|
فدک کجاست و سرانجام آنچه شد؟
دربارهي اينکه فدک کجاست و سرانجام آنچه شد؟ بايد گفت: از آنچه که در کتب تاريخ و سير پيداست، فدک در طول تاريخ فراز و نشيبهاي زيادي داشته است.
ياقوت حموي ميگويد: «و فدک: قريه بالحجاز بينها و بين المدينه يومان و قيل ثلاثه افاءها الله علي رسوله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- في سنه سبع صلحا» [1] سرزمين آباد و حاصل خيزي را که در نزديک خيبر قرار داشت و فاصلهي آن تا مدينه 140 کيلومتر بود، و بعد از خيبر نقطهي اتکاي يهوديان در حجاز به شمار ميرفت آن را قريه فدک ميناميدند.
[ صفحه 418]
ابن منظور در لسانالعرب از زهري نقل کرده و ميگويد: «فدک قريه بخيبر، و قيل بناحيه الحجاز فيها عين و نخل افاء الله علي نبيه- صلي الله عليه و آله و سلم- و کان علي والعباس- عليهماالسلام-، يتنازعانها و سلمها عمر اليهما فذکر علي رضياللهعنه- صلي الله عليه و آله و سلم- ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- کان جعلها في حياته لفاطمه رضياللهعنها» [2] .
فدک دهکدهايست در خيبر و بعضي گفتهاند قريهايست در ناحيهاي از حجاز و در آن چشمه و نخلستاني است که خداوند آن را بهرهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- قرار داده است. و بعد از پيامبر علي- عليهالسلام- و عباس بر آن نزاع کردند و عمر آن را به آن دو تسليم کرد و علي- عليهالسلام- فرمود: پيامبر در زمان حيات خود فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيده است.
فيومي دربارهي فدک ميگويد: «فدک: بفتحتين بلده بينها و بين مدينه النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- يومان و بينها و بين خيبر دون مرحله و هي مما آفاء الله علي رسوله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و تنازعها علي والعباس في خلافه عمر فقال علي جعلها النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- لفاطمه و ولدها و انکر العباس فسلمها عمر لهما» [3] .
فدک (به فتح فاو دال) شهري بود که فاصلهي آن تا مدينه النبي- صلي الله عليه و آله- دو روز راه و فاصلهي آن تا خيبر کمتر بود و از آن زمينهايي بود که خداوند آن را به پيامبرش- صلي الله عليه و آله و سلم- داد و بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در زمان خلافت عمر، علي- عليهالسلام- و عباس بر سر فدک منازعه کردند و علي- عليهالسلام- فرمود: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- و فرزندان او بخشيده است و عباس انکار کرد بعد عمر فدک را به علي- عليهالسلام- و عباس پس داد.
>برگشت فدک
[1] معجم البلدان، ج 4، ص 238، ماده فدک.
[2] لسان العرب، ج 10، ص 203، ماده فدک.
[3] المصباح المنير، ص 465.
برگشت فدک
ابن ابيالحديد و اکثر مورخين از هشام بن زياد آل عثمان ميگويند: «لما ولي عمر بن عبدالعزيز رد فدک علي ولد فاطمه، و کتب الي و اليه علي المدينه- ابوبکر بن عمرو بن
[ صفحه 419]
حزم يامره بذلک، فکتب اليه: ان فاطمه قد ولدت في آل عثمان، و آل فلان و فلان فعلي من ارد منهم؟ فکتب اليه: اما بعد، فاني لو کتبت اليک آمرک ان تذبح شاه الکتبت الي: اجماه ام قرناء، او کتبت اليک ان تذبح بقره لسالتني: مالونها؟ فاذا ورد عليک کتابي هذا فاقسمها في ولد فاطمه- سلاماللهعليها- من علي- عليهالسلام- والسلام» [1] .
هنگامي که عمر بن عبدالعزيز از خاندان بنياميه، به حکومت رسيد، فدک را به فرزندان و بستگان فاطمه- سلاماللهعليها- رد کرد و نامهاي به والي مدينه ابوبکر بن عمرو بن حزم نوشت و او را مامور اين جريان ساخت، والي مدينه در جواب نامه عمر بن عبدالعزيز نوشت: فرزندان و بستگان فاطمه- سلاماللهعليها- زياد هستند عدهاي از آنها جزء قبيلهي آل عثمان و عدهاي ديگر جزء قبيلههاي مختلف ميباشند، فدک را به کدام يک از آنها رد کنم؟ عمر بن عبدالعزيز از نامه والي مدينه سخت برآشفت و ناراحت شد، و در جواب او نوشت: عجب مامور نابخردي هستي، اگر به تو نامهاي بنويسم و بگويم که گوسفندي را ذبح کن، در جواب از من سوال ميکني آيا شاخدار باشد و يا بيشاخ؟ و يا اگر به تو نامهاي بنويسم و بگويم گاوي را بکش، از من ميپرسي رنگش چه باشد؟ به محضي که نامهي من به تو رسيد فدک را بين فرزندان فاطمه- سلاماللهعليها- و علي- عليهالسلام- تقسيم کن.
باز بلاذري از جرير بن عبدالحميد و از مغيره نقل کرده و ميگويد: «ان عمر بن عبدالعزيز جمع بنياميه فقال: ان فدک کانت للنبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم-، فکان ينفق منها، و ياکل، و يعود علي فقراء بنيهاشم، و يزوج ايمهم...» [2] عمر بن عبدالعزيز تمام بنياميه را جمع کرد و به آنها گفت: فدک ملک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود و عايدات آن را خرج ميکرد و به فقراي بنيهاشم ميداد و براي ازدواج فرزندان يتيم آنان مصرف ميفرمود.
و باز هم در همان کتاب ميگويد: هنگاميکه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد خطبهاي خواند و در آن اظهار داشت: فدک فييء و بهرهي اختصاصي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-
[ صفحه 420]
بود و مسلمانان با تاخت و تاز آن را به دست نياورده بودند و لذا مال خالص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود.
ياقوت حموي در معجم البلدان ميگويد: «فلما ولي عمر بن عبدالعزيز الخلافه کتب الي عامله بالمدينه يامره برد فدک الي ولد فاطمه رضياللهعنها، فکانت في ايديهم في ايام عمر بن عبدالعزيز، و ايضا يقول کانت سنه 210 امر المامون بدفعها الي ولد فاطمه و کتب الي قثم بن جعفر عامله علي المدينه انه کان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطي فاطمه- سلاماللهعليها- فدک و تصدق عليها بها... فامر ان يسجل لهم بها، فکتب السجل و قرء علي المامون فقام دعبل الشاعر و انشد: اصبح وجه الزمان قد ضحکا برد مامون هاشم فدکا» [3] .
هنگامي که عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد، به عاملش در مدينه نامهاي نوشت و به او فرمان داد که فدک را به فرزندان فاطمه- سلاماللهعليها- رد کند، و در ايام حکومت عمر بن عبدالعزيز فدک در دست آنها بود. و نيز او ميگويد: مامون در سال 210 هجري فرمان داد که فدک را به فرزندان فاطمه- سلاماللهعليها- واگذار کنند و به قثم بن جعفر فرماندار خود در مدينه نوشت: رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد و فاطمه- سلاماللهعليها- از درآمد آن به مستمندان کمک مينمود، و باز هم دستور داد که سند مالکيت فدک را براي آنها به ثبت برساند. وقتي که سند مالکيت را تنظيم نمودند و براي مامون خواندند، دعبل شاعر معروف در مجلس حاضر بود، از جا حرکت کرد و اين شعر را انشا کرد: چهرهي روزگار زماني خندان شد که مامون فدک را به بنيهاشم رد نمود.
ابن ابيالحديد ميگويد: «فلما ولي عمر بن العزيز الخلافه، کانت اول ظلامه ردها دعا حسن الحسن بن علي بن ابي طالب- عليهالسلام- و قيل: بل دعا علي بن الحسين- عليهالسلام- فردها عليه و کانت بيد اولاد فاطمه- سلاماللهعليها- مده و لايه عمر بن عبد العزيز» [4] .
هنگاميکه عمر بن عبد العزيز به حکومت رسيد، اولين حقي را که به ذي حق داد
[ صفحه 421]
اين بود که فدک را به حسن بن حسن بن مثني رد کرد. و بعضي ميگويند که وي فدک را به علي بن الحسين رد نموده است.
اين جا بايد گفت که طبق بعضي تواريخ حسن مثني زمان سفاح را درک نکرده بود، زيرا سليمان بن عبدالملک وي را در سنهي 97 مسموم نمود و سفاح فدک را به عبدالله محض، پسر حسن مثني رد کرد.
سمهودي مورخ مشهور عرب ميگويد: «فلما ولي عمر بن عبدالعزيز الخلافه فدفعها الي الحسن بن علي بن ابيطالب، فکان هو القيم عليها، يفرقها في ولد علي، فلما ولي المنصور و خرج علي بنو حسن قبضها عنهم، فلما ولي ابنه المهدي اعادها عليهم ثم قبضها موسي بن الهادي و من بعده الي ايام المامون فجاءه رسول بني علي فطالب بها، فامر ان يسجل لهم بها، فکتب السجل و قرء علي المامون، فقام دعبل و انشد: «اصبح وجه الزمان قد ضحکا برد مامون هاشم فدکا». [5] .
هنگامي که عمر بن عبدالعزيز حکومت را به دست گرفت به فرماندار مدينه نامه نوشت که فدک را به فرزندان فاطمه- سلاماللهعليها- واگذار کند، و در زمان حکومت وي فدک در دست بنيفاطمه- سلاماللهعليها- بود، وقتي که يزيد بن عبدالملک بر خلافت مسلط شد فدک را از فرزندان زهرا- سلاماللهعليها- گرفت و تا انقراض بنياميه در دست امويان بود، اولين حاکم عباسي (ابوالعباس سفاح) فدک را به حسن بن الحسن- واگذار کرد. او قيم فدک بود و عايدات آن را در بين فرزندان اميرالمؤمنين تقسيم ميکرد و بعد از وي چون بني حسن بر منصور شوريدند، او فدک را از آنها گرفت، پس از منصور پسر او مهدي عباسي فدک را به آنها (بنيهاشم) برگردان و سپس موسي هادي (برادر مهدي) فدک را از بنيهاشم گرفت، و تا زمان مامون فدک به دست علويين و بنيهاشم برنگشت، در زمان مامون علويون اجتماع کردند و شخصي را به سوي مامون فرستادند و فدک را از وي مطالبه کردند، مامون دستور داد تا سند مالکيت فدک جهت فرزندان علي- عليهالسلام- و فاطمه- سلاماللهعليها-
[ صفحه 422]
تنظيم شود. سند تنظيم شده در مجلس مامون قرائت شد و در آن مجلس بود که دعبل شعر مذکور در معجم البلدان را انشا کرد: «چهرهي زمان خندان شد زماني که مامون فدک را به بنيهاشم پس داد».
و ايضا قال بلاذري: «و کتب بذلک الي قثم بن جعفر عامله علي المدينه، اما بعد، فان اميرالمؤمنين بمکانه من دين الله، و خلافه رسوله- صلي الله عليه و آله و سلم-... و قد کان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطي فاطمه بنت رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک و تصدق بها عليها و کان ذلک امرا ظاهرا معروفا لا اختلاف فيه بين آل رسولالله و لم تزل تدعي منه ما هو اولي به من صدق عليه فراي اميرالمؤمنين ان يردها الي ورثتها و يسلمها اليهم تقربا الي الله تعالي باقامه حقه و عدله و الي رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- بتنفيذ امره و صدقته فامر باثبات ذلک في دواوينه والکتاب به الي عماله» [6] .
متن سندي که مامون به عنوان مالکيت بني زهرا نسبت به فدک تنظيم کرد از اين قرار است: به حاکم مدينه (قثم بن جعفر) نوشت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به دخترش فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد و بر روي تصدق فرمود و اين يک موضوع روشن و آشکاري بود و در بين بستگان و فرزندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شهرت داشت. پس از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلاماللهعليها- تا هنگامي که زنده بود نسبت به مالکيت فدک و اينکه او اولي از ديگران است ادعا داشت، و هم اکنون نظر و راي ما بر اين است که فدک به ورثهي زهرا- سلاماللهعليها- رد شود، و به تو دستور ميدهم که آن را به محمد بن يحيي بن الحسين بن زيد بن علي بن الحسين- عليهالسلام- واگذار کن، تا خويشان و بستگان خود را با درآمد آن تامين کنند.
ابن ابيالحديد ميگويد: «قال ابوبکر حدثني محمد بن زکريا قال: حدثني مهدي بن سابق قال: جلس المامون للمظالم، فاول رفعه و قعت في يده نظر فيها و بکي و قال للذي علي راسه: ناد اين وکيل فاطمه؟ فقام شيخ عليه دراعه و عمامه و خف تعزي فتقدم فجعل يناظره في فدک والمامون يحتج عليه و هو يحتج علي المامون، ثم امر ان يسجل لهم
[ صفحه 423]
بها، فکتب السجل و قرء عليه فانفذه» [7] .
ابوبکر جوهري گفته است: مامون عباسي روزي براي رسيدگي به مظالم و دادخواهي از محرومين در مسند حکومت نشست و پروندهها را بررسي ميکرد، اولين پروندهاي را که به دست گرفت به مجرد ديدن آن گريه کرد! و به ماموري که نزد وي بود فرمان داد: صدا بزن وکيل بنيفاطمه کيست؟ مامور فرمان مامون را اجابت کرد، پير مردي که ردا به دوش و عمامه بر سر و چکمهاي به پا داشت خود را معرفي کرد، او را نزد مامون بردند و با مامون در مورد فدک مقداري استدلال و احتجاج کرد، عاقبت مامون دستور داد که سند مالکيت فدک براي بني زهرا تهيه و به وي تسليم گردد، سند تنظيم شده را براي امضا نزد مامون آورند، وقتي که منشي سند را قرائت ميکرد، دعبل شاعر معروف از جا حرکت کرد اشعاري را خواند که اول آن اين بيت بود:
«اصبح وجه الزمان قد ضحکا
برد مامون هاشم فدکا»
چهرهي روزگار و زمان خندان شد در وقتي که مامون فدک را به خاندان هاشم برگرداند.
آنچه که از اين مطلب به دست ميآيد اين است که مامون بر اساس روايت ابيسعيد خدري که گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد، استدلال نموده و بعد دستور رد فدک را داده است.
ولي ابن ابيالحديد از قول سيد مرتضي ميگويد: «فانه رد فدک بعد ان جلس مجلسا مشهورا حکم فيه بين خصمين نصبهما، احدهما لفاطمه و الاخر لابيبکر و ردها بعد قيام الحجه و وضوح الامر». [8] مامون فدک را وقتي به فرزندان زهرا- سلاماللهعليها- پس داد که جلسهي نمايشي محاکمهاي بين ابوبکر و فاطمه- سلاماللهعليها- تشيکل داد و دو نفر را که يکي نقش ابوبکر و ديگري نقش وکيل فاطمه- سلاماللهعليها- را ايفا ميکردند به حضور طلب کرد و بعد از محاکمه و استدلال آنها و ثبوت حق وکيل زهرا- سلاماللهعليها- دستور داد فدک به ورثهي واگذار شود.
آنچه که از گفتار فوق نتيجه ميگيريم اين است که فدک در دست زهرا- سلاماللهعليها-
[ صفحه 424]
بوده و نيز مالکيت حقيقي و قطعي وي نسبت به فدک يک مسئلهي معلوم و روشن بوده است. فاطمه- سلاماللهعليها- که طاهره و صديقه بود و طهارت او را خدا بيان فرموده، تا آخرين لحظات شهادت در رابطه با ادعاي فدک مخاصمه داشت، زيرا که او مالک فدک و متصرف آن بود. و ديگر دليل نداشت که بينه و شاهد اقامه نمايد و اصولا از نظر قاعدهي فقهي و در مقام اثبات مالکيت، متصرف نبايد اقامه بينه کند، بلکه مدعي نفي مالکيت متصرف بايد بينه و شاهد بياورد.
و آنچه که از بررسي کتب معتبر اهل سنت پيداست اينکه: ابوبکر ادعا کرد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- امر فدک را بعد از خود به حکومت موکول نموده است. و باز ادعا نمود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: ذريه و فرزندان من فقط ميتوانند در خوراک و غذاي خود از اين مال استفاده کنند ولي بر آن ولايت ندارند.
اين دو ادعاي ابوبکر در رابطه با نفي مالکيت فاطمه- سلاماللهعليها- بود، و اين ابوبکر بود که بايد اقامهي دليل و بينه کند و شاهد بياورد نه فاطمه- سلاماللهعليها-، يعني وقتي که او ادعا ميکرد فدک به بيتالمال برميگردد، بايد در اين ادعاي خود شاهد و گواه بياورد و طبيعي است که ادعاي بدون شاهد در مقابل کسي که ادعاي ارث و بخشش را ميکند مسموع و پذيرفته نميشود.
بنابراين درخواست ابوبکر از فاطمه- سلاماللهعليها- مبني بر اقامهي بينه بيجهت بوده است، در حالي که دخت گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شاهد هم اقامه فرمود، ولي ابوبکر که مدعي نفي مالکيت و نفي ارث بود، هيچ گونه دليل و مدرکي نداشت.
همان طوري که در «فصل فدک و ادعاي زهرا- سلاماللهعليها-» گفته شد، اگر کسي بگويد که ابوبکر در مورد فدک بر اساس علم خود عمل کرده است و بر حسب روايتي که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل نمود، تشخيص داد که فدک به همهي مسلمين تعلق دارد و لذا آن را از فاطمه- سلاماللهعليها- گرفت. در جواب گفته ميشود: بر فرض که فاطمه- سلاماللهعليها- متصرف فدک هم نبود: اولا حاکم حق ندارد بر اساس علم خود قضاوت کند [9] چرا که
[ صفحه 425]
پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده: «انما اقضي بينکم بالبينات و الايمان» (همانا من بين شما به روش بينه و قسم قضاوت ميکنم) و در اين حديث کلمهي حصرا فاده ميکند که در خصومت و نزاع از طرف مدعي بايد بينه اقامه شود و به همين جهت است که فاطمه- سلاماللهعليها- بينه اقامه فرمود، اگر چه درخواست بينه از وي از طرف حکومت اشتباه بود، براي اينکه او متصرف بود و حاکم که ادعاي نفي مالکيت ميکرد بايد شاهد ميآورد.
و ثانيا اگر حاکم بر اساس روايتي که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرد تصرف فاطمه- سلاماللهعليها- را نامشروع ميدانست و يقين داشت که فاطمه- سلاماللهعليها- مالک نيست، ديگر جايي براي درخواست شاهد و بينه باقي نميماند، براي اينکه شهادت شاهد بر خلاف علم و يقين حاکم نتيجهاي ندارد. اگر ابوبکر خود مستقيما از زبان مبارک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده که متروکهي وي مال همه مسلمين است، اين خود علم و يقين به موضوع است و ديگر معني نداشت که از فاطمه- سلاماللهعليها- درخواست بينه کند و همهي فقهاي اسلامي گفتهاند که مدعي سخنش بر خلاف اصل ميباشد و اگر از ادعايش دست بردارد، اصل نزاع و مخاصمه حل ميگردد و اينجا هم اصل طرف کسي است که متصرف ميباشد و فاطمه- سلاماللهعليها- متصرف فدک بود و ابوبکر بود که ادعاي نفي ملکيت فاطمه- سلاماللهعليها- را ميکرد و اگر از ادعايش دست برميداشت مسلم نزاع حل بود.
خوانندهي گرامي با توجه به گفتار اين فصل ملاحظه فرموديد که اولا فدک مال خالص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود که به دخترش بخشيد و ثانيا سرانجام فدک پس از چند بار دست به دست شدن باز هم به فرزندان فاطمه- سلاماللهعليها- برگشت که حتي خود خليفهي دوم آن را به علي- عليهالسلام- و عباس برگرداند، با اين کار خود مهر ابطال به روايت نفي ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و ادعاي نفي مالکيت فاطمه- سلاماللهعليها- که ابوبکر ناقل آنها بود، زد!!
آري فدک مال خالص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود که به امر خدا به دخترش
[ صفحه 426]
فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد و ابوبکر در سال 11 هجري قمري بعد از ده روز از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بر خلاف سه قاعدهي فقهي، اصولي و عمومات قرآن، آن را از فاطمه- سلاماللهعليها- گرفت. يکي از قواعد فقهي تسلط و متصرف بودن است و فاطمه- سلاماللهعليها- مدت سه سال و اندي بر فدک مسلط بود و در تصرف داشت و اين قاعدهي فقهي و حکومتي حکمش اين است که تا زماني که مدعي دوم، ملکيت خود را روي قواعد شرعي و قانوني ثابت نکند، معلوم است که ملکيت براي شخصي که متصرف است و حيازت کرده و تسلط دارد ميباشد و بسياري از مسلمين ميدانستند که فاطمه- سلاماللهعليها- مالک فدک ميباشد.
قاعدهي دوم شاهد و بينه است و از نظر فقه اسلام اگر طرف مدعي بر ادعاي خود بينه اقامه کرد، ملکيت آن ثابت ميشود، لذا فقها همه فتوي دادهاند که در مقام دعوا و مخاصمه اگر يک نفر عادل هم شهادت ميدهد، ميشود به شهادت او ترتيب اثر داد. چنانچه در خلال فصلهاي گذشته گفته شد: فاطمه- سلاماللهعليها- علي- عليهالسلام- و امايمن را در مرحلهي اول و در مرحلهي دوم علي- عليهالسلام- و ام سلمه، حسن و حسين- عليهاالسلام- را به عنوان شاهد آورد. اگر امايمن و ام سلمه و امام حسن- عليهالسلام- و امام حسين- عليهالسلام- را هم نميآورد تنها شهادت علي- عليهالسلام- کافي و وافي بود، زيرا که عدالت علي- عليهالسلام- از طرف خدا و رسول ثابت و تاييد شده است که متاسفانه شهادت به نفع همسر تلقي و پذيرفته نشد.
و قاعدهي سوم عموم قرآن ميباشد که عمومات قرآن توريث انبيا را تثبيت فرموده است: «رب هب لي من لدنک وليا يرثني و يرث من آل يعقوب». [10] .
از نظر حکم شرع و عقل هر چيز مشکوکي که اساس درستي ندارد و مقابل محکمات و عمومات قرآن قرار بگيرد باطل است و به ديوار بايد زد، بنابراين از نظر ادلهي نقلي و عقلي هر انسان متشرع و عاقل حکم ميکند که فاطمه- سلاماللهعليها- در ادعايش بر حق بود.
[ صفحه 427]
[1] فتوح البلدان، ص 38، و شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 278.
[2] فتوح البلدان، ص 45.
[3] معجم البلدان، ج 4، ص 239، ماده فدک.
[4] شح نهج البلاغه، ج 16، ص 216.
[5] تاريخ المدينه المنوره، ج 3، ص 999.
[6] تاريخ المدينه المنوره، ج 3، ص 999 و فتوح البلدان، ص 46، و ص 47.
[7] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 217.
[8] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 277.
[9] براي اينکه آن در مراحل بعد ميباشد.
[10] سورهي مريم، آيه 6.
|