تناسخ و رجعت تناسخ و رجعت تناسخ و رجعت بعثه مقام معظم رهبری در گپ بعثه مقام معظم رهبری در سروش
تناسخ و رجعت تناسخ و رجعت تناسخ و رجعت تناسخ و رجعت تناسخ و رجعت

تناسخ و رجعت

v رحمت الله ضیائی «تناسخ»، در لغت از ریشه «نَسخ» به معنای برداشتن چیزی و گذاشتن چیزی دیگر به جای آن، یا تغییر دادن چیزی به چیز دیگر است؛ مثل «نَسَخت الشمسُ الظلَّ»؛ «خورشید جای سایه را گرفت». از همین ریشه

v رحمت الله ضيائي
«تناسخ»، در لغت از ريشه «نَسخ» به معناي برداشتن چيزي و گذاشتن چيزي ديگر به جاي آن، يا تغيير دادن چيزي به چيز ديگر است؛ مثل «نَسَخت الشمسُ الظلَّ»؛ «خورشيد جاي سايه را گرفت». از همين ريشه «تناسخ ازمنه» را به معناي پي‌درپي گذشتن زمان‌ها آورده‌اند.[1] معناي اصطلاحي و مشهور تناسخ، با همين معاني و دلالت‌هاي لغوي ارتباط دارد. براي اشاره به اين معنا تعبيرات ديگري چون: عود، نقل، انتقال و تقمّص نيز به كار رفته است .تفتازاني مي‌گويد: «حقيقت تناسخ اين است كه نفوس انسان‌ها پس از جدايي از بدن، در همين دنيا به منظور تدبير و تصرف در بدن‌هاي ديگر به آنها تعلق مي‌گيرد، نه اينكه شكل بدن عوض شود؛ چنان‌كه در مسخ چنين است».[2] حكيم لاهيجي نيز تناسخ را انتقال نفس ناطقه از بدن، به بدن ديگر دانسته است.[3]
رجعت از ماده «رجع» در معناي لازم و متعدي به كار مي‌رود. «الرجعة»، مصدر «مرَة» به معناي يك بار بازگشتن[4] و «الرجعه» به معناي بازگشتن شخص به همسر خود پس از طلاق است.[5]
ابن اثير در «النهاية» مي‌گويد: «الرَّجْعَة: المرّة من الرُّجُوعِ»؛ «رجعت مصدر مرّه براي رجوع است كه تاي آن، بيانگر وحدت است».[6] به گفته راغب، رجوع در لغت به معناي بازگشت به نقطه آغاز حقيقي يا فرضي است. نقطه آغاز ممكن است مكان، عمل يا سخن باشد. بازگشت كننده مي‌تواند خود شيء، بخشي از آن يا اثرش باشد.[7] طريحي در «مجمع البحرين» درباره رجعت مي‌گويد: «رجعت با فتح را، مصدر مفيدِ معناي مرّه و وحدت است».[8]
رجعت در اصطلاح، بازگشت جمعي از نيكان خالص و گروهي از طغيان‌گران معاند به دنيا در زمان قيام حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) است. رجعت، همگاني نيست و به گروهي معيّن اختصاص دارد. رجعت‌كنندگان، گروهي از مؤمنان مخلص و دسته‌‌اي از بدكرداران به غايت شقي‌اند. خداوند، مؤمنان را براي مشاهده استقرار دولت حق و عزت يافتن مؤمنان و كافران را براي چشيدن طعم انتقام و مجازات الهي به دنيا باز مي‌گرداند. آنها پس از مدتي زندگي در دنيا و ديدن نتايج اعمال گذشته خود، دوباره از دنيا رفته و بر اساس استحقاق خود، به بهشت و جهنم رهسپار خواهند شد.[9]
ضرورت و اهميت بحث
با توجه به اينكه نويسندگان وهابي و برخي متعصبين، با اندك بهانه‌اي مخالفان خويش را متهم به كفر، شرك، خروج از دين و بدعت مي‌كنند و از سوي ديگر مسئله تناسخ از برخي جهات با بحث رجعت تشابهاتي دارد و اين بهانه‌اي براي آنها شده است تا شيعيان را متهم به اعتقاد به تناسخ و در نتيجه تكفير نمايند، بنابراين لازم است كه موضوع «رجعت» از زواياي مختلف بحث و بررسي شده و تفاوت آن با مسئله «تناسخ» تبيين شود و پاسخ علمي به شبهاتي كه در اين باره از سوي مخالفين مطرح شده، داده شود.
تبيين موضوع در انديشه اسلامي
چگونگي رجعت
جعت از ديدگاه مشهور علماي شيعه، رجوع ارواح به بدن ماديِ عنصريِ پيشين خود است.[10] ازاين‌رو، رجعت همچون زنده شدن انسان در روز قيامت است؛ يعني نفس به همان بدني كه از آن جدا شده بود، بازمي‌گردد؛ بدون اينكه از كمال نفس كاسته شود و از مقام سابق خود تنزل كند؛ بلكه نفس هنگام بازگشت، از حيث كمال، همانند زمان مرگ است و دوباره به بدني كه از آن مفارقت كرده بود، بازمي‌گردد.[11]
دلايل رجعت
1. قرآن و رجعت
در موضوع رجعت، به دو دسته آيات استناد مي‌شود: نخست، آياتي كه از احياي مردگان در بين امت‌هاي گذشته حكايت دارند؛ دوم، آياتي كه در وقوع رجعت در بين امت پيامبر خاتم(صلي الله عليه و آله) در آينده، ظهور دارند.
قرآن در آيات بسياري، از زنده شدن مردگان به عنوان معجزات پيامبران گذشته و جلوه قدرت الهي يا اهداف ديگر، گزارش داده است. زنده شدن گروهي از بني‌اسرائيل،[12] زنده شدن يكي از پيامبران الهي به نام عزير يا ارميا(عليه السلام)،[13] زنده شدن هفتاد نفر از بني‌اسرائيل[14]، زنده شدن
مردگان به وسيله حضرت عيسي(عليه السلام)[15]، رجوع اصحاب كهف، (بنابر اين كه «رقود» به معناي «موتي» يعني مردگان باشد)[16]، زنده شدن مردي مقتول از بني‌اسرائيل[17]، زنده شدن چهار پرنده به وسيله حضرت ابراهيم(عليه السلام)[18] و زنده شدن خانواده و دام‌هاي حضرت ايوب(عليه السلام) بر اساس برخي روايات،[19] از موارد وقوع رجعت در امت‌هاي گذشته‌اند. از اين طريق، استدلال مي‌شود كه اگر در امت‌‌هاي گذشته چنين امري ممكن بوده و رخ داده، در آينده نيز وقوع اين‌گونه حوادث، ناممكن
نيست؛ بلكه وقوع چنين حوادثي، مطابق روايات نبوي كه از جريان سنت الهيِ واحد درباره امت‌هاي گذشته و امت اسلامي خبر داده، امري
حتمي است.[20]
افزون بر استناد به آيات ياد شده، به دسته ديگري از آيات براي اثبات وقوع رجعت در آينده استدلال شده است. در آيه 28 سوره بقره، درباره بازگشت حيات مي‌فرمايد: (كَيفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يمِيتُكُمْ ثُمَّ يحْييكُمْ ثُمَّ إِلَيهِ تُرْجَعُون)؛ «چگونه به خدا كافر مي‌شويد، درحالي‌كه مرده بوديد، آن‌گاه خدا شما را زنده كرد، سپس شما را مي‌ميراند و دگر بار زنده مي‌كند، آن‌گاه به‌سوي او باز خواهيد گشت؟!».
وجه استدلال اين آيه بر «رجعت» اين است كه در اين آيه، سخن از دو بار زنده شدن در دنياست: (فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يمِيتُكُمْ ثُمَّ يحْييكُم) سپس مي‌فرمايد: (ثُمَّ إِلَيهِ تُرْجَعُون) كه مربوط به زندن شدن در قيامت است و ازاين‌رو با حرف «ثمّ» عطف شده است.[21]
همچنين در آيات 5 و 6 سوره قصص آمده است: (وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِين)؛ «مي‌خواهيم بر كساني كه در زمين به ضعف كشانده شدند، منت گذاريم و آنان را پيشوا و وارث [زمين] قرار دهيم و به آنان، تسلط بر زمين را وانهيم... ».[22] نحوه استدلال به اين آيه درباره رجعت اين‌گونه است كه منت نهادن بر كساني كه به استضعاف كشيده شده‌اند و آنها را ائمه و وارثين زمين قرار دادن، جز با رجعت امكان نخواهد داشت؛ زيرا بايد آنان در زمان حضرت قائم(عجل الله تعالي فرجه الشريف) باشند تا مشمول منت گردند و از مزاياي آن بهره ببرند.[23]
البته اين آيات، نص در مدعا نيستند؛ اما با استناد به برخي قرائن، يا ضميمه رواياتي منقول از اهل بيت:، بر رجعت حمل شده‌اند.[24] يكي از روشن‏ترين آيات رجعت، آيه 83 سوره نمل است كه از برانگيختن دسته‌اي از هر امت در آينده خبر مي‌دهد: {يوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يكَذِّبُ بِآياتِنا فَهُمْ يوزَعُونَ}. در اين آيه، از حشر گروهي از امت‏ها سخن به ميان آمده و اين بيانگر آن است كه سخن درباره حشر در قيامت نيست؛ زيرا حشر در قيامت، همگاني است: {وَ يوْمَ نُسَيرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَة وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً}؛ «و روزي را به يادآر كه كوه‌ها را به حركت درآوريم و زمين را آشكار (و مسطح) مي‏بيني و همه آنان [انسان‌ها] را برمي‏انگيزيم و احدي از ايشان را فروگذار نخواهيم كرد».[25]
از سوي ديگر، اين آيه پس از آيه «دابّة الأرض»[26] كه از نشانه‌هاي قيامت است و پيش از اشاره به «نفخ صور»[27] و ديگر آيات قيامت، جاي گرفته است و نمي‌توان پذيرفت كه قرآن پيش از پرداختن به قيامت، درباره حوادث آن سخن گويد.[28] البته آيه 83 سوره نمل، به رجعت مؤمنان و نيكان اشاره‏اي نكرده است؛ از‌اين‌رو براي اثبات رجعت مؤمنان و نيكان، تنها مي‌توان از روايات بهره جست.[29]
2. روايات رجعت
مهم‌ترين راه اثبات رجعت، استدلال به روايات منقول از پيشوايان معصوم: است. محمدباقر مجلسي=، در «بحار الانوار» بيش از دويست حديث درباره رجعت، از حدود چهل نفر از مصنّفين شيعه كه در پنجاه منبع معتبر ايراد نموده‌اند، نقل كرده است.[30]
شيخ حرّ عاملي در «الايقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعة»، نزديك به ششصد حديث در امكان و اثبات رجعت، از پنجاه منبع كه بيش از چهل نفر از علما گرد آورده‌اند، نقل كرده است. وي اين روايات را متواتر، بلكه بيش از تواتر مي‌داند.[31] علامه طباطبايي= نيز روايات در اين موضوع را متواتر مي‌داند.[32]
3. اجماع بر رجعت
رجعت از مسلمات و ضروريات مذهب شيعه است.[33] علامه مجلسي، رجعت را از جمله اجماعيات شيعه دانسته و از ديگران، مانند
شيخ صدوق در رساله «اعتقادات» و شيخ مفيد، سيد مرتضي، شيخ طبرسي و سيد بن طاووس نيز نقل اجماع كرده است.[34] علامه طباطبايي با استناد به آياتي از قرآن، وقوع رجعت در امت‌هاي گذشته را مسلّم دانسته و آن را ممكن‌الوقوع شمرده است. وي از راه تمسك به رواياتي كه نشان‌دهنده جريان سنن ملل گذشته در ملت اسلام است، رجعت در امت اسلامي را حتمي و روايات در اين موضوع را نيز متواتر مي‌داند.[35] علامه طباطبايي با بيان اينكه مدلول اخبار رجعت و ظهور مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) دال بر اين است كه نظام عالم به سوي ظهور آيات حق، تحقق عبوديت و اطاعت خالص حق پيش مي‌رود، رجعت را از مقدمات و مراحل ظهور روز رستاخيز مي‌داند.[36]
اين نوع استدلال، برگرفته از سخنان امام رضا(عليه السلام) است.[37] بنابراين، رجعت در مذهب شيعه جايگاهي مستحكم دارد و از ضروريات مذهب به شمار مي‌رود.
4. دليل عقلي
رفيعي قزويني رجعت را به روش عقلاني تبيين كرده است. وي معتقد است كه در نظام عالم، هر موجودي بايد بتواند به كمال طبيعي خود برسد. اگر مانع و قسري بر سر راه استكمال پيش آيد، به دليل دائمي نبودن قسر، ارواح و نفوسي كه به كمال مناسب خود نرسيده‌اند، بايد بتوانند دوباره به دنيا بازگشته، پس از رسيدن به كمال طبيعي خود، وفات كنند. از آنجا كه نفوس ائمه: و پيامبر(صلي الله عليه و آله)، قوه و استعداد تعليم و تهذيب نفوس را دارند، اگر اين قوه در آنها به فعليت نرسد، لغو و عبث لازم مي‌آيد. بدين‌گونه، وي رجعت مورد اعتقاد شيعه را از اين طريق تبيين عقلاني مي‌كند.[38]
رجعت و تناسخ
انديشمندان شيعه، تناسخ را به شدت انكار كرده و اعتقاد به آن را مساوي انكار معاد و مستلزم كفر دانسته‌اند.[39] اما رجعت را از ضروريات مذهب شيعه و دلايل گوناگوني بر اثبات آن اقامه كرده‌اند. اكنون لازم است بدانيم كه فرق بين رجعت و تناسخ چيست. با تأمل در آموزه رجعت و تناسخ و مقايسه آنها، اين دو مسئله از جهات گوناگون با هم تفاوت‌هايي دارند كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود:
1. نگرش‌ آنهايي كه معتقد به تناسخ‌اند با آنان (شيعيان)، كه به رجعت باور دارند، درباره انسان، خدا، عالم، نفس و اصل معاد متفاوت است. مكاتبي كه در آنها آموزه تناسخ مطرح است، به خدايي غير از خدايي كه موحدين به آن باور دارند، معتقدند[40] و همچنين به ازلي بودن عالم و ازلي بودن روح معتقدند و به معاد باور ندارند و معتقدند كه «هر كردار بد و نيك در اين زندگي يا در كالبد بعدي روان، پاداش يا كيفر خواهد ديد».[41] ازاين‌رو نمي‌توان با مشاهده برخي تشابهات ظاهري، به وحدت آن دو ملتزم شد.
2. يكي از مباني تناسخ، ازلي بودن نفس يا روح است.[42] روح بر اساس ديدگاه معتقدان به تناسخ، امري حادث نيست و سرآغاز معيني ندارد. ازاين‌رو بي‌نهايت حيات مكرر و تولد دوباره را در قالب تناسخ تجربه مي‌كند. روح، فاني نمي‌شود؛ بلكه از جسمي به جسم ديگر انتقال مي‌يابد. «آنچه نيست، هميشه نبوده و آنچه هست، هميشه بوده است».[43] به گفته ويل دورانت:
ميلياردها روح از تمام اين عصرها و عصرهاي بزرگ در حلولي ملامت‌بار، از اين نوع به آن نوع، از اين تن به آن تن، از اين زندگي به آن زندگي رفته‌اند. هيچ فردي واقعاً يك فرد نيست؛ زيرا روان اين گُل يا آن كك شايد ديروز روان انساني بوده، يا شايد فردا روان انساني باشد.[44]
اما رجعت، بر ازلي بودن نفس استوار نيست.[45] در نگرش اسلام، همه عالم[46]، از آن جمله، نفس انساني، حادث است. نفس پس از شكل‌گيري بدن و استعداد آن، براي تحمل نفس يا روح، خلق و افاضه مي‌شود. پيش از جسم وجود نداشته و اين‌گونه نيست كه پيش از تعلق و ارتباط با بدن، فعليت داشته و سپس به بدن تعلق يافته باشد.
3. باور به تناسخ، بر اساس انكار معاد شكل گرفته است. آنان منكر معاد ـ آن‌گونه كه پيروان اديان آسماني بدان معتقدند ـ شده و به جاي آن، بر آموزه تناسخ بسيار تأكيد دارند. به باور ايشان، آدمي نتيجه اعمال خود را در دوره‌هاي بازگشت خود به اين جهان مي‌بيند. كساني كه كار نيك يا بد انجام داده‌اند، در مرحله بعد به بدن انسان متنعم يا بيچاره‌اي منتقل مي‌شوند و زندگي مرفه يا بدي خواهند داشت (نسخ) و آنان كه كارهاي بد آنها فراوان باشد، در بازگشت، با بينوايي و فلاكت همراه خواهند بود و چه‌بسا به شكل حيوان (مسخ)، يا نبات (فسخ) يا جماد (رسخ) بازگشت كنند. اين چرخه زندگي همواره ادامه دارد.[47]
رجعت، برخلاف تناسخ، جايگزين معاد نيست. در رجعت، پس از گذراندن حيات محدود ثانوي در اين دنيا، سرانجام چراغ زندگي دنيوي خاموش مي‌شود و مراحل بعدي حيات آغاز مي‌گردد كه از اساس، با حيات دنيوي متفاوت است و سنن و نظام ديگري بر آن جريان دارد؛[48]
اما در تناسخ، حيات بعدي در همين دنيا و تحت سنن و نظامات حاكم بر اين دنيا قرار دارد و حيات واپسيني در كار نيست. البته در تناسخ، امكان رهايي از حيات فردي و گذر از فرديت به مرحله بالاتر حيات فردي و پيوستن به روح كلي (برهمن)، «نيروانا» مطرح است كه با معاد در اديان ابراهيمي كاملاً متفاوت است.
4. غايت رجعت، با غايت تناسخ متفاوت است. رجعت براي تحقق پيروزي حق بر باطل، ظهور عزت مؤمنان و ذلت كافران است؛[49] اما تناسخ، ارائه فرصتي جديد به افراد براي تصفيه روح و رسيدن به نجات از گردونه تولد مكرر است.[50]
5. يكي از تفاوت‌هاي رجعت و تناسخ، در كيفيت بازگشت به دنياست. بازگشت به زندگي دوباره در آموزه تناسخ، در حقيقت تولد دوباره روح است؛ روحي كه در بدني ديگر، مراحل تكامل خاص خود را گذرانده و با تعلّق به جنين و نوزاد ديگري، حيات پسين را آغاز مي‌كند. ازاين‌رو تناسخ مستلزم دو محال عقلي است:
الف) اجتماع دو نفس در يك بدن؛
ب) بازگشت از فعليت به قوه.[51]
اما در رجعت، روح انسان پس از جدا شدن، به نطفه يا جنين ديگر نمي‌پيوندد؛ بلكه به بدن كاملي كه از آن مفارقت كرده است، بازمي‌گردد. در رجعت، انسان با همان فعليت‌ها و كمالاتي كه هنگام مرگ داشته، دوباره به جهان باز‌مي‌گردد. روح كمال‌يافته به بدن كمال‌‌يافته پيشين باز مي‌گردد. بنابراين، رجعت، تداوم فعليت‌ها و استمرار كمالات وجودي انسان است. در رجعت، حيات انقطاع يافته، از همان مقطع پيشين، پس از مدتي توقف، استمرار مي‌يابد.[52] براي مثال، انساني كه در چهل سالگي حيات خود را از دست داده، ولي استعدادهاي نهفته و شكوفاپذير داشته، با رجعت، زمينه شكوفايي و بروز استعدادها در همان بدن اول براي او فراهم مي‌شود. بنابراين، چگونگي بازگشت به دنيا در تناسخ و رجعت، متفاوت است.
6. بر اساس آموزه رجعت، روح منحصراً به بدن انساني كه از جهت كمالات، مشابه بدن نخستين است، بازمي‌گردد. در واقع، بدن جديد همان بدن سابق است. از اين لحاظ، رجعت همانند معاد جسماني است. در تناسخ ادعا مي‌شود كه روح در زندگي گذشته، از اعمال خود تأثير گرفته و اقتضاي تعلق به بدن خاص دارد و بر اساس نوع عمل سابق، به بدن جماد، گياه، حيوان يا انسان ديگر باز مي‌گردد و فرايند طبيعي رشد جنيني، نوزادي و... را طي مي‌كند كه طبق اصطلاح برخي فيلسوفان، به ترتيب رسخ، فسخ، مسخ و نسخ ناميده مي‌شود.
7. بازتولد در نظريه تناسخ، امري عمومي است و همه افراد، مشمول اين قاعده‌اند؛ لكن در رجعت، تنها افراد بسيار صالح و بسيار شقي باز‌مي‌گردند. افراد كامل و رستگار براي مشاهده وعده الهي مبني بر پيروزي حق بر باطل و افراد به غايت پليد براي تحمل كيفر برخي از اعمال ننگين خود بازمي‌گردند.[53]
8. در رجعت، حيات شخص، مشابه حيات متقدم اوست. بر اين اساس، افرادي كه به دنيا بازگشته‌اند، همديگر را مي‌شناسند و زندگي گذشته خود را به ياد دارند. در رجعت، دوستي‌ها و دشمني‌هاي گذشته ادامه دارد و صف‌بندي و تقابل بين حق و باطل همچنان برقرار است؛ اما در تناسخ، افراد از گذشته خود چيزي به ياد نمي‌آورند و از وضع پيشين خود آگاهي ندارند.
9. رجعت و تناسخ، در تعداد بازگشت تفاوت دارند. در نظريه تناسخ، بازگشت مكرر است؛ اما رجعت، يك‌بار بازگشت است.
همان‌گونه كه گفته شد، رجعت و تناسخ، تفاوت‌هاي اساسي و بنيادي دارند كه به نُه مورد از آنها اشاره شد.
شبهات
شبهه اول: همانندي رجعت با تناسخ و انتساب تناسخ به شيعه
برخي نويسندگان وهابي با استناد به قول «احمد امين» شيعيان را از معتقدان به تناسخ دانسته: «وتحت التشيع ظهر القول بتناسخ الأرواح[54]» و ادعا نموده كه رجعت همان تناسخ است.
پاسخ شبهه اول
با توجه به آنچه گذشت، سخن احمد امين مبناي منطقي ندارد. بين آموزه «رجعت» و «تناسخ» تفاوت‌ها و ناهمگوني اساسي و بنيادي بسياري وجود دارد. اين ناهمگوني‌ها را مي‌توان در تفاوت مباني، تفاوت در غايت، تفاوت در چگونگي بازگشت، تفاوت در بدن جديد، تفاوت در شمول و قلمرو و تفاوت در تعداد بازگشت تبيين نمود كه به نُه مورد از آنها به طور مستدل اشاره شد و روشن گرديد كه با هيچ روش و مبنايي نمي‌توان «رجعت» و «تناسخ» را يكي دانست.
مرحوم مظفر در نقد كساني كه رجعت را مساوي با تناسخ مي‌دانند، فرموده است:
آناني كه تناسخ را مساوي با رجعت دانسته‌اند، فرق بين تناسخ و معاد جسماني را به خوبي درك نكرده‌اند. معناي تناسخ انتقال نفس از بدني به بدني ديگر است كه غير از بدن اول و منفصل از آن مي‌باشد؛ درحالي‌كه رجعت، از نوع معاد جسماني است. معاد جسماني رجوع خود بدن اول با تمام مشخصات است. رجعت نيز چنين است. اگر رجعت تناسخ باشد، زنده كردن مردگان توسط حضرت عيسي(عليه السلام) و معاد جسماني نيز بايد نوعي از تناسخ باشد[55]؛ درحالي‌كه چنين چيزي براي هيچ مسلماني پذيرفته نيست.
از سوي ديگر تمام انديشمندان شيعه از سده‌هاي نخستين تاكنون تناسخ را با شدت و حدت تمام رد كرده و در ابطال آن، از دلايل نقلي و عقلي استفاده كرده‌اند كه به اختصار به برخي از آنها اشاره مي‌شود:
دلايل بطلان تناسخ
بسياري از انديشمندان، تناسخ را در برابر معاد قرار داده، بر آنند كه اعتقاد به تناسخ، با آموزه «معاد» سازگاري ندارد؛ به گونه‌اي كه يكي از راه‌هاي نفي معاد (كه همه اديان الهي بر آن پافشاري مي‌كنند) اين است كه نفوس را پس از مرگ، از رسيدن به جهاني برتر براي پاداش و كيفر بازداريم و بگوييم: آنها به ابدان ديگري تعلق مي‌گيرند و جزاي عمل خويش را در همين ابدان مي‌بينند. بسيار روشن است كه چنين باوري در برابر اعتقاد به معاد است. ازاين‌رو مهم‌ترين انگيزه‌اي كه متكلمان ديني را به انكار تناسخ واداشته، همين مسئله بوده و فيلسوفان اسلامي نيز با اعتقاد راسخ به مسئله معاد، آن را رد كرده‌اند.
1. امتناع اجتماع دو نفس: بسياري از منكران، تناسخ را مستلزم اجتماع دو نفس دانسته‌اند كه هم به انكار امري وجداني مي‌انجامد و هم با وحدت شخصيه نمي‌سازد.[56]
2. امتناع بازگشت از فعل به قوّه: تقريباً همه انديشمندان اسلامي، بازگشت فعل به قوّه را امري محال و مستلزم تناقض مي‌دانند و برخي امتناع آن را بديهي مي‌شمارند. ازاين‌رو كوشيده‌اند تا تناسخ را به گونه‌اي مستلزم رجوع فعل به قوّه دانسته، از اين راه، پايه‌هاي اعتقاد به تناسخ را سست گردانند.[57]
تناسخ از سوي ائمه: به شدّت تمام رد شده است. امام صادق(عليه السلام) در پاسخ به زنديقي كه از ايشان پرسيد چرا گروهي قائل به تناسخ ارواح‌اند و از كجا به اين مطلب معتقد شده‌اند و حجّت و برهان و دليلشان بر اين مذهب چيست، به تفصيل به نقد و بررسي آن پرداخت.
امام صادق(عليه السلام) باورمندان به تناسخ را داراي ويژگي‌هاي زير شمرده‌اند:
ـ معتقدين به تناسخ از راه و منهاج دين به دورند؛
ـ به دنبال شهوات نفساني در زمين‌اند؛
ـ اعتقاد به خداوند هستي‌بخش ندارند؛
ـ از نگاه آنان، مدبّر اين جهان به صورت همين مخلوقات است؛
ـ منكر بهشت و جهنم‌اند و بعث و نشور را قبول ندارند؛
ـ قيامت نزد آنان همان خروج روح از قالب خود و ورود به قالب ديگر است؛
ـ معتقد به نماز و روزه نيستند؛
ـ تمام شهوات دنيا را براي خود مباح مي‌دانند؛
ـ تمام مذاهب از عقيده ايشان بيزارند و هر امتي آنان را لعن كرده است؛
ـ عقيده اينان در تورات تكذيب شده و قرآن لعنشان كرده است؛
ـ معتقدند كه خدايشان نيز از قالبي به قالب ديگر انتقال مي‌يابد؛
ـ ارواح ازلي همان است كه در آدم بوده و همان روح كشيده شده از يكي به ديگري منتقل گرديد تا به روزگار ما رسيد؛
ـ فرشتگان از اولاد آدم هستند و هر كه به بالاترين درجه دين برسد، از جايگاه امتحان و تصفيه خارج و فرشته شده است؛
ـ در برخي موارد نصارا شبيه ايشان شده‌اند (مانند عقيده به حلول).[58]
در روايت ديگري مأمون به حضرت رضا(عليه السلام) عرض كرد: «درباره كساني كه معتقد به تناسخ‌اند چه مي‌فرماييد؟» حضرت در پاسخ فرمودند: «من قال بالتّناسخ فهو كافر بالله العظيم يكذّب بالجنّة و النّار»؛[59] «كسي كه تناسخ را بپذيرد و به آن عقيده داشته باشد، به خداي تعالي كفر ورزيده و بهشت و دوزخ را غير واقعي و دروغ تلقي دانسته است».
تناسخ از ديد گاه علماي شيعه
علما و دانشمندان شيعه از سده‌هاي اول اسلام تاكنون انديشه تناسخ را با صراحت تمام و با دلايل عقلي و نقلي رد نموده و باورمندان به
اين عقيده را به دليل انكار معاد، كافر و گمراه و خارج از جرگه مسلمانان دانسته‌اند.
شيخ صدوق (381ه‍ .ق) از بزرگان شيعه، عقيده خويش را درباره تناسخ چنين بيان مي‌كند: «والقول بالتناسخ باطل ومن دان بالتناسخ فهو كافر، لأن في التناسخ إبطال الجنة والنار».[60] بديهي است كه لازمه اعتقاد به تناسخ، انكار يكي از اصول دين، يعني معاد است كه نه تنها شيعه، بلكه هيچ مسلماني آن را نخواهد پذيرفت.
سيد مرتضي به صراحت مي‌فرمايد: «اصحاب التناسخ لايعدون من المسلمين...لكفرهم وضلالهم».[61]
كاشف الغطاء همه انواع تناسخ را باطل دانسته و مي‌گويد كه ادله عقلي و نقلي در ابطال آن وجود دارد: «قامت الأدلة العقلية والنقلية على بطلان التناسخ بجميع أنواعه».[62]
علامه طباطبايي نيز با دلايل عقلي به ابطال تناسخ پرداخته و در اين‌باره مي‌گويد:
تناسخ عبارت از اين است كه بگوييم: نفس آدمي پس از آنكه به نوعي كمال استكمال كرد و از بدن جدا شد، به بدن ديگري منتقل شود و اين فرضيه‌اي است محال؛ چون بدني كه نفس مورد نظر مي‌خواهد به آن منتقل شود، يا خودش نفس دارد، يا ندارد. اگر نفس داشته باشد، مستلزم آن است كه يك بدن داراي دو نفس بشود، و اين همان وحدت كثير و كثرت واحد است كه محال بودنش روشن است. اگر نفسي ندارد، مستلزم آن است كه چيزي كه به فعليت رسيده، دوباره باز گردد و بالقوه شود؛ مثلاً پير باز گردد و كودك شود، كه محال بودن اين نيز روشن است. همچنين اگر بگوييم:
نفس تكامل يافته يك انسان، پس از جدايي از بدنش، به بدن گياه
يا حيواني منتقل شود، اين نيز مستلزم بالقوه شدن بالفعل است كه بيانش گذشت».[63]
بنابراين، علما و دانشمندان شيعه با تمسك به قرآن و اهل بيت: و تكيه بر مباني و اصول اساسي اسلام، هميشه سعي در تبيين معارف و تعاليم اسلام داشته و آموزه‌هاي انحرافي مانند تناسخ را نقد كرده‌اند. تاكنون ده‌ها كتاب، رساله و مقاله از سوي محققين شيعه در رد و ابطال تناسخ نوشته شده است. اولين كتاب در رد تناسخ از متكلم شيعه، حسن بن موسي نوبختي به نام «الرد على أصحاب التناسخ والغلاة» است.[64]
معتقدين به تناسخ از نگاه مذهب شيعه، كافر و خارج از دين‌اند؛ پس چگونه شيعه مي‌تواند به اين آموزه باور داشته باشد؟! اين تهمتي است كه براي بدنامي شيعه از سوي مخالفين متعصب زده مي‌شود؛ افزون بر اين اگر به منابع روايي و تاريخي و متون اعتقادي و كلامي شيعه مراجعه شود، هيچ اثري از اعتقاد به «تناسخ» ديده نمي‌شود؛ درحالي‌كه باورمندان به يك عقيده تلاششان بر اين است كه از زواياي مختلف به تبيين، بررسي و ترويج عقيده‌شان بپردازند و در آثار مختلف و با دلايل گوناگون از آن دفاع مي‌كنند.
شبهه دوم: تهمت تناسخ به مؤمن طاق
«احسان الهي ظهير» وهابي براي اثبات ادعاي تهمت اعتقاد تناسخ به شيعه، سند عجيبي ارائه كرده است. وي پاسخ اقناعي مؤمن‌طاق به يكي از مخالفين را دليل بر اعتقاد وي به تناسخ دانسته است. در اين گفت‌وگو آمده است:
روزي يكي از مخالفين به مؤمن‌طاق گفت: «شما شيعيان اعتقاد
به رجعت داريد؟» گفت: «بلي». گفت: «پس پانصد اشرفي (درهم) به من قرض بده و در رجعت كه به دنيا بازگشتم، از من بگير!»
ابوجعفر فرمود: «از براي من ضامني بياور كه چون به دنيا باز مي‌گردي، به صورت انسان بازگردي تا من پول تو را پس بدهم؛ زيرا مي‌ترسم به صورت خوك بازگردي و من نتوانم از تو وجه خود را دريافت كنم».[65]
پاسخ شبهه
اندكي دقت در متن و قالب اين روايت، فضاي گفت‌وگو بين ابوحنيفه و ابوجعفر (مؤمن‌الطاق) را روشن مي‌كند كه سخن ابوجعفر، اقناعي و از گونه جدال احسن در برابر كلام ابوحنيفه بوده است. بنابراين نه سخن ابوحنيفه كه گفته است پانصد اشرفي بده تا در رجعت به تو باز پس دهم، جدي است و نه پاسخ ابوجعفر كه از او درخواست كفالت نموده و تضمين خواسته كه به صورت انسان در رجعت ظاهر شود. مطالب رد و بدل شده ميان آن دو به شوخي‌هاي عالمانه مي‌ماند كه در ميان علما و انديشمندان مرسوم است.
گفت‌وگوي ديگري كه بين اين دو شخصيت وجود داشته، اين مدعا را ثابت مي‌كند و افزون بر آن نشان مي‌دهد كه بين آن دو رابطه دوستانه نيز وجود داشته است؛ در عين حال كه از نگاه فكري و اعتقادي، در تقابل باهم بوده‌اند. در برخي منابع آمده است كه روزي ابوحنيفه به ابوجعفر گفت: اگر علي بن ابي‌طالب حقي در خلافت داشت، چرا بعد از درگذشت پيغمبر، حق خود را مطالبه نكرد؟ مؤمن طاق گفت: ترسيد او را هم جنيّان بكشند؛ چنان‌كه سعد بن عباده را با تير مغيرة بن شعبه كشتند، ولي انتشار دادند كه جنّي‏ها او را كشته‏اند.[66] همچنين گزارش شده است كه روزي ابوحنيفه با مؤمن‌طاق گردش مي‌كرد. در يكي از بازارهاي كوفه شخصي فرياد مي‌زد: چه كسي كودكي كه گمشده است را ديد؟ مؤمن‌طاق گفت: كودك گمشده را نديده‏ام، اما اگر پيرمرد گمراه را مي‌خواهي، دست اين شخص را بگير، و اشاره به ابوحنيفه كرد. پس از فوت امام صادق(عليه السلام)، ابوحنيفه، مؤمن‌طاق را ديد و به او گفت: امامت مرد؟ گفت: بلي، ولي امام تو را تا روز قيامت مهلت داده‌اند و زنده است[67] (مقصودش شيطان بود).
همان‌گونه كه پيش از اين اشاره شد، اين گفت‌وگوها شوخي‌هاي عالمانه‌اي بوده كه بين آن دو رد و بدل مي‌شده است. بحث رجعت نيز در همين راستاست و نبايد آن را جدي گرفت و دليل اعتقاد شيعيان به تناسخ دانست، آنچه مهم است، تبيين ديدگاه شيعه درباره تناسخ است كه به تفصيل و شفاف، تفات‌هاي اساسي و بنيادي آن با رجعت بيان شد.
نتيجه‌گيري
شيعه با تكيه بر دو اصل اساسي اسلام، يعني قرآن و آموزه‌هاي اهل بيت:، از همان سده‌هاي نخستين، آموزه تناسخ را با دلايل متقن عقلي و نقلي با شدّت تمام رد كرده‌اند كه نمونه‌هاي آن در تبيين اصل موضوع، بحث و بررسي شد. از سوي ديگر ثابت شد كه «رجعت» ريشه در قرآن و روايات دارد و با هيچ يك از اصول بنيادين اسلام در تعارض نيست؛ درحالي‌كه معتقدان به «تناسخ» منكر رستاخيزند و ازاين‌رو آنان از ديدگاه علما و دانشمندان شيعه كافر و خارج از دين مي‌باشند. همچنين تفاوت‌هاي اساسي نُه‌گانه «رجعت» با «تناسخ» را بيان كرديم و ادعاي احمد امين و برخي نويسندگان وهابي نيز رد و ثابت گرديد كه اين‌گونه شبهات، غيرعلمي و بر اساس وهميات و خيالات دشمنان شيعه و براي اغراض خاصي ترويج مي‌شود. شاهد آن هم دلايلي است كه نويسنده وهابي براي اثبات ادعايش ارائه كرده است و هيچ ارزش علمي نمي‌توان بر آن نهاد.
 
 
 
 
فهرست منابع
1. اجوبة المسائل النصيرية (20 رساله)، خواجه نصيرالدين الطوسي، پژوهشگاه علوم انساني، چاپ اول، تهران، 1383ه‍ .ش.
2. الإحتجاج، شيخ طبرسي، مشهد، چاپ اول، 1403ه‍ .ق، بي‌نا.
3. الاستيعاب في معرفة الأصحاب، أبوعمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبدالبر، چاپ اول، بيروت، دارالجيل، 1412ه‍ .ق.
4. اصول الكافي، محمد بن يعقوب كليني، تصحيح و تعليق: علي‌أكبر الغفاري، دارالكتب الإسلامية، چاپ پنجم، طهران، 1363ه‍ .ش.
5. اصول مذهب الشيعة الامامية الاثني‌عشرية (عرض و نقد)، محمد القفاري، ناصرالدين، چاپ اول، 1414ق، بي‌نا.
6. الاعتقادات في دين الإمامية، الشيخ الصدوق، چاپ دوم، دارالمفيد للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، 1414ه‍ .ق.
7. الاعتماد في شرح واجب الاعتقاد، فاضل مقداد، چاپ اول، مجمع البحوث الإسلامية، 1412 ه‍ .ق.‏
8. الالهيات، جعفر سبحاني، تدوين: حسن مكي عاملي، قم، مركز جهاني علوم اسلامي، ۱۳۷۰ه‍ .ش.
9. أوائل المقالات، الشيخ المفيد، تحقيق: الشيخ إبراهيم الأنصاري، سبحاني، چاپ دوم، دارالمفيد للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، 1414ه‍ .ق.
10. الإيقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعة، شيخ حر عاملي، انتشارات نويد، تهران، 1362ه‍ .ش.
11. بحارالانوار، محمدباقر بن محمدتقي مجلسي، تهران، اسلاميه. بي‌تا.
12. بداية المعارف الإلهية في شرح عقائد الإمامية، السيد محسن الخرازي، چاپ پنجم، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين قم، 1418ق.
13. البرهان في تفسير القرآن، سيدهاشم بحراني، تصحيح: محمود بن جعفر الموسوي الزرندي، تهران، علمي، ۱۳۷۵ه‍ .ق.
14. بين الشيعة و اهل السنة، احسان الهي ظهير، بي‌نا، بي‌جا، بي‌تا.
15. تاريخ تمدن، ويل و آريل دورانت، (مشرق زمين گاهواره تمدن)، ترجمه احمد آرام، چاپ اول، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1365ه‍ .ش.
16. تفسير شريف لاهيجي، بهاءالدين محمد بن علي الشريف لاهيجي، تهران، نشر داد، 1373ه‍ .ش.
17. حق اليقين، محمدباقر مجلسي، انتشارات اسلاميه، بي‌تا بي‌جا.
18. الحكمة المتعالية في‌الاسفار العقلية الاربعة، ملاصدرا، قم، مكتبة المصطفوي.
19. دائرة‌المعارف، بطرس بستاني، بيروت، دارالمعرفة، بي‌تا.
20. راهنماي اديان زنده جهان، ترجمه عبدالرحيم گواهي، هينلز جان، قم، بوستان كتاب.
21. رجعت و معراج، به ضميمه هفت مقاله ديگر، ابوالحسن رفيعي قزويني، مركز نشر ميراث فرهنگي قزوين، ۱۳۶۸.
22. رسائل الشجرة الالهية في علوم الحقائق الربانية، شمس‌الدين الشهرزوري، چاپ اول، مؤسسه حكمت و فلسفه ايران، تهران، 1383ش.
23. رسائل المرتضي، سيدمرتضي علم الهدي، مقدمه احمد حسيني، قم، دارالقرآن الكريم، ۱۴۰۵ه‍ .ق.
24. شرح المقاصد، مسعود بن عمر التفتازاني، تحقيق: عبدالرحمن عمير، الشريف المرتضي، بي‌جا.
25. العرشية، صدر المتألهين، انتشارات مولي، تهران، 1361ه‍ .ش.
26. عقائد الامامية، محمدرضا مظفر، انتشارات انصاريان، قم، ايران، بي‌تا.
27. العقائد الجعفرية، محمد بن حسن طوسي، قم، مكتبة النشر الاسلامي، 1411ق.
28. عيون اخبار الرضا، محمد بن علي ابن بابويه، نشر جهان، تهران، 1378ه‍ .ش.
29. الفردوس الأعلي، محمدحسين كاشف الغطاء، مكتبة فيروز آبادي، چاپ سوم، قم، 1402ه‍ .ق.
30. كتاب العين، خليل بن احمد فراهيدي، تحقيق: الدكتور مهدي المخزومي، الدكتور إبراهيم السامرائي، چاپ دوم، مؤسسة دارالهجرة، قم، 1409ه‍ .ق.
31. كمال الدين وتمام النعمة، محمد بن علي صدوق، تصحيح علي‌اكبرغفاري، چاپ دوم، انتشارات اسلاميه، تهران، 1395ه‍ .ق.
32. كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، علاء‌الدين علي بن حسام‌الدين المكي الشهير بالمتقي الهندي، مؤسسة الرسالة، چاپ پنجم، 1401ه‍ .ق.
33. مجمع البحرين، فخرالدين الطريحي، تحقيق: سيد احمد حسيني، تهران، كتابفروشي مرتضوي.
34. مجمع البيان، ابوعلي الفضل بن الحسين الطبرسي، ابراهيم ميرباقري، تهران، فراهاني.
35. مجموعه مصنفات شيخ اشراق، شيخ اشراق، چاپ دوم، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، تهران، 1375ه‍ .ش.
36. مصنّفات الشيخ المفيد، محمد بن محمد نعمان (شيخ مفيد)، قم، المؤتمر العالمي لألفية الشيخ المفيد، ۱۴۱۳ه‍ .ق.
37. معالم العلما، ابن شهرآشوب، بي‌نا، بي‌جا، بي‌تا.
38. معاني الاخبار، محمد بن علي صدوق، قم، جامعة المدرسين حوزه علميه قم، 1361 ه‍ .ش.
39. ‏مفاتيح الغيب، صدر المتألهين، چاپ اول، مؤسسه تحقيقات فرهنگي، تهران، 1363ه‍ .ش.
40. مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهاني، تحقيق: صفوان عدنان داوودي، الدارالشاميه، بيروت، ۱۴۱۶ه‍ .ق.
41. الميزان في تفسير القرآن، محمد حسين الطباطبائي، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
42. النهاية في غريب الحديث والاثر، ابن اثير، تحقيق: طاهر احمد الزاوي و محمود محمد الطناحي، قم، اسماعيليان، ۱۳۶۷ه‍ .ش.
 
[1]. العين؛ مفردات؛ تاج العروس، ذيل «نسخ».
[2]. شرح المقاصد، ص337.
[3]. تفسير شريف لاهيجي، ص104.
[4]. كتاب العين، ج1، ص225.
[5]. همان، ج1، ص226.
[6]. النهاية في غريب الحديث والاثر، ج2، ص202.
[7]. المفردات، ص187.
[8]. مجمع البحرين، ج4، ص334.
[9]. اوائل المقالات، ص78؛ رسائل المرتضي، ج1، ص125؛ العقائد الجعفرية، ص250.
[10]. اوائل المقالات، ص78؛ عقائد الاماميه، محمدرضا مظفر، ص81.
[11]. الالهيات، جعفر سبحاني، ج4، ص312.
[12]. بقره: 243.
[13]. بقره: 259.
[14]. بقره: 55 و56.
[15]. مائده: 110 و آل‌عمران: 49.
[16]. كهف: 25.
[17]. بقره: 73.
[18]. بقره: 260.
[19]. مجمع البيان، ج7، ص94.
[20]. كنز العمال، ج11، ص133؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص576.
[21]. الإيقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعة، ص85.
[22]. اصول الكافي، ج1، ص243؛ معاني الاخبار، ص79.
[23]. الإيقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعة، ص76.
[24] اصول الكافي، ج1، ص243؛ معاني الاخبار، ص79.
[25]. كهف: 47.
[26]. (وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُون)؛ «چون فرمان قيامت مقرّر گردد، بر ايشان جنبنده‏اي از زمين بيرون مي‏آوريم كه با آنان سخن بگويد كه اين مردم به آيات ما يقين نمي‏آوردند». (نمل:82)
[27]. (وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ وَ كُلٌّ أَتَوْهُ داخِرينَ)؛ «روزي كه در صور دميده شود و همه كساني كه در آسمان‌ها و زمين هستند ـ مگر آنكه خدا بخواهد ـ بترسند و همه خوار و ذليل به سوي او روان شوند». (نمل: 87)
[28]. الميزان، ج15، ص397؛ بحار الانوار، ج53، ص60.
[29]. بحار الانوار، ج53، ص138؛ مصنّفات الشيخ المفيد، ج5، ص90؛ البرهان في تفسير القرآن، ج2، ص408.
[30]. بحار الانوار، ج53، ص122.
[31]. الايقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعة، ص26.
[32]. الميزان في تفسير القرآن، ج2، صص106 ـ 108.
[33]. عقائد الامامية، ص83؛ بداية المعارف الإلهية، ص171.
[34]. حق اليقين، صص335 و 336.
[35]. الميزان في تفسير القرآن، ج2، صص106 ـ 108.
[36]. همان، ج2، ص109.
[37]. عن الرّضا7، قيل له ما تقول في الرّجعة؟ قال: «إنّها الحق قد كانت في الأمم السالفة ونطق بها القرآن وقد قال رسول الله9: يكون في هذه الأمّة كلّ ما كان في الأمم السالفة حذو النعل بالنعل والقذة بالقذة». عيون أخبار الرضا7، محمد بن علي صدوق، ج2، ص201.
[38]. رجعت و معراج، سيد ابوالحسن رفيعي قزويني، صص19 ـ21.
[39]. «والقول بالتناسخ باطل ومن دان بالتناسخ فهو كافر، لأنّ في التناسخ إبطال الجنّة والنّار»: الاعتقادات في دين الامامية، ص63.
[40]. تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج1، ص466.
[41]. همان، ج1، ص493.
[42]. روح و نفس گاهي به يك معنا به كار مي‌رود و گاهي معناي متفاوت از آنها قصد مي‌شود. (ر.ك: تلخيص المحصل، طوسي، بحث حدوث و قدم نفس).
[43]. گيتا، ص71.
[44]. تاريخ تمدن، ج1 ص584.
[45]. مفاتيح الغيب، ص537؛ اجوبة المسائل النصيرية (20 رساله)، النص، ص68.
[46]. العرشيه، ص231؛ الاعتماد في شرح واجب الاعتقاد، ص50.
[47]. راهنماي اديان زنده جهان، ص538.
[48]. ر.ك عقائد الامامية، ص‌81.
[49]. اوائل المقالات، ص77.
[50]. راهنماي اديان زنده جهان، ص538.
[51]. الحكمة المتعالية في الاسفار الاربعة، ج9، ص3.
[52]. رسائل شريف مرتضي، ج1، ص125.
[53]. بحار الانوار، ج53، ص138.
[54]. أصول مذهب الشيعة الإمامية الإثني عشرية، ج1، ص87.
[55]. عقائد الامامية، ص82.
[56]. الميزان في تفسير القرآن، ج1، ص209؛ مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج4، ص82؛ رسائل الشجرة الالهية في علوم الحقائق الربانية، ص549.
[57]. مفاتيح الغيب، ص559؛ الحكمة المتعالية في الاسفار العقلية الاربعة، ج9، ص16.
[58]. الاحتجاج، ج2، ص200.
[59]. بحار الأنوار، ج25، ص137.
[60]. الاعتقادات في دين الامامية، ص63.
[61]. رسائل الشريف المرتضي، ج1، ص429.
[62]. الفردوس الاعلي، ص275.
[63]. الميزان في تفسير القرآن، ج1، ص209.
[64]. معالم العلماء، ابن شهر آشوب، ص69.
[65]. بين الشيعة واهل السنة، احسان الهي ظهير، ص153.
[66]. الاستيعاب، ج2، ص‌600.
[67]. الإحتجاج، ج2، ص382.




نظرات کاربران