «لكن في الأوسط للطبراني عن جابر أن المصطفي أمر الشمس فتأخرت ساعة من نهار وسنده حسن». ر.ك: فيض القدير، مناوي، ج5، ص440.
[36]. «قلت وروى الطبراني في معجمه الأوسط بإسناد حسن عن جابر أن رسول اللهl أمر الشمس فتأخرت ساعة من نهار»؛ ر.ك: طرح التثريب في شرح التقريب، عبدالرحيم حسيني عراقي،
ج7، ص238.
[37]. السيرة الحلبية، علي حلبي، ج2، ص103.
[38]. سند روايت اين است: «حدثنا أبوأُمَيَّةَ قال حدثنا عبيدالله بن مُوسَى الْعَبْسِـيُّ قال حدثنا الْفُضَيْلُ بن مَرْزُوقٍ عن إبْرَاهِيمَ بن الْحَسَنِ عن فَاطِمَةَ بِنْتِ الْحُسَيْنِ عن أَسْمَاءَ ابْنَةِ عُمَيْس...»؛ ر.ك: شرح مشكل الآثار، طحاوي، ج3، ص92.
[39]. سند روايت: «حدثنا عَلِيُّ بن عبدالرحمان بن مُحَمَّدِ بن الْمُغِيرَةِ قال حدثنا أَحْمَدُ بن صَالِحٍ قال حدثنا ابن أبي فُدَيْكٍ قال حدثني محمد بن مُوسَى عن عَوْنِ بن مُحَمَّدٍ عن أُمِّهِ أُمِّ جَعْفَرٍ عن أَسْمَاءَ ابْنَةِ عُمَيْسٍ أَنَّ النبيl صلّى الظُّهْرَ بِالصَّهْبَاءِ ثُمَّ أَرْسَلَ عَلِيًّا في حَاجَةٍ فَرَجَعَ... وَذَلِكَ في الصَّهْبَاءِ في غَزْوَةِ خَيْبَرَ»؛ ر.ك: شرح مشكل الآثار، ج3، ص94.
[40]. «حدثنا جَعْفَرُ بن أَحْمَدَ بن سِنَانٍ الْوَاسِطِي ثنا علي بن الْمُنْذِرِ ثنا محمد بن فُضَيْلٍ ثنا فُضَيْلُ بن مَرْزُوقٍ عن إبراهيم بن الْحَسَنِ عن فَاطِمَةَ بنتِ عَلِيٍّ عن أَسْمَاءَ بنتِ عُمَيْسٍ قالت كان رسول اللهِl إذا نَزَلَ عليه الْوَحْيُ كَادَ يُغْشَى عليه فَأُنْزِلَ عليه يَوْمًا وهو في حِجْرِ عَلِيٍّ فقال له رسول اللهِl صَلَّيْتَ الْعَصْـرَ يا عَلِيُّ قال لا يا رَسُولَ اللهِ فَدَعَا الله فَرَدَّ عليه الشَّمْسَ حتى صلى الْعَصْرَ قالت فَرَأَيْتُ الشَّمْسَ طَلَعَتْ بعد ما غَابَتْ حين رُدَّتْ حتى صلى الْعَصْـرَ»؛ ر.ك: المعجم الكبير، ج24، ص152.
[41]. خلاصة الوفا بأخبار دار المصطفي، سمهودي، ج1، ص190.
[42]. حدائق الأنوار، حضرمي، ج1، ص140.
[43]. الخصائص الكبري، ج2، ص137.
[44]. الشفا، قاضي عياض، ج1، ص284.
[45]. الصواعق المحرقه، ج2، ص376.
[46]. حاشية علي مراقي الفلاح شرح نور الإيضاح، أحمد بن محمد بن إسماعيل طحاوي،
ج1، ص118.
[47]. «وروى الطبراني في معجمه الكبير بإسناد حسن أيضا عن أسماء بنت عميس...». ر.ك: طرح التثريب، ج7، ص238.
[48]. «عن علي بن ابيطالب قال: لَمَّا كُنَّا بِخَيْبَرَ سَهِرَ رَسُولُ اللهِ فِي قِتَالِ المُشْرِكِينَ، فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ وَكَانَ مَعَ صَلاَةِ الْعَصْرِ جِئْتُهُ وَلَمْ أُصَلّ صَلاَةَ الْعَصْرِ فَوَضَعَ رَأْسَهُ فِي حِجْرِي فَنَامَ فَاسْتَثْقَلَ فَلَمْ يَسْتَيْقِظْ حَتَّى غَرَبَتِ الشَّمْسُ، فَلَمَّا اسْتَيْقَظَ مَعَ غُرُوبِ الشَّمْسِ، قُلْتُ : يَا رَسُولَ اللهِ مَا صَلَّيْتُ صَلاَةَ الْعَصْرِ كَرَاهِيَةَ أَنْ أُوقِظَكَ مِنْ نَوْمِكَ، فَرَفَعَ رَسُولُ الله يَدَهُ وَقَالَ : اللَّهُمَّ إِنَّ عَبْدَكَ...»؛ ر.ك: جامع الأحاديث، ج16، ص203. سند روايت در كتاب ديگرش اين‌گونه آمده است: «[حدثنا] عبيدالله بن الفضل التهياني الطائي حدثنا عبيدالله بن سعيد بن كثير بن عفير حدثنا أبو إسحاق إبراهيم بن رشيد الهاشمي الخراساني حدثنا يحيى بن عبدالله بن حسن بن علي بن أبيطالب قال أخبرني أبي عن أبيه عن جدّه عن علي بن أبيطالب قال : لَمَّا كُنَّا...». ر.ك: اللآلئ المصنوعة، سيوطي، ج1، ص311).
[49]. سند و متن روايت اين است: «ابن مردويه، حدثنا سليمان بن أحمد، حدثني علي بن سعيد الرازي، حدثني محمد بن حميد، حدثني زافر بن سليمان بن الحارث بن محمد عن أبي الطفيل عامر بن واثلة قال: كنت على الباب يوم الشورى فارتفعت الأصوات بينهم فسمعت عليا [7] يقول : بايع الناس أبابكر وأنا والله، أولى بالأمر وأحق به، فسمعت وأطعت قال: أمنكم أحد ردت عليه الشمس بعد غروبها حتى صلّى العصر غيري؟ قالوا: لا»؛ ر.ك: مناقب علي بن ابي‌طالب7، و ما نزل من القرآن في علي7، ص128؛ المناقب، خوارزمي، ص314.
[50]. كشف اليقين، علامه حلي، ص425؛ نهج الحق وكشف الصدق، علامه حلي، ص391.
[51]. الغدير، ج3، ص141.
[52]. متن و سند روايت اين است: «حدثني إسحاق بن يونس حدثنا سويد بن سعيد عن المطلب بن زياد عن إبراهيم بن حيان عن عبدالله بن حسن عن فاطمة بنت حسين عن الحسين قال كان رأس رسول الله9 في حجر علي وكان يوحى إليه فلما سري عنه قال يا علي صلّيت العصـر قال لا قال اللهم إنك تعلم...»؛ ر.ك: الذرية الطاهرة، محمد دولابي، ج1، ص89.
[53]. اللآلئ المصنوعة، ج1، ص309.
[54]. لسان الميزان، عسقلاني، ج1، ص51.
[55]. الثقات، محمد بن حبان تميمي بستي، ج6، ص13.
[56]. «فقد قال العلماء إنه حديث موضوع ولم ترد الشمس لأحد»؛ ر.ك: الأسرار المرفوعة في الأخبار الموضوعة، علي بن محمد قاري، ج1، ص415.
[57]. «قال علي قاري: ولعل المنفي ردها بأمر علي، والمثبت بدعائه9». ر.ك: اللؤلؤ المرصوع، محمد بن خليل الطرابلسي، ج1، ص89.
[58]. المناقب، الموفق الخوارزمي، ص330.
[59]. جامع الأحاديث، سيوطي، ج11، ص76.
[60]. «أخبرنا أبومحمد بن طاووس أنا عاصم بن الحسن أخبرنا أبو عمر بن مهدي أنا أبوالعباس بن عقدة نا أحمد بن يحيى الصوفي نا عبدالرحمان بن شريك حدثني أبي عن عروة بن عبدالله بن قشير قال دخلت على فاطمة بنت علي فرأيت في عنقها خرزة ورأيت في يديها مسكتين غليظتين وهي عجوز كبيرة فقلت لها ما هذا فقالت إنه يكره للمرأة أن تتشبه بالرجال ثم حدثتني أن أسماء بنت عميس حدثتها أن علي بن أبيطالب رضي الله عنه دفع إلى نبي الله9 وقد أوحى إليه...». ر.ك: تاريخ مدينة دمشق، ج42، ص314.
[61]. «وأخرج ابن مردويه عن أبي هريرة قال نام رسول الله9 ورأسه في حجر علي ولم يكن صلّى العصـر حتى غربت الشمس فلما قام النبي9 دعا له فردّت عليه الشمس حتى صلّى ثم غابت ثانية»؛ ر.ك: الخصائص الكبري، ج2، ص137.
[62]. الموضوعات، عبدالرحمان بن علي قرشي، ج1، ص266.
[63]. «احمد بن داوود بن موسى أبوعبدالله السدوسي بصري ويعرف بالمكي وكان ثقة»؛ ر.ك: المنتظم،
ابن الجوزي، ج12، ص345.
[64]. «احمد بن داوود بن موسى... قال ابن يونس: ثقة»؛ ر.ك: تاريخ الاسلام، محمد بن احمد ذهبي، ج21، ص345.
[65]. «احمد بن داوود بن موسى السدوسي: يكنى أبا عبدالله، أحد مشايخ... وكان ثقة...». مغاني الأخيار، عيني، ج1، ص20.
[66]. يك موردش اين است: «وأخبرنا أبو جعفر الصيدلاني أن فاطمة أخبرتهم أنبأ محمد أنبأ سليمان بن أحمد الطبراني ثنا أحمد بن داوود المكي ثنا عمرو بن مرزوق أنبأ شعبة عن قيس بن مسلم عن طارق بن شهاب قال رأيت رسول الله9 وغزوت في خلافة أبي بكر رضي الله عنه... إسناده صحيح»؛ ر.ك: الأحاديث المختارة، محمد بن عبدالواحد المقدسي، ج8، ص113.
[67]. الموضوعات، ج1، ص266.
[68]. «قال العقيلي يحدث عن الثقات بالمناكير وقال الرازي كان يكذب أحاديث بواطل وقال ابن عدي متروك الحديث»؛ ر.ك: منهاج السنة، ج8، ص181.
[69]. «عمار بن مطر عن بن ثوبان يكنى أبا عثمان الرهاوي هالك وثقه بعضهم ومنهم من وصفه بالحفظ. قال عبدالله بن سالم حدثنا عمار بن مطر الرهاوي وكان حافظا للحديث... وقال يوسف بن الحجاج حدثنا محمد بن الخضر بن علي بالرقة حدثنا عمار بن مطر... ثقة». ر.ك: لسان الميزان، عسقلاني، ج4، ص275.
[70]. المستدرك علي الصحيحين، ج1، ص470.
[71]. «وقال محمد بن الخضر بن علي: ثنا عمار بن مطر... ثقة. وقال عبدالله بن سالم : ثنا عمار... وكان حافظا للحديث». ر.ك: مختصر الكامل في الضعفاء، ج1، ص526.
[72]. «وأما الإسناد الثاني فمداره على فضيل بن مرزوق وهو معروف بالخطأ على الثقات وإن كان لا يعتمد الكذب قال فيه ابن حبان يخطئ على الثقات ويروي عن عطية الموضوعات وقال فيه أبو حاتم الرازي لا يحتج به وقال فيه يحيى بن معين مرة هو ضعيف». ر.ك: منهاج السنه، ج8، ص178.
[73]. الموضوعات، ج1، ص266.
[74]. «قلت ففضيل بن مرزوق فقال ليس به بأس»؛ ر.ك: تاريخ ابن معين، يحيي بن معين، ج1، ص191.
[75]. «فضيل بن مرزوق الكوفي... ثقة»؛ ر.ك: الكاشف، ذهبي، ج2، ص125.
[76]. «فضيل بن مرزوق جائز الحديث ثقة وكان فيه تشيع وهو كوفي وفي موضع آخر كوفي ثقة». ر.ك: معرفة الثقات، احمد عجلي، ج2، ص208.
[77]. «فضيل بن مرزوق وثقه يحيى مرة وضعفه أخرى»؛ ر.ك: تاريخ أسماء الثقات، عمر واعظ، ج1، ص185.
[78]. «فضيل بن مرزوق الأغر بالمعجمة والراء الرقاشي الكوفي أبو عبدالرحمان صدوق يهم ورمي بالتشيع...»؛ ر.ك: تقريب التهذيب، عسقلاني، ج1، ص448.
[79]. «وثقه سفيان بن عيينة وابن معين وقال ابن عدي أرجو أنه لا بأس به... قلت وكان معروفا بالتشيع من غير سب قال الهيثم بن جميل جاء فضيل بن مرزوق وكان من أئمة الهدى زهدا وفضلا»؛ ر.ك: ميزان الاعتدال، ج5، ص440.
[80]. سبل الهدي والرشاد، محمد صالحي، ج9، ص435.
[81]. «[قلت] فضيل الذي أعلى به الطريق الأول ثقة صدوق احتج به مسلم في صحيحه وأخرج له الأربعة...». ر.ك: اللآليء المصنوعة، ج1، ص309.
[82]. «وإبراهيم هذا لم يرو له أهل الكتب المعتمدة كالصحاح والسنن ولا له ذكر في هذه الكتب بخلاف فاطمة بنت الحسين فإن لها حديثا معروفا فكيف يحتج بحديث مثل هذا». ر.ك: منهاج السنة، ج8، ص179.
[83]. مقدمة فتح الباري، ج1، ص7.
[84]. «قال الحافظ ابوالحسن الهيثمي ورجاله رجال الصحيح غير إبراهيم بن الحسن وهو ثقة وثقّه ابن حبان، قلت: وذكره ابن أبي حاتم فلم يذكر فيه حرجا...»؛ ر.ك: سبل الهدي والرشاد، ج9، ص435.
[85]. «إبراهيم بن الحسن بن الحسن بن علي بن أبيطالب روى عنه الفضل بن مرزوق حديث ردّ الشمس لعلي ذكره المؤلف في المغني قلت وروى عنه أيضا أبوعقيل يحيى بن المتوكل وقال بن أبي حاتم روى عن أبيه ولم يذكر فيه جرحا وذكره بن حبان في الثقات روى عن أبيه وفاطمة بنت الحسين قلت هي أمّه»؛ ر.ك: لسان الميزان، ج1، ص47.
[86]. مجمع الزوائد، ج8، ص297.
[87]. «فاطمة بنت الحسين بن علي بن أبيطالب الهاشمية المدنية زوج الحسن بن الحسن بن علي ثقة من الرابعة»؛ ر.ك: تقريب التهذيب، ج1، ص8645.
[88]. «فاطمة بنت الحسين بن علي بن ابيطالب تروي عن أسماء بنت عميس»؛ ر.ك: الثقات، تميمي، ج5، ص300.
[89]. «فاطمة بنت علي بن ابيطالب تروي عن أبيها ما روى عنه أهل المدينة وأهل الكوفة»؛ ر.ك: الثقات، ج5، ص301. «فاطمة بنت علي بن أبيطالب ثقة من الرابعة ماتت سنة سبع عشـرة وقد جاوزت الثمانين». ر.ك: تقريب التهذيب، ج1، ص8645.
[90]. «قال في الرواية السابقة عن إبراهيم بن الحسن عن فاطمة بنت علي عن أسماء وفي هذه عن فاطمة بنت الحسين عن أبيها وقد جمع كل من فاطمة بنت علي وفاطمة بنت الحسين عن أسماء وفاطمة بنت الحسين هي أم إبراهيم بن الحسن الراوي عنهما فكأنه سمعه من أمّه وعمّته فاطمة بنت علي فرواه مرة عن أمّه ومرة عن عمّتها وقد عد ذاك ابن الجوزي وغيره اضطرابا وليس كذلك»؛ ر.ك: سبل الهدي والرشاد، ج9، ص435.
[91]. «قال أبو الفرج وهذا حديث باطل أما عبدالرحمان بن شريك فقال أبوحاتم هو واهي الحديث»؛ ر.ك: منهاج السنة، ج8، ص167.
[92]. «عبدالرحمن بن شريك بن عبدالله النخعي عن أبيه وثق»؛ ر.ك: ميزان الاعتدال، ج4 ص289.
[93]. «عبدالرحمن بن شريك بن عبدالله النخعي الكوفي صدوق»؛ ر.ك: تقريب التهذيب، ج1، ص342.
[94]. تذكرة الخواص، سبط بن جوزي، ص54.
[95]. «[قلت]... وعبدالرحمن بن شريك وإن وهاه أبوحاتم فقد وثقه غيره...»؛ ر.ك: اللآلئ المصنوعه، ج1، ص309.
[96]. الموضوعات، ج1، ص266.
[97]. منهاج السنة، ج8، ص167.
[98]. تذكرة الخواص، ص54.
[99]. «والحافظ بن عقدة أبو العباس أحمد بن محمد بن سعيد الكوفي الشيعي أحد أركان الحديث... لكنه كان آية من الآيات في الحفظ...». ر.ك: العبر في خبر من غبر، محمد بن احمد ذهبي، ج2، ص43.
[100]. «قال المصنف : قلت ومن تغفيل واضع هذا الحديث أنّه نظر إلى صورة فضيلة ولم يتلمح إلى عدم الفائدة، فإن صلاة العصر بغيبوبة الشمس صارت قضاء فرجوع الشمس لا يعيدها أداء»؛ ر.ك: الموضوعات، ج1، ص267.
[101]. الارشاد، ج1، ص345.
[102]. «وقوله: ورجوعها لا يعيد العصر أداء جوابه : أن في تذكرة القرطبي ما يقتضـي أنها وقعت أداء قال رحمه الله...». ر.ك: تنزيه الشريعة، علي بن محمد كناني، ج1، ص380.
[103]. «وزعم فوات الوقت بغروبها فلا فائدة لردها في محل المنع بل نقول كما أن ردها خصوصية كذلك إدراك العصـر الآن أداء خصوصية وكرامة علي أن في ذلك أعني أن الشمس إذا غربت ثم عادت هل يعود الوقت بعودها ترددا حكيته مع بيان المتجه منه في شرح العباب في أوائل كتاب الصلاة»؛ ر.ك: الصواعق المحرقه، ج2، ص376.
[104]. «[ووقت العصر منه إلى] قبيل [الغروب] فلو غربت ثم عادت هل يعود الوقت؟ الظاهر نعم وهي الوسطى على المذهب». ر.ك: الدر المختار، ابن عابدين، ج1، ص360.
[105]. ر.ك: الموضوعات، ج1، ص267.
[106]. «فَإِنْ كان حَقِيقَةُ الحديث كَذَلِكَ فَلَيْسَ فيه خِلاَفٌ لِمَا في الْحَدِيثَيْنِ الأَوَّلَيْنِ لأَنَّ الذي فيه هو حَبْسُ الشَّمْسِ عن الْغَيْبُوبَةِ وَاَلَّذِي في الْحَدِيثَيْنِ الأَوَّلَيْنِ هو رَدُّهَا بَعْدَ الْغَيْبُوبَةِ»؛ ر.ك: شرح مشكل الآثار، ج3، ص96.
[107]. «وعلى التنزل وفرض صحة الخبرين فلا معارضة لأن خبر يوشع في حبسها قبل الغروب وخبر علي
في ردها بعده». ر.ك: فيض القدير، ج5، ص439.
[108]. «فلم تحبس الشمس إلا ليوشع وليس فيه نفي أنها تحبس بعد ذلك لنبينا». ر.ك: فتح الباري في شرح صحيح البخاري، ج6، ص221.
[109]. «أو أن إخباره بأنها لم تحبس إلا ليوشع قبل ردّه على علي». ر.ك: فيض القدير، ج5، ص440.
[110]. «وتأويله بأن المراد لم تحبس على أحد من الأنبياء غيري إلا ليوشع». ر.ك: روح المعاني، ج23، ص194.
[111]. «ويجاب بأن المعني لم تحبس علي أحد من الأنبياء غيري لا ليوشع، والله أعلم». ر.ك: مرقاة المفاتيح، علي القاري، ج7، ص545.
[112]. «أو التزام أن المتكلم غير داخل في عموم كلامه». ر.ك: روح المعاني، ج23، ص194.
[113]. «قلت: لو ردّت لعلي لكان ردّها يوم الخندق للنبي9 بطريق الأولى؛ فإنّه حزن وتألّم ودعا على المشـركين لذلك». ر.ك: تلخيص كتاب الموضوعات، ذهبي، ج1، ص119.
[114]. البداية والنهايه، ج6، ص79.
[115]. تثبيت الإمامة وترتيب الخلافه، احمد اصبهاني، ج1، ص234.
[116]. «وجوابه أن ردّ الشمس لعلي إنما كان بدعاء النبي، ولم يثبت أنه دعا في وقعة الخندق أن تردّ عليه الشمس، فلم تردّ، بل لم يدع»؛ ر.ك: تنزيه الشريعة، كناني، ج1، ص380.
[117]. «قلت: ردّ الشمس لعلي إنما كان بدعاء النبي9 ولم يجئ في خبر قط أن النبي9 دعا في واقعة الخندق أن تردّ فلم تردّ بل لم يدع»؛ ر.ك: سبل الهدي والرشاد، ج9، ص439.
[118]. «ولو ردّت الشمس بعد ما غربت لرآها المؤمن والكافر ونقلوا إلينا أن في يوم كذا من شهر كذا في سنة كذا ردّت الشمس بعد ما غربت»؛ ر.ك: البداية والنهاية، ج6، ص79.
[119]. «لو وقعت لاشتهرت، وتوفرت الهمم والدواعي على نقلها، إذ هي في بعض نق العادات جارية مجري طوفان نوح، وانشقاق القمر»؛ ر.ك: تلخيص كتاب الموضوعات، ج1، ص119.
[120]. «فإذا كانت هذه القصة في خيبر في البرية قدام العسكر والمسلمون أكثر من ألف واربعمائة كان هذا  مما يراه العسكرويشاهدونه ومثل هذا مما تتوفر الهمم والدواعي عن نقله فيمتنع أن ينفرد بنقله الواحد والإثنان فلو نقله الصحابة لنقله منهم أهل العلم كما نقلوا أمثاله لم ينقله المجهولون الذين لا يعرف ضبطهم وعدالتهم»؛ ر.ك: منهاج السنة، ج8، ص177.
[121]. «وفي كلام سبط ابن الجوزي إن قيل حبسها ورجوعها مشكل لأنها لو تخلفت أو ردّت لاختلّت الأفلاك ولفسد النظام». ر.ك: السيرة الحلبية، ج2، ص101.
[122]. السيرة الحلبيه، ج2، ص101.
[123]. الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، علي بن موسي حلي، ص85.
[124]. «وأيضا فبنفس غروب الشمس خرج الوقت المضروب للصلاة فالمصلّي بعد ذلك لا يكون مصلّيا في الوقت الشرعي ولو عادت الشمس». ر.ك: منهاج السنه، ج8، ص170.
[125]. «وإن كان التفويت محرما فتفويت العصر من الكبائر وقال النبي من فاتته صلاة العصـر فكأنما وتر أهله وماله.... فعلي أجلّ قدرا من أن يفعل مثل هذه الكبيرة ويقرّه عليها جبريل ورسول الله ومن فعل هذا كان من مثالبه لا من مناقبه وقد نزّه الله عليا عن ذلك ثم إذا فاتت لم يسقط الإثم عنه بعود الشمس». ر.ك: منهاج السنه، ج8، ص175.
[126]. الإرشاد، ج1، ص345.
[127]. تاريخ مدينة دمشق، ج42، ص314.
[128]. رد الشمس لعليّ، جعفر مرتضي عاملي، ج1، ص84.
[129]. «وأيضا فأسماء كانت زوجة جعفر بن أبيطالب وكانت معه في الحبشة وإنما قدمت معه بعد فتح خيبر وهذه القصة قد ذكر أنها كانت بخيبر»؛ ر.ك: منهاج السنه، ج8، ص179.
[130]. سند روايت: «حدثنا عَلِيُّ بن عبدالرحمن بن مُحَمَّدِ بن المُغِيرَةِ قال حدثنا أَحْمَدُ بن صَالِحٍ قال حدثنا ابن أبي فُدَيْكٍ قال حدثني محمد بن مُوسَي عن عَوْنِ بن مُحَمَّدٍ عن أُمِّهِ أُمِّ جَعْفَرٍ عن أَسْمَاءَ ابْنَةِ عُمَيْسٍ أَنَّ النبي9 صلى الظُّهْرَ بِالصَّهْبَاء...»؛ ر.ك: شرح مشكل الآثار، ج3، ص94.
[131]. «الصهباء هو الذي ردّت فيه الشمس لعليّ بعد ماغربت كما تقدم وأقام بذلك المحل ثلاثة أيام»؛ ر.ك: السيرة الحلبية، ج2، ص750.
[132]. المنتظم، ج5، ص234.
[133]. صحيح مسلم، ج4، ص1946.
[134]. «ومنها أنه إذا لحق مدد بالجيش بعد تقضي الحرب فلا سهم له إلا بإذن الجيش ورضاهم فإن النبي9 كلم أصحابه في أهل السفينة حين قدموا عليه بخيبر جعفر وأصحابه أن يسهم لهم فأسهم لهم». ر.ك: زاد المعاد، زرعي، ج3، ص342.
[135]. «فروى الطبراني في الأوسط عن ابن عباس أن رسول الله9 أقام بخيبر ستة أشهر، يجمع بين الصلاتين. وروى البيهقي عنه: أربعين يوما، وسنده ضعيف»؛ ر.ك: سبل الهدي والرشاد،
ج5، ص156.
[136]. منهاج السنة النبويه، ج8، ص179.
[137]. «من ولد بأرض الحبشة عبدالله وعون ومحمد أولاد جعفر بن أبيطالب من أسماء بنت عميس». ر.ك: سبل الهدي والرشاد، ج2، ص409.
[138]. «حدثنا عَلِيُّ بن عبدالرحمن بن مُحَمَّدِ بن الْمُغِيرَةِ قال حدثنا أَحْمَدُ بن صَالِحٍ قال حدثنا ابن أبي فُدَيْكٍ قال حدثني محمد بن مُوسَى عن عَوْنِ بن مُحَمَّدٍ عن أُمِّهِ أُمِّ جَعْفَرٍ عن أَسْمَاءَ ابْنَةِ عُمَيْس...». ر.ك: شرح مشكل الآثار، ج3، ص94.
[139]. «حدثنا أحمد بن الحسن القطان رحمه الله قال: حدثنا ابوالحسن محمد بن صالح قال حدثنا عمر بن خالد المخزومي قال حدثنا ابن نباتة عن محمد بن موسى عن عمارة بن مهاجر، عن أم جعفر وأم محمد بنتي محمد بن جعفر، عن أسماء بنت عميس وهي جدتهما قالت: خرجت مع جدتي أسماء بنت عميس وعمي عبدالله بن جعفر حتى إذا كنا بالصهباء...». ر.ك: علل الشرائع، ج2، ص352.




نظرات کاربران