طرح بازپیوند خانواده در اربعین ۹۸، آرزوهایی که خاطره شد طرح بازپیوند خانواده در اربعین ۹۸، آرزوهایی که خاطره شد طرح بازپیوند خانواده در اربعین ۹۸، آرزوهایی که خاطره شد بعثه مقام معظم رهبری در گپ بعثه مقام معظم رهبری در سروش
طرح بازپیوند خانواده در اربعین ۹۸، آرزوهایی که خاطره شد طرح بازپیوند خانواده در اربعین ۹۸، آرزوهایی که خاطره شد طرح بازپیوند خانواده در اربعین ۹۸، آرزوهایی که خاطره شد طرح بازپیوند خانواده در اربعین ۹۸، آرزوهایی که خاطره شد طرح بازپیوند خانواده در اربعین ۹۸، آرزوهایی که خاطره شد

طرح بازپیوند خانواده در اربعین ۹۸، آرزوهایی که خاطره شد

مشاور و جانشین رئیس سازمان داوطلبان جمعیت هلال‌احمر با بیان خاطرات ماندگاری از طرح بازپیوند خانواده هلال احمر در اربعین ۱۳۹۸ در کشور عراق گفت: این طرح داوطلبانه آرزوهایی بود که خاطره شد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی حج، وحید شفیعی در باره طرح بازپیوند خانواده هلال احمر در اربعین سال ۱۳۹۸ گفت: تا قبل از اربعین امسال، واقعا نمی‌دانستم لحظه به هم رسیدن اعضای خانواده‌ای که همدیگر را گم کرده‌اند، آن هم در دیار غربت، چقدر باشکوه است، تا قبل از این اربعین، هیچوقت پیش نیامده بود که بفهمم چه طور می‌شود به خاطر مشکلات و حتی به خاطر سیلی‌ای که زیر گوشت نواخته می‌شود خدا را شکر کنی، اصلا نمی‌دانستم، چگونه «آرزوهایت» برایت «خاطره» می‌شود، اما انگار این طرح، زندگی من و همه بچه‌های تیم را عوض کرد.

مشاور و جانشین رئیس سازمان داوطلبان جمعیت هلال‌احمر در اربعین امسال همراه با تیم جمعیت هلال احمر توانستند، ۷۹۷ نفر از مهجوران و در راه ماندگانی که در خاک عراق گم شده یا مدارک هویتی خود را گم کرده بودند به خانواده آنها در ایران یا عراق برسانند، آنهم فقط با ۲۵ نیروی داوطلب و پرسنل سازمان داوطلبان جمعیت هلال احمر و ۵۳ نفر از بچه های فعال گروه مردم نهاد امام رضایی ها.

حالا تقریبا یک ماهی از بازگشت این تیم به ایران می‌گذرد و اکنون می شود به بررسی خاطرات این گروه در عراق پرداخت. وحید شفیعی که با همت نیروهای داوطلب و خیرین، ‌با یک دهم بودجه مصوب، این طرح را با موفقیت اجرایی کرد در این باره می گوید: اگر چه برخی از مراجعان، بیماران اعصاب و روان و گم شده بودند، اما درصد بالایی‌ هم آدم هایی بودند که در آن شلوغی از خانواده هایشان جا مانده بودند و آن وقت به خاطر فشار عصبی و نگرانی دچار فراموشی و ناراحتی‌های عصبی شده بودند. روایتی از این داستان ها را در زیر می‌خوانید: 

سرنخ: یک سوئیچ آردی

پیرمرد را در حالی پیدا کردیم که وضعیت ظاهری بسیار نامناسبی داشت، بعدا فهمیدیم که ۶۳ ساله است. از خانواده اش جدا افتاده بود و بعد هم به خاطر فشار عصبی، دچار فراموشی شده بود، تکرر ادرار هم وضعیتش را بدتر کرده بود. این مشکل باعث شده بود که بوی بدی از او به مشام برسد و به همین خاطر همه او را در کشور عراق طرد کنند و او گرسنه و بی پناه در سرزمین غریب سرگردان شود.

وقتی بچه ها پیدایش کردند، سه روز از سرگردانی اش می گذشت، در این مدت، آنقدر تحت فشار عصبی قرار گرفته بود که حتی نمی توانست درست حرف بزند، بعدا فهمیدیم که مردی بسیار معتبر و معتمد است و شاید همین موقعیت اجتماعی مناسب هم باعث شده بود که مشکلات، بیشتر او را بشکند.

نه خودش اسمش را می دانست و نه مدارکی همراهش داشت که بتوانیم نام و مشخصاتش را بدانیم، برای همین اسم پرونده اش را گذاشته بودیم «آردی»، تنها کلمه‌ای که تکرار می کرد کلمه آردی بود و این تنها سرنخی بود که از این مرد داشتیم، او البته سوئیچ یک خودروی آردی را هم همراه داشت. در ابتدا فکر می کردیم او جزو بیماران اعصاب و روان است و احتمالا عشق داشتن یک آردی را داشته و برای همین نامش را دائم تکرار می کند و سوئیچش را هم همراه دارد، اما بعدا با کشف رازش، پی به اصل ماجرا بردیم.

بچه ها؛ با عشق این مرد میانسال را استحمام کردند، برایش آب و غذا آوردند و کیسه سوندی برایش نصب کردیم و لباس های تمیز به تنش کردیم و این طوری بود که مرد میانسال کم کم به ما اعتماد کرد و بعد از آن بود که بحث روان درمانی توسط مددکاران اجتماعی شروع شد.

در گفت و گوهای مددکاران با این مرد فهمیدیم که با یک خودروی آردی به همراه خانواده اش به عراق آمده و سوئیچی که همراه دارد، احتمالا مربوط به همان خودرو است. با روشن شدن این موضوع، به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار این است که سرنخ آردی را بگیریم و جلو برویم، ‌از آنجا که این مرد به علت مشکلاتی که داشت زیاد نمی توانست راه برود احتمال دادیم که خودرویش در همان نزدیکی باشد، به این ترتیب با بچه ها به راه افتادیم تا با این سرنخ، راهی برای یافتن خانواده‌اش پیدا کنیم.

با ریموت کنترل شروع به امتحان کردیم، بچه ها خیابان های اطراف را شروع به جست و جو کردند و بالاخره بعد از ساعت ها جست و جو، در حالی که دیگر کم کم داشتیم از یافتن خودروی این مرد ناامید می شدیم، خودرو را پیدا کردیم، درش را باز کردیم، مدارک و تمام پاسپورت های خانواده هم در این خودرو بود و این یعنی اینکه خانواده برای بازگشت به ایران دچار مشکل بودند، از طریق کنسولگری با اطلاعاتی که داشتیم توانستیم خانواده این مرد را پیدا کنیم، با پسرش تماس گرفتیم و موضوع پیدا شدن پدرش را اطلاع دادیم، مرد جوان از خوشحالی زبانش بند آمده بود، ۴ روز از گم شدن پدرشان گذشته بود و آنها در این چهار روز به همه جا سر زده بودند اما هیچ سرنخی از او به دست نیاورده بودند با این حال دلشان قرص بود که پدرشان به عشق امام حسین(ع) به کربلا آمده و امام در غربت تنهایش نمی گذارد.

پسرش می گفت در این چهار روز هر وقت خیلی از جست و جوی پدر خسته می شدیم، دردمند و دلشکسته می رفتیم حرم تا دل سبک کنیم، آنجا از امام می خواستیم تا در این غربت، خودش پناه پدرمان باشد و دست آخر هم دعایمان برآورده شد.

بعد از پیدا شدن خانواده، ‌مرد که با دیدن خانواده اش به آرامش رسیده و وضعیتش دگرگون شده بود شروع به حرف زدن کرد و در توضیح ماجرا گفت: بعد از گم کردن خانواده ام، دیگر یادم نمی آید که چه اتفاقی افتاد اما فقط تصاویر مبهمی در خاطرم هست که در خیابان ها سرگردان شدم، در آن روزها از بوی تعفن خودم خسته شده بودم ولی دلم به کسی گرم بود که نجاتم می دهد و از او کمک می خواستم تا اینکه داوطلبان هلال احمر مرا پیدا کرده و با خود به مرکز آوردند، بعد از چند روز سرگردانی و بی خوابی وقتی که استحمام کردم و از آن وضعیت خلاص شدم توانستم بخوابم و این خواب چقدر آرامم کرد.

آن روز از اینکه توانسته بودیم تنها با یک سوئیچ این راز را رمزگشایی کنیم خیلی احساس خوبی داشتیم.

تسویه حساب در ایران

چند روز قبل در دفتر کارم بودم، گفتند که خانم مسنی آمده و اصرار دارد که مرا بببیند، چند لحظه بعد بود که زنی سالخورده وارد اتاق شد، به محض ورود گفت زیارتتان ان شاءالله قبول است، من هم تشکر کردم و خواستم که کارش را بگوید، قیافه اش آشنا بود اما در آن لحظات هر چه فکر می کردم یادم نمی آمد کجا او را دیده ام تا اینکه زن شروع به صحبت کرد.

«من در کربلا گم شده بودم و حالا آمده ام تسویه حساب کنم».

تسویه حساب؟

بله، من مستمری بگیر یک سازمان خیریه هستم و هر ماه ۳۰۰ هزار تومان مستمری می گیرم، امروز مستمری ما را واریز کرده اند و حالا این پول را آورده ام تا مخارجی را که برایم هزینه شده است برگردانم، می خواهم خیالم راحت باشد که با پول خودم زیارت رفته ام.

گفتم شاید از پذیرایی ما ناراحت است که این حرف ها را می زند اما گفت من هیچوقت نمی توانم آن همه محبت را فراموش کنم، بچه های داوطلب حتی بهتر از بچه های خودم از من پذیرایی کردند، آنها حتی مرا از سر مرز با ویلچر عبور دادند و من با آنکه مدیون این همه مهربانی هستم اما می خواهم هزینه هایی را که هلال احمر برایم کرده است خودم بدهم.

با دیدن این رفتار، حالا احساس می کنم که چه وظیفه سنگینی در صرف هزینه در هلال احمر داریم، وقتی یک زن با مستمری ماهانه ۳۰۰ هزار تومان دلش این قدر برای منابع هلال احمر می سوزد من و همکارانم باید چقدر در خرج کردن دقت کنیم.

تنها یک ایرانی می تواند

به پهنای صورتشان اشک می ریختند، وحشت زده و نگران بودند، میان آن موج عظیم جمعیت گم شده بودند، بدون آنکه هیچ همزبانی داشته باشند، بعدا فهمیدیم که اهل صربستان هستند، چند تا از بچه ها که انگلیسی بلد بودند شروع به صحبت با آنها کردند و به آنها اطمینان دادند که حتما دوستانشان را پیدا می کنند و تازه آن وقت بود که کمی آرامش گرفتند.

با شیوه هایی که بچه ها به صورت تجربی یاد گرفته بودند، توانستیم آدرسشان را پیدا کنیم  و حالا باید هر طور که بود آنها را به دوستانشان می رساندیم و از آنجا بود که تلاش بچه های داوطلب شروع شد، بالاخره توانستیم پرسان پرسان دوستانشان را پیدا کنیم و آنها را به هم برسانیم، وقتی به دوستانشان رسیدند باورشان نمی شد که کسی این قدر پیگیر کارشان باشد، یکی از آنها به بچه ها گفت تنها یک ایرانی می تواند این قدر مهربان باشد.

سیلی ای  که به آن افتخار می کنم

مرد جوان به تلفن همراهم زنگ زده بود و اصرار داشت که با پدرش صحبت کنم، می خواست مرا به قول خودش سورپرایز کند، ‌مرد، گوشی را که گرفت رک و پوست کنده رفت سر اصل مطلب، «پسرم، من همانی هستم که یک کشیده زدم زیر گوشت، حالا زنگ زده ام حلالیت بطلبم».

هاج و واج مانده بودم، گفتم کی و کجا؟ گفت: خودم یادم نیست اما من همانی هستم که در کربلا گم شده بودم و شما مرا به خانواده ام رساندید.

تازه یادم آمد، او احتمالا همان پیرمردی بود که بچه ها خسته و بی حال آوردنش مرکز، پیرمرد بعد از گم شدن، چند روزی در خیابان ها سرگردان مانده بود و احتمالا به خاطر آنکه هیچ مدرکی همراه نداشت ماموران پلیس عراق با او بدرفتاری کرده بودند و او وحشت کرده بود.

آن روز وقتی که به مرکز منتقلش کردند، بچه ها دورش جمع شدند و کارهایش را انجام دادند، استحمامش کردند و زخم هایش را بستند، داشتند به او غذا می دادند که من یکباره وارد شدم، از آنجا که کارها را با بیسیم هماهنگ می کردیم، من‌مشغول صحبت با بی سیم بودم که ناگهان پیرمرد بلند شد و بی هوا کشیده ای خواباند زیر گوشم. چند لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت اما خیلی زود خودمان را جمع و جور کردیم، باید دست به کار می شدیم و با دلجویی از پیرمرد او را آرام می کردیم.

ساعاتی بعد با پیگیری کارهایش توانستیم خانواده اش را پیدا کنیم و آنها را به هم برسانیم و حالا پیرمرد که ماجرای کشیده زدن به من را از زبان بچه هایش شنیده بود تماس گرفته بود برای حلالیت.

پیرمرد می گفت به خاطر مشکلاتی که برایش پیش آمده بود و بعد از آن، درگیر شدن با ماموران پلیس عراق، از ماموران وحشت کرده بود و آن روز هم احتمالا مرا هنگامی که با بی سیم حرف می زدم اشتباه گرفته بود و در آن شرایط نامناسب روحی، به من حمله ور شده بود. می گفت، لحظه‌ای را که به من سیلی زده به یاد ندارد، اما خانواده برایش توضیح داده‌اند که چه اتفاقی افتاده و حالا حاضر است بیاید تا تلافی آن سیلی را بگیرد و حلالیت بطلبد.

خندیدم و گفتم آن سیلی، یادگاری‌ای از یک پدر به فرزندش است.

وقتی ۵ عضو خانواده را به هم رساندیم

یک روز در مرکز بودم که دختری ۹ ساله و پسر بچه ۳ ساله ای را از طریق امور گمشدگان به کنسولگری ایران آوردند و از آنجا هم به ما تحویل دادند، نکته جالب این بود که دختر بچه با آن سن کم، برادرش را مانند مادر مراقبت می کرد تا دلش برای مادر و پدرش تنگ نشود.

آنها را به یکی از خانم های داوطلب که در زمینه مراقبت از مهجورین، بسیار پرکار و زحمتکش بود سپردیم تا از آنها مراقبت کند، دختربچه، تنها شماره ای را که به خاطر داشت شماره خانه مادر بزرگش بود. از این طریق، با مادر کودکان تماس گرفتیم، متوجه شدیم که او ابتدا شوهرش را گم کرده و سپس در آن شلوغی، فرزندانش گم می شوند و او هم بعد از آنکه دنبال کودکانش می گردد و آنها را پیدا نمی کند ناامید و خسته به دنبال شوهرش می گردد تا با کمک او به دنبال فرزندانش بگردد اما او را هم پیدا نمی کند.

به مادر بچه ها گفتیم که می تواند به دنبال بچه هایش بیاید اما او گفت که من فاصله زیادی دارم، لطفا امشب آنها را پیش خودتان نگه دارید تا من فردا خودم را برسانم، نیمه شب برای سرکشی از خوابگاه به مرکز رفتم و آنجا صحنه ای را دیدم که حسابی مرا متاثر کرد، خانم داوطلب همکارمان، یکی از بچه‌ها را روی پایش خوابانده بود و با دختر بزرگتر سرگرم بازی بود، آن موقع بود که احساس کردم چه وظیفه سنگینی در قبال این بچه های داوطلب دارم که این طوری از دل و جان زحمت می‌کشند.

فردا صبح مادر بچه ها خود را به ما رساند، لحظه رسیدن مادر به فرزندانش را هرگز فراموش نمی کنم، بعد از آمدن مادر که نه پاسپورتی به همراه داشت و نه پولی برای بازگشت به ایران، شروع به تلاش کردیم تا پدر خانواده را هم پیدا کنیم، آن موقع بود که فهمیدیم پدر بعد از نا امیدی از یافتن خانواده اش به لب مرز رفته و در آنجا منتظر مانده تا خانواده اش برسند. وقتی این خانواده ۵ نفره را در لب مرز به هم رساندیم بچه ها سر از پا نمی شناختند.

سوغاتی ات با من

یکی دیگر از خاطراتی که همیشه در ذهنم می ماند، خاطره ایثار یکی از خانم های داوطلب همکارمان بود. ماجرا از این قرار بود که خانم سالخورده ای که همه مدارکش را گم کرده و هیچ چیزی هم از مشخصات خود در خاطر نداشت، پیدا کردیم، از روش های تخصصی و تنها با استفاده از عکسی که از او گرفتیم، توانستیم خانواده‌اش را  در ایران پیدا کنیم و با آنها تماس و آدرس بگیریم.

بعد از مداوا و انجام کارهای قانونی، قرار شد وی به همراه چند نفر دیگر از مهجورین سوار اتوبوس شده و به مرز منتقل شوند، کارها انجام شد و خانم سالخورده از زیر قرآن رد شد تا سوار اتوبوس شود، اما ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد یک قبض از جیبش درآورد، قبض مربوط به یک گاراژ در ۲۰ کیلومتری کربلا بود.

پایش را در یک کفش کرده بود که من با ماشین نمی روم باید به این گاراژ بروم و امانتی ای را که در آنجا دارم پس بگیرم، ‌گفتم نمی توانیم اتوبوس را نگه داریم تا شما با پای پیاده این مسیر را بروید و برگردید، اما اصرار داشت که سوغاتی های نوه هایش در ساکی است که در آن گاراژ به امانت گذاشته و باید برود و از آنجا بیاورد.

از آنجا که اسمش را به مرز اعلام کرده بودیم و باید حتما همان شب از عراق خارج می شد، مانده بودیم که چه کنیم، ناگهان یکی از خانم های داوطلب، رو به این زن گفت من بسته را برایتان تا در خانه تان می آورم اما شما امشب با این اتوبوس بروید و بعد هم آنقدر مهربانانه با این خانم حرف زد که او قبول کرد که آن شب برود.

به خانم همکارمان گفتم شهر محل سکونت این خانم، با شهر محل سکونت شما فاصله بسیار زیادی دارد و شما باید صدها کیلومتر دورتر از شهرتان بروید تا این امانتی را برسانید، او گفت که من تا روز آخر به عنوان نیروی داوطلب باید در خدمت هلال احمر باشم و همین کار را هم می کنم، اما بعد از پایان کارم می خواهم برای دل خودم کار کنم و با تمام مشقتی که این کار دارد خودم می خواهم این کار را انجام دهم.

خطری که از بیخ گوشمان گذشت

البته همه خاطراتمان شیرین نیست و یادآوری برخی از آنها هنوز هم گاهی اذیتم می کند، یکی از این خاطرات مربوط می شود به مرد سالخورده ای که مدارکش را گم کرده بود و به خاطر عود بیماری اعصاب و روانش، دچار توهم شده بود.

این مرد سالخورده به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود با همه درگیر می شد و به این ترتیب از همه طرد شده بود، پیرمرد کنار خیابان در محل کثیفی می خوابید و چند روز هم غذای مناسبی نخورده بود، همه این ها دست به دست هم داده بود تا او پرخاشگرتر و عصبی تر و توهمی هم که داشت بیشتر شود.

وقتی که او را به مرکز آوردند به سرعت  استحمام و لباس هایش را عوض کردیم، از آنجا که هیچ مدرکی همراه نداشت بچه ها به دنبال یافتن سرنخی از خانواده اش رفتند، با کمک هایی که کنسولگری و نهادهای اطلاعاتی و پلیس کردند، مشخصات او را پیدا کردیم. فهمیدیم که به تنهایی به عراق آمده، با پسرش در ایران تماس گرفتیم و پیدا شدن پدرش را اطلاع دادیم.

در حالی که بچه ها از پیدا کردن خانواده این مرد خوشحال بودند، خانم میانسالی وارد مرکز شد که از خانواده اش جدا شده و گم شده بود، بچه ها سرگرم انجام کارهای این خانم بودند که ناگهان صدای داد و فریادی از سالن شنیدیم، به بیرون دویدیم و متوجه شدیم که مرد میانسال به سمت زن تازه وارد حمله ور شده است، ‌هر طوری که بود او را آرام کرده و به اتاقش بردیم. زن وحشت زده و هراسان به ما نگاه می کرد و ما هم نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده است. چند ساعت بعد وقتی مددکاران با این مرد صحبت کردند متوجه شدیم که او در توهم خود، تصور کرده است که این خانم، همسر قبلی اوست که چند سال قبل فوت کرده بود، آن روز خدا را شکر کردیم که قبل از آنکه اتفاق تلخی رخ دهد توانستیم جلوی این مرد را بگیریم.

۵ بار فرار

وحید شفیعی، البته از خاطراتی می گوید که آرزو می کند دیگر تکرار نشوند: باید برای ورود بیماران اعصاب و روان شرایط خاصی در نظر گرفته شود، متاسفانه برخی از آنها در مراسم اربعین دچار مشکلات زیادی می شدند که با دیدن آنها گاهی دلمان به درد می آمد.

یکی از خاطرات غم انگیزی که در آنجا شاهدش بودیم، خاطره جوانی به نام «امید» بود که بیماری اعصاب و روان داشت، او با یکی از اقوامش به کربلا آمده بود اما چون در آنجا این عضو خانواده اش با او بدرفتاری کرده بود مرد جوان از دست او فرار کرده و بعد از آن در خیابان ها سرگردان شده بود.

با همکاری کنسولگری و نیروهای اطلاعات و پلیس، توانستیم خانواده اش را در ایران پیدا کنیم. آنها گفتند که مرد جوان را تا مرز برسانیم تا آنجا او را تحویل بگیرند، او را سوار ماشین کردیم و همراه سایر مهجورین به مرز فرستادیم، در ابتدا از آنجا که نمی دانستیم مشکل او تا چه حد حاد است او را همراه سایر مهجورین با دو نفر از بچه های داوطلب فرستادیم،  اما او به محض رسیدن به مرز عراق فرار کرده بود، شاید باورش سخت باشد اما این کار ۵ بار تکرار شد، هر بار او در مرز فرار می کرد و در جاده ترانزیت عراق سرگردان می شد و آنوقت پلیس این کشور، او را به عنوان مهجور به کنسولگری ایران تحویل می داد و ما مجبور بودیم او را دوباره به مرز بفرستیم، آخرین بار مجبور شدیم که سه نفر از بچه ها را با اتوبوسی که امید هم داخل آن بود به سمت مرز بفرستیم، بچه های داوطلب او را تا لب مرز گرفته بودند تا نتواند فرار کند و در آنجا هم با هماهنگی‌ او را از مرز خارج کردند و در آن سوی مرز هم نیروهای دیگرمان او را تحویل گرفتند.

این چنین مواردی انرژی و امکانات زیادی را از ما می گرفت، ضمن آنکه بیمارانی مانند امید نیز خیلی اذیت می شدند و علاوه بر این خانواده هایشان هم بسیار نگران می شدند، به نظرم یکی از نکاتی که در سال آینده باید حتما مورد توجه قرار گیرد همین مسئله بیماران اعصاب و روان است که باید با دقت بیشتری به آنها در ایام راهپیمایی اربعین اجازه ورود به عراق داده شود.

ما ۷۹۷ خاطره داریم

ما ۷۹۷ مهجور و در راه مانده را به خانواده هایشان رساندیم و حالا می بینیم که ۷۹۷ خاطره داریم، از  لحظه آشنایی تا زمانی که بدرقه شان می کردیم و از زیر قرآن رد می شدند همه اش برایمان خاطره است، آنها به نظر من خاطره نیستند، آرزوهای ما هستند که تبدیل به خاطره شدند، ‌همه ما آرزو داشتیم که زوار اباعبدالله (ع) برایمان دعا کنند و حالا خاطرات ما همین دعاهایی است که در حقمان کردند و من از همه این زواری که برایمان دعا کردند، متشکرم.  این آخرین حرف هایی است که رد و بدل می شود.

طرح باز پیوند خانواده در راستای پیشگیری از جدایی و مفقودی افراد خانواده، حفظ پیوند و ارتباط بین خانواده، ایجاد ارتباط میان اعضای خانواده های از هم جدا افتاده و در صورت امکان بازگرداندن اعضای خانواده به یکدیگر و روشن ساختن سرنوشت افرادی که مفقود شده اند و در نهایت تلاش در راستای کاهش آمار مفقودین در  تجمعات انبوه در شهرهای مقدس کربلای معلی و نجف اشرف اجرا شد.  
طرح «بازپیوند خانواده» امسال برای نخستین بار و همزمان با حضور زائران ایرانی اربعین حسینی در عراق انجام شد و نحوه اقدام آن به این صورت بود که مهجورین و درماندگانی که مدارک هویتی‌ آنان مفقود شده یا ارتباطشان با خانواده‌ها قطع شده، به نزدیکان و اقوام آنان تحویل داده شدند.  




مطالب مرتبط

نظرات کاربران