|
اقداماتي که با مردم انجام شد
1- ايجاد رعب و ترس در ميان مردم با آمدن قبيلهي مسلح و بدوي بنياسلم در مدينه و ترور سرشناسان مخالفي، و يا ضرب و شتم آنها، و بر همين اساس بود که خانهي زهرا- سلاماللهعليها- به آتش کشيده شد، سر «مالک بن نوريره» را از تن جدا کردند و فجائه را در مصلاي مدينه زنده در آتش سوزاندند.
2- جعل احاديث و ايجاد تزلزل و بي ثباتي و پخش شايعات و اکاذيب که مردم را منحرف و سر درگم کرد. مردمي که زماني بسيار از گرويدنشان به اسلام نميگذشت. و از طرف ديگر حضرات هم هميشه پهلوي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بودند، از جمله جعل حديث: «ما از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيديم که فرمود: خلافت و نبوت براي ما اهلبيت جمع نميشود» و وقتي که ابوبکر اين حرف را گفت: علي- عليهالسلام- فرمود: «آيا کسي از اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در آنجا با تو بود که شهادت دهد» عمر برخاست و با اشاره به ابوبکر گفت: «خليفهي رسول خدا راست ميگويد من اين کلام را همان طور که ابوبکر گفت از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - شنيدم». بعد از عمر «ابوعبيده» و «سالم»- غلام ابيحذيفه- و معاذ بن جبل گفتند: ما هم اين کلام را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيديم.
اگر به اين حديث دقت کنيم ميبينيم که اولا در اين حديث تهمت به پيامبر- صلي الله
[ صفحه 58]
عليه و آله و سلم- زده شده است که العياذبالله او بر خلاف امر و وحي خدا عمل کرده است، براي اينکه ولايت علي- عليهالسلام- را خداوند تعيين فرموده است که حتي خود همين آقايان در آن روز اقرار و اعتراف به ولايت وي کردند و دست بيعت به علي- عليهالسلام- دادند. ثانيا اين حديث را راويانش با قرار و مداري که قبل از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- داشتند جعل کردند. آيا اين حديث را پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فقط به ابوبکر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل گفته است و در آن جلسه سلمان فارسي و اباذر غفاري و مقداد و عباس عموي گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حاضر نبودند؟ آيا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- که علي- عليهالسلام- را نفس خود ميدانست و فرمود: يا علي تو را جز من کسي ديگر نشناخت، از وي پنهان داشته است؟ و يا زهرا- سلاماللهعليها- که خلاصهي دين و آيين پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده است، ميشود باور کرد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آن حديث را به دخترش نگفته باشد؟ و لذا هر انساني که از اندک عقل و فکر سليم برخوردار باشد با آن همه سفارشات و تاکيدات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دربارهي علي- عليهالسلام- و زهرا- سلاماللهعليها- باورش نميشود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کلامي و دستوري را از آنها پنهان کرده باشد. پس واضح و معلوم است که حديث مزبور ساختگي و جعلي بوده است و براي انحراف اذهان تودهي مردم جعل شده است.
3- قرار دادن مردم در مقابل اهلبيت- عليهالسلام- و آن هم با جعل حديث «انا معاشر الانبياء لا نورث درهما و لا دينار» (ما جمع پيامبران درهم و ديناري را از خود به ارث نميگذاريم!!) در اينجا فقط عمر و عايشه شهادت دادند و گفتند: ما از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيديم که اين گونه فرمود. و در رابطهي همين شهادت دروغ بود که زهرا- سلاماللهعليها فرمود: «هذا اول شهاده زور شهدا بها في الاسلام» [1] : اين نخستين شهادت باطل در اسلام بود که آن دو نفر گفتند.
[ صفحه 59]
با جعل همين حديث بود که ابوبکر فدک را از دست فاطمه- سلاماللهعليها- گرفت و به مردم گفت: «فدک از اموال عمومي است، چرا بايد در دست فاطمه- سلاماللهعليها- باشد» و براي تحريکات و احساسات بيشتر مردم در جواب فاطمه- سلاماللهعليها- گفت: ما درآمد فدک را براي سپاه اسلام و در جهاد با دشمنان صرف مينماييم.
اگر اين دو حديث را کنار هم بگذاريم، آن وقت به سياست اعضاي سقيفه پي خواهيم برد که با جعل حديث اول، اعتقاد مردم را خراب کردند، مردمي که ولايت و امامت اهلبيت- عليهالسلام- را يک اصل اعتقادي خود ميدانستند، آن را از مردم گرفتند و اعتقادشان را منحرف کردند، و بعد با جعل حديث دوم اموال و املاک بخششي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به اهلبيت- عليهالسلام- و مخصوصا زهرا- سلاماللهعليها- را از آنها گرفتند. و سپس عقيده و ايمان راسخ مردم به اهلبيت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را فاسد کردند و مردم را در مقابل آنها قرار دادند. با اين نقشه هم مردم ساده و آنهايي که شناخت درست از اهلبيت نداشتند و هم آنان را که مغرض بودند استحمار کردند.
انسان وقتي نقشهي حزب سقيفه را با وجودي که ارتباط به جاي ديگري نداشتهاند با سياستهاي استعماري و استکباري امروز مقايسه ميکند، به اين نتيجه ميرسد که آنها چقدر نقشه و برنامه را دقيق اجرا کردند. اول خواستند اعتقادات مردم را خراب و منحرف کنند و اهلبيت را در نزد مردم کم ارزش کنند، و بعد بگويند اي مردم اين اموال که به دست اهلبيت هست مال شماست. چرا از آنها باز پس نميگيريد و خليفه به خاطر شما و براي دلسوزي شما ميخواهد اموال و املاک را از آنها پس بگيرد، و شما اگر همکاري نميکنيد لااقل مهر سکوت بر لب بزنيد و چيزي نگوييد، تا دستگاه حکومت نسبت به اهلبيت و خاندان وحي هر اقدامي کرد آزاد باشد و شما هم اعتراض نکنيد. با همين تبليغات گمراه کننده بود که فدک را از فاطمه- سلاماللهعليها- گرفتند (بحث آن در بخش فدک و فاطمه- سلاماللهعليها- خواهد آمد).
[ صفحه 60]
4- خريد مردم به وسيله پول، تا آنجا که حتي بين مردم پول تقسيم ميکردند. در همين رابطه ابن ابيالحديد ميگويد: «فلما اجتمع الناس علي ابوبکر، قسم قسما بين نساء المهاجرين والانصار فبعث الي امراه من بني عدي ابن النجار قسمها مع زيد بن ثابت، فقالت: ما هذا؟ قال: قسم قمسه ابوبکر للنساء: قالت: اترا شونني عن ديني! والله الا اقبل منه شيئا فردته عليه...» [2] : وقتي که ابوبکر بر سر کار آمد پولي را در ميان مهاجر و انصار تقسيم کرد، در اين بين قدري پول را براي زني از انصار بردند. زن پرسيد،: اين پول براي چيست؟ گفتند: پولي است که ابوبکر به همه داده و سهمي هم به تو رسيده است. زن گفت: آيا ميخواهيد در امر دين به من رشوه دهيد؟! به خدا سوگند هرگز چيزي از آن را نخواهم پذيرفت و همهي آن را به ابوبکر رد کرد.
جالب اين است که متقي هندي در کنزالعمال که اين حديث را نقل کرده، در پاورقي آن، حديث «لعن الله الراشي والمرتشي و الرائشي»: [3] را ذکر کرده است و بعد ميگويد: راشي يعني کسي که چيزي را ميبخشد تا او را بر باطل کمک کند، و مرتشي همان گيرندهي رشوه است، و رائش يعني آن کسي که تلاش ميکند تا از مال راشي کم کند و به مال مرتشي بيفزايد. و بعد متقي هندي تلاش کرده است تا با ذکر مثال آبروي ابوبکر را حفظ کند.
5- دلسوزي براي مردم و اينکه هدف ما مردم است و دايههاي مهربانتر از مادر شدن. وقتي که به ابوبکر اعتراض ميشد که چرا با وجود علي- عليهالسلام- خلافت را تصاحب کردي، در حالي که او سزاوارتر بر اين منصب بود؟ در جواب ميگفت: «از فتنه ترسيدم». در همين راستا ابن ابيالحديد گفته است: «و خشيت الفتنه، و ايم الله ما حرصت عليها يوما قط، و لا سئالتها الله في سر و لا علانيه قط، و لقد قلدت امرا عظيما
[ صفحه 61]
مالي به طاقه و لا يدان، ولقد وددت ان اقوي الناس عليه مکاني» [4] : از فتنه ترسيدم، و قسم به خدا هرگز روزي آرزوي خلافت را نداشتم و هرگز نه در پنهان و نه علني از خدا خلافت را نخواستم، و هر آينه امر بزرگي را عهدهدار شدم و طاقت پيش بردن ان را ندارم و دوست داشتم که قويترين انسانها بجاي من عهدهدار مسئله خلافت و امارت ميشد!!.
کسي جرات نکرد بگويد که اگر واقعا راست ميگويي و توانايي نداري حل اين مشکل آسان است؟ مسئلهي ولايت و امارت را به صاحب اصلي آن که از طرف خدا معين شده است (علي- عليهالسلام-) واگذار کن، اگر واقعا ميخواهي که فتنه در جامعه اسلامي ايجاد نگردد و فساد و تباهي دامن گير مردم نشود، استعفا کن تا آن کسي که لياقت خلافت دارد، فتنهها را خاموش کند و به جاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- جلوس کند و او عهدهدار ولايت و زمامداري شود.
مسعودي در مروج الذهب ميگويد: «و خرج علي فقال: افسدت علينا امورنا، و لم تستشير، و لم ترع لنا حقا، فقال ابوبکر: بلي، ولکني خشيت الفتنه» [5] : در روز سقيفه علي- عليهالسلام- از خانه بيرون شد و به او فرمود: در امر خلافت بر ما ظلم کردي، و مشورت نکردي و حق ما را در نظر نگرفتي! ابوبکر در جواب گفت: بلي از فتنه ترسيدم و اين کار را کردم.
همان طوري که عرض شد اگر واقعا ابوبکر راست ميگفت و از فتنه ميترسيد و اگر در «اقيلوني» گفتنهايش صداقت داشت، خوب بود کنار ميرفت. و جالب اينجاست که در اين حديث جعلي «نحن معاشر الانبياء...» شهادت عمر و عايشه قبول شد، ولي در ادعاهاي فاطمه- سلاماللهعليها- مبني بر اينکه فدک بخشش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به وي بوده است، شهادت علي و حسن و حسين- عليهمالسلام-
[ صفحه 62]
بر اينکه فدک را پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به زهرا- سلاماللهعليها- بخشيده است قبول نشد. عجب است از اين انصار بيوفا کسي نبود سوال کند: چطور است که شهادت دختر تو قبول ميشود، ولي شهادت دختر طاهره و مطهره و محدثهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و آن کسي که سورههاي کوثر و هل اتي و آيههاي مودت و قربي و تطهير و مباهله در شان او نازل شده، بلکه تمام خلقت بواسطه وجود اوست، قبول نشود؟!
[ صفحه 63]
[1] کشف الغمه، ج 1، ص 471، و چشمه در بستر، ص 64.
[2] شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 53، و کنزالعمال، ج 5، ص 606 و منتخب کنزالعمال، حاشيه مسند احمد، ج 2، ص 168 والصواعق المحرقه، ص 7.
[3] خدا رشوه دهنده و گيرندهي رشوه و ساعي بين آن دو را لعنت کرده است.
[4] شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 47.
[5] مروج الذهب، ج 2، ص 301 و انساب الاشراف، ج 1، ص 582.
مخالفين حکومت سقيفه
در فصل پنجم گوشههايي از رفتار حزب سقيفه با عموم مردم را ملاحظه فرموديد. هم اينک موضوع مخالفين و کساني که مخالف سقيفه بودند را بررسي ميکنيم. اين مخالفتها دو نوع بوده: بعضي گروهي و طايفهاي و بعضي هم به صورت فردي و شخصي بوده است.
شيوههاي برخورد سران سقيفه با مخالفان به گونههاي مختلف بود. اکنون به برخي از آنها اشاره ميکنيم.
1- تطميع: يکي از روشهاي بر خورد حزب سقيفه، تطميع مخالفها بود، عدهاي را با پول و درهم و دينار، عدهاي را هم با وعدهي مقام و رياست، تا آنها دست از مخالفت بردارند و مهر سکوت بر دهان بزنند، مثل عثمان و طلحه و ابوسفيان و امثال آنها. ابن ابيالحديد قول براء بن عازب را در همين رابطه نقل کرده است و ميگويد: «و رايت في الليل المقداد و سلمان و اباذر و عباده بن الصامت و ابا الهيثم بن التهيان و حذيقه و عمارا، هم يريدون ان يعيدوا الامر شوري بين المهاجرين. و بلغ ذلک ابوبکر و عمر فارسلا الي ابيعبيده و الي المغيره بن شعبه، فسا لا هما عن الراي، فقال المغيره: الراي ان تلقوا العباس فتجعلوا له و لولده في هذه الامر نصيبا، ليقطعوا بذلک ناحيه علي بن ابي
[ صفحه 64]
طالب...» [1] براء بن عازب ميگويد: من هميشه دوست بنيهاشم بودم، وقتي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفت مردد و حيران بودم که چه کنم و کجا بروم، به محلهي بنيهاشم رفتم، ديدم که آنها در کنار جنازهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بودند و سران قريش از جمله ابوبکر و عمر نبودند، از علت نبودن آنها سوال کردم، کسي در جوابم گفت: مردم در سقيفه بنيساعده هستند، و کسي ديگر گفت که مردم با ابوبکر بيعت کردند و در اين هنگام ابوبکر را ديدم که با عمر و ابوعبيده و جماعتي از بنياسلم ميآيد، باز هم به طرف بنيهاشم آمدم که در خانه بسته بود، در را محکم زدم، و صدا کردم که مردم با ابوبکر بيعت کردند! عباس در جوابم گفت: تا پايان روزگار خاک نثارتان باد، همانا من به شما فرمان دادم که چه کار کنيد و شما از دستور من سرپيچي کرديد. من به فکر چاره افتادم و اندوه درون را فرو خوردم، لحظهاي مکث کردم و قلبم تند ميزد، شب بود، ديدم که مقداد و سلمان و اباذر و عباده بن صامت و ابوالهيثم و حذيفه و عمار قصد دارند که مسئلهي امارت و جانشيني را در بين مهاجرين به شور و مشورت بگذارند. اين خبر به ابوبکر و عمر رسيد، آن دو کسي را فرستادند سراغ مغيره و ابوعبيده، وقتي آنها آمدند ابوبکر و عمر از آن دو سوال کردند که عدهاي از مردم در اطراف علي- عليهالسلام- جمع شدهاند نظر و راي شما نسبت به آنها چيست؟! مغيره در جواب گفت: مصلحت اين است که شما برويد با عباس بن عبدالمطلب ملاقات کنيد و در دستگاه حکومت براي او و فرزندش سهمي قائل شويد، بواسطه اين کار آنها اطراف علي- عليهالسلام- را ترک ميکنند و علي- عليهالسلام- تنها ميماند.
بعد ابن ابيالحديد ميگويد: ابوبکر و عمر و مغيره و ابوعبيده به خانهي عباس آمدند و ابوبکر خطبه خواند (چون سخنان ابوبکر طولاني بود در اينجا از ذکر تمام آن خودداري شد.) جملههايي از سخنان ابوبکر اين است: «و نحن نريد ان نجعل لک في هذا الامر نصيا و لمن بعدک من عقبک اذ کنت عم رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- و ان کان المسلمون قدرا اوا مکانک من رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- و مکان اهلک، ثم
[ صفحه 65]
عدلوا بهذا الامر عنکم و علي رسلکم بنيهاشم، فان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- منا و منکم...»: ما خواستيم که در امر خلافت براي تو و فرزندانت سهيم در نظر بگيريم، زيرا که تو عموي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- هستي و مردم قدر و منزلت تو و خاندانت را ميشناسند و با وجود اين در مورد خلافت از شما و تمام افراد بنيهاشم عدول کردهاند. پس بدانيد که اين موضوع مسلم است که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از ما و شماست.
ابن ابيالحديد ميگويد: عمر با روش و رفتار خشونتآميز و با تهديد و وعده و وعيد، سخنان ابوبکر را قطع کرد و گفت: «و اخراي انا لم ناتکم حاجه اليکم و لکن کرهنا ان يکون الطعن فيما اجتمع عليه المسلمون منکم فيتفاقم الخطب بکم و بهم فانظروا لانفسکم و لعامتهم ثم سکت.» [2] : مسئلهي ديگر اينکه ما که سراغ شما آمدهايم نه به خاطر حاجت و نياز باشد، بلکه آمدن ما به اين جهت است که خوش نداشتيم در خلافت که مسلمانان اجتماع کردند و با ابوبکر بيعت کردند از طرف شما ايراد و اشکالي باشد تا گرفتاري آن به شما و ايشان برگردد، و لذا از شما دعوت ميکنيم بياييد با دستگاه حکومت همکاري کنيد و به مصلحت خودتان و مردم بينديشيد. بعد ساکت شد و ديگر چيزي نگفت.
اگر سخنان فوق را دقيق بررسي کنيم ميبينيم که از راه تطميع و قريب و با وعدهي رياست و پست و مقام براي عباس عموي حضرت علي- عليهالسلام- خواستهاند که او را از کنار علي- عليهالسلام- بروبايند و هم با تهديدد و ارعاب و اين که مردم از شما برميگردند و نياز به شما نداريم بلکه خواستيم که در امر خلافت حرف و اعتراضي نداشته باشيد. و کاملا مشهود است که ميخواستند با بردن عباس ديگران را هم به طرف خودشان بکشانند.
بنابراين حزب سقيفه مخالفين خود را اول تطميع و باز خريد و بعد هم ترور ميکردند، و آن هم يا حيثيتي و يا جاني که برخورد با عباس عموي گرامي پيامبر- صلي الله
[ صفحه 66]
عليه و آله و سلم- هم يکي از اين مقولههاست. ولي چيزي که جاي تاسف است اينکه امت بعد از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- يا از جهت ترس و يا تطميع و مال دنيا به دست خودشان اسلام عزيز را از سرچشمهي صاف و زلالش گل آلود کردند و ولي بر حق خدا و وصي پيامبر را تنها گذاشتند تا ناخلفها بيايند مقدرات حکومت اسلامي و مردم را به دست بگيرند و بکنند آنچه را که کردند.
اما جواب دندان شکن عباس به رئيس سقيفه اين بود: «واما ما بذلت لنا، فان يکن حقک اعطيناه فامسکه عليک، و ان يکن حق المومنين فلس لک ان تحکم فيه... و اما قولک! ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- منا و منکم، فان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- من شجره نحن اغصانها، وانتم جيرانها، واما قولک: يا عمر، انک تخاف الناس علينا، فهذا الذي قدمتموه اول ذلک و بالله المستعان» [3] : عباس عموي گرامي حضرت علي- عليهالسلام- پس از حمد و ثناي خداوند چنين گفت: همان گونه که تو گفتي، خداوند متعال محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- را به پيامبري برانگيخت و او را هادي و رهبر مومنان قرار داد و خداوند با وجود او بر امتش منت گذارد و سرانجام براي او آنچه را در پيشگاه اوست برگزيد و مردم را آزاد گذاشت تا براي خود کسي را برگزينند، به شرط آنکه به حق انتخاب کنند و گرفتار هوي و هوس نشوند. اکنون تو اگر به مکانت خويش از رسول خدا طالب خلافتي، حق ما را گرفتهاي و اگر به راي مومنان متکي هستي ما هم از ايشان هستيم (و در مورد خلافت شما هيچ کاري انجام ندادهايم، نه براي آن آبي آوردهايم و نه بساطي گستردهايم) و اگر تصور ميکني خلافت براي تو به خواستهي گروهي از مومنين واجب شده است، در صورتي که ما آن را خوش نداشته باشيم ديگر براي تو وجوبي نخواهد بود، و از سوي ديگر اين دو گفتار تو چه اندازه با يکديگر فاصله دارد که از يک سو ميگويي آنان به تو اظهار کردهاند و از يک سو
[ صفحه 67]
ميگويي آنان در اين باره طعن ميزنند. و آنچه را که به ما ميبخشي اگر حق خودت است، پس آن را پهلوي خودت نگهدار و اگر حق مومنين است، پس مناسب نيست که تو در حق مردم و مومنين حکم کني و حق آنها را غضب کني، و آنچه را که به ما ميدهي، اگر حق خود ماست ما راضي نميشويم که بعضي از آن را برگرداني و بعضي ديگر را برنگرداني و اين سخن را به اين جهت نميگويم که بخواهم تو را از کاري که در آن درآمدهاي برکنار سازم، ولي دليل و حجت را بايد گفت و اما اينکه گفتي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از ما و شماست، بدان که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مثل درختي ميماند که ما شاخ و برگ آن هستيم و شما همسايه آن، بعد عباس خطاب به عمر گفت: اما سخن تو: تو از شورش مردم ما را ميترساني و بدان اين کاري که شما کرديد، اين اول آن (يعني شوراندن مردم) ميباشد و ما به خدا پناه ميبريم و از او کمک ميخواهيم.
ابن ابيالحديد در جلد دوم شرح نهجالبلاغه صفحهي 52 سخنان براء بن عازب و شور و مشورتهاي ياران علي- عليهالسلام- را نقل ميکند و اينکه ياران و نزديکان حضرت علي- عليهالسلام- تلاش ميکردند که مسئلهي خلافت را در بين مهاجرين به شورا گذارند، و بعد هم مسئلهي با خبر شدن ابوبکر و عمر و پيشنهاد مغيره به ابوبکر و عمر را مبني بر اينکه با عباس ملاقات کنيد و در حکومت او را هم شريک نماييد تا بواسطه اين کار از طرف علي- عليهالسلام- و يارانش خاطر جمع شويد و وقتي که عباس به طرف شما آمد و در حکومت دخالت کرد، حجت و دليل براي شما در نزد مردم بر ضد علي- عليهالسلام- ميباشد و مردم ديگر علي- عليهالسلام- را رها ميکنند.
اينجا ابن ابيالحديد ميگويد: در شب دوم وفات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آنها براي تطميع عباس به خانه وي آمدند و با جواب دندان شکن عباس برگشتند. با توجه به اين سخنان هم معلوم ميشود که حکومت چه مقدار تلاش ميکرده تا مردم و افراد سرشناس را از اطراف علي- عليهالسلام- و اهلبيت- عليهالسلام- دور کند و حالا اين کار را با هر اقدام صورت بگيرد.
[ صفحه 68]
بلي حزب سقيفه موفق شده عدهاي را با درهم و دينار و بخشش مال و اموال، مثل «اباسفيان» و «طلحه» و «اسيد بن حضير» باز خريد و تطميع کنند. باز هم ابن ابيالحديد و ابن عبد الربه ميگويند: «قال ابوبکر احمد بن عبد العزيز... ان اباسفيان قال شيئا آخر لم تحفظه الرواه، فلما قدم المدينه قال: اني لاري عجاجه لا يطفئها الا الدم! قال: فکلم عمر ابوبکر، فقال: ان اباسفيان قدقدم، و انا لانا من شره، فدفع له ما في يده فترکه فرضي» [4] ابن ابيالحديد قبل از اين حديث، حديث ديگري را از ابوبکر جوهري نقل کرده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ابوسفيان را به سرزمين طايف براي جمعآوري زکات فرستاده بود و وقتي ابوسفيان از آن جا برگشت، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفته بود، از عدهاي سوال کرد: چه اتفاقي افتاده است؟ گفتند: رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفته است، سوال کرد که جانشين او چه کسي شده است؟ گفتند: ابوبکر، ابوسفيان گفت: بچه شتر خليفه شده است؟ در جواب گفتند: بلي و آن وقت سوال کرد: پس مستضعفان علي- عليهالسلام- و عباس چه کردند...
بعد ابن ابيالحديد اين روايت را ذکر کرده است: ابوبکر جوهري گفته است: همانا ابوسفيان چيزي ديگر هم گفت که آن را روات نياوردهاند يا ضبط و ثبت ننمودهاند، وقتي که ابوسفيان به مدينه آمد و گفت: همانا من آتش و فتنهاي را ميبينم که خاموش نميکند، آن را مگر خون. و اين حرف او را عمر شنيد و با ابوبکر صحبت کرد و گفت: اباسفيان به مدينه برگشته است، و ما از شر او درامان نيستيم، پس بايد او را تطميع و باز خريد کنيم، بعد تصميم گرفتند که هر چه از مال زکات که از سرزمين طايف آورده بودند به او پس دهند و اين کار را کردند و او را رها نمودند و از او بيعت نخواستند و او هم راضي شد. بعد هم- پس از فتح سرزمين شام- حکومت آنجا را به فرزندان او (ابوسفيان) واگذار کردند!! و مخصوصا معاويه که در مدت بيست سال جز دشمني با اهلبيت و آل علي- عليهالسلام- کاري نکرد و دست پليدش را به خون فرزندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و ستارگان آسمان امامت و ولايت آلوده کرد و عمال
[ صفحه 69]
جيرهخواري را روي کار آمد که تا توانستهاند حديث جعل نمودند و احاديثي که از زبان مبارک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در فضائل علي و زهرا- سلاماللهعليها- بود آنها را براي ابوبکر و عمر و ديگران جعل کردند. و آن قدر حديث جعل کردند که آخر معاويه گفت: ديگر بس است و از حالا حديث به نفع معاويه جعل کنيد و آن عمال جيرهخوار نيز اين کار را کردند. براي اطلاع بيشتر به کتاب «سقيفه انقلاب ابيض» مراجعه شود.
2- تهديد: يکي ديگر از طرحها و برنامههايي که حزب سقيفه با مخالفين انجام داد، تهديد و از صحنه خارج کردن افراد بود و در مورد تعدادي از آنها پا را از تهديد فراتر گذاشته و به ضرب و قتل آنها پرداختند. براي نمونه شمشير «زبير» را شکسته و بر سينهاش نشستند، «ابوذر» و «سلمان» و «مقداد» را آن قدر زدند که سلمان ميگويد: گردنم چون غدهاي ورم کرده و بالا آمده، و اگر علي- عليهالسلام- به فريادش نرسيده بود او را کشته بودند.
ابن ابيالحديد در رابطه با تهديد و ضرب و شتم ميگويد: «فخرج الزبير مصلتا بالسيف فاعتنفه زياد بن لبيد الانصاري و رجل آخر فندر السيف من يده» [5] : زبير در خانهي علي بود و از خانه بيرون آمد و شمشير به دست داشت، زياد بن لبيد انصاري با مرد ديگري او را کتک زدند و شمشيرش را گرفتند. در آخر ابن ابيالحديد ميگويد: او را به ضرب و زور و کتک به طرف ابوبکر بردند.
«بريده اسلمي» را به دستور عمر زدند و از مسجد بيرون کردند، آنهم به سبب اينکه در مسجد به ابوبکر ميگفت: اين حديثي که تو از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل ميکني که نبوت و خلافت در يک نسل جمع نشود، دروغ است. و شما همان دو نفري هستيد که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به شما فرمود: خدمت علي برويد و به ولايت او بر مومنين تسليم شويد و شما هم گفتيد که آيا دستور خدا و رسول اوست؟ آن حضرت هم فرمود: آري. و بريده اسلمي ميگفت: شما دروغ ميگوييد
[ صفحه 70]
و به خدا قسم در شهري که تو امير آن باشي سکونت نميکنم، پس آن گاه او را زدند و به بيرون انداختند.
و حباب بن منذر آن بزرگ صحابي و مجاهد جنگ بدر را با آن همه سابقهي درخشان به جرم اينکه در سقيفه در برابر ابوبکر شمشير کشيده بود و خلافت او را قبول نکرده بود در همان سقيفه او را گرفته و دهانش را پر از خاک کردند. ابن ابيالحديد ميگويد: «فوثب رجل من الانصار، فقال: انا جذيلها المحکک و عذيقها المرجب، فاخذ و وطئي في بطنه و دسوا في فيه التراب» [6] : به مردي از انصار برخوردند (حباب منذر) که ميگفت: من مرد کار آزموده و سرد و گرم چشيده و طوفان ديدهام، او را گرفته، لگد کوبش کردند و دهانش را پر از خاک نمودند!!
و امايمن را که پرستار پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود و به آنها اعتراض ميکرد، به دستور عمر از مسجد بيرون انداختند. ام يمن ميگفت: اي ابوبکر چه زود حسد و نفاق خود را ظاهر کردي.
3- سلب آزادي: باز هم يکي از طرحهاي حزب سقيفه در برخورد با مخالفين خود، در محاصره و تنگنا و ممنوع الخروج قرار دادن صحابه و افراد سرشناس بود و عمر پس از برنامه سقيفه خروج صحابه از مدينه را ممنوع کرد، به بهانهي اين که ميترسم اصحاب رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- در ميان مردم پراکنده شوند و باعث گمراهي مردم گردند!!
ابن ابيالحديد ميگويد: «ها اني ممسک بباب هذا الشعب ان يتفرق اصحاب محمد في الناس فيضلوهم...» الي «و لا انکروا ايضا علي محمد قوله في اصحاب رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم-: انهم يريدون اضلال الناس و يهمون به...» [7] : عمر گفت: بدانيد همانا من در اين شهر را ميبندم تا اصحاب رسول خدا (محمد) در بين مردم پراکنده نشوند و مردم را گمراه نکنند... تا اينکه ابن ابيالحديد ميگويد: شيعه انکار نميکنند سخن عمر
[ صفحه 71]
را دربارهي اصحاب رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- همانا آنان (اصحاب) ميخواهند مردم را گمراه کنند و به اين کار تلاش ميکنند.
خطيب بغدادي ميگويد: «جاء الزبير الي عمر: ائذن لي ان اخرج فا قاتل في سبيل الله، قال حسبک قد قاتلت مع رسولالله- صلي الله عليه و آله- و سلم فانطلق الزبير و هو يتذمر، فقال عمر: من يعذرني من اصحاب محمد- صلي الله عليه و آله و سلم-؟ لولا اني امسک بفم هذا الشعب لاهلک امه محمد - صلي الله عليه و آله و سلم-» [8] : زبير آمد پهلوي عمر و از او اجازه خواست تا براي جنگ در راه خدا از مدينه خارج شود، عمر در جواب گفت: همان مقدار جنگهايي که در راه خدا در کنار رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- انجام دادهاي بس است (يعني اينکه اجازه نميدهم) زبير در حالي که ناراحت بود از پهلوي عمر رفت و فاصله گرفت، بعد عمر گفت: کيست که مرا از خروج اصحاب رسول خدا معذور دارد؟ و اگر من درهاي اين شعب (مدينه) را نبندم و مراقبت نکنم هر آينه امت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- هلاک ميشود.
با توجه به اين سخنان پيداست که حکومت سقيفه راه و روش اختناق و سلب آزادي را در پيش گرفته بوده است که حتي اصحاب و ياران پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- در خانههاشان بازداشت بودند و از تماس گرفتن با مردم ممنوع بوده و اينکه حقايق را به مردم بگويند، تحت نظر داشتهاند. و اگر از آنها سلب آزادي نميکردند، بالاخره حقايق را به مردم ميگفتند و مردم را با (بيان اينکه حکومت روي معيارهايي که خداوند براي جانشين پيامبرش معين کرده نميباشد) روشن ميکردند، معلوم بود که مردم عکسالعمل نشان ميدادند، اگر چه آنان در مرحل اول سکوت کردند.
و پيداست که سران حکومت با اين برنامهريزي دقيق که داشتهاند مخالفين خود را تطميع و باز خريد و اعطاي حق سکوت و بعد هم تهديد نموده، ضرب و شتم، محاصره، بازداشت، زنداني، ممنوع الخروج و يا ممنوع المنبر ميکردند و اينکه حق هيچگونه تماسي با مردم را نداشته باشند.
[ صفحه 72]
4- جعل حديث: يکي ديگر از برنامههاي حکومت سقيفه که به محض روي کار آمدن آن را اجرا کردند و خيلي از افراد با تقوا را هم در شک و شبهه انداختند، برنامهي جعل احاديث و آن هم از زبان مبارک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود که سبب گمراهي افراد زيادي شد، گرچه مردم زود متوجه مسئله شدند ولي چه فايده. اولين کسي که حديث جعل کرد خود ابوبکر بود، همان طور که گفته شد وقتي او سر کار آمد اولين اتهام را به ساحت اقدس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نسبت داد که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم فرمود: «خلافت با نبوت براي ما اهلبيت جمع نميشود» و يا اينکه ما از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيديم که فرموده: «ما طايفهي انبيا درهم و دينار را به ارث نميگذاريم» و يا اينکه عايشه خانم گفت که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «ابوبکر به جاي او با مردم نماز بخواند».
با اين نسبتهاي دروغ و اتهامات، عدهاي از مردم را در حال شک و شبهه و سر درگمي بردند و با اين شايعات انقلاب سفيد! را با تهديد و ارعاب بر ضد اهلبيت- عليهالسلام- انجام دادند. عايشه خانم احاديثي را جعل کرد و افترائات زيادي را به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نسبت داد و از جمله گفت: «ما ترک رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- دينارا و لا درهما و لا شاه و لا بعيرا و لا اوصي بشيء» [9] : رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم بعد از خود نه دنيا و نه درهم و نه گوسنفد و نه شتر و هيچ چيزي را به عنوان ارث باقي نگذاشت و به چيزي و کسي هم وصيت نکرد!!.
باز هم ابن سعد به نقل از عايشه خانم ميگويد: «قيل لعايشسه اوصي رسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم-؟ قالت: کيف اوصي و لقد دعا بالطست ليبول فيها فانخنث في حجري و ما شعرت انه مات، و مامات الا بين سحري و نحري» [10] : به عايشه گفته شد آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم- وصيتي فرمود؟ و کسي را به عنوان وصي خود معرفي فرمود؟ عايشه در جواب گفت: چگونه وصيت کرد در حالي که در خانهي من بود و از من طشت خواست تا اينکه... کند و من نفهميدم که او کي از دنيا رفته است و از دنيا نرفت مگر
[ صفحه 73]
اينکه سر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بين سينه و آغوش من بود.
باز هم ابن سعد ميگويد: «قيل لام المومنين عايشه اکان رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- اوصي الي علي؟ قالت: لقد کان راسه في حجري فدعا بالطست فبال فيها فلقد انخنث في حجري و ما شعرت في فمتي اوصي الي علي؟» [11] : به عايشه گفته شد آيا رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به علي- عليهالسلام- وصيت و سفارشي فرمود؟ در جواب گفت: به تحقيق سر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در آغوش من بود و طشت خواست تا در آن... کند و در آغوش من بود و نفهميدم کي از دنيا رفته، پس چگونه و چه زماني به علي- عليهالسلام- وصيت کرده است؟!
اين گونه افترائات نسبت به ساحت مقدس پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- زياد است و شايد بيش از هزاران باشد و هر انساني اگر با تتبع و دقت اين روايات و اکاذيب را بررسي کند، متوجه خواهد شد که اينها جز اتهامات چيزي ديگري نخواهد بود. هر عقل سالمي درک ميکند که اينها حقيقت ندارند، براي اينکه يک انسان عادي اگر از دنيا برود و يا مسافرت کند يک سري وصيتها و سفارشات ميکند، آن وقت چطور ميشود که آخرين پيامبر خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بعد از بيست و سه سال زحمت و رنج در راه تبليغ بهترين دين آسماني از دنيا برود، اما بدون وصيت و وصي باشد؟ بر فرض اينکه آنها جريان غدير و آياتي که در اين باره نازل شد نشنيدهاند، آيا باز هم ميشود تصور کرد که پيامبر بدون وصيت از دنيا رفته باشد؟ بلکه ميشود گفت: اين اکاذيب از برنامههاي سقيفه بوده است که مردم را سر درگم کنند تا به اهداف خودشان برسند!!.
در حقيقت با اين جعليات انکار خلافت علي- عليهالسلام- که مساوي با انکار نبوت و رسالت پيامبران و مخصوصا انکار رسالت پيامبر اسلام بوده است نمودند. چنانچه حسکاني در «شواهد التنزيل» به سند خود از عبدالله بن عباس در تفسير آيهي شريفه: «واتقوا فتنه لا تصيبن الذين ظلموا منکم خاصه و اعلموا ان الله شيدد العقاب». [12] .
[ صفحه 74]
(و بترسيد از بلايي که چون آيد تنها مخصوص ستمکاران شما نباشد (بلکه ظالمان و مظلومان همه را فرا گيرد) بدانيد که عقاب خدا بسيار سخت است) گفت: چون آيه نازل شد پيامبر اکرم- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «من ظلم عليا مقعدي هذا بعد وفاتي فکمانما حجد نبوتي و نبوه الانبياء قبلي». [13] : هر کس به علي- عليهالسلام- ظلم کند در جانشيني من پس از وفاتم، گويا نبوت مرا و پيامبران گذشته را انکار کرده است.
در کتاب ابو عبدالله محمد بن علي سراج آمده است که او در تاويل آيه به سند خود به نقل از عبدالله بن مسعود گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به من فرمود: اي ابن مسعود بر من آيه: «واتقوا فتنه...» نازل شد و من آن را نزد تو به امانت ميگذارم، آن چه من ميگويم آن را حفظ کن و از من به ديگران نقل نما که: «من ظلم عليا مجلسي هذا کمن جحد نبوتي و نبوه من کان قبلي». هر کس به علي- عليهالسلام- در جانشيني من، ظلم کند، مثل کسي است که نبوت مرا و تمام پيامبران را انکار کرده است.
راوي به او گفت: آيا واقعا اين جمله را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدي؟! گفت: آري، گفتم: پس چگونه از طرف ظالمان قبول پست و مقام کردي؟! جواب داد: به همام جهت عقوبت عمل خود را به خود وارد آوردم و اين به جهت آن بود که من از امام خود اذن نگرفتم، چنانچه جندب و عمار و سلمان، اذن گرفتند و من از خداوند طلب آمرزش ميکنم.
حالا با توجه به آيهي شريفه و حديث نوراني، آنهايي که با جعل احاديث مسئلهي خلافت علي- عليهالسلام- را انکار کردند، آيا متوجه نبودند که با انکار ولايت و امامت ولي خدا، رسالت و نبوت صد و بيست و چهار هزار پيامبر- عليهالسلام- و مخصوصا رسالت سيد الانبيا محمد مصطفي- صلي الله عليه و آله و سلم- را انکار نمودند؟! پس چگونه سران سقيفه و عايشه خانم به خودشان اجازه دادند با جعل احاديث، مسئلهي خلافت و جانشيني رسالت را که تنصيص و تصريح شده از جانب پروردگار بود انکار کردند
[ صفحه 75]
و اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به چيزي و يا کسي وصيت نکرد و العياذ بالله بدون وصيت از دنيا رفته است!!!.
5- ترور و قتل عام: يکي ديگر از برنامههاي از قبل تعيين شدهي حزب سقيفه، ترور و کشتار دسته جمعي بود، که از خطرناکترين اقدامات آنان بود. و به عنوان آخرين حربه براي کساني که قابل تطميع و خريداري نبودند و يا اينکه تهديدها بر آنها اثر نميکرد، آنها را ناجوان مردانه ترور ميکردند و يا به جرم ارتداد آنها را چه فردي و چه دسته جمعي ميکشند. با اين اقدامات، نه تنها مخالفين را از سر راه برميداشتند، بلکه در دل عموم مردم هم ايجاب رعب، ترس، و وحشت ميکردند.
سعد بن عباده بزرگ قبيله خزرج که با ابوبکر بيعت نکرد و عمر را هم تهديد کرد، از اين مقوله ميباشد. در همين رابطه ابن ابيالحديد ميگويد: «انه کتب الي خالد بن الوليد و هو علي الشام يامره ان يقتل سعد بن عباده، فکمن له هو و آخر معه ليلا، فلما مر بهما ريماه فقتلاه، و هتف صاحب خالد في ظلام الليل بعد ان القيا سعدا في بئر هنا فيها ماء ببيتي:
«نحن قتلنا سيد الخز
رج سعد بن عباده»
«و رميناه بسهمين
فلم تخط فواده»
يوهم ان ذلک شعر الجن و ان الجن قتلت سعدا، فلما اصبح الناس فقدوا سعدا، وقد سمع قوم منهم ذلک الهاتف فطلبوه، فوجدوه بعد ثلاثه ايام في تلک البئر، وقد اخضر، فقالوا: هذا مسس الجن، و قال شيطان الطاق لسائل ساله: ما منع عليا ان يخاصم ابوبکر في الخلافه؟ فقال: يابن اخي، خاف ان تقتله الجن» [14] : ابن ابيالحديد در بحث مطاعن در «الطعن الثالث عشر» گفته است: همانا او (ابوبکر) به خالد بن وليد که در شام بود نامه نوشت و او را مامور کرد که سعد بن عباده را بکشد، بعد از رسيدن نامهي خالد هم با يک نفر ديگر در کمين سعد بودند، تا اينکه در شب وقتي که سعد بن عباده از کنار آنها عبور ميکرد او را با تير زدند و کشتند و در چاه آب انداختند و فردي که همراه خالد
[ صفحه 76]
بود در تاريکي شب بعد از آن که سعد را در چاه آب انداخت دو بيت شعر را به صداي جن انشاء کرد: ما سيد و بزرگ قبيله خزرج را کشتيم و دو تير درست به قلب او زديم، همه گمان کردند که آن دو سطر شعر شعر جن ميباشد و همانا جن او را کشته است، وقتي که صبح شد مردم سعد را پيدا نکردند و اين هاتف و صدا را شنيدند و به سراغ سعد برآمدند و بعد از سه روز او را در چاه آب پيدا کردند، در حالي که نابود شده بود و گفتند که اين کار جن است». بعد ابن ابيالحديد ميگويد: ابو حنيفه از مومن طاق پرسيد: اگر خلافت حق علي- عليهالسلام- بود، چرا با ابوبکر مخاصمه و مطالبه خلافت نکرد در حالي که علي- عليهالسلام- قوي و شجاع بود؟ در جواب گفت: ميترسيد که جن او را بکشد!!
باز هم ابن ابيالحديد ميگويد: «و عمر هو الذي شيد بيعه ابوبکر، و رقم المخالفين فيها فکسر سيف الزبير لما جرده، و دفع في صدر المقداد، و وطيء في السقيفه سعد بن عباده، و قال: اقتلوا سعدا، قتل الله سعدا، و حطم انف الحباب بن المنذر الذي قام يوم السقيفه: انا جذيلها المحکک و عذيقها المرجب، و توعد من لجا الي دار فاطمه- عليهالسلام- من الهاشمين، و اخرجهم منها، و لولاه لم يثبت لابوبکر امر، و لا قامت له قائمه.» [15] : عمر کسي بود که بيعت ابوبکر را محکوم کرد و مخالفين ابوبکر را هم به بيعت کشاند و شمشير زبير را در وقتي که آن را از غلاف بيرون آورده بود شکست و مقداد را در سقيفه به شکمش زد و گفت: سعد را بکشيد، خدا او را بکشد، و نيز دماغ حباب بن منذر را به خاک ماليد و دهانش را پر از خاک نمود، حباب کسي بود که در سقيفه گفته بود من مرد با تجربه هستم و سرد و گرمها را ديدهام، و در مقابل طوفانها مثل درخت خرما محکم هستم، و از بنيهاشم کساني که به خانه فاطمه - سلاماللهعليها- پناه برده بودند به آنها وعده و وعيد داد و آنها را از خانه بيرون آورد، و اگر عمر نبود خلافت به ابوبکر نميرسيد و استوانههاي حکومتش محکم نميشد. اين سعد اگر چه از
[ صفحه 77]
علي- عليهالسلام- طرفداري نکرد، اما با ابوبکر هم بيعت نکرد، و همين باعث شد که او را تبعيد کرده، در آخر ترورش نمودند.» [16] .
و ابن ابيالحديد ميگويد: «فخر رازي در کتاب نهايه العقول مينويسد: سعد به خاطر ترس از عمر از مدينه مهاجرت کرد. با اين حال او را کشتند» [17] ولي فرزندش «قيس» از طرفداران علي- عليهالسلام- و تربيت شده وي بود، مثل محمد بن ابوبکر که تربيت شده علي- عليهالسلام- بود. دستگاه حکومت، علي- عليهالسلام- را هم دوبار تصميم گرفت که ترور کند، يک بار هنگام بيعت با ابوبکر که علي- عليهالسلام- چند بار فرمود اگر بيعت نکنم چه ميکنيد؟ و هر دفعه آنها با قاطعيت گفتند: ترا ميکشيم. اين در موقعي بود که عمر و خالد و قنفذ، شمشيرها را برهنه کرده و منتظر اشارهاي بودند.» [18] .
و مرتبهي ديگر وقتي بود که به اين نتيجه رسيدند که علي- عليهالسلام- مانع اعمال آنهاست و لذا ماموريت ترور و کشتن علي- عليهالسلام- را به خالد واگذار کردند و قرار گذاشتند که حضرت را در موقع نماز بکشند، تا اين که در نماز ابوبکر دچار ترديد شد که شايد خالد ماموريتش را درست نتواند انجام دهد، ضمن اينکه مردم هم بر عليه آنها شورش ميکنند و يا اينکه تحريک ميشوند و لذا در حال نماز و قبل از سلام گفت: «اي خالد آن چه را که به تو دستور دادم انجام نده و اجرا نکن» و ابن ابيالحديد ميگويد: «قولهم: انه تکلم في الصلاه قبل التسليم، فقال: لا يفعلن خالدا ما امرته» [19] : سخن شيعه دربارهي ابوبکر اين است که او در نماز قبل از سلام صحبت کرد و گفت: خالد آن چه را به تو فرمان دادم اجرا نکن.
مسعودي در اين باره گفته است: «و هموا بقتل اميرالمؤمنين- عليهالسلام- و تواصوا و تواعدوا بذلک و ان يتولي قتله خالد بن الوليد فبعثت (اسما بنت عميس) الي
[ صفحه 78]
اميرالمؤمنين- عليهالسلام- بجاريه لها فاخذت بعضادتي الباب و نادت «ان الملا ياتمرون بک ليقتلوک فاخرج اني لک من الناصحين» [20] فخرج مشتملا سيفه و کان الوعد في قتله ينتهي امامهم من صلوته بالتسليم فيقوم خالد اليه فاحسوا باسه فقال الامام قبل ان يسلم (لا يفعلن خالد ما امرته به» [21] : گروه سقيفه در تلاش بودند که اميرالمؤمنين- عليهالسلام- را بکشند و از سر راه بردارند و لذا سفارشها کردند و وعدهها و قولهايي به افراد دادند که اين ماموريت را انجام دهند و در آخر، مشورتها به اين منتهي شد که خالد بن وليد اين ماموريت را انجام دهد، او اسماء بنت عميس کنيز خود را فرستاد به خانه علي - عليهالسلام- وقتي که کنيز به جلو خانه آمد دو طرف در را گرفت و اين آيهي قرآن را که دربارهي حضرت موسي- عليهالسلام- نازل شده است قرائت کرد «همانا قوم تصميم گرفتند که تو را بکشند، پس از منزل خارج شو و من براي تو بسيار مشفق و مهربانم» بعد علي- عليهالسلام- شمشيرش را کشيد از منزل خارج شد، و خالد بن وليد هم که شمشيرش را گرفته بود و در موقع نماز قصد کشتن علي- عليهالسلام- را داشت، ناگاه ابوبکر که نماز جماعت ميخواند متوجه شد که شايد خالد نتواند وظيفهاش را درست انجام دهد و اين مسئله انعکاس بدي داشته باشد و لذا در نماز قبل از سلام گفت: اي خالد آنچه را که به تو دستور دادم اجرا نکن.
علي- عليهالسلام- بعد از نماز، خالد را در دستان و بازوهاي الهي خود آنچنان فشار داد که از درد فرياد ميکشيد و با خواهش و وساطت مردم و عموي بزرگوارش عباس او را رها کرد. به هر حال بايد علي- عليهالسلام- را از سر راه برداشت و او را کشت. و در آن موقعيت حساس و بسيار مهم فقط زهرا- سلاماللهعليها- بود که ميتوانست او را حفظ کند و همين کار را هم کرد و سرانجام خود را فداي راه مولا و امام زمانش کرد و لذا زهرا- سلاماللهعليها- فديه علي- عليهالسلام- است و رفت تا علي- عليهالسلام- بماند.
چنانچه گذشت دستگاه حکومت عزم را جزم کرده بود که او را از کنار علي- عليهالسلام-
[ صفحه 79]
بردارد، براي اينکه تا زهرا- سلاماللهعليها- هست، علي- عليهالسلام- پشتوانهي محکمي دارد و مردم هم او را به خاطر اينکه دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- است احترام ميگذارند و لذا اعضاي سقيفه تصميم آخر را گرفتند که فشارهاي روحي و جسمي را بر زهرا- سلاماللهعليها- وارد کنند تا علي- عليهالسلام- پشتوانه قوي نداشته باشد و زهرا- سلاماللهعليها- هم از اين جهت کم نگذاشت و تا پاي جان از علي- عليهالسلام- و و لايت و امامت بر حق او دفاع کرد.
بعد از شهادت زهرا- سلاماللهعليها- علي- عليهالسلام- از ترور و کشته شدن جان سالم بدر برد و به دست جنها! کشته نشد و به خاطر روشي که بر اساس وصيت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- در مقابل خلفا پيش گرفته بود، گوشهگيري و اعراض از خلافت را اختيار کرد و به عبادت و خواندن قرآن و آباد کردن زمين و کاشتن نخل روي آورد، و تا آن جا سياست تقيه و گوشهي عزلت را ادامه داد که اسم فرزندانش را به نام خلفا نام نهاد و به اجبار دخترش را به عقد آنها درآورد و در مشکلات اجتماعي و اقتصادي و سياسي آنها را ياري و راهنمايي ميفرمود که نمونههاي آن در کتب معتبر اهل سنت و شيعه موجود ميباشد.
در همين رابطه ابن ابيالحديد از زنده ماندن علي- عليهالسلام- و ترور نشدن او اظهار تعجب و شگفتي نموده و از استادش (ابو جعفر نقيب) ميپرسيد: «سالت النقيب ابا جعفر يحيي بن ابي زيد رحمه الله، فقلت له: اني لاعجب من علي- عليهالسلام- کيف بقي تلک المده الطويله بعد رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- و کيف ما اغتيل و فتک به جوف منزله، مع تلظي الاکباد عليه! فقال: لولا انه ارغم انفه بالتراب و وضع خذه في حضيض الارض لقتل، ولکنه اخمل نفسه، واشتغل بالعباده والصلوه والنصر في القرآن و خرج عن ذلک الذي الاول، و ذلک الشعار و نسي السيف و صار کالقاتک يتوب و يصير سائحا في الارض او راهبا في الجبال، و لما اطاع القوم الذين و لو الامر و صار اذل لهم من الحذاء ترکوه و سکتوا عنه، و لم تکن العرب لتقدم عليه الا بموطئاه من متولي الامر و في السر منه فلما لم يکن لولا الامر باعث وداع الي قتله وقع الانساک عنه، و لولا ذيل
[ صفحه 80]
لقتيل» [22] : چگونه علي- عليهالسلام- در مدت 25 سال که خانهنشين شد، توانست از کشته شدن و ترور جان سالم بدر ببرد؟! او کشته نشد و در منزل باقي ماند، با اينکه قلبها متوجه او بود. استادش ميگويد: اگر او کوتاه نميآمد و کنارهگيري نميکرد، کشته ميگرديد. او از حضور در محافل سياسي و رقم زدن مقدرات کشور و دولت، خودداري کرد و به نماز و قرآن روي آورد و به آباد کردن نخلستانها پرداخت و از روش گذشته خود در زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دست برداشت و اسلحه و شمشيرش را به کنار گذاشت و خود را سياح زمين و عبادتگر در کوهها نشان داد و حتي از خلفا اطاعت ميکرد، لذا آنها از او دست برداشتند و در مورد او سکوت کردند و ديگر دليل و علتي براي کشتن او نداشتند و اگر رفتار او غير از اينها بود کشته ميشد.
و خود مولي علي- عليهالسلام- فرموده است: «والله لقد بايع الناس ابوبکر، و انا اولي الناس بهم مني بقميصي هذا، فکظمت غيظي، وانتظرت امر ربي، الصقت کلکلي بالارض» [23] : به خدا سوگند مردم با ابوبکر بيعت کردند در حالي که شايستگي من نسبت به آنان براي لباس خلافت بيشتر بود، با اين حال خشم خود را فرو برده و منتظر امر پروردگار ماندم و سينهام را به زمين نهادم (و اقدامي نکردم و آرام گرفتم).
مالک بن نويره که از اصحاب رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بود و از طرف آن حضرت مامور جمعآوري زکات بود، از آنجا که سران سقيفه را حق نميدانست و زکات را به آنها نداد، او را زدند و کشتند. ابن ابيالحديد در اين رابطه گفته است: «لما قتل خالد مالک بن نويره و نکح امراته، کان في اعسکره ابوقتاده الانصاري، فرکب فرسه، والتحق بابوبکر، و حلف الايسير في جيش تحت لواء خالد ابدا فقص علي ابوبکر القصه، فقال ابوبکر، لقد فتنت الغنائم العرب، و ترک خالد ما امرته، فقال عمر: ان عليک ان تقيده بمالک، فسکت ابوبکر، و قدم خالد فدخل المسجد و عليه ثياب قد صدئت من الحدي و في عمامته ثلاثه اسهم فلما راه عمر قال: ارياء يا عدو الله! عدوت علي رجل من المسلمين فقتلته و نکحت امراته، اما والله ان امکنني الله منک لا رجمنکء،
[ صفحه 81]
ثم تناول الاسهم من عمامته، فسکرها، و خالد ساکت لا يرد عليه، ظنا ان ذلک عن امر ابوبکر و رائه فلما دخل الي ابوبکر و حدثه، صدقه فيما حکاه و قبل عذره. فکان عمر- يحرض ابوبکر علي خالد و يشير علي ان يقتص منه بدم مالک، فقال ابوبکر: ايهايا عمر! ما هو باول من اخطا، فارفع لسانک عنه، ثم ودي مالک من بيت المال المسلمين» [24] : ابوبکر خالد را به طرف قبيلهي مالک بن نويره فرستاد، چون قبيلهي مالک و خود او از دادن زکات به ابوبکر امتناع داشتند و او را شايسته ولايت نميدانستند، وقتي که خالد به قبيله مالک رسيد، سر مالک را شبانه از بدن جدا کرد و با خانم او که زن زيبايي بود در کنار جسد مالک به زور زنا کرد. ابوقتادهي انصاري که در لشکر خالد بود، از اين جريان ناراحت شد، اسبش را سوار شده خود را به ابوبکر رسانيد، و قسم خورد که در لشکري که خالد فرمانده آن باشد ديگر خدمت نکند، ابوبکر سوال کرد چه شده است؟ ابوقتاده جريان را گفت، بعد ابوبکر گفت: هر آينه فتنهاي نسبت به غنايم عرب واقع شده و ابوقتاده را تهديد کرد که به طرف خالد برود و به حاضران گفت: خالد آنچه را که من فرمان داده بودم ترک کرده است، عمر که در صحنه حاضر بود خطاب به ابوبکر گفت: بر توست که خالد را بازداشت کرده و تحت فشار قرار دهي، ابوبکر ساکت شد، خالد بازگشت و داخل مسجد شد در حالي که جامهاي پوشيده بود که بر آن زنگ آهن بود، و در عمامهاش سه تا تير قرار داده بود، وقتي که عمر خالد را ديد گفت: اي رياکار و اي دشمن خدا! با مردي از مسلمانها دشمني کردي و بعد او را کشتي، و با زنش زنا کردي، قسم به خدا اگر خدا دست مرا به تو برساند هر آينه تو را سنگسار ميکنم، بعد تيرها را از عمامهي او گرفت و آنها را شکست. خالد ساکت بود، و جواب نميداد، و گمان ميکرد آنچه که عمر ميگويد، از دستورات ابوبکر و نظرات اوست، وقتي که خالد بر ابوبکر وارد شد، جريان را گفت و ابوبکر سخنان او را تصديق کرد و عذرش را پذيرفت، در حالي که عمر هم بود و ابوبکر را بر ضد خالد تحريک ميکرد و به ابوبکر ميگفت که خالد را به خاطر مالک بن نويره بايد قصاص
[ صفحه 82]
کند، ابوبکر در جواب عمر گفت: ساکت باش! او اول کسي که خطا کرده نيست (يعني تو و من و همهي ما خطاکاريم) زبانت را از طعن او بردار، بعد ابوبکر ديه مالک را از بيتالمال داد!! [25] .
شهاب الدين احمد نويري ميگويد: عمر به ابوبکر گفت: شمشير خالد آميخته با ظلم و ستم است و اين کار (کشتن مالک و تجاوز به همسر وي) را به ناحق کرده است، بايد از او قصاص بگيري. ابوبکر فرماندهان و کارگزاران خود را قصاص نميکرد، ولي در جواب عمر گفت: شمشيري را که خدا بر کافران کشيده است در نيام نميکنم. [26] .
عماد الدين اسماعيل ابيالفداء در اين رابطه ميگويد: «و في ايام ابوبکر منعت بنو يربوع الزکاه و کان کبيرهم مالک بن نويره و کان ملکا فارسا مطاعا شاعرا قدم علي النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و اسلم، فولاه صدقه قومه، فلما منع الزکاه ارسل ابوبکر الي مالک المذکور خالد ابن الوليد في مانعي الزکاه فقال مالک انا آتي بالصلوه دون الزکاه فقال خالد اما علمت ان الصلوه والزکاه معا لاتقبل واحده دون الاخري فقال مالک قد کان صاحبکم يقول ذلک قال خالد او ما تراه لک صاحبا والله لقد هممت ان اضرب عنقک ثم تجولا في الکلام فقال له خالد اني قاتلک فقال: له او بذلک امرک صاحبک قال: و هذه بعد تلک و کان عبدالله عبن عمر و ابوقتاده الانصاري حاضرين فکلما خالدا في امره فکره کلامهما فقال: مالک يا خالد ابعثنا الي ابوبکر فيکون هو الذي يحکم فينا فقال خالد لا اقالني الله ان اقتلک و تقدم الي ضرار بن الازور بضرب عنقه فالتفت مالک الي زوجته و قال: لخالد هذه التي قتلتني و کانت في غايه الجمال فقال خالد: بل الله قتلک بر جوعک عن الاسلام فقال مالک انا علي الاسلام فقال خالد: يا ضرار اضرب عنقه فضرب عنقه و جعل راسه (اثقيه) لقدر و کان من اکثر الناس شعرا. و قبض خالد
[ صفحه 83]
امراته و قيل انه اشتراها من الفيء و تزوج بها و قيل انها اعتدت بثلاث حيض و تزوج بها و قال لابن عمر و لابي قتاده احضرا النکاح فابيا و قال له ابن عمر: نکتب الي ابوبکر و نعلمه بامرها و تتزوج بها فابي و تزوجها و لما بلغ ذلک ابوبکر و عمر قال عمر: لابوبکر ان خالدا قد زني فارجمه قال: ما کنت ارجمه فانه تاول فاخطا قال: فانه قد قتل مسلما فاقتله قال: ما کنت اقتله فانه تاول فاخطا، قال: فاعزله، قال ما کنت اغمد سيفا سله الله عليهم» [27] : در زمان خلافت ابوبکر قبيله بني يربوع از دادن زکات به خليفه امتناع کردند و رئيس آنها مالک بن نويره که آدم بافر است و شاعر بود، در زمان رسول خدا اسلام اختيار کرد و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هم او را متولي جمعآوري زکات قبيلهاش فرمود: تا اينکه بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از دادن زکات به خليفه امتناع کردند. ابوبکر خالد ابن وليد را به طرف آنها و کساني که زکات نميدادند فرستاد، خالد اول به طرف سرزمين بزاخه رفت و زکات آنجا را جمع کرد و بعد بدون اجازهي خليفه به طرف بطاح رفت، اطرافيان خالد به او گفتند که ما دستور نداريم به آنجا برويم، ولي خالد گوش نداد و به قبيلهي مالک رفت، وقتي با مالک بن نويره برخورد کرد، گفت: زکات بده! مالک گفت: من مسلمان هستم نماز ميخوانم ولي زکات را به شما و رئيس حکومت شما نميدهم، خالد گفت: نماز و زکات با هم است و يکي بدون ديگري قبول نيست، مالک گفت: آيا صاحب و رئيس شما اين حرف را ميگويد؟ خالد در جواب گفت: آيا تو او را براي خود صاحب و رئيس نميداني؟ قسم به خدا هر آينه ميخواهم گردنت را بزنم، بعد هر دو مجادله کردند. خالد گفت: با تو ميجنگم، مالک گفت: آيا او دستور داده است که مرا بکشي، خالد گفت: اين حرفت بدتر از آن حرف اولي است (که آيا رئيس تو گفته نماز و زکات با هم است). عبدالله عمر و ابوقتاده انصاري [28] حاضر بودند و با خالد صحبت کردند که مالک را
[ صفحه 84]
نکشد، ولي خالد از حرف آنها خوشش نيامد، مالک گفت: حالا که مرا ميخواهي بکشي کسي بفرست به مدينه پهلوي ابوبکر و او هر حکمي کند، حکم همان است. خالد گفت: خدا مرا نيامرزد اگر تو را نکشم (و يا اينکه رها کنم) و بعد ضرار بن ازور را براي زدن گردن مالک خواست، در اين هنگام مالک به خانمش که (زن بسيار زيبا بود) متوجه شده و گفت: من به خاطر اين کشته ميشوم، خالد گفت: اينکه از اسلام رو گرداندي خدا تو را کشته است! مالک گفت: من مسلمان هستم و اسلام را قبول دارم، خالد به ضرار گفت: گردن او را بزن و ضرار هم مالک (مسلمان و دوستدار علي- عليهالسلام-) را کشت و سرش را که موي زيادي داشت در ظرفي گذاشت. خالد خانم مالک را که در عادت ماهانه هم بود گرفت، با او زنا کرد و ابن عمر و ابوقتاده از اين کار او ناراحت بودند و خالد از آنها خواست در مجلس نکاح وي حاضر شوند (البته نکاحي در کار نبوده است) ولي آن دو نفر امتناع کردند! و عبدالله عمر گفت: صبر کن به ابوبکر بنويسم و او را از جريان زن مالک آگاه کنم و بعد تو با او ازدواج کن، ولي خالد حرف ابن عمر را قبول نکرد و با زن مالک ازدواج کرد و همبستر شد، اين خبر که به ابوبکر رسيد، عمر به ابوبکر گفت که خالد زنا کرده، او را سنگسار کن، ابوبکر گفت: او را سنگسار نميکنم، او اجتهاد نموده و در اجتهاد خود خطا کرده است!! عمر گفت، او مسلماني را کشته است او را قصاص کن و بکش! باز هم ابوبکر گفت: او را نميکشم، او اجتهاده کرده و خطا نموده است! عمر گفت: پس لااقل او را از کار برکنار کن! ابوبکر گفت: شمشيري را که خدا برافراشته است درنيام نميکنم.
اگر اين جريان و ظلم فاخش دستگاه حکومت با دقت بررسي شود، مطالب و نکات زيادي دارد که مجال بررسي آنها نيست، ولي در اينجا ميپردازيم به اينکه ابوبکر گفت: خالد اجتهاد کرده و خطا نموده است. البته بايد او از خالد و از اجتهاد او (بر فرض که اجتهاد کرده باشد) دفاع کند، اگر اين کار را نميکرد خو او زير سوال ميرفت، چرا که خود نيز در مقابل نص صريح قرآن اجتهاد کرد و همين اجتهاد بود که مصيبتهايي براي جهان اسلام به بار آورد، در حالي که خود سران سقيفه اعتراف
[ صفحه 85]
داشتند که مالک بن نويره مسلمان است و گناه او اين بود که خليفه را بر حق نميدانست، و لذا از دادن زکات به حکومت خودداري کرد و او را در منزلش در کنار زن و بچهاش مظلومانه کشتند.
و اينجاست که علي- عليهالسلام- بايد ناله کند و سر در چاه نمايد و فرياد بزند و درد دلش را به نخلستانها بگويد. مگر گناه مالک بن نويره چه بود؟ مگر غير از اين ميگفت که من تو را شايستهي ولايت و خلافت نميدانم؟ همين بود نه چيزي ديگر، در کجاي دنيا ديده شده است که ناراضي حکومت و کسي که رئيس دولت را قبول ندارد، به خانه او يورش برند و او را بکشند و به خانوادهاش تجاوز کنند؟!
خالد بن وليد يک زمان فرمانده مشرکين بود و حالا خليفه مسلمين او را براي قتل افرادي که اذان ميگفتند و نماز ميخواندند و شهادت هم ميدادند ميفرستد و آن گونه تقل ميکند و تعجب اينکه او را شمشير اسلام هم نام بگذارند، باز هم تعجب اينکه اهل سنت او را جزو عشرهي مبشره ميدانند. همين فرد فاسد تا پايان خلافت ابوبکر به سمت فرمانده سپاه اسلام باقي ماند!! و در خلافت عمر نيز به عنوان معاون ابوعبيده در شام فعاليت، ميکرد و وقتي که خالد مرد، عمر زنان قبيلهاش (بني مخزوم) را آورد تا براي خالد گريه کنند و يکبار هم عمر گفته بود که اگر خالد زنده ميماند او را بر جا و منصب خود مينهادم. [29] .
يکي ديگر از ترورهايي که اعضاي سقيفه انجام داد کشتن اياس بن عبدالله فجائه بود، در حالي که او صحابي پيامبر بود، به او برچسب ارتداد زدند و او را در مصلاي مدينه کشانده و در حالي که دست و پايش را بسته بودند در آتش انداخته و زنده زنده سوزاندند و هر چه فرياد ميزد «من مسلمانم» کسي نبود که به فرياد او برسد.
در همين رابطه ابن ابيالحديد ميگويد: «و انه حرق الفجاء السلمي بالنار، وقد
[ صفحه 86]
نهي النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ان يحرق احد بالنار» [30] همانا يکي از کارهاي ابوبکر اين است که فجائه السلمي را در آتش سوزاند، در حالي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نهي فرموده بود که کسي را در آتش بسوزانند.
ابوبکر در لحظههاي آخر عمرش از چندين عمل خود بيشتر از بقه اظهار ندامت ميکرد که يکي از آنها همين کشتن فجائه بود و ميگفت: «و وددت اني لم احرق الفجائه» [31] «اي کاش فجائه را در آتش نميسوزاندم».
و نيز ترور و کشتار دسته جمعي بسياري از قبائل به بهانه نپرداختن زکات انجام شد که با برچسب ارتداد آنها را در رديف سيلمهها و طليحهها قرار دادند و دسته جمعي آنها را کشتند. اگر چه اهل سنت در کتابهاي تاريخ و سيرشان سعي کردند آنچه را که نشانه عدم ارتداد آنها باشد، به ميان آورده نشود، ولي با همهي اين تلاشها باز هم شواهد و دلايلي در دست است که ثابت ميکند آنها مرتد نبودند و منکر اصل زکات هم نبودند، بلکه گناه آنها اين بوده است که ميگفتند: ما تو را به عنوان خليفه رسولالله قبول نداريم، وقتي قبول نداريم ديگر زکات را هم به تو نميدهيم و از ما انتظار دادن زکات را نداشته باش.
در اين راستا ابن کثير ميگويد: قبائل مختلف عرب گروه گروه وارد مدينه ميشدند و به نماز اقرا ميکردند، ولي از پرداختن زکات امتناع ميورزيدند و عدهاي از آنها از پرداختن زکات به شخص ابوبکر امتناع داشتند. [32] و يعقوبي ميگويد: گروهي
[ صفحه 87]
از عرب مدعي پيامبري شدند و گروهي مرتد شدند و تا جهابر سر نهادند و مردمي هم از دادن زکات به ابوبکر امتناع ورزيدند. [33] .
ابن حزم در مساله احکام مرتدين ميگويد: اينها مسلمان بودند و هرگز از اسلام خارج نشدند و تنها از پرداخت زکات به ابوبکر امتناع داشتند، و به همين گناه و دليل کشته شدند، و بعد ميگويد: حنفي و شافعي و همه معتقد و متفقند که اينها حکم مرتد را ندارند و نبايد آنها را مرتد ناميد. (مذاهب اهل سنت) همه مخالف اين عمل ابوبکر هستند. [34] .
نوبختي و سعد بن عبدالله اشعري ميگويند: «وقد کانت فرقه اعزتلت عن ابوبکر فقالت لا تودي الزکاه اليه حتي يصح عندنا لمن الامر و من استخلفه رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- بعد و نقسيم الزکاه بين فقرائنا و اهل الحاجه منا» [35] عدهاي از ابوبکر دوري کردند و گفتند ما زکات او را به او نميدهيم تا اينکه مسالهي ولايت و امارت براي ما روشن شود و بدانيم چه کسي را رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- خليفه معين کرده و اگر نه زکات را بين فقرا و نيازمندان خودمان تقسيم ميکنيم و به ابوبکر نميدهيم.
طبري ميگويد: «لا والله لا نبايع ابا الفصيل ابدا» [36] او از ابومخنف نقل ميکند که دو قبيله اسد و خزاره ميگفتند: به خدا قسم هرگز با ابوفصيل بيعت نخواهيم کرد. و از روي تحقير به ابوبکر اين حرف را گفتند.
عباس محمود عقاد ميگويد: نزديکترين قبايل به مدينه و گهواره اسلام نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اظهار ارادت و اخلاص مينمودند، ولي در برابر کسي که پس
[ صفحه 88]
از وي روي کار آمد و حکومت را عهدهدار شد نافرماني ميکردند و ميگفتند: از رسول خدا پيروي ميکنيم ولي ما را با ابوبکر چه کار؟ و بعد ميگويد: عدهي ديگري از آن مردم به اصل زکات مومن و معتقد بودند، ولي به کساني که زکات ميگرفتند ايمان و اعتقاد نداشتند. [37] .
محمد حسين هيکل استاد و نويسنده مصري ميگويد: عدهاي از صحابه و از جمله عمر با اين اقدام ابوبکر مخالف بودند، و ميگفتند: نبايد با مردمي که به خدا و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ايمان دارند جنگ نمود. [38] اين گفتار بيانگر اين مطلب است که اين افراد و قبايل در نظر او مرتد نبودند. بلکه مسلمان و پيرو دستورات اسلام و مقررات آن بودهاند.
دکتر حسن ابراهيم حسن و سهيل زکار ميگويند: اين قبايل مردي که به معناي بازگشت از دين باشد نبودند بلکه مسلمان بودند ولي آنها بر اين و عقيده بودند که پرداخت زکات تنها به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- واجب بوده است و بايد به او پرداخت شود. [39] و ابن اعثم و واقدي وقتي که ارتداد اهالي «حضرموت» و قبايل «کنده» را ذکر ميکنند، در چند جاي کتابشان بيان و تصريح ميکنند که برخي از همين قبايل خلافت را حق اهلبيت ميدانستند، و بعد ميگويد: «قال حارثه بن سراقه: نحن انما اطعنا رسولالله اذا کان حيا و لو قام رجل من اهل بيته لاطعناه و اما ابن ابيقحافه فلا والله ما له في رقابنا طاعه و لابيعه ثم انشاء حارثه بن سراقه يقول ابياتا و من جملتها:
«اطعنا رسولالله اذا کان بيننا
فيا عجبا ممن يطيع ابوبکرا» [40] .
حارثه که يکي از بزرگان کنده بود به زياد بن لبيد گفت: همانا ما هنگامي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- در قيد حيات بود او را اطاعت ميکرديم و حال هم اگر کسي از
[ صفحه 89]
اهلبيت او خلافت را عهدهدار شود باز هم او را متابعت و پيروي ميکنيم و اما پسر ابيقحافه قسم به خدا نه برگردن ما حقي دارد و نه اطاعت او بر ما واجب است و بعد از اين سخن انشاد شعر کرده و گفت: پيامبر خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- را که در ميان ما بود اطاعت و پيروي کرديم. پس شگفتا و عجبا از کسي که ابوبکر را اطاعت کند!!
اشعث بن قيس، خطاب به اهل کنده گفت: «فاني اعلم ان العرب لاتقرب بطاعه بني تيمم بن مره و تدع سادات البطحاء من بنيهاشم آل غيره» [41] : من يقين و اطمينان دارم که عرب با بودن بنيهاشم، هرگز راضي به اطاعت از بنيتميم بن مره نميشود. [42] .
واقدي در رابطه با کشتار جمعي مخالفين به بهانه ندادن زکات ميگويد: «فاقبل اليه (زياد بن لبيد) رجل من سادات بني تميم يقال له الحارث بن معاويه فقال: لزياد انک لتدعوا الي طاعه رجل لهم يعهد الينا و لا اليکم فيه عهد فقال له الحارث لا والله ما ازلتموها عن اهلها الا حسدا منکم لهم و ما يستقر في قلبي ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- خرج من الدنيا و لم ينصب للناس علما يتبعونه فارحل عنا ايها الرجل فانک تدعوا الي غير رضا... فوثب عر فجه بن عبدالله الذهلي فقال: صدق والله الحارث بن معاويه اخر جواهذ الرجل عنکم فما صاحبه باهل الخلافه و لا يستحقها بوجه من الوجوه، و ما المهاجرين و الانصار بانظر لهذا الامه منبيها محمد- صلي الله عليه و آله و سلم -... ثم و ثبوا الي زياد بن لبيد فاخرجوه من ديارهم و هموا بقتله. قال: فجعل زياد لا ياتي قبيله من قبائل کنده فيدعو هم الي الطاعه الا ردوا عليه ما يکره فلما راي ذلک سار الي المدينه الي ابوبکر فخبره بما کان من القوم و اعلمه ان قبائل کنده قد ازمعت علي الارتداد والعصيان!! فاغتم ابوبکر غما شديدا»: [43] .
حارث بن معاويه، يکي از بزرگان بني تميم بود و به زياد بن لبيد که براي جمع
[ صفحه 90]
آوري زکات آمده بود و با مردم صحبت ميکرد گفت: تو ما را به اطاعت کسي ميخواني که از ما و شما نسبت به او هيچ تعهد و پيماني گرفته نشده است. زياد گفت: راست ميگويي، اما ما او را براي خود انتخاب کردهايم، حارث گفت: به من بگو چرا خلافت را از اهلبيت پيامبر دور کردهايد؟ در حالي که به گفته قرآن آنها به اين امر از ديگران سزاوارتر بودند. زياد گفت: مهاجر و انصار نسبت به امور خود از تو آگاهترند، حارث گفت: نه به خدا قسم اين گونه نيست، بلکه شما از روي حسادت نسبت به اهلبيت از آنها عدول کرديد. و من هرگز نميپذيرم که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از دار دنيا برود و کسي را به عنوان جانشين خود منصوب نکند. اي زياد برخيز و از اينجا دور شو که تو ما را به غير رضاي حق ميخواني، در اين هنگام «عرفجه بن عبدالله الذهلي» گفت: به خدا قسم که حارث راست ميگويد، اين مرد (زياد) را از ميان خود برانيد که رفيق او ابوبکر به هيچ وجه اهليت براي خلافت را ندارد و مهاجر و انصار نيز بيناتر از خود پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بر امت خود نيستند (يعني چطور ميشود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شخصي را براي جانشين خود تعيين نکند؟) آنگاه زياد را که تصميم به قتل او داشتند از آنجا بيرون راندند. و زياد بر هيچ قبيلهاي از قبايل کنده نگذشت مگر آنکه آنها را به اطاعت از ابوبکر ميخواند ولي آنها او را با جوابهايي که خوش نداشت از خود ميراندند، تا بالاخره به مدينه رسيد و ابوبکر را در جريان آنچه که پيش آمده بود گذاشت. ابوبکر به شدت ناراحت شد و زياد را با سپاه چهار هزار نفري به طرف آنها فرستاد.
واقدي ميگويد: زياد با سپاه خود قبايل بنيهند، بنيعاقل، بنيحجر، بنيحمير را قتل عام کرد و سپس به ديگر قبايل کنده رو آورد و پس از درگيريهاي زياد و ريختن خونهاي فراوان و آمدن «عکرمه بن ابيجهل» با سپاهش به کمک او، بالاخره ابوبکر توانست قبايل کنده را در سرزمين حضرموت سرکوب کند. [44] .
[ صفحه 91]
طبري ميگويد: يکي از قبايل ديگر که (به قول ايشان) مرتد شدند و مردانشان قتل عام شدند و اموال آنها به غارت رفت و کودکان و نواميسشان به اسارت در آمد، اهل يمامه بودند، وقتي که آنها خبر خلافت ابوبکر را شنيدند آن را قبول نکرده و از دادن زکات به حکومت جديد امتناع ورزيدند، ابوبکر هم سپاهي را به طرف آنها فرستاد و به بهانهي ارتداد همه را از دم شمشير گذراند. [45] و شاعر هم جريان مخالفت اهل يمامه با ابوبکر و اين حقيقت انکار نشدني را که آنها تنها شخص ابوبکر را به رسميت نميشناخته و انکار ميکردند، تصريح نموده است:
«اطعنا رسولالله ما کان بيننا
فيا عجبا ما کان ملک ابوبکر»
«انوتي ابوبکر اذا قام بعده
فتلک لعمر الله قاصمه الظهر» [46] .
«ما رسول خدا را تا زماني که در قيد حيات بود متابعت و پيروي کرديم، پس شگفتا که ابوبکر زمام حکومت را در دست گيرد، آيا ما ابوبکر را که بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به خلافت رسيده متابعت کنيم؟ پس به ذات خدا قسم اين ماجرا کمرشکن است».
يکي ديگر از کشتارهاي دسته جمعي حزب سقيفه، قبيله بنيسليم بود که ابن اثير ميگويد: «فمثل بهم و حرقهم و رضخهم بالحجاره و رمي بهم من الجبال و نکسهم في الابار و ارسل الي ابوبکر يعلمه ما فعل و ارسل اليه قره ابن هبيره و نفرا معه موثقين» [47] : آنها را بعد از آن که مثله کرد زنده زنده در آتش سوزاند و خانهها را بر سرشان خراب کرد و سنگسارشان نمود و کوهها را بر سرشان انداخت، جريان را به ابوبکر اعلام کرد و ابوبکر قره بن هبيره را با عدهاي به طرف او فرستاد.
يکي ديگر از قبيلههايي که به اتهام ارتداد، توسط عکرمه بن ابيجهل به فرمان
[ صفحه 92]
رئيس حکومت قتل عام شدند و زندگيشان به غارت رفت و زنها و بچههاشان به اسيري برده شد و تا زمان خلافت عمر در زندان و بازداشتگاه ماندند، اهالي دباء منطقهاي بين عمان و بحرين بود. [48] طبري در تاريخ خود مينويسد: قبايلي که به اتهام ارتداد قتل عام کردند و يا سران آنها را از بين بردند، طيء، غطفان، بنيسليم، بنيعامر، اسد، اهالي يمامه، تهامه، يمن، بحرين، نجد، حضرت موت، و بنيتميم، بودند. [49] .
با توجه به مطالبي که از کتب معتبر اهل سنت در فصل (انصار و اقدامات اعضاي سقيفه) ذکر شد، آنچه که قابل توجه است، اين است که اکثر محدثين و مورخين اهل سنت در رابطه با ارتداد قبايلي که بيان شد از طبري نقل قول کردند و طبري هم اکثر اخبار را از شخصي به نام «سيف بن عمر» که بقول علامه عسکري دروغ پرداز درجه يک ميباشد نقل کرده است [50] و نيز شيخ محمد آلياسين گفته است: آنچه که طبري از ابو مخنف، هشام کلبي، ابن اسحاق و مدائني، نقل کرده خيلي اندک است و باز هم آنچه که نقل کرده سندا مخدوش است و در آنها هيچ ذکري از خروج از اسلام و ارتداد نشده است. [51] و ايشان فرموده است: معنا و حدود ارتداد در کتب تاريخي اهل سنت بيان نشده و نيز علت ارتداد قبايل مزبور، در بيشتر اين ارتدادها جاي شک و ترديد، بلکه جاي انکار است. [52] .
انکار و منع زکات از نظر فقه و فقهاي اهل سنت
ابن قدامي در کتاب مغني و شرح الکبير در رابطه با وجوب و انکار زکات ميگويد: «فمن انکر وجوبها جهلا به و کان ممن يجهل ذلک اما لحداثه عهده بالاسلام او لانه
[ صفحه 93]
بباديه نائيه عن الامصار عرف و جوبها و لايحکم بکفره لانه معذور، و ان کان مسلمان ناشئا ببلاد الاسلام بين اهل العلم فهو مرتد تجري عليه احکام المرتدين... فان تاب والا قتل لان ادله وجوب الزکاه ظاهره في الکتاب والسنه... فاذا جحدها فلا يکون الا لتکذيبه الکتاب والسنه و کفره بهما»: اگر کسي از روي جهل و ندانستن حکم زکات و وجوب آن را انکار کند و ندانستن وجوب زکات هم به اين علت بوده که او تازه به اسلام گرويده است و يا اينکه اهل باديه و قرا بوده و از شهر و مدنيت دور بوده و وجوب زکات را ميدانسته است و لذا حکم به کفر او نميشود، براي اينکه او معذور است و عذرش هم يا به جهت تازه مسلمان بودن اوست و يا اينکه از مرکز اسلام دور بوده، و اما اگر در بلاد اسلام باشد و در بين اهل علم و فرهنگ بزرگ شده و احکام اسلام هم به او رسيده است، باز هم زکات را انکار کرد، در اين صورت مرتد شده و احکام ارتداد بر او جاري ميشود، و اگر توبه کرد فهوالمراد و اگر نه کشته ميشود، چرا؟ براي اينکه ادلهي وجوب زکات در کتاب و سنت آمده است و انکار زکات همان انکار و تکذيب کتاب و سنت و کفر به کتاب و سنت ميباشد.
با توجه به سخنان فقهي ابن قدامه اين جا سوالاتي مطرح ميشود: آيا قبايلي که حکومت سقيفه به بهانه ارتداد همه را از دم تيغ گذراند، حک وجوب زکات و حدود آن به همه قبايل رسيده بوده است؟ آيا آنها احکام را مثل مردم مدينه مستقيما از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده بودند؟ آيا قبايلي که دور از مرکز بودند و اسلام را بطور کلي قبول کرده بودند و به جزئيات احکام آن آشنايي نداشتند، ميشود حکم به ارتداد و کفر آنها کرد؟ که ابن قدامه هم خود فتوي داده است «لا يحکم بکفره».
او در فصل بعد ميگويد: «و ان منعها معتقدا وجوبها و قدر الامام علي اخذها منه اخذها و لم ياخذ زياده عليها في قول اکثر اهل العلم منهم ابوحنيفه و مالک والشافعي و اصحابهم»: [53] اگر کسي اعتقاد به وجوب زکات دارد ولي آن را نميدهد،
[ صفحه 94]
بر رييس حکومت است که زکات را از او بگيرد و زيادتر از مقدار زکات را نبايد بگيرد و فتواي اکثر علماي اهل سنت از جمله ابيحنيفه و مالک و شافعي و پيروان آنها هم همين است.
با توجه به اين سخن ابن قدامه اگر بر فرض اينکه قبايلي که به دستور ابوبکر و توسط سردمداران وي مثل خالد بن وليد و عکرمه بن ابيجهل قتل عام شدهاند، زکات نميدادند، رئيس حکومت بايد فقط زکات را از آنها ميگرفت نه اينکه به بهانهي منع زکات جان و مال و هستي آنها را با خاک يکسان کنند، چنانچه همه مذاهب اهل سنت به اين مسئله که فقط زکات را بايد گرفت و نه زيادتر از آن را فتوا دادهاند. پس پيداست که بهانه فقط ارتداد نبوده و چه بسا قبايلي که از آنها نام برده شد، زکات را قبول داشتند. بلکه هدف حکومت چيز ديگري بوده است و آن اينکه قبايل مزبور حکومت از اين مسئله خوشش نميآمد و لذا ندادن زکات بهانهاي بيش نبوده است!
باز هم ابن قدامه در رابطه با ارتداد مانع زکات و اينکه جنگيدن با مانع الزکات علت کفر او ميشود يا خير؟ ميگويد: «فاما ان کان مانع الزکاه خارجا عن قبضه الامام قتله لان الصحابه رضي الله عنهم قاتلوا مانعيها... فان ظفر به و بماله اخذها من غير زياده ايضا و لم تسب ذريته لان الجنايه من غيرهم و لان المانع لا يسبي فذريته اولي، و ان ظفر به دون ماله الي ادائها و استتابه ثلاثا، فان تاب و ادي و الا قتل و لم يحکم بکفره.. و وجه الاول ان عمر و غيره من الصحابه امتنعوا من القتال في بدء الامر، و لو اعتقدوا کفرهم لما توقفوا عنه، ثم اتفقوا علي القتال و بقي الکفر علي اصل النفي، لان الزکاه فرع من فروع فلم يکفر تارکه بمجرد ترکه کالحج، و اذا لم يکفر بتکره لم يکفر بالقتال عليه کاهل البغي». [54] اگر مانع زکات خارج از حيطه حکومت باشد، با او ميجنگد، چرا که صحابه با مانعين زکات جنگيدند. اگر رييس حکومت به مانع زکات
[ صفحه 95]
و مالش تسلط پيدا کرد او فقط همان زکات را بدون زياده از آن ميگيرد و فرزندان و زن و بچهي او اسير و در اذيت نيستند، براي اينکه اگر نافرماني بوده از ناحيه غير آنها بوده است و خود مانع زکات اسير و اذيت نميشود، پس فرزندان و ذريه او به طريق اولي اسير نيستند و اذيت نميشوند، و اگر حاکم به مانع زکات تسلط پيدا کرد ولي به مالش دست پيدا نکرد، او را بايد به اداي زکات دعوت کند و نيز بايد از او تا سه مرتبه طلب بازگشت و توبه کند، اگر توبه کرد و زکات را ادا نمود فهو المطلوب و اگر نه کشته ميشود، ولي حکم به کفرش نشده است.
ابن قدامه بعد از بيان اين سخن نظر احمد و بعضي از کساني ديگر را حکم به کفر مانع زکات کردهاند ذکر ميکند و ميگويد: عمر و ديگران در ابتداي امر از کشتن مانع زکات امتناع و خودداري ميکردند و اگر آنان اعتقاد به کفر مانع زکات ميداشتند هر آينه از کشتن آنها دست برنميداشتند و با او ميجنگيدند و بر کشتن او اتفاق ميکردند. مطلب ديگر اينکه بقاي کفر هم بر اصل نفي ميباشد و مانع زکات اصل وجوب زکات را نفي نميکند، براي اينکه زکات يکي از فروع دين است، پس تارک آن به محض ترک زکات کافر نميشود، مثل حج (کسي اگر مستطيع باشد ولي حج انجام نميدهد حکم به کفر او نميشود).
بنابراين وقتي که مانع زکات به واسطهي ترک آن حکم به کفرش نشد، آن وقت به واسطه قتال و جنگيدن هم حکم به کفر او نميشود، مثل اهل بغي که به واسطهي قتال حکم به کفر آنها نميشود.
از اين بيان فقهي ابن قدامه مطالب چندي را ميشود به دست آورد: اول اينکه اگر رييس حکومت به مانع زکات و مالش دسترسي پيدا کرد بايد به همان اندازهي زکات را بگيرد، دوم اينکه فرزندان و اهل خانهي مانع زکات را نبايد اسير و اذيت کنند، سوم اينکه اگر حکومت به خود او دست پيدا کرد و به مالش دست پيدا نکرد، اول او را دعوت به اداي زکات کند و بعد بازگشت و توبه را سه مرتبه از او بخواهد و اگر توبه کرد چه بهتر و بعد (البته به نظر ابن قدامه و اهل سنت) اگر توبه نکرد
[ صفحه 96]
کشته ميشود ولي حکم به کفر او نميشود، چهارم اينکه پيداست سردمداران حکومت سقيفه همه بر کشتن مانع زکات متفق نبودند و راضي به جنگيدن هم نبودند و از جمله عمر راضي به جنگيدن با قبايلي که زکات را نميدادند نبوده است، پنجم اينکه ارتداد و کفر بر نفي اصل زکات ميباشد نه اينکه مانع زکات هم کافر باشد، مطلب آخر اينکه زکات از فروع دين است و اگر کسي انجام نداد حکم به کفر او نميشود، مثل کسي که استطاعت مالي و بدني دارد ولي حج انجام نميدهد و يا کسي که مزاحم افراد و ياغي و ظالم است، وقتي که دستور جنگ با او داده شد ولي اين جنگ و قتال علت کفر او نميشود.
اکنون با توجه به سخنان فقهي ابن قدامه و اين مطالب که ذکر شد بايد گفت: برخورد گروه سقيفه با قبايلي (که طبري در تاريخ خود ذکر کرده) هيچ کدام از آن شرايط و حدود که در فقه اهل سنت آمده رعايت نشده و مسئله ارتداد بهانهاي بيش نبوده است. و اصلا بعضي از آن قبائل منکر زکات نبودند بلکه خود آن تشکيلات و سقيفه بنيساعده را قبول نداشتند، چنانچه از سخن ابن قدامه در «المغني» پيداست: «فانه نقل عنهم انهم قالوا انما کنا نودي الي رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- لان صلاته سکن لنا و ليس صلاه ابوبکر سکنا لنا فلا نودي اليه» [55] : کساني که زکات را به ابوبکر نميدادند از آنها نقل شده است که: ما زکات را به سول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- ميداديم، چرا؟ براي اينکه دعاي پيامبر براي ما آرامش بخش و هدايتگر بود، و اما دعاي ابوبکر براي ما آرامش بخش نيست و لذا ما زکات را به او نميدهيم.
اين سخن خود گواه است که قبايل ذکر شده اصل زکات را قبول داشتند ولي راضي نبودند که به دستگاه حکومت سقيفه زکات دهند و اصل تشکيلات آن را هم قبول نداشتند، چنانچه از سخن حارثه بن معاويه به زياد بن لبيد پيداست که گفت: چرا خلافت را از اهلبيت و بنيهاشم گرفتيد، در حالي که خلافت براي آنها يک
[ صفحه 97]
امر الهي و دستور خداست و تو (زياد) ما را به اطاعت از کسي ميخواني که از ما و شما نسبت و با او هيچ پيماني نداريم. و آن شاعر ديگر از قبيله يمامه گفت: به ذات خدا قسم که اين خلافت ابوبکر «قاصمه الظهر» کمرشکن است.
از اين بيانات به خوبي پيداست که بحث در موضوع ارتداد و ندادن زکات نبوده است، بلکه سران قبايل اصل حکومت را قبول نداشتند.
حالا بر فرض اينکه قبايل مذکور وجوب زکات را انکار کردند و مرتد شدند، آيا لازم بود که دستگاه حکومت آن گونه با آنها برخورد کنند، مردم را قتل عام کنند و زنها و بچهها را اسير نمايند؟ آيا در زمان رسولالله اين گونه برخورد ميشد؟ هنگامي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- افرادي را براي جمعآوري زکات ميفرستاد و بعضي زکات نميدادند، آيا پيامبر حکم به ارتداد آنها فرموده و در نتيجه با آنها ميجنگيد؟ مصداق بارز آن، جريان ثعلبه است که زکات نداد، آيا پيامبر چه عکسالعلمي انجام داد؟ بجز اينکه فرمود: ثعلبه هلاک شد، اقدامي ديگر کرد؟
اکنون با توجه به اين بيان بر فرض اينکه قبايلي که زکات ندادند مرتد شدند، بايد ملاحظه کنيم که از نظر فقه اهل سنت آيا بر مرتد زکات واجب است يا خير؟ عبد الرحمن الجزيري در کتاب «الفقه علي مذاهب الاربعه» ميگويد: «من شروطها الاسلام، فلاتجب علي کافر، سوا کان اصليا او مرتدا، و اذا اسلم المرتد فلا تجب عليه اخراجها زمن ردته، عند الحنفيه، والحنابله» [56] : يکي از شروط زکات اسلام است، بنابراين زکات بر کافر واجب نيست، چه کافر اصلي يا مرتد باشد و هر وقتي که مرتد مسلمان شد اداي زکاتهاي زمان از نظر ابيحنيفه و حنابله برايش واجب نيست.
جزيري در پاورقي کتابش نظر مذهب مالکيه را اين گونه ميگويد: آنها (مالکيه) گفتهاند: اسلام شرط صحت زکات است نه شرط وجوب، پس بر کافر زکات واجب است و اگر چه آن زکات بدون اسلام صحيح نميباشد و زماني که کافر
[ صفحه 98]
(اصلي و مرتد) مسلمان شد، زکاتهاي زمان ارتداد ساقط ميشود... و فرقي بين کافر اصلي و مرتد نيست.
بعد جزيري ميگويد: «و کما ان الاسلام شرط بوجوب الزکاه فهو شرط لصحتها ايضا لان الزکاه لاتصح الا بالنيه، والنيه لا تصح من الکافره، باتفاق ثلاثه، والشافعيه قالوا: تجب الزکاه علي المرتد وجوبا موقوفا علي عوده الي الاسلام»: همان طوري که اسلام شرط وجوب زکات است، شرط صحت زکات نيز هست، براي اينکه اداي زکات صحيح نيست مگر به نيت و از کافر هم نيت به اتفاق حنفيه و مالکيه و حنابله درست نيست، و شافعيه گفتهاند: زکات بر مرتد واجب است ولي وجوب آن موقوف بر بازگشت به اسلام ميباشد و اگر بازنگشت، زکات هم بر او واجب نيست.
با توجه به نظرات فقهي مذاهب اربعه که همه متفقالقول گفتند: بر کافر (چه اصلي و چه مرتد) زکات واجب نيست، حال اگر بنا به عقيده دستگاه خلافت قبايلي که منکر زکات شدند و انکار زکات سبب ارتدادشان شده است، آيا اسلام اجازه داده است با مرتدي که در سرزمين اسلام زندگي ميکند و مقررات اسلام را هم قبول دارد و منتهي زکات که بر او واجب نيست نميدهد، او را بکشند و اهل و عياش را به عنوان اسير بگيرند؟ در حالي که اسلام فقط حرب و قتال را با همه زشتي که دارد با محارب و آنهايي که در جامعه فساد ايجاد ميکنند اجازه داده و فرموده است: «انما جزاوا الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف...» [57] : همانا کيفر آنان که با خدا و رسول او به جنگ برخيزند و در روي زمين به فساد کوشند، جز اين نباشد که آنها را کشته، يا به دار مجازات کشند و يا دست و پايشان را به خلاف قطع کنند (دست راست و پاي چپ و يا برعکس).
آيا افراد و شخصيتها و قبايلي که دستگاه حکومت با آنها برخورد ظالمانه
[ صفحه 99]
نمود، از مصاديق اين آيه بوده، يعني محارب با خدا و رسول بودند؟ و در جامعه فساد ايجاد ميکردند؟
حال بد نيست به عنوان حسن ختام سخن سه تن از دانشمندان معظم را (در رابطهي با کشتار افراد و قبايل به عنوان ارتداد و منع زکات) بياوريم، شيخ محمد حسن آل ياسين در يک بررسي محققانه، روايتهايي را که طبري در مورد ارتداد در دوران ابوبکر آورده است، همه را به نقد ميکشد، و آنها را هم از جهت سند و هم از جهت دلالت مردود و قابل قبول نميداند و ميگويد: «هيچ دليل و مدرک و نص صريحي که دلالت بر انکار زکات از طرف افراد و قبايل ذکر شده باشد موجود نيست کما اينکه هيچ مدرک شرعي هم وجود ندارد که دلالت بر ارتداد مانع زکات نمايد. [58] و در آخر به عنوان نتيجهگيري ميگويد: «در پس اين کشتارها يک حقيقت و واقعيت خوابيده است و آن اينکه ارتدا تنها وسيلهاي بود که حکومت با توسل به آن ميتوانست هم مخالفين را سرکوب و توجيه شرعي کند و هم خود را حق جلوه دهد که حق به جانب اوست و او زمامدار است». [59] .
علامه عسکري هم در معناي ارتداد و حکم و تفاوت معناي آن از ديدگاه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و ابوبکر در يک نتيجهگيري ميگويد: «از آنچه که گفتيم معلوم ميشود که آن کساني که تحت عنوان مرتدين در زمان ابوبکر بودند و مرتد خوانده ميشدند، مرتد از اسلام نبودند، بلکه مخالف بيعت بودند و لذا از پرداخت زکات امتناع داشتند» [60] .
شيخ عبدالرزاق نيز با صراحت ميگويد: «هيچ ترديد و شبههاي نيست در اينکه بيشتر آنچه که در دورهي ابوبکر به نام جنگ با مرتدين ناميده شد، تنها جنبهي سياسي داشته و هيچ ربطي به دين ندارد. آنها فقط به شخص ابوبکر معترض بودند و مثل برخي ديگر مسلمانان زير بار حکومت او نميرفتند... لقب ارتداد به آنها از نقاط سياه
[ صفحه 100]
تاريخ دستگاه حکومت سقيفه بنيساعده است». [61] .
با توجه به سخنان اين بزرگواران نکتهاي که به نظر ميرسد اينکه در پشت اين کشتارها و ترورها يک چيز ديگر هم نهفته بود و شايد اگر آن نبود، دستگاه خلافت دستشان را به خون بيگناهان آلوده نميکردند. و آن اينکه: اگر تاکيدات و سفارشات پيامبر در بارهي علي و زهرا- عليهمالسلام- نبود و اگر ايثارها و فداکاريهاي علي- عليهالسلام- در راه اسلام نبود و اگر غدير خم و ابلاغ ولايت در محضر 120 هزار زوار خانه خدا نبود و اگر انزال آيههاي اکمال و ابلاغ و موده و قربي و مباهله و تطهير و سورههاي هلاتي و کوثر نبود، شايد اين قدر بيگناهان را نميکشتند.
همه اينها براي پيشبرد اين هدف بوده است که مردم را از مرکز وحي و اهلبيت- عليهمالسلام- دور کنند و هيچ کس حتي در ذهنش خطور نکند که خلافت و ولايت از آن علي و اهلبيت- عليهمالسلام- ميباشد.
[ صفحه 101]
[1] شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 220.
[2] شرح نهجالبلاغه: ج 1، ص 220 والامامه والسياسه، ج 1، ص 33.
[3] شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 221، سخنان عباس در جواب آنها طولاني بود ما قسمتهايي از آن را آورديم. و عين سخنان ابوبکر و عمر و عباس عموي گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليهالسلام- را در کتاب الامامه والسياسه، ص 32 و 33، ملاحظه فرماييد و ابن قتيبه جواب عباس به عمر را ذکر نکرده است.
[4] شرح نهجالبلاغه، ج 22، ص 44 و عقد الفريد، ج 1، ص 249.
[5] شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 48.
[6] شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 40 و انساب الاشراف، ج 1، ص 582 و الغدير، ج 7، ص 77 و 76.
[7] شرح نهجالبلاغه، ج 20، ص 20.
[8] تاريخ بغداد، باب خلافت ابوبکر ص 80.
[9] طبقات ابن سعد، ج 2.
[10] طبقات ابن سعد، ج 2.
[11] طبقات ابن سعد، ج 2 و فتح الباري ج 9، باب مرض النبي و السيره النبويه، ج باب مرض النبي.
[12] سوره انفال، آيه 25.
[13] شواهد التنزيل، ص 200 والذخاير العقبي، ص 71، و مجمع الزوائد، ج 7، ص 27 و مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 165 و ضمنا حسکاني در ذيل اين آيه 14 حديث را بيان کرده است.
[14] شرح نهجالبلاغه، ج 17، ص 223 و انساب الاشراف، ج 1، ص 583.
[15] شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 174 و انساب الاشراف، ج 1، ص 582 و قاموس الرجال، ج 4، ص 328 و طبقات، ج 3، ص 613.
[16] الغدير، ج 7، ص 158.
[17] انساب الاشراف، ج 1، ص 589.
[18] اکثر کتب اهل سنت اين مسئله را نوشتهاند، و در بحث اهانت به پيامبر خدا گذشت و در بحث يورش به خانه وحي نيز خواهد آمد.
[19] شرح نهجالبلاغه، ج 17، ص 222 و البته اين ترور در کتب شيعه مانند احتجاج و علل الشرايع و بحار الانوار و رجال کشي، مفصل بيان شده است.
[20] سوره قصص، آيه 20.
[21] اثبات الوصيه، ص 124.
[22] شرح نهجالبلاغه، ج 13، ص 301.
[23] امالي شيخ مفيد، ص 153.
[24] شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 179 و ج 17، ص 203 الطعن السابع.
[25] براي توضيح بيشتر اين جريان رجوع شود به کتابهاي: الاصابه في تميز الصحابه، ج 2، ص 209 و معالم المدرسين، ج 2، ص 81 والغدير، ج 7، ص 158 والايضاح، ص 72 و کنزالعمال، ج 3، ص 132 و وفيات الاعيان، ج 5، ص 66 و تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 10 ترجمه محمد ابراهيم آيتي و تاريخ الرده، ص 47 و تاريخ طبري، ج 2، ص 503.
[26] نهايه الارب في فنون الادب، ج 4، ص 130. ترجمهي محمود مهدوي دامغاني.
[27] المختصر في اخبار البشر، ج 1، 158 والکامل في التاريخ، ج 2، و بحار الانوار، ج 30، ص 448.
[28] ابوقتاده از بزرگان اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و از سر سپردگان اميرالمؤمنين علي- عليهالسلام- بود و در سال چهل هجري قمري در کوفه در گذشت، و در جنگهاي دوره خلافت ظاهري اميرالمؤمنين علي- عليهالسلام- در کنار وي بوده است، اسد الغابه، ص 274، ج 5 و ج 2، ص 140.
[29] براي اطلاع بيشتر به کتابهاي الامامه والسياسه، ص 24 و کامل ابن اثير، ج 3، ص 49 و تاريخ طبري، ج 4، ص 1410 و شرح ابن الخلدون، ج 1، ص 179 والسيره النبويه ابن هشام، ج 4، ص 54 والفتوح، ج 1، ص 23 و تاريخ اعثم کوفي، ج 1، ص 7 مراجعه فرماييد.
[30] شرح نهجالبلاغه، ج 17، ص 222، فتوح البلدان، ص 136، المسترشيد، ص 513، و تاريخ ابن کثير، تاريخ، ج 9، ص 319، والاصابه، ج 2، ص 215 و تاريخ طبري، ج 3، ص 234 والصواعق المحرقه، ص 19، و جمهره الانساب، ص 261.
[31] مروج الذهب، ج 2، ص 3098 و تاريخ طبري، ج 2، ص 619 و تاريخ ابن کثير، ج 9، ص 319 و تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 14 و در اين کتاب يعقوبي ميگويد که فجائه را به عنوان اسير آوردند پهلوي ابوبکر و خليفه دستور داد تا او را زنده زنده در آتش بسوزانند در حالي که در اسلام دستور آمده است که با اسير رفتار درست داشته باشند حتي پيامبر اسلام (صلي الله) اسراي بدر را نکشت.
[32] البدايه والنهايه، ج 6، ص 311 «و جعلت و فود العرب تقدم المدينه يقرون بالصلوه و يمنعون من اداء الزکاه و منهم من امتنع من اداء الزکاه الي الصديق».
[33] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 4.
[34] المحلي، ج 11، ص 193 «قوم اسلموا و لم يکفروا بعد اسلامهم لن منعوا الزکاه من ان يدفعوها الي ابوبکر فعلي هذا قوتلوا و لا يختلف الحنفيون و لا الشافعيون في ان هولاء ليس لهم حکم المرتد اصلا وقد خالفوا فعل ابوبکر فيهم و لا يسميهم اهل الرده».
[35] فرق الشيعه، ص 7، تعليقات محمد جواد مشکور.
[36] مقصود از اباالفصيل بچه شتر (يعني ابوبکر) ميباشد که ابوسفيان گفت: قسم به خدا بر عليه اباالفصيل لشکرکشي خواهم کرد، ولي به او حقالسکوت دادند و از او بيعت هم نخواستند و ساکت شد؟!
[37] المجموعه الکامله، ج 1، ص 306.
[38] الصديق الاکبر، ص 96 والبدء والتاريخ، ج 5، ص 123 و تاريخ سياسي اسلام، ج 1، ص 216 و براي اطلاع بيشتر به کتاب تاريخ الاسلام والعرب و تاريخ سياسي اسلام، ص 275 و 285 رسول جعفريان والصوارم المهرقه في نقد الصواعق المحرقه، قاضي نور الله تستري مراجعه شود.
[39] تاريخ سياسي اسلام، ج 1، 236.
[40] الفتوح، ج 1، ص 58، والرده، ص 171.
[41] الرده، ص 173 و 175 الفتوح، ج 1، ص 59 و 60.
[42] منظور از بني تميم همان تيم بن مره قبيله ابوبکر، ميباشد براي اينکه ابوبکر از عامر بن عمرو بن کعب بن سعد بن تيم بن مره است. جمهره النسب، ص 136.
[43] الفتوح، ص 186 و 188 والرده، ص 177 و 179.
[44] الفتوح، ج 1، ص 65 و 66 و کتاب الرده، ص 186 و 188.
[45] تاريخ طبري، ج 2، ص 506 والصواعق المحرقه.
[46] تاريخ الرده، ص 3 و 62 او معجم البلدان، ص 271 والاغاني، ج 2، ص 157 البته شعري که معجم البلدان نقل کرده است از نظر عبارات و الفاظ با شعر آغاني و تاريخ رده فرق ميکند ولي از نظر محتوي يکي هستند.
[47] کامل تاريخ، ج 2، ص 350.
[48] تاريخ طبري، ج 2، ص 510.
[49] براي اطلاع بيشتر به تاريخ طبري، ج 2، ص 504 و 518 و کامل ابن اثير، ج 2، از ص 333 الي 383 و طبقات ابن سعد، ج 7 در شرح حال خالد بن وليد و نهايه الارب في فنون الادب، ص 45 الي ص 93 و شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، ج 17، باب المطاعين مراجعه شود.
[50] مراجعه شود به 150 صحابي ساختگي، ص 200.
[51] نصوص الرده في تاريخ طبري، ص 21.
[52] نصوص الرده في تاريخ طبري، ص 102.
[53] المغني والشرح الکبير، ج 2 ص 435.
[54] المغني و الشرح الکبير، ج 2، ص 438.
[55] المغني والشرح الکبير، ج 2، ص 438.
[56] الفقه علي المذاهب الاربعه، ج 1، ص 590.
[57] سورهي مائده، آيه 33.
[58] نصوص الرده في تاريخ الطبري، ص 91.
[59] نصوص الرده في تاريخ الطبري، ص 91.
[60] عبدالله سباء، ص 141.
[61] الاسلام و اصول الحکم، ص 193 و 197.
احتراق باب وحي در نزد اهل سنت
علماي اهل سنت در قضيه احتراق خانهي حضرت زهرا که بيت وحي بود، سه گروه ميباشند: يک گروه منکر قضيه هستند و ميگويند: چنين چيزي واقع نشده است.
گروه ديگر ميگويند: عمر ارادهي احتراق باب را کرد و فاطمه- سلاماللهعليها- را به غصب آورد، ولي اين گونه کارها از گناهان صغيره است و ضرر و خسران به مقام خلافت ابوبکر نميرساند و از نظر آنها مثل اينکه با يک زن عادي برخورد کردهاند.
گروه سوم ميگويند: بر فرض که در خانه را هم بسوزانند، چون مسئلهي امامت و نصب خليفه مطرح بوده که از اهم امور است و مخالفين و معترضين هم در خانه فاطمه- سلاماللهعليها- جمع بودند و اگر در اين حادثه هم زني خشمگين شود، ضرر ندارد، لذا بايد مخالفين را هر کس که باشد سرکوب نمود؟!
در جواب گروه اول که اصلا منکر قضيه احتراق هستند، بايد گفت که چندين دليل و مدرک در کتب حديث و تاريخ اهل سنت موجود است که حادثهي آتش زدن باب وحي را اثبات ميکند، که در فصل «يورش به خانهي وحي» خواهيم آورد. و اکثر آنها با صراحت ميگويند که در خانهي وحي را آتش زدند.
اما در جواب گروه دوم که ميگويند: اين گونه کارها از گناهان صغيره است و ضربهاي به مقام خلافت نميرساند، بايد گفت: به نص صريح خود اهل سنت
[ صفحه 102]
(محدثين و مورخين) پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: فاطمه- سلاماللهعليها- پاره تن من است، کسي که او را اذيت کند مرا اذيت کرده است، و هر کس مرا اذيت کند خدا را اذيت کرده و کسي که خدا را اذيت کند کافر است. سوال: آيا اذيت فاطمه- سلاماللهعليها- که علت و موجب اذيت خدا و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميشود از گناهان صغيره است؟ و يا از اکبر کباير و از گناهان نابخشودني است. حتي خود ابوبکر و عمر در موقع مرگ بارها اظهار پشيماني ميکردند که اي کاش کشف خانه فاطمه- سلاماللهعليها- نميکرديم و دختر پيامبر را اذيت نميکرديم و در هنگام مرگ و احتضار فهميدند که چه گناه بس بزرگ و نابخشودني را مرتکب شدهاند، عين کلمات و سخنان آنها حين مرگ در فصل «خشم ابدي» خواهد آمد.
اما در جواب گروه سوم که ميگويند: براي نصب خليفه و تعيين جانشيني اگر درب خانهي دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هم سوزانده شود، و زني ناراحت شود اشکال ندارد، بايد گفت: آيا محدثين اهل سنت در کتب روايي خود از قول پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- نگفتهاند که خانه فاطمه- سلاماللهعليها- و علي- عليهالسلام- از خانه انبيا است و بلکه بالاتر از خانهي انبيا است.
سيوطي در تفسيرش ميگويد: «اخرج ابن مردويه عن انس بن مالک و بريده قال «قرا رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- هذه الايه «في بيوت اذن الله...» فقام اليه رجل فقال ايي بيوت هذه يا رسولالله قال بيوت الانبياء فقام اليه ابوبکر فقال يا رسولالله هذالبيت منها (لبيت علي و فاطمه) قال من افاضلها»: [1] ابن مردويه به نقل از انس بن مالک و بريده روايت کرده است که رسول خدا صلي الله عليه (و آله) و سلم اين آيه «در خانههايي مانند معابد و مساجد و منازل انبيا، خداوند رخصت داده است که آنجا رفعت بايد و در آن نام خدا ياد شود» را قرائت فرمود، مردي بلند شد، عرض کرد: اي رسول خدا اين خانهها کدامند؟ پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: خانههاي
[ صفحه 103]
پيامبران است، ابوبکر بلند شد و عرض کرد: اي رسول خدا آيا اين خانه «اشاره به خانه علي و فاطمه- سلاماللهعليها-» از آن خانههاست؟ پيامبر فرمود: بلي از آنهاست و از بهترين آنها است.
از اين علماي اهل سنت بايد سوال کرد: آيا خلافت و امامتي که به دستور خداوند در روز غدير خم تعيين شد مهم بود؟ و يا خلافتي که دو روز بعد از فوت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در 28 صفر که بر خلاف دستور قرآن و فرمايشات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- انجام شد؟
فخر رازي در ذيل آيهي «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليک من ربک، فان لم تفعل فما بلغت رسالته» [2] ميگويد: آيه در فضيلت علي بن ابيطالب- عليهالسلام- نازل شد و همين که اين آيه نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- دست علي- عليهالسلام- را گرفت و فرمود: هر که من مولاي او بودم و هستم، علي مولاي اوست، بارالها دوستي کن با کسي که با او دوستي کند، و دشمني کن با کسي که با او دشمني کند، بعد از آن عمر علي- عليهالسلام- را ديد گفت: «هينا لک يابن ابي طالب اصبحت مولاي و مولي کل مومن و مومنه» [3] گوارا باد برايت اي پسر ابوطالب که مولاي من و مولاي هر مرد و زن مومن شدي.
محب الدين طبري در کتاب «رياض النضره» در ذيل آيه شريفه «وقفوهم انهم مسؤلون» [4] از قول علي- عليهالسلام- روايت کرده که رسول خدا فرمود: وقتي در روز قيامت خلايق اولين و آخرين جمع ميشوند و صراط روي جهنم نصب ميشود، احدي نميتواند از آن عبور کند مگر آن که برائتي از تو داشته باشد، يعني در دنيا
[ صفحه 104]
داراي ولايت تو باشد. [5] .
بغدادي از انس بن مالک روايت کرده که چون ابوبکر به حالت مرگ افتاد گفت: من از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که ميفرمود: «ان علي الصراط لعقبه لا يجوزها احد لا بجواز من علي بن ابيطالب»: بر صراط بهشت عقبهاي- بس خطرناک- است که احدي از آن نميگذرد مگر با داشتن جوازي از علي بن ابيطالب و باز هم او گفت: شنيدم از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- که به علي- عليهالسلام- ميفرمود: «انا خاتم الانبياء وانت يا علي خاتم الاوليا»: من خاتم انبيايم و تو يا علي خاتم اوليايي. [6] .
با اين اعتراف چگونه ابوبکر و عمر به خود حق دادند که خلافت را از صاحب اصلي آن غصب کنند، و باز هم با چه توجيهي علماي اهل سنت ميگويند که براي نصب خليفه اگر خانهاي سوزانده گردد و زني هم ناراحت شود اشکال ندارد، مگر خانه زهرا- سلاماللهعليها- از خانههاي عادي بود و خود زهرا- سلاماللهعليها- مثل زنهاي ديگر است که اشکالي نداشته باشد!؟
[ صفحه 105]
[1] تفسير الدر المنثور، ج 5، ص 50 و فاطمه در کلام اهل سنت، ج 1، ص 345.
[2] سورهي مائده، آيه 67 (اي پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان، و اگر اين کار را نکني رسالت خود را ناتمام گذاشتهاي).
[3] تفسير کبير، ج 3، ص 636 والبدايه والنهايه، ج 7، ص 449 والرياض النصره، ج 2، ص 169. فخر رازي سپس ميگويد: اين قول از ابن عباس و براء بن عازب و محمدبن علي- عليهالسلام- نقل شده است.
[4] سورهي صافات، آيه 24 (در موقع حساب نگاهشان دارند که در کارشان سخت مسؤلند.
[5] رياض النضره، ج 2، ص 172.
[6] تاريخ بغداد، ج 10 ص 357 و 358.
|