كتابخانه تخصصي حج >  اعتقادات و پاسخ به شبهات > فدک در تاريخ

تاريخ قيام زهرا

 

 

قد کان بعدک انباء و هنبثة 

لو کنت شاهدها لم تکثر الخطب

 

ابدت رجال لنا نجوي صدورهم 

لما مضيت و حالت دونک الترب

 

صبّت علي مصائب لوانها 

صبّت علي الايام صرن لياليا

 

قد کنت ارتع تحت ظلال محمد 

لا اختشي ضيما و کان جماليا

 

واليوم أخضع للذيل واتقي 

ضيمي وادفع ظالمي بردائيا

 

 

[ صفحه 40]

 

 

«بعد از تو- اي پدر (ص)- چه خبرهاي ناگوار و چه مصيبت‏هايي بمن رسيد که اگر بودي هيچ‏يک اهميّتي نداشت»

«روزي که رفتي و روي در نقاب خاک پوشيدي، دشمني‏هايي را که بعضي در سينه‏ي خود نهفته داشتند، آشکار کردند»

«با مرگ او بلايي بر جان من ريخت که اگر بر سر روزگار مي‏باريد، سياهي شب را بر سر آن مي‏کشيد»

«آن روز در سايه‏ي محمد (ص)- که زيبايي و شکوه زندگي من بود- از هر بيم و هراسي درامان بودم.»

«ولي امروز از پيش فرومايگان فروتنانه مي‏گذرم و بيداد و ستمي را که بر من يورش آورده است با رداي خود دفع مي‏کنم»

از اشعار منسوب به زهرا (ع)

 

[ صفحه 41]

 

 

>چگونه به قضاوت تاريخ بنشينيم؟

>استاد عقاد و مسأله‏ي فدک

>موضع طرفين منازعه و ريشه‏هاي عاطفي آن

>دو حادثه

>بعد سياسي قيام زهرا

>سخن آئينه شخصيّت

>علي و عباس و ميراث دانستن فدک

>فدک مقدمه‏ي قيام

>حزب بازي قدرت طلبان

>نقطه‏ي تحول در تاريخ

>احساس خليفه در هنگام رحلت رسول

>ماجراي سقيفه

>کارها بر اساس نقشه‏ي معيّن

>خليفه و آرزوي خلافت

>سوره‏ي توبه و خليفه

>نتيجه‏ي بحث

>شرايط و موقعيت حزب حاکم و چگونگي رفتار آن با اهل‏بيت رسول و ديگر مخالفان

>تقويت خود با تضعيف مخالفين

>عظمت امام و صبر معجزآساي او در برابر حاکم

>و چرا سکوت کرد؟

>علي و وصايت

>چه راهي براي علي باز بود و جز سکوت چه مي‏توانست کرد؟

>و علي به احاديث نبوي احتجاج نکرد!

>و امام مبارزه خود را با فدک آغاز کرد

>مراحل قيام و مبارزه زهرا

>آيا زهرا در قيام خود شکست خورد؟

چگونه به قضاوت تاريخ بنشينيم؟

 

اگر براي رسيدن به تفکري پربار و زاينده، و به تخصص و مهارتي فني، در کليه‏ي انواع و موضوعات تحقيقات عقلي، برکناري از باورها و ذهنيات، و تأمل و دقت در اظهار رأي، و آزاد انديشه، از شراط لازم شمرده شود، عيناً همين مقدمات از اساسي‏ترين شرايط و لوازم کار هر مورخي است که بخواهد در بررسي احوال پيشينيان، تاريخ دقيق و قابل اطميناني را بنويسد، تاريخي که خطوط زندگي گذشتگان، را که به گنجينه‏دار زمان سپرده شده است- ترسيم کند، و عناصري از شخصيتشان را- که در خود شناخته، يا معاصرينشان در آنان شناخته‏اند- تصوير نمايد، و زمينه‏ي لازم را براي تحقيقاتي جامع، درباره‏ي هر موضوعي، از موضوعات آن دوره‏ي خاص گذشته فراهم کند، تا به مدد آن تحقيقات، نوع تاريخي و اجتماعي آن دوره، و درجه‏ي ارزش و اهميّت آن از جنبه‏هاي مختلف، زندگي اجتماعي و زندگي فردي که مدار تحقيق و مورد توجه محقق است شناخته شود. اين ابعاد تحقيق، حيات ديني، اخلاقي و سياسي و جنبه‏هاي ديگري است که يک جامعه‏ي انساني از ائتلاف آنها به وجود مي‏آيد.

اما اين تحقيقات و پژوهش ها، آن گاه ما را به منزل مقصود مي‏رساند، که موجوديت علمي خود را، از جهان واقعي انسان‏هاي مورد مطالعه کسب کند، نه اين که

 

[ صفحه 42]

 

ساخته و پرداخته‏ي دنياي ذهنيّات و باورها و عواطف مورخ باشد، دنيايي که تعبد و تقليد محض از واقعيات، پيش ديده‏ي محقق مي‏گسترد نه آن که خود احياناً با فرضياتي بي‏مأخذ، و حد سياتي سر به هوا، بنيان مي‏نهد، و تنها با خيال سبک پروزا به سوي آن بال مي‏گشايد، دنيايي که برپايه‏ي تحقيق و استنتاجات مسلم بنا شده، و فارغ از آن قيد و بندي است که بر دست و پاي نويسنده مي‏پيچد، چنان که نمي‏تواند انديشه‏ي خود را بگونه‏اي که در تحقيق علمي شايسته است، بکار گيرد.

وقتي به پژوهش تاريخي مي‏پردازيم، اما واقعيت را- چنان که هست- خوب و يا بد ثبت نمي‏کنيم، يا تحقيق خود را در شيوه‏هاي صد درصد علمي محدود نمي‏سازيم، يا احتمالات و فرضياتي را که به کمک آن‏ها، مواد بي‏ارزش و مغشوش، از مسائل قابل تحقيق و بررسي، باز شناخته مي‏شوند، به کار نمي‏گيريم، بلکه تنها اسير عواطف و پيشداوري‏هايي مي‏شويم که از ديگران به ما رسيده است، و ما تحت تأثير آن‏ها، در شناخت تاريخ نسل‏هاي گذشته خود اقدام مي‏کنيم. آن چه به دست آورده‏ايم، هرگز تاريخ زندگي انسان‏هايي نيست، که روزي بر کره‏ي خاکي زيسته، و جزيي از کل بشريت بوده‏اند، و احساس و شعور و گوناگوني آنان را به اختلاف و نزاع مي‏کشانده، و انگيزه‏هاي مختلف خير و شر در دل آنها خلجان مي‏کرده است، بلکه چنان تاريخي، شرح احوال انسان‏هايي است، که مخلوق ذهن ما هستند و ذهنيات ما آن‏ها را به دنياي دور دست خيال، پرواز داده است.

اما اگر بخواهيم، در کمال آزادي انديشه، بيان کننده‏ي واقعيت تاريخي دنياي انسان‏ها باشيم، و نه مانند قصه‏پردازي که آن چه مي‏نويسد، پرداخته و الهام ذهن اوست، بايد عواطف خود را به کناري بگذاريم و يا چنان مهار آن به دست گيريم، که همواره در اختيار ما باشد، و در آن کسي و چيزي اثر نگذارد، و در همه‏ي احوال انديشه‏ي خويش را که چراغ راه تحقيق ماست، از قيد تعلق به خود آزاد سازيم، زيرا پس از آن که مسؤليّت پژوهش و جستجو در تاريخ را پذيرفتيم و در کار خود به امانت تعهّد کرديم، نبايد انديشه‏ي ما جزو ملک ما شمرده شود. با حصول اين شرايط

 

[ صفحه 43]

 

است که تحقيق ما به تمام معني جامع‏الشرايط، و مبتني بر تفکر صحيح و استنتاج دقيق، ناميده مي‏شود.

متاسفانه عوامل گوناگوني که نقادان تاريخ در تحقيقاتشان، از آزادي انديشه محروم ساخته فراوان بوده است. به عنوان مثال، همه- و به تعبير درست‏تر بسياري از مورخان، تنها به بررسي ابعاد خاصي از زندگي که مورد مطالعه‏ي آنها بوده است، بسنده کرده، و احياناً تاريخ را به قالبي ريخته‏اند که تنها هنر زيباگويي آنها را بنماياند، مخصوصاً وقتي مورخ خوش‏سخن، خواسته است برداشت‏هاي خود را به تفصيل بيان کند. اما غالباً حاصل اين کار، صورت بي‏رنگ و رمقي از تاريخ است که چيزي از دنياي آن جامعه را نشان نمي‏دهد، دنيايي که حالات و شئون زندگي سرشار از کوشش، حرکت و کار آن‏ها را تصوير مي‏کند.

خواننده در بحث‏هاي آينده، به تناسب حوصله‏ي موضوع- از همين دوره‏ي بحراني که در اين فصول مورد مطالعه‏ي ماست- از اين نوع تحقيقات نمونه‏هايي خواهد يافت. (منظور از دوره‏ي بحراني، زمان و موقعيتي است که بعد از رحلت رسول گرامي اسلام (ص) پيش آمد، و در آن دوره، مساله‏اي اساسي در تاريخ اسلام با شکلي تغييرناپذير، بنيان گرفت، و آن، نوع قدرتي بود که مي‏بايست سرپرستي امور مسلمانان را به عهده گيرد...)

همه‏ي ما مي‏خواهيم که تاريخ اسلام، در دوره‏ي نخستين و درخشان خود، به تمام معني از هر شائبه‏اي پاک، و ساحت آن از آنچه حيات انساني را به شرارت‏ها و هوسمندي‏ها مي‏آلايد، منزه باشد. مي‏دانيم که تاريخ صدر اسلام، از نمونه‏هاي والا و برجسته‏ي تاريخ انسان، سرشار است.

طلوع اين عصر از لحظه‏اي آغاز مي‏شود که بزرگترين تاريخساز، روزگار، براي گشودن ورقي تازه در تاريخ اين کره‏ي خاکي قيام کرد، و عقيده‏ي الهي را تا درجه‏اي ارتقاء داد که هرگز حکمت الهي در عالم فلسفه و علم بدان دست نيازيده بود. در حقيقت نه تنها رسول خدا (ص) از نفحات روح مقدس خود، در کالبد آن

 

[ صفحه 44]

 

عصر دميد، و تاريخ صدر اسلام، تحت تأثير آن روح بزرک درونمايه‏اي الهي گرفت، بلکه ياران برگزيده‏ي او چنان سرشت خودي خود را، در جوهر الهي فاني کردند که تنها روي دل به جانب آفريدگاري داشتند که هستي از نور او روشنايي گرفته، و تابيده است، و به سوي او باز مي‏گردد. هم‏چنان که معلم بزرگشان، در لحظه‏ي نزول اولين وحي الهي، تمام هستي را بديده‏ي فنا ديده بود و از هر سو نداي الهي را مي‏شنيد و در هرجا پرتو آثار خداوندي را مي‏ديد، و سراسر جهان به چشم او نموداري از آيات شورانگيز الهي بود.

براستي در اين عصر، يعني صدر اسلام، يکباره ارزش‏ها و امتيازات مادي فروريخت، فرمانده و فرمانبر در برابر قانون و اجراي آن يکسان شدند. ميزان ارزش معنوي و کرامت انساني، تنها تقوي الهي يعني: آراستگي روح، خويشتنداري و تعالي نفس تا برترين درجه‏ي انسانيت، شناخته شد. با معيارهاي ارزشي اين عصر، بزرگداشت غني به سبب مالش، و خوار شمردن فقر به سبب تهيدستش، حرام و مردود، و تنها مايه‏ي امتياز انسان‏ها- بر طبق نص صريح قرآن کريم- نيروي کار آن‏ها شد که: لها ما کسبت و عليها ما اکتسبت: سوره‏ي بقره از آيه‏ي 286 «براي اوست آن چه کسب کرده و بر عليه اوست آن چه کسب کرده است»

در چنين زماني مي‏بينيم که انسانها به قصد جهاد در راه بهبود نوع، ايثارگرانه بر يکديگر سبقت مي‏گيرند مفهوم اين جهاد، براي هميشه مکتبي را که بر اساس سعادت فردي در اين جهان بنياد شده، الغاء مي‏کند، و آن را از شمار کارهاي اسلامي خارج مي‏داند.

اين جا بايد بگويم: عصري که اين همه افتخارات در آن جمع شده، براستي در خور بهترين تقديس و تبجيل و اعجاب و تقدير است. اما آيا چرا من بايد در پيرامون موضوعي، که نمي‏خواستم چندان سخن طولاني شود، بحث را گسترده کنم، در صورتي که در کنار موضوع اصلي- که به تفصيل مورد بحث است- نبايد در مسأله‏ي ديگري افراط کرد؟ بايد گفت که براستي همين مساله‏ي جنبي، حماسه‏ي اين عصر

 

[ صفحه 45]

 

و داراي چنان جاذبه‏اي است که مرا وادار مي‏کند که به بحث مشروح بپردازم.

صدر اسلام، بي‏ترديد در معنويت و روحانيت، و در اعتدال و درستي، درخشانترين دوره‏ي تاريخي انساني است. بلي اين را به خوبي مي‏دانم، و با کمال غرور، آن را قبول دارم. اما گمان نمي‏کنم اين امتياز، ما را از دقت و تعمق در تحقيقات علمي باز دارد! يا بررسي تاريخي موضوعي از اين دوره‏ي خاص- که اکنون مورد بحث ماست- با آن موافق و مناسب نباشد. يا اصولا کسي بپندارد، تحقيق در مساله‏ي فدک، اگر بر اين مبنا و اساس صورت گيرد که آنجا بر حسب موازين شرع، به ناچار يکي از طرفين دعوا- ابوبکر يا زهرا (ع)- بر خطا بوده است، يا بالاخره به شهادت سلسله‏ي حوادث جنبي خلافت و سقيفه، و شرايط حاکم بر آن، قصه‏ي خلافت و طرح سقيفه، واقعه‏اي بدون مقدمه و زمينه‏ي قبلي نبوده است، درخشش و شکوهمندي آن عصر را نقض مي‏کند.

و چه پندار بدي است اين که بسياري از ما، در تبيين و تشريح افتخارات آن دوره، بر اين تصوريم، که مردان آن روز- و به تعبير صريحتر ابوبکر و عمر و امثال آنان- که از سرشناسان جامعه‏ي آن عصرند، نبايد مورد نقد و محاکمه قرار گيرند بدين دليل که بانيان عظمت آن روز و ترسيم‏کنندگان خطوط طلائي آن دوره‏اند و تاريخ زندگي آنان، تاريخ آن روزگار است، و لذا چنان‏چه مزيّت و منقبتي از آنان سلب شود، چنان است که شکوه و عظمت تاريخ صدر اسلام- که مورد اعتقاد همه‏ي مسلمانان است- از آن گرفته شود.

مي‏خواهم، به اختصار از اين بحث- که جاي تحقيق مفصلي دارد- بگذرم و بررسي دقيق، و بحث طولاني را به عهده‏ي فرصت و تاليف ديگري بگذارم. اکنون تنها کافي است که مطالبي مطرح کنم و از درجه‏ي واقعيت آن بپرسم.

درست است که اسلام در زمان دو خليفه‏ي اول قدرتمند، فتوحات مسلمين پي در پي، زندگي جامعه‏ي اسلامي، هم سرشار از خير و برکات، و هم در تمامي زمينه‏ها از انگيزه‏هاي معنوي و روحاني درخشان و در پرتو تعليمات قرآن، در شکوفائي تمام

 

[ صفحه 46]

 

بود، ولي آيا مي‏توان پذيرفت که تنها عامل اين مواهب، وجود صديق و فاروق بر مسند حکومت بوده است؟

البته جواب کامل اين سؤال، اکنون از مجال و موضوع بحث ما خارج است، ليکن مي‏دانيم که مسلمانان در عصر دو خليفه‏ي اول، در کار حمايت دين، به اوج غيرت و غرور، و در دفاع از عقيده، در کمال بي‏پروائي و جانبازي بودند. حتي تاريخ اين شاهد زنده را براي ما ثبت کرده است که روزي عمر به منبر رفت و از مردم پرسيد: «اگر روزي شما را از کارهاي معروف به منکر بگردانيم، چه خواهيد کرد؟» شخصي از ميان جمع مسلمانان جواب داد: «در آن صورت تو را به توبه فراخواهيم خواند، و اگر توبه کردي، از تو مي‏پذيريم، و از خطايت در مي‏گذريم.» عمر گفت: «و اگر توبه نکردم؟» آن مرد جواب داد: «گردنت را خواهيم زد» عمر وقتي جواب او را شنيد، گفت: «سپاس خداي را، که به امت ما مرداني داد که اگر به کژي گرائيم، ما را براستي آرد.»

و نيز مي‏دانيم که افراد گروه مخالف- ياران علي (ع) پيوسته مترصد و مراقب کارهاي خليفه حاکم بودند و آن روز، با کمتر اشتباه و انحراف حکومت، مي‏توانستند يکسره دنيايي را زير و رو کنند. کما اين که روزي که عثمان قصري خريد، يا خويشانش را به ولايت مسلمين رساند، يا روزي که از سيره‏ي والاي پيامبر (ص)، عدول کرد، بر او شوريدند، با آن که مردم در زمان عثمان بسيار نرمتر، و مسامحه کارتر از زمان دو خليفه پيشين بودند.

از اين واقعه مي‏توان دريافت، که حکام در چنان وضعيت حسّاسي بودند- که اگر هم به فرض مي‏خواستند- هرگز مجالي براي تغيير و تبديل در اساس سياست، و مسائل عمده‏ي آن نمي‏يافتند، چون تمام کارهاي آنان تحت مراقبت و نظارت دائم مسلماناني بود که با کمال اخلاص، به اصول اسلامي اعتقاد داشتند، و خود را موّظف مي‏دانستند که بر کار حکومت و حاکمين نظارت پيوسته داشته باشند، بعلاوه اگر حکام کاري به خطا مي‏کردند، در معرض اعتراض و انتقاد شديد گروهي

 

[ صفحه 47]

 

قرار مي‏گرفتند که همواره بر اين اصل پاي مي‏فشردند که حکومت بايد برمبناي قواعد ناب اسلامي اعمال شود، و معتقد بودند: يگانه شخصي که مي‏تواند روح اسلام را در قالب حکومت متبلور سازد، علي (ع) وارث و وصي رسول خدا (ص)، و ولي مؤمنان بعد از آن حضرت است.

اما فتوحات اسلامي، در صدر کارها و حوادث اين دوره به حساب مي‏آيد، ليکن همه مي‏دانيم اين فتوحات براي حکومت موجود در زمان شيخين- بدان گونه که معروف است- در تاريخ مجد و افتخاري ببار نمي‏آورد. زيرا وقتي همه‏ي کارهاي جنگ، و تهيه تجهيزات، و طرح و نقشه‏ي آن بگونه‏اي انجام مي‏گرفت که نوعي کار گروهي امتي بود که به حکم شخصيت کامل خود، آن را عملي باقي مي‏دانست، چگونه اين کار مي‏تواند ساخته‏ي دست حاکمي باشد که شرري از آتش جنگ به دامن او نرسيده، و در کارها رأيي مستقل نداشته است، و تنها نقش او به صدور فرمان جنگ خلاصه مي‏شده که آن هم، کمترين نقشي در پيروزي بازي نمي‏کرده است؟

اعلان جنگ خليفه‏ي آن روز چه در زمان فتح شام و چه در هنگام تسخير عراق و مصر، هيچ‏گونه قدرتي در حکومت، يا توانايي شخصي براي او اثبات نمي‏کند، تا اين کار نشانه تهيه‏ي تجهيزات، به وسيله‏ي وي محسوب شود، بلکه قوّت سخن پيامبر (ص) را مي‏نمايد، که فتح کشورهاي ايران و روم را، و عده‏اي حتمي فرموده بود، و همين بشارت، دل و جان مسلمان را از غرور و آرزو، ايمان و يقين، سرشار مي‏ساخت.

تاريخ آن روز گوياي اين حقيقت است، که بسياري از آنان که بعد از رسول خدا (ص) در زندگي عملي خود، گوشه‏نشيني اختيار کردند، تنها وقتي از انزوا خارج شدند که اين بشارت‏هاي نبوي را به خاطر آوردند. اين بشارت و ايمان مرتکز در دل‏ها، نيرويي بود که تمام شرايط لازم، و سپاهيان و تجهيزات جنگ را آماده مي‏کرد. امر ديگري که سبب کاميابي مسلمانان شد، و آن‏ها را در ميدان‏هاي جنگ، به پيروزي رساند- و هيچ‏گونه ارتباطي به حکومت شورا نداشت- از حسن شهرتي

 

[ صفحه 48]

 

ناشي مي‏شد، که رسول خدا (ص) در اطراف و اکناف جهان پراکنده بود، به گونه‏اي که مسلمين به هر سويي به قصد فتح روي مي‏نمودند در پيشايش آن‏ها سپاهي معنوي به تبليغ و ترويج اصول اسلام، فاتحانه رفته و راه را هموار ساخته بود.

اما در موضوع فتوحات، مسؤليت و نقش ديگري مطرح بود که تنها وظيفه‏ي حاکمين بشمار مي‏آمد، و مسلمانان بقيه‏ي کارها را انجام مي‏دادند، اين وظيفه‏ي اختصاصي حکّام، عبارت بود از اين که وقتي کشوري با نيروي مسلمين فتح مي‏شد، روح و معنوّيت اسلام را در آن گسترش دهند، و نمونه‏هاي والاي قرآني را به مردم ارائه نمايند، و شعور وجداني و شناخت ديني مردم را- که برتر از شهادتين- است وسعت و عمق بخشند. اما نمي‏دانم در اين مورد، مي‏توانيم براي شيخين امتيازي قائل شويم؟ يا مانند پاره‏اي از محققان ترديد کنيم، و آن‏چه را که تاريخ ممالک مفتوحه، در دوره‏ي اسلامي خود مي‏گويد بپذيريم؟

همه‏ي شرايط شيخين را در تکوين زندگي نظامي مؤثري که در روزگاران آنان به وجود آمد، و در بناي سياست خاص که در پيش گرفتند، مساعدت و ياري کرد. اما نمي‏دانيم اگر ممکن مي‏شد که آن دو، شرايط و موقعيت خود را، با علي (ع) عوض کنند، وضع آنها چگونه بود؟ اگر صديق و فاروق در موقعيت علي (ع) قرار مي‏گرفتند، و زمامداري جامعه‏ي اسلامي در آن شرايط، به آنان واگذار مي‏شد- شرايطي که از هر جهت علي را در پيش گرفتن سياست، و شيوه‏ي حکومتي جديد امکان مي‏داد، و برخورداري از انواع خوشگذراني‏ها و ناز و نعمت‏ها را ميسر مي‏ساخت- آيا آن دو، مانند علي (ع)، خود را از آن مواهب و لذايذ، به سود اسلام و حق، محروم مي‏کردند و با تن‏آسائي و کامجويي به مخالفت برمي‏خاستند؟ علي چنين کرد، و در اخلاص عمل و خداجويي محض، و صداقت و امانت در حکومت ضرب‏المثل تاريخ شد.

البته من نمي‏خواهم بگويم که شيخين، در اعمال روش پسنديده در حکومت، و در پيش گرفتن اعتدال در سياست و زندگي، کاملا مجبور بودند، بلکه منظور من

[ صفحه 49]

اين است که خواه و ناخواه، شرايط حاکم بر آن روز چنين شيوه‏اي را ايجاب مي‏کرد، و به علاوه نمي‏خواهم به طور کلي آنان را در تاريخ بي‏اثر قلمداد کنم، و چگونه چنين کاري ممکن است! آنان بودند که در آن روز، در ماجراي سقيفه، کليّه‏ي خطوط تاريخ اسلام را ترسيم کردند. تنها مقصد اين است که آنها، مخصوصا، در بناي تاريخ زمان خود و در پيروزيهاي نظامي و معنوي آن دوره کم‏اثر بودند.

استاد عقاد و مسأله‏ي فدک

 

در حين نوشتن اين مطالب، کتاب «فاطمه و فاطميّون» استاد عباس محمود عقاد، در پيش روي من گشوده است. من با شوق تمام، آن را به دست آوردم، تا شايد داوري و نظر وي را درباره‏ي نزاع فاطمه (ع) و خليفه اول، بدانم در حالي که يقين دارم امروز، روزگار پذيرفتن بي‏چون و چراي کار گذشتگان، و تاييد بي تأمّل و مقلّدوار نظر آنان، سپري شده است و زماني که از تعمقّ در هر موضوعي از موضوعات، ديني، مذهبي، تاريخي و غير آن پرهيز مي‏شد پايان يافته، با آن که متأسفانه، سالهاي فراوان و قرون متمادي، بر تاريخ اسلام چنين گذشته است- شايد نخستين کسي که اولين خشت کج اين بنا را گذاشت، خليفه‏ي اول بود آن روزي که بر سر آن مرد فرياد زد، و او را مورد ترس و بيم قرار داد! مردي که از وي درباره‏ي آزادي انسان و تقدير مي‏پرسيد- اما آيا وقت آن نرسيده است که خداوند ما را از شيوه‏ي ناميموني که همواره روح اسلام را آزرده است آسوده کند؟

به هر صورت، جا داشت که انتظار تحقيق سودمندي را داشته باشيم، و متوقع باشم که استاد، جنبه‏هاي مختلف فدک را بررسي کرده، و ره‏آورد جستجوي او، تحفه‏ي دل‏انگيزي براي ما باشد اما متأسفانه، واقعيت امر بر خلاف اين بود! زيرا سخن ايشان در اين باره، چنان به اختصار و اجمال بود، که صلاح دانستم بي‏آن که چيزي

 

[ صفحه 50]

 

بدان بيفزايم، عينا آن را در معرض مطالعه و قضاوت خواننده‏ي عزيز قرار دهم. ايشان مي‏گويد:

«اما داستان مسأله فدک نيز، از احاديثي است که به قول متفق عليه نمي‏رسد، ليکن حقيقتي که در آن اختلاف نيست اين است که بدانيم فاطمه، بزرگتر از آن است که به ناروا چيزي ادعا کند، و صديق نيز، بزرگ‏تر از آن است که حقي را که فاطمه بر آن اقامه‏ي شهود کرده است، از وي سلب نمايد. و اما چه سخني سخيفي است که گفته شود: ابوبکر چون مي‏ترسيد علي با انفاق محصول فدک، مردم را به سوي خود دعوت کند، آن را از زهرا باز گرفت. زيرا ابوبکر، عمر، عثمان و علي عهده‏دار خلافت مسلمين شدند، و کسي نگفت: شخصي به سبب مالي که گرفت، با آنان بيعت کرد، و در هيچ خبر موثق ياحتي شايعه‏اي نيز، چنين سخني وارد نشده است بعلاوه، ما دليلي روشن‏تر از رأي خليفه در مسأله‏ي فدک، براي برائت ذمّه‏ي وي در قضاوت نمي‏بينيم. زيرا سرانجام چنان شد که خليفه، با رضايت فاطمه درآمد و محصول فدک را مي‏گرفت، و صحابه نيز، با رضايت وي خشنود بودند، و خليفه هم جيزي از عوايد فدک را براي خود برنمي‏داشت تا کسي عليه او ادعايي داشته باشد. تنها مسأله، دشواري امر قضاوت بود که در پايان کار به اختلاف ميان طرفين انجاميد. طرفيني که- رضوان الله عليهم اجمعين- صادق مصدّق بودند»

قبل از هر چيز، مي‏بينيم که استاد مي‏خواهد چنان وانمود کند، که مسأله‏ي فدک، جدال پايان‏ناپذيري است و بحث در آن، به نتيجه‏ي قاطع و سودمندي نمي‏رسد، تا به اين بهانه از بررسي دقيق آن خودداري ورزد. من در بخش «محاکمه‏ي» اين کتاب، جواب اين ابهامات را براي خواننده بيان خواهم کرد، از اين گذشته، مي‏بينيم که وي، بعد از اين که حديث مسأله‏ي فدک را از احاديثي مي‏شناسد که به مقطع متفق عليه نمي‏رسد، در آن، دو حقيقت غيرقابل انکار مي‏بيند. اول: صديّقه (ع) والاتر از آن است که بتوان تهمت کذبي را به او نسبت داد. دوم: صديق بزرگتر از آن است که حقي را سلب کند که بر آن اقامه‏ي بيّنه شده است. بنابر اين وقتي در درستي موضع

 

[ صفحه 51]

 

خليفه، و انطباق آن با قانون، جاي سخني نباشد، پس جدالي که پايان ندارد،درباره‏ي چه موضوعي است؟ و چگونه است که داستان فدک به مقطع متفق عليهي نمي‏رسد؟

قطعا نويسنده آزاد است، که درباره‏ي هر موضوعي به حکم پسند ذوق و مطلوب انديشه‏ي خود، اظهارنظر کند، اما مشروط بر اين‏که، مدارک و اسناد رأي خود را بر خواننده عرضه کند و همه‏ي مفروضاتي را که در آن مساله، به نتيجه‏اي خاص منتهي مي‏شود، بيان دارد. اما سخن استاد را چگونه مي‏توان پذيرفت، وقتي مي‏گويد: «اين مساله مورد بحث محققان است» و آن گاه بلافاصله، و بدون ارائه مدرکي، به اظهار رأئي مي‏پردازد که به توضيح و شرح بسيار نيازي دارد و در خور دقت نظر فراواني است؟ وقتي به رأي ايشان توجه کنيم، سؤالاتي بدين ترتيب مطرح مي‏شود:

اگر ساخت مقدس زهرا (ع) پاکتر از آن است که بتوان تهمت کذبي به آن نسبت داد، پس در آن دعوا چه نيازي به اقامه شهود بود؟ آيا قوانين قضايي اسلام، حکم قاضي را به استناد علم خود منع مي‏کند؟ و اگر چنين باشد، مي‏توان گفت که بنا به عرف دين گرفتن ملک از مالک جايز است؟ علاوه بر اين‏ها سؤالات ديگري نيز در اين زمينه وجود دارد که بايد بر همه آن‏ها جوابي علمي داد و به کمک استنباط در جستجوي پاسخ آنها برآمد که به وقت مناسب مي‏گذاريم.

من مي‏خواهم در عين بي‏نظري، با اجازه‏ي استاد بگويم که تبرئه هردو طرف دعوا، زهرا(ع) و خليفه، غيرممکن است. زيرا اگر موضوع مورد منازعه‏ي منحصر به اين بود که فاطمه (ع) به مطالبه فدک برمي‏خاست، و خليفه با خواست وي مخالفت مي‏کرد، به اين دليل که مستمسکي قانوني نبود، تا به حکم آن، به نفع زهرا (ع)، رأي دهد، و قضيه‏ي مطالبه‏ي زهرا (ع)، در همين حد به پايان مي‏رسيد، مي‏توانستيم بگوئيم که آن بزرگوار، حقي را که صاحب آن بود، مي‏خواست، اما چون به سبب نداشتن مدرکي شرعي، خليفه از تسليم آن خودداري کرد، از خواسته‏ي خود چشم پوشيد، زيرا متوجه شد که بر حسب قوانين قضايي و سنن شرع، نسبت به فدک حقي ندارد.

 

[ صفحه 52]

 

اما آن چه مي‏دانيم بر خلاف همه اين‏ها است. خصومت و نزاع آن دو، شکلهاي مختلفي به خود گرفت و تا جايي ادامه يافت، که زهرا (ع) ابوبکر را به صراحت مورد اتهام قرار داد، و سوگند خورد که براي هميشه از او ناخشنود خواهد بود.

به هر صورت، ما در ميان دو فرض قرار داريم: يکي اين که بپذيريم زهرا (ع) مصرا مدّعي مالي بود- که هر چند در واقعيت امر مالک آن بود- به حکم قوانين قضاي اسلامي، در آن هيچ‏گونه حقي نداشت. و دوم اين که مسؤلّيت را متوجه خليفه بدانيم و بگوئيم: فاطمه (ع) از حقي منع شد، که بر خليفه واجب بود آن را ادا کند يا به نفع وي راي دهد- با توجه به تفاوتي که از نظر حقوقي بين اين دو تعبير وجود دارد و در فصول آينده روشن خواهد شد-

بدين ترتيب تبرئه زهرا (ع) از ادعايي که بر خلاف قوانين شرعي بوده است، و در همان حال برتر دانستن ساحت خليفه، از منع حقي که براساس همان قانون ادايش واجب است، اموري هستند که جمعشان اجتماع نقيضيين است.

ما اين بحث را براي فرصت ديگري مي‏گذاريم. اما استاد، حکم خليفه را درباره‏ي فدک روشنترين دليل برائت، و ثابت قدم او در اجراي حق، و عدم تجاوزش از حدود شريعت مي‏شمرد! آن‏هم به دليل اين که اگر فدک را به فاطمه (ع) تسليم مي‏کرد، مسلما وي راضي مي‏شد و صحابه نيز به راضت او خشنود مي‏شدند. اما او چنين کاري نکرد.

اينجا مانند او فرض مي‏کنيم، که مقتضاي قانون اسلامي، خليفه را ملزم مي‏کرد، تا به صدقه بودن فدک راي دهد. اما چرا از دادن سهم خود و ديگر صحابه- که به تصريح استاد بخاطر جلب رضايت زهرا (ع) از آن مي‏گذشتند، به زهرا خودداري کرد؟ اين کار از نظر دين حرام شمرده مي‏شد؟ يا موضوع ديگري او را بر آن مي‏داشت، که از اين کار سرباز زند؟ از اين‏ها گذشته، وقتي صديقه‏ي زهرا (ع) قول حتمي داد که عوايد و محصولات فدک را در وجوه خير و مصالح عموم صرف کند، چه عاملي از تسليم آن جلوگيري کرد؟

[ صفحه 53]

اما آن‏چه را که نويسنده کتاب «فاطمه و فاطميّون»، در توجيه حکم خليفه سخيف مي‏داند، در همين فصل خواهيم دانست که واقعا چه رأيي سخيف است.

موضع طرفين منازعه و ريشه‏هاي عاطفي آن

 

اگر بپذيريم که باورها و ذهنيات مردم، اصولا بمنزله‏ي وحي آسماني نيست، که راه هرگونه بحث و مجادله‏اي بر آن بسته باشد، و بررسي مسائل گذشتگان- چنان که بعضي پنداشته‏اند- کفر و زندقه و انکار اصول عمده‏ي نبوت محسوب نمي‏شود، پس مي‏توانيم بپرسيم: چه انگيزه‏اي صديقه را بر آن داشت که قيام خود را با فدک آغاز کند، آن‏هم به شدتي که اصولا براي قدرت حاکم و نيروي مسلط روز، هيچ‏گونه هيبت و جلالي نشناسد يا نخواهد بشناسد؟ شکوه و جلالي که مي‏توانست، حکومت‏گران را از شرار سرکش و زبانه‏ي آتش قيام او حفظ کند، و تحت نفوذ خود حقيقت واقعه، و دستگاه حکومت را، از رسوا شدن باز دارد، و چنان کند که حقيقت کارهاي حکومت، زير پوشش بماند و براي تاريخ آشکار نگردد، و بلکه نخستين لحظات و مراحل اوليه‏ي منازعه‏ي او (ع)، آژير خطر قيام، و در شکل، و روز پاياني، علما بصورت انقلابي کوبنده انقلابي برخوردار از معني تمام و واقعي کلمه، و بر کنار و مصون از هرگونه ضعف و آسيب درآيد.

و باز بپرسيم که چه عاملي به آن قوت بخشيد که نفي صريح حقانيت فاطمه، هدف قدرت حاکم، يا بهتر بگوئيم هدف شخص خليفه گردد، به نحوي که رور در روي زهرا (ع) بايستد، و هرگز به خاطرش نگذرد، که با اين کار، تاريخ در اولين صفحات خود، براي او بابي خواهد گشود، و دشمني او با اهل‏بيت رسول (ص) را بيان خواهد کرد؟

به هر صورت آيا کار او- به عنوان اولين شخص معارض با زهرا (ع)- که

 

[ صفحه 54]

 

در تسليم حق، گستاخي ورزيد، و موضعي مخالف، يا به ظاهر قيافه‏اي موافق و در حقيقت مخالف، به خود گرفت، و از رضايت و اخلاص ناشي مي‏شد؟ يا اساسا روش او اطاعت از قانون بود، و چنان که بعضي مي‏پندارند، خود را ملتزم به رعايت نص قانون مي‏شمرد، و نمي‏خواست به هيچ وجهي، از قانون الهي تجاوز کند؟ با بالاخره اين که برخورد تعجب‏آورش با فاظمه (ع)، با نقش او در ماجراي سقيفه در ارتباط بود؟

منظور از ارتباط اين است، که اين دو حالت هدف خاصي را دنبال مي‏کرد، يا دو هدف به ظاهر جداگانه داشت، که در يکجا به نقطه‏اي واحد مي‏رسيد؟ بهتر است که غايت و مقصود نهايي اين اقدامات را، بجاي نقطه، دايره‏اي بگوئيم. دائره‏اي پهناور به وسعت و گستردگي دولت و خلافت پيامبر (ص) که خليفه به شيريني آرزوهاي دو دست، خواب‏هاي طلايي آن، بارها لبخند زده، و چه بسيار در راه وصال آن کوشيده بود.

به روشني قابل درک است، و شرايط تاريخي حاکم بر نهضت فاطمه (ع) نيز نشان مي‏دهد که براي خاندان بني‏هاشم، در عين مصيبت درگذشت پيشواي بزرگ، همه موجبات قيام عليه وضع موجود، و دگرگون ساختن آن، و تاسيس حکومتي تازه فراهم شده و براي زهرا (ع) نيز، همه‏ي امکانات قيام و اسباب معارضه گرد آمده بود. معارضه و مقابله‏اي که در آن معارضان بر اين بودند که کار بهرجا بينجامد، معارضه‏اي مسالمت‏آميز باشد و مايه‏ي تفرّق مسلمين نگردد.

همچنين وقتي واقعيت تاريخي مسأله‏ي فدک، و کشمکشهاي مربوط به آن را بررسي کنيم، آشکار مي‏شود که اين مساله، طبعيت آن قيام را بخود گرفته است، و ما بعدا روشن خواهيم کرد که واقعيت و انگيزه‏هاي اين منازعات، در حقيقت، شورشي عليه سياست حاکم و مظاهر آن بود سياست بيگانه با شيوه‏هاي حکومتي که زهرا (ع) با آن خو گرفته بود، و براستي اين منازعه، به هيچ وجه با امور مالي و نظام اقتصادي که خلافت شورا را در پيش گرفته بود ارتباطي نداشت، گو اين که احيانا

[ صفحه 55]

شکلي مادي به خود مي‏گرفت.

دو حادثه

 

اگر بخواهيم ريشه‏هاي قيام فاطمه (ع) را، از بررسي اصول آن، يا آن‏چه بايد اصول شناخته شود، باز شناسيم بايد نظري همه جانبه و عميق به مسائل آن روز بيفکنيم، تا روشن شود که در تاريخ صدر اسلام، دو حادثه، متقارب وجود داشت، که يکي بازتاب و عکس‏العمل طبيعي ديگري بود. و ريشه‏هاي اوليّه آن دو حادثه، در کنار هم امتداد داشت به وجهي که گاهي يکي با ديگري برخورد مي‏کرد- يا به تعبير درست‏تر- به نقطه‏اي مي‏رسيدند که طبيعتا مستعد بود مايه‏ي ادامه‏ي آن دو حادثه گردد.

يکي از آنها، قيام فاطمه (ع) عليه خليفه‏ي اول بود، و تا آن‏جا پيش رفت که نزديک بود موجوديت سياسي او را متزلزل کند و خلافتش را به فراموش خانه‏ي تاريخ بسپارد. و واقعه‏ي دوم نقطه‏ي مقابل آن. در اين جا عايشه ام‏المؤمنين، دختر خليفه‏ي فقيد، در روي علي (ع) ايستاد. علي همسر صدّيقه که بر پدرش قيام کرده بود.

سرنوشت چنان خواسته بود، که هر دو قيامگر با شکست روبرو شوند، با تفاوت‏هائي که در کار آن دو وجود داشت، و آن مربوط به رضايتي بود که هريک در قيام خود، احساس مي‏کرد، و اطمينان قلبي که به درستي کار خود داشت، و بهره‏اي که از پيروزي در راه حق- حقي که در آن هيچ‏گونه انحرافي نيست- به دست مي‏آورد. اما شکست آنان بدين ترتيب بود که زهرا (ع)، ظاهرا شکست خورد، اما بعد از اين که خليفه پشيمان و گريان گفت: «بيعت مرا باز پس گيريد!» و سيده‏ي عايشه نيز، شکست خورد، به طوري که آرزو مي‏کرد: «اي کاش بقصد جنگ خارج نمي‏شدم و طاعت خود را به عصيان نمي‏آوردم.»

آري، اين دو قيام هر دو در موضوع و رهبر بهم نزديک بودند، اما هيچ‏گاه از سرچشمه و خاستگاه همانندي مايه نگرفته بودند. ما به خوبي مي‏دانيم تغيير حالتي که

 

[ صفحه 56]

 

با شنيدن خبر خلافت علي (ع)، بر عايشه عارض شد، به روزهاي اول زندگي علي و عايشه باز مي‏گردد. روزهايي که همسر و دختر پيامبر (ص)، بر سر تصاحب قلب آن بزرگ با هم رقابت مي‏ورزيدند. لازمه‏ي طبيعي اين رقابت، آن بود که خودبخود آثاري فراوان بجاي گذارد و احساس مختلفي از کينه و دشمني ما بين دو رقيب ايجاد کند، و به تدريج ياران و دوستاني در اطراف آنان گرد آورد. همين رقابت بود که عملا در يکي از دو طرف، قدرت يافت، و آن قضيه‏ي شوم عايشه و علي را پيش آورد. و ناچار از سوي ديگر نيز دامنه پيدا مي‏کرد، که چنين شد، و کسي را فرا گرفت که ام‏المؤمنين- دخترش- پيوسته در خانه پيامبر (ص)، به نفع وي کار مي‏کرد.

بلي، منشأ دگرگوني و تغيير حالت ام‏المؤمنين، احياي خاطرات روزهايي بود که علي (ع)، رسول خدا (ص) را به طلاق او تحريص کرد و داستان آن- افک- مشهور است.

اين توصيه‏ي علي (ع)، اگر چيزي را نشان دهد آن است که وي از کار عايشه، آزرده و از رقابت او با زهرا (ع) ناراحت است و نيز روشن مي‏کند که نزاع و ستيز همسر رسول گرامي (ص) و فرزند او، چنان گسترش يافته که به علي (ع) و کساني که نتايج اين رقابت را با اهميت تلقي مي‏کردند، رسيده بود است.

از اين ماجرا مي‏توان دريافت که اين شرايط، به خليفه اول نسبت به علي و همسرش (ع)، احساس تازه‏اي مي‏داد.

به علاوه از ياد نمي‏بريم که ابوبکر، از زهرا (ع) خواستگاري کرده، و پيامبر (ص) آن را نپذيرفته، ولي پس از آن با اجابت تقاضاي علي (ع)، زهرا به همسري علي (ع) درآمده بود. اين ردّ و قبول، در دل خليفه- وقتي در حد انساني طبيعي، و داراي احساسي مانند ديگران دانسته شود- حسرت و غبطه‏اي خاص- اگر در تعبير احتياط کنيم- نسبت به علي برانگيخت و اينجا زهرا (ع) بود که آن رقابت را، بين علي و او پيش آورد، که به پيروزي رقيب انجاميد.

و همچنين بايد بدانيم که ابوبکر، شخصي است که رسول بزرگ (ص)، او را

 

[ صفحه 57]

 

براي خواندن سوره‏ي توبه به جانب کفّار فرستاد، ولي از نيمه‏هاي راه بازگرداند. و اين‏جا نيز اراده‏ي الهي بر اين قرار گرفته بود که رقيب- همان کسي که در مسأله‏ي زهرا پيروز شده بود- بار ديگر بر او تفوّق جويد.

تمام اين عوامل باعث مي‏شد تا ابوبکر دخترش را، در مسابقه‏اي که با زهرا (ع) براي کسب مقام برتر، نزد رسول خدا (ص) داشت، پيوسته تحت نظارت و دقّت داشته باشد، و مانند همه پدران تحت تأثير عواطف او قرار گيرد.

و چه مي‏دانيم؟ شايد گاهي فکر مي‏کرد، فاطمه نيز، پدرش را به اقامه‏ي نماز جماعت در مسجد وادار و تشويق مي‏کرده است، به قياس روزي که ام‏المؤمنين- که همواره در خانه پيامبر (ص) به نفع پدر کار مي‏کرد- زمينه را فراهم کرد تا او در زمان بيماري آن حضرت، امام جماعت باشد.

نمي‏توان انتظار داشت که تاريخ، براي هر واقعه‏اي شرحي کافي، در اختيار ما بگذارد، مگر امري که دلايلي کافي براي اثبات آن جمع آمده باشد. اما مي‏توان پذيرفت که وقتي کسي، تحت تأثير چنان احوالي قرار گيرد که ابوبکر را، زير اثر و نفوذ خود گرفته بود، واکنش هاي معروف او را نشان دهد. و اگر زني، با همان رقابت‏ها مواجه گردد، که حتي پنجره‏ي واسطه، بين خانه‏ي او و پدرش، بر آن شهادت مي‏داد، هرگز نبايد سکوت کند، مخصوصا وقتي مخالفان بر آن باشند که حق قانوني وي را- که در مشروعيّت آن ترديدي نيست- از وي سلب کنند.

سخن آئينه شخصيّت

 

در اين جا لازم است به سخنان خليفه توجه کنيم، وقتي خطبه‏ي زهرا (ع) به پايان رسيد و مسجد را ترک گفت، وي به منبر رفت و چنين گفت:

«اي مردم! اين هياهو چيست؟ هر کس حرفي دارد! کجا آين آروزها در زمان رسول خدا (ص) مطرح بود؟ هر کس شنيده است، بگويد! و هر کس ديده است، شهادت دهد! او روباهي است که شاهد او دم اوست، او کانون تمام فتنه‏هاست، مانند ام‏طحال... بدانيد که من اگر بخواهم مي‏گويم، و اگر بگويم اسرار را فاش مي‏کنم، ولي مادامي که با من کار نباشد سکوت خواهم کرد.»

آن گاه رو به انصار کرد و گفت: «اي ياران رسول خدا! سخن بعضي از نادانان، که در ميان شمايند به من رسيده است، حال آن که شما بايد بيش از هر کس پايبند پيما رسول خدا باشيد. شما همان کساني هستيد که پيامبر به شهرتان آمد، و به او پناه داديد، و ياريش کرديد. بدانيد من کسي نيستم که دست و زبانم به هر

 

[ صفحه 62]

 

ناسزاواري به لطف و کرم باز باشد.»

اين گفته‏ها گوشه‏اي از شخصيت خليفه را، به ما مي‏نماياند و موضع منازعه‏ي زهرا (ع) را با وي روشن مي‏کند نکته‏ي مهمّي که اکنون، از منازعه‏ي زهرا (ع) و تلّقي خليفه، از آن براي ما آشکار مي‏شود، اين است که خليفه، کاملا دريافت که هرگز احتجاج زهرا (ع)، به ميراث يا نحله ارتباطي ندارد و تنها به اصطلاح امروز، مبارزه‏اي سياسي است و به قصد دادخواهي به نفع همسر بزرگوارش- که خليفه و اطرافيانش مي‏خواستند وي را از مقام الهي و طبيعيش، در عالم اسلام دور کنند - آغاز کرده است. از اين رو ابوبکر تنها از علي (ع) سخن گفت و- العياذ بالله او را، اسداله الغالب را به روباه مانند کرد، و کانون فتنه و ام‏طحال شمرد، و فاطمه‏ي بزرگ را به دم، پيرو و دنباله‏ي او، تشبيه نمود، و از ميراث، هيچ گونه سخني به ميان نياورد.

علي و عباس و ميراث دانستن فدک

 

در اينجا بايد به ملاحظه‏ي روايتي بپردازيم، که در صحاح اهل سنّت آمده است، اين روايت مي‏گويد که در روزگار عمربن خطاب، مابين علي و عباس، چندي در باب فدک اختلاف بود. علي مي‏گفت: «پيامبر فدک را در حيات خود به فاطمه بخشيده است.» و عباس از قبول اين سخن سرباز مي‏زد و مي‏گفت: «فدک ملک رسول خداست و من نيز وارث اويم». تا اين که سرانجام آن دو، رفع دعوا را به خليفه بردند. عمر از داوري بين آن دو ابا کرد و گفت: «شما کار خويش بهتر مي‏شناسيد، و من هم فدک را به شما واگذار مي‏کنم:»

اگر اين حديث صحيح باشد، از آن چنين برمي‏آيد که حکم ابوبکر، درباره‏ي فدک حکمي سياسي و موقت، و موضعگيري او در آن لحظات حساس، به مقتضاي مصالح و منافع حکومت بوده است. و گرنه عمر در هنگام منازعه علي و عباس، چرا

 

[ صفحه 63]

 

روايتي را که قبلا خليفه نقل کرده بود ناديده گرفت و آن را به گوشه فراموشي افکند و فدک را به علي و عباس واگذار نمود؟ و ضمنا کار او، در برابر آن دو، نشان مي‏دهد که تسليم فدک، نه به وجه توکيل، بلکه بر اين اساس است که آن ميراث پيامبر مي‏شناسد. زيرا اگر اين کار به عنوان وکالت فرض شود منازعه و اختلاف علي و عباس، در امر فدک موجّه نمي‏نمايد، آن هم به صورتي که آيا پيامبر (ص) فدک را به فاطمه بخشيده است، يا از وي (ص) باز مانده است؟

بعلاوه اين اختلاف و نزاع، چه معنايي دارد اگر فرض کنيم، ابوبکر فدک را جزء اموال مسلمين مي‏دانست، و آن دو را وکيل کرد، تا عهده‏دار حفاظت آن باشند، و عمر با قطع نزاعشان به آنان گفت که فدک را ميراث پيامبر (ص) يا حق فاطمه نمي‏داند، و بالاخره به خود آنها واگذاشت، تا به نيابت وي به نگهداري و آبادي آن بپردازند؟ همانطوري که وقتي آن را منحصرا تسليم علي نمي‏کند، مي‏فهميم که عمر باور نداشته است که پيامبر فدک را به فاطمه بخشيده است، نتيجه آن که تسليم فدک به علي و عباس جز به طريق ارث وجه ديگري نمي‏تواند داشت.

به هر صورت در اين مساله، دو وجه قابل تصور است. اول: عمر خليفه را- در باب نفي ارث گذاشتن پيامبر (ص)- به جعل حديث متهم کرد. دوم: عمر حديث را تأويل کرد، و از آن معنايي غير از نفي توريث فهميد، اما اين تأويل را به ابوبکر نگفت، و با او نيز در حين بيان حديث مجادله و بحثي پيش نياورد.

بالاخره هر يک از دو معني پذيرفته شود، جهت و رنگ سياسي مساله آشکار است. و گرنه- وقتي با سياست بازي در ارتباط نباشد- چگونه عمر خليفه را به جعل حديث متهم مي‏کند؟ و چرا تأويل خود را مخفي مي‏دارد، و تفسير و برداشت خود را به موقع نمي‏گويد، در حالي که مي‏دانيم در مواري که او بخواهد از اظهار مخالفت با خليفه اول و حتي پيامبر (ص) باکي ندارد؟

[ صفحه 64]

فدک مقدمه‏ي قيام

 

حال چون دانستيم که زهرا (ع)، پس از آن که حزب حاکم، فدک را به تصرف گرفت، آن را به عنوان ميراث مطالبه کرد و آن هم به اين دليل بود که اصولا ضرورتي نبود تا مردم در تصرف مواريث خود، يا در تسليم آن به صاحبانش، از خليفه اذن بگيرند، و به اين ترتيب زهرا (ع) هم، نيازي نمي‏ديد که در اين امر به خليفه مراجعه کند، و از او نظر بخواهد و بعلاوه او خليفه را شخصي ستمکار و متجاوز به حقوق ديگران مي‏دانست، و مطالبه‏ي او عکس‏العملي بود در مقابل اقدام خليفه، که فدک را به تصرف گرفته، و به اصطلاح امروز ملّي کرده بود.

آري، وقتي اين معني روشن شد که زهراي بزرگ (ع) حقوق خويش را پيش از آن که از وي بگيرند مطالبه نکرد، خود به خود براي ما آشکار مي‏شود که شرايط و موقعيت زمان، چنان بود که معارضين هيئت حاکم- علي و فاطمه (ع)، و يارانشان - را وادار مي‏کرد، ميراث را به عنوان زمينه‏ساز مقابله، مغتنم بدانند، و با روشي مسالمت‏آميز که مصالح عاليه‏ي جامعه‏ي اسلامي آن روز، ايجاب مي‏کرد، حکومت را به غضب اموال، به بازي گرفتن اصول شرع، و بي حرمتي به ساحت قانون، متهم و محکوم سازند.

حزب بازي قدرت طلبان

 

اگر بخواهيم که اسباب و اشکال منازعه را به مدد شناخت شرايط حاکم بر آن، و تأثير آن شرايط را در مسأله منازعه بشناسيم، لازم است که با نگاهي زود گذر، آن احوال را بررسي کنيم، و تصوير روشني از آن روز دگرگوني و «انقلاب»- تا جائي که به حبث ما مربوط است- بدست دهيم.

 

[ صفحه 65]

 

مقصود از انقلاب- وقتي عصر خليفه اول، با تعبير انقلابي توصيف مي‏شود- مفهوم حقيقي کلمه است که برابر با دگرگوني و تلّون قدرت حاکمه است. در اين روز انقلابي، امامت و رهبري بصورت جمهوري مبتني بر شورا، شکل مي‏گيرد و صلاحيّت و مشروّعيت خود را، از گروه‏هاي ظاهرا انتخابگر کسب مي کند و از شکل نخستين اسلامي خود که نيرو و حقانيّت را از آسمان مي‏گرفت، جدا مي‏شود.

در اينجا بايد بياد آوريم، به راستي لحظه‏اي که بشيربن سعد، به عنوان اولين نفر، دست بيعت در دست خليفه گذاشت، در تاريخ اسلام نقطه‏ي تحولي شد که بهترين دوره‏ي اسلام را به پايان برد، و روزگار ديگري را آغاز کرد- ما بررسي و داوري در آن ماجرا را بعهده‏ي تاريخ باز مي‏گذاريم- اما اين واقعه در لحظه‏ي خاصي اتفاق افتاد.

لحظه‏اي که مقدس‏ترين وسيله ارتباط آسمان و زمين، مبارک و جوشان‏ترين سرچشمه‏ي خير و نعمت، و بهترين مايه‏ي جلا و صفاي روح انسان قطع شد، يعني لحظه‏ي تلخ و شومي که سيد بشر، آخرين لحظه‏ي حيات مقدس خود را سپري کرد و روح الهي او بملأ اعلي و قاب قوسين او ادني پرواز فرمود، از آن ساعت مردم مسلمان به شوريده حالي، به سوي خانه‏ي پيامبر (ص)- که نور وجودش از آن مي‏تابيد- هجوم آوردند تا با روزگار سعادت‏آفرين او وداع کنند و نبّوتي را که دليل وادي مجد و سرمايه‏ي جهان عظمت امت بود تشييع نمايند.

مردم مسلمان، دستخوش خاطرات گوناگون، بر گرد آن بيت مقدس، ياد شگفتي‏هاي نبّوت و عظمت پيامبر در خاطرها، خاطره‏ها نقش‏آفرين صحنه‏ي انديشه‏هايشان، بياد مي‏آوردند دهسالي را که تحت رعايت و هدايت بهترين انبياء و مهربانترين پدران، و در دامن نعمت‏ها و راحت‏ها زيسته بودند چه رؤياي دلنشيني بود که روزگاري از آن بهره‏مند شده بودند، و انسانيت در برهه‏اي از زمان حيات خود، در پناه لطف آن به شکوفايي رسيده بود! و اکنون آنان از خواب خوش بيدار شده بودند. به ناگوارترين حالي که خفته‏اي مي‏تواند بيدار شود؟

[ صفحه 66]

نقطه‏ي تحول در تاريخ

 

در همين احوال که سايه‏ي سياه اين مصيبت عظيم، جان مسلمانان را به تيرگي مي‏کشاند، و اين سکوت دردناک، نفس را در سنيه‏ها بسته بود، و تنها اشک و حسرت بود که از احترام و ياد آن در گذشته‏ي بزرگ، در خاطر و چهره‏ي آنان، سخن مي‏گفت، ناگهان صدايي در فضا طنين افکند، و رشته‏ي سکوتي را که جان همه‏ي حاضران را بهم پيوند داده بود، بريد. اين صدا اعلان مي‏کرد:

«رسول خدا نمرده است، او تا دين خود را بر همه‏ي اديان آشکار و پيروز نکند نخواهد مرد. پيامبر برخواهد گشت و دست و پاي کسي را که شايعه‏ي مرگ او را بپراکند و هوچيگري به راه اندازد، خواهد برد.» و مي‏گفت: «مبادا کسي از مرگ پيامبر سخن بگويد، و گرنه با شمشير گردن او را خواهم زد.»

همه‏ي چشم‏ها به جانب صاحب صدا خيره شد، تا فريادگر را دريابد. بعد از حيرت، دريافتند عمربن خطاب است، خطيب‏وار در ميان مردم ايستاده، و حرف وراي خود را با چنان قوتي فرياد مي‏کند، که راه هرگونه چون و چرايي را مي‏بندد. از اين بود که مجددا مساله‏ي حيات آن حضرت بر زبانها افتاد و بحثت و گفتگو درباره‏ي سخن عمر شروع شد و عده‏اي در اطراف او گرد آمدند.

به احتمال زياد گفته‏ي عمر، باعث شگفتي و بالاخره مورد تکذيب بسياري از آنان شد، و گروهي نيز کوشيدند با او مجادله کنند. اما او به سختي روي سخن خود ايستاد. در همين حال که هر لحظه مردم بيشتري بر او جمع مي‏شدند، و درباره‏ي کار و حرف او سخن مي‏گفتند، و از رفتار او شگفتي مي‏نمودند، ابوبکر- که هنگام وفات پيامبر (ص) در منزل خود در سنح بود- در رسيد و روي خود به مردم کرد و گفت:

«اگر کسي محمد (ص) را مي‏پرستيد، بايد بداند که او در گذشته است و اگر خداوند را مي‏پرستيد خداوند زنده‏ي نامير است که خود- تبارک و تعالي- مي‏فرمايد: «شخص تو و همه‏ي خلق البته به مرگ از دار دنيا خواهد رفت. آيه 30

 

[ صفحه 67]

 

سوره‏ي زمر، و نيز مي‏فرمايد: «اگر او نيز به مرگ و يا شهادت درگذشت، باز شما به دين جاهليت خود رجوع خواهيد کرد؟ آيه‏ي 144 سوره‏ي آل عمران.»

چون عمر سخن او را شنيد، واقعه درگذشت پيامبر خدا را پذيرفت و گفت: «گويي اين آيه را هرگز نشنيده بودم.»

ما در اين حکايت آنچه را که بعضي از محققان پنداشته‏اند، نمي‏بينيم، به نظر آنها خليفه‏ي اول، قهرمان آن لحظات حساس و بحراني بود، و نيز آن چنان کسي که موضعش در برابر سخنان عمر، مقدمات خلافت او را فراهم کرد، «زيرا که اصولا اين مساله داراي چندان اهميتي نبود و در تاريخ، کسي را سراغ نداريم که نظر عمر را تأئيد کرده باشد بنابر اين سخن او نظري فردي و بي‏ارزش بود.

احساس خليفه در هنگام رحلت رسول

 

اما بحث، جاي آن دارد که به توصيف خليفه از آن حالت، توجه کنيم. توصيف خالي از احساس و بي تفاوتي که از آتش جانگذار دل‏هاي مردم، در آن روز، جرقه‏اي برآن نزده بود، و در سخناني که در ميان جمعيت گفت به طور کلي چيزي از آن فاجعه‏ي کبري بر زبان او نرفت. تا جايي که به سردي، و بر خلاف انتظار اظهار داشت: «اگر کسي محمد (ص) را مي‏پرستيد، بداند که او در گذشت...» در صورتي که آن حال و موقعيت از ابوبکر- که مي‏خواست رهبري مردم را در دست گيرد- چنان مطلبيد که از آن فقيد اعظم حداقل به وجهي ستايش کند که با عواطف و احساسات سرشار از ياد و حسرت آن روز، موافق باشد.

اما اين سؤال براي ما مطرح است که چه کسي سيد موحدين (ص) را مي‏پرستيد، که او مي‏گويد: «هر که محمد (ص) را مي‏پرستيد، بداند که او در گذشته است»؟ آيا از سخنان عمر فهميده مي‏شود که او رسول خدا (ص) را مي‏پرستيده است؟ آيا مگر اجتماع آن روز، اجتماع مؤمناني که به زبان اشک خونين، از

 

[ صفحه 68]

 

خاطرات رسول و پايداري و دلبستگيش به دين الهي سخن مي‏گفت، موجي از ارتداد بود، تا ابوبکر اخطار کند عمر و بقاي دين الهي محدود به حيات محمد (ص) نمي‏شود زيرا او خداوند معبود نيست؟

به هر صورت سخني که ابوبکر در آن حال به مردم گفت، با وضع و موقعيت آنها نسبتي نداشت، و با نظر عمر بي‏ارتباط و با احساس و حالت آن روز مردم نيز، ناموافق بود. بايد بگوئيم که پيش از ابوبکر هم، کساني بودند که با عمر به مناقشه پرداخته بودند، که ذکر آن بعدا خواهد آمد.

ماجراي سقيفه

 

اما همزمان با اجتماع مذکور، جمع ديگري از انصار، به رياست سعدبن عباده، بزرگ طائفه خزرج، در سقيفه‏ي بني‏ساعده برپا شده بود. در اين اجتماع او از مردم خواست رياست و خلافت را به او واگذارند پس از اين که آنها پذيرفتند، سخنان بسياري مابين آنها گذشت.

از جمله گفتند: «اگر مهاجرين نپذيرند و بگويند که ما اولياء و عترت پيامبريم؟»

دسته‏اي از انصار جواب دادند: «پيشنهاد مي‏کنيم از ما يک نفر و از آنان هم يک نفر براي اين کار انتخاب شود.»

سعد گفت: «اين اول خواري ماست.»

در همين گيرودار، عمر از خبر سقيفه آگاه شد و به منزل رسول خدا (ص) که ابوبکر هم در آنجا بود آمد و شخصي را با پيغام، به نزد ابوبکر فرستاد که پيش من بيا! او جواب داد: «من گرفتار و مشغولم» باز عمر کسي را فرستاد که امري ضروري است، و حتما بايد بيايي. در اين حال ابوبکر پيش عمر شتافت. عمر قضيّه را به اطلاع وي رساند و به شتاب به سوي جمع سقيفه روان شدند. ابوعبيده نيز همراه

 

[ صفحه 69]

 

آنان بود در آنجا ابوبکر، به سخن پرداخت و نسبت و قرابت مهاجرين را با رسول خدا (ص)، و اين نکته را که آنان اولياء و عترت پيامبرند، يادآوري کرد، و افزود: «ما در مقام امارتيم و شما در منصب وزارت، و ما هرگز بخود رايي و بي‏مشورت و حضور شما کاري انجام نخواهيم داد.»

در اين وقت حباب‏بن منذربن جموح برخاست و گفت: «اي گروه انصار! کار خود را در دست خود گيريد! زيرا مردم در سايه‏ي قدرت شمايند، و هرگز کسي جرأت مخالفت با شما را ندارد، و جز رأي شما اجرا نخواهد شد. شما اهل عزّت و قوتّيد، و از عدد و کثرت و قدرت و عظمت برخوردار، و چشم مردم تنها به دست و کار شماست. اختلاف نورزيد و گرنه زمام کارها از اختيار شما بيرون خواهد رفت. اگر مهاجرين، آنچه را گفتم نپذيرند خواهيم گفت: از شما اميري باشد و از ما هم اميري.»

عمر وقتي حرف او را شنيد گفت: «هيهات! هرگز دو شمشير در يک غلاف نمي‏گنجد، بخدا عرب، به امارت شما تن درنخواهد داد، در حالي که پيامبر اسلام از شما نيست. اما براي عرب امري طبيعي است که رهبري و زمامداري خود را، به کساني بسپارد که پيامبر از آنان بوده است. چه کسي مي‏تواند در کسب قدرت و جانشيني محمد (ص) با ما بستيز برخيزد، در حالي که مائيم که از دوستان و عشيره‏ي او هستيم؟»

حباب‏بن منذر گفت: «اي گروه انصار! زمام امر را در دست گيريد، و حرف اين مرد و ياران او را نپذيريد! اين گروه سهمي را که در امر حکومت داريد از بين خواهند برد. اگر پيشنهاد شما را نپذيرند، آنها را از اين شهر بيرون کنيد. چون شما، براي اين کار از آنان شايسته‏تريد. از قدرت شمشيرهاي شما بود که مردم به اين دين گردن نهادند. منم آن که پناه و افتخار و درمان درد شمشيرم. بزرگ بيشه‏ي شيرانم. بخدا سوگند، که اگر بخواهيد اوضاع را بهمان صورت اول درمي‏آوريم.»

عمر گفت: «اگر چنيني خدا تو را بکشد.»

 

[ صفحه 70]

 

جواب داد: «خودت را بکشد.»

ابوعبيده گفت: «اي گروه انصار! شما اولين کساني هستيد که به ياري اسلام برخاستيد. اکنون اولين کساني نباشيد که باعث تغيير و تبديل شويد!»

در اين هنگام، بشيربن سعد پدر نعمان‏بن بشير برخاست و گفت: «اي گروه انصار! بدانيد که محمد (ص) از قريش است، و قوم وي به او نزديکترند، بخدا که من هرگز با آنان به نزاع نخواهم پرداخت.»

ابوبکر گفت: «اين عمر، و اين هم ابوعبيده، با هر يک از اين دو مايليد، بيعت کنيد!»

آن دو گفتند: «با بودن تو اين پيشنهاد را نخواهيم پذيرفت، زيرا تو بزرگ مهاجرين، و در نماز که اصل و عمده‏ي دين است خليفه‏ي پيامبري، دستت را پيش آور!»

و چون دستش را پيش آورد که با وي بيعت کنند، بشيربن سعد پيشدستي کرد، و قبل از آن دو، با ابوبکر بيعت نمود.

حباب‏بن منذر وقتي بيعت او را ديد، فرياد برآورد: «اي بشير! عجب شکافي ايجاد کردي! آيا به حکم رقابت، امارت را براي پسر عم خود نپسنديدي؟»

اسيدبن حضير، رئيس قبيله‏ي اوس، بياران خود گفت: «بخدا، اگر شما بيعت نکرديد، خزرج امتيازي ابدي بر شما پيدا خواهد کرد.»

با اين حرف او، آنان به بيعت ابوبکر برخاستند و مردم نيز، به دنبال آن‏ها چنين کردند. [1] .

در اين حکايت، مي‏بينيم که عمر ماجراي سقيفه و اجتماع انصار را مي‏شنود، و ابوبکر را از آن آگاه مي‏کند.

[ صفحه 71]

[1] جزء اول شرح نهج‏البلاغه، صفحات 128 و 127.

کارها بر اساس نقشه‏ي معيّن

 

اگر بپذيريم که وحي الهي، اين خبر را به عمر نرسانده، ناگزير بايد بگوئيم، وي بعد از رسيدن ابوبکر و يقين او از وفات رسول خدا (ص) خانه‏ي پيامبر را ترک کرده است. اما چرا او خانه پيامبر را ترک کرد، و چرا خبر سقيفه را تنها به ابوبکر گفت؟ با توجه به نکات بسيار ديگري که براي آنها توضيح و توجيه قابل قبولي نيست، بايد قبول کرد که در اينجا، مابين ابوبکر و عمر و ابوعبيده، روي نقشه‏ي معيني، سازش و توافق قبلي وجود داشته است، براي تأئيد اين فرض تاريخي شواهد زيادي مي‏توان يافت.

اولا: چنان که گذشت، عمر خبر سقيفه را تنها به ابوبکر اختصاص داد، و پس از اين که او به عذر مشغله از رفتن خودداري کرد، در فراخواندش اصرار ورزيد، و به محض اين که مقصود خود را به او فهماند، به طرف او آمد و به تعجيل با هم به جانب سقيفه حرکت کردند، روشن است که بعد از عذر آوردن ابوبکر، به آساني ممکن بود مکه شخص ديگري از بزرگان مهاجرين را طلب کند. اما چرا اين کار را نکرد؟ البته علت اين اختصاص و اصرار را نمي‏توان دوستي فيمابين آن دو دانست، چون موضوع، مسأله‏ي دوستي نبود، و کشمکش و جدال ميان انصار، ربطي به اين نداشت که عمر دوستي براي خود بيابد، بلکه متوقف به اين امر بود که براي اثبات حقانيت مهاجرين، همدستي پيدا کند، و آن هم هر کس که مي‏خواهد باشد.

فراموش نمي‏کنيم که او کسي را نزد ابوبکر فرستاد، و خود پيش وي نرفت، تا شخصا خبر را به وي برساند چون بيم اين بود که خبر آن منتشر شود و بني‏هاشم يا ديگران بشنوند. و نيز براي بار دوم، از همان پيک خواست به ابوبکر اطلاع که امر مهمي در پيش است، و او حتما بايد حاضر شود. ما در اين جا حضور خاص ابوبکر را

 

[ صفحه 72]

 

تنها به اين معني، قابل قبول مي‏دانيم که موضوعي خاص، يعني اجراي نقشه‏ي از پيش ساخته‏اي در بين باشد.

ثانيا: عکس‏العمل عمر در مقابل خبر وفات پيامبر (ص)، و ادّعاي او دال بر اينکه آن حضرت نمرده است که نمي‏توان گفت عمر در آن لحظه‏ي فاجعه، اسير اضطراب و پريشاني شده بود و از بيخودي و ناهشياري آن حرفها را بر زبان آورد. زيرا تمام عُمر عمر لحظه‏اي را نشان نمي‏دهد که او، داراي چنين حالتي باشد، و مخصوصا، نقشي که او مستقيما بعد از آن قضيه، در سقيفه ايفا کرد نيز، مؤيد همين معني است. يعني کسي که تحت تأثير آن مصيبت بزرگ و فاجعه کبري، خود را باخته، و عقل خود را از دست داده بود، ساعتي بعد به احتجاج و مجادله برخاست و به سختي در مقابل مردم به مبارزه و مقاومت پرداخت.

همچنين مي‏دانيم که عمر خود، به اين نظر اعتقاد نداشت، چه با سخني که، چند روز يا چند ساعت پيش در آن لحظه دشوار و سخت، گفت ثابت کرد که به اين نظر اعتقاد ندارد. آن لحظه‏ي دشوار، وقتي بود که بيماري پيامبر (ص) شدت يافته بود، و آن حضرت مي‏خواست که با نوشتن مکتوبي، مردم را از گمراهي بعد از خود باز دارد، اما عمر با او (ص) به مخالفت برخاست و گفت: «کتاب خدا براي ما کافي است، و پيامبر هذيان مي‏گويد، يا درد و ضعف بر او غلبه کرده است.» چنان که در صحاح اهل سنّت آمده است. بنابراين براي عمر مسلم بود، که رسول خدا (ص) خواهد مرد، و آن بيماري به رحلت آن بزرگوار خواهد انجاميد، و گرنه بدو اعتراض مي‏شد.

در تاريخ ابن‏کثير آمده است: عمربن زائده‏ي آيه‏اي را که ابوبکر براي عمر خواند، قبل از او براي وي قرائت کرد، ولي عمر قانع نشد. اما وقتي همان کلام را از زبان خاص ابوبکر شنيد، پذيرفت، و به آن راضي شد.

تمام اين وقايع را جز اين به چه وجهي مي‏توان تفسير و توجيه کرد، که عمر خواست با سخنان خود، بذر اضطراب در دل‏ها بپاشد تا جمعيّت حاضر متوجه او

 

[ صفحه 73]

 

شوند و افکار همه، در غياب ابوبکر، به تکذيب يا تأييد او مشغول شود. و در امر خلافت کاري صورت نگيرد و بنا به تعبير او امري که بايد قطعا در حضور ابوبکر انجام يابد، در غيبت وي حادث نشود. اما بعد از اين که ابوبکر رسيد خاطرش آسوده شد، و اطمينان يافت که تا صداي مخالفي برمي‏آيد، خلافت به تمامي و به سهولت، به دست خاندان هاشم نخواهد افتاد. و سپس از آنجا براي دريافت خبر وقايعي که حدس مي‏زد، روان شد. و سرانجام آنچه را انتظار مي‏کشيد، در پيش روي ديد.

ثالثا: شکل حکومتي که از ماجراي سقيفه زاده شد، که در آن ابوبکر خلافت، ابوعبيده، مسؤليت امور ماليه و بيت‏المال، و عمر قضا را بدست گرفت. [1] . مناصب عاليه‏اي که به اصطلاح امروز، رياست قوهّ مجريه رياست امولي مالي و اقتصادي، و رياست قوه قضائيه مي‏ناميم. و مجموعه‏ي اين مسؤليّت‏ها و مناصب و مقام‏هاي اصلي، و اساسي را تشکيل مي‏داد. روشن است که تقسيم مراکز حياتي در حکومت آن روز، آن هم بدين‏گونه، در ميان سه نفري که در سقيفه‏ي بني‏ساعده صاحب نقشي معروف بودند، امري تصادفي و پيش‏بيني نشده، نمي‏تواند باشد.

رابعا: گفته‏ي عمر در واپسين دم حيات خود که گفت: «اگر ابوعبيد زنده بود او را بعنوان خليفه معرفي مي‏کردم» [2] .

مي‏دانيم که اين کفايت ابوعبيده نبود که تمناي خلافت او را بر دل عمر روياند. زيرا او، به شايستگي علي (ع) براي خلافت، اعتقاد مي‏ورزيد. معهذا در مرگ و حيات خود نمي‏خواست امر امت اسلامي بدو سپرده شود. [3]  و نيز علت آن ترجيح، امانت ابوعبيده هم نبود که به زعم فاروق، پيامبر (ص) بر آن شهادت داده بود. زيرا پيامبر بزرگوار، تنها او را نستوده بود، بلکه در ميان بزرگان اسلام و در آن روز، بودند کساني که بيشتر از او، به افتخار انواع ستايش‏هاي پيامبر (ص) رسيده

 

[ صفحه 74]

 

بودند، چنان که در کتب معتبر اهل سنّت و تشيع آمده است.

خامساً: متهم کردن زهرا (ع) حکومتگران را به سياست‏بازي، چنانکه در فصل آينده خواهيم ديد.

سادساً: سخنان اميرالمؤمنين علي (ع) با عمر- آنجا که مي‏فرمايد:

«اي عمر! شيري بدوش که خود در آن سهيم باشي، امروز کار او را محکم و استوار کن تا فردا نوبت بهره‏گيري به تو رسد [4] ».

روشن است که آن حضرت به تباني و توافق آن دو، و به سازش قبلي آنها روي نقشه‏اي معيّن، اشاره مي‏فرمايد و گرنه روز سقيفه خود نمي‏توانست مجال اين نوع محاسبات و معاملات سياسي باشد که عمر بتواند بهره‏اي از شير شتر آن بدست آورد.

سابعاً: آنچه در نامه‏ي معاويه به محمدبن ابي‏بکر- رضوان‏الله‏عليه- آمده است، در اين نامه معاويه پدر او- ابوبکر- و عمر را متهّم مي‏کند که براي غصب حق علي (ع)، سازش و تباني کرده، و نقشه‏هايي سرّي براي حمله به امام عليه‏السلام تنظيم نموده‏اند، معاويه مي‏گويد:

«ما و پدرت، در عهد پيامبر فضيلت و حق علي را صادقانه مي‏شناختيم، و امتياز او را بر خود پذيرفته بوديم. اما آن‏گاه که خداوند آنچه را در پيشگاه او بود، براي رسول خدا برگزيد، و وعده‏اش تمام، دعوتش آشکار، و حجتش را ظاهر کرد، و روح مقدّس او را به حضرت خويش فرا خواند، در آن هنگام، پدر تو و فاروق اولين کساني بودند که حقش را ربودند، و در کار او با توافق و تباني به مخالفت برخاستند و او را به بيعت خود فراخواندند. اما او در اين کار تعلّل ورزيد و بدان تن درنداد. درنتيجه، آن دو، در پي آزار او برآمدند.» [5] .

در اين نامه به وضوح مي‏بينيم که معاويه، بيعت خواستن ابوبکر و عمر از امام

[ صفحه 75]

را، با ثمّ به دو فعل (اتفّقا و اتّسقا) عطف کرده است که اين خود، حکايت مي‏کند موضوع با نقشه‏اي قبلي و حساب شده و منظّم دنبال مي‏شده، و سازش براي رسيدن به خلافت پيش از آن کارهايي بوده است که آن روز به اقتضاي سياست بدان پرداخته باشند.

[1] تاريخ ابن‏اثير جزء دوم ص 161.

[2] شرح نهج‏البلاغه، ج 1- 64.

[3] الانساب بلاذري، ج 5 ص 16.

[4] شرح نهج‏البلاغه، ج 2- ص 5.

[5] مروج‏الذهب، ج سوم، ص 21 به تصحيح محمد محيي‏الدين عبدالحميد.

خليفه و آرزوي خلافت

 

درباره‏ي اين جنبه‏ي تاريخي فدک، نمي‏خواهم بيش از اين بحث کنم، اما به کمک اين فرض تاريخي، مي‏توانم بگويم که- بر خلاف تصوّر بسياري- خليفه به حکومت بي‏رغبت نبود، و حتي در نقشه‏هايي که او در سقيفه بازي مي‏کرد نشانه‏هايي مي‏بينيم که بر قضيه آگاه بوده است. مثلا پس از اين که شرايط اساسي خليفه‏ي آينده‏ي را برشمرد، قضيه را چنان مطرح کرد که آن مهم در انحصار او قرار گيرد و سرانجام هم بدان دست يافت. بدين ترتيب که امر خلافت را به دويارش- عمر و ابوعبيده که هرگز بر او برتري نداشتند- تعارف کرد، و خود بخود نتيجه‏ي اين ترديد و تعارف، اين شد که خلافت به خود اختصاص يابد.

پس اين شتاب آگاهانه‏اي که ابوبکر بکار بست، و شرايطي را که به نظر او خليفه‏ي آن روز لازم داشت، تنها به دو يارش منطبق کرد، و نهايتاً به انتخاب خود او منجر شد، همه براي اين بود که مي‏خواست خلافت را از انصار بگيرد، و در آن واحد، براي خود تثبيت کند، و لذا وقتي دو يارش خلافت را به او پينشهاد کردند، حتي کوچکترين نشانه ترديدي هم از خود نشان نداد. عمر خود، در ضمن سخن مفصلي که وي را حسدورزترين قريش خواند، شهادت داد که ابوبکر در روز سقيفه، ماهرانه نقش سياسي عجيبي را بازي کرده است. [1] .

 

[ صفحه 76]

 

در مطالبي که از زمان رسول خدا (ص)، درباره‏ي شيخين، روايت شده است نکاتي مي‏بينيم که تمايلات سياسي و رياست طلبي را در دل آن‏ها، نشان مي‏دهد و مسلّم مي‏کند که آنان، درباره‏ي مسائل ديگر کمتر مي‏انديشيده‏اند. چنان که از طريق عامّه رسيده است. روزي رسول خدا (ص) فرمود:

«از ميان شما کسي را مي‏شناسم که دشمنان اسلام بر سر تأويل قرآن با او به جنگ برخواهند خاست همان طوري که در راه تنزيل آن با من جنگيدند.»

ابوبکر گفت: «يا رسول‏الله آيا آن کس من هستم؟»

فرمود: «نه»

عمر گفت: «آيا منم يا رسول‏الله؟»

فرمود: «نه، او کسي است که کفش خود را تعمير مي‏کند.» و مقصودش علي بود.

اما جنگ بر سر تأويل قرآن تنها بعد از وفات پيامبر، تحققّ مي‏يافت، و کسي که در اين راه به مبارزه برمي‏خاست ناچار زمامدار مردم بود. و از اين رو ابوبکر و عمر، هر کدام به حسرت آرزو مي‏کردند، که اي کاش کسي که در راه تأويل قرآن مي‏جنگد، آنان باشند، در صورتي که مي‏دانيم جنگ در راه تنزيل قرآن، در عهد رسول‏الله (ص) براي آنان ميسر بود، و از آن بهره‏اي نداشتند. اين معني جنبه‏اي از شخصيت آنان را نشان مي‏دهد، همان جنبه‏اي که ما در صدد شناختن آن هستيم.

اما سخن بيش از اين است، زيرا مسلم است که بسياري از مردم، و در پيشاپيش آنها عايشه و حفصه، در زمان رسول (ص) به نفع عمر و ابوبکر، [2] ، کار

 

[ صفحه 77]

 

مي‏کردند، چنان که در لحظات آخر عمر پيامبر (ص)- که همه‏ي دلايل، بر رسيدن زمان وصيّت آن حضرت جمع شده بود- با شتاب تمام، پدران خود را فرا خواندند. بي‏شک همين دو نفر منظور روايتي هستند که مي‏گويد: «بعضي از زنان پيامبر (ص) پيکي را به پيش اسامه فرستادند که در سفر خويش تأخير کند» [3]  وقتي بر نکته‏ي مذکور آگاهي يابيم، و نيز بدانيم که اين کار بر خلاف رأي پيامبر (ص)، انجام گرفته است- زيرا اگر جز اين بود، وقتي دستور فرمود که در حرکت عجله کند، چگونه او به گستاخي خودداري کرد؟ در حالي که سفر او با کساني که واجب بود همراه او باشند بي‏شک از تحقق نتايج سقيفه، جلوگيري مي‏کرد- همه‏ي اينها برنامه‏ي دقيق و بهم پيوسته‏اي را نشان مي‏دهد که با روش طبيعي و حساب شده، جريان داشته و مؤيد نظري است که قبلا ابراز کرده‏ايم.

نظر شيعه، در بيان علتي که رسول گرامي (ص) را به تجهيز سپاه اسامه وا مي‏داشت، معروف است. بدين ترتيب که آن حضرت احساس مي‏کرد بعضي از اصحاب در امري همدست شده‏اند، و اين سازش و همدستي جبهه‏ي مخالفي را در مقابل علي (ع) بوجود آورده است.

[1] شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 125.

[2] هنگامي که رسول خدا (ص)، گروهي از قريش را به شخصي از همان طايفه بيم داد، و فرمود که او شخصيتي است که خداوند ايمان او را خواهد آزمود، و او در اين راه گردن کفار قريش را خواهد زد، از آن حضرت سؤال شد که آيا اين شخص ابوبکر است؟ پيامبر جواب داد، نه. سؤال شد: عمر؟ آن حضرت جواب داد: نه. و... الخ مسند احمد ج 3 ص 33- اين روايت از ذکر نام سؤال کننده‏اي که گمان مي‏کرد شخصيّت مورد نظر پيامبر (ص)، ابوبکر با عمر است خودداري کرده ولي به هر صورت وقتي ما مي‏دانيم ابوبکر و عمر در روزگار نبي‏اکرم (ص) در صحنه‏ي نبرد به چنان بي‏پروائي و شجاعتي مشهور نبوده‏اند، ناگزيز بايد بگوئيم که امر ديگري، سؤال کننده، را به طرح چنين سؤالهايي واداشته است. من جستجوي بيشتر را به عهده‏ي خواننده مي‏گذارم.

[3] شرح نهج‏البلاغه، جزء اول ص 53.

سوره‏ي توبه و خليفه

 

اگر در نکته‏ي مذکور جاي ترديدي باشد، در اين موضوع شکي نداريم که پيامبر بزرگ (ص)، بارها علي (ع) و ابوبکر را براي قضاوت همه‏ي مسلمين، به ترازوي قياس نهاد، تا آنان به چشم خود ببينند که در ميزان عدالت، آن دو هرگز برابر نيستند. و گرنه آيا معاف داشتن ابوبکر از خواندن سوره‏ي توبه، براي کفّار آن هم بعد از آن که آن حضرت او را بدين کار مکلف کرد- امري طبيعي است؟ بعلاوه چرا

 

[ صفحه 78]

 

وحي الهي پس از اين که ابوبکر به نيمه راه رسيد، بر رسول گرامي نازل شد و دستور داد او برگردد. و براي انجام دادن آن مهّم علي فرستاده شود؟ آيا اين عمل را کاري عبث، يا ناشي از اشتباه و ناآگاهي مي‏توان دانست؟ يا مسأله، وجه ثالثي دارد، بدين ترتيب که رسول اکرم احساس کرد که رقيب معارض و مخالف سرسخت وصي و ابن‏عم او (ص)، ابوبکر است و لذا به امر خداوند خواست که او را بفرستد و پس از آگاهي همه‏ي مردم، بازگرداند، و علي را- که همانند خود وي بود- اعزم دارد. تا بدين وسيله، درجه‏ي اختلاف بين اين دو شخصيت را براي مسلمانان آشکار سازد. و نيز مقدار اين رقيب را بنمايد که خداوند، در ابلاغ يک سوره‏ي قرآن براي گروهي، او را امين نمي‏شمارد، پس چگونه ممکن است خلافت و حکومت مطلقه را در صلاحيت او بداند؟

نتيجه‏ي بحث

 

بطور خلاصه، از آن چه به شرح گفته و روشن شد، به دو نتيجه‏ي زير مي‏توانيم رسيد:

اول: ابوبکر دائم به خلافت مي‏انديشيد، و در آروزي آن، روزشماري مي‏کرد، و در روز سقيفه با دلباختگي و اشتياق تمام براي آن آغوش گشود.

دوم: صديق و فاروق و ابوعبيده، در صدد بوجود آوردن حزب مهمي بودند، که هر چند اکنون، نمي‏توانيم با خطوط روشني آن را تصوير کنيم، ولي وجود آن را با دلايل و قرائن متعددي، مي‏توان ثابت کرد که البته اين کار را کسر و نقصي براي شأن و مقام آنان نمي‏دانيم، و اگر در امر خلافت نصّي از رسول نباشد، چنان که در امور مربوط به آن بينديشند يا بر سياست و مشي واحدي، با هم توافق و سازش کنند، بر آنان نمي‏توان خطايي دانست. اما اگر نص مسلمي از نبي اکرم باشد، اين فرض که آنان از تمايلات سياسي و هواي رياست بر کنار بوده‏اند، يا فکر خلافت، در روز سقيفه بالبداهه بوده است، هرگز آنها را در پيشگاه خداوند و دادگاه وجدان تبرئه

[ صفحه 79]

نمي‏کند.

شرايط و موقعيت حزب حاکم و چگونگي رفتار آن با اهل‏بيت رسول و ديگر مخالفان

 

من اکنون در صدد تحليل موقعيّتي نيستم که در آن انصار، با ابوبکر و عمر و ابوعبيده همدستي کردند. و نمي‏خواهم که به شرح، ماهيت اجتماع اسلامي، و طبيعت سياسي آن بپردازم، يا از تطبيق ماجراي سقيفه بر ريشه‏هاي عميق طبيعت عرب سخني بگويم، زيرا همه‏ي اين مسائل از موضوع بحث ما خارج است. تنها به بررسي اين موضوع بسنده مي‏کنم که حزب متشکل از افراد سه گانه (عمر، ابوبکر، ابوعبيده)- که مقدر شد عهده‏دار امور جامعه‏ي اسلامي شود- داراي مخالفيني بود که از سه گروه زير تشکيل مي‏شد:

اول: انصار، يعني کساني که در سقيفه با ابوبکر و دو يارش، به مجادله برخاستند و گفتگوهايي در ميان آنها گذشت و بالاخره به پيروزي قريش انجاميد، به اين سبب که انديشه‏ي وراثت ديني در طبع و ذهن عرب راسخ بود، و ضمناً انصار، به علت تمايلات گوناگون، دسته دسته شدند و در مقابل يکديگر ايستادند.

دوم: بني‏اميه، يعني کساني که در صدد بودند تا سهمي از حکومت به دست آورند و بدينوسيله قسمتي از شکوه سياسي خود در دوره‏ي جاهليت را بازگردانند. سرکرده‏ي اينان ابوسفيان بود.

سوم: خاندان بني‏هاشم و خواص يارانشان مانند عمار، سلمان، ابوذر و مقداد- رضوان‏الله‏عليهم- و گروه‏هايي از مردم که بني‏هاشم را به حکم الهي، و نحوه‏ي سياستي که در اسلام با آن خو گرفته بودند وارث طبيعي پيامبر (ص) مي‏شناختند.

اما ابوبکر و دو يارش، در ماجراي سقيفه‏ي بني‏ساعده با گروه اول سازش کردند، و در آن موقعيّت نظر خود را متوجه نقطه‏اي نمودند، که از نظر بسياري از

 

[ صفحه 80]

 

مردم مقبوليت تام داشت و آن بدين ترتيب بود که وقتي پيامبر (ص) به قريش تعلّق داشت، به طور طبيعي آن قبيله، از ديگر مسلمانان در به دست گرفتن خلافت و قدرت سزاوارتر بودند.

اما حقيقت اين است که ابوبکر و حزبش، از اجتماع انصار در سقيفه، از دو جهت سود برد.

اول: اين که انصار به اين طرز فکر رسيدند که نمي‏توانند از آن روز به بعد در خط علي باشند و حکم او را چنان که بايست، گردن نهند، اين نکته را بعدا روشن خواهيم کرد.

دوم: همه‏ي شرايط موجود در سقيفه، به بهترين وجهي، به خدمت ابوبکر درآمد و او را، در اجتماع انصار، چنان تنها مدافع مهاجرين معرفي کرد، که هيچ‏گاه و هيچ موقعيتي نمي‏توانست بدان‏گونه که منافع او را تأمين کند، با توجه به اين که آن جمع، از بزرگان مهاجرين خالي بود، و هرگز با حضور آنان، مسئله‏ي خلافت به نتيجه‏ي آن روز سقيفه نمي‏انجاميد.

و ابوبکر از پوشش سقيفه بيرون آمد، در حالي که لباس خلافت را بر تن داشت، و گروهي از مسلمين به او دست بيعت داده بودند که يا نقطه‏نظرهاي او مورد قبولشان بود، و يا خلافت سعدبن عباده را غيرقابل تحمل مي‏دانستند.

اما دسته‏ي دوم- بني‏اميه- گروهي نبودند که مخالفتشان، براي هيئت حاکمه دردسري بوجود آرود، اگر چه ابوسفيان آنها را به تهديدهايي بيم داد، و موقع بازگشت از سفري که پيامبر بزرگ (ص)، او را براي جمع آوري زکات فرستاده بود، از شورش خود و يارانش عليه آنان سخناني گفت. ليکن چون حکومت‏گران از طبيعت بني‏اميه و جاه‏طلبي و مالدوستي آنان آگاه بودند، جلب حمايشتان براي حکومت کار ساده‏اي بود. چنان که سرانجام ابوبکر اين کار را کرد. و بخود اجازه داد - و به تعبير صحيح‏تر و چنان که روايت مي‏گويد، عمر به او اجازه داد [1] - که آنچه را

 

[ صفحه 81]

 

از اموال و زکات مسلمين در دست ابوسفيان بود، به او واگذارد [2]  و بعد از آن هم از خوان حکومت سهمي براي بني‏اميه تعيين کند، و بعضي از نواحي مهم مملکت را به آنان بسپارد.

و چنين بود که حزب حاکم، در دو جبهه به پيروزي دست يافت. اما اين پيروزي، آن را در خط سياسي خود به تناقضي فاحش کشاند، زيرا که شرايط سقيفه حکومت‏گران را ملزم مي‏کرد، تا خويشاوندي و قرابت با رسول (ص)، ارزش و ملاک خاصي تلقي کنند و وراثت را اصل رهبري ديني بدانند. و همين حال بعدا رنگ و نوع تازه‏اي به معارضه بخشيد و آن را نمايان‏تر ساخت، بدين معني که اگر قريش، از تمام قبايل عرب به رسول خدا (ص) نزديکتر، و اوليتر به جانشيني او، دانسته مي‏شد به دليل اين که پيامبر (ص) از قريش بود، خود به خود بني‏هاشم نيز نسبت به بقيه‏ي قريش برتري مي‏يافت. اين معني عيناً همان مطلبي است که علي (ع) در ضمن سخنان خود، به آن اشاره مي‏کند آن جا که مي‏فرمايد:

«وقتي مهاجرين خويشاوندي با رسول خدا را، حجت برتري خود به انصار بدانند، همين حجت در مقابل مهاجرين براي ما وجود دارد و اگر حقي را به اثبات برساند به نفع ماست نه آن‏ها، و در غير اين صورت انصار بر ادعاي خود باقي خواهند بود.»

و عباس در خلال سخن خود، همين معني را براي ابوبکر توضيح داد، وي گفت: «اما اين که مي‏گويي، شما شجره‏ي رسول خدا هستيد عاري از حقيقت است که شما همسايگانيد و مائيم شاخه‏ي اصيل آن اصل طيّبه» در اين جبهه، علي (ع) که رهبري بني‏هاشم را به عهده داشت، وحشت عظيمي در دل حکومت‏گران انداخته بود. زيرا شرايط خاصش او را از دو طريق، بر ضد حکومت ياري و قوت مي‏داد.

 

[ صفحه 82]

 

نخست: پيوستن گروه‏هاي زرپرست و مادي، مانند بني‏اميه و مغيره‏بن شعبه و نظاير آنان به علي (ع)، که روشن بود رأي و حمايت خود را به بازار فروش گذاشته، به دنبال قيمت بيشتري مي‏گشتند، اين معني را جاي جاي در گفته‏هاي ابوسفيان مي‏بينيم. در روز ورودش به مدينه، که با خلافت برآمده از سقيفه، برخورد مي‏کند زماني که با علي به گفتگو مي‏نشيند، و او را تشويق به قيام مي نمايد. و بالاخره در پيوستن او به جانب حکومت، و سکوت گرانبهايش پس از اعلان مخالفت با خليفه، اختيار اين سکوت، وقتي است که به دستور ابوبکر همه‏ي اموالي به عنوان زکات و ماليات، در سفر خود وصول کرده، به خود او تعلق مي‏گيرد. غير از ابوسفيان عتاب‏بن اسيد نيز همين راه را پيمود که در همين فصل به راز و رمز کار او اشاره خواهيم کرد.

بدين ترتيب مي‏بينيم که زربندگي و مال‏پرستي، سايه‏ي شوم خود را بر دل و جان گروهي از مردم آن روز فرو افکنده، و واضح بود که علي (ع) به کمک آنچه رسول خدا (ص) براي وي گذاشته بود از خمس و غلات- زمينهاي فدک- که عوايد و محصول قابل ملاحظه‏اي داشت، و قبلا شرح آن گذشت، مي‏توانست تمايلات آنان را ارضا کند و آنها را به سوي خود آورد.

اما وجه ديگري که امکان پايداري و مقابله علي (ع) را مي‏افزود، همان معنايي است که خود به اشاره مي‏فرمايد:«اصل درخت را دستاويز و بهانه کردند، و ميوه انرا ضايع نمودند.» منظور اين است که نظر و حمايت عمومي مردمي که آن روز، براي ستايش اهل بيت نبوي (ع)، و اعتراف به برتري حقانيت آنان، در آنجا گرد آمده بودند در گير و دار اين معارضه، براي علي (ع) پشتوانه‏ي محکمي بود.

اما در اين احوال، هيئت حاکمه خود را با وضع مادي وخيمي روبرو مي‏ديد. زيرا نواحي مختلف مملکت، که بودجه دولت از آن تأمين مي‏شد، تا استقرار کامل حکومت جديد، و استحکام پايگاهش در مرکز، به فرمان و اطاعت آن تن درنمي‏داد. در حالي که تمامي مدينه از آن پس نيز، هرگز تسلمي حزب حاکم نشد.

 

[ صفحه 83]

 

امکان اين امر که روزي ابوسفيان و ديگران- که رأيشان را به زر حکومت فروخته بودند- از حمايت خليفه دست بردارند و در مقابل مال بيشتر، به نفع ديگري، قرار داد خود را فسخ کنند- که چنين کاري در هر حال از قدرت مالي علي (ع) ساخته بود- حزب حاکم را بر آن مي‏داشت، تا اموالي را که خطر بزرگي براي موجوديتش مي‏آفريد، از علي، که در آن لحظات آماده‏ي مقابله نبود، بازگيرد، تا در ضمن تضمين همکاري و حمايت انصار از خليفه، قدرت مالي مخالفين را در تأسيس حزبي از نيازمندان و پول‏پرستان، رو به تحليل برد، و آنان را خلع سلاح کند.

ما اين فرض را درباره‏ي شيوه کار گروه حاکم بعيد نمي‏دانيم، زيرا کاملا با مقتضيات روشي که خواه ناخواه در پيش گرفته بود، انطباق تام دارد، و مي‏دانيم صديق، رأي و نظر بني‏اميه را گاهي به مال خريد. روزي که از همه‏ي آنچه از اموال مسلمين در اختيار ابوسفيان بود، چشم پوشيد و گاهي به مقام. روزي که او را به ولايت منصوب کرد، در اين باره در تاريخ مي‏خوانيم: آن روز که ابوبکر به خلافت رسيد، ابوسييان گفت:

«ما را به ابوفصيل چه کار! خلافت از آن بني‏عبدمناف است، و بايد در دست آنان قرار گيرد.»

به او گفتند: «پسرت را به واليگري منصوب کرد.»

گفت: «حق خويشاوندي را ادا کرد. [3] ».

بنابراين، جاي شگفتي نيست، اگر گفته شود ابوبکر، از اهل بيت رسول (ص) امکانات ماليشان را باز گرفت، تا بدين وسيله پايه‏هاي حکومت خود را استحکام بخشد، و يا اينکه بيمناک بود مبادا علي محصولات فدک و غير آن را در راه دعوت مردم به خود صرف کند. و اصولا اين کار چگونه ممکن است از شخصي مانند ابوبکر بعيد و عجيب شمرده شود؟ در صورتي که او، تا جايي از پول بيت‏المال براي

 

[ صفحه 84]

 

خريدن رأي، و جلب قلوب مردم، سود جست که مورد اتهام يکي از زنان پرهيزکار زمان خود واقع شد. چنان که آمده است: روزي که مردم بر ابوبکر جمع آمده بودند، او سهمي از بيت‏المال را به زنان مهاجر و انصار اختصاص داد، و از جمله سهميه‏ي زني از بني‏عدي بن‏النجار را، به وسيله زيدبن ثابت فرستاد.

آن زن بزرگوار از زيد ثابت پرسيد: «اين چيست»؟

جواب داد: «سهمي است که ابوبکر براي زنان فرستاده است».

گفت: «با رشوه مرا از دينم باز مي‏گردانيد! بخدا هرگز از او چيزي نخواهم پذيرفت.» و آن را به ابوبکر باز گرداند. [4] .

اينجا اين سؤال براي من مطرح است که وقتي ثروتي که ابوسفيان، مأمور حکومت، به عنوان زکات وصول کرده به جيب خودش باز مي‏گردد، و نصيب خود او مي‏شود، نمي‏دانم خليفه اين اموال را از کجا به دست آورده، اگر فرض کنيم که بقيه‏ي اموالي نبود که از نبي اکرم (ص)، باز مانده بود و اهل‏بيت نيز همان را مطالبه مي‏کردند؟

چه اين فرض درست باشد- که اين مال همان بود که از پيامبر (ص) باز مانده بود و زهرا (ع) آن را مطالبه مي‏کرد- و چه درست نباشد، در اصل اين مسأله، تفاوتي بوجود نمي‏آورد که بنا به اين روايت، بعضي از معاصران خليفه، آنچه را که امروز به کمک تحقيقات تاريخي، درباره‏ي آن روز درک مي‏کنيم، احساس کرده‏اند.

به اين نکته نيز، توجه داريم که شرايط اقتصادي روز، ايجاب مي‏کرد که حکومت، براي آمادگي در برابر حوادث قابل پيش‏بيني، قوّه‏ي مالي خود را تقويت کند، و در راه افزايش آن بکوشد. و شايد خود اين امر باعث شد، که حکومت‏گران فدک را به دست گيرند، چنان که به وضوح از سخنان عمر فهميده مي‏شود. نامبرده وقتي ابوبکر را از تسليم فدک منع کرد، در توجيه کار خود گفت:

 

[ صفحه 85]

 

«دولت نيازمند مالي است که با صرف آن بنياد حکومت را استحکام بخشد، و ياغيان را رام کند، و حرکات تجزيه‏طلبانه‏اي که به دست مرتدين انجام مي‏گيرد، سرکوب نمايد.»

از اين کار نظر شيخين در مورد مالکيت شخصي نيز، روشن مي‏شود. يعني بنا به رأي آنان، خليفه حق دارد براي صرف در امور مملکت، و کارهاي حکومت، اموال مردم را- هر چند بلاعضو و بدون اجازه- مصادره کند! بدين ترتيب در زماني که قدرت‏هاي سلطه‏گر، به مالي احتياج دارند، افراد نسبت به مال و عقارشان ملکيت ثابتي ندارند. و مي‏دانيم بسياري از آنان که بعد از ابوبکر و عمر به خلافت دست يافتند، اين سنت ناميمون را در پيش گرفتند، و تاريخ زندگي آنان، پر است از داستان مصادره‏هايي که به دست آنها انجام گرفته است. آيا سرآغاز همه‏ي اين کارها، جز آن بود که ابوبکر اين بدعت ناپسند را، تنها درباره‏ي املاک فرزند پيامبر (ص) بکار بسته بود؟

اما حزب حاکم در برابر جهت دوم معارضه بني‏هاشم بين دو امر مردد بود.

اول: در مسأله‏ي خلافت، براي اصل خويشاوندي با پيامبر (ص) ارزشي نداند، يعني لباس شرعيي که بر خلافت ابوبکر پوشانده بود، از آن خلع کند.

دوم: با خود مبارزه کند، و بر اصول اعلان شده در سقيفه پايدار بماند، ولي حقي براي بني‏هاشم نداند، و هيچ گونه امتيازي در برابر بزرگان مسلمين براي آنان قائل نشود. يا وقتي براي آنان حقي بشناسد، که معارضه و مخالفت آنان به معناي مقابله با حکومت موجود، و وضع مورد تأييد مردم، نباشد.

اما گروه قدرت طلب، اين راه دوم را برگزيد که به آرائي که آن را در کنگره انصار- در سقيفه- حمايت مي‏کرد، وفادار بماند ولي با اين دستاويز، مخالفان را بکوبد که مخالفتشان، بعد از بيعت مردم با خليفه معنايي جز فتنه‏سازي و آشوبگري- که در عرف اسلام تحريم شده است- ندارد.

البته اين کار، شيوه‏ي موقتي بود که حکومت جويان، فرصت طلبانه در مقابل

 

[ صفحه 86]

 

بني‏هاشم در پيش گرفتند، و شرايط خاص آن روز نيز، به ياري آنان آمد چنان که بعدا خواهيم گفت.

اما آنچه احساس مي‏کنيم، و تاريخ نيز همان را مي‏گويد، سياست حکومت‏گران بدين‏گونه بود که از همان لحظه‏ي اول در مقابل خاندان محمد (ص) خطمشي معيني در پيش گرفتند، تا انديشه‏اي را که پيوسته بني‏هاشم را در مبارزات خود پشتيباني مي‏کرد، بر اندازند همان طوري که مخالفت آنان را در نطفه خفه کردند. مي‏توان گفت که اين سياست، چند هدف را دنبال مي‏کرد. از جمله: الغاء امتياز خاص خاندان بني‏هاشم، دور کردن ياران و هواداران مخلص آنان از کارهاي مهم حکومتي آن روز، زدودن ارزش و مقام ارجمندي که آن خاندان حرمتساز در اذهان مسلمين داشت. اين نظر را در چند واقعه‏ي تاريخي تأييد مي‏کند.

اولاً: رفتار خليفه و ياران او با علي، که به درجه‏اي از سخت‏گيري و خشونت بود که عمر او را به سوزاندن خانه، تهديد کرد، اگر چه در خانه‏ي او فاطمه فرزند رسول خدا (ص) باشد. مفهوم اين تهديد آن است که فاطمه و خاندان او درنظر هيئت حاکمه، از چنان حرمتي برخودار نبودند که با آنان نيز، همان روشي را در پيش گيرند که در مقابل سعدبن عباده اتّخاذ کردند، در آن روز که مردم مي‏خواستند او کشته شود. از نمونه‏هاي گزنده اين خشنونت، وصف ابوبکر از علي (ع) است که گفت: او- العياذ بالله. کانون هر فتنه است،- و آن مايه‏ي شرافت انسان را- به امّ‏طحال، که احب اهلها اليها البغي، تشبيه کرد و هم عمر به صراحت به علي گفت: «رسول خدا از ما و شماست.»

ثانيا: خليفه‏ي اول، هيچ کس از بني‏هاشم را در کاري از کارهاي مهم حکومت، شرکت نداد و حتي کسي از آنان را به ولايت وجبي از کشور بزرگ اسلام، منصوب نکرد. در صورتي که بني‏اميه بخش عظيمي از امور مملکتي را در دست داشتند.

خواننده از گفتگويي که مابين عمر و ابن‏عباس گذشت، به خوبي درخواهد

 

[ صفحه 87]

 

يافت که اين حالت زاييده‏ي سياست آگاهانه‏اي بود، که مدتها تعقيب مي‏شد، دراين گفتگو، عمر آشکارا مي‏گويد که از واگذاشتن مجدد حکومت حمص به ابن‏عباس، بميناک است. و از اين وحشت دارد که مبادا بني‏هاشم، به ولايت ناحيه‏اي از مملکت اسلامي دست يابند، و پس از گذشت او بر کار خود باقي باشند، و در امر خلافت واقعه‏اي که بر خلاف ميل اوست پيش آيد. [5] .

اما وقتي توجه داشته باشيم، که به نظر عمر دست يافتن خانداني از خاندان‏هاي بزرگ، به ولايت ناحيه‏اي از کشور اسلامي، مقدمات رسيدن آنان را به خلافت، و عالي‏ترين مقام حکومتي، فراهم مي‏کند، و نيز بني‏اميه همواره سياست روشني را تعقيب مي‏کنند تا افرادي از آنان به کارها منصوب شوند، چنان که در زمان ابوبکر و عمر، مشاغل و مناصب عمده را در عرصه‏ي اداره‏ي مملکت به چنگ آورده‏اند، و از طرف ديگر، عمر حداقل مي‏داند شورايي که خود به ابتکار و به بدعت پي‏ريزي کرده است بزرگ خاندان بني‏اميه- عثمان- را به خلافت خواهد رساند، آري همه و همه نتيجه‏ي مهمي را به دست مي‏دهد، و حقيقتي را ثابت مي‏کند که شواهدي نيز، براي تأييد آن وجود دارد. و آن عبارت است از اين است که دو خليفه‏ي اول، زمنيه‏ي لازم را براي استقرار حکومت بني‏اميه فراهم کردند، در حالي که يقين داشتند، ايجاد و احياي قدرت مجدد براي بني‏اميه- دشمنان ديرينه‏ي بني‏هاشم- تراشيدن رقيبي است از امويان، در برابر آن، و تبديل مخالفت و کينه‏ي فردي است به دشمني و نزاعي قبيله‏اي است که استعداد نزاع و رقابت را، به کاملترين صورت در ذات خويش مهيا داشت.

طبيعت آتش اين گونه مقابله و ستيزها، اين است که پيوسته گسترده‏تر و شعله‏ورتر مي‏شود، زيرا هرگز از وجود شخص واحدي زبانه نمي‏کشد و بلکه خانداني بزرگ را در کام حريص خود مي‏گيرد. براي ما از اين قرائن روشن است

 

[ صفحه 88]

 

که سياست صديق و عمر، بر اين بود که سنگ بناي حکومت بني‏اميه را بگذارند و همين سياست بود که در طول زمان، مخالفت و مخالفين عمده‏اي را براي علي و خاندانش (ع) تضمين کرد. [6] .

ثالثا: خليفه، خالدبن سعيدبن عاص را، که در مقام فرماندهي لشکر، براي فتح شام گسيل داشته بود، برکنار کرد، آن هم تنها به سبب اين که، عمر او را از تمايل و علاقه خالد نسبت به بني‏هاشم و آل محمد (ص)، هوشيار و آگاه کرد، و موضع او را در مقابل آنان، بعد از وفات رسول اکرم (ص)، به ياد او آورده بود. [7] .

اگر در اين زمينه به تحقيق بيشتري بپردازيم، قصّه‏ي شوراي عمر را هم بدين شواهد خواهيم افزود. در اين شورا عمر، تا جائي که مي‏توانست، مقام علي را فرود آورد و او را در صف پنج نفري قرار داد که در هيچ معنايي از معاني و خصلتهاي اسلامي، همتاي علي نبودند. از جمله زبير، يکي از آنان، و کسي بود که روز درگذشت رسول بزرگ (ص)، خلافت را حق مشروع و مسلم علي (ع) مي‏دانست.

مي‏بينيم که عمر با اين سياست، زماني که همين زبير را در شورا در برابر علي قرار داد، چگونه آن انديشه را از خاطرش زدود، و او را رقيب سرسخت علي ساخت. به هر صورت گروه حاکم مي‏کوشيد، بني‏هاشم را با سائر مردم برابر قلمداد کند و اختصاص قرابت و خويشاوندي با رسول خدا (ص) را، از آنان باز گيرد، تا شايد به اين وسيله، انديشه‏اي را که پيوسته مايه‏ي تقويت و حمايت آنان در کار مبارزه و معارضه بود، تضعيف کند. اگر چه حکومتگران مطمئن بودند که علي (ع) در آن لحظات حساس و دشوار اسلام، عليه آنان برنخواهد خاست، ولي از اضطراب قيام و شورش او هيچ‏گاه آسوده نبودند، و لذا طبيعي بود که از آرامش موجود استفاده

[ صفحه 89]

کنند و در تجهيز مادي و معنوي خود بکوشند، پيش از آن که علي آنان را به جنگي نابودکننده غافلگير سازد.

[1] شرح نهج‏البلاغه، ج اول ص 130.

[2] توجه به اين واقعه مي‏تواند به سؤالي که در آغاز فصل، درباره‏ي موضع شيخين مطرح شد. جواب دهد. يعني آنجا که پرسيديم اگر ممکن مي‏شد موقعيت خود را با علي عوض کنند- با علي، کسي که در دوره‏ي خلافت خود، مي‏توانست با مال و مقام، بسياري از امثال ابوسفيان را به سوي خود جلب کند- آيا چه مي‏کردند؟

[3] تاريخ طبري ج 3: ص 202.

[4] شرح نهج‏البلاغه، ج 1 ص 133.

[5] مروج الذهب در حاشيه‏ي جزء پنجم از تاريخ ابن‏اثير ص 135.

[6] اين رمز پنهان سياستي است که در ماجراي شورا از ديده‏ي محققان پنهان مانده است. از عمر نقل شده است که او پس از اين که آن شش نفر را براي انتخاب خليفه برگزيد، آنان را متوجه خطر وجود معاويه کرد و گفت او بزودي خلافت را به چنگ خواهد آورد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 62، و اگر اين پيش‏بيني به فراست او حمل شود بي‏شک بهتر از هر چيز نخست سياست او را نشان مي‏دهد.

[7] شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 135.

تقويت خود با تضعيف مخالفين

 

با توجه به آنچه گذشت، طبيعي است که خليفه، آن حالت معروف و تاريخي خود را، در مقابل زهرا (ع) و در موضوع فدک، به خود گيرد، زيرا در اينجاست که اغراض دو گانه او بهم گرنه مي‏خورد، و دو طرح اساسي سياست او، پي‏ريزي مي‏شود، چون انگيزه‏هاي او در بازگرفتن فدک، او را وامي‏داشت که آن طرح را دنبال کند، تا ثروتي را که از ديد حکومت‏گران آن روز، سلاحي نيرومند بود، از دست دشمن بربايد و به کمک آن، قدرت خود را استحکام بخشد. اگر چنين نبود با آن که زهرا (ع) قول قطعي داد که درآمد و محصولات فدک را، در راه خير و مصالح عامه صرف کند، چرا ابوبکر از تسليم آن خودداري کرد؟ [1]  تنها مي‏توانيم گفت که او مي‏ترسيد زهرا (ع) گفته‏ي خود را به گونه‏اي تفسير کند که با صرف محصول فدک در راه مقاصد سياسي منطبق گردد. بعلاوه اگر بگوئيم که فدک به همه‏ي مسلمين تعلق داشت چه عاملي او را از جلب رضايت فاطمه، دختر رسول خدا (ص)، باز مي‏داشت؟ در صورتي که اين کار، براي ابوبکر با چشم‏پوشي از سهم خود و صحابه، ميّسر مي‏شد. آيا آن عامل جز اين بود که او مي‏خواست، به اين وسليه خلافت خود را تقويت کند؟

با توجه به اين که مي‏دانيم زهراي بزرگ، براي همسر خود پشتيباني قوي و سندي قاطع بود، و در اثبات حقانيت او- علي عليه‏السلام- در خلافت، براي ياران اما حجتي کافي به شمار مي‏آمد، با توجه به اين اهميت مقام زهرا (ع)،

 

[ صفحه 90]

 

مي‏بينيم که خليفه در ايفاي نقش خود در برابر او (ع)- که مدعي بود فدک صدقه رسول خدا (ص) است- کاملا موفق بود، و خط سياسي مناسبي را که آن موقعيت حساس ايجاب مي‏کرد، پيمود. او از فرصت به دست آمده به خوبي استفاده کرد، و زيرکانه و غيرمستقيم، در اذهان مسلمين القاء نمود که زهرا زني از زنان جامعه‏ي اسلامي است، و آراء و دعاوي او، حتي در مساله‏ي کوچکي مانند فدک، نمي‏تواند حجت باشد تا چه رسد به موضوعي مانند خلافت، بعلاوه وقتي او امروز به مطالبه‏ي زميني برخاسته است که در آن حقي ندارد، چه بسا ممکن است فردا به همين شيوه، درصد مطالبه‏ي تمام مملکت اسلامي برآيد، که آنجا هم به باطل است.

از بحث گذشته به اين نتيجه مي‏رسيم که اين کار ابوبکر- يعني ضميمه کردن فدک به اموال عمومي- به دو.جه قابل تفسير است.

1- شرايط اقتصادي خاص اين کار را ايجاب مي‏کرد.

2- ابوبکر انديشناک بود که مبادا علي از ثروت همسر خود، فاطمه، براي دست يافتن به قدرت استفاده کند. و موضع او در مقابل دعوي زهرا (ع) و گستاخي او در نپذيرفتن سخنان فاطمه، به دو علت زير باز مي‏گردد:

1- به طوفان احساساتي که خليفه را، در ميان امواج خود گرفته بود، و ما در گذشته به پاره‏اي از سرچشمه‏هاي آن اشاره کرديم.

2- به وحدت جامعه که ابوبکر روش کار خود را، با بني‏هاشم بر پايه‏ي آن گذاشته و بهانه ساخته بود و ما آن را از آثار حکومت آن روز نشان داديم.

[1] شرح نهج‏البلاغه، ج 4 ص 80.

عظمت امام و صبر معجزآساي او در برابر حاکم

 

شايد برترين نمونه‏اي که اميرالمؤمنين علي (ع) از فداکاري در راه اسلام، و اخلاص در عشق الهي نشان داد- اخلاصي که او را از خود، و اعتبارات شخصي

 

[ صفحه 91]

 

تهي کرد، و از او حقيقت والا و خداگونه‏اي ساخت و به ابديّت پيوند زد- نقش افسانه‏اي او در خلافت شورا بود. علي- عليه الصلوه والسلام- با اين کار مَثلِ اعلاي فناي في الله را که جزئي از طبيعت او بود نشان داد.

اگر رسول خدا (ص) توانست بناي بت‏پرستي را درهم ريزد و نابود سازد، به کمک آنچه از حقايق الهي به علي درآموخت، نيز، توانست که چنان چشم جان او را به خدا بينا کند، که در وجود او، حيات انساني با تمايلات و احساساتش فرو ميرد و هستي او به حيات انساني با تمايلات و احساساتش فرو ميرد و هستي او به حيات الهي و عقيدتي قائم شود. [1] .

اگر براي فداکاري‏هاي ستايش‏انگيز انسان، کتابي نوشته شود، سرآغاز آن کتاب، که سطر سطرش را به نور جاودانگي نگاشته‏اند، کارهاي علي است. [2] .

و اگر براي آن احکام و اصول آسماني که محمد (ص)، براي انسانيت آورد، در درازي زمان‏ها و نسل‏ها در روي زمين نمونه‏ي مجسمي جستجو شود، علي مَثلِ زنده‏ي آن است.

و اگر حقيقت اين بود که پيامبر (ص) بعد از خود در ميان امت خويش، علي و قرآن را بر جاي گذاشت [3]  براستي آنها را در يکديگر گنجاند تا قرآن تفسير لفظي علي بزرگ، و علي نمونه عملي قرآن کريم باشد.

و اگر خداوند متعال، در آيه‏ي شريفه‏ي مباهله، علي را نفس رسول خدا (ص) شمرد [4]  مي‏خواست مسلمين را آگاه کند که وجود و امتداد طبيعي محمد (ص)، و

 

[ صفحه 92]

 

پرتو درخشان روح بزرگ اوست.

و اگر نبي‏اکرم (ص) از مکه به قصد هجرت، و هراسان بر جان خويش، خارج شد و علي را بر بستر خود خواباند تا بجاي او آماج هجوم کفار باشد، کار او بدين معني بود که خداي بزرگ و حکيمي که خطوط زندگي آن دو بزرگ را رسم مي‏کرد، وقتي به اقتضاي حکمتش چاره‏اي نبود جز اين که يکي براي اعلاي اسلام بماند، و ديگري جان خويش در راه آن فدا کند، حکيمانه چنين مي‏پسنديد که شخصيّت اول، اسلام را زنده بدارد، و شخصيت دوم نيز، با قرباني شدن همان کار را انجام دهد.

اگر علي تنها کسي بود که حکم آسماني، خوابيدنش را در مسجد و داخل شدنش را در آن به حالت جنابت [5] ، جايز شمرد، معني اين اختصاص آن بود که قداست و پاکي مسجد جزيي از عظمت صفات او بود، زيرا که مسجد سمبل و رمز صامت آسماني در دنياي ماده، و علي سمبل و رمز زنده الهي در جهان روح و عقيده بود.

اگر آسمان فتوت و جوانمردي علي را ستود، و خشنودي خود را از او اعلان کرد- چمان که منادي آسماني گفت: لاسيف الاّ ذوالفقار و لافتي الاّ علي [6] - با اين ستايش مي‏خواست بگويد: قدرت و فتوت علي (ع) است که مي‏تواند، اسلام و تعليمات قرآني را بر پهنه‏ي زمين بگسترد، و مردانگي اوست که انسانيت به پايه‏ي آن دست نخواهد يافت و اخلاص پاکبازان و دلاوري قهرمانان، به اوج رفيع و دست نيافتني آن نتواند، رسيد.

اما از عجايب روزگار اين که همين اوج جوانمردي- که مورد تقديس هاتف آسماني است- به چشم مشايخ سقيفه، عيبي و نقصي مي‏آيد که به گناه آن بايد علي، مجازات بيند و فروتر از صديق قرار گيرد. صديق که تنها امتيازش اين است که

 

[ صفحه 93]

 

سالهايي از عمر خود را، در کفر و شرک گذرانده است.

و من نمي‏دانم چگونه پيوند جاهليت و اسلام در زندگي يک شخص، سبب شد که او بر شخصيتي که سراسر عمر خود را با اخلاص تمام براي خدا، گذرانده بود، برتري جويد؟!

اگر انسان به کمک تحقيقات جديد اين نيروي طبيعي را، که با آن اجسام در مداري مشخص، و برگرد محوري معين مي‏چرخند، دريافته است، صدها سال پيش نيرويي مانند آن در وجود علي پديدار گشت ليکن اين حقيقت خارج از مفاهيم فيزيک بود، و از قواي الهي و نيروهاي آسماني مايه مي‏گرفت. بدين معني که اراده‏ي الهي براي اسلام، به علي نيروي فطري بخشيد و براي پاسداري آن به وي مقامي والا داد، تا در زمان حيات خويش، محوري باشد که حيات معقول اسلامي به دور وجود او بگردد، و در روحانيت و معنويت، علم و عقل، و روح و جوهر از او مدد گيرد.

اين شخصيت معنوي و شأن روحاني و والاي علي بود، و رسيدن او به خلافت ظاهري، يا برکنار ماندنش از آن، هرگز در مقام او (ع) ذره‏اي تأثير نداشت.

همين نيروي آسماني بود که اثر سحرآميز خود را، در عدل عمر مي‏گذاشت و بارها او را تحت تأثير خط مستقيم خود درمي‏آورد. تا آن جا که گفت: «لولا علي لهلک العمر» و اثر جبري آن روزي آشکار شد که مسلمانان، با اجتماعي بي‏نظير در تاريخ ملت‏ها، در اطراف شمع وجود او گرد آمدند و سرنوشت خلافت عامه‏ي مسلمين، در دست قدرت و کفايت او قرار گرفت.

از توجه به اين حقايق روشن مي‏شود که وجود علي، با نيرويي که خداوند در ذات او نهاده بود، ضرورتي از ضرورات اجتناب ناپذير اسلام بود [7] ، و خورشيدي که

 

[ صفحه 94]

 

بعد از پيامبر (ص) منظومه‏ي اسلامي چنان به آئين خود، به گرد او مي‏چرخيد که ممکن نبود تغييري در آن پيش آيد، حتي- چنان که خواننده مي‏داند- عمر نيز به خط گردش آن گردن نهاد.

همچنين آشکار مي‏شود، که چگونه انقلاب و دگرگوني ناگهاني در سياست حاکمه‏ي آن روز، ميسر نبود چون- علاوه بر طفره و محال بودنش- با مخالفت آن نيروي فظري که در وجود و شخصيت امام بود روبرو مي‏شد. لذا طبيعي بود که با احتياط و احتراز از آن نيروي بيدار و هشياري که پاسدار اعتدال و انتظام بود، به تدريج راهي منحني در پيش گيرد تا سرانجام، در نقطه‏اي به حکومت اموي پيوند يابد. چنان که وقتي راننده‏اي اتومبيل خود را در دست انحراف مي‏بيند. با توجه به آن نيروي طبيعي که در حال حرکت به آن اعتدال مي‏دهد، مسير خود را در جهت مخالف کج مي‏کند.

اين فصل درخشان و پرعظمت مقام امام در خور اين است که جداگانه، و آن چنان که بايد، مورد تحقيق قرار گيرد که ما در فرصت‏هاي آينده به آن خواهيم پرداخت، تا مگر گوشه‏اي را از شخصيت علي کشف کنيم، و نشان دهيم که چگونه مخالف حکومت موجود است و پاسدار اصول اسلامي! و چگونه در عين اين که قدرت مسلط حاکم را از انحراف باز مي‏دارد، در همان حال با آن مخالفت مي‏کند.

اگر چه تمام کارها و جهت‏گيري‏هاي امام، حيرت‏آور و شگفت‏انگيز است، اما براستي موضع وي (ع) در امر خلافت بعد از رسول خدا (ص)، درخشانترين و معجزآساترين آنهاست.

اگر اسلام در هر زماني پاکبازي مي‏طلبيد که به جان در راه آن فداکاري کند، همچنين قهرمان ديگري مي‏خواست که اين قرباني را بپذيرد و به اين وسيله خداي اسلام را ياري دهد، و همين حکمت بود که در روز مبارک هجرت، علي را به بستر مرگ فرستاد، و پيامبر (ص) را به سوي مدينه‏ي نجات روان کرد، چنان که قبلا به اشاره گفتيم. اما براي امام، در روزهاي سخت بعد از رحلت برادر بزرگوارش رسول اکرم،

[ صفحه 95]

آن دو قهرمان وجود نداشت، تا به قيام برخيزد. زيرا اگر او جان خود را در راه استقرار خلافت، در مسير الهي خود، فدا مي‏کرد کسي نبود که دو جانب رشته‏ي مسؤليت را در دست گيرد، که فرزندان عزيز رسول خدا (ص)، هنوز سنين کودکي را مي‏گذراندند و قدرت لازم را نداشتند.

[1] پيامبر خدا (ص) فرمود: علي با حق و حق با علي است و تا روزي که در بهشت به من بپيوندند از هم جدا نخواهند شد. تاريخ بغداد خطيب ج 141 ص 321، تفسير رازي، ج 1، ص 111، کفايت الطالب گنجي ص 135، المناقب اخطب ص 77 و همچنين پيامبر (ص) فرمود: اللهم ادر الحق معه حيث دار مستدرک حاکم ج 3 ص 125، کنزالعمال ج 6، ص 175، جامع ترمذي ج 2 ص 213.

[2] رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: لضربه علي خير من عباده الثقلين، يا فرمود: لمبارزه علي لعمرو افضل من اعمال امتي الي يوم القيامه، مستدرک حاکم ج 3 ص 32.

[3] رسول خدا (ص) فرمود: اني تارک فيکم الثقلين او الخليفتين‏ها ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدي کتاب الله و عترتي اهل بيتي، وانهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض، صواعق المحرقه ص 136.

[4] تفسير رازي، اسباب النزول واحدي.

[5] مسند امام احمد ج 4 ص 369، مستدرک حاکم ج 3 ص 125، شرح نهج‏البلاغه ابن ابي‏الحديد ج 2 ص 451، تذکره سبط ابن‏الجوزي، مناقب خوارزمي، تاريخ خلفاي سيوطي، الصواعق ابن حجر والخصايص نسايي.

[6] تاريخ طبري ج 3 ص 17 سيره ابن‏هشام، شرح نهج‏البلاغه ابن ابي‏الحديد، المنافقب خوارزمي.

[7] به کمک آنچه بيان کرديم، مفهوم کلام نبوي درباه ي علي دانسته مي‏شود، پيامبر فرمود: «لا ينبغي ان الذهب الا وانت خليفتي» سزاوار نيست که من بروم مگر اين که تو جانشين من باشي. و نيز سخن پيامبر (ص) در هنگام آمادگي براي غزوه‏ي تبوک: «لابد من ان قيم او تقيم: بايد با من بمانم يا تو، و جز چاره‏اي نيست» خصايص نسايي ص 7، مسند امام احمد ج 1 ص 331، مناقب خوارزمي ص 75، ذخائر العقبي ص 87.

و چرا سکوت کرد؟

 

و علي بر سر دو راهي بود، دو راه سخت و دشوار!

اول: به قيام مسلحانه دست زند، و علناً در مقابل ابوبکر بايستد.

دوم: به زهر تلخ خاموشي بسازد، و نيش خار را در چشم، و عقده‏ي غم را در گلو تحمل کند، اما براي قيام در انتظار چه روزي بود؟ اين سؤالي است که ما مي‏خواهيم با بررسي شرايط آن لحظات دشوار، به جواب آن دست يابيم.

حکومت‏گران، کساني نبودند که با هر مخالفتي از مسند قدرت پائين آيند. و به طوري که آن‏ها را مي‏شناسيم در حفظ خلافت، در نهايت دلبستگي، و شدت جانبازي و عشق بودند، بدين معني که از قدرت نويافته‏ي خود، تا پاي جان دفاع مي‏کردند، و سرسختانه به مقابله‏ي مخالفان برمي‏خاستند. در چنين حالي طبيعي بود که شخصي مانند سعدبن عباده فرصت را غنيمت بداند، و براي رسيدن به خواسته‏هاي سياسي خود، اعلان جنگ کند. چون مي‏دانيم وقتي به قدرت رسيدگان، از او خواستند که بيعت کند، آنها را به قيام و شورش تهديد کرد و گفت:

«نه بخدا بيعت نمي‏کنم. تيري که در ترکش دارم بر جان شما مي‏نشانم، و سنن نيزه را با خون شما خضاب مي‏کنم، و شما را از تيغ خود مي‏گذرانم و اگر جون و انس هم به ياريتان بيايند، خود و خانواده و يارانم مي‏جنگيم و هرگز با شما بيعت نخواهيم کرد.»

 

[ صفحه 96]

 

به احتمال زياد، او هيئت حاکمه را تنها تهديد مي‏کرد، و اين گستاخي و جرأت را نداشت که در مقام اولين مخالف، بر روي خلافت موجود، شمشير کشيده باشد. به تهديد شديد و غليظ که به منزله‏ي اعلان جنگ بود، قناعت مي‏ورزيد، و در انتظار روزي بود که با وخيمتر شدن اوضاع، شمشير مخالفت خود را با ديگر مخالفان، هم صدا کند. بدين ترتيب از نظر او، مصلحت چنين بود که حماسه سرايي و رجزخواني خود را ادامه دهد، و تهديد خود را شدت بخشد، تا مگر قدرت حاکم ناتوان شود، و صداي رسايي، به مخالفت برخيزد، در آن هنگام او نيز قيام خود را آشکار سازد، و چون روز اول راه ادعاها و مخالفت خود را از نو درپيش گيرد، و به زور شمشير مهاجرين را از مدينه اخراج کند. همان کارهايي که سخنگوي روز سقيفه- حباب‏بن‏منذر- از زبان او مي‏گفت.

گذشته از اين، ما بني‏اميه و تشکل سياسي آنها را در راه کسب قدرت و مقام، فراموش نمي‏کنيم و به ياد مي‏آوريم که در سالهاي آخر دوره‏ي جاهليت مکّه، ابوسفيان، پيشواي کفار مکه و مخالفان اسلام و پيامبر (ص) و عتاب بن اسيد بن ابي‏العاص بن اميه، امير مطاع مکه بود.

و ما وقتي به آنچه تاريخ آن روز مي‏گويد، [1] ، مي‏نگريم مي‏بينيم: روزي که پيامبر بزرگ اسلام رحلت فرمود، و خبر اين واقعه به مکه و عامل آن، عتاب بن اسيد بن ابي‏العاص بن اميه رسيد، عتاب متواري شد، و در همين حال که عتاب مخفي و متواري بود، مدينه دچار هرج مرج و آشوب گرديد، و نزديک بود که مردم آن به کفر باز گردند، البته علتي که براي بازگشت آن‏ها از اسلام بيان شده، ما را قانع نمي‏کند و من يقين ندارم که بازگشت دوباره‏ي آنها به اسلام بدان سبب باشد که پيروزي ابوبکر را پيروزي و غلبه‏ي خود، بر مردم مدينه پنداشتند، چنان که بعضي گمان کرده‏اند. زيرا خلافت ابوبکر، از روز رحلت پيامبر (ص) آغاز مي‏شود و به احتمال زياد خبر

 

[ صفحه 97]

 

خلافت او و رحلت پيامبر (ص)، همزمان به مکه رسيد. به نظر من مساله به اين ترتيب بود، که امير اموي يعني عتاب بن اسيد، مي‏خواست سياستي را که خاندان او، در آن لحظات در پيش مي‏گرفت بداند و از اين رو مخفي شد، و آن هرج و مرج را شايع کرد. اما وقتي فهميد که ابوسفيان، بعد از خشم و قهر، به رضايت رسيده و با حکومت‏گران به توافق‏هايي به نفع بني‏اميه دست يافته است، مجدداً از پنهانگاه بيرون آمد و آفتابي شد، و کارها به مجاري طبيعي خود، و به سود او بازگشت.

بدين ترتيب مي‏بينيم که در آن روز مابين امويان ارتباطي سياسي برقرار بود، و اين فرض قدرت پنهاني را که در پس گفته‏هاي ابوسفيان نهفته بود، براي ما روشن مي‏کند. سخناني که به خشم با ابوبکر و ياران او گفت: «من طوفاني مي‏بينم که جز خون آن را آرام نمي‏کند» و در مورد علي و عباس گفت: «به کسي که جانم در دست اوست، دست آنان را به ياري خواهم گرفت و بالا خواهم برد.»

بنابراين بني‏اميه آماده خروج بودند، و مخصوصا وقتي به علي پيشنهاد کردند، تا جبهه‏ي مخالف را رهبري کند، براي آن حضرت آشکارتر شد. اما اين هم براي او آشکار بود که آنان جمعيّت قابل اعتمادي نيستند و تنها مي‏خواهند به وسيله‏ي او به اغراض و اطماع خود دست يابند، و لذا پيشنهاد آن‏ها را رد کرد. بعلاوه آن روز قابل پيش‏بيني بود که بني‏اميه، وقتي مخالفت گروههاي مسلح را ببينند، و ناتواني هيئت حاکمه را، در تضمين منافعشان احساس کنند، سر از حلقه‏ي اطاعت بيرون خواهند کشيد، و مفهوم انشعاب و انشقاق آن‏ها از بقيه‏ي مسلمانها، در آن روز، اظهار خروجشان از دين و جدايي مکه از مدينه بود.

در اين شرايط قيام علي، قيامي خونين بود و نزاعها و کشمکشهاي ديگري، با اهداف گوناگون، به دنبال داشت. و با آن زمينه‏اي فراهم مي‏شد که در آغاز کار آشوبگران و از آن پس منافقان به آروزهاي خود دست يابند.

اين چنين شرايط خست و دشواري به علي اجازه نمي‏داد که به تنهايي، در مقابل حکومت، فرياد اعتراض برآورد. زيرا چنان که گفتيم، شورش هاي مختلفي برپا

 

[ صفحه 98]

 

مي‏شد و گروه‏هاي با اغراض متنّوع و متعدد درگير قتال مي‏شدند. اين درگيري‏هاي بنيان و موجّوديت اسلام را در معرض تهديد قرار مي‏داد، آن هم در لحظات حساسي که ضروري بود همه مسلمانان بر گرد رهبري واحدي جمع شوند، و با تمرکز قواي خود قادر به مقابله با آشوب‏هايي باشند که هر لحظه گمان مي‏رفت روزگار آبستن آن باشد.

[1] تاريخ الکامل ج 2 ص 123.

علي و وصايت

 

علي، کسي بود که در انتظار زندگي خويش، در نهايت آمادگي بود که جان خود را در راه خدا نثار کند، او از روزي که آفتاب وجودش، در بيت اللّه الحرام، طلوع کرد تا صبحي که با شهادت در مسجد کوفه، غروب عمر خود را به زوال برد، با مقام فطري و منصب الهي خود، در راه مصالح عاليه‏اي که رسول خدا (ص) بر آن سفارش کرده و نگهبان آن ساخته بود، فداکاري کرد.

اما با خانه‏نشيني علي، رسالت محمد (ص) بخشي از معناي خود را از دست داد، زيرا وقتي رسول خدا (ص)، مأمور به تبليغ دعوت و انذار شد. خاندان و عشيره‏ي خويش را جمع کرد، و در ضمن اعلان نبوت، فرمود:

«واللّه که من در تمام عرب، جواني را نمي‏شناسم که بهتر از آن چه من براي شما آورده‏ام، براي خاندان خود آورده باشد» و از امامت برادر خود نيز چنين فرمود:

«علي، برادر، وصّي، و خليفه‏ي من در ميان شماست. سخن او را بشنويد و از او اطاعت کنيد». [1] .

مفهوم اين کار پيامبر (ص)، اين است که امامت علي، تکمله‏ي طبيعي نبوت محمد (ص) است، و وحي الهي همزمان، نبوّت محمد (ص) کبير و امامت محمد

 

[ صفحه 99]

 

صغير را اعلان کرده است.

علي کسي بود که رسول گرامي (ص) او را، و به کمک او اسلام را، پرورش داد، و بزرگ کرد. يعني علي و اسلام دو فرزند عزيز او (ص) بودند. و از اين رو، علي نسبت به اسلام احساس برادري مي‏کرد، و اين احساس او را واداشت که با تمام هستي خود، در راه آن فداکاري کند. حتي مي‏بينيم در جنگ‏هاي ردّه [2] ، که مسلمانان آن روز به پا کردند، شرکت جست و فرماندهي شخص ديگري او را از قيام به اين کار واجب و مقدس منع نکرد. زيرا اگر چه ابوبکر حق او را سلب کرده و ميراثش را، به ناروا گرفته بود، اسلام او را به پايگاهي رفيع و والا برآورده، و اخوّت صادق او را شناخته، و آن را به خط نور، بر صفحات قرآن کريم ثبت کرده بود.

[1] تاريخ طبري، الکامل ابن اثير، شرح نهج‏البلاغه ابن ابي‏الحديد.

[2] شرح نهج‏البلاغه ج 4 ص 165.

چه راهي براي علي باز بود و جز سکوت چه مي‏توانست کرد؟

 

و علي (ع) بر آن شد که سکوت کند اما چه مي‏توانست کرد؟ يا چه راهي را در پيش مي‏توانست گرفت؟ آيا مي‏توانست با سخنان پيامبر گرامي، در برابر گروه حاکم، به احتجاج برخيزد و به احاديث نبودي استناد جويد، سخناني که پيامبر در آنها اعلان کرده بود که علي محوري است که فلک اسلامي، بايد به دور آن بچرخد، و پيشوائي است که دست قدرت و اراده‏ي الهي، او را براي اهل زمين پرورش داده است؟

راستي بايد به سخنان پيامبر احتجاج کند؟ بارها اين سؤال به ذهن او گذشت، اما جواب آن، جواب ملالت‏زايي بود که مشکلات و سختي‏هاي آن روز، به او مي‏داد، و وضعيت موجود بر او تحميل مي‏کرد. به ناچار براي مدتي از توّسل به

 

[ صفحه 100]

 

نصوص پيامبر (ص)، خاموش ماند.

ما از چهره‏ي مشوش و پريشاني که از آن شرايط و احوال شناخته‏ايم، روشن خواهيم کرد که در آن روز که افکار تب زده و هوس‏هاي شعله‏خيز، مغز و جان حزب حاکم را به چنگ قدرت گرفته و ميزان الحراره‏ي قدرت طلبي آنها، نقطه انفجار را نشان مي‏داد، احتجاج به کلام مقدس نبوي، نتايج کاملا زيانباري را بدنبال داشت. زيرا اکثر احاديثي را که پيامبر (ص)، درباره‏ي خلافت فرموده بود، تنها کساني از مهاجر و انصار، که در مدينه سکونت داشتند، شنيده بودند. و لذا اين احاديث، به منزله‏ي امانتي گرانبها در خزينه‏ي خاطر آنان بود که مي‏بايست بوسيله‏ي آنان، به ديگر مسلمين آن روز، و زمان‏ها و نسلهاي آينده انتقال يابد. و چنانچه امام علي (ع) در برابر مردم مدينه، با سخناني که از زبان مقدس پيامبر شنيده بودند، احتجاج مي‏کرد، و از آن احاديث نبوي، دليلي بر امامت و خلافت خود اقامه مي‏نمود بي‏ترديد عکس‏العمل حزب حاکم اين بود که علي بزرگ، صديّق امت را، در مدعّايش تکذيب کند و احاديثي را، که مشروعيّت خلافت شورا را نفي مي‏کرد و مقبولّيت و معنوّيت ديني را از آن مي‏گرفت، انکار نمايد.

اما از طرف ديگر، آن حق مجسّم، در قبال انکار آنان، و در تأييد خود صداي رسايي را نمي‏شنيد. چون بسياري از قريش، و در پيشاپيش آن‏ها بني‏اميه، به شکوه فريباي قدرت، و تنعّم دل‏انگيز پادشاهي، چشم دوخته بودند، و انتخاب خليفه بر اساس کلام نبوي را، تثبيت امامت الهي مي‏ديدند، و گمان مي‏کردند اگر اين نظريه، در شکل حکومت اسلامي تحقّق يابد، خلافت از خاندان بني‏هاشم، در انحصار خانواده‏ي محمدي (ص) در خواهد آمد و ديگران، زيان ديده و خسارت کشيده از معرکه خارج خواهند شد. ما عينا اين طرز تفکر را در سخنان عمر مي‏بينم. او در بيان علت محروم کردن خلافت از علي- عليه‏السلام- به ابن‏عباس مي‏گويد:

«قبيله‏ي شما راضي نمي‏شوند که خلافت و نبوت به دست شما سپرده شود». [1] .

 

[ صفحه 101]

 

اين سخنان نشان مي‏دهد که واگذاشتن خلافت به علي، در بدايت امر، در ذهن عامه، به معني انحصار خلافت در بني‏هاشم بود. در صورتي که در حقيقت آن روز خلافت علوي، براي توده‏ي مردم، استقرار شکلي ثابت، براي خلافتي بود که مشروعيت خود را از وحي الهي مي‏گرفت، و نه از انتخاب مردم، بنابراين، اگر علي از بزرگان قريش، همراه و پشتيباني مي‏يافت، او را در رويارويي با حکومت‏گران مصمم و اميدوار مي‏ساخت. اما متأسفانه چنين نبود. او وقتي به مردم مراجعه مي‏کرد و کلام رسول خدا (ص) را، به ياد آنان مي‏آورد، که خلافت را به اهل‏بيت اختصاص داده، و فرموده بود:

«من بعد از خود، در ميان شما، دو ثقل مي‏گذارم، کتاب خدا و عترت، يعني اهل‏بيت خود را». صدايي به هواداري برنمي‏خاست و دستي به مددکاري بلند نمي‏شد.

اما پيش از همه‏ي مسلمين، انصار سخنان پيامبر را کم گرفتند و بي‏ارج پنداشتند. آنان از شدت حرص و ولعشان به حکومت و قدرت، اجتماع سقيفه را برپا کردند تا به شخصي از ميان خود، دست بيعت دهند اگر علي (ع) در برابر اينان به سخنان پيامبر (ص) استدلال مي‏کرد، در اين دعواي عدالت، نه يار و همراهي از آنان مي‏يافت و نه حتي کسي در تاييد سخن او شهادت مي‏داد. چون اگر به فرض، علي را تاييد مي‏کردند، در طول يک روز، در کار خود تناقضي فاحش بوجود آورده بودند و اين امري بود که طبيعتا از آن پرهيز داشتند و آن را دشوار مي‏دانستند.

اما در بيعت قبيله اوس با ابوبکر و گفته‏ي شخصي که گفت: «به جز علي، هرگز با کسي بيعت نخواهيم کرد» مانند فرض گذشته تناقضي نيست، چون هدف مشخص از تشکيل اجتماع سقيفه، مسأله انتخاب خليفه بود، نه متابعت از کلام نبوي، يعني اصولا بازگشت از آن هدف، در طول يک روز راهي نداشت.

اما در اعتراف و اقرار مهاجرين به حقانيت علي نيز، جاي بحثي نيست، براي اين که مي‏دانيم انصار با نظر واحدي در سقيفه گرد نيامده، بلکه تنها براي

[ صفحه 102]

مشاوره و مذاکره جمع شده بودند، و از اين رو مي‏بينيم حباب بن منذر- از انصار- مي‏کوشيد که با برانگيختن روح حماسه و هيجان در دل آنان و با سخنان و رجزخواني‏هاي پر سر و صداي خود، ناخود آگاه آن‏ها را با خود هم عقيده و همراه کند، و روشن بود که انصار براي تأييد فکر و طرحي آمده‏اند، که تنها گروهي آن را قبول دارند.

[1] الکامل ج 3 ص 24.

و علي به احاديث نبوي احتجاج نکرد!

 

به هر دو صورت امام (ع) به خوبي مي‏دانست که اگر براي اثبات حقانيّت خود، آشکارا به احاديث نبوي استناد کند، حزب حاکم را به جانب انکار اين احاديث، و گستاخي بيشتري خواهد راند و از طرف ديگر نيز کسي در راه مبارزه او را ياري نخواهد داد. چون مردم، يا دسته‏اي بودند که تمايلات قدرت‏طلبانه آنان را به انکار سخن پيامبر وامي‏داشت، و نمي‏توانستد پس از ساعاتي از انکار به اقرار رجوع کنند، و يا جمعي بودند که مفهوم سخن پيامبر (ص) را وقف خلافت به خاندان هاشم مي‏دانستند، و از آنان هم کسي به دفاع برنمي‏خاست. در اينجا اگر هيئت حاکمه و وابستگانش در انکار احاديث نبوي، رسما تأييدي به دست مي‏آورد، و سايرين نيز در آن باره، حداقل سکوت مي‏کردند، سخنان پيامبر بزرگ اسلام، ارزش و اثر واقعي خود را از دست مي‏داد، و به اين وسيله همه‏ي مستمسکات امامت علوي ضايع مي‏گشت، و به علاوه، جهان اسلام غير از مدينه‏النبي (ص)، به انکار حقانيت علي، که منطق قدرت مسلط آن روز بود، معتقد مي‏شد، و به حقيقت آن دست نمي‏يافت.

از طرف ديگر مي‏بينيم که اگر علي (ع)، در دعواي خود و اقامه‏ي شهادت با کلام نبوي، به جلب گروه همدستي موفق مي‏شد، و در مقابل انکار حکومت‏گران مي‏ايستاد، در حقيقت با ياران خود عليه حکومت و حمله‏ي شديد حکومت‏گران مواجه مي‏شد، که سرانجام کار به جنگ با حزب حريص حاکم مي‏انجاميد، حزبي که تا مرز نابودي از موجوديت خود دفاع مي‏کرد، و هرگز در برابر آن مخالفت و معارضه

 

[ صفحه 103]

 

خطرناک ساکت نمي‏ماند، و در نتيجه احتجاج آشکار علي به سخنان پيامبر عملا او را به رويارويي و مبارزه مستقيم مي‏کشانيد، در صورتي که قبلا دانستيم آن بزرگ نمي‏توانست علنا عليه حکومت موجود قيام کند، و با آن قدرت‏طلبان به پيکار برخيزد.

به علاوه احتجاج به کلام پيامبر، در آن شرايط، نتيجه‏اي روشن‏تر از اين نداشت که سياست حاکم را وادارد تا به هر شيوه‏ي دقيق ممکن، در صد محو کردن و زدودن آن احاديث از اذهان مسلمين برآيد، و به اعمال احتياطهاي لازم بپردازد زيرا با اين جريان فهميده بود که در کلام نبوي، قدرت خطرناکي نهفته است، که در هر زماني مي‏تواند زمينه‏ي لازم را براي قيام مخالفين آماده کند.

به يقين اگر عمر، خطري را که بني‏اميه، بعد از اين که علي (ع) در زمان خلافت خود به احاديث نبوي احتجاج فرمود، و زبانزد شيعيان شد، دريافتند، مي‏شناخت مي‏توانست آن را از ريشه قطع کند، و بسيار پيش از بني‏اميّه در خاموش کردن نور الهي آن بکوشد. و مسلما اعتراض امام با توسل به احاديث پيامبر (ص)، در آن لحظه‏ي حساس، عمر را براي اجراي چنين نقشه‏اي هوشيار مي‏کرد. لذا علي (ع) براي حفظ اين احاديث از خطرات سياست بازي در عين تلخ کامي سکوت کرد، و دشمن را از آن غافل ساخت، تا جايي که عمر به صراحت گفت،

«طبق صريح گفته‏ي پيامبر علي، ولي و سرپرست هر مرد و زن مؤمن است». [1] .

اما آيا نمي‏توان تصور کرد که علي (ع) بر شرافت مقام حبيبش و برادرش، که از هر چيز براي او عزيزتر بود، مي‏ترسيد و بيمناک بود که اگر علنا به احاديث نبوي استناد کند، گفته‏ي پيامبر (ص) را بي‏ارج و قدر شمارند؟ آري او کارهاي فاروق را در مقابل پيامبر (ص)، فراموش نکرده بود. اين صدا و تصوير آن روز، را در گوش و چشم داشت که رسول بزرگ قلم و کاغذي طلبيد، تا مکتوبي بنويسد و با آن

 

[ صفحه 104]

 

مسلمين را براي هميشه از گمراهي بازدارد و عمر گفت: «پيامبر هذيان مي‏گويد! يا درد بر او غلبه کرده است!»

و عمر خود بعدها در حضور ابن‏عباس اعتراف کرد که رسول خدا مي‏خواست، علي را کتبا براي خلافت تعيين کند و او از ترس فتنه، آن حضرت را از آن کار بازداشته است. [2] .

در اين جا سخن بر سر اين نيست که آيا پيامبر (ص) مي‏خواست، حقانّيت علي را براي خلافت کتباً تاکيد کند يا نه. مهم اين است که به چگونگي روبرو شدن عمر، با دستور پيامبر، بينديشيم و ببينيم وقتي عمر در حضور رسول خدا، به نام ترس از فتنه، او را به منقصتي متهم مي‏کند که نص قرآن کريم، و ضرورات اسلام، آن حضرت را از آن تنزيه کرده است، هر قدر هم که با حسن نيت باشيم، آيا مي‏توانيم بگوئيم که بعد از وفات، عاملي مي‏توانست او را، از اتهام ديگري نبست به ساحت آن حضرت بازدارد؟ بنابراين احتجاج علي (ع) به احاديث نبوي، نه تنها به مثابه‏ي ادعاي محض تلقي مي‏شد، و مخالفين مي‏گفتند که پيامبر علي را، نه از جانب خداوند، بلکه به حکم عواطف براي خلافت برگزيده است، حتي جدال و ستيزه از شکل نخستين خود هم شديدتر مي‏شد، چون فتنه‏اي که از اين کار برمي‏خاست، قطعا خطرناکتر از آن بود که عمر پيش‏بيني مي‏کرد با اعلان کتبي امامت علي، و آگاهي همه‏ي مردم، به وجود خواهد آمد.

و هنگامي که رسول خدا (ص)، در لحظات آخر عمر پربرکت خود، به علت سخنان عمر از تصريح در باب خلافت، خودداري فرمود، بديهي است که وصي او نيز احتجاج نبوي را، از سخناني که همو خواهد گفت ترک خواهد کرد.

حاصل بحث اين است که به جهات زير، علي تا زمان مقتضي، ناگزير بود از استناد به کلام نبوي خودداري کند:

 

[ صفحه 105]

 

1- در آن روز کسي از بزرگان اسلام را نمي‏يافت، که مطمئن از تأييد و پشتيباني او باشد.

2- احتجاج به احاديث، در درجه‏ي اول، حاکمين را از ارزش واقعي آن آگاه مي‏کرد، و آنها را بر آن مي‏داشت که در نابود و بي‏اعتبار کردن احاديث نبوي، به انواع وسائل دست يازند.

32- اعتراض به سخنان نبي اکرم، به معني قيام همه جانبه، عليه حکومت بود که امام در چنان موقعيتي آن را نمي‏خواست.

4- اتهام عمر به ساحت پاک پيامبر (ص) در لحظات آخر زندگيش، به علي نشان داد که قدرت‏طلبان، چگونه در راه رسيدن به حکومت از همه چيز خود مي‏گذرند و با چه استعدادي آماده‏اند از آن دفاع کنند. و باو هشدار داد که اگر در باب امامت خود، به احاديث نبوي استناد کند، چه بسا کاري مانند گذشته تکرار خواهد شد.

[1] ذخائرالعقبي، ص 67 اين گفته نشان مي‏دهد که عمر گاهگاهي از سياستي که حزب در آغاز کار، در برابر بني‏هاشم، در پيش گرفته بود، خارج مي‏شده است. اگر چه در پايان کار طبيعت همان سياست نخست بر او غلبه يافت.

[2] شرح نهج‏البلاغه ج 2، ص 114.

و امام مبارزه خود را با فدک آغاز کرد

 

امام علي- عليه‏السلام- به ناچار به تصميم نهايي خود رسيد. اختيار سکوت! ترک قيام مسلحانه در برابر حاکمين در نهان و آشکارا! قيامي که سلاح آن حکم و تصريح پيامبر بود. و سکوت! تا زماني که اطمينان يابد که مي‏تواند افکار عمومي را، عليه ابوبکر و دو يارش بسيج کند.

از همان روزهاي سخت و دشوار اين هدف او بود، و کوشش خود را با آن آغاز کرده بود. ابتداي کار چنين بود که پنهاني با رهبران مسلمين، و بزرگان مدينه ديدار مي‏کرد و به زبان وعظ، براهين الهي و آيات خداوندي را، به ياد آنان مي‏آورد. در همه‏ي اين احوال همسرش در کنار او، موضع و حقانّيت او را تأييد مي‏کرد، و در اين

 

[ صفحه 106]

 

جهاد سري، همرزم و همدست او بود. اما در اين ديدار و تماس‏ها بر آن نبود که گروهي را براي جنگ متشکل کند، زيرا مي‏دانيم، علي در همه حال ياراني داشت که به ستايش قلبي او را فرياد مي‏کردند، و عاشقانه و پروانه‏وار گرد او بودند، بلکه مي‏خواست با اين ديدارها، همه‏ي مردم را با خود همراه سازد.

و اينجاست که فدک را، به عنوان نخستين برنامه‏ي جديد علي، مي‏بينيم، و قيام فاطمه‏ي بزرگ (ع)، که طرح دقيق آن به دست هارون نبي، علي (ع)، ريخته شده بود، در اصل و فلسفه‏ي خود، با آن گردش شبانه پيوند مي‏خورد و چنان نيرويي را به دست مي‏آورد که به تدريج، موقعيت خليفه را به خطر اندازد، و خلافت او را به پايان برد با همان حالتي که نمايشي داستاني به آن منتهي مي‏شود.

نقش فاطمه (ع) در اين خلاصه مي‏شود که اموالي را که صديق از او گرفته بود، مطالبه کند و آن را مقدمه‏اي براي مناقشه در مساله‏اي اساسي، يعني خلافت، قرار دهد، و به مردم بفهماند روزي که از جانب علي برگشتند، و به سوي ابوبکر منحرف شدند، روز هوس و انحراف آنان بود، و با کار خود به خطا درافتادند، و با کتاب الهي به مخالفت برخاستند، و از آبشخوري که از آنان نبود نوشيدند.

شکل گرفتن اين فکر در ذهن زهرا (ع)، او را بر آن داشت که وضع زمان را از مسير انحرافي به خط مستقيم الهي سوق دهد. و از دامان حکومت اسلامي، که پايه‏هاي اوليه‏اش در سقيفه نهاده شده بود، آلدگي انحراف را پاک کند. از اين رو دليرانه به‏پا خاست و خليفه‏ي حاکم را، به خيانت آشکار و به بازي گرفتن شرافت قانون الهي، متهم ساخت و نتايج معرکه‏ي انتخاب سقيفه را که از آن، ابوبکر برآمد، به مخالفت با کتاب خدا و صواب و صلاح عقل محکوم کرد.

اين کار زهرا (ع) از دو ويژگي و امتياز خاص، برخوردار بود که علي (ع) نمي‏توانست خود آن را بجاي همسرش انجام دهد.

اول: زهرا (ع) به سبب مصيبت عظيمي که به او رسيده بود، و ارج و مقام والايي که در پيش پدر خود (ص) داشت، بهتر از علي مي‏توانست عواطف را

 

[ صفحه 107]

 

بشوراند، و مسلمانان را تحت تأثير جاذبه‏ي روح بزرگ پدر خود، و طيف روزگار درخشان او، قرار دهد و احساسات آنها را متوجه مسائل اهل‏بيت سازد.

دوم: تا زماني که او در مقام يک زن بپا خاسته، و هارون محمد (ص)- علي- در خانه‏ي خويش، به سکوتي تلخ و صلحي موقت، تن در داده بود، به انتظار اين که مردم بر او جمع شوند، و اگر زمان ايجاب کند، به رهبري قيام برخيزد، و در غير اين صورت در خواباندن فتنه‏ها بکوشد، منازعه‏ي زهرا (ع) هرگز، شکل جنگي مسحلانه- که نيازي به رهبري داشت که فرماندهي آن را تعهد کند- به خود نمي‏گرفت. به هر تقدير، زهرا (ع) به پا خاسته بود، و پايداري مي‏کرد، چه قيامي همگاني را عليه خليفه ترتيب دهد و چه مبارزه‏ي او در محدوده‏ي جدال و نزاعي عادي بماند. ولي او کار را بجايي نمي‏کشاند که مايه‏ي فتنه و انشقاق در جامعه‏ي اسلامي گردد.

بدين ترتيب امام (ع) بر اين تصميم بود که فريادش را با زبان زهرا (ع) به گوش مردم برساند، و خود در انتظار فرصتي مناسب دور از معرکه بماند، و نيز مي‏خواست با قيام زهرا، براي همه‏ي پيروان قرآن، در بطلان خلافت موجود برهاني قائم اقامه کند. به يقين خواسته‏ي امام (ع)، به تمامي حاصل شد. چرا که زهرا حق و حقانيت علي را، با سخناني که سرشار از روح هنر و زيبايي، و پيکار و ستيزندگي بود- به همه‏ي انسان‏ها ابلاغ کرد.

مراحل قيام و مبارزه زهرا

 

مبارزه‏ي فاطمه (ع) در چند مرحله بود:

اول: رسولي پيش ابوبکر فرستاد که در مسائل ميراث با او بحث کند و حقوق او را مطالبه نمايد. اين اولين گامي بود که زهرا (ع) برداشت، و مقدمه‏اي شد که خود مستقيما به اين کار برخيزد.

دوم: در اجتماعي خاص رودرروي خليفه درايستاد و با اين مقابله خواست

 

[ صفحه 108]

 

که در طلب حقوق خود- از خمس و فدک و غير آن- اصرار و مقاومت ورزد، و درجه‏ي آمادگي خليفه را بشناسد. اما لزومي ندارد که ترتيب کارها و اقدامات زهرا (ع) را، به گونه‏اي بدانيم که در آن، مطالبه‏ي فدک، به عنوان نحله و بخشش، مقدم بر ميراث باشد- چنان که بعضي از محققين شيعه دانسته‏اند- بلکه به نظر من، بايد مطالبه‏ي ارث را مقدم شمرد. چون روايت، خود صراحت دارد که فرستاده‏ي زهرا (ع) تنها به مطالبه‏ي ميراث فرستاده شده بود، و به تناسب مقام اين رسالت، و به حکم ترتيب طبيعي مساله نيز، چنين صحيح‏تر است که ادعاي ميراث اولين قدم باشد.

به علاوه در ميان اين دو طرق- طلب نحله و ميراث- مطالبه‏ي ميراث براي احقاق حق، نزديکترين راه است براي اين که موضوع توارث در قوانين اسلامي، اصلي است مسلّم، و جاي اشکالي نيست اگر زهرا (ع)، فدک را به عنوان ميراث پدر خويش (ص) بخواهد، زيرا اگر خليفه به فرض، بي‏خبر از صدقه بودن فدک باشد، بي‏شک به ميراث بودن آن يقين دارد، و ضمنا چنين مطالبه‏اي، با ادعاي فدک به عنوان نحله، تناقضي ندارد، چون ميراث پيامبر، تنها شامل فدک نمي‏شود، بلکه تمام ما ترک آن حضرت را در برمي‏گيرد.

سوم: خطبه‏ي آن حضرت در مسجد النبي، در دهمين روز رحلت پيامبر (ص). چنان که در شرح نهج‏البلاغه ابن ابي‏الحديد آمده است.

چهارم: سخنان او (ع) با ابوبکر و عمر، زماني که براي عذرخواهي به ديدار او رفته بودند، در آنجا وي نارضايتي خود را از آن دو، ابراز مي‏فرمايد، و خشم خداوند و رسول او را نسبت به ايشان به سبب همان ناخشنودي، بيان مي‏دارد.

پنجم: سخنان او با زنان مهاجر و انصار، روزي که به ديار او آمده بودند.

ششم: وصيت او به علي، که هيچ کس از دشمنانش در مراسم تجهيز و تدفين

 

[ صفحه 109]

حاضر نشوند. چنان که مي‏بينيم اين آخرين وصيت زهرا (ع) هم، نشان دهنده‏ي ناخشنودي وي از حکومت است.

آيا زهرا در قيام خود شکست خورد؟

 

قيام زهرا (ع) به معنايي شکست خورد و از جهات ديگري، به پيروزي رسيد. از اين نظر که نتوانست بنيان حکومت خليفه را، با حمله کوبنده‏اي که در روز دهم رحلت پيامبر (ص)، متوجه آن ساخت، براندازد شکست خورد. البته ما نمي‏توانيم تمام عواملي را که در اين شکست، موثر افتاد، روشن کنيم اما مي‏دانيم که شخصيّت خليفه- ابوبکر- مهمترين عامل بود، چون او از فوت و فن سياستبازي، بهره‏ي کافي داشت، و با تردستي خاصي، با مساله روبرو شد. نمونه‏اي از اين سياست را در سخنانش در برابر زهرا (ع)، و پس از آن با انصار، مي‏بينيم. قضيّه چنين بود که بعد از اين که فاطمه بزرگ، خطبه‏ي خود را در مسجد به پايان برد، چنان مي‏نمود که از رقّت و دلسوزي نسبت به زهرا (ع) مي‏سوزد و مي‏گدازد. در حالي که پس از خروج آن بزرگ زن از مسجد، آتش خشم خليفه زبانه کشيد، و بي‏شک اسير شعله‏ي غصب خود شد که گفت:

«اين هياهو چيست؟ هر کس سخن و آرزويي دارد! او روباهي است که دم او شاهد اوست...»

و ما همه‏ي سخنان او را قبلا گفته‏ايم. اين دگرگوني انقلاب از آن هه نرمي و ملايمت، به اين خشم تند و سرکش، مقدار استيلاي هنرمندانه‏ي او را بر حواس و مشاعر، و توانايي او را در همسازي با شرايط، و ايفاي نقش به تناسب موقعيت، مي‏نماياند.

اما از نظر ديگر مبارزه‏ي زهرا (ع) پيروز شد، او حق را به قوه‏اي قاهر مجهز

 

[ صفحه 110]

 

کرد، و طاقت جديدي به توان آن افزود، که تا جاودان در ميدان مبارزات مذهبي پايدار بماند، و اين پيروزي را، هم در طول حرکت خود نشان داد، و هم در سخنان احتجاج گونه‏اش با صديق و فاروق، به هنگامي که با حالتي خاص به ديدارش آمده بودند، بيان کرد.

او گفت: «اگر حديثي از رسول خدا (ص) برايتان نقل کنم، خواهيد پذيرفت و به آن عمل خواهيد کرد؟»

گفتند: «آري»

گفت: «شما را به خدا سوگند مي‏دهم، آيا از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- نشينديد که فرمود: «خشنودي فاطمه خشنودي من و خشم فاطمه خشم من است. هر کس فاطمه را دوست بدارد مرا دوست دارد، و هر کس فاطمه را بر سر خشم آورد مرا به خشم آورده است»؟ [1] .

گفتند: «آري اين سخنان را از رسول خدا شنيده‏ايم».

گفت: «من خدا و فرشتگانش را به شهادت مي‏طلبم که شما دو نفر مرا آزرده و خمشگين ساخته‏ايد و هرگز در صدد رضايت من نبوده‏ايد. آن گاه رسول خدا را ملاقات کنم، در پيش او از شما شکايت خواهم کرد» [2] .

اين حديث براي ما روشن مي‏کند که او (ع)، پيوسته در اعتراض خود پاي مي‏فشرد، و خشم و غصب خود را نسبت به آنان آشکار مي‏کرد، تا بالاخره در منازعه‏ي خود به نتيجه‏اي برسد. نتيجه‏اي که اکنون، بر آن نيستيم که به بررسي دقيق آن

 

[ صفحه 111]

 

بپردازيم و نظر خاصي را بدست دهيم. زيرا علاوه بر اين که از موضوع بحث، خارج است، کار خليفه را نيز بيش از اين مي‏دانيم که با او، در چنين مناقشه‏اي وارد شويم. قصد ما در حال حاضر اين است که افکار زهرا (ع) و وجهه‏ي نظر او را تا حد ممکن روشن کنيم.

زهرا (ع) يقين داشت که در مبارزه‏ي خود پيروزي بزرگي را کسب کرده است. اما پيروزي او، پيروزي عقيدتي و ديني بود- و نه مثلا پيروزي نظامي- به نظر من پيروزي او، در اين بود که ثابت کرد صديق شايسته‏ي غضب خدا و رسول اوست زيرا کسي را به خشم آورده، و دل و جان کسي را آزرده بود که بنا به نصّ حديث نبوي صحيح، خدا و رسولش با غضب او غضبناک مي‏شدند و با خشم او خشمگين مي‏گردند و از اين رو نمي‏تواند به خلافت خدا و جانشيني رسولش زمامدار مسلمين باشد، در پايان اين بحث آياتي از کلام الهي را، که مؤيد اين معني است نقل مي‏کنيم:

و ما کان لکم ان توءذوا رسول‏الله و لا تنکحوا ازواجه من بعده ابدا ان ذلکم کان عند الله عظيما:

«و نبايد هرگز رسول خدا را بيازاريد و نه پس از وفات هيچگاه زنانشان را به نکاح خود درآوريد که اين کار نزد خدا (گناهي) بسيار بزرگ است. احزاب /53.

ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا والاخره و اعد لهم عذابا مهينا:

«آنان که خدا و رسول را به عصيان و مخالفت آزار و اذيت مي‏کنند خدا آنان را در دنيا و آخرت لعن کرده، و بر آنان عذابي با ذلّت و خواري مهيّا ساخته است.» احزاب /57.

يا ايها الذين آمنوا لا تتولوا قوما غضب الله عليهم:

«الا اي اهل ايمان! هرگز قومي را که خدا بر آنان غضب کرده يار و دوستدار خود مگيريد.» ممتحنه /13.

و من يحلل عليه غضبي فقد هوي:

«و هر کس مستوجب خشم من گرديد همانا خوار و هلاک خواهد شد.» طه /81.

[ صفحه 113]

[1] عبارات متعددي در همين معني، از رسول خدا (ص) وارد شده است. چنان که در صحاح آمده است که به فاطمه فرمود: ان الله يغضب لغضبک و يرضي لرضاک: خداوند با غضب تو غضبناک و با رضايت تو خشنود مي‏شود. و نيز فرمود: فاطمه منّي يريبني ما را بها و يؤذيني ما اذاها: فاطمه پاره‏ي تن من است هر چه او را مضطرب کند مرا نگران مي‏سازد و مرا آزرده مي‏کند هر چه او را آزار دهد. صحيح بخاري ج 5 ص 274، صحيح مسلم ج 4 ص 261، مستدرک حاکم ج 3 ص 154، ذخائرالعقبي ج ص 39، الصواعق ص 105 مسند احمد ج 4 ص 328، جامع الترمذي ج 2 ص 219، و اب ماجه ج 1 ص 216.

[2] صحيح بخاري ج 5 ص 5، ج 6 ص 196، و صحيح مسلم ج 2 ص 72 و مسند احمد ج 1 ص 6 و تاريخ طبري ج 3 ص 202 و کفايت الطالب ص 226 و سنن البيهقي ج 6 ص 300.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


<%----%>