|
تاريخ قيام زهرا
قد کان بعدک انباء و هنبثة
لو کنت شاهدها لم تکثر الخطب
ابدت رجال لنا نجوي صدورهم
لما مضيت و حالت دونک الترب
صبّت علي مصائب لوانها
صبّت علي الايام صرن لياليا
قد کنت ارتع تحت ظلال محمد
لا اختشي ضيما و کان جماليا
واليوم أخضع للذيل واتقي
ضيمي وادفع ظالمي بردائيا
[ صفحه 40]
«بعد از تو- اي پدر (ص)- چه خبرهاي ناگوار و چه مصيبتهايي بمن رسيد که اگر بودي هيچيک اهميّتي نداشت»
«روزي که رفتي و روي در نقاب خاک پوشيدي، دشمنيهايي را که بعضي در سينهي خود نهفته داشتند، آشکار کردند»
«با مرگ او بلايي بر جان من ريخت که اگر بر سر روزگار ميباريد، سياهي شب را بر سر آن ميکشيد»
«آن روز در سايهي محمد (ص)- که زيبايي و شکوه زندگي من بود- از هر بيم و هراسي درامان بودم.»
«ولي امروز از پيش فرومايگان فروتنانه ميگذرم و بيداد و ستمي را که بر من يورش آورده است با رداي خود دفع ميکنم»
از اشعار منسوب به زهرا (ع)
[ صفحه 41]
>چگونه به قضاوت تاريخ بنشينيم؟
>استاد عقاد و مسألهي فدک
>موضع طرفين منازعه و ريشههاي عاطفي آن
>دو حادثه
>بعد سياسي قيام زهرا
>سخن آئينه شخصيّت
>علي و عباس و ميراث دانستن فدک
>فدک مقدمهي قيام
>حزب بازي قدرت طلبان
>نقطهي تحول در تاريخ
>احساس خليفه در هنگام رحلت رسول
>ماجراي سقيفه
>کارها بر اساس نقشهي معيّن
>خليفه و آرزوي خلافت
>سورهي توبه و خليفه
>نتيجهي بحث
>شرايط و موقعيت حزب حاکم و چگونگي رفتار آن با اهلبيت رسول و ديگر مخالفان
>تقويت خود با تضعيف مخالفين
>عظمت امام و صبر معجزآساي او در برابر حاکم
>و چرا سکوت کرد؟
>علي و وصايت
>چه راهي براي علي باز بود و جز سکوت چه ميتوانست کرد؟
>و علي به احاديث نبوي احتجاج نکرد!
>و امام مبارزه خود را با فدک آغاز کرد
>مراحل قيام و مبارزه زهرا
>آيا زهرا در قيام خود شکست خورد؟
چگونه به قضاوت تاريخ بنشينيم؟
اگر براي رسيدن به تفکري پربار و زاينده، و به تخصص و مهارتي فني، در کليهي انواع و موضوعات تحقيقات عقلي، برکناري از باورها و ذهنيات، و تأمل و دقت در اظهار رأي، و آزاد انديشه، از شراط لازم شمرده شود، عيناً همين مقدمات از اساسيترين شرايط و لوازم کار هر مورخي است که بخواهد در بررسي احوال پيشينيان، تاريخ دقيق و قابل اطميناني را بنويسد، تاريخي که خطوط زندگي گذشتگان، را که به گنجينهدار زمان سپرده شده است- ترسيم کند، و عناصري از شخصيتشان را- که در خود شناخته، يا معاصرينشان در آنان شناختهاند- تصوير نمايد، و زمينهي لازم را براي تحقيقاتي جامع، دربارهي هر موضوعي، از موضوعات آن دورهي خاص گذشته فراهم کند، تا به مدد آن تحقيقات، نوع تاريخي و اجتماعي آن دوره، و درجهي ارزش و اهميّت آن از جنبههاي مختلف، زندگي اجتماعي و زندگي فردي که مدار تحقيق و مورد توجه محقق است شناخته شود. اين ابعاد تحقيق، حيات ديني، اخلاقي و سياسي و جنبههاي ديگري است که يک جامعهي انساني از ائتلاف آنها به وجود ميآيد.
اما اين تحقيقات و پژوهش ها، آن گاه ما را به منزل مقصود ميرساند، که موجوديت علمي خود را، از جهان واقعي انسانهاي مورد مطالعه کسب کند، نه اين که
[ صفحه 42]
ساخته و پرداختهي دنياي ذهنيّات و باورها و عواطف مورخ باشد، دنيايي که تعبد و تقليد محض از واقعيات، پيش ديدهي محقق ميگسترد نه آن که خود احياناً با فرضياتي بيمأخذ، و حد سياتي سر به هوا، بنيان مينهد، و تنها با خيال سبک پروزا به سوي آن بال ميگشايد، دنيايي که برپايهي تحقيق و استنتاجات مسلم بنا شده، و فارغ از آن قيد و بندي است که بر دست و پاي نويسنده ميپيچد، چنان که نميتواند انديشهي خود را بگونهاي که در تحقيق علمي شايسته است، بکار گيرد.
وقتي به پژوهش تاريخي ميپردازيم، اما واقعيت را- چنان که هست- خوب و يا بد ثبت نميکنيم، يا تحقيق خود را در شيوههاي صد درصد علمي محدود نميسازيم، يا احتمالات و فرضياتي را که به کمک آنها، مواد بيارزش و مغشوش، از مسائل قابل تحقيق و بررسي، باز شناخته ميشوند، به کار نميگيريم، بلکه تنها اسير عواطف و پيشداوريهايي ميشويم که از ديگران به ما رسيده است، و ما تحت تأثير آنها، در شناخت تاريخ نسلهاي گذشته خود اقدام ميکنيم. آن چه به دست آوردهايم، هرگز تاريخ زندگي انسانهايي نيست، که روزي بر کرهي خاکي زيسته، و جزيي از کل بشريت بودهاند، و احساس و شعور و گوناگوني آنان را به اختلاف و نزاع ميکشانده، و انگيزههاي مختلف خير و شر در دل آنها خلجان ميکرده است، بلکه چنان تاريخي، شرح احوال انسانهايي است، که مخلوق ذهن ما هستند و ذهنيات ما آنها را به دنياي دور دست خيال، پرواز داده است.
اما اگر بخواهيم، در کمال آزادي انديشه، بيان کنندهي واقعيت تاريخي دنياي انسانها باشيم، و نه مانند قصهپردازي که آن چه مينويسد، پرداخته و الهام ذهن اوست، بايد عواطف خود را به کناري بگذاريم و يا چنان مهار آن به دست گيريم، که همواره در اختيار ما باشد، و در آن کسي و چيزي اثر نگذارد، و در همهي احوال انديشهي خويش را که چراغ راه تحقيق ماست، از قيد تعلق به خود آزاد سازيم، زيرا پس از آن که مسؤليّت پژوهش و جستجو در تاريخ را پذيرفتيم و در کار خود به امانت تعهّد کرديم، نبايد انديشهي ما جزو ملک ما شمرده شود. با حصول اين شرايط
[ صفحه 43]
است که تحقيق ما به تمام معني جامعالشرايط، و مبتني بر تفکر صحيح و استنتاج دقيق، ناميده ميشود.
متاسفانه عوامل گوناگوني که نقادان تاريخ در تحقيقاتشان، از آزادي انديشه محروم ساخته فراوان بوده است. به عنوان مثال، همه- و به تعبير درستتر بسياري از مورخان، تنها به بررسي ابعاد خاصي از زندگي که مورد مطالعهي آنها بوده است، بسنده کرده، و احياناً تاريخ را به قالبي ريختهاند که تنها هنر زيباگويي آنها را بنماياند، مخصوصاً وقتي مورخ خوشسخن، خواسته است برداشتهاي خود را به تفصيل بيان کند. اما غالباً حاصل اين کار، صورت بيرنگ و رمقي از تاريخ است که چيزي از دنياي آن جامعه را نشان نميدهد، دنيايي که حالات و شئون زندگي سرشار از کوشش، حرکت و کار آنها را تصوير ميکند.
خواننده در بحثهاي آينده، به تناسب حوصلهي موضوع- از همين دورهي بحراني که در اين فصول مورد مطالعهي ماست- از اين نوع تحقيقات نمونههايي خواهد يافت. (منظور از دورهي بحراني، زمان و موقعيتي است که بعد از رحلت رسول گرامي اسلام (ص) پيش آمد، و در آن دوره، مسالهاي اساسي در تاريخ اسلام با شکلي تغييرناپذير، بنيان گرفت، و آن، نوع قدرتي بود که ميبايست سرپرستي امور مسلمانان را به عهده گيرد...)
همهي ما ميخواهيم که تاريخ اسلام، در دورهي نخستين و درخشان خود، به تمام معني از هر شائبهاي پاک، و ساحت آن از آنچه حيات انساني را به شرارتها و هوسمنديها ميآلايد، منزه باشد. ميدانيم که تاريخ صدر اسلام، از نمونههاي والا و برجستهي تاريخ انسان، سرشار است.
طلوع اين عصر از لحظهاي آغاز ميشود که بزرگترين تاريخساز، روزگار، براي گشودن ورقي تازه در تاريخ اين کرهي خاکي قيام کرد، و عقيدهي الهي را تا درجهاي ارتقاء داد که هرگز حکمت الهي در عالم فلسفه و علم بدان دست نيازيده بود. در حقيقت نه تنها رسول خدا (ص) از نفحات روح مقدس خود، در کالبد آن
[ صفحه 44]
عصر دميد، و تاريخ صدر اسلام، تحت تأثير آن روح بزرک درونمايهاي الهي گرفت، بلکه ياران برگزيدهي او چنان سرشت خودي خود را، در جوهر الهي فاني کردند که تنها روي دل به جانب آفريدگاري داشتند که هستي از نور او روشنايي گرفته، و تابيده است، و به سوي او باز ميگردد. همچنان که معلم بزرگشان، در لحظهي نزول اولين وحي الهي، تمام هستي را بديدهي فنا ديده بود و از هر سو نداي الهي را ميشنيد و در هرجا پرتو آثار خداوندي را ميديد، و سراسر جهان به چشم او نموداري از آيات شورانگيز الهي بود.
براستي در اين عصر، يعني صدر اسلام، يکباره ارزشها و امتيازات مادي فروريخت، فرمانده و فرمانبر در برابر قانون و اجراي آن يکسان شدند. ميزان ارزش معنوي و کرامت انساني، تنها تقوي الهي يعني: آراستگي روح، خويشتنداري و تعالي نفس تا برترين درجهي انسانيت، شناخته شد. با معيارهاي ارزشي اين عصر، بزرگداشت غني به سبب مالش، و خوار شمردن فقر به سبب تهيدستش، حرام و مردود، و تنها مايهي امتياز انسانها- بر طبق نص صريح قرآن کريم- نيروي کار آنها شد که: لها ما کسبت و عليها ما اکتسبت: سورهي بقره از آيهي 286 «براي اوست آن چه کسب کرده و بر عليه اوست آن چه کسب کرده است»
در چنين زماني ميبينيم که انسانها به قصد جهاد در راه بهبود نوع، ايثارگرانه بر يکديگر سبقت ميگيرند مفهوم اين جهاد، براي هميشه مکتبي را که بر اساس سعادت فردي در اين جهان بنياد شده، الغاء ميکند، و آن را از شمار کارهاي اسلامي خارج ميداند.
اين جا بايد بگويم: عصري که اين همه افتخارات در آن جمع شده، براستي در خور بهترين تقديس و تبجيل و اعجاب و تقدير است. اما آيا چرا من بايد در پيرامون موضوعي، که نميخواستم چندان سخن طولاني شود، بحث را گسترده کنم، در صورتي که در کنار موضوع اصلي- که به تفصيل مورد بحث است- نبايد در مسألهي ديگري افراط کرد؟ بايد گفت که براستي همين مسالهي جنبي، حماسهي اين عصر
[ صفحه 45]
و داراي چنان جاذبهاي است که مرا وادار ميکند که به بحث مشروح بپردازم.
صدر اسلام، بيترديد در معنويت و روحانيت، و در اعتدال و درستي، درخشانترين دورهي تاريخي انساني است. بلي اين را به خوبي ميدانم، و با کمال غرور، آن را قبول دارم. اما گمان نميکنم اين امتياز، ما را از دقت و تعمق در تحقيقات علمي باز دارد! يا بررسي تاريخي موضوعي از اين دورهي خاص- که اکنون مورد بحث ماست- با آن موافق و مناسب نباشد. يا اصولا کسي بپندارد، تحقيق در مسالهي فدک، اگر بر اين مبنا و اساس صورت گيرد که آنجا بر حسب موازين شرع، به ناچار يکي از طرفين دعوا- ابوبکر يا زهرا (ع)- بر خطا بوده است، يا بالاخره به شهادت سلسلهي حوادث جنبي خلافت و سقيفه، و شرايط حاکم بر آن، قصهي خلافت و طرح سقيفه، واقعهاي بدون مقدمه و زمينهي قبلي نبوده است، درخشش و شکوهمندي آن عصر را نقض ميکند.
و چه پندار بدي است اين که بسياري از ما، در تبيين و تشريح افتخارات آن دوره، بر اين تصوريم، که مردان آن روز- و به تعبير صريحتر ابوبکر و عمر و امثال آنان- که از سرشناسان جامعهي آن عصرند، نبايد مورد نقد و محاکمه قرار گيرند بدين دليل که بانيان عظمت آن روز و ترسيمکنندگان خطوط طلائي آن دورهاند و تاريخ زندگي آنان، تاريخ آن روزگار است، و لذا چنانچه مزيّت و منقبتي از آنان سلب شود، چنان است که شکوه و عظمت تاريخ صدر اسلام- که مورد اعتقاد همهي مسلمانان است- از آن گرفته شود.
ميخواهم، به اختصار از اين بحث- که جاي تحقيق مفصلي دارد- بگذرم و بررسي دقيق، و بحث طولاني را به عهدهي فرصت و تاليف ديگري بگذارم. اکنون تنها کافي است که مطالبي مطرح کنم و از درجهي واقعيت آن بپرسم.
درست است که اسلام در زمان دو خليفهي اول قدرتمند، فتوحات مسلمين پي در پي، زندگي جامعهي اسلامي، هم سرشار از خير و برکات، و هم در تمامي زمينهها از انگيزههاي معنوي و روحاني درخشان و در پرتو تعليمات قرآن، در شکوفائي تمام
[ صفحه 46]
بود، ولي آيا ميتوان پذيرفت که تنها عامل اين مواهب، وجود صديق و فاروق بر مسند حکومت بوده است؟
البته جواب کامل اين سؤال، اکنون از مجال و موضوع بحث ما خارج است، ليکن ميدانيم که مسلمانان در عصر دو خليفهي اول، در کار حمايت دين، به اوج غيرت و غرور، و در دفاع از عقيده، در کمال بيپروائي و جانبازي بودند. حتي تاريخ اين شاهد زنده را براي ما ثبت کرده است که روزي عمر به منبر رفت و از مردم پرسيد: «اگر روزي شما را از کارهاي معروف به منکر بگردانيم، چه خواهيد کرد؟» شخصي از ميان جمع مسلمانان جواب داد: «در آن صورت تو را به توبه فراخواهيم خواند، و اگر توبه کردي، از تو ميپذيريم، و از خطايت در ميگذريم.» عمر گفت: «و اگر توبه نکردم؟» آن مرد جواب داد: «گردنت را خواهيم زد» عمر وقتي جواب او را شنيد، گفت: «سپاس خداي را، که به امت ما مرداني داد که اگر به کژي گرائيم، ما را براستي آرد.»
و نيز ميدانيم که افراد گروه مخالف- ياران علي (ع) پيوسته مترصد و مراقب کارهاي خليفه حاکم بودند و آن روز، با کمتر اشتباه و انحراف حکومت، ميتوانستند يکسره دنيايي را زير و رو کنند. کما اين که روزي که عثمان قصري خريد، يا خويشانش را به ولايت مسلمين رساند، يا روزي که از سيرهي والاي پيامبر (ص)، عدول کرد، بر او شوريدند، با آن که مردم در زمان عثمان بسيار نرمتر، و مسامحه کارتر از زمان دو خليفه پيشين بودند.
از اين واقعه ميتوان دريافت، که حکام در چنان وضعيت حسّاسي بودند- که اگر هم به فرض ميخواستند- هرگز مجالي براي تغيير و تبديل در اساس سياست، و مسائل عمدهي آن نمييافتند، چون تمام کارهاي آنان تحت مراقبت و نظارت دائم مسلماناني بود که با کمال اخلاص، به اصول اسلامي اعتقاد داشتند، و خود را موّظف ميدانستند که بر کار حکومت و حاکمين نظارت پيوسته داشته باشند، بعلاوه اگر حکام کاري به خطا ميکردند، در معرض اعتراض و انتقاد شديد گروهي
[ صفحه 47]
قرار ميگرفتند که همواره بر اين اصل پاي ميفشردند که حکومت بايد برمبناي قواعد ناب اسلامي اعمال شود، و معتقد بودند: يگانه شخصي که ميتواند روح اسلام را در قالب حکومت متبلور سازد، علي (ع) وارث و وصي رسول خدا (ص)، و ولي مؤمنان بعد از آن حضرت است.
اما فتوحات اسلامي، در صدر کارها و حوادث اين دوره به حساب ميآيد، ليکن همه ميدانيم اين فتوحات براي حکومت موجود در زمان شيخين- بدان گونه که معروف است- در تاريخ مجد و افتخاري ببار نميآورد. زيرا وقتي همهي کارهاي جنگ، و تهيه تجهيزات، و طرح و نقشهي آن بگونهاي انجام ميگرفت که نوعي کار گروهي امتي بود که به حکم شخصيت کامل خود، آن را عملي باقي ميدانست، چگونه اين کار ميتواند ساختهي دست حاکمي باشد که شرري از آتش جنگ به دامن او نرسيده، و در کارها رأيي مستقل نداشته است، و تنها نقش او به صدور فرمان جنگ خلاصه ميشده که آن هم، کمترين نقشي در پيروزي بازي نميکرده است؟
اعلان جنگ خليفهي آن روز چه در زمان فتح شام و چه در هنگام تسخير عراق و مصر، هيچگونه قدرتي در حکومت، يا توانايي شخصي براي او اثبات نميکند، تا اين کار نشانه تهيهي تجهيزات، به وسيلهي وي محسوب شود، بلکه قوّت سخن پيامبر (ص) را مينمايد، که فتح کشورهاي ايران و روم را، و عدهاي حتمي فرموده بود، و همين بشارت، دل و جان مسلمان را از غرور و آرزو، ايمان و يقين، سرشار ميساخت.
تاريخ آن روز گوياي اين حقيقت است، که بسياري از آنان که بعد از رسول خدا (ص) در زندگي عملي خود، گوشهنشيني اختيار کردند، تنها وقتي از انزوا خارج شدند که اين بشارتهاي نبوي را به خاطر آوردند. اين بشارت و ايمان مرتکز در دلها، نيرويي بود که تمام شرايط لازم، و سپاهيان و تجهيزات جنگ را آماده ميکرد. امر ديگري که سبب کاميابي مسلمانان شد، و آنها را در ميدانهاي جنگ، به پيروزي رساند- و هيچگونه ارتباطي به حکومت شورا نداشت- از حسن شهرتي
[ صفحه 48]
ناشي ميشد، که رسول خدا (ص) در اطراف و اکناف جهان پراکنده بود، به گونهاي که مسلمين به هر سويي به قصد فتح روي مينمودند در پيشايش آنها سپاهي معنوي به تبليغ و ترويج اصول اسلام، فاتحانه رفته و راه را هموار ساخته بود.
اما در موضوع فتوحات، مسؤليت و نقش ديگري مطرح بود که تنها وظيفهي حاکمين بشمار ميآمد، و مسلمانان بقيهي کارها را انجام ميدادند، اين وظيفهي اختصاصي حکّام، عبارت بود از اين که وقتي کشوري با نيروي مسلمين فتح ميشد، روح و معنوّيت اسلام را در آن گسترش دهند، و نمونههاي والاي قرآني را به مردم ارائه نمايند، و شعور وجداني و شناخت ديني مردم را- که برتر از شهادتين- است وسعت و عمق بخشند. اما نميدانم در اين مورد، ميتوانيم براي شيخين امتيازي قائل شويم؟ يا مانند پارهاي از محققان ترديد کنيم، و آنچه را که تاريخ ممالک مفتوحه، در دورهي اسلامي خود ميگويد بپذيريم؟
همهي شرايط شيخين را در تکوين زندگي نظامي مؤثري که در روزگاران آنان به وجود آمد، و در بناي سياست خاص که در پيش گرفتند، مساعدت و ياري کرد. اما نميدانيم اگر ممکن ميشد که آن دو، شرايط و موقعيت خود را، با علي (ع) عوض کنند، وضع آنها چگونه بود؟ اگر صديق و فاروق در موقعيت علي (ع) قرار ميگرفتند، و زمامداري جامعهي اسلامي در آن شرايط، به آنان واگذار ميشد- شرايطي که از هر جهت علي را در پيش گرفتن سياست، و شيوهي حکومتي جديد امکان ميداد، و برخورداري از انواع خوشگذرانيها و ناز و نعمتها را ميسر ميساخت- آيا آن دو، مانند علي (ع)، خود را از آن مواهب و لذايذ، به سود اسلام و حق، محروم ميکردند و با تنآسائي و کامجويي به مخالفت برميخاستند؟ علي چنين کرد، و در اخلاص عمل و خداجويي محض، و صداقت و امانت در حکومت ضربالمثل تاريخ شد.
البته من نميخواهم بگويم که شيخين، در اعمال روش پسنديده در حکومت، و در پيش گرفتن اعتدال در سياست و زندگي، کاملا مجبور بودند، بلکه منظور من
[ صفحه 49]
اين است که خواه و ناخواه، شرايط حاکم بر آن روز چنين شيوهاي را ايجاب ميکرد، و به علاوه نميخواهم به طور کلي آنان را در تاريخ بياثر قلمداد کنم، و چگونه چنين کاري ممکن است! آنان بودند که در آن روز، در ماجراي سقيفه، کليّهي خطوط تاريخ اسلام را ترسيم کردند. تنها مقصد اين است که آنها، مخصوصا، در بناي تاريخ زمان خود و در پيروزيهاي نظامي و معنوي آن دوره کماثر بودند.
استاد عقاد و مسألهي فدک
در حين نوشتن اين مطالب، کتاب «فاطمه و فاطميّون» استاد عباس محمود عقاد، در پيش روي من گشوده است. من با شوق تمام، آن را به دست آوردم، تا شايد داوري و نظر وي را دربارهي نزاع فاطمه (ع) و خليفه اول، بدانم در حالي که يقين دارم امروز، روزگار پذيرفتن بيچون و چراي کار گذشتگان، و تاييد بي تأمّل و مقلّدوار نظر آنان، سپري شده است و زماني که از تعمقّ در هر موضوعي از موضوعات، ديني، مذهبي، تاريخي و غير آن پرهيز ميشد پايان يافته، با آن که متأسفانه، سالهاي فراوان و قرون متمادي، بر تاريخ اسلام چنين گذشته است- شايد نخستين کسي که اولين خشت کج اين بنا را گذاشت، خليفهي اول بود آن روزي که بر سر آن مرد فرياد زد، و او را مورد ترس و بيم قرار داد! مردي که از وي دربارهي آزادي انسان و تقدير ميپرسيد- اما آيا وقت آن نرسيده است که خداوند ما را از شيوهي ناميموني که همواره روح اسلام را آزرده است آسوده کند؟
به هر صورت، جا داشت که انتظار تحقيق سودمندي را داشته باشيم، و متوقع باشم که استاد، جنبههاي مختلف فدک را بررسي کرده، و رهآورد جستجوي او، تحفهي دلانگيزي براي ما باشد اما متأسفانه، واقعيت امر بر خلاف اين بود! زيرا سخن ايشان در اين باره، چنان به اختصار و اجمال بود، که صلاح دانستم بيآن که چيزي
[ صفحه 50]
بدان بيفزايم، عينا آن را در معرض مطالعه و قضاوت خوانندهي عزيز قرار دهم. ايشان ميگويد:
«اما داستان مسأله فدک نيز، از احاديثي است که به قول متفق عليه نميرسد، ليکن حقيقتي که در آن اختلاف نيست اين است که بدانيم فاطمه، بزرگتر از آن است که به ناروا چيزي ادعا کند، و صديق نيز، بزرگتر از آن است که حقي را که فاطمه بر آن اقامهي شهود کرده است، از وي سلب نمايد. و اما چه سخني سخيفي است که گفته شود: ابوبکر چون ميترسيد علي با انفاق محصول فدک، مردم را به سوي خود دعوت کند، آن را از زهرا باز گرفت. زيرا ابوبکر، عمر، عثمان و علي عهدهدار خلافت مسلمين شدند، و کسي نگفت: شخصي به سبب مالي که گرفت، با آنان بيعت کرد، و در هيچ خبر موثق ياحتي شايعهاي نيز، چنين سخني وارد نشده است بعلاوه، ما دليلي روشنتر از رأي خليفه در مسألهي فدک، براي برائت ذمّهي وي در قضاوت نميبينيم. زيرا سرانجام چنان شد که خليفه، با رضايت فاطمه درآمد و محصول فدک را ميگرفت، و صحابه نيز، با رضايت وي خشنود بودند، و خليفه هم جيزي از عوايد فدک را براي خود برنميداشت تا کسي عليه او ادعايي داشته باشد. تنها مسأله، دشواري امر قضاوت بود که در پايان کار به اختلاف ميان طرفين انجاميد. طرفيني که- رضوان الله عليهم اجمعين- صادق مصدّق بودند»
قبل از هر چيز، ميبينيم که استاد ميخواهد چنان وانمود کند، که مسألهي فدک، جدال پايانناپذيري است و بحث در آن، به نتيجهي قاطع و سودمندي نميرسد، تا به اين بهانه از بررسي دقيق آن خودداري ورزد. من در بخش «محاکمهي» اين کتاب، جواب اين ابهامات را براي خواننده بيان خواهم کرد، از اين گذشته، ميبينيم که وي، بعد از اين که حديث مسألهي فدک را از احاديثي ميشناسد که به مقطع متفق عليه نميرسد، در آن، دو حقيقت غيرقابل انکار ميبيند. اول: صديّقه (ع) والاتر از آن است که بتوان تهمت کذبي را به او نسبت داد. دوم: صديق بزرگتر از آن است که حقي را سلب کند که بر آن اقامهي بيّنه شده است. بنابر اين وقتي در درستي موضع
[ صفحه 51]
خليفه، و انطباق آن با قانون، جاي سخني نباشد، پس جدالي که پايان ندارد،دربارهي چه موضوعي است؟ و چگونه است که داستان فدک به مقطع متفق عليهي نميرسد؟
قطعا نويسنده آزاد است، که دربارهي هر موضوعي به حکم پسند ذوق و مطلوب انديشهي خود، اظهارنظر کند، اما مشروط بر اينکه، مدارک و اسناد رأي خود را بر خواننده عرضه کند و همهي مفروضاتي را که در آن مساله، به نتيجهاي خاص منتهي ميشود، بيان دارد. اما سخن استاد را چگونه ميتوان پذيرفت، وقتي ميگويد: «اين مساله مورد بحث محققان است» و آن گاه بلافاصله، و بدون ارائه مدرکي، به اظهار رأئي ميپردازد که به توضيح و شرح بسيار نيازي دارد و در خور دقت نظر فراواني است؟ وقتي به رأي ايشان توجه کنيم، سؤالاتي بدين ترتيب مطرح ميشود:
اگر ساخت مقدس زهرا (ع) پاکتر از آن است که بتوان تهمت کذبي به آن نسبت داد، پس در آن دعوا چه نيازي به اقامه شهود بود؟ آيا قوانين قضايي اسلام، حکم قاضي را به استناد علم خود منع ميکند؟ و اگر چنين باشد، ميتوان گفت که بنا به عرف دين گرفتن ملک از مالک جايز است؟ علاوه بر اينها سؤالات ديگري نيز در اين زمينه وجود دارد که بايد بر همه آنها جوابي علمي داد و به کمک استنباط در جستجوي پاسخ آنها برآمد که به وقت مناسب ميگذاريم.
من ميخواهم در عين بينظري، با اجازهي استاد بگويم که تبرئه هردو طرف دعوا، زهرا(ع) و خليفه، غيرممکن است. زيرا اگر موضوع مورد منازعهي منحصر به اين بود که فاطمه (ع) به مطالبه فدک برميخاست، و خليفه با خواست وي مخالفت ميکرد، به اين دليل که مستمسکي قانوني نبود، تا به حکم آن، به نفع زهرا (ع)، رأي دهد، و قضيهي مطالبهي زهرا (ع)، در همين حد به پايان ميرسيد، ميتوانستيم بگوئيم که آن بزرگوار، حقي را که صاحب آن بود، ميخواست، اما چون به سبب نداشتن مدرکي شرعي، خليفه از تسليم آن خودداري کرد، از خواستهي خود چشم پوشيد، زيرا متوجه شد که بر حسب قوانين قضايي و سنن شرع، نسبت به فدک حقي ندارد.
[ صفحه 52]
اما آن چه ميدانيم بر خلاف همه اينها است. خصومت و نزاع آن دو، شکلهاي مختلفي به خود گرفت و تا جايي ادامه يافت، که زهرا (ع) ابوبکر را به صراحت مورد اتهام قرار داد، و سوگند خورد که براي هميشه از او ناخشنود خواهد بود.
به هر صورت، ما در ميان دو فرض قرار داريم: يکي اين که بپذيريم زهرا (ع) مصرا مدّعي مالي بود- که هر چند در واقعيت امر مالک آن بود- به حکم قوانين قضاي اسلامي، در آن هيچگونه حقي نداشت. و دوم اين که مسؤلّيت را متوجه خليفه بدانيم و بگوئيم: فاطمه (ع) از حقي منع شد، که بر خليفه واجب بود آن را ادا کند يا به نفع وي راي دهد- با توجه به تفاوتي که از نظر حقوقي بين اين دو تعبير وجود دارد و در فصول آينده روشن خواهد شد-
بدين ترتيب تبرئه زهرا (ع) از ادعايي که بر خلاف قوانين شرعي بوده است، و در همان حال برتر دانستن ساحت خليفه، از منع حقي که براساس همان قانون ادايش واجب است، اموري هستند که جمعشان اجتماع نقيضيين است.
ما اين بحث را براي فرصت ديگري ميگذاريم. اما استاد، حکم خليفه را دربارهي فدک روشنترين دليل برائت، و ثابت قدم او در اجراي حق، و عدم تجاوزش از حدود شريعت ميشمرد! آنهم به دليل اين که اگر فدک را به فاطمه (ع) تسليم ميکرد، مسلما وي راضي ميشد و صحابه نيز به راضت او خشنود ميشدند. اما او چنين کاري نکرد.
اينجا مانند او فرض ميکنيم، که مقتضاي قانون اسلامي، خليفه را ملزم ميکرد، تا به صدقه بودن فدک راي دهد. اما چرا از دادن سهم خود و ديگر صحابه- که به تصريح استاد بخاطر جلب رضايت زهرا (ع) از آن ميگذشتند، به زهرا خودداري کرد؟ اين کار از نظر دين حرام شمرده ميشد؟ يا موضوع ديگري او را بر آن ميداشت، که از اين کار سرباز زند؟ از اينها گذشته، وقتي صديقهي زهرا (ع) قول حتمي داد که عوايد و محصولات فدک را در وجوه خير و مصالح عموم صرف کند، چه عاملي از تسليم آن جلوگيري کرد؟
[ صفحه 53]
اما آنچه را که نويسنده کتاب «فاطمه و فاطميّون»، در توجيه حکم خليفه سخيف ميداند، در همين فصل خواهيم دانست که واقعا چه رأيي سخيف است.
موضع طرفين منازعه و ريشههاي عاطفي آن
اگر بپذيريم که باورها و ذهنيات مردم، اصولا بمنزلهي وحي آسماني نيست، که راه هرگونه بحث و مجادلهاي بر آن بسته باشد، و بررسي مسائل گذشتگان- چنان که بعضي پنداشتهاند- کفر و زندقه و انکار اصول عمدهي نبوت محسوب نميشود، پس ميتوانيم بپرسيم: چه انگيزهاي صديقه را بر آن داشت که قيام خود را با فدک آغاز کند، آنهم به شدتي که اصولا براي قدرت حاکم و نيروي مسلط روز، هيچگونه هيبت و جلالي نشناسد يا نخواهد بشناسد؟ شکوه و جلالي که ميتوانست، حکومتگران را از شرار سرکش و زبانهي آتش قيام او حفظ کند، و تحت نفوذ خود حقيقت واقعه، و دستگاه حکومت را، از رسوا شدن باز دارد، و چنان کند که حقيقت کارهاي حکومت، زير پوشش بماند و براي تاريخ آشکار نگردد، و بلکه نخستين لحظات و مراحل اوليهي منازعهي او (ع)، آژير خطر قيام، و در شکل، و روز پاياني، علما بصورت انقلابي کوبنده انقلابي برخوردار از معني تمام و واقعي کلمه، و بر کنار و مصون از هرگونه ضعف و آسيب درآيد.
و باز بپرسيم که چه عاملي به آن قوت بخشيد که نفي صريح حقانيت فاطمه، هدف قدرت حاکم، يا بهتر بگوئيم هدف شخص خليفه گردد، به نحوي که رور در روي زهرا (ع) بايستد، و هرگز به خاطرش نگذرد، که با اين کار، تاريخ در اولين صفحات خود، براي او بابي خواهد گشود، و دشمني او با اهلبيت رسول (ص) را بيان خواهد کرد؟
به هر صورت آيا کار او- به عنوان اولين شخص معارض با زهرا (ع)- که
[ صفحه 54]
در تسليم حق، گستاخي ورزيد، و موضعي مخالف، يا به ظاهر قيافهاي موافق و در حقيقت مخالف، به خود گرفت، و از رضايت و اخلاص ناشي ميشد؟ يا اساسا روش او اطاعت از قانون بود، و چنان که بعضي ميپندارند، خود را ملتزم به رعايت نص قانون ميشمرد، و نميخواست به هيچ وجهي، از قانون الهي تجاوز کند؟ با بالاخره اين که برخورد تعجبآورش با فاظمه (ع)، با نقش او در ماجراي سقيفه در ارتباط بود؟
منظور از ارتباط اين است، که اين دو حالت هدف خاصي را دنبال ميکرد، يا دو هدف به ظاهر جداگانه داشت، که در يکجا به نقطهاي واحد ميرسيد؟ بهتر است که غايت و مقصود نهايي اين اقدامات را، بجاي نقطه، دايرهاي بگوئيم. دائرهاي پهناور به وسعت و گستردگي دولت و خلافت پيامبر (ص) که خليفه به شيريني آرزوهاي دو دست، خوابهاي طلايي آن، بارها لبخند زده، و چه بسيار در راه وصال آن کوشيده بود.
به روشني قابل درک است، و شرايط تاريخي حاکم بر نهضت فاطمه (ع) نيز نشان ميدهد که براي خاندان بنيهاشم، در عين مصيبت درگذشت پيشواي بزرگ، همه موجبات قيام عليه وضع موجود، و دگرگون ساختن آن، و تاسيس حکومتي تازه فراهم شده و براي زهرا (ع) نيز، همهي امکانات قيام و اسباب معارضه گرد آمده بود. معارضه و مقابلهاي که در آن معارضان بر اين بودند که کار بهرجا بينجامد، معارضهاي مسالمتآميز باشد و مايهي تفرّق مسلمين نگردد.
همچنين وقتي واقعيت تاريخي مسألهي فدک، و کشمکشهاي مربوط به آن را بررسي کنيم، آشکار ميشود که اين مساله، طبعيت آن قيام را بخود گرفته است، و ما بعدا روشن خواهيم کرد که واقعيت و انگيزههاي اين منازعات، در حقيقت، شورشي عليه سياست حاکم و مظاهر آن بود سياست بيگانه با شيوههاي حکومتي که زهرا (ع) با آن خو گرفته بود، و براستي اين منازعه، به هيچ وجه با امور مالي و نظام اقتصادي که خلافت شورا را در پيش گرفته بود ارتباطي نداشت، گو اين که احيانا
[ صفحه 55]
شکلي مادي به خود ميگرفت.
دو حادثه
اگر بخواهيم ريشههاي قيام فاطمه (ع) را، از بررسي اصول آن، يا آنچه بايد اصول شناخته شود، باز شناسيم بايد نظري همه جانبه و عميق به مسائل آن روز بيفکنيم، تا روشن شود که در تاريخ صدر اسلام، دو حادثه، متقارب وجود داشت، که يکي بازتاب و عکسالعمل طبيعي ديگري بود. و ريشههاي اوليّه آن دو حادثه، در کنار هم امتداد داشت به وجهي که گاهي يکي با ديگري برخورد ميکرد- يا به تعبير درستتر- به نقطهاي ميرسيدند که طبيعتا مستعد بود مايهي ادامهي آن دو حادثه گردد.
يکي از آنها، قيام فاطمه (ع) عليه خليفهي اول بود، و تا آنجا پيش رفت که نزديک بود موجوديت سياسي او را متزلزل کند و خلافتش را به فراموش خانهي تاريخ بسپارد. و واقعهي دوم نقطهي مقابل آن. در اين جا عايشه امالمؤمنين، دختر خليفهي فقيد، در روي علي (ع) ايستاد. علي همسر صدّيقه که بر پدرش قيام کرده بود.
سرنوشت چنان خواسته بود، که هر دو قيامگر با شکست روبرو شوند، با تفاوتهائي که در کار آن دو وجود داشت، و آن مربوط به رضايتي بود که هريک در قيام خود، احساس ميکرد، و اطمينان قلبي که به درستي کار خود داشت، و بهرهاي که از پيروزي در راه حق- حقي که در آن هيچگونه انحرافي نيست- به دست ميآورد. اما شکست آنان بدين ترتيب بود که زهرا (ع)، ظاهرا شکست خورد، اما بعد از اين که خليفه پشيمان و گريان گفت: «بيعت مرا باز پس گيريد!» و سيدهي عايشه نيز، شکست خورد، به طوري که آرزو ميکرد: «اي کاش بقصد جنگ خارج نميشدم و طاعت خود را به عصيان نميآوردم.»
آري، اين دو قيام هر دو در موضوع و رهبر بهم نزديک بودند، اما هيچگاه از سرچشمه و خاستگاه همانندي مايه نگرفته بودند. ما به خوبي ميدانيم تغيير حالتي که
[ صفحه 56]
با شنيدن خبر خلافت علي (ع)، بر عايشه عارض شد، به روزهاي اول زندگي علي و عايشه باز ميگردد. روزهايي که همسر و دختر پيامبر (ص)، بر سر تصاحب قلب آن بزرگ با هم رقابت ميورزيدند. لازمهي طبيعي اين رقابت، آن بود که خودبخود آثاري فراوان بجاي گذارد و احساس مختلفي از کينه و دشمني ما بين دو رقيب ايجاد کند، و به تدريج ياران و دوستاني در اطراف آنان گرد آورد. همين رقابت بود که عملا در يکي از دو طرف، قدرت يافت، و آن قضيهي شوم عايشه و علي را پيش آورد. و ناچار از سوي ديگر نيز دامنه پيدا ميکرد، که چنين شد، و کسي را فرا گرفت که امالمؤمنين- دخترش- پيوسته در خانه پيامبر (ص)، به نفع وي کار ميکرد.
بلي، منشأ دگرگوني و تغيير حالت امالمؤمنين، احياي خاطرات روزهايي بود که علي (ع)، رسول خدا (ص) را به طلاق او تحريص کرد و داستان آن- افک- مشهور است.
اين توصيهي علي (ع)، اگر چيزي را نشان دهد آن است که وي از کار عايشه، آزرده و از رقابت او با زهرا (ع) ناراحت است و نيز روشن ميکند که نزاع و ستيز همسر رسول گرامي (ص) و فرزند او، چنان گسترش يافته که به علي (ع) و کساني که نتايج اين رقابت را با اهميت تلقي ميکردند، رسيده بود است.
از اين ماجرا ميتوان دريافت که اين شرايط، به خليفه اول نسبت به علي و همسرش (ع)، احساس تازهاي ميداد.
به علاوه از ياد نميبريم که ابوبکر، از زهرا (ع) خواستگاري کرده، و پيامبر (ص) آن را نپذيرفته، ولي پس از آن با اجابت تقاضاي علي (ع)، زهرا به همسري علي (ع) درآمده بود. اين ردّ و قبول، در دل خليفه- وقتي در حد انساني طبيعي، و داراي احساسي مانند ديگران دانسته شود- حسرت و غبطهاي خاص- اگر در تعبير احتياط کنيم- نسبت به علي برانگيخت و اينجا زهرا (ع) بود که آن رقابت را، بين علي و او پيش آورد، که به پيروزي رقيب انجاميد.
و همچنين بايد بدانيم که ابوبکر، شخصي است که رسول بزرگ (ص)، او را
[ صفحه 57]
براي خواندن سورهي توبه به جانب کفّار فرستاد، ولي از نيمههاي راه بازگرداند. و اينجا نيز ارادهي الهي بر اين قرار گرفته بود که رقيب- همان کسي که در مسألهي زهرا پيروز شده بود- بار ديگر بر او تفوّق جويد.
تمام اين عوامل باعث ميشد تا ابوبکر دخترش را، در مسابقهاي که با زهرا (ع) براي کسب مقام برتر، نزد رسول خدا (ص) داشت، پيوسته تحت نظارت و دقّت داشته باشد، و مانند همه پدران تحت تأثير عواطف او قرار گيرد.
و چه ميدانيم؟ شايد گاهي فکر ميکرد، فاطمه نيز، پدرش را به اقامهي نماز جماعت در مسجد وادار و تشويق ميکرده است، به قياس روزي که امالمؤمنين- که همواره در خانه پيامبر (ص) به نفع پدر کار ميکرد- زمينه را فراهم کرد تا او در زمان بيماري آن حضرت، امام جماعت باشد.
نميتوان انتظار داشت که تاريخ، براي هر واقعهاي شرحي کافي، در اختيار ما بگذارد، مگر امري که دلايلي کافي براي اثبات آن جمع آمده باشد. اما ميتوان پذيرفت که وقتي کسي، تحت تأثير چنان احوالي قرار گيرد که ابوبکر را، زير اثر و نفوذ خود گرفته بود، واکنش هاي معروف او را نشان دهد. و اگر زني، با همان رقابتها مواجه گردد، که حتي پنجرهي واسطه، بين خانهي او و پدرش، بر آن شهادت ميداد، هرگز نبايد سکوت کند، مخصوصا وقتي مخالفان بر آن باشند که حق قانوني وي را- که در مشروعيّت آن ترديدي نيست- از وي سلب کنند.
سخن آئينه شخصيّت
در اين جا لازم است به سخنان خليفه توجه کنيم، وقتي خطبهي زهرا (ع) به پايان رسيد و مسجد را ترک گفت، وي به منبر رفت و چنين گفت:
«اي مردم! اين هياهو چيست؟ هر کس حرفي دارد! کجا آين آروزها در زمان رسول خدا (ص) مطرح بود؟ هر کس شنيده است، بگويد! و هر کس ديده است، شهادت دهد! او روباهي است که شاهد او دم اوست، او کانون تمام فتنههاست، مانند امطحال... بدانيد که من اگر بخواهم ميگويم، و اگر بگويم اسرار را فاش ميکنم، ولي مادامي که با من کار نباشد سکوت خواهم کرد.»
آن گاه رو به انصار کرد و گفت: «اي ياران رسول خدا! سخن بعضي از نادانان، که در ميان شمايند به من رسيده است، حال آن که شما بايد بيش از هر کس پايبند پيما رسول خدا باشيد. شما همان کساني هستيد که پيامبر به شهرتان آمد، و به او پناه داديد، و ياريش کرديد. بدانيد من کسي نيستم که دست و زبانم به هر
[ صفحه 62]
ناسزاواري به لطف و کرم باز باشد.»
اين گفتهها گوشهاي از شخصيت خليفه را، به ما مينماياند و موضع منازعهي زهرا (ع) را با وي روشن ميکند نکتهي مهمّي که اکنون، از منازعهي زهرا (ع) و تلّقي خليفه، از آن براي ما آشکار ميشود، اين است که خليفه، کاملا دريافت که هرگز احتجاج زهرا (ع)، به ميراث يا نحله ارتباطي ندارد و تنها به اصطلاح امروز، مبارزهاي سياسي است و به قصد دادخواهي به نفع همسر بزرگوارش- که خليفه و اطرافيانش ميخواستند وي را از مقام الهي و طبيعيش، در عالم اسلام دور کنند - آغاز کرده است. از اين رو ابوبکر تنها از علي (ع) سخن گفت و- العياذ بالله او را، اسداله الغالب را به روباه مانند کرد، و کانون فتنه و امطحال شمرد، و فاطمهي بزرگ را به دم، پيرو و دنبالهي او، تشبيه نمود، و از ميراث، هيچ گونه سخني به ميان نياورد.
علي و عباس و ميراث دانستن فدک
در اينجا بايد به ملاحظهي روايتي بپردازيم، که در صحاح اهل سنّت آمده است، اين روايت ميگويد که در روزگار عمربن خطاب، مابين علي و عباس، چندي در باب فدک اختلاف بود. علي ميگفت: «پيامبر فدک را در حيات خود به فاطمه بخشيده است.» و عباس از قبول اين سخن سرباز ميزد و ميگفت: «فدک ملک رسول خداست و من نيز وارث اويم». تا اين که سرانجام آن دو، رفع دعوا را به خليفه بردند. عمر از داوري بين آن دو ابا کرد و گفت: «شما کار خويش بهتر ميشناسيد، و من هم فدک را به شما واگذار ميکنم:»
اگر اين حديث صحيح باشد، از آن چنين برميآيد که حکم ابوبکر، دربارهي فدک حکمي سياسي و موقت، و موضعگيري او در آن لحظات حساس، به مقتضاي مصالح و منافع حکومت بوده است. و گرنه عمر در هنگام منازعه علي و عباس، چرا
[ صفحه 63]
روايتي را که قبلا خليفه نقل کرده بود ناديده گرفت و آن را به گوشه فراموشي افکند و فدک را به علي و عباس واگذار نمود؟ و ضمنا کار او، در برابر آن دو، نشان ميدهد که تسليم فدک، نه به وجه توکيل، بلکه بر اين اساس است که آن ميراث پيامبر ميشناسد. زيرا اگر اين کار به عنوان وکالت فرض شود منازعه و اختلاف علي و عباس، در امر فدک موجّه نمينمايد، آن هم به صورتي که آيا پيامبر (ص) فدک را به فاطمه بخشيده است، يا از وي (ص) باز مانده است؟
بعلاوه اين اختلاف و نزاع، چه معنايي دارد اگر فرض کنيم، ابوبکر فدک را جزء اموال مسلمين ميدانست، و آن دو را وکيل کرد، تا عهدهدار حفاظت آن باشند، و عمر با قطع نزاعشان به آنان گفت که فدک را ميراث پيامبر (ص) يا حق فاطمه نميداند، و بالاخره به خود آنها واگذاشت، تا به نيابت وي به نگهداري و آبادي آن بپردازند؟ همانطوري که وقتي آن را منحصرا تسليم علي نميکند، ميفهميم که عمر باور نداشته است که پيامبر فدک را به فاطمه بخشيده است، نتيجه آن که تسليم فدک به علي و عباس جز به طريق ارث وجه ديگري نميتواند داشت.
به هر صورت در اين مساله، دو وجه قابل تصور است. اول: عمر خليفه را- در باب نفي ارث گذاشتن پيامبر (ص)- به جعل حديث متهم کرد. دوم: عمر حديث را تأويل کرد، و از آن معنايي غير از نفي توريث فهميد، اما اين تأويل را به ابوبکر نگفت، و با او نيز در حين بيان حديث مجادله و بحثي پيش نياورد.
بالاخره هر يک از دو معني پذيرفته شود، جهت و رنگ سياسي مساله آشکار است. و گرنه- وقتي با سياست بازي در ارتباط نباشد- چگونه عمر خليفه را به جعل حديث متهم ميکند؟ و چرا تأويل خود را مخفي ميدارد، و تفسير و برداشت خود را به موقع نميگويد، در حالي که ميدانيم در مواري که او بخواهد از اظهار مخالفت با خليفه اول و حتي پيامبر (ص) باکي ندارد؟
[ صفحه 64]
فدک مقدمهي قيام
حال چون دانستيم که زهرا (ع)، پس از آن که حزب حاکم، فدک را به تصرف گرفت، آن را به عنوان ميراث مطالبه کرد و آن هم به اين دليل بود که اصولا ضرورتي نبود تا مردم در تصرف مواريث خود، يا در تسليم آن به صاحبانش، از خليفه اذن بگيرند، و به اين ترتيب زهرا (ع) هم، نيازي نميديد که در اين امر به خليفه مراجعه کند، و از او نظر بخواهد و بعلاوه او خليفه را شخصي ستمکار و متجاوز به حقوق ديگران ميدانست، و مطالبهي او عکسالعملي بود در مقابل اقدام خليفه، که فدک را به تصرف گرفته، و به اصطلاح امروز ملّي کرده بود.
آري، وقتي اين معني روشن شد که زهراي بزرگ (ع) حقوق خويش را پيش از آن که از وي بگيرند مطالبه نکرد، خود به خود براي ما آشکار ميشود که شرايط و موقعيت زمان، چنان بود که معارضين هيئت حاکم- علي و فاطمه (ع)، و يارانشان - را وادار ميکرد، ميراث را به عنوان زمينهساز مقابله، مغتنم بدانند، و با روشي مسالمتآميز که مصالح عاليهي جامعهي اسلامي آن روز، ايجاب ميکرد، حکومت را به غضب اموال، به بازي گرفتن اصول شرع، و بي حرمتي به ساحت قانون، متهم و محکوم سازند.
حزب بازي قدرت طلبان
اگر بخواهيم که اسباب و اشکال منازعه را به مدد شناخت شرايط حاکم بر آن، و تأثير آن شرايط را در مسأله منازعه بشناسيم، لازم است که با نگاهي زود گذر، آن احوال را بررسي کنيم، و تصوير روشني از آن روز دگرگوني و «انقلاب»- تا جائي که به حبث ما مربوط است- بدست دهيم.
[ صفحه 65]
مقصود از انقلاب- وقتي عصر خليفه اول، با تعبير انقلابي توصيف ميشود- مفهوم حقيقي کلمه است که برابر با دگرگوني و تلّون قدرت حاکمه است. در اين روز انقلابي، امامت و رهبري بصورت جمهوري مبتني بر شورا، شکل ميگيرد و صلاحيّت و مشروّعيت خود را، از گروههاي ظاهرا انتخابگر کسب مي کند و از شکل نخستين اسلامي خود که نيرو و حقانيّت را از آسمان ميگرفت، جدا ميشود.
در اينجا بايد بياد آوريم، به راستي لحظهاي که بشيربن سعد، به عنوان اولين نفر، دست بيعت در دست خليفه گذاشت، در تاريخ اسلام نقطهي تحولي شد که بهترين دورهي اسلام را به پايان برد، و روزگار ديگري را آغاز کرد- ما بررسي و داوري در آن ماجرا را بعهدهي تاريخ باز ميگذاريم- اما اين واقعه در لحظهي خاصي اتفاق افتاد.
لحظهاي که مقدسترين وسيله ارتباط آسمان و زمين، مبارک و جوشانترين سرچشمهي خير و نعمت، و بهترين مايهي جلا و صفاي روح انسان قطع شد، يعني لحظهي تلخ و شومي که سيد بشر، آخرين لحظهي حيات مقدس خود را سپري کرد و روح الهي او بملأ اعلي و قاب قوسين او ادني پرواز فرمود، از آن ساعت مردم مسلمان به شوريده حالي، به سوي خانهي پيامبر (ص)- که نور وجودش از آن ميتابيد- هجوم آوردند تا با روزگار سعادتآفرين او وداع کنند و نبّوتي را که دليل وادي مجد و سرمايهي جهان عظمت امت بود تشييع نمايند.
مردم مسلمان، دستخوش خاطرات گوناگون، بر گرد آن بيت مقدس، ياد شگفتيهاي نبّوت و عظمت پيامبر در خاطرها، خاطرهها نقشآفرين صحنهي انديشههايشان، بياد ميآوردند دهسالي را که تحت رعايت و هدايت بهترين انبياء و مهربانترين پدران، و در دامن نعمتها و راحتها زيسته بودند چه رؤياي دلنشيني بود که روزگاري از آن بهرهمند شده بودند، و انسانيت در برههاي از زمان حيات خود، در پناه لطف آن به شکوفايي رسيده بود! و اکنون آنان از خواب خوش بيدار شده بودند. به ناگوارترين حالي که خفتهاي ميتواند بيدار شود؟
[ صفحه 66]
نقطهي تحول در تاريخ
در همين احوال که سايهي سياه اين مصيبت عظيم، جان مسلمانان را به تيرگي ميکشاند، و اين سکوت دردناک، نفس را در سنيهها بسته بود، و تنها اشک و حسرت بود که از احترام و ياد آن در گذشتهي بزرگ، در خاطر و چهرهي آنان، سخن ميگفت، ناگهان صدايي در فضا طنين افکند، و رشتهي سکوتي را که جان همهي حاضران را بهم پيوند داده بود، بريد. اين صدا اعلان ميکرد:
«رسول خدا نمرده است، او تا دين خود را بر همهي اديان آشکار و پيروز نکند نخواهد مرد. پيامبر برخواهد گشت و دست و پاي کسي را که شايعهي مرگ او را بپراکند و هوچيگري به راه اندازد، خواهد برد.» و ميگفت: «مبادا کسي از مرگ پيامبر سخن بگويد، و گرنه با شمشير گردن او را خواهم زد.»
همهي چشمها به جانب صاحب صدا خيره شد، تا فريادگر را دريابد. بعد از حيرت، دريافتند عمربن خطاب است، خطيبوار در ميان مردم ايستاده، و حرف وراي خود را با چنان قوتي فرياد ميکند، که راه هرگونه چون و چرايي را ميبندد. از اين بود که مجددا مسالهي حيات آن حضرت بر زبانها افتاد و بحثت و گفتگو دربارهي سخن عمر شروع شد و عدهاي در اطراف او گرد آمدند.
به احتمال زياد گفتهي عمر، باعث شگفتي و بالاخره مورد تکذيب بسياري از آنان شد، و گروهي نيز کوشيدند با او مجادله کنند. اما او به سختي روي سخن خود ايستاد. در همين حال که هر لحظه مردم بيشتري بر او جمع ميشدند، و دربارهي کار و حرف او سخن ميگفتند، و از رفتار او شگفتي مينمودند، ابوبکر- که هنگام وفات پيامبر (ص) در منزل خود در سنح بود- در رسيد و روي خود به مردم کرد و گفت:
«اگر کسي محمد (ص) را ميپرستيد، بايد بداند که او در گذشته است و اگر خداوند را ميپرستيد خداوند زندهي نامير است که خود- تبارک و تعالي- ميفرمايد: «شخص تو و همهي خلق البته به مرگ از دار دنيا خواهد رفت. آيه 30
[ صفحه 67]
سورهي زمر، و نيز ميفرمايد: «اگر او نيز به مرگ و يا شهادت درگذشت، باز شما به دين جاهليت خود رجوع خواهيد کرد؟ آيهي 144 سورهي آل عمران.»
چون عمر سخن او را شنيد، واقعه درگذشت پيامبر خدا را پذيرفت و گفت: «گويي اين آيه را هرگز نشنيده بودم.»
ما در اين حکايت آنچه را که بعضي از محققان پنداشتهاند، نميبينيم، به نظر آنها خليفهي اول، قهرمان آن لحظات حساس و بحراني بود، و نيز آن چنان کسي که موضعش در برابر سخنان عمر، مقدمات خلافت او را فراهم کرد، «زيرا که اصولا اين مساله داراي چندان اهميتي نبود و در تاريخ، کسي را سراغ نداريم که نظر عمر را تأئيد کرده باشد بنابر اين سخن او نظري فردي و بيارزش بود.
احساس خليفه در هنگام رحلت رسول
اما بحث، جاي آن دارد که به توصيف خليفه از آن حالت، توجه کنيم. توصيف خالي از احساس و بي تفاوتي که از آتش جانگذار دلهاي مردم، در آن روز، جرقهاي برآن نزده بود، و در سخناني که در ميان جمعيت گفت به طور کلي چيزي از آن فاجعهي کبري بر زبان او نرفت. تا جايي که به سردي، و بر خلاف انتظار اظهار داشت: «اگر کسي محمد (ص) را ميپرستيد، بداند که او در گذشت...» در صورتي که آن حال و موقعيت از ابوبکر- که ميخواست رهبري مردم را در دست گيرد- چنان مطلبيد که از آن فقيد اعظم حداقل به وجهي ستايش کند که با عواطف و احساسات سرشار از ياد و حسرت آن روز، موافق باشد.
اما اين سؤال براي ما مطرح است که چه کسي سيد موحدين (ص) را ميپرستيد، که او ميگويد: «هر که محمد (ص) را ميپرستيد، بداند که او در گذشته است»؟ آيا از سخنان عمر فهميده ميشود که او رسول خدا (ص) را ميپرستيده است؟ آيا مگر اجتماع آن روز، اجتماع مؤمناني که به زبان اشک خونين، از
[ صفحه 68]
خاطرات رسول و پايداري و دلبستگيش به دين الهي سخن ميگفت، موجي از ارتداد بود، تا ابوبکر اخطار کند عمر و بقاي دين الهي محدود به حيات محمد (ص) نميشود زيرا او خداوند معبود نيست؟
به هر صورت سخني که ابوبکر در آن حال به مردم گفت، با وضع و موقعيت آنها نسبتي نداشت، و با نظر عمر بيارتباط و با احساس و حالت آن روز مردم نيز، ناموافق بود. بايد بگوئيم که پيش از ابوبکر هم، کساني بودند که با عمر به مناقشه پرداخته بودند، که ذکر آن بعدا خواهد آمد.
ماجراي سقيفه
اما همزمان با اجتماع مذکور، جمع ديگري از انصار، به رياست سعدبن عباده، بزرگ طائفه خزرج، در سقيفهي بنيساعده برپا شده بود. در اين اجتماع او از مردم خواست رياست و خلافت را به او واگذارند پس از اين که آنها پذيرفتند، سخنان بسياري مابين آنها گذشت.
از جمله گفتند: «اگر مهاجرين نپذيرند و بگويند که ما اولياء و عترت پيامبريم؟»
دستهاي از انصار جواب دادند: «پيشنهاد ميکنيم از ما يک نفر و از آنان هم يک نفر براي اين کار انتخاب شود.»
سعد گفت: «اين اول خواري ماست.»
در همين گيرودار، عمر از خبر سقيفه آگاه شد و به منزل رسول خدا (ص) که ابوبکر هم در آنجا بود آمد و شخصي را با پيغام، به نزد ابوبکر فرستاد که پيش من بيا! او جواب داد: «من گرفتار و مشغولم» باز عمر کسي را فرستاد که امري ضروري است، و حتما بايد بيايي. در اين حال ابوبکر پيش عمر شتافت. عمر قضيّه را به اطلاع وي رساند و به شتاب به سوي جمع سقيفه روان شدند. ابوعبيده نيز همراه
[ صفحه 69]
آنان بود در آنجا ابوبکر، به سخن پرداخت و نسبت و قرابت مهاجرين را با رسول خدا (ص)، و اين نکته را که آنان اولياء و عترت پيامبرند، يادآوري کرد، و افزود: «ما در مقام امارتيم و شما در منصب وزارت، و ما هرگز بخود رايي و بيمشورت و حضور شما کاري انجام نخواهيم داد.»
در اين وقت حباببن منذربن جموح برخاست و گفت: «اي گروه انصار! کار خود را در دست خود گيريد! زيرا مردم در سايهي قدرت شمايند، و هرگز کسي جرأت مخالفت با شما را ندارد، و جز رأي شما اجرا نخواهد شد. شما اهل عزّت و قوتّيد، و از عدد و کثرت و قدرت و عظمت برخوردار، و چشم مردم تنها به دست و کار شماست. اختلاف نورزيد و گرنه زمام کارها از اختيار شما بيرون خواهد رفت. اگر مهاجرين، آنچه را گفتم نپذيرند خواهيم گفت: از شما اميري باشد و از ما هم اميري.»
عمر وقتي حرف او را شنيد گفت: «هيهات! هرگز دو شمشير در يک غلاف نميگنجد، بخدا عرب، به امارت شما تن درنخواهد داد، در حالي که پيامبر اسلام از شما نيست. اما براي عرب امري طبيعي است که رهبري و زمامداري خود را، به کساني بسپارد که پيامبر از آنان بوده است. چه کسي ميتواند در کسب قدرت و جانشيني محمد (ص) با ما بستيز برخيزد، در حالي که مائيم که از دوستان و عشيرهي او هستيم؟»
حباببن منذر گفت: «اي گروه انصار! زمام امر را در دست گيريد، و حرف اين مرد و ياران او را نپذيريد! اين گروه سهمي را که در امر حکومت داريد از بين خواهند برد. اگر پيشنهاد شما را نپذيرند، آنها را از اين شهر بيرون کنيد. چون شما، براي اين کار از آنان شايستهتريد. از قدرت شمشيرهاي شما بود که مردم به اين دين گردن نهادند. منم آن که پناه و افتخار و درمان درد شمشيرم. بزرگ بيشهي شيرانم. بخدا سوگند، که اگر بخواهيد اوضاع را بهمان صورت اول درميآوريم.»
عمر گفت: «اگر چنيني خدا تو را بکشد.»
[ صفحه 70]
جواب داد: «خودت را بکشد.»
ابوعبيده گفت: «اي گروه انصار! شما اولين کساني هستيد که به ياري اسلام برخاستيد. اکنون اولين کساني نباشيد که باعث تغيير و تبديل شويد!»
در اين هنگام، بشيربن سعد پدر نعمانبن بشير برخاست و گفت: «اي گروه انصار! بدانيد که محمد (ص) از قريش است، و قوم وي به او نزديکترند، بخدا که من هرگز با آنان به نزاع نخواهم پرداخت.»
ابوبکر گفت: «اين عمر، و اين هم ابوعبيده، با هر يک از اين دو مايليد، بيعت کنيد!»
آن دو گفتند: «با بودن تو اين پيشنهاد را نخواهيم پذيرفت، زيرا تو بزرگ مهاجرين، و در نماز که اصل و عمدهي دين است خليفهي پيامبري، دستت را پيش آور!»
و چون دستش را پيش آورد که با وي بيعت کنند، بشيربن سعد پيشدستي کرد، و قبل از آن دو، با ابوبکر بيعت نمود.
حباببن منذر وقتي بيعت او را ديد، فرياد برآورد: «اي بشير! عجب شکافي ايجاد کردي! آيا به حکم رقابت، امارت را براي پسر عم خود نپسنديدي؟»
اسيدبن حضير، رئيس قبيلهي اوس، بياران خود گفت: «بخدا، اگر شما بيعت نکرديد، خزرج امتيازي ابدي بر شما پيدا خواهد کرد.»
با اين حرف او، آنان به بيعت ابوبکر برخاستند و مردم نيز، به دنبال آنها چنين کردند. [1] .
در اين حکايت، ميبينيم که عمر ماجراي سقيفه و اجتماع انصار را ميشنود، و ابوبکر را از آن آگاه ميکند.
[ صفحه 71]
[1] جزء اول شرح نهجالبلاغه، صفحات 128 و 127.
کارها بر اساس نقشهي معيّن
اگر بپذيريم که وحي الهي، اين خبر را به عمر نرسانده، ناگزير بايد بگوئيم، وي بعد از رسيدن ابوبکر و يقين او از وفات رسول خدا (ص) خانهي پيامبر را ترک کرده است. اما چرا او خانه پيامبر را ترک کرد، و چرا خبر سقيفه را تنها به ابوبکر گفت؟ با توجه به نکات بسيار ديگري که براي آنها توضيح و توجيه قابل قبولي نيست، بايد قبول کرد که در اينجا، مابين ابوبکر و عمر و ابوعبيده، روي نقشهي معيني، سازش و توافق قبلي وجود داشته است، براي تأئيد اين فرض تاريخي شواهد زيادي ميتوان يافت.
اولا: چنان که گذشت، عمر خبر سقيفه را تنها به ابوبکر اختصاص داد، و پس از اين که او به عذر مشغله از رفتن خودداري کرد، در فراخواندش اصرار ورزيد، و به محض اين که مقصود خود را به او فهماند، به طرف او آمد و به تعجيل با هم به جانب سقيفه حرکت کردند، روشن است که بعد از عذر آوردن ابوبکر، به آساني ممکن بود مکه شخص ديگري از بزرگان مهاجرين را طلب کند. اما چرا اين کار را نکرد؟ البته علت اين اختصاص و اصرار را نميتوان دوستي فيمابين آن دو دانست، چون موضوع، مسألهي دوستي نبود، و کشمکش و جدال ميان انصار، ربطي به اين نداشت که عمر دوستي براي خود بيابد، بلکه متوقف به اين امر بود که براي اثبات حقانيت مهاجرين، همدستي پيدا کند، و آن هم هر کس که ميخواهد باشد.
فراموش نميکنيم که او کسي را نزد ابوبکر فرستاد، و خود پيش وي نرفت، تا شخصا خبر را به وي برساند چون بيم اين بود که خبر آن منتشر شود و بنيهاشم يا ديگران بشنوند. و نيز براي بار دوم، از همان پيک خواست به ابوبکر اطلاع که امر مهمي در پيش است، و او حتما بايد حاضر شود. ما در اين جا حضور خاص ابوبکر را
[ صفحه 72]
تنها به اين معني، قابل قبول ميدانيم که موضوعي خاص، يعني اجراي نقشهي از پيش ساختهاي در بين باشد.
ثانيا: عکسالعمل عمر در مقابل خبر وفات پيامبر (ص)، و ادّعاي او دال بر اينکه آن حضرت نمرده است که نميتوان گفت عمر در آن لحظهي فاجعه، اسير اضطراب و پريشاني شده بود و از بيخودي و ناهشياري آن حرفها را بر زبان آورد. زيرا تمام عُمر عمر لحظهاي را نشان نميدهد که او، داراي چنين حالتي باشد، و مخصوصا، نقشي که او مستقيما بعد از آن قضيه، در سقيفه ايفا کرد نيز، مؤيد همين معني است. يعني کسي که تحت تأثير آن مصيبت بزرگ و فاجعه کبري، خود را باخته، و عقل خود را از دست داده بود، ساعتي بعد به احتجاج و مجادله برخاست و به سختي در مقابل مردم به مبارزه و مقاومت پرداخت.
همچنين ميدانيم که عمر خود، به اين نظر اعتقاد نداشت، چه با سخني که، چند روز يا چند ساعت پيش در آن لحظه دشوار و سخت، گفت ثابت کرد که به اين نظر اعتقاد ندارد. آن لحظهي دشوار، وقتي بود که بيماري پيامبر (ص) شدت يافته بود، و آن حضرت ميخواست که با نوشتن مکتوبي، مردم را از گمراهي بعد از خود باز دارد، اما عمر با او (ص) به مخالفت برخاست و گفت: «کتاب خدا براي ما کافي است، و پيامبر هذيان ميگويد، يا درد و ضعف بر او غلبه کرده است.» چنان که در صحاح اهل سنّت آمده است. بنابراين براي عمر مسلم بود، که رسول خدا (ص) خواهد مرد، و آن بيماري به رحلت آن بزرگوار خواهد انجاميد، و گرنه بدو اعتراض ميشد.
در تاريخ ابنکثير آمده است: عمربن زائدهي آيهاي را که ابوبکر براي عمر خواند، قبل از او براي وي قرائت کرد، ولي عمر قانع نشد. اما وقتي همان کلام را از زبان خاص ابوبکر شنيد، پذيرفت، و به آن راضي شد.
تمام اين وقايع را جز اين به چه وجهي ميتوان تفسير و توجيه کرد، که عمر خواست با سخنان خود، بذر اضطراب در دلها بپاشد تا جمعيّت حاضر متوجه او
[ صفحه 73]
شوند و افکار همه، در غياب ابوبکر، به تکذيب يا تأييد او مشغول شود. و در امر خلافت کاري صورت نگيرد و بنا به تعبير او امري که بايد قطعا در حضور ابوبکر انجام يابد، در غيبت وي حادث نشود. اما بعد از اين که ابوبکر رسيد خاطرش آسوده شد، و اطمينان يافت که تا صداي مخالفي برميآيد، خلافت به تمامي و به سهولت، به دست خاندان هاشم نخواهد افتاد. و سپس از آنجا براي دريافت خبر وقايعي که حدس ميزد، روان شد. و سرانجام آنچه را انتظار ميکشيد، در پيش روي ديد.
ثالثا: شکل حکومتي که از ماجراي سقيفه زاده شد، که در آن ابوبکر خلافت، ابوعبيده، مسؤليت امور ماليه و بيتالمال، و عمر قضا را بدست گرفت. [1] . مناصب عاليهاي که به اصطلاح امروز، رياست قوهّ مجريه رياست امولي مالي و اقتصادي، و رياست قوه قضائيه ميناميم. و مجموعهي اين مسؤليّتها و مناصب و مقامهاي اصلي، و اساسي را تشکيل ميداد. روشن است که تقسيم مراکز حياتي در حکومت آن روز، آن هم بدينگونه، در ميان سه نفري که در سقيفهي بنيساعده صاحب نقشي معروف بودند، امري تصادفي و پيشبيني نشده، نميتواند باشد.
رابعا: گفتهي عمر در واپسين دم حيات خود که گفت: «اگر ابوعبيد زنده بود او را بعنوان خليفه معرفي ميکردم» [2] .
ميدانيم که اين کفايت ابوعبيده نبود که تمناي خلافت او را بر دل عمر روياند. زيرا او، به شايستگي علي (ع) براي خلافت، اعتقاد ميورزيد. معهذا در مرگ و حيات خود نميخواست امر امت اسلامي بدو سپرده شود. [3] و نيز علت آن ترجيح، امانت ابوعبيده هم نبود که به زعم فاروق، پيامبر (ص) بر آن شهادت داده بود. زيرا پيامبر بزرگوار، تنها او را نستوده بود، بلکه در ميان بزرگان اسلام و در آن روز، بودند کساني که بيشتر از او، به افتخار انواع ستايشهاي پيامبر (ص) رسيده
[ صفحه 74]
بودند، چنان که در کتب معتبر اهل سنّت و تشيع آمده است.
خامساً: متهم کردن زهرا (ع) حکومتگران را به سياستبازي، چنانکه در فصل آينده خواهيم ديد.
سادساً: سخنان اميرالمؤمنين علي (ع) با عمر- آنجا که ميفرمايد:
«اي عمر! شيري بدوش که خود در آن سهيم باشي، امروز کار او را محکم و استوار کن تا فردا نوبت بهرهگيري به تو رسد [4] ».
روشن است که آن حضرت به تباني و توافق آن دو، و به سازش قبلي آنها روي نقشهاي معيّن، اشاره ميفرمايد و گرنه روز سقيفه خود نميتوانست مجال اين نوع محاسبات و معاملات سياسي باشد که عمر بتواند بهرهاي از شير شتر آن بدست آورد.
سابعاً: آنچه در نامهي معاويه به محمدبن ابيبکر- رضواناللهعليه- آمده است، در اين نامه معاويه پدر او- ابوبکر- و عمر را متهّم ميکند که براي غصب حق علي (ع)، سازش و تباني کرده، و نقشههايي سرّي براي حمله به امام عليهالسلام تنظيم نمودهاند، معاويه ميگويد:
«ما و پدرت، در عهد پيامبر فضيلت و حق علي را صادقانه ميشناختيم، و امتياز او را بر خود پذيرفته بوديم. اما آنگاه که خداوند آنچه را در پيشگاه او بود، براي رسول خدا برگزيد، و وعدهاش تمام، دعوتش آشکار، و حجتش را ظاهر کرد، و روح مقدّس او را به حضرت خويش فرا خواند، در آن هنگام، پدر تو و فاروق اولين کساني بودند که حقش را ربودند، و در کار او با توافق و تباني به مخالفت برخاستند و او را به بيعت خود فراخواندند. اما او در اين کار تعلّل ورزيد و بدان تن درنداد. درنتيجه، آن دو، در پي آزار او برآمدند.» [5] .
در اين نامه به وضوح ميبينيم که معاويه، بيعت خواستن ابوبکر و عمر از امام
[ صفحه 75]
را، با ثمّ به دو فعل (اتفّقا و اتّسقا) عطف کرده است که اين خود، حکايت ميکند موضوع با نقشهاي قبلي و حساب شده و منظّم دنبال ميشده، و سازش براي رسيدن به خلافت پيش از آن کارهايي بوده است که آن روز به اقتضاي سياست بدان پرداخته باشند.
[1] تاريخ ابناثير جزء دوم ص 161.
[2] شرح نهجالبلاغه، ج 1- 64.
[3] الانساب بلاذري، ج 5 ص 16.
[4] شرح نهجالبلاغه، ج 2- ص 5.
[5] مروجالذهب، ج سوم، ص 21 به تصحيح محمد محييالدين عبدالحميد.
خليفه و آرزوي خلافت
دربارهي اين جنبهي تاريخي فدک، نميخواهم بيش از اين بحث کنم، اما به کمک اين فرض تاريخي، ميتوانم بگويم که- بر خلاف تصوّر بسياري- خليفه به حکومت بيرغبت نبود، و حتي در نقشههايي که او در سقيفه بازي ميکرد نشانههايي ميبينيم که بر قضيه آگاه بوده است. مثلا پس از اين که شرايط اساسي خليفهي آيندهي را برشمرد، قضيه را چنان مطرح کرد که آن مهم در انحصار او قرار گيرد و سرانجام هم بدان دست يافت. بدين ترتيب که امر خلافت را به دويارش- عمر و ابوعبيده که هرگز بر او برتري نداشتند- تعارف کرد، و خود بخود نتيجهي اين ترديد و تعارف، اين شد که خلافت به خود اختصاص يابد.
پس اين شتاب آگاهانهاي که ابوبکر بکار بست، و شرايطي را که به نظر او خليفهي آن روز لازم داشت، تنها به دو يارش منطبق کرد، و نهايتاً به انتخاب خود او منجر شد، همه براي اين بود که ميخواست خلافت را از انصار بگيرد، و در آن واحد، براي خود تثبيت کند، و لذا وقتي دو يارش خلافت را به او پينشهاد کردند، حتي کوچکترين نشانه ترديدي هم از خود نشان نداد. عمر خود، در ضمن سخن مفصلي که وي را حسدورزترين قريش خواند، شهادت داد که ابوبکر در روز سقيفه، ماهرانه نقش سياسي عجيبي را بازي کرده است. [1] .
[ صفحه 76]
در مطالبي که از زمان رسول خدا (ص)، دربارهي شيخين، روايت شده است نکاتي ميبينيم که تمايلات سياسي و رياست طلبي را در دل آنها، نشان ميدهد و مسلّم ميکند که آنان، دربارهي مسائل ديگر کمتر ميانديشيدهاند. چنان که از طريق عامّه رسيده است. روزي رسول خدا (ص) فرمود:
«از ميان شما کسي را ميشناسم که دشمنان اسلام بر سر تأويل قرآن با او به جنگ برخواهند خاست همان طوري که در راه تنزيل آن با من جنگيدند.»
ابوبکر گفت: «يا رسولالله آيا آن کس من هستم؟»
فرمود: «نه»
عمر گفت: «آيا منم يا رسولالله؟»
فرمود: «نه، او کسي است که کفش خود را تعمير ميکند.» و مقصودش علي بود.
اما جنگ بر سر تأويل قرآن تنها بعد از وفات پيامبر، تحققّ مييافت، و کسي که در اين راه به مبارزه برميخاست ناچار زمامدار مردم بود. و از اين رو ابوبکر و عمر، هر کدام به حسرت آرزو ميکردند، که اي کاش کسي که در راه تأويل قرآن ميجنگد، آنان باشند، در صورتي که ميدانيم جنگ در راه تنزيل قرآن، در عهد رسولالله (ص) براي آنان ميسر بود، و از آن بهرهاي نداشتند. اين معني جنبهاي از شخصيت آنان را نشان ميدهد، همان جنبهاي که ما در صدد شناختن آن هستيم.
اما سخن بيش از اين است، زيرا مسلم است که بسياري از مردم، و در پيشاپيش آنها عايشه و حفصه، در زمان رسول (ص) به نفع عمر و ابوبکر، [2] ، کار
[ صفحه 77]
ميکردند، چنان که در لحظات آخر عمر پيامبر (ص)- که همهي دلايل، بر رسيدن زمان وصيّت آن حضرت جمع شده بود- با شتاب تمام، پدران خود را فرا خواندند. بيشک همين دو نفر منظور روايتي هستند که ميگويد: «بعضي از زنان پيامبر (ص) پيکي را به پيش اسامه فرستادند که در سفر خويش تأخير کند» [3] وقتي بر نکتهي مذکور آگاهي يابيم، و نيز بدانيم که اين کار بر خلاف رأي پيامبر (ص)، انجام گرفته است- زيرا اگر جز اين بود، وقتي دستور فرمود که در حرکت عجله کند، چگونه او به گستاخي خودداري کرد؟ در حالي که سفر او با کساني که واجب بود همراه او باشند بيشک از تحقق نتايج سقيفه، جلوگيري ميکرد- همهي اينها برنامهي دقيق و بهم پيوستهاي را نشان ميدهد که با روش طبيعي و حساب شده، جريان داشته و مؤيد نظري است که قبلا ابراز کردهايم.
نظر شيعه، در بيان علتي که رسول گرامي (ص) را به تجهيز سپاه اسامه وا ميداشت، معروف است. بدين ترتيب که آن حضرت احساس ميکرد بعضي از اصحاب در امري همدست شدهاند، و اين سازش و همدستي جبههي مخالفي را در مقابل علي (ع) بوجود آورده است.
[1] شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 125.
[2] هنگامي که رسول خدا (ص)، گروهي از قريش را به شخصي از همان طايفه بيم داد، و فرمود که او شخصيتي است که خداوند ايمان او را خواهد آزمود، و او در اين راه گردن کفار قريش را خواهد زد، از آن حضرت سؤال شد که آيا اين شخص ابوبکر است؟ پيامبر جواب داد، نه. سؤال شد: عمر؟ آن حضرت جواب داد: نه. و... الخ مسند احمد ج 3 ص 33- اين روايت از ذکر نام سؤال کنندهاي که گمان ميکرد شخصيّت مورد نظر پيامبر (ص)، ابوبکر با عمر است خودداري کرده ولي به هر صورت وقتي ما ميدانيم ابوبکر و عمر در روزگار نبياکرم (ص) در صحنهي نبرد به چنان بيپروائي و شجاعتي مشهور نبودهاند، ناگزيز بايد بگوئيم که امر ديگري، سؤال کننده، را به طرح چنين سؤالهايي واداشته است. من جستجوي بيشتر را به عهدهي خواننده ميگذارم.
[3] شرح نهجالبلاغه، جزء اول ص 53.
سورهي توبه و خليفه
اگر در نکتهي مذکور جاي ترديدي باشد، در اين موضوع شکي نداريم که پيامبر بزرگ (ص)، بارها علي (ع) و ابوبکر را براي قضاوت همهي مسلمين، به ترازوي قياس نهاد، تا آنان به چشم خود ببينند که در ميزان عدالت، آن دو هرگز برابر نيستند. و گرنه آيا معاف داشتن ابوبکر از خواندن سورهي توبه، براي کفّار آن هم بعد از آن که آن حضرت او را بدين کار مکلف کرد- امري طبيعي است؟ بعلاوه چرا
[ صفحه 78]
وحي الهي پس از اين که ابوبکر به نيمه راه رسيد، بر رسول گرامي نازل شد و دستور داد او برگردد. و براي انجام دادن آن مهّم علي فرستاده شود؟ آيا اين عمل را کاري عبث، يا ناشي از اشتباه و ناآگاهي ميتوان دانست؟ يا مسأله، وجه ثالثي دارد، بدين ترتيب که رسول اکرم احساس کرد که رقيب معارض و مخالف سرسخت وصي و ابنعم او (ص)، ابوبکر است و لذا به امر خداوند خواست که او را بفرستد و پس از آگاهي همهي مردم، بازگرداند، و علي را- که همانند خود وي بود- اعزم دارد. تا بدين وسيله، درجهي اختلاف بين اين دو شخصيت را براي مسلمانان آشکار سازد. و نيز مقدار اين رقيب را بنمايد که خداوند، در ابلاغ يک سورهي قرآن براي گروهي، او را امين نميشمارد، پس چگونه ممکن است خلافت و حکومت مطلقه را در صلاحيت او بداند؟
نتيجهي بحث
بطور خلاصه، از آن چه به شرح گفته و روشن شد، به دو نتيجهي زير ميتوانيم رسيد:
اول: ابوبکر دائم به خلافت ميانديشيد، و در آروزي آن، روزشماري ميکرد، و در روز سقيفه با دلباختگي و اشتياق تمام براي آن آغوش گشود.
دوم: صديق و فاروق و ابوعبيده، در صدد بوجود آوردن حزب مهمي بودند، که هر چند اکنون، نميتوانيم با خطوط روشني آن را تصوير کنيم، ولي وجود آن را با دلايل و قرائن متعددي، ميتوان ثابت کرد که البته اين کار را کسر و نقصي براي شأن و مقام آنان نميدانيم، و اگر در امر خلافت نصّي از رسول نباشد، چنان که در امور مربوط به آن بينديشند يا بر سياست و مشي واحدي، با هم توافق و سازش کنند، بر آنان نميتوان خطايي دانست. اما اگر نص مسلمي از نبي اکرم باشد، اين فرض که آنان از تمايلات سياسي و هواي رياست بر کنار بودهاند، يا فکر خلافت، در روز سقيفه بالبداهه بوده است، هرگز آنها را در پيشگاه خداوند و دادگاه وجدان تبرئه
[ صفحه 79]
نميکند.
شرايط و موقعيت حزب حاکم و چگونگي رفتار آن با اهلبيت رسول و ديگر مخالفان
من اکنون در صدد تحليل موقعيّتي نيستم که در آن انصار، با ابوبکر و عمر و ابوعبيده همدستي کردند. و نميخواهم که به شرح، ماهيت اجتماع اسلامي، و طبيعت سياسي آن بپردازم، يا از تطبيق ماجراي سقيفه بر ريشههاي عميق طبيعت عرب سخني بگويم، زيرا همهي اين مسائل از موضوع بحث ما خارج است. تنها به بررسي اين موضوع بسنده ميکنم که حزب متشکل از افراد سه گانه (عمر، ابوبکر، ابوعبيده)- که مقدر شد عهدهدار امور جامعهي اسلامي شود- داراي مخالفيني بود که از سه گروه زير تشکيل ميشد:
اول: انصار، يعني کساني که در سقيفه با ابوبکر و دو يارش، به مجادله برخاستند و گفتگوهايي در ميان آنها گذشت و بالاخره به پيروزي قريش انجاميد، به اين سبب که انديشهي وراثت ديني در طبع و ذهن عرب راسخ بود، و ضمناً انصار، به علت تمايلات گوناگون، دسته دسته شدند و در مقابل يکديگر ايستادند.
دوم: بنياميه، يعني کساني که در صدد بودند تا سهمي از حکومت به دست آورند و بدينوسيله قسمتي از شکوه سياسي خود در دورهي جاهليت را بازگردانند. سرکردهي اينان ابوسفيان بود.
سوم: خاندان بنيهاشم و خواص يارانشان مانند عمار، سلمان، ابوذر و مقداد- رضواناللهعليهم- و گروههايي از مردم که بنيهاشم را به حکم الهي، و نحوهي سياستي که در اسلام با آن خو گرفته بودند وارث طبيعي پيامبر (ص) ميشناختند.
اما ابوبکر و دو يارش، در ماجراي سقيفهي بنيساعده با گروه اول سازش کردند، و در آن موقعيّت نظر خود را متوجه نقطهاي نمودند، که از نظر بسياري از
[ صفحه 80]
مردم مقبوليت تام داشت و آن بدين ترتيب بود که وقتي پيامبر (ص) به قريش تعلّق داشت، به طور طبيعي آن قبيله، از ديگر مسلمانان در به دست گرفتن خلافت و قدرت سزاوارتر بودند.
اما حقيقت اين است که ابوبکر و حزبش، از اجتماع انصار در سقيفه، از دو جهت سود برد.
اول: اين که انصار به اين طرز فکر رسيدند که نميتوانند از آن روز به بعد در خط علي باشند و حکم او را چنان که بايست، گردن نهند، اين نکته را بعدا روشن خواهيم کرد.
دوم: همهي شرايط موجود در سقيفه، به بهترين وجهي، به خدمت ابوبکر درآمد و او را، در اجتماع انصار، چنان تنها مدافع مهاجرين معرفي کرد، که هيچگاه و هيچ موقعيتي نميتوانست بدانگونه که منافع او را تأمين کند، با توجه به اين که آن جمع، از بزرگان مهاجرين خالي بود، و هرگز با حضور آنان، مسئلهي خلافت به نتيجهي آن روز سقيفه نميانجاميد.
و ابوبکر از پوشش سقيفه بيرون آمد، در حالي که لباس خلافت را بر تن داشت، و گروهي از مسلمين به او دست بيعت داده بودند که يا نقطهنظرهاي او مورد قبولشان بود، و يا خلافت سعدبن عباده را غيرقابل تحمل ميدانستند.
اما دستهي دوم- بنياميه- گروهي نبودند که مخالفتشان، براي هيئت حاکمه دردسري بوجود آرود، اگر چه ابوسفيان آنها را به تهديدهايي بيم داد، و موقع بازگشت از سفري که پيامبر بزرگ (ص)، او را براي جمع آوري زکات فرستاده بود، از شورش خود و يارانش عليه آنان سخناني گفت. ليکن چون حکومتگران از طبيعت بنياميه و جاهطلبي و مالدوستي آنان آگاه بودند، جلب حمايشتان براي حکومت کار سادهاي بود. چنان که سرانجام ابوبکر اين کار را کرد. و بخود اجازه داد - و به تعبير صحيحتر و چنان که روايت ميگويد، عمر به او اجازه داد [1] - که آنچه را
[ صفحه 81]
از اموال و زکات مسلمين در دست ابوسفيان بود، به او واگذارد [2] و بعد از آن هم از خوان حکومت سهمي براي بنياميه تعيين کند، و بعضي از نواحي مهم مملکت را به آنان بسپارد.
و چنين بود که حزب حاکم، در دو جبهه به پيروزي دست يافت. اما اين پيروزي، آن را در خط سياسي خود به تناقضي فاحش کشاند، زيرا که شرايط سقيفه حکومتگران را ملزم ميکرد، تا خويشاوندي و قرابت با رسول (ص)، ارزش و ملاک خاصي تلقي کنند و وراثت را اصل رهبري ديني بدانند. و همين حال بعدا رنگ و نوع تازهاي به معارضه بخشيد و آن را نمايانتر ساخت، بدين معني که اگر قريش، از تمام قبايل عرب به رسول خدا (ص) نزديکتر، و اوليتر به جانشيني او، دانسته ميشد به دليل اين که پيامبر (ص) از قريش بود، خود به خود بنيهاشم نيز نسبت به بقيهي قريش برتري مييافت. اين معني عيناً همان مطلبي است که علي (ع) در ضمن سخنان خود، به آن اشاره ميکند آن جا که ميفرمايد:
«وقتي مهاجرين خويشاوندي با رسول خدا را، حجت برتري خود به انصار بدانند، همين حجت در مقابل مهاجرين براي ما وجود دارد و اگر حقي را به اثبات برساند به نفع ماست نه آنها، و در غير اين صورت انصار بر ادعاي خود باقي خواهند بود.»
و عباس در خلال سخن خود، همين معني را براي ابوبکر توضيح داد، وي گفت: «اما اين که ميگويي، شما شجرهي رسول خدا هستيد عاري از حقيقت است که شما همسايگانيد و مائيم شاخهي اصيل آن اصل طيّبه» در اين جبهه، علي (ع) که رهبري بنيهاشم را به عهده داشت، وحشت عظيمي در دل حکومتگران انداخته بود. زيرا شرايط خاصش او را از دو طريق، بر ضد حکومت ياري و قوت ميداد.
[ صفحه 82]
نخست: پيوستن گروههاي زرپرست و مادي، مانند بنياميه و مغيرهبن شعبه و نظاير آنان به علي (ع)، که روشن بود رأي و حمايت خود را به بازار فروش گذاشته، به دنبال قيمت بيشتري ميگشتند، اين معني را جاي جاي در گفتههاي ابوسفيان ميبينيم. در روز ورودش به مدينه، که با خلافت برآمده از سقيفه، برخورد ميکند زماني که با علي به گفتگو مينشيند، و او را تشويق به قيام مي نمايد. و بالاخره در پيوستن او به جانب حکومت، و سکوت گرانبهايش پس از اعلان مخالفت با خليفه، اختيار اين سکوت، وقتي است که به دستور ابوبکر همهي اموالي به عنوان زکات و ماليات، در سفر خود وصول کرده، به خود او تعلق ميگيرد. غير از ابوسفيان عتاببن اسيد نيز همين راه را پيمود که در همين فصل به راز و رمز کار او اشاره خواهيم کرد.
بدين ترتيب ميبينيم که زربندگي و مالپرستي، سايهي شوم خود را بر دل و جان گروهي از مردم آن روز فرو افکنده، و واضح بود که علي (ع) به کمک آنچه رسول خدا (ص) براي وي گذاشته بود از خمس و غلات- زمينهاي فدک- که عوايد و محصول قابل ملاحظهاي داشت، و قبلا شرح آن گذشت، ميتوانست تمايلات آنان را ارضا کند و آنها را به سوي خود آورد.
اما وجه ديگري که امکان پايداري و مقابله علي (ع) را ميافزود، همان معنايي است که خود به اشاره ميفرمايد:«اصل درخت را دستاويز و بهانه کردند، و ميوه انرا ضايع نمودند.» منظور اين است که نظر و حمايت عمومي مردمي که آن روز، براي ستايش اهل بيت نبوي (ع)، و اعتراف به برتري حقانيت آنان، در آنجا گرد آمده بودند در گير و دار اين معارضه، براي علي (ع) پشتوانهي محکمي بود.
اما در اين احوال، هيئت حاکمه خود را با وضع مادي وخيمي روبرو ميديد. زيرا نواحي مختلف مملکت، که بودجه دولت از آن تأمين ميشد، تا استقرار کامل حکومت جديد، و استحکام پايگاهش در مرکز، به فرمان و اطاعت آن تن درنميداد. در حالي که تمامي مدينه از آن پس نيز، هرگز تسلمي حزب حاکم نشد.
[ صفحه 83]
امکان اين امر که روزي ابوسفيان و ديگران- که رأيشان را به زر حکومت فروخته بودند- از حمايت خليفه دست بردارند و در مقابل مال بيشتر، به نفع ديگري، قرار داد خود را فسخ کنند- که چنين کاري در هر حال از قدرت مالي علي (ع) ساخته بود- حزب حاکم را بر آن ميداشت، تا اموالي را که خطر بزرگي براي موجوديتش ميآفريد، از علي، که در آن لحظات آمادهي مقابله نبود، بازگيرد، تا در ضمن تضمين همکاري و حمايت انصار از خليفه، قدرت مالي مخالفين را در تأسيس حزبي از نيازمندان و پولپرستان، رو به تحليل برد، و آنان را خلع سلاح کند.
ما اين فرض را دربارهي شيوه کار گروه حاکم بعيد نميدانيم، زيرا کاملا با مقتضيات روشي که خواه ناخواه در پيش گرفته بود، انطباق تام دارد، و ميدانيم صديق، رأي و نظر بنياميه را گاهي به مال خريد. روزي که از همهي آنچه از اموال مسلمين در اختيار ابوسفيان بود، چشم پوشيد و گاهي به مقام. روزي که او را به ولايت منصوب کرد، در اين باره در تاريخ ميخوانيم: آن روز که ابوبکر به خلافت رسيد، ابوسييان گفت:
«ما را به ابوفصيل چه کار! خلافت از آن بنيعبدمناف است، و بايد در دست آنان قرار گيرد.»
به او گفتند: «پسرت را به واليگري منصوب کرد.»
گفت: «حق خويشاوندي را ادا کرد. [3] ».
بنابراين، جاي شگفتي نيست، اگر گفته شود ابوبکر، از اهل بيت رسول (ص) امکانات ماليشان را باز گرفت، تا بدين وسيله پايههاي حکومت خود را استحکام بخشد، و يا اينکه بيمناک بود مبادا علي محصولات فدک و غير آن را در راه دعوت مردم به خود صرف کند. و اصولا اين کار چگونه ممکن است از شخصي مانند ابوبکر بعيد و عجيب شمرده شود؟ در صورتي که او، تا جايي از پول بيتالمال براي
[ صفحه 84]
خريدن رأي، و جلب قلوب مردم، سود جست که مورد اتهام يکي از زنان پرهيزکار زمان خود واقع شد. چنان که آمده است: روزي که مردم بر ابوبکر جمع آمده بودند، او سهمي از بيتالمال را به زنان مهاجر و انصار اختصاص داد، و از جمله سهميهي زني از بنيعدي بنالنجار را، به وسيله زيدبن ثابت فرستاد.
آن زن بزرگوار از زيد ثابت پرسيد: «اين چيست»؟
جواب داد: «سهمي است که ابوبکر براي زنان فرستاده است».
گفت: «با رشوه مرا از دينم باز ميگردانيد! بخدا هرگز از او چيزي نخواهم پذيرفت.» و آن را به ابوبکر باز گرداند. [4] .
اينجا اين سؤال براي من مطرح است که وقتي ثروتي که ابوسفيان، مأمور حکومت، به عنوان زکات وصول کرده به جيب خودش باز ميگردد، و نصيب خود او ميشود، نميدانم خليفه اين اموال را از کجا به دست آورده، اگر فرض کنيم که بقيهي اموالي نبود که از نبي اکرم (ص)، باز مانده بود و اهلبيت نيز همان را مطالبه ميکردند؟
چه اين فرض درست باشد- که اين مال همان بود که از پيامبر (ص) باز مانده بود و زهرا (ع) آن را مطالبه ميکرد- و چه درست نباشد، در اصل اين مسأله، تفاوتي بوجود نميآورد که بنا به اين روايت، بعضي از معاصران خليفه، آنچه را که امروز به کمک تحقيقات تاريخي، دربارهي آن روز درک ميکنيم، احساس کردهاند.
به اين نکته نيز، توجه داريم که شرايط اقتصادي روز، ايجاب ميکرد که حکومت، براي آمادگي در برابر حوادث قابل پيشبيني، قوّهي مالي خود را تقويت کند، و در راه افزايش آن بکوشد. و شايد خود اين امر باعث شد، که حکومتگران فدک را به دست گيرند، چنان که به وضوح از سخنان عمر فهميده ميشود. نامبرده وقتي ابوبکر را از تسليم فدک منع کرد، در توجيه کار خود گفت:
[ صفحه 85]
«دولت نيازمند مالي است که با صرف آن بنياد حکومت را استحکام بخشد، و ياغيان را رام کند، و حرکات تجزيهطلبانهاي که به دست مرتدين انجام ميگيرد، سرکوب نمايد.»
از اين کار نظر شيخين در مورد مالکيت شخصي نيز، روشن ميشود. يعني بنا به رأي آنان، خليفه حق دارد براي صرف در امور مملکت، و کارهاي حکومت، اموال مردم را- هر چند بلاعضو و بدون اجازه- مصادره کند! بدين ترتيب در زماني که قدرتهاي سلطهگر، به مالي احتياج دارند، افراد نسبت به مال و عقارشان ملکيت ثابتي ندارند. و ميدانيم بسياري از آنان که بعد از ابوبکر و عمر به خلافت دست يافتند، اين سنت ناميمون را در پيش گرفتند، و تاريخ زندگي آنان، پر است از داستان مصادرههايي که به دست آنها انجام گرفته است. آيا سرآغاز همهي اين کارها، جز آن بود که ابوبکر اين بدعت ناپسند را، تنها دربارهي املاک فرزند پيامبر (ص) بکار بسته بود؟
اما حزب حاکم در برابر جهت دوم معارضه بنيهاشم بين دو امر مردد بود.
اول: در مسألهي خلافت، براي اصل خويشاوندي با پيامبر (ص) ارزشي نداند، يعني لباس شرعيي که بر خلافت ابوبکر پوشانده بود، از آن خلع کند.
دوم: با خود مبارزه کند، و بر اصول اعلان شده در سقيفه پايدار بماند، ولي حقي براي بنيهاشم نداند، و هيچ گونه امتيازي در برابر بزرگان مسلمين براي آنان قائل نشود. يا وقتي براي آنان حقي بشناسد، که معارضه و مخالفت آنان به معناي مقابله با حکومت موجود، و وضع مورد تأييد مردم، نباشد.
اما گروه قدرت طلب، اين راه دوم را برگزيد که به آرائي که آن را در کنگره انصار- در سقيفه- حمايت ميکرد، وفادار بماند ولي با اين دستاويز، مخالفان را بکوبد که مخالفتشان، بعد از بيعت مردم با خليفه معنايي جز فتنهسازي و آشوبگري- که در عرف اسلام تحريم شده است- ندارد.
البته اين کار، شيوهي موقتي بود که حکومت جويان، فرصت طلبانه در مقابل
[ صفحه 86]
بنيهاشم در پيش گرفتند، و شرايط خاص آن روز نيز، به ياري آنان آمد چنان که بعدا خواهيم گفت.
اما آنچه احساس ميکنيم، و تاريخ نيز همان را ميگويد، سياست حکومتگران بدينگونه بود که از همان لحظهي اول در مقابل خاندان محمد (ص) خطمشي معيني در پيش گرفتند، تا انديشهاي را که پيوسته بنيهاشم را در مبارزات خود پشتيباني ميکرد، بر اندازند همان طوري که مخالفت آنان را در نطفه خفه کردند. ميتوان گفت که اين سياست، چند هدف را دنبال ميکرد. از جمله: الغاء امتياز خاص خاندان بنيهاشم، دور کردن ياران و هواداران مخلص آنان از کارهاي مهم حکومتي آن روز، زدودن ارزش و مقام ارجمندي که آن خاندان حرمتساز در اذهان مسلمين داشت. اين نظر را در چند واقعهي تاريخي تأييد ميکند.
اولاً: رفتار خليفه و ياران او با علي، که به درجهاي از سختگيري و خشونت بود که عمر او را به سوزاندن خانه، تهديد کرد، اگر چه در خانهي او فاطمه فرزند رسول خدا (ص) باشد. مفهوم اين تهديد آن است که فاطمه و خاندان او درنظر هيئت حاکمه، از چنان حرمتي برخودار نبودند که با آنان نيز، همان روشي را در پيش گيرند که در مقابل سعدبن عباده اتّخاذ کردند، در آن روز که مردم ميخواستند او کشته شود. از نمونههاي گزنده اين خشنونت، وصف ابوبکر از علي (ع) است که گفت: او- العياذ بالله. کانون هر فتنه است،- و آن مايهي شرافت انسان را- به امّطحال، که احب اهلها اليها البغي، تشبيه کرد و هم عمر به صراحت به علي گفت: «رسول خدا از ما و شماست.»
ثانيا: خليفهي اول، هيچ کس از بنيهاشم را در کاري از کارهاي مهم حکومت، شرکت نداد و حتي کسي از آنان را به ولايت وجبي از کشور بزرگ اسلام، منصوب نکرد. در صورتي که بنياميه بخش عظيمي از امور مملکتي را در دست داشتند.
خواننده از گفتگويي که مابين عمر و ابنعباس گذشت، به خوبي درخواهد
[ صفحه 87]
يافت که اين حالت زاييدهي سياست آگاهانهاي بود، که مدتها تعقيب ميشد، دراين گفتگو، عمر آشکارا ميگويد که از واگذاشتن مجدد حکومت حمص به ابنعباس، بميناک است. و از اين وحشت دارد که مبادا بنيهاشم، به ولايت ناحيهاي از مملکت اسلامي دست يابند، و پس از گذشت او بر کار خود باقي باشند، و در امر خلافت واقعهاي که بر خلاف ميل اوست پيش آيد. [5] .
اما وقتي توجه داشته باشيم، که به نظر عمر دست يافتن خانداني از خاندانهاي بزرگ، به ولايت ناحيهاي از کشور اسلامي، مقدمات رسيدن آنان را به خلافت، و عاليترين مقام حکومتي، فراهم ميکند، و نيز بنياميه همواره سياست روشني را تعقيب ميکنند تا افرادي از آنان به کارها منصوب شوند، چنان که در زمان ابوبکر و عمر، مشاغل و مناصب عمده را در عرصهي ادارهي مملکت به چنگ آوردهاند، و از طرف ديگر، عمر حداقل ميداند شورايي که خود به ابتکار و به بدعت پيريزي کرده است بزرگ خاندان بنياميه- عثمان- را به خلافت خواهد رساند، آري همه و همه نتيجهي مهمي را به دست ميدهد، و حقيقتي را ثابت ميکند که شواهدي نيز، براي تأييد آن وجود دارد. و آن عبارت است از اين است که دو خليفهي اول، زمنيهي لازم را براي استقرار حکومت بنياميه فراهم کردند، در حالي که يقين داشتند، ايجاد و احياي قدرت مجدد براي بنياميه- دشمنان ديرينهي بنيهاشم- تراشيدن رقيبي است از امويان، در برابر آن، و تبديل مخالفت و کينهي فردي است به دشمني و نزاعي قبيلهاي است که استعداد نزاع و رقابت را، به کاملترين صورت در ذات خويش مهيا داشت.
طبيعت آتش اين گونه مقابله و ستيزها، اين است که پيوسته گستردهتر و شعلهورتر ميشود، زيرا هرگز از وجود شخص واحدي زبانه نميکشد و بلکه خانداني بزرگ را در کام حريص خود ميگيرد. براي ما از اين قرائن روشن است
[ صفحه 88]
که سياست صديق و عمر، بر اين بود که سنگ بناي حکومت بنياميه را بگذارند و همين سياست بود که در طول زمان، مخالفت و مخالفين عمدهاي را براي علي و خاندانش (ع) تضمين کرد. [6] .
ثالثا: خليفه، خالدبن سعيدبن عاص را، که در مقام فرماندهي لشکر، براي فتح شام گسيل داشته بود، برکنار کرد، آن هم تنها به سبب اين که، عمر او را از تمايل و علاقه خالد نسبت به بنيهاشم و آل محمد (ص)، هوشيار و آگاه کرد، و موضع او را در مقابل آنان، بعد از وفات رسول اکرم (ص)، به ياد او آورده بود. [7] .
اگر در اين زمينه به تحقيق بيشتري بپردازيم، قصّهي شوراي عمر را هم بدين شواهد خواهيم افزود. در اين شورا عمر، تا جائي که ميتوانست، مقام علي را فرود آورد و او را در صف پنج نفري قرار داد که در هيچ معنايي از معاني و خصلتهاي اسلامي، همتاي علي نبودند. از جمله زبير، يکي از آنان، و کسي بود که روز درگذشت رسول بزرگ (ص)، خلافت را حق مشروع و مسلم علي (ع) ميدانست.
ميبينيم که عمر با اين سياست، زماني که همين زبير را در شورا در برابر علي قرار داد، چگونه آن انديشه را از خاطرش زدود، و او را رقيب سرسخت علي ساخت. به هر صورت گروه حاکم ميکوشيد، بنيهاشم را با سائر مردم برابر قلمداد کند و اختصاص قرابت و خويشاوندي با رسول خدا (ص) را، از آنان باز گيرد، تا شايد به اين وسيله، انديشهاي را که پيوسته مايهي تقويت و حمايت آنان در کار مبارزه و معارضه بود، تضعيف کند. اگر چه حکومتگران مطمئن بودند که علي (ع) در آن لحظات حساس و دشوار اسلام، عليه آنان برنخواهد خاست، ولي از اضطراب قيام و شورش او هيچگاه آسوده نبودند، و لذا طبيعي بود که از آرامش موجود استفاده
[ صفحه 89]
کنند و در تجهيز مادي و معنوي خود بکوشند، پيش از آن که علي آنان را به جنگي نابودکننده غافلگير سازد.
[1] شرح نهجالبلاغه، ج اول ص 130.
[2] توجه به اين واقعه ميتواند به سؤالي که در آغاز فصل، دربارهي موضع شيخين مطرح شد. جواب دهد. يعني آنجا که پرسيديم اگر ممکن ميشد موقعيت خود را با علي عوض کنند- با علي، کسي که در دورهي خلافت خود، ميتوانست با مال و مقام، بسياري از امثال ابوسفيان را به سوي خود جلب کند- آيا چه ميکردند؟
[3] تاريخ طبري ج 3: ص 202.
[4] شرح نهجالبلاغه، ج 1 ص 133.
[5] مروج الذهب در حاشيهي جزء پنجم از تاريخ ابناثير ص 135.
[6] اين رمز پنهان سياستي است که در ماجراي شورا از ديدهي محققان پنهان مانده است. از عمر نقل شده است که او پس از اين که آن شش نفر را براي انتخاب خليفه برگزيد، آنان را متوجه خطر وجود معاويه کرد و گفت او بزودي خلافت را به چنگ خواهد آورد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 62، و اگر اين پيشبيني به فراست او حمل شود بيشک بهتر از هر چيز نخست سياست او را نشان ميدهد.
[7] شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 135.
تقويت خود با تضعيف مخالفين
با توجه به آنچه گذشت، طبيعي است که خليفه، آن حالت معروف و تاريخي خود را، در مقابل زهرا (ع) و در موضوع فدک، به خود گيرد، زيرا در اينجاست که اغراض دو گانه او بهم گرنه ميخورد، و دو طرح اساسي سياست او، پيريزي ميشود، چون انگيزههاي او در بازگرفتن فدک، او را واميداشت که آن طرح را دنبال کند، تا ثروتي را که از ديد حکومتگران آن روز، سلاحي نيرومند بود، از دست دشمن بربايد و به کمک آن، قدرت خود را استحکام بخشد. اگر چنين نبود با آن که زهرا (ع) قول قطعي داد که درآمد و محصولات فدک را، در راه خير و مصالح عامه صرف کند، چرا ابوبکر از تسليم آن خودداري کرد؟ [1] تنها ميتوانيم گفت که او ميترسيد زهرا (ع) گفتهي خود را به گونهاي تفسير کند که با صرف محصول فدک در راه مقاصد سياسي منطبق گردد. بعلاوه اگر بگوئيم که فدک به همهي مسلمين تعلق داشت چه عاملي او را از جلب رضايت فاطمه، دختر رسول خدا (ص)، باز ميداشت؟ در صورتي که اين کار، براي ابوبکر با چشمپوشي از سهم خود و صحابه، ميّسر ميشد. آيا آن عامل جز اين بود که او ميخواست، به اين وسليه خلافت خود را تقويت کند؟
با توجه به اين که ميدانيم زهراي بزرگ، براي همسر خود پشتيباني قوي و سندي قاطع بود، و در اثبات حقانيت او- علي عليهالسلام- در خلافت، براي ياران اما حجتي کافي به شمار ميآمد، با توجه به اين اهميت مقام زهرا (ع)،
[ صفحه 90]
ميبينيم که خليفه در ايفاي نقش خود در برابر او (ع)- که مدعي بود فدک صدقه رسول خدا (ص) است- کاملا موفق بود، و خط سياسي مناسبي را که آن موقعيت حساس ايجاب ميکرد، پيمود. او از فرصت به دست آمده به خوبي استفاده کرد، و زيرکانه و غيرمستقيم، در اذهان مسلمين القاء نمود که زهرا زني از زنان جامعهي اسلامي است، و آراء و دعاوي او، حتي در مسالهي کوچکي مانند فدک، نميتواند حجت باشد تا چه رسد به موضوعي مانند خلافت، بعلاوه وقتي او امروز به مطالبهي زميني برخاسته است که در آن حقي ندارد، چه بسا ممکن است فردا به همين شيوه، درصد مطالبهي تمام مملکت اسلامي برآيد، که آنجا هم به باطل است.
از بحث گذشته به اين نتيجه ميرسيم که اين کار ابوبکر- يعني ضميمه کردن فدک به اموال عمومي- به دو.جه قابل تفسير است.
1- شرايط اقتصادي خاص اين کار را ايجاب ميکرد.
2- ابوبکر انديشناک بود که مبادا علي از ثروت همسر خود، فاطمه، براي دست يافتن به قدرت استفاده کند. و موضع او در مقابل دعوي زهرا (ع) و گستاخي او در نپذيرفتن سخنان فاطمه، به دو علت زير باز ميگردد:
1- به طوفان احساساتي که خليفه را، در ميان امواج خود گرفته بود، و ما در گذشته به پارهاي از سرچشمههاي آن اشاره کرديم.
2- به وحدت جامعه که ابوبکر روش کار خود را، با بنيهاشم بر پايهي آن گذاشته و بهانه ساخته بود و ما آن را از آثار حکومت آن روز نشان داديم.
[1] شرح نهجالبلاغه، ج 4 ص 80.
عظمت امام و صبر معجزآساي او در برابر حاکم
شايد برترين نمونهاي که اميرالمؤمنين علي (ع) از فداکاري در راه اسلام، و اخلاص در عشق الهي نشان داد- اخلاصي که او را از خود، و اعتبارات شخصي
[ صفحه 91]
تهي کرد، و از او حقيقت والا و خداگونهاي ساخت و به ابديّت پيوند زد- نقش افسانهاي او در خلافت شورا بود. علي- عليه الصلوه والسلام- با اين کار مَثلِ اعلاي فناي في الله را که جزئي از طبيعت او بود نشان داد.
اگر رسول خدا (ص) توانست بناي بتپرستي را درهم ريزد و نابود سازد، به کمک آنچه از حقايق الهي به علي درآموخت، نيز، توانست که چنان چشم جان او را به خدا بينا کند، که در وجود او، حيات انساني با تمايلات و احساساتش فرو ميرد و هستي او به حيات انساني با تمايلات و احساساتش فرو ميرد و هستي او به حيات الهي و عقيدتي قائم شود. [1] .
اگر براي فداکاريهاي ستايشانگيز انسان، کتابي نوشته شود، سرآغاز آن کتاب، که سطر سطرش را به نور جاودانگي نگاشتهاند، کارهاي علي است. [2] .
و اگر براي آن احکام و اصول آسماني که محمد (ص)، براي انسانيت آورد، در درازي زمانها و نسلها در روي زمين نمونهي مجسمي جستجو شود، علي مَثلِ زندهي آن است.
و اگر حقيقت اين بود که پيامبر (ص) بعد از خود در ميان امت خويش، علي و قرآن را بر جاي گذاشت [3] براستي آنها را در يکديگر گنجاند تا قرآن تفسير لفظي علي بزرگ، و علي نمونه عملي قرآن کريم باشد.
و اگر خداوند متعال، در آيهي شريفهي مباهله، علي را نفس رسول خدا (ص) شمرد [4] ميخواست مسلمين را آگاه کند که وجود و امتداد طبيعي محمد (ص)، و
[ صفحه 92]
پرتو درخشان روح بزرگ اوست.
و اگر نبياکرم (ص) از مکه به قصد هجرت، و هراسان بر جان خويش، خارج شد و علي را بر بستر خود خواباند تا بجاي او آماج هجوم کفار باشد، کار او بدين معني بود که خداي بزرگ و حکيمي که خطوط زندگي آن دو بزرگ را رسم ميکرد، وقتي به اقتضاي حکمتش چارهاي نبود جز اين که يکي براي اعلاي اسلام بماند، و ديگري جان خويش در راه آن فدا کند، حکيمانه چنين ميپسنديد که شخصيّت اول، اسلام را زنده بدارد، و شخصيت دوم نيز، با قرباني شدن همان کار را انجام دهد.
اگر علي تنها کسي بود که حکم آسماني، خوابيدنش را در مسجد و داخل شدنش را در آن به حالت جنابت [5] ، جايز شمرد، معني اين اختصاص آن بود که قداست و پاکي مسجد جزيي از عظمت صفات او بود، زيرا که مسجد سمبل و رمز صامت آسماني در دنياي ماده، و علي سمبل و رمز زنده الهي در جهان روح و عقيده بود.
اگر آسمان فتوت و جوانمردي علي را ستود، و خشنودي خود را از او اعلان کرد- چمان که منادي آسماني گفت: لاسيف الاّ ذوالفقار و لافتي الاّ علي [6] - با اين ستايش ميخواست بگويد: قدرت و فتوت علي (ع) است که ميتواند، اسلام و تعليمات قرآني را بر پهنهي زمين بگسترد، و مردانگي اوست که انسانيت به پايهي آن دست نخواهد يافت و اخلاص پاکبازان و دلاوري قهرمانان، به اوج رفيع و دست نيافتني آن نتواند، رسيد.
اما از عجايب روزگار اين که همين اوج جوانمردي- که مورد تقديس هاتف آسماني است- به چشم مشايخ سقيفه، عيبي و نقصي ميآيد که به گناه آن بايد علي، مجازات بيند و فروتر از صديق قرار گيرد. صديق که تنها امتيازش اين است که
[ صفحه 93]
سالهايي از عمر خود را، در کفر و شرک گذرانده است.
و من نميدانم چگونه پيوند جاهليت و اسلام در زندگي يک شخص، سبب شد که او بر شخصيتي که سراسر عمر خود را با اخلاص تمام براي خدا، گذرانده بود، برتري جويد؟!
اگر انسان به کمک تحقيقات جديد اين نيروي طبيعي را، که با آن اجسام در مداري مشخص، و برگرد محوري معين ميچرخند، دريافته است، صدها سال پيش نيرويي مانند آن در وجود علي پديدار گشت ليکن اين حقيقت خارج از مفاهيم فيزيک بود، و از قواي الهي و نيروهاي آسماني مايه ميگرفت. بدين معني که ارادهي الهي براي اسلام، به علي نيروي فطري بخشيد و براي پاسداري آن به وي مقامي والا داد، تا در زمان حيات خويش، محوري باشد که حيات معقول اسلامي به دور وجود او بگردد، و در روحانيت و معنويت، علم و عقل، و روح و جوهر از او مدد گيرد.
اين شخصيت معنوي و شأن روحاني و والاي علي بود، و رسيدن او به خلافت ظاهري، يا برکنار ماندنش از آن، هرگز در مقام او (ع) ذرهاي تأثير نداشت.
همين نيروي آسماني بود که اثر سحرآميز خود را، در عدل عمر ميگذاشت و بارها او را تحت تأثير خط مستقيم خود درميآورد. تا آن جا که گفت: «لولا علي لهلک العمر» و اثر جبري آن روزي آشکار شد که مسلمانان، با اجتماعي بينظير در تاريخ ملتها، در اطراف شمع وجود او گرد آمدند و سرنوشت خلافت عامهي مسلمين، در دست قدرت و کفايت او قرار گرفت.
از توجه به اين حقايق روشن ميشود که وجود علي، با نيرويي که خداوند در ذات او نهاده بود، ضرورتي از ضرورات اجتناب ناپذير اسلام بود [7] ، و خورشيدي که
[ صفحه 94]
بعد از پيامبر (ص) منظومهي اسلامي چنان به آئين خود، به گرد او ميچرخيد که ممکن نبود تغييري در آن پيش آيد، حتي- چنان که خواننده ميداند- عمر نيز به خط گردش آن گردن نهاد.
همچنين آشکار ميشود، که چگونه انقلاب و دگرگوني ناگهاني در سياست حاکمهي آن روز، ميسر نبود چون- علاوه بر طفره و محال بودنش- با مخالفت آن نيروي فظري که در وجود و شخصيت امام بود روبرو ميشد. لذا طبيعي بود که با احتياط و احتراز از آن نيروي بيدار و هشياري که پاسدار اعتدال و انتظام بود، به تدريج راهي منحني در پيش گيرد تا سرانجام، در نقطهاي به حکومت اموي پيوند يابد. چنان که وقتي رانندهاي اتومبيل خود را در دست انحراف ميبيند. با توجه به آن نيروي طبيعي که در حال حرکت به آن اعتدال ميدهد، مسير خود را در جهت مخالف کج ميکند.
اين فصل درخشان و پرعظمت مقام امام در خور اين است که جداگانه، و آن چنان که بايد، مورد تحقيق قرار گيرد که ما در فرصتهاي آينده به آن خواهيم پرداخت، تا مگر گوشهاي را از شخصيت علي کشف کنيم، و نشان دهيم که چگونه مخالف حکومت موجود است و پاسدار اصول اسلامي! و چگونه در عين اين که قدرت مسلط حاکم را از انحراف باز ميدارد، در همان حال با آن مخالفت ميکند.
اگر چه تمام کارها و جهتگيريهاي امام، حيرتآور و شگفتانگيز است، اما براستي موضع وي (ع) در امر خلافت بعد از رسول خدا (ص)، درخشانترين و معجزآساترين آنهاست.
اگر اسلام در هر زماني پاکبازي ميطلبيد که به جان در راه آن فداکاري کند، همچنين قهرمان ديگري ميخواست که اين قرباني را بپذيرد و به اين وسيله خداي اسلام را ياري دهد، و همين حکمت بود که در روز مبارک هجرت، علي را به بستر مرگ فرستاد، و پيامبر (ص) را به سوي مدينهي نجات روان کرد، چنان که قبلا به اشاره گفتيم. اما براي امام، در روزهاي سخت بعد از رحلت برادر بزرگوارش رسول اکرم،
[ صفحه 95]
آن دو قهرمان وجود نداشت، تا به قيام برخيزد. زيرا اگر او جان خود را در راه استقرار خلافت، در مسير الهي خود، فدا ميکرد کسي نبود که دو جانب رشتهي مسؤليت را در دست گيرد، که فرزندان عزيز رسول خدا (ص)، هنوز سنين کودکي را ميگذراندند و قدرت لازم را نداشتند.
[1] پيامبر خدا (ص) فرمود: علي با حق و حق با علي است و تا روزي که در بهشت به من بپيوندند از هم جدا نخواهند شد. تاريخ بغداد خطيب ج 141 ص 321، تفسير رازي، ج 1، ص 111، کفايت الطالب گنجي ص 135، المناقب اخطب ص 77 و همچنين پيامبر (ص) فرمود: اللهم ادر الحق معه حيث دار مستدرک حاکم ج 3 ص 125، کنزالعمال ج 6، ص 175، جامع ترمذي ج 2 ص 213.
[2] رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: لضربه علي خير من عباده الثقلين، يا فرمود: لمبارزه علي لعمرو افضل من اعمال امتي الي يوم القيامه، مستدرک حاکم ج 3 ص 32.
[3] رسول خدا (ص) فرمود: اني تارک فيکم الثقلين او الخليفتينها ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدي کتاب الله و عترتي اهل بيتي، وانهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض، صواعق المحرقه ص 136.
[4] تفسير رازي، اسباب النزول واحدي.
[5] مسند امام احمد ج 4 ص 369، مستدرک حاکم ج 3 ص 125، شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد ج 2 ص 451، تذکره سبط ابنالجوزي، مناقب خوارزمي، تاريخ خلفاي سيوطي، الصواعق ابن حجر والخصايص نسايي.
[6] تاريخ طبري ج 3 ص 17 سيره ابنهشام، شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، المنافقب خوارزمي.
[7] به کمک آنچه بيان کرديم، مفهوم کلام نبوي درباه ي علي دانسته ميشود، پيامبر فرمود: «لا ينبغي ان الذهب الا وانت خليفتي» سزاوار نيست که من بروم مگر اين که تو جانشين من باشي. و نيز سخن پيامبر (ص) در هنگام آمادگي براي غزوهي تبوک: «لابد من ان قيم او تقيم: بايد با من بمانم يا تو، و جز چارهاي نيست» خصايص نسايي ص 7، مسند امام احمد ج 1 ص 331، مناقب خوارزمي ص 75، ذخائر العقبي ص 87.
و چرا سکوت کرد؟
و علي بر سر دو راهي بود، دو راه سخت و دشوار!
اول: به قيام مسلحانه دست زند، و علناً در مقابل ابوبکر بايستد.
دوم: به زهر تلخ خاموشي بسازد، و نيش خار را در چشم، و عقدهي غم را در گلو تحمل کند، اما براي قيام در انتظار چه روزي بود؟ اين سؤالي است که ما ميخواهيم با بررسي شرايط آن لحظات دشوار، به جواب آن دست يابيم.
حکومتگران، کساني نبودند که با هر مخالفتي از مسند قدرت پائين آيند. و به طوري که آنها را ميشناسيم در حفظ خلافت، در نهايت دلبستگي، و شدت جانبازي و عشق بودند، بدين معني که از قدرت نويافتهي خود، تا پاي جان دفاع ميکردند، و سرسختانه به مقابلهي مخالفان برميخاستند. در چنين حالي طبيعي بود که شخصي مانند سعدبن عباده فرصت را غنيمت بداند، و براي رسيدن به خواستههاي سياسي خود، اعلان جنگ کند. چون ميدانيم وقتي به قدرت رسيدگان، از او خواستند که بيعت کند، آنها را به قيام و شورش تهديد کرد و گفت:
«نه بخدا بيعت نميکنم. تيري که در ترکش دارم بر جان شما مينشانم، و سنن نيزه را با خون شما خضاب ميکنم، و شما را از تيغ خود ميگذرانم و اگر جون و انس هم به ياريتان بيايند، خود و خانواده و يارانم ميجنگيم و هرگز با شما بيعت نخواهيم کرد.»
[ صفحه 96]
به احتمال زياد، او هيئت حاکمه را تنها تهديد ميکرد، و اين گستاخي و جرأت را نداشت که در مقام اولين مخالف، بر روي خلافت موجود، شمشير کشيده باشد. به تهديد شديد و غليظ که به منزلهي اعلان جنگ بود، قناعت ميورزيد، و در انتظار روزي بود که با وخيمتر شدن اوضاع، شمشير مخالفت خود را با ديگر مخالفان، هم صدا کند. بدين ترتيب از نظر او، مصلحت چنين بود که حماسه سرايي و رجزخواني خود را ادامه دهد، و تهديد خود را شدت بخشد، تا مگر قدرت حاکم ناتوان شود، و صداي رسايي، به مخالفت برخيزد، در آن هنگام او نيز قيام خود را آشکار سازد، و چون روز اول راه ادعاها و مخالفت خود را از نو درپيش گيرد، و به زور شمشير مهاجرين را از مدينه اخراج کند. همان کارهايي که سخنگوي روز سقيفه- حباببنمنذر- از زبان او ميگفت.
گذشته از اين، ما بنياميه و تشکل سياسي آنها را در راه کسب قدرت و مقام، فراموش نميکنيم و به ياد ميآوريم که در سالهاي آخر دورهي جاهليت مکّه، ابوسفيان، پيشواي کفار مکه و مخالفان اسلام و پيامبر (ص) و عتاب بن اسيد بن ابيالعاص بن اميه، امير مطاع مکه بود.
و ما وقتي به آنچه تاريخ آن روز ميگويد، [1] ، مينگريم ميبينيم: روزي که پيامبر بزرگ اسلام رحلت فرمود، و خبر اين واقعه به مکه و عامل آن، عتاب بن اسيد بن ابيالعاص بن اميه رسيد، عتاب متواري شد، و در همين حال که عتاب مخفي و متواري بود، مدينه دچار هرج مرج و آشوب گرديد، و نزديک بود که مردم آن به کفر باز گردند، البته علتي که براي بازگشت آنها از اسلام بيان شده، ما را قانع نميکند و من يقين ندارم که بازگشت دوبارهي آنها به اسلام بدان سبب باشد که پيروزي ابوبکر را پيروزي و غلبهي خود، بر مردم مدينه پنداشتند، چنان که بعضي گمان کردهاند. زيرا خلافت ابوبکر، از روز رحلت پيامبر (ص) آغاز ميشود و به احتمال زياد خبر
[ صفحه 97]
خلافت او و رحلت پيامبر (ص)، همزمان به مکه رسيد. به نظر من مساله به اين ترتيب بود، که امير اموي يعني عتاب بن اسيد، ميخواست سياستي را که خاندان او، در آن لحظات در پيش ميگرفت بداند و از اين رو مخفي شد، و آن هرج و مرج را شايع کرد. اما وقتي فهميد که ابوسفيان، بعد از خشم و قهر، به رضايت رسيده و با حکومتگران به توافقهايي به نفع بنياميه دست يافته است، مجدداً از پنهانگاه بيرون آمد و آفتابي شد، و کارها به مجاري طبيعي خود، و به سود او بازگشت.
بدين ترتيب ميبينيم که در آن روز مابين امويان ارتباطي سياسي برقرار بود، و اين فرض قدرت پنهاني را که در پس گفتههاي ابوسفيان نهفته بود، براي ما روشن ميکند. سخناني که به خشم با ابوبکر و ياران او گفت: «من طوفاني ميبينم که جز خون آن را آرام نميکند» و در مورد علي و عباس گفت: «به کسي که جانم در دست اوست، دست آنان را به ياري خواهم گرفت و بالا خواهم برد.»
بنابراين بنياميه آماده خروج بودند، و مخصوصا وقتي به علي پيشنهاد کردند، تا جبههي مخالف را رهبري کند، براي آن حضرت آشکارتر شد. اما اين هم براي او آشکار بود که آنان جمعيّت قابل اعتمادي نيستند و تنها ميخواهند به وسيلهي او به اغراض و اطماع خود دست يابند، و لذا پيشنهاد آنها را رد کرد. بعلاوه آن روز قابل پيشبيني بود که بنياميه، وقتي مخالفت گروههاي مسلح را ببينند، و ناتواني هيئت حاکمه را، در تضمين منافعشان احساس کنند، سر از حلقهي اطاعت بيرون خواهند کشيد، و مفهوم انشعاب و انشقاق آنها از بقيهي مسلمانها، در آن روز، اظهار خروجشان از دين و جدايي مکه از مدينه بود.
در اين شرايط قيام علي، قيامي خونين بود و نزاعها و کشمکشهاي ديگري، با اهداف گوناگون، به دنبال داشت. و با آن زمينهاي فراهم ميشد که در آغاز کار آشوبگران و از آن پس منافقان به آروزهاي خود دست يابند.
اين چنين شرايط خست و دشواري به علي اجازه نميداد که به تنهايي، در مقابل حکومت، فرياد اعتراض برآورد. زيرا چنان که گفتيم، شورش هاي مختلفي برپا
[ صفحه 98]
ميشد و گروههاي با اغراض متنّوع و متعدد درگير قتال ميشدند. اين درگيريهاي بنيان و موجّوديت اسلام را در معرض تهديد قرار ميداد، آن هم در لحظات حساسي که ضروري بود همه مسلمانان بر گرد رهبري واحدي جمع شوند، و با تمرکز قواي خود قادر به مقابله با آشوبهايي باشند که هر لحظه گمان ميرفت روزگار آبستن آن باشد.
[1] تاريخ الکامل ج 2 ص 123.
علي و وصايت
علي، کسي بود که در انتظار زندگي خويش، در نهايت آمادگي بود که جان خود را در راه خدا نثار کند، او از روزي که آفتاب وجودش، در بيت اللّه الحرام، طلوع کرد تا صبحي که با شهادت در مسجد کوفه، غروب عمر خود را به زوال برد، با مقام فطري و منصب الهي خود، در راه مصالح عاليهاي که رسول خدا (ص) بر آن سفارش کرده و نگهبان آن ساخته بود، فداکاري کرد.
اما با خانهنشيني علي، رسالت محمد (ص) بخشي از معناي خود را از دست داد، زيرا وقتي رسول خدا (ص)، مأمور به تبليغ دعوت و انذار شد. خاندان و عشيرهي خويش را جمع کرد، و در ضمن اعلان نبوت، فرمود:
«واللّه که من در تمام عرب، جواني را نميشناسم که بهتر از آن چه من براي شما آوردهام، براي خاندان خود آورده باشد» و از امامت برادر خود نيز چنين فرمود:
«علي، برادر، وصّي، و خليفهي من در ميان شماست. سخن او را بشنويد و از او اطاعت کنيد». [1] .
مفهوم اين کار پيامبر (ص)، اين است که امامت علي، تکملهي طبيعي نبوت محمد (ص) است، و وحي الهي همزمان، نبوّت محمد (ص) کبير و امامت محمد
[ صفحه 99]
صغير را اعلان کرده است.
علي کسي بود که رسول گرامي (ص) او را، و به کمک او اسلام را، پرورش داد، و بزرگ کرد. يعني علي و اسلام دو فرزند عزيز او (ص) بودند. و از اين رو، علي نسبت به اسلام احساس برادري ميکرد، و اين احساس او را واداشت که با تمام هستي خود، در راه آن فداکاري کند. حتي ميبينيم در جنگهاي ردّه [2] ، که مسلمانان آن روز به پا کردند، شرکت جست و فرماندهي شخص ديگري او را از قيام به اين کار واجب و مقدس منع نکرد. زيرا اگر چه ابوبکر حق او را سلب کرده و ميراثش را، به ناروا گرفته بود، اسلام او را به پايگاهي رفيع و والا برآورده، و اخوّت صادق او را شناخته، و آن را به خط نور، بر صفحات قرآن کريم ثبت کرده بود.
[1] تاريخ طبري، الکامل ابن اثير، شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد.
[2] شرح نهجالبلاغه ج 4 ص 165.
چه راهي براي علي باز بود و جز سکوت چه ميتوانست کرد؟
و علي (ع) بر آن شد که سکوت کند اما چه ميتوانست کرد؟ يا چه راهي را در پيش ميتوانست گرفت؟ آيا ميتوانست با سخنان پيامبر گرامي، در برابر گروه حاکم، به احتجاج برخيزد و به احاديث نبودي استناد جويد، سخناني که پيامبر در آنها اعلان کرده بود که علي محوري است که فلک اسلامي، بايد به دور آن بچرخد، و پيشوائي است که دست قدرت و ارادهي الهي، او را براي اهل زمين پرورش داده است؟
راستي بايد به سخنان پيامبر احتجاج کند؟ بارها اين سؤال به ذهن او گذشت، اما جواب آن، جواب ملالتزايي بود که مشکلات و سختيهاي آن روز، به او ميداد، و وضعيت موجود بر او تحميل ميکرد. به ناچار براي مدتي از توّسل به
[ صفحه 100]
نصوص پيامبر (ص)، خاموش ماند.
ما از چهرهي مشوش و پريشاني که از آن شرايط و احوال شناختهايم، روشن خواهيم کرد که در آن روز که افکار تب زده و هوسهاي شعلهخيز، مغز و جان حزب حاکم را به چنگ قدرت گرفته و ميزان الحرارهي قدرت طلبي آنها، نقطه انفجار را نشان ميداد، احتجاج به کلام مقدس نبوي، نتايج کاملا زيانباري را بدنبال داشت. زيرا اکثر احاديثي را که پيامبر (ص)، دربارهي خلافت فرموده بود، تنها کساني از مهاجر و انصار، که در مدينه سکونت داشتند، شنيده بودند. و لذا اين احاديث، به منزلهي امانتي گرانبها در خزينهي خاطر آنان بود که ميبايست بوسيلهي آنان، به ديگر مسلمين آن روز، و زمانها و نسلهاي آينده انتقال يابد. و چنانچه امام علي (ع) در برابر مردم مدينه، با سخناني که از زبان مقدس پيامبر شنيده بودند، احتجاج ميکرد، و از آن احاديث نبوي، دليلي بر امامت و خلافت خود اقامه مينمود بيترديد عکسالعمل حزب حاکم اين بود که علي بزرگ، صديّق امت را، در مدعّايش تکذيب کند و احاديثي را، که مشروعيّت خلافت شورا را نفي ميکرد و مقبولّيت و معنوّيت ديني را از آن ميگرفت، انکار نمايد.
اما از طرف ديگر، آن حق مجسّم، در قبال انکار آنان، و در تأييد خود صداي رسايي را نميشنيد. چون بسياري از قريش، و در پيشاپيش آنها بنياميه، به شکوه فريباي قدرت، و تنعّم دلانگيز پادشاهي، چشم دوخته بودند، و انتخاب خليفه بر اساس کلام نبوي را، تثبيت امامت الهي ميديدند، و گمان ميکردند اگر اين نظريه، در شکل حکومت اسلامي تحقّق يابد، خلافت از خاندان بنيهاشم، در انحصار خانوادهي محمدي (ص) در خواهد آمد و ديگران، زيان ديده و خسارت کشيده از معرکه خارج خواهند شد. ما عينا اين طرز تفکر را در سخنان عمر ميبينم. او در بيان علت محروم کردن خلافت از علي- عليهالسلام- به ابنعباس ميگويد:
«قبيلهي شما راضي نميشوند که خلافت و نبوت به دست شما سپرده شود». [1] .
[ صفحه 101]
اين سخنان نشان ميدهد که واگذاشتن خلافت به علي، در بدايت امر، در ذهن عامه، به معني انحصار خلافت در بنيهاشم بود. در صورتي که در حقيقت آن روز خلافت علوي، براي تودهي مردم، استقرار شکلي ثابت، براي خلافتي بود که مشروعيت خود را از وحي الهي ميگرفت، و نه از انتخاب مردم، بنابراين، اگر علي از بزرگان قريش، همراه و پشتيباني مييافت، او را در رويارويي با حکومتگران مصمم و اميدوار ميساخت. اما متأسفانه چنين نبود. او وقتي به مردم مراجعه ميکرد و کلام رسول خدا (ص) را، به ياد آنان ميآورد، که خلافت را به اهلبيت اختصاص داده، و فرموده بود:
«من بعد از خود، در ميان شما، دو ثقل ميگذارم، کتاب خدا و عترت، يعني اهلبيت خود را». صدايي به هواداري برنميخاست و دستي به مددکاري بلند نميشد.
اما پيش از همهي مسلمين، انصار سخنان پيامبر را کم گرفتند و بيارج پنداشتند. آنان از شدت حرص و ولعشان به حکومت و قدرت، اجتماع سقيفه را برپا کردند تا به شخصي از ميان خود، دست بيعت دهند اگر علي (ع) در برابر اينان به سخنان پيامبر (ص) استدلال ميکرد، در اين دعواي عدالت، نه يار و همراهي از آنان مييافت و نه حتي کسي در تاييد سخن او شهادت ميداد. چون اگر به فرض، علي را تاييد ميکردند، در طول يک روز، در کار خود تناقضي فاحش بوجود آورده بودند و اين امري بود که طبيعتا از آن پرهيز داشتند و آن را دشوار ميدانستند.
اما در بيعت قبيله اوس با ابوبکر و گفتهي شخصي که گفت: «به جز علي، هرگز با کسي بيعت نخواهيم کرد» مانند فرض گذشته تناقضي نيست، چون هدف مشخص از تشکيل اجتماع سقيفه، مسأله انتخاب خليفه بود، نه متابعت از کلام نبوي، يعني اصولا بازگشت از آن هدف، در طول يک روز راهي نداشت.
اما در اعتراف و اقرار مهاجرين به حقانيت علي نيز، جاي بحثي نيست، براي اين که ميدانيم انصار با نظر واحدي در سقيفه گرد نيامده، بلکه تنها براي
[ صفحه 102]
مشاوره و مذاکره جمع شده بودند، و از اين رو ميبينيم حباب بن منذر- از انصار- ميکوشيد که با برانگيختن روح حماسه و هيجان در دل آنان و با سخنان و رجزخوانيهاي پر سر و صداي خود، ناخود آگاه آنها را با خود هم عقيده و همراه کند، و روشن بود که انصار براي تأييد فکر و طرحي آمدهاند، که تنها گروهي آن را قبول دارند.
[1] الکامل ج 3 ص 24.
و علي به احاديث نبوي احتجاج نکرد!
به هر دو صورت امام (ع) به خوبي ميدانست که اگر براي اثبات حقانيّت خود، آشکارا به احاديث نبوي استناد کند، حزب حاکم را به جانب انکار اين احاديث، و گستاخي بيشتري خواهد راند و از طرف ديگر نيز کسي در راه مبارزه او را ياري نخواهد داد. چون مردم، يا دستهاي بودند که تمايلات قدرتطلبانه آنان را به انکار سخن پيامبر واميداشت، و نميتوانستد پس از ساعاتي از انکار به اقرار رجوع کنند، و يا جمعي بودند که مفهوم سخن پيامبر (ص) را وقف خلافت به خاندان هاشم ميدانستند، و از آنان هم کسي به دفاع برنميخاست. در اينجا اگر هيئت حاکمه و وابستگانش در انکار احاديث نبوي، رسما تأييدي به دست ميآورد، و سايرين نيز در آن باره، حداقل سکوت ميکردند، سخنان پيامبر بزرگ اسلام، ارزش و اثر واقعي خود را از دست ميداد، و به اين وسيله همهي مستمسکات امامت علوي ضايع ميگشت، و به علاوه، جهان اسلام غير از مدينهالنبي (ص)، به انکار حقانيت علي، که منطق قدرت مسلط آن روز بود، معتقد ميشد، و به حقيقت آن دست نمييافت.
از طرف ديگر ميبينيم که اگر علي (ع)، در دعواي خود و اقامهي شهادت با کلام نبوي، به جلب گروه همدستي موفق ميشد، و در مقابل انکار حکومتگران ميايستاد، در حقيقت با ياران خود عليه حکومت و حملهي شديد حکومتگران مواجه ميشد، که سرانجام کار به جنگ با حزب حريص حاکم ميانجاميد، حزبي که تا مرز نابودي از موجوديت خود دفاع ميکرد، و هرگز در برابر آن مخالفت و معارضه
[ صفحه 103]
خطرناک ساکت نميماند، و در نتيجه احتجاج آشکار علي به سخنان پيامبر عملا او را به رويارويي و مبارزه مستقيم ميکشانيد، در صورتي که قبلا دانستيم آن بزرگ نميتوانست علنا عليه حکومت موجود قيام کند، و با آن قدرتطلبان به پيکار برخيزد.
به علاوه احتجاج به کلام پيامبر، در آن شرايط، نتيجهاي روشنتر از اين نداشت که سياست حاکم را وادارد تا به هر شيوهي دقيق ممکن، در صد محو کردن و زدودن آن احاديث از اذهان مسلمين برآيد، و به اعمال احتياطهاي لازم بپردازد زيرا با اين جريان فهميده بود که در کلام نبوي، قدرت خطرناکي نهفته است، که در هر زماني ميتواند زمينهي لازم را براي قيام مخالفين آماده کند.
به يقين اگر عمر، خطري را که بنياميه، بعد از اين که علي (ع) در زمان خلافت خود به احاديث نبوي احتجاج فرمود، و زبانزد شيعيان شد، دريافتند، ميشناخت ميتوانست آن را از ريشه قطع کند، و بسيار پيش از بنياميّه در خاموش کردن نور الهي آن بکوشد. و مسلما اعتراض امام با توسل به احاديث پيامبر (ص)، در آن لحظهي حساس، عمر را براي اجراي چنين نقشهاي هوشيار ميکرد. لذا علي (ع) براي حفظ اين احاديث از خطرات سياست بازي در عين تلخ کامي سکوت کرد، و دشمن را از آن غافل ساخت، تا جايي که عمر به صراحت گفت،
«طبق صريح گفتهي پيامبر علي، ولي و سرپرست هر مرد و زن مؤمن است». [1] .
اما آيا نميتوان تصور کرد که علي (ع) بر شرافت مقام حبيبش و برادرش، که از هر چيز براي او عزيزتر بود، ميترسيد و بيمناک بود که اگر علنا به احاديث نبوي استناد کند، گفتهي پيامبر (ص) را بيارج و قدر شمارند؟ آري او کارهاي فاروق را در مقابل پيامبر (ص)، فراموش نکرده بود. اين صدا و تصوير آن روز، را در گوش و چشم داشت که رسول بزرگ قلم و کاغذي طلبيد، تا مکتوبي بنويسد و با آن
[ صفحه 104]
مسلمين را براي هميشه از گمراهي بازدارد و عمر گفت: «پيامبر هذيان ميگويد! يا درد بر او غلبه کرده است!»
و عمر خود بعدها در حضور ابنعباس اعتراف کرد که رسول خدا ميخواست، علي را کتبا براي خلافت تعيين کند و او از ترس فتنه، آن حضرت را از آن کار بازداشته است. [2] .
در اين جا سخن بر سر اين نيست که آيا پيامبر (ص) ميخواست، حقانّيت علي را براي خلافت کتباً تاکيد کند يا نه. مهم اين است که به چگونگي روبرو شدن عمر، با دستور پيامبر، بينديشيم و ببينيم وقتي عمر در حضور رسول خدا، به نام ترس از فتنه، او را به منقصتي متهم ميکند که نص قرآن کريم، و ضرورات اسلام، آن حضرت را از آن تنزيه کرده است، هر قدر هم که با حسن نيت باشيم، آيا ميتوانيم بگوئيم که بعد از وفات، عاملي ميتوانست او را، از اتهام ديگري نبست به ساحت آن حضرت بازدارد؟ بنابراين احتجاج علي (ع) به احاديث نبوي، نه تنها به مثابهي ادعاي محض تلقي ميشد، و مخالفين ميگفتند که پيامبر علي را، نه از جانب خداوند، بلکه به حکم عواطف براي خلافت برگزيده است، حتي جدال و ستيزه از شکل نخستين خود هم شديدتر ميشد، چون فتنهاي که از اين کار برميخاست، قطعا خطرناکتر از آن بود که عمر پيشبيني ميکرد با اعلان کتبي امامت علي، و آگاهي همهي مردم، به وجود خواهد آمد.
و هنگامي که رسول خدا (ص)، در لحظات آخر عمر پربرکت خود، به علت سخنان عمر از تصريح در باب خلافت، خودداري فرمود، بديهي است که وصي او نيز احتجاج نبوي را، از سخناني که همو خواهد گفت ترک خواهد کرد.
حاصل بحث اين است که به جهات زير، علي تا زمان مقتضي، ناگزير بود از استناد به کلام نبوي خودداري کند:
[ صفحه 105]
1- در آن روز کسي از بزرگان اسلام را نمييافت، که مطمئن از تأييد و پشتيباني او باشد.
2- احتجاج به احاديث، در درجهي اول، حاکمين را از ارزش واقعي آن آگاه ميکرد، و آنها را بر آن ميداشت که در نابود و بياعتبار کردن احاديث نبوي، به انواع وسائل دست يازند.
32- اعتراض به سخنان نبي اکرم، به معني قيام همه جانبه، عليه حکومت بود که امام در چنان موقعيتي آن را نميخواست.
4- اتهام عمر به ساحت پاک پيامبر (ص) در لحظات آخر زندگيش، به علي نشان داد که قدرتطلبان، چگونه در راه رسيدن به حکومت از همه چيز خود ميگذرند و با چه استعدادي آمادهاند از آن دفاع کنند. و باو هشدار داد که اگر در باب امامت خود، به احاديث نبوي استناد کند، چه بسا کاري مانند گذشته تکرار خواهد شد.
[1] ذخائرالعقبي، ص 67 اين گفته نشان ميدهد که عمر گاهگاهي از سياستي که حزب در آغاز کار، در برابر بنيهاشم، در پيش گرفته بود، خارج ميشده است. اگر چه در پايان کار طبيعت همان سياست نخست بر او غلبه يافت.
[2] شرح نهجالبلاغه ج 2، ص 114.
و امام مبارزه خود را با فدک آغاز کرد
امام علي- عليهالسلام- به ناچار به تصميم نهايي خود رسيد. اختيار سکوت! ترک قيام مسلحانه در برابر حاکمين در نهان و آشکارا! قيامي که سلاح آن حکم و تصريح پيامبر بود. و سکوت! تا زماني که اطمينان يابد که ميتواند افکار عمومي را، عليه ابوبکر و دو يارش بسيج کند.
از همان روزهاي سخت و دشوار اين هدف او بود، و کوشش خود را با آن آغاز کرده بود. ابتداي کار چنين بود که پنهاني با رهبران مسلمين، و بزرگان مدينه ديدار ميکرد و به زبان وعظ، براهين الهي و آيات خداوندي را، به ياد آنان ميآورد. در همهي اين احوال همسرش در کنار او، موضع و حقانّيت او را تأييد ميکرد، و در اين
[ صفحه 106]
جهاد سري، همرزم و همدست او بود. اما در اين ديدار و تماسها بر آن نبود که گروهي را براي جنگ متشکل کند، زيرا ميدانيم، علي در همه حال ياراني داشت که به ستايش قلبي او را فرياد ميکردند، و عاشقانه و پروانهوار گرد او بودند، بلکه ميخواست با اين ديدارها، همهي مردم را با خود همراه سازد.
و اينجاست که فدک را، به عنوان نخستين برنامهي جديد علي، ميبينيم، و قيام فاطمهي بزرگ (ع)، که طرح دقيق آن به دست هارون نبي، علي (ع)، ريخته شده بود، در اصل و فلسفهي خود، با آن گردش شبانه پيوند ميخورد و چنان نيرويي را به دست ميآورد که به تدريج، موقعيت خليفه را به خطر اندازد، و خلافت او را به پايان برد با همان حالتي که نمايشي داستاني به آن منتهي ميشود.
نقش فاطمه (ع) در اين خلاصه ميشود که اموالي را که صديق از او گرفته بود، مطالبه کند و آن را مقدمهاي براي مناقشه در مسالهاي اساسي، يعني خلافت، قرار دهد، و به مردم بفهماند روزي که از جانب علي برگشتند، و به سوي ابوبکر منحرف شدند، روز هوس و انحراف آنان بود، و با کار خود به خطا درافتادند، و با کتاب الهي به مخالفت برخاستند، و از آبشخوري که از آنان نبود نوشيدند.
شکل گرفتن اين فکر در ذهن زهرا (ع)، او را بر آن داشت که وضع زمان را از مسير انحرافي به خط مستقيم الهي سوق دهد. و از دامان حکومت اسلامي، که پايههاي اوليهاش در سقيفه نهاده شده بود، آلدگي انحراف را پاک کند. از اين رو دليرانه بهپا خاست و خليفهي حاکم را، به خيانت آشکار و به بازي گرفتن شرافت قانون الهي، متهم ساخت و نتايج معرکهي انتخاب سقيفه را که از آن، ابوبکر برآمد، به مخالفت با کتاب خدا و صواب و صلاح عقل محکوم کرد.
اين کار زهرا (ع) از دو ويژگي و امتياز خاص، برخوردار بود که علي (ع) نميتوانست خود آن را بجاي همسرش انجام دهد.
اول: زهرا (ع) به سبب مصيبت عظيمي که به او رسيده بود، و ارج و مقام والايي که در پيش پدر خود (ص) داشت، بهتر از علي ميتوانست عواطف را
[ صفحه 107]
بشوراند، و مسلمانان را تحت تأثير جاذبهي روح بزرگ پدر خود، و طيف روزگار درخشان او، قرار دهد و احساسات آنها را متوجه مسائل اهلبيت سازد.
دوم: تا زماني که او در مقام يک زن بپا خاسته، و هارون محمد (ص)- علي- در خانهي خويش، به سکوتي تلخ و صلحي موقت، تن در داده بود، به انتظار اين که مردم بر او جمع شوند، و اگر زمان ايجاب کند، به رهبري قيام برخيزد، و در غير اين صورت در خواباندن فتنهها بکوشد، منازعهي زهرا (ع) هرگز، شکل جنگي مسحلانه- که نيازي به رهبري داشت که فرماندهي آن را تعهد کند- به خود نميگرفت. به هر تقدير، زهرا (ع) به پا خاسته بود، و پايداري ميکرد، چه قيامي همگاني را عليه خليفه ترتيب دهد و چه مبارزهي او در محدودهي جدال و نزاعي عادي بماند. ولي او کار را بجايي نميکشاند که مايهي فتنه و انشقاق در جامعهي اسلامي گردد.
بدين ترتيب امام (ع) بر اين تصميم بود که فريادش را با زبان زهرا (ع) به گوش مردم برساند، و خود در انتظار فرصتي مناسب دور از معرکه بماند، و نيز ميخواست با قيام زهرا، براي همهي پيروان قرآن، در بطلان خلافت موجود برهاني قائم اقامه کند. به يقين خواستهي امام (ع)، به تمامي حاصل شد. چرا که زهرا حق و حقانيت علي را، با سخناني که سرشار از روح هنر و زيبايي، و پيکار و ستيزندگي بود- به همهي انسانها ابلاغ کرد.
مراحل قيام و مبارزه زهرا
مبارزهي فاطمه (ع) در چند مرحله بود:
اول: رسولي پيش ابوبکر فرستاد که در مسائل ميراث با او بحث کند و حقوق او را مطالبه نمايد. اين اولين گامي بود که زهرا (ع) برداشت، و مقدمهاي شد که خود مستقيما به اين کار برخيزد.
دوم: در اجتماعي خاص رودرروي خليفه درايستاد و با اين مقابله خواست
[ صفحه 108]
که در طلب حقوق خود- از خمس و فدک و غير آن- اصرار و مقاومت ورزد، و درجهي آمادگي خليفه را بشناسد. اما لزومي ندارد که ترتيب کارها و اقدامات زهرا (ع) را، به گونهاي بدانيم که در آن، مطالبهي فدک، به عنوان نحله و بخشش، مقدم بر ميراث باشد- چنان که بعضي از محققين شيعه دانستهاند- بلکه به نظر من، بايد مطالبهي ارث را مقدم شمرد. چون روايت، خود صراحت دارد که فرستادهي زهرا (ع) تنها به مطالبهي ميراث فرستاده شده بود، و به تناسب مقام اين رسالت، و به حکم ترتيب طبيعي مساله نيز، چنين صحيحتر است که ادعاي ميراث اولين قدم باشد.
به علاوه در ميان اين دو طرق- طلب نحله و ميراث- مطالبهي ميراث براي احقاق حق، نزديکترين راه است براي اين که موضوع توارث در قوانين اسلامي، اصلي است مسلّم، و جاي اشکالي نيست اگر زهرا (ع)، فدک را به عنوان ميراث پدر خويش (ص) بخواهد، زيرا اگر خليفه به فرض، بيخبر از صدقه بودن فدک باشد، بيشک به ميراث بودن آن يقين دارد، و ضمنا چنين مطالبهاي، با ادعاي فدک به عنوان نحله، تناقضي ندارد، چون ميراث پيامبر، تنها شامل فدک نميشود، بلکه تمام ما ترک آن حضرت را در برميگيرد.
سوم: خطبهي آن حضرت در مسجد النبي، در دهمين روز رحلت پيامبر (ص). چنان که در شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد آمده است.
چهارم: سخنان او (ع) با ابوبکر و عمر، زماني که براي عذرخواهي به ديدار او رفته بودند، در آنجا وي نارضايتي خود را از آن دو، ابراز ميفرمايد، و خشم خداوند و رسول او را نسبت به ايشان به سبب همان ناخشنودي، بيان ميدارد.
پنجم: سخنان او با زنان مهاجر و انصار، روزي که به ديار او آمده بودند.
ششم: وصيت او به علي، که هيچ کس از دشمنانش در مراسم تجهيز و تدفين
[ صفحه 109]
حاضر نشوند. چنان که ميبينيم اين آخرين وصيت زهرا (ع) هم، نشان دهندهي ناخشنودي وي از حکومت است.
آيا زهرا در قيام خود شکست خورد؟
قيام زهرا (ع) به معنايي شکست خورد و از جهات ديگري، به پيروزي رسيد. از اين نظر که نتوانست بنيان حکومت خليفه را، با حمله کوبندهاي که در روز دهم رحلت پيامبر (ص)، متوجه آن ساخت، براندازد شکست خورد. البته ما نميتوانيم تمام عواملي را که در اين شکست، موثر افتاد، روشن کنيم اما ميدانيم که شخصيّت خليفه- ابوبکر- مهمترين عامل بود، چون او از فوت و فن سياستبازي، بهرهي کافي داشت، و با تردستي خاصي، با مساله روبرو شد. نمونهاي از اين سياست را در سخنانش در برابر زهرا (ع)، و پس از آن با انصار، ميبينيم. قضيّه چنين بود که بعد از اين که فاطمه بزرگ، خطبهي خود را در مسجد به پايان برد، چنان مينمود که از رقّت و دلسوزي نسبت به زهرا (ع) ميسوزد و ميگدازد. در حالي که پس از خروج آن بزرگ زن از مسجد، آتش خشم خليفه زبانه کشيد، و بيشک اسير شعلهي غصب خود شد که گفت:
«اين هياهو چيست؟ هر کس سخن و آرزويي دارد! او روباهي است که دم او شاهد اوست...»
و ما همهي سخنان او را قبلا گفتهايم. اين دگرگوني انقلاب از آن هه نرمي و ملايمت، به اين خشم تند و سرکش، مقدار استيلاي هنرمندانهي او را بر حواس و مشاعر، و توانايي او را در همسازي با شرايط، و ايفاي نقش به تناسب موقعيت، مينماياند.
اما از نظر ديگر مبارزهي زهرا (ع) پيروز شد، او حق را به قوهاي قاهر مجهز
[ صفحه 110]
کرد، و طاقت جديدي به توان آن افزود، که تا جاودان در ميدان مبارزات مذهبي پايدار بماند، و اين پيروزي را، هم در طول حرکت خود نشان داد، و هم در سخنان احتجاج گونهاش با صديق و فاروق، به هنگامي که با حالتي خاص به ديدارش آمده بودند، بيان کرد.
او گفت: «اگر حديثي از رسول خدا (ص) برايتان نقل کنم، خواهيد پذيرفت و به آن عمل خواهيد کرد؟»
گفتند: «آري»
گفت: «شما را به خدا سوگند ميدهم، آيا از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- نشينديد که فرمود: «خشنودي فاطمه خشنودي من و خشم فاطمه خشم من است. هر کس فاطمه را دوست بدارد مرا دوست دارد، و هر کس فاطمه را بر سر خشم آورد مرا به خشم آورده است»؟ [1] .
گفتند: «آري اين سخنان را از رسول خدا شنيدهايم».
گفت: «من خدا و فرشتگانش را به شهادت ميطلبم که شما دو نفر مرا آزرده و خمشگين ساختهايد و هرگز در صدد رضايت من نبودهايد. آن گاه رسول خدا را ملاقات کنم، در پيش او از شما شکايت خواهم کرد» [2] .
اين حديث براي ما روشن ميکند که او (ع)، پيوسته در اعتراض خود پاي ميفشرد، و خشم و غصب خود را نسبت به آنان آشکار ميکرد، تا بالاخره در منازعهي خود به نتيجهاي برسد. نتيجهاي که اکنون، بر آن نيستيم که به بررسي دقيق آن
[ صفحه 111]
بپردازيم و نظر خاصي را بدست دهيم. زيرا علاوه بر اين که از موضوع بحث، خارج است، کار خليفه را نيز بيش از اين ميدانيم که با او، در چنين مناقشهاي وارد شويم. قصد ما در حال حاضر اين است که افکار زهرا (ع) و وجههي نظر او را تا حد ممکن روشن کنيم.
زهرا (ع) يقين داشت که در مبارزهي خود پيروزي بزرگي را کسب کرده است. اما پيروزي او، پيروزي عقيدتي و ديني بود- و نه مثلا پيروزي نظامي- به نظر من پيروزي او، در اين بود که ثابت کرد صديق شايستهي غضب خدا و رسول اوست زيرا کسي را به خشم آورده، و دل و جان کسي را آزرده بود که بنا به نصّ حديث نبوي صحيح، خدا و رسولش با غضب او غضبناک ميشدند و با خشم او خشمگين ميگردند و از اين رو نميتواند به خلافت خدا و جانشيني رسولش زمامدار مسلمين باشد، در پايان اين بحث آياتي از کلام الهي را، که مؤيد اين معني است نقل ميکنيم:
و ما کان لکم ان توءذوا رسولالله و لا تنکحوا ازواجه من بعده ابدا ان ذلکم کان عند الله عظيما:
«و نبايد هرگز رسول خدا را بيازاريد و نه پس از وفات هيچگاه زنانشان را به نکاح خود درآوريد که اين کار نزد خدا (گناهي) بسيار بزرگ است. احزاب /53.
ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا والاخره و اعد لهم عذابا مهينا:
«آنان که خدا و رسول را به عصيان و مخالفت آزار و اذيت ميکنند خدا آنان را در دنيا و آخرت لعن کرده، و بر آنان عذابي با ذلّت و خواري مهيّا ساخته است.» احزاب /57.
يا ايها الذين آمنوا لا تتولوا قوما غضب الله عليهم:
«الا اي اهل ايمان! هرگز قومي را که خدا بر آنان غضب کرده يار و دوستدار خود مگيريد.» ممتحنه /13.
و من يحلل عليه غضبي فقد هوي:
«و هر کس مستوجب خشم من گرديد همانا خوار و هلاک خواهد شد.» طه /81.
[ صفحه 113]
[1] عبارات متعددي در همين معني، از رسول خدا (ص) وارد شده است. چنان که در صحاح آمده است که به فاطمه فرمود: ان الله يغضب لغضبک و يرضي لرضاک: خداوند با غضب تو غضبناک و با رضايت تو خشنود ميشود. و نيز فرمود: فاطمه منّي يريبني ما را بها و يؤذيني ما اذاها: فاطمه پارهي تن من است هر چه او را مضطرب کند مرا نگران ميسازد و مرا آزرده ميکند هر چه او را آزار دهد. صحيح بخاري ج 5 ص 274، صحيح مسلم ج 4 ص 261، مستدرک حاکم ج 3 ص 154، ذخائرالعقبي ج ص 39، الصواعق ص 105 مسند احمد ج 4 ص 328، جامع الترمذي ج 2 ص 219، و اب ماجه ج 1 ص 216.
[2] صحيح بخاري ج 5 ص 5، ج 6 ص 196، و صحيح مسلم ج 2 ص 72 و مسند احمد ج 1 ص 6 و تاريخ طبري ج 3 ص 202 و کفايت الطالب ص 226 و سنن البيهقي ج 6 ص 300.
|