|
خطبهي فاطمه در مسجد و مجلس ابوبکر
ابيطاهر طيفوري در کتاب «بلاغات النساء» با دو سند خطبهي حضرت فاطمه- سلاماللهعليها- را نقل کرده است، در سند اول از زيد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب- صلواه الله عليهم- نقل کرده است و متن خطبه اين است: «قال: لما اجمع ابوبکر رحمه الله علي منع فاطمه بنت رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و عليها فدک و بلغ فاطمه لاثت [1] خمارها [2] علي راسها و اقبلت في لمه [3] من حفدتها [4] تطا (5) ذيولها (6) ما تخرم (7) مشتيها مشيه رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- شيئا حتي دخلت علي ابوبکر و هو في حشد (8) من المهاجرين والانصار، فنيطت (9) دونها ملاءه (10) ثم انت انه (11) اجهش (12) القوم لها بالبکاء، و ارتج (13) المجلس فامهلت حتي سکن نشيج (14) القوم (1) و هدات (15) فورتهم (16) بکائهم فافتتحت الکلام بحمدالله والثناء عليه والصلوه علي رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فعاد القوم في بکائهم فلما امسکوا عادت في کلامها فقالت: و لقد جاءکم رسول من انفسکم عزيز عليه ما عنتم حريص عليکم بالمومنين روف رحيم (2) فان
[ صفحه 170]
تعرفوه تجدوه ابي دون آبائکم و اخا ابن عمي دون رجالکم، فبلغ النذاره (17) صادعا (4) مائلا علي مدرجه (18) المشرکين ضاربا لشجنهم (19) اخذا بکظمهم (20) يهشم (21) الاصنام و ينکث (22) الهام (23) حتي هزم الجمع (24) و ولو الدبر (25) و تغري الليل عن صبحه (26) و اسفر الحق (27) عن محضه (28) و نطق (29) زعيم الدين و خرست شقائق (30) الشياطين [5] و کنتم علي شفا (31) حفره من النار [6] نهزه الطامع (32) و مذقه الشارب (33) و قبسه العجلان (34) و موطئي الاقدام (35) و تشربون الطرق (36) و تقتاتون الورق (37) اذله خاشعين (38) تخافون ان يتخطفکم الناس من حولکم (39) [7] فانقذکم الله برسوله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- بعد التياو التي (40) و بعد مامني (41) ببهم الرجال (42) [8] و ذوبان العرب (43) (و مرده اهل الکتاب) کلما حشوا (44) نارا للحرب اطفاها (45) [9] و نجم قرن (46) للضلال فغرت فاغره (47) من المشرکين قذ (48) باخيه في لهواتها (49) [10] فلا ينکفي (50) حتي يطا (51) صماخها (52) باخمصه (53) و يخمد لهبها (54) بحده (55) مکدودا (56) [11] في ذات الله قريبا من رسولالله سيدا في اولياء الله وانتم في بلهنيه (57) وادعون الدين (58) آمنون حتي اذا اختار الله لنبيه دار انبيائه ظهرت فله النفاق (59) [12] و شمل (60) جلباب الدين (61) و نطق کاظم (62) الغاوين (63) و نبغ (64) خامل الافلين (65) و هدر (66) فنيق (67) المبطلين، فخطر في عرصاتکم (68) واطلع الشيطان راسه من مفرزه (69) صارخا بکم (70) فوجدکم لدعائه مستجبين (71) و للغره فيه ملاحظين (72) فاستنهضکم فوجدکم (73) خفافا (74) واحمشکم (75) فالفاکم غضابا فوسمتم (76) غير ابلکم و اورد تموها غير شربکم (77) هذ والعهد قريب والکلم (78)
[ صفحه 171]
رحيب (79) و الجرح لما يندمل (70) [13] بدار (و في نسخه انما) زعمتم خوف الفتنه الا في الفتنه سقطوا (81) [14] فهيهات منکم و اني بکم و اني توفکون (82) و هذا کتاب الله بين اظهرکم و زواجره (83) بينه و شواهده لائحه (84) و اوامره واضحه. ارغبه عنه (85) تدبرون (86) ام بغيره تحکمن بئس للظالمين بدلا. [15] «و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الاخره من الخاسرين» [16] ثم لم تريثوا (87) [17] الا ريث ان تسکن نغرتها (88) تسرون حسوا (89) في ارتغاء (90) و نصبر منکم علي حز المدي (91) و انتم الا تزعمون ان لا ارث لنا» افحکم الجاهليه تبغون و من احسن من الله حکما لقوم يوقنون؟» [18] ويها معشر المهاجرين اابتز ارث ابي (92) [19]
افي الکتاب ان ترث اباک و لا ارث ابي لقد جئت شيئا فريا فدونکها مخطومه (93) مرحوله (94) تلقاک يوم حشرک فنعم الحکم الله والزعيم محمد والمواعد القيامه و عند الساعه يخسر المبطلون و «لکل نباء مستقر و سوف تعلمون» [20] .
ثم انحرفت (او انصرفت) الي قبر النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و هي تقول:
[ صفحه 172]
«قد کان بعدک انباء و هنبثه
لو کنت شاهد لم تکثر الخطب»
«انا فقد ناک فقد الارض و ابلها
و اختل قومک لما غبت و انقلبوا»
«ابدت رجال لنا نجوي صدورهم
لما مضيت و حالت دونک الترب»
تهجمتنا رجال و استخف بنا
لما فقدت و کل ارض «مغتصب»
«کنت بدرا و نورا يستضاء به
عليک تنزل من ذي العزه الکتب»
«و کان جبرئيل بالايات يونسنا
فقد فقدت لکل الخير محتجب»
«فليت قبلا کان الموت صادفنا
لما مضيت و حالت دونک الحجب»
«انا رزئنا بما لم يرز ذو شجن
من البريه لا عجم و لا عرب» [21] .
طيفوري ميگويد: وقتي که ابوبکر به خلافت رسيد، جلسهاي تشکيل داد و فاطمه- سلاماللهعليها- دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- را از فدک که مال او بود منع نمود و نمايندهي او را از سرزمين فدک بيرون کرد. اين خبر به فاطمه- سلاماللهعليها- رسيد، بانوي دو عالم مقنعه و چادر بر سر مبارک گذاشته با عدهاي از فرزندان خود و بنيهاشم به مجلس ابوبکر رفت. و در حالي که اطراف چادرش به زمين کشيده ميشد و راه رفتنش مثل راه رفتن رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بود، بر ابوبکر، که در جمعي از مهاجرين و انصار بود وارد شد و بعد پرده کشيده شد و او پشت پرده قرار گرفت. سپس آه طولاني کشيد که حضار را به گريه انداخت و مجلس را موج گريه فرا گرفت و يک مقدار صبر کرد، تا اينکه گريهها و بغض گلوهاي مردم تمام و از گريه ساکت شدند. فاطمه- سلاماللهعليها- کلام خود را با حمد و ثناي بر خدا و درود و تحيات بر رسول او شروع کرد، دفعهي دوم مردم گريه کردند، وقتي که ساکت شدن سخن شريف خود را اين گونه شروع فرمود:
اي مردم! شما را از ميان خودتان پيامبري آمد که رنج و ناراحتي شما بر او دشوار بود، در تربيت شما حريص و مشتاق و بر مؤمنين دلسوز و مهربان بود. اگر از جهت
[ صفحه 173]
حسب و نسب بخواهيد، ميدانيد که او پدر من است، نه پدر شما [22] و برادر پسر عموي من علي- عليهالسلام- است، نه برادر مردان شما و او به خوبي رسالت خود را به جهانيان رسانيد و کافران و بت پرستان را اندرز و بيم داد، از مسلک و روش مشرکين روي گردانيد و بر گردن آنها ضربهاي زد و گلوي آنها را فشرد و با حکمت و موعظهي نيکو به راه پروردگارش دعوت فرمود و بتها را درهم شکست و سرهاي (دليران قريش) را بر خاک مذلت افکند تا اينکه آنها را پراکنده ساخت و به هزيمت و گريختن وادار نمود، (در نتيجه پردههاي ظلماني شک و کفر برطرف گرديد، و چهرهي حق و حقيقت چون صبح روشن آشکار و نمايان گشت، زبان پيشواي دين گويا شد و شياطين و کارشکنان و پيروان آنها لال و خاموش گشتند و طرفداران نفاق هلاک شدند، گرههاي کفر و شقاق گشوده گرديد، در حالي که در پرتگاه آتش دوزخ قرار داشتند.
شما از ضعف و زبوني مانند جرعهي آبي براي هر نوشنده و طعمهاي براي خورنده و پارهي آتشي براي هر شتابنده (که به سراغ آتش آيد) بوديد و زير پاي ملل ديگر لگد کوب ميشديد. شما آبهاي گنديدهي گودالهايي را که به بول و سرگين شتران آلوده بود مينوشيديد، و از برگ درختان تغذيه مينموديد. و از پستي و حقارت بيم آن داشتيد مردميکه در اطراف شما بودند به يک چشم بهم زدن شما را بربايند (اين وضع و حال شما پيش از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود). پس خداوند تبارک و تعالي شما را به برکت وجود مقدس (محمد- صلي الله عليه و آله و سلم-) از همهي بدبختيها نجات بخشيد، با اينکه خود او (پيامبر) با مردان شجاع و عربهاي گرگ صفت و سرکشان يهود و نصاري درگير و گرفتار بود.
و هر موقعي که مخالفين او آتش براي جنگ شعلهور ميساختند، خداوند آن را خاموش ميکرد، و چنانچه گردنکشي چون شاخ شيطان ظاهر ميشد و يا اژدهايي از مشرکين (مانند عمر وبن عبدود) دهان باز ميکرد، برادرش علي- عليهالسلام- را در کام آن ميانداخت، و او نيز از آن ورطهي هولانگيز برنميگشت مگر موقعي که کلهي او را با
[ صفحه 174]
مشت پولادينش ميکوفت و شعلهي آتش جنگ را با شمشير سرافشانش خاموش ميساخت، او اين همه سختيها را در راه خدا متحمل ميشد و در انجام اوامر خداوند نهايت کوشش را بکار ميبرد، به ذات خدا قسم که او از هر جهت به رسول خدا نزديکتر و سرور اولياء الله بود و هميشه دامن همت به کمر زده و خيرخواه، جدي و زحمتکش در انجام دستورات خدا و رسولش بود، در صورتي که شما در چنين مواقعي در رفاه و آسايش، بسر برده و خوشحال و شادمان و در امان و آسوگي بوديد.
تا اينکه خداي تعالي خانهي جاوداني انبيا و جايگاه برگزيدگان را براي پيامبرش اختيار نمود، کينههاي دورني و نفاق شما ظاهر گشت و جامهي دين مندرس و فرسوده شد، گمراهان خاموش به سخن درآمدند و گمنامان فرومايه دعوي نبوغ کردند، شتر باطل گريان به صدا درآمد و در صحن خانههايتان جولان نمود، شيطان از کمينگاه خود در حالي که شما را به سوي خود ميخواند سرکشيد، و ديد که چه زود دعوتش را پذيرفتيد، و براي خوردن فريب او (شيطان) چقدر آمادهايد، و به حرکت و قيام وادارتان نمود و شما را سبک و چالاک يافت و به خشم آورد و خشمگينتان ديد، لذا شتري را داغ زديد که از آن شما نبود (خلافت را غصب کرديد) و آن را در غير آبشخور وارد نموديد، در حالي که از عهد و پيمان و قرار (غدير خم) چيزي نگذشته و زخم ما بهبود نيافته بود، و پيکر مطهر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به خاک سپرده نشده بود، که شما به بهانهي ترس از وقوع فتنه پيشدستي کرديد (و خلافت را غصب نموديد).
بدانيد که در فتنه افتاديد، همانا جهنم کافران را فرا گرفته است! واي بر شما و شما را چه به اين کار و چرا و چگونه چنين کرديد؟ به کجا ميرويد! در حالي که کتاب خدا پيش روي شماست، کتابي که مطالب و امورش هويدا و احکامش درخشان و نشانههايش روشن، و نواهيش آشکار و اوامرش واضح است، و شما آن را پشت سر خود انداختيد! آيا قصد اعراض از قرآن را داريد؟ و يا به غير قرآن ميخواهيد داوري کنيد، و حکم غير قرآن براي ستم کاران چه بد عوضي است، و هر که جز اسلام
[ صفحه 175]
دين ديگري اختيار کند، از او پذيرفته نميشود و در قيامت جزء زيانکاران خواهد بود.
پس از آن چندان درنگ نکرديد که اين شتر (خلافت غصبي) آرام گيرد و مهار کردن آن آسان شود، آتش فتنه را برافروختيد و آن را شعلهور ساختيد (هنوز چند روزه از غصب خلافت نگذشته بود که فدک را غصب کرديد) به بانگ شيطان گمراه کننده پاسخ داديد و چراغ تابناک دين را خاموش ساخته و سنتهاي پيامبر برگزيده را مهمل گذاشتيد و به بهانهي گرفتن کف شير، خود شير را زير لب و پنهاني ميخوريد، و ما نيز در برابر آن نيرنگهاي شما شکيبايي ميکنيم، مانند شکيبايي کسي که زخم خنجر بخورد و يا نيزه در شکمش فرو رود. شما چنان ميپنداريد که ما از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث نميبريم آيا با چنين گماني حکم جاهليت را دنبال ميکنيد؟ و براي اهل يقين چه حکمي بهتر از حکم خداست؟
اي مسلمانان و اي مهاجرين [23] آيا بايد من دربارهي ارث پدرم مغلوب شوم، و زور بشنوم؟ اي پسر ابيقحافه آيا در کتاب خدا چنين حکمي است که تو از پدرت ارث ببري، و من از پدرم ارث نبرم؟ حقا که چيزي عجيب و حيرتانگيز آوردهاي؟ اينک اي ابوبکر اين تو اين شتر مهار زده و جهاز بر پشت (سرزمين فدک را) بگير و ببر که در روز حشر ترا ديدار خواهد کرد و در آن روز چه نيکو حاکمي است خداوند، و چه نيکو زعيمي است محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- و چه نيکو وعده گاهي است قيامت که در آن روز اهل باطل زيانکاراند و پشمياني، شما را سودي نخواهد بخشيد، بر هر چيزي جاي و قرارگاهي است، و به زودي خواهيد دانست که عذاب خوار کننده چه کسي را رسد و عذاب جاوداني بر که وارد شود.
فاطمه- سلاماللهعليها- پس از اتمام حجت حضار مجلس، به قبر مطهر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم روي خود را گردانيد و دردها و رنجهايي که در دل داغدار جمع شده بود، چنين اظهار داشت و انشاد فرمود:
پدر چان پس از تو خبرهايي شد و گرفتاريهاي سختي روي داد که اگر تو بودي
[ صفحه 176]
و آنها را ميديدي مشکل چندان مهم نبود. ما دچار فقدان تو شديم، مانند زميني که بدون باران بماند، پس از تو نظام امور امت مختل گرديد و آنها از عهد و پيمان خود برگشتند، موقعي که تو از انظار پنهان شدي! پس از اينکه تو رحلت نمودي و پردهي خاک جلوي تو حائل گرديد، مرداني که از تو براي ما کينههايي در دل داشتند آشکار کردند.
بعضي ديگر هم به ما ترش رويي کرده و ما را خفيف و سبک شمردند، چون تو درگذشتي آنچه روي زمين بود تاراج گرديد، تو مانند ماه چهارده و چون نوري بودي که از آن روشني ميجستند و از جانب پروردگار کتابهايي براي تو نازل ميگشت. جبرئيل با آيات قرآن به ما انس ميداد و با فقدان تو تمام خيرات از ما پنهان گرديد. اي کاش پيش از تو مرگ ما را با خود ميبرد، پيش از اينکه تو رحلت کني و پردها ميان ما و تو حائل شوند. ما چنان بلا و مصيبت ديديم که هيچ اندوهگين و مصيب زدهاي از عرب و عجم چون ما نباشد.
خوانندهي گرامي خطبهي حضرت زهرا- سلاماللهعليها- را بنابر روايتي ابن ابيالحديد نيز در جلد 16 شرح نهجالبلاغه خود آورده و بعضي کلماتي که در روايت طيفوري نبوده و در روايت شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد بوده در پاورقي آمده است. هدف اين است که تفاوت بعضي از کلمات دو خطبه از دو کتاب مزبور بيان شود.
و نيز در سند دوم، ابيطاهر طيفوري با شش سند به نقل از زينب بنت الحسين [24] ميگويد: «قالت لما بلغ فاطمه- سلاماللهعليها- اجماع ابوبکر علي منعها فدک لاثت (1) خمارها (2) و خرجت في حشده (3) نسائها و لمه (4) من قومها، تجر اذ راعها (5) ما تخرم (6) من مشيه رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- شيئا حتي وقفت ابوبکر و هو في حشد من المهاجرين (7) والانصار فانت انه (8) اجهش (9) لها القوم بالبکاء فلما سکنت فورتهم (10) قالت: ابدا بحمد الله ثم اسبلت بينها و بينهم لجفا (11) ثم قالت الحمد لله علي ما انعم و له الشکر علي ما الهم و الثنابما قدم من عموم ابتداها و نبوغ (12) آلاء اسداها (13) و احسان منن والاهاجم (14) عن الاحصاء عددها و نائي عن المجازات
[ صفحه 177]
امدها (15) و تفاوت (16) عن الادراک آمالها و استثن الشکر بفضائلها (17) و استحمد الي الخلائق باجزلها (18) و ثني بالندب الي امثالها (19) و اشهد ان لا اله الله کلمه (20) جعل الاخلاص تاويلها (21) و ضمن القلوب موصولها و اني في الفکره معقولها (22) الممتنع من الابصار رويته و من الاوهام الاحاطه به ابتدع الاشياء لا من شي ء قبله، و احتذاءها بلامثال (23) لغير فائده زادته الا اظهارا لقدرته و تعبدا لبريته، و اعزازا لدعوته ثم جعل الثواب علي طاعته والعقاب علي معصيته زياده (24) لعباده عن نعمته و حياشه (25) لهم الي جنته و اشهد ان ابي محمدا عبده و رسوله اختاره قبل ان يجتبله (26) و اصطفاه قبل ان ابتعثه و سماه (27) قبل ان استنجبه (28) اذا الخلايق بالغيوب مکنونه، و بستر الاهاويل (29) مصونه و بنهايه العدم مقرونه علما من الله و تعالي، عزوجل بمال الامور (30) و احاطه بحوادث الدهور و معرفه بمواضع المقدور ابتعثه الله تعالي عزوجل اتماما لامره و عزيمه علي امضاء حکمه فراي الامم- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فرقا في اديانها عکفا (32) علي نيرانها عابده لاوثانها (33) منکره لله مع عرفانها، فانار الله عزوجل بمحمد- صلي الله عليه (و آله) و سلم- ظلمها و فرج عن القلوب بهمها (34) و جلي عن الابصار عمها (35) ثم قبض نبيه- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قبض رافه و اختيار و رغبه بابي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- عن هذه الدار موضوع عنه التعب والاوزار محتف (36) بالملائکه الابرار و مجاوره الملک الجبار و رضوان (37) الرب الغفار صلي الله علي محمد نبي الرحمه و امينه علي وحيه و صفيه من الخلائق و رضيه- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و رحمه الله و برکاته ثم انتم عباد الله (تريد اهل المجلس) نصب امر الله (38) و نهيه و حمله دينيه و وحيه و امناء الله علي انفسکم و بلغائه الي الامم زعمتم حقا لکم الله فيکم عهدا (39) قدمه اليکم و نحن بقيه استخلفنا عليکم و معنا کتاب الله بينه بصائره (40) و آيي فينا (41) منکشفه سرايره، و برهان منجليه ظواهره مديم البريه اسماعه قائد الي الرضوان اتباعه مود الي النجات استماعه فيه حجج الله المنوره و عزائمه المفسره و محارمه المخدره و تبيانه الجاليه (42) و جمله الکافيه، و فضائله المندويه (43) و رخصه (44) الموهوبه و شرايعه المکتوبه ففرض الله الايمان تطهيرا من الشرک و الصلوه تنزيها عن الکبر والصيام تثبيتا للاخلاص
[ صفحه 178]
والزکاه تزييدا في الرزق والحج تسليه (و تشييدا) للذين والعدل تنسکا (تنسيقا)، للقلوب، و طاعتنا نظاما للمله، و امامتنان امانا (امنا) من الفرقه و حبنا (و جهادا) عزا للاسلام والصبر منجاه والقصاص حقنا للدماء (45) والوفاء بالنذر تعرضا «تعريضا» للمغفره، توفيته الميکائيل، والموازين تغييرا للجنس (تعبيرا للخسسه) (46) والنهي عن الشرب الخمر تنزيها عن الرجس، و قذف المحصنات اجتنابا للعنه (و اجتناب القذف حجابا عن اللعنه)، و ترک السرقه ايجابا للعفه (47) و حرم الله عزوجل الشرک اخلاصا له بالربوبيه (فاتقوا الله حق تقاته و لاتموتن الا و انتم مسلمون) [25] و اطيعو الله فيما امرکم به و نهاکم عنه فانه (انما يخشي الله من عباده العلماء) [26] ثم قالت ايها الناس انا فاطمه و ابي محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- اقولها عودا علي بدء (اقول عودا و بدوا و لا اقول ما اقول غلطا و لا افعل ما افعل شططا) (لقد جاءکم رسول من انفسکم عزيز عليه ما عنتم حريص عليکم بالمومنين روف رحيم) [27] ثم ساق الکلام علي ما رواه زيد بن علي- عليهالسلام- في روايه ابيه ثم قالت في متصل کلامها، افعلي محمد (عمد) ترکتم کتاب الله نبذتموه و راء ظهورکم؟ اذ يقول الله تبارک و تعالي «و ورث سليمان داود» [28] و قال الله عزوجل فيما قص من خبر يحيي بن زکريا، اذ قال: «رب هب لي من لدنک وليا يرثني و يرث من آل يعقوب» [29] و قال عزه ذکره: «و الو الارحام بعضهم اولي ببعض في کتاب الله» [30] و قال: «يوصيکم الله في اولادکم للذکر مثل حظ الانثيين» [31] و قال: «ان ترک خيرا الوصيه للوالدين والاقربين بالمعروف حقا علي المتقين» [32] و زعمتم ان لاحق (لاخطوه) و لا ارث لي من ابي و لا رحم بيننا؟! افخصکم الله بايه اخرج نبيه- صلي الله عليه (و آله) و سلم- منها ام تقولون اهل ملتين لايتوارثون او لست انا و ابي من اهل مله واحده لعلکم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من النبي- صلي الله عليه و آله- افحکم الجاهليه تبغون «و من احسن من الله حکما لقوم
[ صفحه 179]
يوقنون» [33] ااغلب علي ارثي جورا و ظلما «و سيعلم الذين ظلموا الي منقلب ينقلبون» [34] و ذکر انها لما فرغت من کلام ابوبکر والمهاجرين عدلت الي مجلس الانصار فقالت: (يا) معشر النقيبه (النقيبه) (والبقيه) (48) و اعضاء المله (49) و حصون الاسلام! ما هذه الغميزه (50) في حقي والسنه (51) عن ظلامتي؟! اما قال رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- (المرء يحفظ في ولده). سرعان (52) ما اجدبتم فاکديتم و عجلا ذا اهانه (53) تقولون مات رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فخطب جليل استوسع وهيه (54) و استنهر فتقه (55) و بعد وقته و اظلمت الارض لغيبته، و اکتابت خيره الله (56) و خشعت الجبال و اکدت الامال (57) و اضع الحريم و اذيلت الحرمه (58) عند مماته- صلي الله عليه (و آله) و سلم- وسلم و تلک (59) نازل علينا بها کتاب الله في افيتکم (60) و مصبحکم، يهتف بها في اسماعکم، و قبله حلت بانبياء الله عزوجل و رسله «ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات، او قتل انقلبتم علي اعقابکم، و من ينقلب علي عقبيه فلن يضرالله شيئا و سيجزي الله الشاکرين» [35] . ايها بني قيله! ااهضم تراث ابي؟ (ابيه) وانتم بمراي و مسمع تلبسکم الدعوه و تمثلکم (62) الحيره و فيکم العدد والعده و لکم الدار و عندکم الجنن (63).
و انتم الال نخبه الله التي انتخب لدينه و انصار رسوله و اهل الاسلام و الخيره التي اختار لنا اهل البيت فباديتم العرب (64) و نا هضتم (65) الامم و کافحتم البهم لانبرح نامرکم و تامرون (67) حتي دارت لکم بنارحي الاسلام ودر حلب الانام (او الايام) و خضعت نعره (68) الشرک و باخت (69) نيران الحرب و هدات دعوه الهرج (70) و استوسق (71) نظام الدين فاني جرتم بعد البيان و نکصتم بعد الاقدام و اسررتم بعد الاعلان؟ (الا تقاتلون قوما نکثوا ايمانهم من بعد عهد هم و همو باخراج الرسول و هم بدعواکم اول مره اتخشونهم فالله احق ان تخشوه ان کنتم مومنين.» [36] .
الا قدراي ان اخلدتم الي الخفض (74) و رکنتم الي الدعه، فعجتم (75) عن الدين
[ صفحه 180]
بججتم الذي وعيتم و دسعتم (67) الذي سوغتم (77) «فان تکفروا انتم و من في الارض جميعا فان الله لغني حميد [37] الا و قد قلت الذي قلته علي معرفه مني بالخذلان الذي خامر (78) صدورکم و استثعرته قلوبکم و لکن قلته فيضه (79) النفس و نفثه الغيظ (80) و بثه (81) الصدر و معذره (82) الحجه فدونکموها (83) فاحتقبوها (84) مدبره (ديره) الظهر، ناکبه (85) الحق باقيه العار، موسومه بشنار (86) الابد موصوله بنار الله الموقده «التي تطلع علي الافئده» [38] فبعين الله ما تفعلون «و سيعلم الذين ظلمو اي منقلب ينقلبون» [39] و انا ابنه نذير لکم بين يدي عذاب شديد «فاعلموا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون» [40] .
بعد ابيطاهر طيفوري با سه سند به نقل از عطيه عوفي ميگويد: «انه سمع ابوبکر رحمه الله يومئذ يقول لفاطمه- سلاماللهعليها- يا ابنه رسولالله - صلي الله عليه و آله و سلم- لقد کان- صلي الله عليه و آله و سلم- بالمومنين روفا رحيما و علي الکافرين عذابا اليما و اذا عزوناه کان اباک دون النسا و اخا ابن عمک دون الرجال آثره علي کل حميم و ساعده علي الامر العظيم لا يحبکم الا العظيم السعاده و لايبغضکم الا الردي الولاده و انتم عتره الله الطيبون و خيره الله المنتخبون علي الاخره ادلتنا و باب الجنه لسالکنا. و اما منعک ما سالت فلا ذلک لي و اما فدک و ما جعل لک ابوک فان منعتک فانا ظالم و اما الميراث فقد تعلمين انه- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قال: لانورث ما ابقينا صدقته. قالت ان الله يقول عن النبي من انبيائه «يرثني و يرث من آل يعقوب [41] و قال: «و ورث سليمان داود» [42] فهذان نبيان و قد علمت ان النبوه لا تورث و انما يورث ما دونها فمالي امنع ارث ابيء انزل الله في الکتاب الا فاطمه- سلاماللهعليها- بنت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- فتدلني عليه فاقنع به؟ فقال: يا بنت رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- انت عين الحجه و منطق الرساله لا يدلي بجوابک و لا ادفعک عن صوابک و لکن هذه ابوالحسن (علي- عليهالسلام-) بيني و بينک هو الذي
[ صفحه 181]
اخبرني بما تفقدت و انباني بما اخذت و ترکت قالت: فان يکن ذالک کذالک فصرا لمن الحق و الحمدلله اله الخلق» [43] :
زينب بنت حسين (علي) گفته است: وقتي که فاطمه- سلاماللهعليها- با خبر شد که ابوبکر فدک را از او گرفته و نماينده وي را از سرزمين فدک بيرون کرده است، مقنعه بر سر نموده و خود را با چادر پوشانيده و از منزل خارج شد، در حالي که اطراف او گروهي از زنان و عدهاي از بستگانش گرفته بودند (به طوري که نوشتهاند) چنان قدم برميداشت که گويي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- راه ميرود. وقتي که وارد مسجد شد به ابوبکر که در ميان مهاجرين و انصار بود برخورد. آه طولاني کشيد که مردم بياختيار متأثر شده و گريستند. فاطمه- سلاماللهعليها- که چنين ديد، اندکي سکوت فرمود تا مردم آرام گرفتند. به احترام وي پردهاي کشيدند و دختر گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- پشت آن قرار گرفته فرمود:
حمد و ستايش خداي را بر نعمتهايي که ارزاني داشت، شکر و سپاس به درگاهش که انديشهي نيکويي در دل نگاشت و حمد و ثنا بر مواهب فراوان و عطاياي بيشماري که بدون درخواست (بندگان) بخشش نمود، و بر نعمتهاي کاملي که به همگان عنايت کرده و پي در پي بر ما ارزاني فرمود، چنان نعمتهايي که شمار آنها از عهدهي شمارش بيرون است، و از کثرت و فزوني جبرانناپذير و پايانش از ادراک بشر فراتر، و بندگان را براي فزوني پي در پي نعمتها به سپاسگزاري دعوت فرمود و باب حمد را به روي آنان گشود تا نعمتهاي خود را بر آنها بزرگ و فراوان گرداند.
و شهادت ميدهم که معبودي جز خداي يکتا و يگانه نيست، و شهادت به وحدانيت خدا کلمهي طيبهاي است که خداوند اخلاص را حقيقت آن قرار داده است، خدايي که او را با ديدگان نتوان ديد و زبانها از توصيف او عاجز و اوهام و گمانها از ادراک و چگونگي او درماندهاند. همه چيز را از هيچ پديد آورد و بينمونه انشاء کرد. نه به آفرينش آنها نيازي داشت و نه از آن خلقت سودي برداشت، جز آن که خواست
[ صفحه 182]
قدرتش را آشکار سازد و آفريدگان را بنده وار بنوازد و بانک دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبرداري نهاد و نافرمانان را به کيفر بيم داد. تا بندگان را از عقوبت برهاند و به بهشت کشاند و سوق دهد.
شهادت ميدهم که پدرم محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- بنده و رسول اوست و خداوند او را پيش از آن که به پيامبري مبعوث کند، برگزيد. و پيش از آن که او را بيافريند نامش را ياد کرد و پيش از بعثت انتخابش نمود و اين در وقتي بود که تمام خلايق در نهانخانهي غيب بوده و از ديدگان پنهان بودند و در پس پردهي بيم نگران و در پهنهي بيانان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ به پايان همهي کارها دانا و بر دگرگونيهاي روزگار محيط و بينا و به سرنوشت هر چيز آشنا و واقف بود. او (پيامبر) را خداوند براي اتمام امر خود برانگيخت تا آنچه را که مقدر ساخته به انجام رساند. رسول خدا ديد که هر گروه از مردم و امت به ديني گرويدهاند و بر گرد آتش و شعلهي کفر و نفاق در اعتکاف بودند و هر دستهاي به بتي نماز برده و همگان ياد خدا را که يک امر فطري است و ميشناسند از خاطر بردهاند.
پس خداي تعالي و بزرگ، تاريکيها (جهل و کفر) را به نور محمد- صلي الله عليه و آله- روشن ساخت و مشکلات و مبهمات آنها را در امور دين و دنيا که در دل داشتند برطرف نمود و پردههايي که بر ديدهها افتاده بود به يک سو انداخت و از جلو چشم آنها پندارها و شبهات را به کنار زد. او در ميان مردم براي هدايت و راهنمايي بپا خاست و آنها را از گمراهي و سرگرداني رهايي بخشيد و به دين مبين اسلام دعوتشان فرموده، رهبري نمود. پس خداوند او را از روي رافت و مهرباني و اختيار و رغبت، از اين جهان برد و محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- از رنج و تعب و سختيهاي دنيا راحت و آسوده شد و اکنون در ملکوت اعلي فرشتگان نيکو و رضوان پرور غفار او را احاطه کرده و در جوار خداوند جبار آرميده است. درود خدا بر محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- پيامبر و امين وحي که برگزيده و بهترين خلق و پسنديدهي خدا بوده و سلام و رحمت و برکات خداوند بر او باد.
[ صفحه 183]
آن گاه فاطمه- سلاماللهعليها- روي مبارک را به اهل مسجد نموده و آنها را مخاطب قرار داده فرمود: اي بندگان خدا! شما پرچمداران امر و نهي و حاملان دين و وحي او هستيد. شما امانتداران خداوند بر خويشتن بوده و مامور رسانيدن احکام دين او به ملل ديگر ميباشيد، زمامدار حقيقي «خدا» در ميان شما است. با شما عهد و پيماني پيش از اين بسته شده و باقيماندهي نبوت است که براي رهبري شما گمارده شده است. و آن کتاب ناطق خدا و قرآن صادق است که نور فروزان است و شعاع درخشان و بصائر آن آشکار و آنچه در باطن دارد (متشابهات براي راسخون در علم) منکشف است و ظواهر آن جلوهگر و هويدا و تابعينش مورد رشک و غبطهي ديگرانند، پيروي از آن شخص را به سوي بهشت رضوان ميکشاند، و استماعش (براي انجام فرمان خدا) موجب نجات گردد و حجتهاي روشن خدا به وسيلهي آن، به دست او واجبات تفسير شده و محرمات تحذير گشته و دلائل روشن و براهين کافي و فضائل مندوبه (مستحبات) و رخصتهاي موهوبه (مباهات) و قوانين مکتوبه به کمک آن حاصل گردد.
پس خداي تبارک و تعالي ايمان را وسيلهي تطهير شما از شرک قرار داده، و نماز را براي تنزيه و پاکيتان از کبر و خودبيني، و زکات را براي تهذيب نفس و موجب توسعه و برکت رزق تشريع فرموده، و روزه را براي تثبيت اخلاص بندگان، و حج را جهت محکم کردن پايهي دين، و عدل را براي تنظيم امور و نزديکي دلها، و اطاعت ما اهلبيت را موجب انتظام امت و امامت و پيشوايي ما را براي جلوگيري از تفرقه و اختلاف قرار داده است، و دوستي ما را سبب عزت اسلام، و صبر و شکيبايي را براي کمک در استحقاق پاداش، و امر به معروف و نهي از منکر را جهت مصلحت عموم، و قصاص را براي حفظ خونها، و وفا به نذر و عهد را براي قرار گرفتن در معرض آمرزش، و تمام دادن پيمانهها و وزنها را براي جلوگيري از کم فروشي، و نهي از مي خوارگي را براي پاکي از پليدي، و دوري از تهمت را مانعي از گرفتار شدن به لعنت، و ترک دزدي را سبب عفت نفس قرار داده است و خداوند شرک را براي
[ صفحه 184]
اخلاص و تسليم شدن به ربويت خود حرام گردتنيد. چنانچه شايسته است از خدا بترسيد که مبادا به روش غير اسلام بميريد و خدا را در آنچه به شما فرمان داده و يا از انجام آن بازداشته اطاعت کنيد (که فقط علما هستند که از خدا ميترسند).
سپس فرمود: اي مردم بدانيد که من فاطمهام و پدرم محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- است، آنچه را که اول گفتم باز هم ميگويم من فاطمه- سلاماللهعليها- و پدرم محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- است «همانا پيامبري از ميان شما به سوي شما آمد که رنج شما بر او دشوار بود و بگرويدنتان به اسلام اميدوار و بر مومنان مهربان و غمخوار بود» [44] آيا شما نسبت به محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- آنچه که کتاب خدا گفته است او را رها ميکنيد؟ و آن را پشت سر خود انداختهايد؟ در حالي که خداوند تبارک و تعالي فرموده است: «سليمان از داود ارث برد» و در داستان يحيي ين زکريا (از قول زکريا) ميفرمايد: «پروردگارا از جانب خود مرا فرزندي عنايت کن که از من و آل يعقوب ارث برد».
و باز ميفرمايد: «بعضي از خويشاوندان بر بعض ديگر مقدماند» و در کتاب خدا چنين آمده است: «خداوند به شما دربارهي ارث فرزندانتان سفارش ميکند که سهم پسر دو برابر سهم دختر باشد» و باز فرموده است: «اگر کسي از شما مرگش فرا رسيد و مالي از خود باقي گذارد، براي والدين و خويشاوندان به نيکويي وصيت کند که اين کار، شايستهي پرهيزگاران است». (و با وجود اين آيات) شما گمان کرديد که حق و بهرهاي براي من نيست و از پدرم ارث نميبرم؟! و ذويالقربا ارث نميبرد؟ آيا خداوند آيهاي را به شما تخصيص داده و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- (پدر من) را از مفاد آن خارج ساخته است؟ و يا اينکه ميگوييد اهل دو مذهب از يکديگر ارث نميبرند، آيا من و پدرم از اهل يک مذهب نيستيم؟ و يا شما به خاص و عام قرآن از پدر و پسر عم من داناتريد؟!!
[ صفحه 185]
آيا با چنين گماني حکم جاهليت را دنبال ميکنيد؟ و براي اهل يقين چه حکمي بهتر از حکم خداست؟ آيا من بايد دربارهي ارث پدرم مغلوب شوم و زور بشنوم و ظلمي بر من شود؟ و آنان که ظالم و ستم کردند به زودي خواهند دانست که به کجا خواهند افتاد و چه منزل گاهي خواهند داشت.
فاطمه- سلاماللهعليها- بعد از صحبت با ابوبکر و مهاجرين روي سخن را به جانب انصار نموده و آنها را مخاطب قرار داده و فرموده: اي گروه جوانمردان و بازوان امت و نگهداران اسلام، اين ضعف و سستي از شما در حق من چيست؟ و چرا در دادخواهي من کوتاهي ميکنيد؟ مگر پدرم رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- نفرمود حرمت شخص بايد در مورد فرزندش حفظ شود؟ پس چه زود وضعتان دگرگون شد و چه به شتاب مشا را غفلت گرفت! در صورتي که شما در آنچه من براي احقاق حق خود کوشش ميکنم توانايي دفاع داريد و قدرت انجام مقصود من در شما وجود دارد. آيا ميگوييد محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- مرد؟ البته اين حادثه يک مصيبت بزرگي بود که سراسر گيتي را فرا گرفت و اين فاجعه شکافي به وجود آورد که هرگز جبران نخواهد شد. با رحلت او روي زمين تاريک و ظلماني گشت و خورشيد و ماه گرفته شد و در مصيبت وي ستارگان از فروغ افتادند و آمال و آرزوها به ياس و نااميدي مبدل گشتند و کوهها متزلزل شد. و در مرگ او (پيامبر) حرمتها پاي مال و حريمها بيپناه ماند. پس به خدا سوگند اين حادثه بزرگتر پيش آمد سوء و مصيبت بس بزرگي بود که هيچ پيشامد بدي مانند آن نيست و هيچ فاجعهاي با آن برابري نميکند و اين واقعه را کتاب خدا پيش از اين علنا به شما گوشزد کرده بود و شما نيز در خانههاي خود شبانگاه و بامداد آن را به الحان گوناگون تلاوت ميکرديد. و اين مصيبت جانگذاز قبلا نيز به پيامبران پيشين وارد شده بود، زيرا مرگ حکمي است قطعي و قضايي است حتمي (چنانکه خداوند دربارهي پيامبر ميفرمايد) «محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- جز فرستادهاي نسبت، پيامبران پيش از او هم در گذشتهاند، پس اگر او بميرد و يا کشته شود شا عقب گرد ميکنيد و هر کس عقب گرد کند (به حال کفر و جاهليت بر
[ صفحه 186]
گردد) هرگز به خدا زياني نرساند و خداوند به سپاس گزاران اجر و پاداش نيکو دهد.»
اي پسران قيله [45] آيا سزاوار است که ميراث پدرم پاي مال شود در حالي که شما مرا ميبينيد و صداي مرا ميشنويد! و از وضع و حال من با خبريد و از نظر عده و نيرو و ساز و برگ و اسلحه و سپر هم کمبودي نداريد، ولي دعوت مرا اجابت نميکنيد. و با اينکه فرياد و استغاثهي مرا ميشنويد، به داد من نميرسيد، در حالي که به شجاعت و مردانگي موصوف و به خير و صلح معروفيد، شما منتخبيني بوديد که انتخاب شديد و برگزيدگاني بوديد که براي ما اهلبيت برگزيده شديد، با (مشرکين و بت پرستان) عرب مقاتله کرديد و رنج و مشقت کار زار و استقامت را تحمل نموديد، با قبايل و امتها شاخ به شاخ شده و جنگيديد، و با قهرمانان و شجاعان درافتاديد، با ما هماهنگ بوديد و آنچه را که به شما فرمان ميداديم اطاعت ميکرديد، تا اينکه با اين وحدت و هماهنگي آسياب اسلام به گردش درآمد و پستان روزگار پر شير شد. و نعرهي شرک خاضع گرديد و طغيان و جوشش دروغ فرو نشست و آتش کفر و بت پرستي خاموش و فرياد هرج و مرج رو به آرامش نهاد و نظام و بنيان دين استوار گرديد. پس از آن همه بيان و ارشاد، چرا حيرت زده شديد و پس از آشکار ساختن حمايتتان آن را نهان داشتيد و پس از پيشقدم شدن (در پيشرفت دين) عقب نشسته و بعد از ايمان شرک ورزيديد؟! آيا با گروهي که پيمان خود را شکسته و ميخواستند پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از مدينه اخراج کنند پيکار نميکنيد؟ و از اول هم با شما سر جنگ داشتند، آيا از آنها ميترسيد؟ در حالي که اگر ايمان داشته بايد از خدا بترسيد.
آگاه باشيد! من چنان ميبينم که شما به سستي و پستي گرويده و کسي را که شايسته است و حل و فصل امور شما در دست او بوده و زمامدار و ولي شما باشد (علي- عليهالسلام-) کنار گذاشتهايد و در گوشهي خلوت به آسايش و راحتي خو گرفتهاند و از تنگي معيشت رهايي يافته و به دارايي و فراخي رسيدهايد و آنچه در نهان داشتيد بيرون افکنديد و آنچه را که با گوارايي خورده بوديد باز گردانيديد (يعني هر چه سابقا
[ صفحه 187]
در حمايت دين خدماتي انجام داده بوديد همه را به هدر داديد) ولي بدانيد: اگر شما و تمام مردم روي زمين کافر شوند خداوند بينياز و حميد و ستوده است. بدانيد و آگاه باشيد آنچه را که من با آشنايي کامل گفتم، خواري و رسوايي است که شما را فرا گرفته و نيرنگ و فريبي است که دلهاي شما آن را احساس نموده است، اما چه کنم که دلم پر خون است و اينهايي که گفتم مقدار کمي از اندوه دل بود که بيرون ريخت و غمهايي بود که در سينهام جمع شده بود و هم اتمام حجتي براي شما. (اکنون که سخنان من در دل شما اثر ندارد) اين شتر (خلافت) را بگيريد و بر آن بار بنهيد، اما بدانيد که پشت اين مرکب مجروح و پايش فرسوده است (شما را به سر منزل مقصود و سعادت نميرساند). و ننگ آن بر دامن شما براي هميشه خواهد ماند و از خشم و غضب خدا داغ ننگ ابدي بر آن زده شده و به آتش سوزان و برافروختهي خدا که بر دلها سر ميکشد پيوند خورده است. بنابراين آنچه که ميکنيد در برابر چشم خداست: و آنان که ظلم و ستم کردند به زودي خواهند دانست که به کجا خواهند افتاد. من دختر آن کسي هستم که شما را از عذاب شديد خدا بيم داد، پس شما کار خودتان را بکنيد، ما هم کار خودمان را، شما منتظر آن روز باشيد ما نيز در انتظاريم.
بعد ابيطاهر طيفوري با سه سند به نقل از عطيه عوفي ميگويد: وقتي که ابوبکر خطابه و سخنان فاطمه- سلاماللهعليها- را شنيد گفت:
اي دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به تحقيق پدرت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به مومنين روف و مهربان و بر کافرين و منافقين سختگير بود، اگر ما بخواهيم او (پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-) را، از جهت نسب معرفي کنيم بلي او، پدر توست نه پدر زنهاي ديگر و برادر پسر عموي توست نه پدر مردان ديگر و آن حضرت علي را بر تمام خويشان ترجيح ميداد و او (علي- عليهالسلام-) هم پدرت را در هر امر مهم و سختي ياري و مساعدت ميکرد. خداوند او را بر امر عظيم ياري فرمود، دوست نميدارد شما را مگر آن کسي که سعادت بزرگي نصيبش شده است و دشمن نميدارد شما را مگر آن کسي که از جهت ولادت و نطفه پست بوده و اشکالاتي داشته است. شما عترت
[ صفحه 188]
طيبهي رسول خدا و پسنديده و نجباي او هستيد، و راهنماي ما در آخرت ميباشيد و شما صاحب بهشت هستيد. اما اينکه آنچه را ميخواهيد منع شدهايد، آن براي من نيست! و فدک را پدرت براي تو قرار نداده است!! اگر من تو را از فدک منع کردم پس من ظالم هستم!! و اگر ميراث پدرت را ميخواهي تو ميداني که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ما پيامبران ارث نميگذاريم و هر چه از ما باقي بماند صدقه است!!
بعد فاطمه- سلاماللهعليها- در جواب ابوبکر فرمود: خداوند از قول پيامبر از پيامبران خود فرموده است: «خدايا فرزندي به من عطا کن که از من و آل يعقوب ارث ببرد» و نيز فرموده است: «سيلمان از داود ارث برد». اين قول دو پيامبر خداست و تو (ابوبکر) ميداني که نبوت ارثي نيست بلکه پيامبران آنچه را به ارث ميگذارند غير از نبوت است، پس علت چيست که مرا از ارث پدرم منع ميکني؟ آيا در کتاب خدا آيهاي نازل شده است که فقط فاطمه دختر محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث نميبرد؟ اگر چنين آيهاي نازل شده است به من بگو تا اينکه قانع شوم؟
ابوبکر که در مقابل بيانات بليغ و فصيح فاطمه- سلاماللهعليها- درمانده بود، گفت: اي دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- تو حجت خدا و منطق رسالت و نبوت هستي و من دليل و حجتي در جواب تو ندارم و تو را از حقي که داري رد نميکنم! لکن اين ابوالحسن علي- عليهالسلام- بين من و تو قضاوت کند، و آنچه را که از تو گرفتم او (علي- عليهالسلام-) به من خبر داده است!! بعد فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: آنچه که تو ميگويي در واقع همان باشد. پس براي تلخي حق صبر ميکنم، و حمد و سپاس خدايي را که آفريننده مخلوقات ميباشد.
خطابه و سخنان دخت والا گوهر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آنچنان پرشور و آتشين و کوبنده و از سوز دل برخاسته بود که بهت و دهشتي در گروه مهاجر و انصار و از همه بيشتر در شخص خليفه و طرفدارانش به وجود آورد. گويا در و ديوار و فضاي مسجد و زمين و زمان همه همصدا با ملکوت اعلي، به صدق سخنان او گواهي ميدهند. آيا مگر کسي ميتوانست در برابر سخنان و خطابه و استدلالات
[ صفحه 189]
متکي بر آيات قرآن و منطق وحي فاطمه- سلاماللهعليها- اعتراض داشته باشد، و يا پاسخي دهد؟! اهل مدينه عموما تحت تاثير بيانات گهربار زهرا- سلاماللهعليها- قرار گرفته و چنان مجذوب سخنان دلنشين وي شده بودند که همه مات و مبهوت به همديگر نگاه ميکردند، کسي که از همه بيشتر به وحشت و تشويق افتاده بود ابوبکر بود، کما اينکه از اوايل سخنان وي پيداست.
اينکه ابيطاهر طيفوري در بلاغات النساء خطبهي فاطمه- سلاماللهعليها- را با دو سند بيان کرده و با هر دو سند در اين فصل آورده شد، به چند ليل بود: يکي اينکه هدف کتاب اين بوده است که آنچه از فضائل و مناقب که در کلام اهل سنت در رابطه با بانوي دو عالم ذکر شده است جمعآوري شود و طبيعي است که يکي از آن فضائل خطبهي عارفانه و عالمانهي محدثه دخت گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد. خطبهي فاطمه- سلاماللهعليها- که در بلاغات النساء در دو سند ذکر شده است، اگر چه از جهت محتوا اختلافي ندارند، ولي از جهت اينکه جامعيت داشته باشد با دو سند آورده شده است.
دليل ديگر اينکه فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها-در خطبهي به سند زينب بنتالحسين (بنت علي) بيانات عارفانه و استدلالات بليغ و فصيح نسبت به اصول و فروع دين مقدس اسلام (و يا شعاير و ارزشهاي مقدس اسلام و زحمات طاقت فرساي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در راه نشر و تبليغ آن و يادآوري اينکه شما مردم هر چه سعادت و سرفرازي داريد از اسلام و زحمات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده) و جامعتر از خطبهي سند اول خطبه ميباشد.
دليل ديگر اينکه خطابات فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- با مهاجرين و انصار و توجه دادن آنها به اينکه چرا او را تنها گذاشتند و زود عهد و پيمانشان را فراموش کردند و امانتهاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را مورد تهاجم و يورش قرار دادن، در خطبهي سند دوم بيشتر عنايت شده است.
دليل ديگر اينکه استدلال فاطمه- سلاماللهعليها- نسبت به غصب فدک و ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- توسط حزب حاکم به آيات قرآن و ميراث پيامبران در قرآن
[ صفحه 190]
در مقايسه با خطبهي سند اول بيشتر توجه شده است.
دليل ديگر اينکه طيفوري خطبهي فاطمه- سلاماللهعليها- را با دو سند ذکر کرده است، در حالي که در کتب ارزشمند شيعه (مثل احتجاج، جلد يک، صفحهي 97، چاپ موسسه الاعلمي بيروت و بحار، جلد 29 و دلائل الامامه، صفحه 31 والشافي، جلد 4، صفحهي 72 و کتب معتبر ديگر)، به يک سند از قول عبدالله المحض بن الحسن المنثي بن الحسن بن علي بن ابيطالب- عليهالسلام- ذکر شده است و از جهت اينکه خطبهاي که طيفوري در «بلاغاتالنساء» ذکر کرده با خطبهاي که محدثين معظم شيعه نقل فرمودهاند مطابقت و جامعيت را داشته، لذا خطبهي فاطمه- سلاماللهعليها- با هر دو سند آورده شد.
مسئلهي ديگر با توجه به دلائل ذکر شده، علت اينکه خطبهي فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- از کتاب «بلاغاتالنساء» آورده شده براي اين است که طيفوري از کهنترين و با سابقهترين محدثين اهل سنت ميباشد و در سنه 204 متولد و 280 هجري قمري از دنيا رفته است و در عصر ائمه زندگي ميکرده است. از مورخين و محدثين اهل سنت کسي ديگر خطبهي فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- را به اين جامعيت ذکر نکردهاند، و کساني که به خطبه اشاره کردهاند از جمله ابن ابيالحديد در جلد 16 شرح نهجالبلاغه در صفحهي 211 از قول ابوبکر جوهري به يک سند از زينب بنت علي- عليهالسلام- و به سند ديگر از جعفر بن محمد بن علي بن الحسين و او از پدرش و نيز به سند ديگر از ابيجعفر محمد بن علي- عليهالسلام- و به سند ديگر از عبدالله ابن حسن بن الحسين- عليهالسلام- و در صفحهي 249 به يک سند از عروه و از عايشه و سند ديگر از ابوالعيناء بن قاسم يماني و او هم از ابن عايشه و در صفحهي 252 از ابيالحسين زيد بن علي الحسين بن علي- عليهالسلام- نقل کرده است. و مسعودي در «مروج الذهب» جلد دو، صفحهي 311 چاپ بيروت و ابن اثير در ماده لمه و اعلامالنساء در جلد چهارم، صفحهي 116 و تذکره الخواص ابن جوزي، صفحهي 285 چاپ آل البيت و بعضي منابع ديگر اشارهي اندکي به خطبه کردهاند، ولي همان طور که عرض شد جامعترين آنها خطبهاي است که طيفوري ذکر کرده است.
[ صفحه 191]
[1] و في شرح النهجالبلاغه ثم اهلت هنيهه.
[2] سوره توبه، آيه 128.
[3] و في شرح ابن ابيالحديد «تعزوه».
[4] فبلغ الرساله صادعا بالنذاره شرح ابن ابيالحديد، ج 16، ص 250 ما سائلا عن سنن المشرکين- ضاربا ثبجهم، يدعوا الي سبيل ربه بالحکمه والموعظه الحسنه، اخذا باکظام المشرکين، بهشم الاصنام، و يغلق الهام، حتي انهزم الجمع...
[5] و تمت کلمه الاخلاص.
[6] سوره آل عمران، آيه 103.
[7] و في شرح ابن ابيالحديد: و تقاتون القد اذله خاسئين يختطفکم الناس من حولکم، حتي انقذکم الله برسوله- صلي الله عليه و آله و سلم-.
[8] و عبد ان مني بهم الرجال (شرح ابن ابيالحديد).
[9] و «کلما اوقدوا نارا للحرب اطفاءها الله»، سوره مائده، آيه 64، (شرح ابن ابيالحديد).
[10] (شرح ابن ابيالحديد)، او نجم قرن الشيطان، او فغرت قذف اخاه في لهواتها.
[11] (شرح ابن ابيالحديد)، و يطفي عاديه لهبها بسفه- او قالت: يخمد لهبها بحده - مکدودا في ذات الله، و انتم في رفاهيه فکهون آمنون وادعون.
[12] (شرح ابن ابيالحديد)، حسيکه النفاق... و نبغ خامل.
[13] في شرح ابن ابيالحديد، ج 16، ص 251، ثم استنهضکم... و وردتم غير شربکم.
[14] انما زعمتم ذلک خوف الفتنه «الا في الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحيطه بالکافرين» سوره مائده، آيه 50.
[15] (سوره مائده، آيه 50) ارغبه عنه ترديون ام لغيره تحکمون.
[16] سوره آل عمران، آيه 85.
[17] في شرح ابن ابيالحديد «ثم لم تلبثو الاريث».
[18] سوره مائده، آيه 50.
[19] يابن ابي قحافه اترث اباک و لا ارث ابي، لقد جئت فريا! فدونکها مخطومه مرحوله، تلقاک يوم حشرک فنعم الحکم الله والزعيم محمد والموعد القيامه و عندالساعه يخسر المبطلون! ثم انکفات الي قبر ابيها- عليهالسلام-، فقالت:
قد کان بعدک انباء و هنبثه- لو کانت شاهدها لم تکثر الخطب
«انا فقد ناک فقد الارض و ابلها- واختل قومک فاشهدهم و لا تغب
و روي حرمي بن ابياعلاء- «فليت بعدک کان الموت صادفنا
لما قضيت و حالت دونک الکتب»
و روي ابن ابيالحديد عن عبدالله بن الحسن بن الحسن عن ابيه بعد ابيات المذکوره في المتن:
«ضاقت علي بلادي بعد ما رحبت- و سيم سبطاک خسفا فيه لي نصب»
فليت قبلک کان الموت صادفنا- قوم تمننوا فاعطوا کل ما طلبوا
«تجهمتنا رجال و استخف بنا- مذغبت عنا و کل الارث قد غصبوا
[20] سوره انعام، آيه 67.
[21] ابيطاهر طيفوري، بلاغات النساء و تذکره الخواص، ص 285.
[22] در بعضي نسخهها نه پدر زنان شما آمده است.
[23] بانوي دو عالم بنابر نقل ابن ابيالحديد وقتي به اينجا ميرسد ميفرمايد: يا بن ابيقحافه...
[24] بايد زينب بنت علي (عليهالسلام) باشد.
[25] سوره آلعمران، آيه 101.
[26] سورهي فاطر، آيه 28.
[27] سورهي توبه، آيه 129.
[28] سوره نمل، آيه 16.
[29] سوره مريم، آيه 6.
[30] سوره انفال، آيه 75.
[31] سوره نساء، آيه 11.
[32] سوره بقره، آيه 180.
[33] سورهي مائده، آيه 50.
[34] سورهي شعراء، آيه 227.
[35] سوره آل عمران، آيه 144.
[36] سورهي توبه، آيه 13.
[37] سوره ابراهيم، آيه 8.
[38] سورهي همزه، آيه 7.
[39] سورهي شعراء، آيه 227.
[40] سورهي هود، آيه 121.
[41] سوره مريم، آيه 6.
[42] سورهي نمل، آيه 16.
[43] بلاغات النساء، صفحات 26 و 32 و اعلام النساء، ج 4، باب فضائل الزهراء- سلاماللهعليها-.
[44] بنا به گفته ابيطاهر طيفوري، خطابهي فاطمه- سلاماللهعليها- از اينجا به بعد بر اساس روايت زيد بن علي- عليهالسلام- ميباشد.
[45] قيله نام زني است که نسب و نژاد طوايف انصار به او ميرسد.
فييء از نگاه قرآن
در فصل گذشته ترجمهي خطبهي فاطمه- سلاماللهعليها- را ملاحظه فرموديد و اينکه فقط به ترجمهي آن اکتفا شد و از تحليل و بررسي خطبه خودداري شد به دو علت بود: يکي اينکه تحليل و بررسي آن خود کتاب مستقلي ميشود، و علت ديگر اينکه خطبهي بي بي دو عالم را بزرگاني مانند علامهي اميني، در الغدير و علامهي مجلسي، در بحار الانوار و مولي محمد علي بن احمدالقراچه داغي تبريزي انصاري در کتاب «اللمعه البيضاء في شرح خطبهالزهراء» و علامه سيد محمد کاظم قزويني، در کتاب فاطمه من المهد الي اللحد و نيز بعضي از بزرگان ديگر تحليل و تفسير و بررسي نمودهاند و با توجه به تفسير و تحليل عالمانه و عارفانهي آن بزرگواران از تحليل خطبه در ضمن اين کتاب خودداري شد. و اگر حيات عاريه باقي بود، در فرصت ديگر انشاالله خدمت هر چند کوچکي به ساحت قدس و ملکوتي فاطمه- سلاماللهعليها- در زمينهي شرح و بررسي خطبهي عارفانهي وي خواهد شد.
فاطمه- سلاماللهعليها- در خطبهي کوبنده و سرنوشت ساز خود به غصب فدک و ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- استدلالات و اشاراتي فرمود و به آيات نوراني قرآن استدلال نمود، پس مناسبت دارد که فدک را از نظر قرآن بررسي کنيم که آيا فدک غنيمت بوده و يا اينکه فييء بوده است؟ و اگر فييء بوده، فييء از نظر قرآن بر چه چيزي اطلاق ميشود؟
[ صفحه 192]
و آيا فييء مال همه است و يا اينکه مخصوص پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد؟
خداوند تبارک و تعالي در قرآن کريم ميفرمايد: «و ما افاء الله علي رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل و لا رکاب و لکن الله يسلط رسله علي من يشاء و الله علي کل شيء قدير.» [1] : و آنچه را که خدا از مال آنها (يعني يهوديان بني نضير) به رسم غنيمت باز دارد، متعلق به رسول است، که شما سپاهيان اسلام بر آن هيچ اسب و استري نتاختيد (و آزار کارزار نکشيديد وليکن خدا رسولانش را بر هر که خواهد مسلط ميگرداند و خدا بر هر چيز تواناست.
و نيز فرموده است: «و ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي القربي واليتامي و المساکين و ابن السبيل کيلا يکون دوله بين الاغنياء منکم و ما آتيکم الرسول فخذوه و مانهي کم عنه فانتهوا واتقوا الله ان الله شديد العقاب» [2] : و آنچه که خدا از اموال کافران آن ديار به رسول خود غنيمت داد، متعلق به خدا و رسول و ائمه (خويشاوندان) رسول است و يتيمان و فقيران و رهگذران، اين حکم براي آن است که غنائم دولت توانگران را نيفزايد (بلکه به مبلغان دين و فقيران اسلام تخصيص يابد) و شما آنچه که رسول حق دستور دهد (منع يا عطا کند) بگيريد و از هر چه نيه کند واگذاريد و از خدا بترسيد که عقاب خدا بسيار سخت است.
فييء از نظر لغت از مادهي فاء يفييء به معني رجع است و در مصباح المنير آمده است: «فاء الرجل يفي فيئا من باب رجع» [3] : فاء به معني مردي که فييء را برميگرداند و از باب رجع است و بعد فيومي ميگويد: فيئا به معني برگشت از جانب مغرب به طرف مشرق است. ابن منظور در لسانالعرب ميگويد: «و اصل الفييء: الرجوع، سميي هذا المال فيئا لانه رجع الي المسلمين من اموال الکفار عفوا بلا قتال» [4] ابن منظور بعد از آن که آيه 6 سوره حشر را در رابطه با فييء و اموال بني نضير نقل کرده، ميگويد: فييء به معني رجوع است و اينکه مال «بني نضير» فييء ناميده شده است براي اين
[ صفحه 193]
است که از اموال کفار بدون جنگ به مسلمانان و پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- برگشت. در المنجد آمده است: «فاء يفييء فيئا: اي رجع» [5] : فاء به معني رجوع و برگشت چيزي ميباشد.
ابن اثير درباري فييء گفته است: «قد تکرر ذکر الفيئي في الحديث علي اختلاف تصرفه، و هو ما حصل للمسلمين من اموال الکفار من غير حرب و لا جهاد، و اصل الفيئي الرجوع... کانه کان في الاصل لهم فرجع اليهم» [6] مسئلهي فييء در حديث با برداشتهاي متفاوت زيادي آمده است، آنچه که از اموال کفار بدون جنگ و جهاد به دست مسلمين رسيده است آن را فييء ميگويند، و اصل فييء هم رجوع و برگشت ميباشد، گويا آن (فييء) در اصل براي مسلمين بوده و سپس به ايشان برگشته.
در المعجم الوسيط آمده است: «فاء فيئا: رجع يقال: فاء عن غضبه، و فاء الي حلمه. و ايضا قال الفيئي الخراج والغنيمه تنال بلا قتال» [7] : فييء به معني برگشت است گفته ميشود فلان شخص از غضب خودش، به حلم و بردباري خود برگشت. و نيز گفته است فييء خراج و غنيمتي است که بدون جنگ و کارزار به دست آمده است. در مجمع البحرين بعد از آن که آيه 6 سوره 59 «وما افاءالله علي رسوله...» را ذکر ميکند ميگويد: «و اصل الفيئي الرجوع کانه في الاصل لهم ثم رجع اليهم، فيئي جمعه، افياء و فيوء» [8] : اصل فييء به معني رجوع و برگشت ميباشد، گويا مال (بني نضير) در اصل براي مسلمين بوده و به آنها برگشته است، و جمع فييء افياء و فيوء ميباشد.
از لغات فارسي در معني فييء، حسن عميد در فرهنگ خود گفته است: «به معني غنيمت و خراج، آنچه که از دشمن بدون جنگ و از طريق تسليم يا مصالحه و عقد پيمان گرفته شود، اعم از زمين يا اموال، افياء وفيوء جمع آن». [9] دکتر محمد معين دربارهي فييء ميگويد: «1- همهي چيزهايي که از دشمن گرفته شود، 2- همهي چيزهايي
[ صفحه 194]
که ميتوان «بدون جنگ» از کفار گرفت يعني فيئي به چيزهاي اطلاق ميشود که ميتوان به مسالمت گرفت، و از «غنيمت» جدا کرد، فييء اعم است از زميني که سکنهي آن به موجب عهد نامه تسليم شدهاند. چنين سرزميني به خدا و رسول او تعلق دارد.» [10] .
بنابراين معني «ما افاء الله علي رسوله» اين است که: هر چه بر پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم- برگردد و بدون لشکرکشي و تاخت و تاز و جنگ به دست حضرت برسد، پس آن مخصوص وي ميباشد و از امول او محسوب ميشود، و آن را در کارهاي شخصي در زمان زندگانيش مصرف ميکند و اين مسله مورد اتفاق و اجماع امت اسلام ميباشد. اين اموال بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- طبق صريح آيهي (ذوي القربي) به نزديکان مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تعلق دارد و غير آنها نميتوانند در آن تصرف کنند و از بيتالمال هم نيست و به مسلمانان هم تعلق ندارد، چرا که حکم آن را قرآن تعيين نموده است.
فخر رازي در اين رابطه گفته است: «و معني الايه ان الصحابه طلبوا من الرسول- عليه الصلاه والسلام- ان يقسم الفيئي بينهم کما قسم الغنيمه بينهم، فذکر الله الفرق بين الامرين، و هو ان الغنيمه ما اتعتبم انفسکم في تحصيلها و او جفتم عليها الخيل والرکاب، بخلاف الفيئي فانکم ما تحملتم في تحصيله تعبا، فکان الامر فيه مفوضا الي الرسول يضعه حيث يشاء» [11] : اصحاب از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواستند همان طوري که غنيمتهاي جنگي را بين مسلمانان تقسيم ميکرد، فييء را هم بين مسلمين تقسيم کند. خدا در جواب خواستهي آنان اين آيات را نازل فرمود، که اين دو با هم فرق دارند، چون در مورد غنيمت شما مسلمين خستي و مشتق را تحل کردهايد و به نيروي قهري و لشکرکشي و جنگ بر آن مسلط شدهايد، ولي در مورد فييء شما سختي و مرارت را تحمل ننمودهايد، پس آن مخصوص رسول ميباشد و در هر مصرفي که مصلحت
[ صفحه 195]
بداند آن را خرج ميکند.
زمخشري در اين رابطه همان بياني که فخر رازي داشت بيان کرده و بعد گفته است: «لم يدخل العاطف علي هذه الجمله: لانه بيان للاولي، فهي منها غير اجنبيه عنها، بين لرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ما يصنع بما افاء الله عليه و امره ان يضعه حيث يضع الخمس من الغنائم مقسوما علي الاقسام الخمسه» [12] : حرف عطف بر جملهي «ما افاء الله» در آيه دوم وارد نشده تا اينکه جمله دوم را بر جمله اول «و ما افاء الله» عطف بگيرد، با توجه به اينکه اين دو جمله از جهت بيان موضوع اجنبي هم نيستند. سپس زمخشري ميگويد: علت عدم حرف عطف اين است که جملهي «ما افاء الله» در آيه دوم عطف بيان است براي جمله «وما افاء الله» و آيه دوم آيه اول را بيان ميکند و کيفيت مصرف فييء را تعيين مينمايد و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فييء را بايد مانند خمس مصرف کند. فييء در آيهي دوم در مقام بيان مصرف فييء که در آيه اول ذکر شده ميباشد و تعميمي که در فييء دوم داده شده است علت آن اين است که فييء اهل القربي را بيان ميکند و فييء در آيهي اول اموال بني نضير و ساير املاک اختصاصي رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- را شامل ميشود ولي در آيهي دوم «فلله و للرسول» را ميگويد، يعني اينکه قسمتي از اين فييء اختصاص به خدا دارد و بايد در راه خدا بر حسب مصلحت و صواب ديد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مصرف شود و يک قسمت ديگر آن از آن رسول است، و اختصاص به وي دارد که آن را براي شخص خود برداشت ميکند، و ذيالقربي و يتامي و مساکين و ابن سبيل که در آيه آمده است مقصود نزديکان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشند نه اينکه عموم مؤمنين از اقرباي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به حساب بيايند، چنانچه حضرت سيد الساجدين- عليهالسلام- فرموده است: «هم قربائنا و مساکيننا و ابناء سبيلنا» آنها (ذوي القربي) نزديکان ما و فقراي ما و راه ماندگان ما اهل بيتاند و روايتي به همين مضمون از اميرالمؤمنين علي- عليهالسلام- هم نقل شده است.
[ صفحه 196]
علامه آلوسي بغدادي ميگويد: «روي ان بني النضير لما اجلوا عن اوطانهم و ترکوا رباعهم و اموالهم طلب المسلمون تخميسها کغنائم بدر فنزل (ما افاء الله علي رسوله منهم) «فما او جفتم عليه» کانت لرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- خاصه، فقد اخرج البخاري، و مسلم، و ابو داود، والترمذي، والنسائي، و غيرهم عن عمر بن الخطاب (ض) قال: کانت اموال بني النضير مما افاء الله تعالي علي رسوله- صلي الله عليه و آله و سلم- مما لم يوجف المسلمون عليه بخيل و لا رکاب و کانت الرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- خاصه فکان ينفق علي اهله منها سنه ثم يجعل ما بقيي في السلاح والکراع عده في سبيل الله تعالي» [13] : روايت شده است که طايفهي بني نضير وقتي که از وطن خودشان کوچ کردند و سرزمينها و باغاتشان را رها کردند، مسلمانان از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواستند که اموال آنها را هم مثل غنيمت جنگ بدر تخميس و تقسيم کند، تا اينکه آيهي «ما افاء الله علي رسوله» نازل شد، بعد از نزول آيهي مزبور، اموال و سرزمين بني نضير مخصوص پيامبر شد. بعد آلوسي ميگويد: بخاري، مسلم، و ابو داود، ترمذي، نسائي، و غير آنها از عمر بن خطاب نقل کردهاند که گفته است: اموال بني نضير از اموالي است که مصداق آيهي «ما افاء الله» بوده و اختصاص به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد و از اموالي است که مسلمانها از راه جنگ و کارزار به دستشان نيامده بود، و از درآمد آن نفقهي سال خانواده و اهل و عيال خود را ميداد و مابقي را براي تجهيز سپاه مصرف ميکرد.
محمد بن جرير طبري بعد از آن که روايات چندي در تفسير آيهي شريفهي «ما افاء الله» نقل کرده، ميگويد: «عن ابن عباس قوله: «ما افاء الله» قال: امر الله عزوجل نبيه بالسير الي قريظه و النضير و ليس للمسلمين يومئذ خيل و لا رکاب يوجف بها... و هي لرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فکان من ذالک خيبر و فدک، و قراء عرنيه، و امر الله رسوله ان يعد لينبع فاتاها رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاحتواها کلها فقال الناس هلا
[ صفحه 197]
قسمها فانزل الله عزوجل عذره» [14] : ابن عباس دربارهي آيهي «ما افاء الله» گفته است: خداوند امر فرمود به پيامبرش که به دو سرزمين قريظه و بني نضير برود و سرزمينهاي مزبور هم از طرف مسلمانان با لشکرکشي و کارزار به دست نيامده بود و هر مال و زميني که بدون لشکرکشي و قهر و غلبه به دست آيد، آنها مال پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده و از آن نوع سرزمينها هم خيبر و فدک و قريههاي عرنيه بود که خدا به رسولش دستور فرمود آنها را آماده کند تا اينکه حاصل دهد. رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آمد تمام سرزمينها را تصرف فرمود و مردم به پيامبر عرض کردند که آنها را مثل غنيمت تقسيم کند، آيه نازل شد: آن چيزهايي که خدا به پيامبرش ميبخشد و شما هم سختي و جنگ و لشکرکشي را براي به دست آوردن آنها متحمل نشدهايد، آنها مال خصوصي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد.
سيد قطب دربارهي فييء ميگويد: «و کانت اموال بني النضير فيئا خالصا لله و للرسول لم يوجف المسلمون عليه بخيل و لا جمال» [15] : اموال بني نضير و قريظه مخصوص رسول خدا بود، چون سرزمين آنها با جنگ و لشکرکشي و اسب و شتر سواراني فتح نشده بود، بلکه خودشان جلاي وطن کرده بودند.
ابوالفضل رشيد الدين الميبدي در تفسير «کشف الاسرار و عده الابرار» معروف به تفسير خواجه عبدالله انصاري ميگويد: «الفيئي في اللغه: الرجوع و هو في الشرع عباره عن کل مال يرجع من الکفار الي المسلمين بغير قتال و لا ايجاف... و معني الايه: «ما افاء الله علي رسوله» من اموال «اهل القري» يعني قريظه والنضير و فدکا و خيبرا و قري عرنيه و ينبع جعلها الله سبحانه لرسوله- صلي الله عليه و آله و سلم-» [16] : فييء در لغت به معني برگشت، و در شرع عبارت از هر مال که از کفار بدون جنگ و اسب و شتر دواني به دست مسلمانها رسيده است ميباشد، تا اينکه ميگويد: معني آيه «ما افاء الله» اموال
[ صفحه 198]
و سرزمين اهل قري (قريظه، بني نضير، فدک، خيبر، و قراي عرنيه و ينبع) که خدا همهي آنها را مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- قرار داد.
جلالالدين سيوطي بعد از آن که روايت آلوسي را نقل کرده دربارهي فييء ميگويد: «واخرج عبدالرزاق و البيهقي، ابن المنذر عن الزهريي في قوله فما اوجفتم عليه من خيل و لا رکاب قال: صالح النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- اهل فدک و قري سماها و هو محاصر قوما آخرين فارسلوا بالصلح فافاءها الله عليهم من غير قتال...» [17] : عبدالرزاق و بيهقي و ابن منذر از زهري دربارهي قول خدا «فما اوجفتم...» نقل کردهاند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با اهل فدک و قراي ديگر که در محاصره بودند مصالحه و صلح فرمود و فدک و قراي تابعه و اموال بني نضير را خداوند مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- قرار داد. سپس سيوطي در آخر، روايتي ديگر را از قول عمر بن خطاب نقل کرده و گفته است: صفايا (باغات، سرزمين) بني نضير و خيبر و فدک براي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بود. و بعد دنبال روايت مواردي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آنها را مصرف کرده بيان کرده است.
علامه نظامالدين الحسن بن محمد بن حسني القمي النيشابوري در تفسير «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» که در حاشيه تفسير طبري چاپ شده است، بعد از آن که فرق بين غنيمت و فييء را بيان ميکند و اشارهي به اعتراض بعضي از مردم (مبني بر اينکه اموال بني نضير بعد از جنگ و قتال به دست آمده و آنها در محاصره بودند و بعد صلح نمودند و از سرزمينشان کوچ کردند بنابراين اموال آنها غنيمت است نه فييء) ميکند، دو جواب از قول مفسرين ميدهد: در جواب اول ميگويد: «انها لم تنزل في بني النضسر و انما نزلت في فدک و لهذا کان رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ينفق علي نفسه و علي عياله من غله فدک و يجعل الباقي في السلاح والکراع» [18] : آيهي «ما افاء الله» در شأن بني نضير نازل نشده بلکه در رابطهي با فدک نازل شده است و آن از اين جهت
[ صفحه 199]
بود که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از درآمد و محصولات فدک براي خود و اهل و عيالاتش مصرف ميفرمود و باقي را براي تجهيز و تهيه سلاح و آماده کردن سپاه استفاده ميکرد. و بعد در جواب دوم ميگويد: اگر تسليم شويم که آيه دربارهي بني نضير نازل شده باشد و لکن اموال بني نضير چون که بواسطهي لشکرکشي و قهر و غلبه و اسب و شتر دواني به دست نيامده بود، لذا آن مال مخصوص پيامبر و نزديکان وي ميباشد.
محمد بن احمد انصاري قرطبي متوفي 671 دربارهي فييء در مسئلهي دوم از مسائل ده گانه پيرامون آيه دوم «ما افاء الله علي رسوله من اهل القري» ميگويد: «قال ابن عباس: هي قريظه والنضير، و هما بالمدينه و فدک، و هي علي ثلاثه ايام من المدينه و خيبر و قري عرنيه وينبع جعلها الله لرسوله» [19] : ابن عباس گفت: قرائي که در آيه آمده عبارت است از قريظه و بني نضير که نزديک مدينه بودند و فدک که در فاصله سه روزه راه از مدينه دور هست و خيبر و قراي عرينه و ينبع که خدا همهي آنها را مال مخصوص پيامبر قرار داد که به هر عنوان که مصلحت ميدانست مصرف ميفرمود.
ابن زکريا يحي بن زيادالفراء متوفي 207 هجري دربارهي آيهي «فما اوجفتم» ميگويد: «کان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- قد احرز غنيمه بني النضير و قريظه و فدک، فقال له الروساء: خذ صفيک من هذه، و افردنا بالربع، فجاء التفسير: ان هذه قري لم يقاتلوا عليها بخيل، و لم يسيروا اليها علي الابل... هذه الثلاث فهو لله و للرسول خالص» [20] : پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- وقتي که غنيمتهاي بني نضير و قريظه و فدک را احراز کرد، صحابه خدمت آن حضرت عرض کردند که سهم و نصيب خود را از اينها بگير و بقيه را براي ما بگذار، تا اينکه آيه مزبور نازل شد: همانا اين قراي (بنينضير و قريظه و فدک) را از راه جنگ و کارزار و يا دوانيدن شتر به دست نياوردهايد... تا اينکه فراء ميگويد: اين سه قريه مال مخصوص خدا و رسول اوست و ديگران در آن سهم ندارند.
بيهقي در سنن کبراي خود با سند ابن شهاب، و مالک بن اوس از قول عمر بن خطاب در مقام احتجاج گفته است: «و کان لرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ثلاثه صفايا:
[ صفحه 200]
بنو النضير، و خيبر و فدک...» [21] : براي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- سه سهم بود (يکي اموال بني نضير، دوم خيير و سوم فدک) در صدر اين روايت، بيهقي از قول عمر بن خطاب به مالک بن اوس بن حدثان ميگويد: خداند فييء را مخصوص رسولش گردانيد و به او عطا کرد که به احدي غير از او عطا نفرمود آن غنيمتهاي (بني نضير و خيبر و فدک) صخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود.
و همين روايت را مسلم در صحيح خود آورده و در متن روايت فقط اموال بني نضير را ذکر کره و اسمي از خيبر و فدک نبرده است و علت آن هم معلوم است. [22] .
محمد شوکاني دربارهي فييء گفته است: تکرار آيه «ما افاء الله علي رسول» به جهت تثبيت و تاکيد ميباشد و اينکه اهل قري در آيه دوم مرجع ضمير «منهم»، در آيه اول قرار گرفته است، منظور از منهم بني نضير ميباشد و اين تکرار آيه آشکار است بر اينکه اين حکم (يعني فييء مال مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد) تنها اختصاص به بني نضير ندارد، بلکه شامل هر قريه و منطقه اي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از راه صلح فتح کرده و مسلمانان با اسب و شتر دواني و جنگ به دست نياوردهاند ميشود، و بعد ميگويد: «و قيل: والمراد بالقري: بنوا النضير و قريظه و فدک و خيبر» [23] : گفته شده است که مراد از قري بني نضير و قريظه و فدک و خيبر ميباشد. و باز هم همين شواني در صفحهي 213 روايتي را که بيهقي از قول عمر بن خطاب راجع به اموال مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ذکر کرده بود آورده است.
خوب تا اين جا معني فييء از نظر لغت و ديدگاه مفسرين اهل سنت تحقيق و بررسي شد و ثابت شد که فييء جزء غنيمت نيست و فدک فييء بود و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هم به امر خدا آن را به دخترش زهرا- صلي الله عليه و آله و سلم- بخشيد که متاسفانه دستگاه حکومت آن را غصب کرد.
[ صفحه 201]
[1] سوره حشر، آيه 6.
[2] سوره حشر، آيه 67.
[3] المصباح المنبر، ج 2، ص 486.
[4] لسان العرب، ج 10.
[5] المنجد، ص 601.
[6] البدايه والنهايه، ج 3، ص 482.
[7] المعجم الوسيط، ج 2، ص 707.
[8] مجمع البحرين، ج 1، ص 334 باب مااوله الفاء.
[9] فرهنگ عميد، ج 2، ص 1556.
[10] فرهنگ معين، ج 2، ص 2590.
[11] تفسير کبير، ج 29، ص 384 و تفسير المراغي، ج 10، ص 37 و تفسير جامع الاحکام القرآن، ج 18، ص 11.
[12] تفسير الکشاف، ج 4، ص 502.
[13] تفسير روح المعاني، ج 28، ص 44 و تفسير روح البيان، ج 9، ص 426 و 427 و تفسير المراغي، ج 10، ص 38.
[14] تفسير جامع البيان، ج 18، ص 24.
[15] في ظلال القرآن، ج 8، ص 31.
[16] کشف الاسرار و عده الابرار، ج 10، ص 36 النبوه الطثانيه و انوار التنزيل و اسرار التاويل، و تفسير الجلالين، و المحلي، ج 2، ص 465.
[17] الدر المنثور، ج 6، ص 192 و سنن الکبري، ج 9، ص 427.
[18] تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان در حاشيه تفسير طبري، ج 18، ص 37.
[19] تفسير جامع الاحکام القرآن، ج 18، ص 12.
[20] معاني القرآن، ج 3، ص 144.
[21] سنن الکبري، ج 9، ص 426.
[22] صحيح مسلم، ج 12، ص 70.
[23] فتح القدير، ج 5، ص 211.
فدک و سهم ذويالقربي در قرآن
اکنون مناسب است که ذوي القربي و سهم ذوي القربي را از نظر قرآن و ديدگاه اهل سنت بررسي کنيم که ذوي القربي کيانند و سهم آنها چه مقدار ميباشد؟ و نظر مفسرين و محداثين اهل سنت دربارهي ذوي القربي چيست؟
خاوند تبارک و تعالي دربارهي ذوي القربي فرموده: «و اعلموا ان ما غنمتم من شيء فان لله خمسه و للرسول و لذي القري واليتامي والمساکين و ابن السبيل» [1] : اي مومنان بدانيد هر چه غنيمت و فايده به شما رسد (زياد يا کم) خمس آن خاص خدا و رسول و خويشان او و يتيمان و فقيران و در راه سفر ماندگان است.
حاکم حسکاني در شواهد التنزيل ميگويد: «اخبرنا ابو عبدالله الشيرازي قال اخبرنا ابوبکر الجر جرائي قال: حدثنا ابو احمد البصري قال: حدثني محمد بن سهل، قال حدثنا عمر و بن عبدالجبار بن عمر و قال: حدثنا ابن عن، علي بن موسي بن جعفر بن محمد، عن ابيه موسي بن جعفر عن ابيه، عن جده، عن علي بن الحسين عن ابيه، عن علي بن ابيطالب- عليهمالسلام- في قول الله تعالي «و اعلموا انما غنمتم من شييء» الايه، قال: لنا خاصه و لم يجعل لنا في الصدقه نصيبا کرامه الله تعالي نبيه و آله بها و اکرمنا عن او
[ صفحه 202]
ساخ ايدي المسلمين» [2] : با دوازده سند به نقل از علي- عليهالسلام- دربارهي سخن خداوند تبارک و تعالي «و اعلموا انما...» گفته است: از علي- عليهالسلام- در رابطه با خمس سوال شد؟ فرمود: آيه مخصوصا براي ما اهلبيت نازل شده است و خداوند در زکات و صدقه براي ما خاندان سهم و نصيب قرار نداده است، و با قرار دادن خمس براي ما اهلبيت و کرامت و برتري که خداوند تبارک و تعالي بواسطهي آن پيامبرش و اهلبيت او را داده است، ما را از صدقات و چرکي دست مسلمين منع فرموده است.
و ابو جرير طبري رد رباطه با سهم ذوي القربي ميگويد: «حدثني الحارث قال: حدثنا عبدالعزيز، قال: حدثنا عبدالغفار، قال: حدثنا المنهال بن عمر و قال: سالت عبدالله بن محمد بن علي، و علي بن الحسين عن الخمس؟ فقال: هو لنا، فقلت لعلي، ان الله يقول: «واليتامي والمساکين و ابن السبيل» قال: يتامانا و مساکيننا» [3] : از علي بن الحسين و عبدالله ابن محمد دربارهي خمس سؤال کردم؟ فرمود: خمس براي ما خاندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد. بعد منهال ميگويد: از علي بن الحسين سؤال کردم که خداوند فرموده است: «و اليتامي و المساکين...» فرمود منظور از ايتام و مساکين، ايتام و مساکين ما خاندان و اهل پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشند.
در اين آيه شريفه خداوند تبارک و تعالي براي ذو القربي اي پيامبر اسلام خمس را تعيين فرموده است که مخصوص آنهاست، همانطوري که اين مسئله را خود پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در زمان حياتش رعايت ميفرمود و يک قسمت از خمس را به نزديکان خود ميداد و يک قسمت ديگر را خود حضرت برميداشت و وقتي که غنائم خبير را تقسيم فرمود و حق مسلمانان را پرداخت نمود، حصار کتيبه را خمس خدا و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و ذوي القربي و ايتام و مساکين... قرار داد.
باز هم حاکم حسکاني ميگويد: «ان فاطمه- سلاماللهعليها- قالت: لما اجتمع علي والعباس و فاطمه و اسامه بن زيد عند النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- فقال: سلوني، فقال العباس: اسالک کذا و کذا من المال قال: هو لک و قالت فاطمه: اسالک مثل ما سال
[ صفحه 203]
عمي العباس، فقال: هو لک و قال اسامه: اسالک ان ترد علي کذا و کذا، ارضا کان له انتزعه منه، فقال: هو لک فقال: لعلي: سل فقال: اسالک الخمس فقال هو لک، فانزل الله تعالي: «و اعلموا انما غنمتم» الايات فقال النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم-: قد نزلت / 55 / أ / في الخمس کذا کذا. قال علي فذاک اوجب لحق، فاخرج الرمح الصحيح والرمح المکسر، والبيضه الصحيحه والبيضه المکسوره فاخذ رسولالله اربعه اخماس و ترک في يده خمسا» [4] : همانا فاطمه- سلاماللهعليها- گفت: وقتي که علي - عليهالسلام- و عباس و خود وي، و اسامه بن زيد در نزد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- جمع شدند، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: از من چيزي بخواهيد؟ عباس عرض کرد: يا رسولالله از شما فلان و فلان مال را ميخواهم. پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: آنها از آن توست، بعد فاطمه- سلاماللهعليها- عرض کرد: از شما همان چيزي را که عمويم عباس خواست ميخواهم، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: آنچه را که خواستي براي توست، اسامه عرض کرد: از شما خواهش دارم که زمين چنين و چنان به من عطا فرماييد که با آن امرار معاش کنم، پيامبر فرمود: آن زمين مال تو باشد. و سپس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به علي- عليهالسلام- فرمود: تو هم چيزي طلب کن! علي- عليهالسلام- در جواب علي- عليهالسلام- فرمود: خمس براي تو باشد، بعد آيهي شريفه «و اعلموا انما غنمتم» نازل شد و سپس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: همانا به تحقيق آيه دربارهي خمس نازل شده است، و علي- عليهالسلام- فرمود: پس آن (خمس) به جهت حق من واجب شده است، بعد ميگويد: نيزههاي سالم و شکسته و تخمهاي سالم و شکسته آورده شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- چهار پنجم آنها را گرفت و يک خمس را در دست علي- عليهالسلام- گذاشت.
ابو عبيدالقاسم بن سلام (متوفي 224) در کتاب الاموال خودش ميگويد: «و حدثنا
[ صفحه 204]
عبدالله بن المبارک، عن محمد بن اسحاق قال: سالت ابا جعفر محمد بن علي فقالت: علي بن ابيطالب حيث ولي من امر الناس ما ولي کيف صنع في سهم ذي القربي؟ قال: سلک به سبيل ابوبکر و عمر: قلت و کيف و انتم تقولون؟ فقال: ما کان اهله يصدرون الا عن رايه قلت: فما منعه؟ قال: کره والله ان يدعي عليه خلاف ابوبکر و عمر!!»: [5] محمد بن اسحاق گفت: از امام باقر محمد بن علي- عليهالسلام- سوال کردم و گفتم که علي بن ابيطالب- عليهالسلام- هنگامي که ولايت و خلافت مردم را عهدهدار شد، نسبت به سهم ذوي القربي چگونه عمل فرمود؟ آيا به همان روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- رفتار کرد؟ و يا اينکه به روش خلفاي قبل از خود عمل نمود؟ اباجعفر در جواب فرمود: به همان روش ابوبکر و عمر عمل کرد!! عرض کردم چگونه به روش آنها عمل کرد؟ در حالي که شما چيزهايي را ميگوييد که مردم ميگويند؟ يعني اينکه شما ميگوييد آنها (ابوبکر و عمر) حق ذوق القري را آنچه که در زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود تغيير دادند، پس چگونه است که علي- عليهالسلام- در زمان خلافت به روش آنها عمل کرده است؟! اباجعفر- عليهالسلام- فرمود: در زمان علي- عليهالسلام- خاندان وي از راي و تصميم ايشان بيرون نبودند و مخالفت نميکردند! و باز هم عرض کردم: چه چيزي مانع شد که علي در زمان خلافتش به روش آنها (ابوبکر و عمر) عمل کند؟! اباجعفر- عليهالسلام- فرمود: قسم به خدا علي- عليهالسلام- زشت ميدانست که کسي عليه او ادعا کند که در خلاف به روش ابوبکر و عمر عمل ميکند.
البته خوانندهي عزيز توجه دارد که اولا اين روايت صحت ندارد، براي اينکه آنچه که در روايات صحيحه شيعه موجود است، اين است که ميآمدند خدمت علي- عليهالسلام- که با او بيعت کنند به شرط اينکه به سنت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و روش شيخين عمل کند، ولي علي- عليهالسلام- ميفرمود: به روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بلي، ولي روش شيخين نه. ثانيا اگر اين روايت ابن سلام صحت داشته باشد، يکي از موارديست که علي- عليهالسلام- به صورت تقيه عمل فرموده، چنان چه در موارد ديگر هم
[ صفحه 205]
مولي اين گونه عمل فرمودند، از جمله، پشت سر خلفا نماز ميخواند، و اسم فرزندانش را ابوبکر و عمر و عثمان ميگذاشت و لذا اگر اين روايت بر فرض اينکه صحيح باشد از باب تقيه بوده است.
باز هم حاکم حسکاني با پنج سند به نقل از مجاهد دربارهي قول خداوند تبارک و تعالي «و لذي القربي» ميگويد: «هم اقارب النبي الذين لم، لم يحل لهم الصدقه» [6] : آنان نزديکان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و آن کساني هستند که صدقه براي شان حلال نميباشد.
طبري در تفسير اين آيه شريفه به چند طريق از خصيف و مجاهد روايت کرده و بعد از آن ميگويد: «حدثني محمد بن عماره حدثنا اسماعيل بن ابان، حدثنا الصباح بن يحيي المزني، عن السدي عن ابن الديلمي (کذا) قال قال علي بن الحسين رضي الله عنه، لرجل من اهل الشام اما قرات في الانفال: «و اعلموا انا غنمتم من شييء فان لله خمسه و للرسول...» الايه؟ قال نعم (قال نحن هم) قال: فانکم لانتم؟ قال: نعم» [7] با پنج سند از ابن ديلمي و او هم به نقل از امام سجاد- عليهالسلام- که در جواب اهانت مرد شامي فرمود: آيا آيه «و اعلموا انما» در سوره مبارکه انفال را نخواندهاي؟ مرد شامي در جواب عرض کرد: بلي خواندهام، امام فرمود: ما همان ذوي القربياي که خداوند فرموده است هستيم، مرد شامي گفت: شما همان ذوي القربي که در قرآن آمده هستيد؟ امام سجاد فرمود: بلي ما همان هستيم.
احمد بن حنبل در مسند خود در باب مسند علي- عليهالسلام- در رقم 646 ميگويد: «حدثنا محمد بن عبيد، حدثنا هاشم بن البريد عن حسين بن ميمون عن عبدالله بن
[ صفحه 206]
عبدالله قاضي الري عن عبدالرحمان بن ابيليلي قال: سمعت اميرالمؤمنين عليا رضياللهعنه يقول: اجتمعت انا و فاطمه والعباس و زيد بن حارثه عند رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فقال العباس: يا رسولالله کبرت سني و دق عظمي و کثرت مونتي فان رايت يا رسولالله ان تامرلي بکذا و کذا و سقا من الطعام فافعل، فاجابه النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- فقالت فاطمه: يا رسولالله ان رايت ان تامرلي کما امرت لعمک فافعل فقال رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم-: نعم، ثم قال زيد بن حارثه: يا رسولالله کنت اعطيني ارضا کانت معيشتي منها، ثم قبضتها فان رايت ان تردها علي فافعل. فقال: نعم فقالت: انا ان رايت ان توليني هذا الحق جعله الله لنا في کتابه من هذا الخمس فاقسمه في حياتک کيلا يناز عينه احد بعدک فقال النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فافعل، فولانيه رسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فقسمته في حياته، ثم ولانيه ابوبکر فقسمته في حياته، ثم ولانيه عمر فقسمته حتي کان آخر سنه من سني عمر اتاه مال کثير 55 / ب / 1 فعزل حقنا ثم ارسل الي فقال: هذا حقکم فخذه، فقلت: بنا عنه غني العام، و بالمسلمين حاجه فرده تلک السنه فلم يدعني اليه احد بعده حتي قمت مقامي هذا، فلقيني العباس فقال: يا علي لقد نزعت اليوم منا شيئا لا يرد الينا ابدا». [8] .
ابي ليلي گفت: شنيدم که اميرالمؤمنين علي- عليهالسلام- گفت: من و فاطمه- سلاماللهعليها- و عباس، زيد بن حارثه نزد رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- جمع شديم، بعد عباس عرض کرد! اي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- من پير شدم و استخوانهايم سست شده و مخارجم زياد است، اگر مصلحت ميدانيد امر فرماييد تا به من مقداري مال و طعام دهند تا با آن کاري انجام دهم، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اجابت فرمود و خواستهي او را انجام داد، و بعد فاطمه- سلاماللهعليها- عرض کرد: اي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- اگر مصلحت ميبينيد امر کنيد تا براي من هم همان طوري که براي عموي
[ صفحه 207]
خود امر فرموديد دستور دهيد مالي به من دهند تا با آن کاري انجام دهم، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: بلي و او را اجابت کرد، سپس زيد حارثه عرض کرد: يا رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- چه خوب بود زميني را به من بخشيديد تا با آن معيشت و زندگيام را ميگذراندم و بعد آن را از من ميگرفتيد، اگر صلاح ميدانيد آن را به من رد ميکرديد تا با آن کاري کنم، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواستهي او را اجابت کرد، بعد من عرض کردم: اگر صلاح ميدانيد اين خمس را که خدا در قرآنش حقي براي ما قرار داده است مرا متولي آن قرار دهيد که در حيات شما آن را تقسيم کنم تا بعد از شما هيچ کس دربارهي آن منازعه و دعوايي نکند، پس اين کار را انجام دهيد، علي- عليهالسلام- گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين کار را کرد. علي- عليهالسلام- فرمود: خمس مرا در زمان حيات رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- تقسيم کردم، و بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ابوبکر هم که روي کار آمد مرا متولي تقسيم خمس قرار داد و بعد از ابوبکر، عمر هم در زمان خلافت خود مرا متولي خمس قرار داد و آن را تقسيم کردم تا اينکه در سال آخر از دو سال حکومت عمر مال زيادي به او رسيد، اول حق ما را عزل کرد و نداد و بعد فرستاد و گفت: اين حق شما است، به همان روش که قبلا تقسيم ميکردي تقسيم کن! و من در جواب وي گفتم: ما در اين سال از آن بينياز هستيم و نياز نداريم و مسلمانان بيشتر نياز دارند، سپس آن را در آن سال به مسلمين داد. و بعد از عمر احدي ما را دعوت نکرده و چيزي را به ما نداده است، تا اينکه عباس را ملاقات کردم و گفت: اي علي! به تحقيق امروز چيزي را از ما گرفتي و ما را محروم کردي که هرگز ديگر به ما رد نميشود و نميرسد.
از اين روايت مسند به خوبي پيداست که خمس مخصوص ذوي القربي بوده است که متاسفانه به اهلبيت و ذوي القربي که مصاديق آيهي خمس بودند، داده نشد و به بهانههاي واهي برگردانده نشد.
حسکاني با سند هاشم بن بريد ميگويد: «قال حدثنا يوسف، قال: حدثنا وکيغ قال: حدثنا شريک عن خصيف، عن مجاهد، قال «کان النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و اهل بيته لا
[ صفحه 208]
تحل لهم الصدقه فجعل لهم الخمس» [9] : نبي مکرم اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- صدقه را براي اهلبيت خود حلال نميدانست و حرام فرموده بود و خمس را براي آنها حلال کرده بود.
و نيز حسکاني با سند هاشم بن بريد و او از يوسف و او از عمر و حمران و او هم از سعيد به نقل از قتاده ميگويد: «سهم ذوي القربي طعمه کانت لقرابه رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم-» [10] قتاده گفت: سهم ذوي القربي غذايي بود براي نزديکان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و مخصوص آنها بود نه کساني ديگر؟
باز هم حسکاني ميگويد: «و حدثنا يوسف، قال: حدثنا حجاج بن منهال قال: حدثنا عبدالله بن عمر النميري عن يونس بن يزيد الايلي، عن الزهري، عن يزيد بن هرمز، عن ابن عباس و سئل عن سهم ذوي القربي؟ فقال: هو لقربي رسولالله قسمه لهم رسولالله بينهم»: يزيد بن هرمز نقل کرده است: از ابن عباس از سهم ذوي القربي سؤال شد، و او در جواب گفت: آن (سهم) براي نزديکان رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد، و رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آن را بين نزديکان خود تقسيم فرمود.
ابوعبيده القاسم بن سلام متوفي 224 در حديث 851 سهم ذوي القربي را به چند طريق بيان کرده، ميگويد: «حدثنا حجاج، عن ابيمعشر، عن سعيد بن ابيسعيد، قال: کتب نجده الي ابن عباس: ان اکتب الي: من ذوي القربي؟ و اکتب لنا هل کان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- يسهم للمراه والمملوک اذا حضر الباس؟ و اکتب الي هل کان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم-، يقتل الصبيان، قال: فدعا ابن عباس يزيد بن هرمز فکتب جواب نجده الخارجي الحروري: «من عبدالله بن عباس الي نجده بن عويمر اما بعد فانک کتبت تسالني عن ذوي القربي من هم؟ و کنا نقول: انا نحن بنو هاشم هم فابي ذالک علينا قومنا و قالوهم قريش کلها»: ابن سعيد گفت: نجده حروري به ابن عباس نامه نوشت، و از خواست
[ صفحه 209]
که براي من بنويس: سهم ذوي القربي چيست؟ و آيا رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- براي زنها و غلامان و کنيزان زماني که به جنگ حاضر ميشدند سهمي قرار ميداد يا نه؟ و آيا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بچههاي نابالغ کفار و مشرکين را هم ميکشت؟ ابيسعيد گفت: ابن عباس يزيد بن هرمز را خواست، و در جواب نجده حروري خارجي نوشت: از عبدالله پسر عباس به نجده بن عويمر، اما بعد بدان که تو به من نامه نوشتي و از من هستم ذوي القربي را سوال کردي که آنان کيستند؟ و من در جواب ميگويم: همانا ما بنيهاشم ذوي القربي هستيم و ان (ذوي القربي) را قوم و طايفهي ما بر ما انکار و امتناع کردند و سهم ما را ندادند و گفتند که ذوي القربي همهي قريش هستند.
«وقال: و حدثنا محمد بن کثير، عن زائده بن قدامه، عن الاغمش، عن المختار بن صيفي: عن يزيد بن هرمز قال کتب نجده الي ابن عباس يساله عن اليتيم متي ينقطع عنه اسم اليتيم؟ و عن قتل الولدان؟ و عن الخمس لمن هو؟ (فکتب اليه ابن عباس اجوبه اسئلته الي) قال: و اما الخمس فنقول: انه لنا، و يقول قومنا: انه ليس لنا!!»: باز ابوعبيد در يک سند ديگر از مختار بن صيفي و از يزيد به هرمز ميگويد: ابن هرمز گفت: نجده به ابن عباس نوشت و از او سؤال کرد که يتيم در چه زماني از يتيميت قطع ميشود و ديگر به او يتيم گفته نميشود؟ و از قتل و کشتن بچهي کوچک و نابالغ کفار سؤال کرد و از مملوک سؤال کرد که آيا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از فييء براي آنها سهمي ميداد يا خير؟ و سؤال کرد که آيا زنها در جنگ حاضر ميشدند يا خير؟ و از خمس سؤال کرد که براي کيست؟ ابن عباس جواب سؤالهاي او را نوشت، تا اينکه گفت: و اما خمس همانا براي ما خاندان رسول خدا بود و قوم و طايفهي ما ميگويند که آن براي شما نيست!!!
«قال: و حدثنا حجاج، عن الليث بن سعيد، عن عقيل بن خالد، عن ابن شهاب قال: ان يزيد بن هرمز حدثه ان نجده کتب الي ابن عباس يساله عن سهم ذي القربي اليه: انه لنا، و قد کان عمر دعانا لينکح منه ايامانا و يخدم منه عائلنا فابينا عليه الا ان يسلمه لنا کله وابي ذالک علينا. قال ابن هرمز: انا کتبت ذالک الکتاب من ابن عباس الي
[ صفحه 210]
نجده»: و باز هم ابوعبيد در سند سوم از ابن شهاب و او هم از يزيد بن هرمز ميگويد: ابن هرمز گفت: نجده حروري به ابن عباس نوشت و از سهم ذوي القربي سوال کرد و ابن عباس جواب او را نوشت و گفت: سهم ذوي القربي براي ما بود و عمر ما را دعوت کرد و ميخواست که با دختران يتيم ما ازدواج کند و تا از اين طريق با خمس و سهم ذوي القربي به عائلهي ما خدمت و کاري انجام دهد، ما قبول نکرديم و امتناع نموديم و گفتيم که بايد سهم ذوي القربي را آن طوري که بود به ما تسليم کني، او امتناع ورزيد و به ما نداد، ابن هرمز ميگويد: آنچه ابن عباس گفت، من آن را نوشتم و به نجده فرستادم.
«و قال: و حدثنا عبدالله بن صالح، عن الليث بن سعيد، عن يحيي بن سعيد ان ابن عباس قال: کان عمر يعطينا من الخمس نحوا مما کان يري انه لنا، فرغبنا عن ذالک و قلنا: حق ذوي القربي خمس الخمس، فقال عمر: انما جعل الله الخمس لاصناف سماها فاسعد هم بها اکثرهم عددا و اشد فاقه فاخذ ذالک منا ناس و ترکه ناس» [11] : و نيز ابوعبيد در سند چهارم از يحيي بن سعيد ميگويد: ابن عباس گفت: عمر در زمان خلافتش از خمس آنچه را که خود مصلحت ميديد که حق ماست براي ما ميداد و ما قبول نکرديم و گفتيم که حق ذوي القربي خمس ميباشد، ولي عمر گفت: خدا خمس را براي اصنافي که خود نام برد، قرار داده است!! و با آن تعداد بسياري از مردم را مساعدت کرد! و ابن عباس گفت: خمس را گاهي مردم از ما گرفتند و گاهي مردم به ما پس دادند و رها کردند.
با توجه به روايات ابوعبيد آنچه به دست ميآيد اين است که خلفا سهم
[ صفحه 211]
ذوي القربي را که خدا و قرآن و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تشريع فرموده بودند تغيير دادند و در مقابل نص قرآن و تصريح پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اجتهاد کردند و نص را کنار گذاشتند و به اجتهاد خود عمل نمودند.
ابن ابيشيبه در سهم ذوي القربي ميگويد: «حدثنا عبدالله بن نمير، قال: حدثنا هاشم بن بريد قال: حدثني حسين بن ميمون، عن عبدالله بن عبدالله، عن عبدالرحمن بن ابيليلي قال: سمعت عليا يقول: قلت يا رسولالله ان رايت ان تولينا حقنا من الخمس في کتاب الله فاقسمه حياتک کي لاينازعنيه احد بعدک. قال: ففعل ذلک قال: فولانيه رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- ثم ولانيه ابوبکر فقسمته حياه ابوبکر ثم ولانيه عمر فقسمته حياه عمر حتي کان آخر سنه من سني عمر فاتاه مال کثير فعزل حقنا ثم ارسل الي فقال: هذا حقکم فخذه فاقسمه حيث کنت تقسمه، فقلت يا اميرالمؤمنين بنا عنه العام غني و بالمسلمين اليه حاجه فرد عليهم تلک السنه ثم لم يدعنا اليه احد بعد عمر حتي قمت مقامي هذا فلقيت العباس بعد ما (خرجت) من عند عمر فقال: يا علي لقد حرمتنا الغداه شييء لايرد علنيا ابدا الي يوم القيامه قال: و کان العباس رجلا داهيا» [12] .
ابيليلي گفت: شنيدم که علي- عليهالسلام- گفت: به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- گفتم اگر صلاح ميبينيد مرا متولي خمس- که خداوند در قرآنش آن را حق ما تعيين
[ صفحه 212]
فرموده- قرار دهيد، و سپس آن را در زمان حيات شما تقسيم کنيم تا اينکه احدي از مردم بعد از شما منازعه و ناراحتي نکند، علي- عليهالسلام- فرمود: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين کار را کرد، و مرا متولي تقسيم خمس قرار داد و تا زماني که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- در قيد حيات بود خمس را تقسيم ميکردم، و بعد از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- ابوبکر هم مرا متولي تقسم خمس قرار داد و در زمان ابوبکر هم خمس را تقسيم کردم، و در زمان عمر همين طور خمس را تقسيم ميکردم تا اينکه سال آخر حکومت عمر مال زيادي به دست وي رسيد، و او حق ما خاندان را نداد و بعد فرستاد و گفت: اين حق شماست، آن را بگير و آن طوري که قبلا تقسيم ميکرد تقسيم کن، در جواب گفتم: ما در اين سال نيازي به آن نداريم و مسلمانها به آن نيازمندترند، آن را به مسلمانان داد و بعد از عمر احدي مرا براي تقسيم خمس دعوت نکرده است. بعد از اينکه از نزد عمر بيرون آمدم به عباس برخوردم، او گفت: يا علي! هر آينه ما را ديروز از چيزي محروم کرد و تا عالم قيامت به ما رد نميکند، عباس مرد زيرک و باهوش بود.
آنچه که از اين حديث ابن ابيشيبه پيداست اينکه: خمس حق مسلم ذوي القربي بوده است، ولي حکام و خلفا آن را از اهلبيت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- سلب کردند.
ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه از ابوبکر جوهري نقل ميکند: «ان فاطمه- عليهاالسلام- اتت ابوبکر فقالت: لقد علمت الذي ظلمتنا عنه اهل البيت من الصدقات، و ما افاء الله علينا من الغنائم في القرآن من سهم ذوي القربي ثم قرات عليه قوله تعالي: «و اعلموا انما غنمتم من شيئي فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي» فقال لها ابوبکر: بابي انت و امي و والد ولدک! السمع و الطاعه لکتاب الله، و لحق رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- و حق قرابته، و انا اقرا من کتاب الله الذي تقرئين منه، و لم يبلغ علمي منه ان هذا السهم من الخمس يسلم اللکم کاملا، قالت افلک هو و لاقربائک؟ قال: لا بل انفق عليکم منه و اصرف الباقي في مصالح المسلمين، قالت ليس هذا حکم الله تعالي، قال: هذا حکم الله، فان کان رسولالله عهد اليک في هذا عهدا او اوجبه لکم حقا صدقتک
[ صفحه 213]
و سلمته کله اليک و الي اهلک، قالت: ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- لم يعهد الي في ذالک بشيء الا اني سمعته يقول لم انزلت هذه الايه «ابشروا آل محمد فقد جاءکم الغني» قال ابوبکر: لم يبلغ علمي من هذه الايه ان اسلم اليکم هذا السهم کله کاملا، ولکن لکم الغني الذي يعنيکم و يفضل عنکم، و هذا عمر بن خطاب و ابوعبيده بن الجراح فاساليهم عن ذالک، وانظري هل يوافقک علي ما طلبت احد منهم! فانصرفت الي عمر فقالت له مثل ما قالت لابيبکر، فقال لها ما قال لها ابوبکر، فعجبت فاطمه- سلاماللهعليها- من ذالک و تظنت انهما کانا قد تذاکرا ذالک و اجتمعا عليه» [13] .
ابو زيد عمر بن شيبه به نقل از مالک بن انس ميگويد: فاطمه- سلاماللهعليها- نزد ابوبکر آمد و فرمود: آيا ميداني آنچه از ما اهلبيت- عليهالسلام- توقيف نمودهاي همان است که خداوند از غنائم به ما داده و آن عبارت از سهم ذوي القربي است که در مورد آن آيه نازل شده است؟ بعد فاطمه- سلاماللهعليها- اين آيه را تلاوت فرمود: «و اعلموا انما غنمتم من شيئي فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي [14] » ابوبکر در پاسخ گفت: پدر و مادرم فداي تو و آن پدري که تو از او به دنيا آمدي، من در برابر کتاب خدا و در مقابل ايفاي حق پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و بستگانش سراپا گوش و فرمانبردارم و آن آيه که تو خواندي من هم خواندهام ولي من از آيه به دست نياوردم که بايد تمام سهم ذوي القربي را در خمس به شما تسلم کنم، فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: پس ذوي القربي به تو و خويشاونت تعلق دارد؟ ابوبکر گفت: خير، بلکه مقداري از اين سهم را در مورد شما و بقيه را در مصالح عمومي مصرف ميکنم، فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: اين عمل تو بر خلاف حکم خداست، ابوبکر گفت: خير اين حکم خداست اگر تو مدرکي از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- داري که بايد تمام اين سهم ذوي القربي به شما تسليم شود، من نظر تو را تصديق ميکنم و تمام سهم را به شما تسليم مينمايم، فاطمه- سلاماللهعليها-
[ صفحه 214]
فرمود: کدام مدرک و حجت بالاتر از اينکه وقتي اين آيه نازل شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: مژده دهيد آل محمد را که ثروتي به شما رسيد.
ابوبکر سخن اولش را تکرار کرد و گفت: من از اين آيه به دست نياوردم که بايد تمام سهم ذوي القربي را به خود آنها تسليم کنم، ولي از جهت نيازهاي زندگي از درآمد اين سهم طوري شما را تأمين ميکنم که بينياز شويد، و مقداري هم از آن زياد بيايد، اگر قبول نداري الان به عمر بن خطاب و ابوعبيده مراجعه کن، اگر آنها گفتار تو را تصديق کردند من هم ميپذيرم و تمام سهم ذوي القربي را به شما تسلم ميکنم، فاطمه- سلاماللهعليها- نزد عمر آمد و تمام مطالب و سخني را که به ابوبکر گفته بود، به وي فرمود، و او هم عين جواب ابوبکر را به فاطمه- سلاماللهعليها- گفت، فاطمه- سلاماللهعليها- از اين پيش آمد سخت در شگفت شد و متوجه گرديد که آنها با هم قرار داشتند که چه جوابي به فاطمه- سلاماللهعليها- بگويند، براي اينکه ميدانستند که فاطمه- سلاماللهعليها- حتما به سراغ آنها خواهد آمد و تسليم آنها نخواهد شد.
اين حديث داراي نکات و مطالبي ميباشد: مطلب اول اينکه ابوبکر حق فاطمه- سلاماللهعليها- و بنيهاشم، و بستگان و نزديکان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از سهم ذوي القربي در خمس توقيف نمود و هيچ دليل و حجتي نداشت و اين عمل را صرف نظر شخصي خود انجام داده است، و فقط دليلش اين بود که من از آيه به دست نياوردم که آن را تسليمتان کنم!! در حالي که اين جواب ابوبکر درست نيست، براي اينکه خود آيه صراحت دارد که سهم ذوي القربي از خمس ملک فاطمه- سلاماللهعليها- و بنيهاشم است و هيچ جاي آيه دلالت ندارد که سهم ذوي القربي بايد بهرهي مسلمانان باشد، و آيات ديگري که اين گونه موضوعات را بيان ميکند از جمله آيهي صدقات همين مطلب از آن استفاده ميشود که ميفرمايد: «انما الصدقات للقراء والمساکين والعاملين عليها والمولفه قلوبهم و في الرقاب و الغارمين و في سبيل الله و ابن السبيل فريضه من الله و الله عليم حکيم» [15] : مصرف صدقات منحصرا مختص به اين هشت طايفه است:
[ صفحه 215]
فقيران، و عاجزان، و متصديان اداره صدقات، و تاليف قلوب (يعني براي متمايل کردن بيگانگان به دين اسلام) و آزادي بندگان، قرضداران، در راه خدا يعني تبليغ و ترويج و رواج دين خدا و به راه ماندگان، اين مصارف هشتگانه فرض و حکم خداست و خدا بر تمام حکم و مصالح امور آگاه است.
و اين آيه دلالت دارد که صدقات مال افراد مذکور ميباشد، و عموم دانشمندان اسلام و مفسرين فريقين اتفاق دارند بر اينکه اجتهاد در مقابل نص باطل است، و فاطمه- سلاماللهعليها- در مقام رد ابوبکر فرمود: «ليس هذا حکم الله»: اين سخن تو حکم خدا نيست، نيز پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: مژده دهيد آل محمد را که ثروتي به شما رسيد، در اين جا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميدانست که با نزول اين آيهي شريفه بستگانش سهمي از خمس را مالک شدند و ديگر به مردم محتاج نيستند.
مطلب دوم اينکه در آخر اين حديث ابن ابيالحديد از قول مالک بن انس ميگويد: فاطمه- سلاماللهعليها- پنداشت که ابوبکر و عمر در ضايع کردن اين حق با هم تباني کردهاند و اين جمله دلالت دارد که خود مالک بن انس هم معتقد بوده که ابوبکر و عمر از نظر فاطمه- سلاماللهعليها- متهم بودند و گواه اين مطلب سخن خود عمر در روايت مالک بن انس است که ابن حجر مکي در الصواعق المحرقه ميگويد: «و قال: تذکران ان ابوبکر کان فيه کما تقولان، والله يعلم انه لصادق بار راشيد تابع للحق، ثم توفي الله ابوبکر، فقلت انا ولي رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- و ابوبکر... اعمل فيه بما عمل رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- و ابوبکر، و الله يعلم اني فيه لصادق و تابع للحق» [16] : عمر به علي- عليهالسلام- و عباس خطاب کرده و گفت: شما گمان ميکنيد که ابوبکر مرد ستمگر و جنايتکاري بوده ست؟ در حالي که وي مرد راستگو و نيکوکار و تابع حق بود و هم اکنون ادعا ميکنم که ولي پيامبر!! و ولي ابوبکر و شما مرا نيز دروغگو و جنايتکار و خيانتکار ميپنداريد و خدا ميداند که من راست ميگويم و تابع حق هستم.
[ صفحه 216]
نظر علي- عليهالسلام- و عباس دربارهي ابوبکر و عمر، همان نظر فاطمه- سلاماللهعليها- بود که حق وي را از سهم ذوي القربي غصب کردند که اين کار آنها نصوص قرآني مطابقت نميکرد و بلکه خلاف دستورات قرآن و پيامآور وحي بود.
مطلب سوم اينکه ابوبکر و عمر حق ذوي القربي را از خمس ندادند، در حالي که خداوند متعالي در قرآن آن حق را اثبات فرموده است: «و اعلموا انما غنمتم من شيئي فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي واليتامي والمساکين وابن السبيل ان کنتم آمنتم بالله و ما انزلنا علي عبدنا يوم الفرقان يوم التقي الجمعان والله علي کل شيئي قدير» [17] : و اي مومنان بدانيد هر چه به شما غنيمت و فايده رسد (زياد و يا کم) خمس آن خاص خدا و رسول و خويشان او و يتيمان و فقيران و در را ماندگان است، اگر به خدا و آنچه که بر بندهي خود محمد و روز فرقان که دو سپاه (اسلام و کفر در جنگ بدر) روبرو شدند نازل فرمود ايمان آوردهايد و خدا بر هر چيز تواناست.
فخر رازي در تفسير اين جمله «ان کنتم آمنتم بالله» ميگويد: يعني «ان کنتم آمنتم بالله فاحکموا بهذه القسمه، و هو يدل علي انه متي لم يحصل الحکم بهذه القسمه لم يحصل الايمان بالله» [18] : از اين جمله به دست ميآيد که هر کس ايمان به خدا دارد بايد به همين تقسيم خدا در مورد خمس راضي باشد و به همين ترتيب حکم کند، و محتواي اين مطلب اين است که اگر کسي بر خلاف اين تقسيم حکم کرد ايمان به خدا ندارد.
و در جامع الاصول از ابن ابيداود و از نسائي نقل کرده و ميگويد: «حدثنا احمد بن صالح، ثنا عنبسه، ثنا يونس، عن ابن شهاب، اخبرني يزيد بن هرمز ان نجده الحروري حين حج في فتنه ابن الزبير ارسل الي ابن عباس يساله عن سهم ذي القربي، و يقول: لمن تراه؟ قال: ابن عباس: لقربي رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- قسمه لهم رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- و قد کان عمر عرض علينا من ذالک عرضا رايناه دون حقنا فردد ناه عليه و ابيناه ان نقبله» [19] : از يزيد بن هرمز روايت کردهاند که در فتنهي ابن زبير وقتي که نجده
[ صفحه 217]
حروري حج نمود، شخصي را نزد ابن عباس فرستاد و از او در مورد سهم ذي القربي سؤال کرد که متعلق به چه کسي ميباشد؟ ابن عباس گفت: اين سهم مخصوص بستگان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- است و عمر مقداري کمي از خمس را در زمان خود به ما عرضه کرد، ولي چون خيلي کمتر از حق اصلي و واقعي ما بود، قبول نکرديم.
اين روايت نزد محدثين عامه از روايات صحيحه است.
و نسائي ميگويد: «قال: کتب عمر بن عبدالعزيز الي عمر بن الوليد کتابا فيه وقسم ابيک لک الخمس کله وانما سهم ابيک کسهم رجل من المسلمين و فيه حق الله و حق الرسول و ذي القربي واليتامي والمساکين و ابن سبيل فما اکثر خصماء ابيک يوم القيامه فکيف ينجو من کثرت خصماوه و اظهارک المعازف و المز مار بدعه في الاسلام و لقد هممت ان ابعث اليک من يجز جمتک جمه السوء»: [20] عمر بن عبدالعزيز از اموال خمس سهم رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- و سهم ذوي القربي را به بنيهاشم واگذار نمود. و باز هم نقل شده که وي به وليد نامه نوشت که پدرت (وليد بن عبدالملک) تمام خمس را به تو اختصاص داد، در حالي که به اندازهي يک فرد مسلمان در اين اموال بيشتر حق نداشت و در اين اموال حق خدا و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و حق بستگان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و ايتام و مساکين و از راه ماندگان بوده است، و چه بسيارند دشمنان پدر تو در روز قيامت، پس چگونه نجات پيدا ميکند کسي که دشمنان او بسيارند، و تو آلات لهو و لعب را ظاهر کردي و اين بدعت در اسلام است و هر آينه بدان که من آخرين تلاش خودم را کردم که کسي را به طرف تو بفرستم تا اينکه موهاي زيادي که در اطراف سر تو و بالاي شانههايت آويزان است قطع کند. و اين کنايه از اين است که اجتماعات فاسدي که اطراف تو را گرفتهاند آنها را متفرق کند تا از راه حق منحرف نشوي و از منصب و قدرت استفادهي سوء ننمايي.
بيهقي در سنن کبراي از قول عايشه ميگويد: «ان عائشه رضي الله عنها اخبرته
[ صفحه 218]
ان فاطمه بنت رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- ارسلت الي ابوبکر رضي الله تساله ميراثها من رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- مما افاء الله علي رسوله- صلي الله عليه و آله و سلم- و فاطمه حنئذ تطلب صدقه النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- التي بالمدينه، و فدک و ما بقي من خمس خيبر. قالت عايشه رضي الله عنها فقال: ابوبکر رضياللهعنه ان رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قال: «لا نورث ما ترکنا صدقه، انما ياکل آل محمد من هذا المال»... اني والله لا اغير صدقات النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- عن حالها التي کانت عليه في عهد النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- و لا عملن فيها بما عمل رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فيها، فابي ابوبکر ان يدفع الي فاطمه منها شيئا، فوجدت فاطمه علي ابوبکر (رضيالله) عنهما من ذالک فقال: ابوبکر لعلي رضي الله عنهما: و الذي نفسي بيده لقرابه رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- احب الي ان اصل من قرابتي، فاما الذي شجر بيني و بينکم من هذه الصدقات، اني لا آلو فيها عن الخير، و اني لم اکن لاترک فيه امرا رايت رسول- صلي الله عليه و آله و سلم- يصنعه فيها الا صنعته» [21] :
عايشه گفت: به من خبر رسيد که فاطمه- سلاماللهعليها- دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کسي را نزد ابوبکر فرستاد تا از او ميراث رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- را و از آن هنگام مالهايي که خدا به وي اختصاص داده بود طلب کند، فاطمه- سلاماللهعليها- در آن هنگام اموالي که از پيامبر در مدينه بود، و فدک و آنچه که از خمس خيبر باقي مانده بود مطالبه ميکرد و بعد ابوبکر گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: ما چيزي را به ارث نميگذاريم و آنچه که باقي بماند صدقه است و همانا آل محمد هم از آن مال ميخورند و استفاده خواهند کرد. بعد ابوبکر گفت: قسم به خدا من صدقات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از همان روش که در زمان خود وي انجام ميشد تغيير نخواهم داد، و هر آينه به آنچه که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- عمل و رفتار
[ صفحه 219]
ميفرمود، من هم عمل ميکنم، ابوبکر اموال پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از پس دادن به فاطمه- سلاماللهعليها- امتناع کرد، وقتي که فاطمه- سلاماللهعليها- اين برخورد را ديد دست برداشت و بعد ابوبکر به علي- عليهالسلام- گفت: قسم به آن کسي که جانم به دست اوست هرآينه قرابت و خويشي من به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- محبوبتر است براي من از نزديکان خودم و آنچه که بين من و شما در رابطه با اين اموال و صدقات واقع شده است، همانا من دربارهي آنها از هيچ کار خيري کوتاهي نميکنم و من دربارهي اموال و صدقات همان دستور و روشي را که پيامبر انجام ميداد انجام خواهم داد.
با توجه به اين حديث بيهقي اگر ابوبکر همان روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را که در زمان حيات مبارکش نسبت به فدک و خمس و خيبر و اموال بني نضير انجام داده بود و قانون و رفتار پيامبر خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- را تغيير نميداد اگر واقعا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده بود که ما پيامبران ارث نميگذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است، پس اولين بار بايد اين سخن را به دخترش فاطمه- سلاماللهعليها- و به علي- عليهالسلام- ميگفت، آيا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- احتمال نميداد که اگر اين حرف را به دخترش فاطمه و علي- عليهماالسلام- نگويد، بعد از رحلت او مشاجره و دعوايي بين وراث او و دستگاه حکومت واقع خواهد شد؟! حال بنا به قاعدهي «فرض محال ليس بمحال» بر فرض محال که اين حديث را پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده باشد، آيا در کدام قاعده و قانون فقهي آمده است که اگر انسان عادي در زمان حيات خود با کمال سلامتي و با اختيار و اراده و بدون اکراه و اجبار اگر بخشي از مال خود را به شخصي بخشيد و مالکيت او را تثبيت کرد و آن شخص هم متصرف شد، بعد از مرگ او کساني و يا حکومتي بيايد آن اموال را از شخص متصرف بگيرد؟ در هيچ کتاب و قانون آسماني و حتي مکتبهاي غير آسماني اين مسئله پذيرفته نيست، آن هم از يک کسي عادي، چه رسد به پيامبر خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- که همه حرکات و کارهايش به دستور خدا و «وحي يوحي» بوده است که در زمان حيات طيبهي خود فدک را به زهرا- سلاماللهعليها- و خمس را به آل محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- به دستور خداوند بخشيد، بنابراين اولا حديث
[ صفحه 220]
مذکور افترا به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد، و ثانيا رفتار و عمل ابوبکر با گفتار او مطابقت نداشت، اگر او طبق اين حديث بيهقي واقعا به سنت و روش رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- عمل ميکرد، و يا اينکه واقعا نزديکان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را دوست ميداشت، بايد قلب آنها را با اعمالش به درد نميآورد و آنچه از اموال را پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به آنها داده بود از آنها نميگرفت.
باز هم بيهقي در سنن کبري حديث ديگري را به اسناد سعيد بن مسيب نقل کرده، ميگويد: «قال اخبرني جبير بن مطعم انه جاء هو و عثمان بن عفان (رض) الله عنها يکلمان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فيما قسم من الخمس بين بنيهاشم و بنيالمطلب، فقلت، يا رسولالله قسمت لاخواننا بنيالمطلب و لم تعطنا شيا، و قرابتنا و قرابتهم واحده، فقال النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- «انما بنوهاشم و بنوالمطلب شيئي واحد»، قال جبير: و لم يقسم لبني عبد شمس و لا لبني نوفل من ذلک الخمس کا قسم لبنيهاشم و بنيالمطلب، قال: و کان ابوبکر (رض) يقسم الخمس نحو قسم رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- غير انه لم يکن يعطي قربي رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- ما کان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- يعطيهم منه...» [22] سعيد بن مسيب گفت: جبير بن مطعم با عثمان خدمت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آمدند، در آنچه که از خمس در بين بنيهاشم و بنيمطلب تقسيم شده بود با رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- صحبت کردند، بعد جبير بن مطعم ميگويد: خدمت ايشان عرض کردم: يا رسولالله شما از خمس براي برادران ما از بنيمطلب سهمي دادهايد و به ما چيزي عطا نفرموديد، در حالي که قرابت و خويشي ما و بنيمطلب يکي است! پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود همانا بنيهاشم و بنيمطلب از يک خاندان واحد هستند، بعد جبير ميگويد: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از خمس به فرزندان نوفل و عبد شمس چيزي تقسيم نفرمود و فقط به فرزندان هاشم و مطلب سهمي عنايت فرمود، و بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ابوبکر خمس را به همان قسم که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- تقسيم فرموده بود
[ صفحه 221]
تقسيم ميکرد! مگر اينکه ابوبکر به نزديکان رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آن مقدار سهم که رسولالله به آنها ميداد، نداد و سهم آنها را کم کرده و يا اينکه قطع نموده بود.
حالا با توجه به اين روايت بيهقي شما خوانندهي عزيز ملاحظه فرموديد که خليفه پيامبر، سنت و روش خدا و پيامبرش را تغيير داد، در حالي که خداوند در قرآنش فرموده: سنت خدا قابل تغيير و تحول نيست و کسي نميتواند آن را دست خوش تحول و تغيير قرار دهد [23] کما اينکه خلفاي سه گانه در دوران حکومت خودشان اين کار را کردند و سنت خدا و رسول را دست خوش تحول و تغيير قرار دادند. چنانچه اگر اين دو حديث بيهقي را کنار هم بگذاريم، آن وقت ملاحظه خواهيد فرمود که ابوبکر در حديث اول خطاب به علي- عليهالسلام- ميگويد قسم به ذات خدا آنچه که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نسبت به خمس و اموال و ميراث خود انجام ميداد من هم همان را عمل ميکنم، ولي در حديث دوم راوي به صراحت ميگويد که ابوبکر سنت و روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را نسبت به نزديکان و خويشان وي تغيير داد و بنيهاشم و آل محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- را از سهمي که خدا معين فرموده بود محروم کرد.
ابن ابيالحديد ميگويد: مردم گمان ميکنند که نزاع فاطمه- سلاماللهعليها- و ابوبکر در دو چيز بود، يکي ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و دومي بخششي بودن فدک، ولي من حديثي به دست آوردم که آنها دربارهي موضوع سومي هم نزاع داشتند که ابوبکر زهرا- سلاماللهعليها- را از آن نيز منع کرده بود، و آن سهم ذوي القربي بود. [24] .
يکي ديگر از آياتي که در شان ذوي القربي و مخصوصا زهرا- سلاماللهعليها- نازل شده
[ صفحه 222]
است، اين آيه ميباشد: «وآت ذالقربي حقه والمسکين و ابن السبيل و لا تبذر تبذيرا» [25] : اي رسول تو خود و امتت حقوق خويشاوندان و ارحام خود را ادا کن و فقيران و رهگذران بيچاره را به حق خودشان برسان و هرگز اسراف روا مدار.
حاکم حسکاني دربارهي اين آيه شريفه ميگويد: «حدثنا الحاکم الوالد ابو محمد، قال: حدثنا عمر بن احمد بن عثمان ببغداد شفاها قال: اخبرني عمر بن الحسن بن علي بن مالک قال: حدثنا جعفر بن محد الاحمسي قال: حدثنا حسن بن حسين، قال حدثنا ابو معمر سعيد بن خثم، و علي بن القاسم الکندي و يحيي بن يعلي، و علي بن مسهر، عن فضيل بن مرزوق، عن عطيه، عن ابيسعيد قال: لما نزلت «و آت ذالقربي حقه» اعطي رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه فدکا» [26] : با يازده سند از ابيسعيد خدري نقل کرده است: وقتي آيهي شريفهي «و آت ذالقربي حقه» نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد و مالکيت آن را به وي تثبت فرمود.
باز هم حسکاني با سند در حديث شماره 468، از قول ابيسعيد نقل کرده: وقتي که آيهي مبارکه «و آت ذاالقربي حقه» نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلاماللهعليها- را خواست و فدک را به او بخشيد، و نيز در حديث 469 با يازده سند از عطيه و او به نقل از ابيسعيد ميگويد: وقتي که آيهي شريفه «و آت ذالقربي» نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلاماللهعليها- را خواست و فدک را به او داد و او را مالک آن قرار داد [27] و در حديثهاي 470 و 471 هر کدام با هفت سند از ابيسعيد روايت مزبور را بيان کرده است.
خوارزمي از قول سيدالحفاظ شيرويه بن شهرداد ديلمي و او از ابوالفتح عبدوس بن عبدالله همداني و او از قاضي ابو نصر شعيب بن علي، و او هم از موسي بن سعيد الخدري نقل کرده است: «قالت لما نزلت آيه: «و آت ذالقربي حقه» دعا رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلاماللهعليها- فاعطاها فدکا»: [28] وقتي آيهي شريفه «و آت
[ صفحه 223]
ذالقربي» نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- دخترش فاطمه- سلاماللهعليها- را خواست و فدک را به وي بخشيد.
سيوطي در تفسير آيهي کريمه ميگويد: «و اخرج البزاز، و ابويعلي و ابن ابيحاتم و ابن مردويه عن ابيسعيد الخدري قال: لما نزلت هذه الايه «و آت ذالقربي حقه» دعا رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه فاعطاها فدکا»: [29] ابيسعيد گفته است: وقتي آيهي شريفهي «و آت ذالقربي حقه» نازل شد، رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلاماللهعليها- را خواست و فدک را به او بخشيد.
متقي هندي در کتاب منتخب کنزالعمال در باب صله الرحم والترغيب فيها ميگويد: «قال لما نزلت «وآت ذالقربي حقه» قال النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- يا فاطمه لک فدک»: [30] ابيسعيد گفت: وقتي که آيه «و آت ذالقربي» نازل شد، پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- خطاب به فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: فدک براي تو است.
محمد بن سليمان در اواخر جزء اول از مناقب خود ميگويد: «قال: حدثنا عثمان بن محمد الآلثع قال: حدثنا جعفر بن محمد الرماني قال: حدثنا الحسين بن الحسين العربي عن اسماعيل بن زياد السلمي: عن جعفر بن محمد قال: لما نزلت: «و آت ذا القربي...» امر رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- لفاطمه و ابنيها بفدک فقالوا يا رسولالله امرت لهم بفدک؟ فقال: والله ما انا امرت لهم بها ولکن الله امر لهم بها، ثم تلا هذه الايه «و آت ذي القربي»: [31] جعفر بن محمد فرمود: وقتي آيهي مبارکهي ذي القربي نازل شد، رسول
[ صفحه 224]
خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به فاطمه و فرزندان او فرمود: فدک مال شماست، عدهاي عرض کردند: يا رسولالله آيا فدک را خودت بخشيدي؟ فرمود: قسم به خدا من امر نکردم و نبخشيدم فدک را براي آنان، بلکه خدا دستور فرموده است به بخشش فدک براي آنها، فدک اعطا و بخشش خداست و بعد پيامبر آيهي «و آت ذي القربي» را قرائت فرمود.
محمد بن جرير طبري در تفسير آيهي کريمه ميگويد: «حدثني محمد بن عماره الاسدي قال: حدثنا اسماعيل بن ابان، قال: حدثنا الصباح بن يحيي المزني، عن السدي، عن ابيالديلم قال: قال علي بن الحسين- عليهماالسلام- لرجل من اهل الشام: اقرات القرآن؟ قال: نعم: قال افما قرات في بني اسرائيل «و آت ذي القربي حقه...» قال و انکم للقرابه التي امر الله جل و ثناه ان يوتي حقه؟ قال نعم»: [32] ابيديلم گفت: علي بن الحسين- عليهالسلام- به مردي از اهل شام فرمود: آيا قرآن خواندهاي؟ عرض کرد: بلي، فرمود: آيا قرائت نکردهاي در سورهي بني اسرائيل «و آت ذا القربي»؟ مرد شامي عرض کرد: همانا شما همان نزديکان ميباشيد که خداي عزوجل امر کرده است که حقشان داده شود، امام- عليهالسلام- فرمود: بلي ما همان هستيم!
و حاکم حسکاني با هفت سند از عطيه عوفي و از ابيسعيد الخدري ميگويد: «قال: لما نزلت علي رسولالله: و آت ذا القربي حقه، دعا فاطمه فاعطاها فدکا والعوالي و قال: هذا قسم قسمه الله لک و لعقبک»: [33] ابيسعيد گفت: وقتي که بر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آيه «و آت ذا القربي حقه» نازل شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلاماللهعليها- دخترش را دعوت کرد، فدک و حوالي آن را به او بخشيد، و فرمود: اين سهمي است که خدا به تو و به فرزندان تو عطا فرموده است.
بلاذري در کتاب «فتوح البلدان» ميگويد: «و حدثنا عبدالله بن ميمون المکتب قال: اخبرنا الفضيل بن عياض عن مالک بن جعونه عن ابيه قالت: فاطمه- سلاماللهعليها- لابابکر: ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- جعل لي فدک فاعطيني اياها و شهد لها علي بن
[ صفحه 225]
ابيطالب- عليهالسلام- فسالها شاهدا آخر شهدت لها ام ايمن، فقال: ابوبکر قد علمت يا بنت رسولالله انه لاتجوز الا شهاده رجلين او رحل و امراتين! فانصرفت (عنه فاطمه): [34] به چهار سند نقل شده است: فاطمه- سلاماللهعليها- به ابوبکر گفت: رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به من بخشيده بود، تو هم آن را به من پس بده، ابوبکر از فاطمه- سلاماللهعليها- شاهد و گواه خواست و علي- عليهالسلام- به نفع فاطمه- سلاماللهعليها- شهادت داد، ابوبکر شاهد ديگر خواست، و امايمن شهادت داد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيده بود، باز هم وي قبول نکرد و گفت: اي دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم-، تو ميداني که در شهادت جايز نيست مگر اينکه دو مرد باشد و يا اينکه يک مرد و دو زن باشد! [35] .
بعد فاطمه- سلاماللهعليها- وقتي که بهانه جوييهاي دستگاه حکومت را ديد منصرف شد، البته منظور از انصراف فاطمه- سلاماللهعليها- اين نيست که با حکومت ساخت، بکله بانوي دو عالم تا آخرين لحظه دست از مبارزه با حکومت برنداشت و خشم ابدي خود را ادامه داد.
احمد بن حنبل ميگويد: پيامبر، از خمس بر بني عبدالشمس (بني اميه) و بني نوفل آن طوري که بر بنيهاشم و بني عبدالمطلب قسمت ميکرد چيزي تقسيم نفرمود، و ابوبکر آن چنان که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خمس را به نزديکان خود تقسيم ميکرد بر آنها (بنيهاشم) قسمت ننمود. [36] .
زمخشري در تفسير «کشاف» دربارهي سهم ذوي القربي ميگويد: «و عن ابن عباس رضي الله، عنه انه کان علي سته اسهم لله و للرسول سهمان، و سهم لاقاربه و حتي قبض، فاجري ابوبکر رضياللهعنه الخمس علي ثلاثه و کذلک روي عن عمر و من
[ صفحه 226]
بعده من الخلفاء و روي ان ابوبکر رضياللهعنه منع بنيهاشم الخمس» [37] : از ابن عباس نقل شده است که خمس بر شش سهم بود: 1- سهم خداوند، 2- سهم رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بود، 3- سهم ذيالقربي بود، و تا زماني که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در قيد حيات بود اين گونه بود، وقتي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفت ابوبکر خمس را فقط سه سهم قرار داد (سهم يتامي، مساکين، ابن السبيل) و عمر هم روش ابوبکر را ادامه داد.
و باز هم زمخشري گفته است: روايت شده است که ابوبکر بنيهاشم را از خمس و سهمشان منع کرد و آنها را مانند ساير ايتام و مساکين و از راه ماندگان مسلمين قرار داد و به حساب ميآورد.
ابن ابيالحديد به نقل از ابوبکر جوهري مؤلف کتاب «السقيفه» ميگويد: «قال ابوبکر: و اخبرنا ابوزيد، قال حدثنا احمد بن معاويه، عن هيثم، عن جويبر، عن ابيالضحاک، عن الحسين بن محمد بن علي بن ابيطالب- عليهالسلام-، ان ابوبکر منع فاطمه- سلاماللهعليها- و بنيهاشم سهم ذوي القربي، و جعله في سبيل الله في السلاح والکراع و قرات عليه قوله تعالي «و اعلموا انما» فقال لها ابوبکر: انا اقراء من کتاب الله الذي تقرئين منه ولم يبلغ منه ان هذا السهم من الخمس يسلم اليکم کاملا، قالت: افلک هو و لاقربائک؟ قال: لا بل انفق عليکم منه، و اصرف في مصالح المسلمين!! قالت: ليس هذا حکم الله تعالي، قال: هذا حکم الله!! [38] .
ابوبکر فاطمه- سلاماللهعليها- و بنيهاشم را از سهم ذوي القربي منع کرد و آن را در آماده کرد سلاح و لشکر بکار برد، زهرا- سلاماللهعليها- سهم ذوي القربي را از ابوبکر مطالبه کرد و وي در خمس دو حق داشت يک حق از جهت ميراث پدر نسبت به سهم رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- و دوم حق ذوي القربي و نيز اينکه او شريک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در خمس بوده است و ابوبکر حق او را از هر دو منع کرد، فاطمه- سلاماللهعليها-
[ صفحه 227]
در مقام مطالبه حق ذوي القربي به آيهي خمس استدلال و احتجاج فرمود، ابوبکر در جواب گفت: اين آيه را من هم در قرآن خواندهام، اما يقين ندارم که مراد از سهم ذوي القربي شخص تو هستي، که آن را به تو واگذار نمايم. فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: پس ذوي القرباي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-، تو و خويشاوندانت هستيد؟ ابوبکر در جواب گفت: خير، بلکه من يک مقدار آن را به شما انفاق ميکنم! و بقيه را در مصالح عمومي مسلمانان مصرف مينمايم، فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: اين بر خلاف حکم خداست، ابوبکر گفت: اين عين حکم خداست! و اين احتجاج و استدلال ادامه پيدا کرد. [39] .
بعد از اينکه ادعاهاي سه گانه و استدلالات مستند فاطمه- سلاماللهعليها- براي وي ثابت شد که برنامهي ابوبکر مخالفت با وي و علي- عليهالسلام- و بنيهاشم است، و در حالي که سخت بر ابوبکر و عمر خشمگين بود، کناره گرفت و در عين خشم بر آنها از دنيا رفت و به همين دليل وصيت فرمود: او را شبانه دفن کنند و آن دو نفر بر جنازهي وي حاضر نشوند و برايش نماز نخوانند. با توجه به سخنان ابوبکر جوهري و ابن ابيالحديد ملاحظه ميشود که ابوبکر در مقابل نص قرآن که خمس را براي ذوي القرباي را قطع کرد، در حالي که پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- علاوه بر اينکه بر جان و اموال مسلمانان ولايت دارد و در تصرف اموال مسلمين از خود آنها اوليتر است. بنابراين طبق اين ولايت خدايي، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميتوانست اموال مسلمين را به هر کسي که ميخواست بدهد و واگذار کند، و لذا وقتي که آيه «و آت ذا القربي» [40] : نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مصلحت ديد که فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- ببخشد و ملکيت آن را به نام وي ثبت نمايد.
همان طوري که گفته شد سيوطي در تفسير «الدر المنثور» سه تا روايت را به سندهايي از ابيسعيد خدري و ابن عباس و امام زينالعابدين- عليهالسلام- در ذيل آيهي 26 سورهي مبارکه اسري آورده است و در سه روايت کلمات اعطاء، اقطاع و ايتاء بکار رفته
[ صفحه 228]
است و اين خود دلالت ميکند که فدک در تصرف فاطمه- سلاماللهعليها- بوده و او مالک آن سرزمين بوده است. [41] .
شيخ سليمان قندوزي حنفي از ثعلبي نقل کرده و ميگويد: «ان زين العابدين رضياللهعنه لما جئي به اسيرا بعد قتل ابيه الحسين رضيالله عنهما و اقيم علي درج مشق قال بعض جفا اهل الشام: الحمد لله الذي قتلکم و قطع قرن الفتنه فقال: ما قرات «قل لا اسئلکم عليه الا الموده في القربي»: قال و انتم هم قال: نعم» [42] : همانا وقتي امام زينالعابدين- عليهالسلام- را بعد از کشته شدن پدرش امام حسين- عليهالسلام- به عنوان اسير آوردند، يکي از مردان پست اهل شام به امام زينالعابدين- عليهالسلام- گفت: خدا را سپاس ميگويم که شما را کشت و شاخ فتنه را قطع کرد، امام زينالعابدين- عليهالسلام- به مرد شامي فرمود: آيا آيهي: «قل لا اسئلکم...» را نخواندهاي؟ مرد شامي عرض کرد: آنان شما هستيد؟ و علي بن الحسين- عليهمالسلام- فرمود: ما همان ذيالقربي و نزديکان پيامبر هستيم که خدا به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- امر فرمود حقشان را ادا کند.
ابن ابيالحديد روايت قندوزي را از راويان ديگري غير از ابيسعيد خدري نيز نقل کرده و گفته است: وقتي که آيه «و آت ذالقربي» نازل شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلاماللهعليها- را خواست و فدک را به او اعطا فرمود. [43] .
اين روايت ابيسعيد خدري آن قدر در حد تواتر بالايي است که مامون عباسي در زمان حکومت خود به همين روايت استناد نمود و فدک را به فاطميين برگرداند و مرحوم طبرسي در مجمع البيان اين حديث را با سلسله سند از ابيسعيد خدري نقل نموده است و ميگويد: عبدالرحمان بن صالح گفت: مامون عباسي به عبدالله بن موسي نامه نوشت و از او در مورد قصهي فدک سوال کرد، عبدالله بن موسي در جواب مامون همين روايت ابيسعيد خدري را نوشت و مامون فدک را به فرزندان
[ صفحه 229]
فاطمه- سلاماللهعليها- واگذار نمود. [44] بحث در اينکه فدک آيا به فاطميين برگشت يا خير؟ در فصل «فاطمه و فدک در تاريخ» خواهيم آورد. حاکم نيشابوري در تاريخ خود و متقي هندي در کنزالعمال به اين مطلب تصريح کردهاند.
ابن ابيالحديد ميگويد: «و سالت علي بن الفارقي مدرس المدرسه الغربيه ببغداد، فقلت له: اکانت فاطمه صادقه؟ قال: نعم، قلت: فلم لم يدفع اليها ابوبکر فدک و هي عنده صادقه؟ فتبسم، ثم قال: کلا ما لطيفا مستحسنا مع ناموسه و قله دعابته، قال: لو اعطاها اليوم فدک بمجرد دعواها لجاءت اليه غدا و ادعت لزوجها الخلافه، و زحزحته عن مقامه، و لم يکن يمکنه الاعتذار والموافقه بشيئي، لانه يکون قد اسجل علي نفسه انها صادقه فيما تدعي کائنا ما کان من غير حاجه الي بيته و لا شهود، و هذا کلام صحيح، و ان کان اخرجه مخرج الدعا به والهزل»: [45] از علي بن فاروق استاد مدرسهي مغربيهي بغداد سؤال کردم: آيا فاطمه- سلاماللهعليها- در ادعاي خود راستگو بود؟ گفت: آري: گفتم: پس چرا ابوبکر فدک را به وي نداد، با اينکه ميدانست او راست ميگويد، استاد با اينکه زير بار حق نميرفت و اخلاقا مرد با ابهت و کم مزاحي بود، ولي جواب لطيف و بامعني داد، و گفت: اگر ابوبکر به محض ادعاي فاطمه- سلاماللهعليها- فدک را به او رد کرده بود، فرداي آن روز ميآمد و ادعا ميکرد که خلافت و حق شوهرش را به او برگرداند، و آنگاه ابوبکر نه ميتوانست عذر بياورد و نه ميتوانست موافقت کند، چون با رد فدک به مجرد ادعا تثبيت کرده بود که فاطمه- سلاماللهعليها- هر چه که ادعا کند بدون اينکه احتياج به دليل و شاهد داشته باشد راست گفته و حقيقت است و نياز به شاهد ندارد.
بعد ابن ابيالحديد اضافه ميکند که اين کلام را استاد بر سبيل مزاح گفت ولي در واقع سخنان بسيار صحيح و متين است و واقع را به صورت شوخي بيان کرده است.
بعد ابن ابيالحديد بنابر آن روايت که فاطمه- سلاماللهعليها- وصيت نمود که ابوبکر بر او نماز نخواند، و علي- عليهالسلام- زهرا را شبانه دفن نمود و عباس بن عبدالمطلب
[ صفحه 230]
بر وي نماز خواند، ميگويد: «و اما قوله: ان ابوبکر هو الذي صلي علي فاطمه و کبر اربعا و ن کثيرا من الفقهاء يستدلون به في التکبير علي الميت- و هو شيئي ما سمع الا منه و ان کان تلقاه عن غيره فممن يجري مجراه في العصبيه و الا فالروايات المشهوره و کتب الاثار و السير خاليه من ذلک و لم يختلف اهل النقل في ان عليا- عليهالسلام- هو الذي صلي علي فاطمه الا روايه نادره شاذه وردت بان العباس- رحمهالله- صلي عليها» [46] .
باز هم ابن ابيالحديد دربارهي خبر هشام بن محمد و اينکه فاطمه- سلاماللهعليها- از ابوبکر فدک را مطالبه فرمود و گفت: امايمن شاهد و در آخر خبر گفته است بين وفات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و وفات فاطمه- سلاماللهعليها- هفتاد و دو شب فاصله شد، ميگويد: «و اما الخبر الثاني و هو الذي رواه هشام بن محمد الکلبي عن ابيه ففيه اشکال، لانه قال: انها طلبت فدک و قالت ان ابي اعطاني ها، ان ايمن تشهد لي بذالک فقال لها ابوبکر في الجواب: ان هذا المال لم يکن لرسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و انما کان مالا من اموال المسلمين يحمل به الرجال و ينفقه في سبيل الله، فلقائل ان يقول له: ايجوز للنبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ان يملک ابنته او غير ابنته من انفاء الناس ضيعه مخصوصه او عقارا مخصوصا من مال المسلمين لوحي اوحي الله تعالي اليه، او لاجتهاد رايه علي قول من اجاز له ان يحکم بالاجتهاد، اولا يجوز للنبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ذلک؟ فان قال: لايجوز، قال مالا يوافقه العقل و لا المسلمين عليه، ان قال: يجوز ذلک، قيل: فان المراه ما اقتصرت علي الدعوي، بل قالت امايمن تشهد لي فکان ينبغي ان يقول لها في الجواب: شهاده امايمن وحدها غير مقبوله و لم يتضمن هذا لخبر ذلک بل قال لها لما
[ صفحه 231]
ادعت و ذکرت من يشهد لها: هذا مال من مال الله. لم يکن لرسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و هذا ليس بجواب صحيح» [47] :
و خبر دوم که هشام بن محمد کلبي از پدرش روايت کرده، در آن هم اشکال است، براي اينکه او در خبرش گفته است: فاطمه- سلاماللهعليها- فدک را مطالبه کرد و فرمود که پدرم آن را به من بخشيده بود و امايمن شاهد و گواه است، ابوبکر در جواب گفت: اين مال براي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- نبود، بلکه مالي از اموال مسلمين بود که با آن سرباز آماده ميفرمود و در راه خدا انفاق ميکرد، و ممکن است کسي به ابوبکر بگويد: آيا جايز بود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دختر خود يا غير او را بر حسب فرمان الهي که بوسيله وحي بر او نازل شد و يا بر حسب صواب ديد خود مالک يک قسمت از اموال مسلمين گرداند و قسمتي از اموال مسلمانان را به او اختصاص دهد؟ و يا اينکه اين کار از پيامبر جايز نبود؟ اگر گفته شود که اين کار براي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- جايز نبوده است، بايد گفت که اين سخن خلاف عقل و خلاف عقيده مسلمانان جهان است (براي اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-) از همه اوليتر است طبق آيهي «الست اولي بکم من انفسکم قالوا بلي يا رسولالله» [48] آيا من اوليتر از جان شما بر شما نيستم؟ مردم گفتند: بلي اي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- و اگر گفته شود اين عمل پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- جايز بوده، بنابراين در اين جا فاطمه- سلاماللهعليها- ادعاي خلاف نفرموده، بلکه ادعا کرده که اين عمل صحيح و درست از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- صارد شده است و شاهد و گواه آن نيز امايمن بود، و اگر گواهي يک
[ صفحه 232]
زن آن هم امايمن کفايت نميکرد، بايد به او جواب دهند که گواهي يک زن کافي نيست، و يک زن ديگر گواه بياور، نه اينکه ابوبکر در جواب بگويد: اصلا اين مال به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تعلق نداشته و مال همهي مسلمانان بوده است، اين سخن رد ادعاي زهرا- سلاماللهعليها- نيست و اصلا اين جواب درست و منطقي نيست و نبايد اين گونه با دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- برخورد ميشد.
اگر به اين سخنان ابن ابيالحديد دقيق شويم، ايشان جواب ابوبکر را غير صحيح و غير منطقي دانسته و خواسته آنچه را که در ذهن داشته اندک اشارهاي به آن کند که ابوبکر گستاخي آشکار نموده و اهانت نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کرده است، در حالي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به نص آيهي قرآن «و آت ذي القربي حقه» [49] فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- داده بود.
اما اينکه گفته شده است پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- محصولات و عايدات فدک را صرف لشکرکشي و انفاق در راه خدا ميفرمود، بر فرض اينکه اين مطلب صحيح باشد دليل نميشود که فدک از ملک حضرت فاطمه- سلاماللهعليها- خارج گردد، و نيز بر فرض اينکه اين ملک در ابتدا به عامهي مسلمين تعلق داشته و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آن را به زهرا- سلاماللهعليها- بخشيده، اين عمل به امر و دستور خدا بوده است، نه اينکه خود اين کار را کرده باشد. اگر چه آن هم بنابر ولايت عامهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اشکال نداشت (و ندارد). پس با توجه به اين بيان، خليفه با اين جوابي که به فاطمه- سلاماللهعليها- داد، گويا اهانت به پيامبر رحمت نمود!! و آن اموال، ملک مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود که به نزديکانش بخشيد، و اين بخشش هم «وحي يوحي» بود، حرف و سخن يک انسان عادي نبود.
[ صفحه 233]
[1] سوره انفال، آيه 41.
[2] شواهد التنزيل، ج 1، ص 285.
[3] تفسير جامع البيان، ج 10، ص 5، بحث سوره انفال.
[4] شواهد التنزيل، ج 1، ص 286، حديث 293، و تاريخ بغداد، ج 4، ص 73، و لسان الميزان، ج 1، ص 145، والاموال، ص 416 و کتاب الخمس حسکاني با 9 سند از قول عبدالرحمان بن ابيليلي در حديث 294، صفحه 287 از قول علي- عليهالسلام- روايتي به همين مضمون و يک مقدار طولانيتر را نقل کرده است.
[5] الاموال، کتاب الخمس، ص 416، حديث 848.
[6] شواهد التنزيل، ج 1، ص 288.
[7] جامع البيان، ج 10، ص 5، و نيز وي در صفحهي 5 با جهار سند از عطا گفته است: «عن ابن عباس ان نجده کتب اليه يساله عن ذوي القربي فکتب اليه کتابا: نزعم انا نحن هم فابي ذلک علينا قومنا.» ابن عباس گفت است: نجده نامه به وي نوشته از ذوي القربي سؤال کرده، ميگويد: نامه به او نوشتم که ذوي القربي ما هستيم ولي قوم ما از اينکه ما ذوي القرباي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوديم امتناع کردند و حق ما را به ما ندادند.
[8] مسند احمد بن حنبل، مسند علي- عليهالسلام-، ج 1، ص 84، و ج 2، ص 59، و ج 14، ص 471، والسنن الکبري، ج 10، ص 16، حديث 13239 کتاب قسم الفييء، و سنن، ج 3، ص 147، حديث 2984 کتاب الخراج والاماره والفييء.
[9] شواهد التنزيل، ج 1، ص 288، حديث 296.
[10] شواهد التنزيل، ص 289، حديث 297 و تهذيب التهذيب، ج 2، ص 606، و ج 11، ص 450، حديث 298 را احمد بن حنبل، در مسند خود، در باب مسند عبدالله بن عباس به چند طريق به رقم 1967، 2265، 2812، 2943، 3299، در ج 1، ص 248، 308، 302.
[11] الاموال، ص 417، و مسلم در صحيح خود در باب «النساء الغازيات» ج 5، ص 197 با پنج سند (که دو سند آن امام باقر و امام صادق- عليهماالسلام- هستند) از يزيد بن هرمز همين روايت را بيان کرده است. و محقق مسند احمد بن حنبل در تعليق حديث 1967، ج 3، ص 297 چاپ دوم گفته: اسناد حديث همه صحيح است و بعد هم گفته است: مسلم در صحيح خود ج2، ص 77 به سندهاي متعدد از يزيد بن هرمز روايت کرده است. براي اطلاع بيشتر به کتاب شواهد التنزيل، ج 1، تحقيق شيخ محمد باقر محمودي مراجعه شود.
[12] المصنف، ج 12، ص 417، باب جهاد، حديث 15296 و نيز کتاب جهاد المصنف، ج 12، ص 471، حديث 15297 با چهار سند از يزيد بن هرمز و قريب به همين هم عبدالرزاق در کتاب جهاد المصنف، ج 5، ص 238، حديث 9480 جواب ابن عباس به نامهي نجده را در رابطه با سهم ذوي القربي بيان کرده است. و محقق کتاب «مشکل الاثار» ج 2، ص 36 از طريق مالک و زهري و از يزيد بن هرمز و نيز بيهقي در السنن الکبري، ج 10، ص 16، جواب ابن عباس به نامه نجده در سهم ذوي القربي را يادآور شده است. و محقق المصنف ابن ابي شيبه در تعليق خود از عبدالرزاق و از سيوطي در کتاب «الدر المنثور»، ج 3، ص 238 از طريق ابن ابيشيبه و ابن المنذر و خود ابن ابيشيبه در کتاب جهاد «المصنف»، ج 12، ص 472، حديث 15301 با چهار سند جواب نامه نجده را در سهم ذوي القربي بيان کرده است و محقق کتاب «طبري» از طريق عبدالله بن نافع و ابيمعشر و نيز ابوعبيد در کتاب «الاموال» ص 332 از طريق حجاج و او هم از ابيمعشر حديث جواب ابن عباس را آورده است و بعد گفته که سيوطي در الدر المنثور، ج 3، ص 186 از طريق ابن ابيشيبه و ديگران حديث جواب نامه نجده را بيان کرده است.
[13] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 230 و 231.
[14] سوره انفال، آيه 41 (اي مومنان بدانيد هر چه به شما غنيمت و فايده رسيد (زياد يا کم) خمس آن خاص خدا و رسول و خويشان اوست).
[15] سورهي توبه، آيه 60.
[16] الصواعق، ص 59، و صحيح بخاري، ج ص، و صحيح مسلم، ج 12، ص 57 باب، حکم الفييء و جامع الاصول ج ص و شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 229.
[17] سوره انفال، آيه 41.
[18] تفسير کبير، ج 15، ص 165.
[19] جامع الاصول، ج 10، ص 250 و سنن ابيدواد، ج 3، ص 146 و سنن نسائي، ج 7، ص 128، کتاب قسم الفييء.
[20] سنن نسائي، ج 7، ص 130 و مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 320 و صحيحح بخاري، ج 5، ص 197 و الدر المنثور، ج 3، ص 186 و صحيح نسائي، ج 7 ص 200 کتاب فييء.
[21] سنن الکبري، ج 9، ص 435 کتاب قسم الفيئي والغنيمه، و بنا به گفته وي محمد بخاري هم در «صحيح»، ج 4، ص 252 کتاب الفضائل اصحاب النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- باب مناقب قرابه رسولالله، منقبه فاطمه- سلاماللهعليها- روايت کرده است.
[22] السنن الکبري، ج 10، ص 13 کتاب قسم الفيئي والغنيمه حديث 13235، و سنن ابيداود، ج 3، ص 145 کتاب الخراج والاماره والفيئي و باب بيان مواضع تقسيم خمس و سهم ذوي القربي.
[23] «سنه الله في الذين خلوا من قبل ولن تجد لسنه الله تبديلا» سوره احزاب، آيه 62 (براي سنت خداوند هيچ گونه تحول و تغييري نخواهي يافت و هميشه ثابت و پابرجاست. «و لن تجد لسنه الله تبديلا و لن تجد لسنه الله تحويلا» سوره فاطر، آيه 43 (هرگز براي سنت خدا تبديلي نخواهد يافت، و هرگز براي سنت الهي تغييري نميباشد.)
شان نزول اين آيات هر چه باشد و دربارهي هر قوم و گروهي نازل شده باشد، آنچه که از دو واژهي تبديل و تحويل به دست ميآيد که چيزي را به کلي عوض کنند، و چيز ديگري جايش بگذارند، و تحويل آن است که همان چيز را از نظر کيفي و يا کمي دگرگون سازند.
[24] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 320.
[25] سوره اسراء، آيه 26.
[26] شواهد التنزيل، ج 1، ص 438.
[27] شواهد التنزيل، ج 1، ص 439 و 440.
[28] مقتل الحسين، ج 1، ص 70 باب فضائل فاطمه، فصل 5.
[29] الدر المنثور، ج 4، ص 177، و مجمع الزوايد، ج 7، ص 49 و ميزان الاعتدال، ج 2، ص 228.
[30] منتخب الکنزالعمال، در حاشيه مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 228 و نيز متقي هندي در ج 2، ص 158، طبع 1 همين روايت را ذکر کرده است و سيوطي سه روايت را در اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد در ج 4، ص 177 ذيل آيهي شريفهي ذيالقربي آورده است.
[31] مناقب محمد بن سليمان، ج 1، حديث 91، الورق 35 و نيز در اوائل جزء ششم در حديث 647 باب فضائل فاطمه از کتاب مناقب، الورق 151 با چهار سند از جعفر بن محمد نقل کرده است که وقتي آيه ذي القربي نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد. ابان بن تغلب ميگويد از جعفر بن محمد سوال کردم که آيا رسول خدا خود فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد؟ فرمود: خداوند فدک را به فاطمه بخشيد.
[32] جامع البيان، ج 15، ص 72، و همين روايت را سيوطي از ابن مردويه و از ابن عباس در الدر المنثور، ج 4 آورده است.
[33] شواهد التنزيل، ج 1، ص 441، حديث 472.
[34] فتوح البلدان، ص 40، باب فتح فدک.
[35] بحث دربارهي اينکه شهادت حضرت علي- عليهالسلام- و امايمن قبول نشد، ولي شهادت عايشه قبول شد در فصل شاهد و گواهان فاطمه- سلاماللهعليها- خواهد آمد.
[36] مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 83.
[37] تفسير کشاف، ج 2، ص 222 ذيل آيه خمس از سوره انفال، 41.
[38] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 230 و 231.
[39] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 231 و 230.
[40] سوره اسراي، آيه 26.
[41] الدر المنثور، ج 4، ص 177.
[42] ينابيع الموده، ص 302، باب 59 آياتي که در فضائل اهلبيت- عليهمالسلام- وارد شده است.
[43] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 279.
[44] براي اطلاع بيشتر به تفسير مجمع البيان، ج 3، ص 411 مراجعه شود.
[45] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 284.
[46] اينکه ابن ابيالحديد گفته است: عباس بر جنازهي فاطمه- سلاماللهعليها- نماز خواند حقيقت ندارد، براي اينکه سيد مرتضي فرموده است: اهل نقل اختلافي ندارد که خود علي- عليهالسلام- بر جنازه فاطمه- سلاماللهعليها- نماز خواند، مگر روايت بسيار ضعيف و خلاف قاعدهاي که نقل کرده: عباس هم بر جنازهي فاطمه- سلاماللهعليها- نماز خواند و خود ابن ابيالحديد در جلد 16، صفحه 279، اين مطلب را گفته و اضافه کرد که به گفتهي قاضي القضات، ابوبکر با چهار تکبير بر جنازه فاطمه نماز خواند و عدهاي زياد از فقها بر اين عمل ابوبکر به گفتن چهار تکبير بر ميت استدلال کردند و اين چيزي است که از قاضي القضات از کسي ديگر شنيده نشده است و اين حرف جنبهي تعصب دارد و اگر نه روايات مشهوره و کتب و آثار و سير خالي از اين قول است و نگفتهاند که ابوبکر با نماز خواند.
[47] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 225.
[48] تاريخ بغداد، ج 8، ص 290، المدر المنثور، ج 2، ص 259، البدايه والنهايه، ج 5، 214، اسد الغابه، ج 3، 307 و ج 5، ص 205، اسني المطلب، ص 4، ينابع الموده، ص 40، المصارف، 291، مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 281، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 28، خصائص نسائي، ص 16 و مناقب خوارزمي، ص 130، تاريخ الخلفاء، ص 114، تفسير طبري، ج 3، ص 428، فصول المهمه، ص 25، تفسير فخر رازي، ج 3، ص 636، کنزالعمال، ج 6، ص 398، مجمع الزوائد، ج 9، ص 106، الاصابه، ج 1، ص 372 و دهها کتب روائي ديگر اهل سنت اين کلام رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- در ضمن خطبهي غدير آمده است.
[49] سورهي اسراء، آيهي 26.
فدک و ميراث پيامبران در قرآن
در اين فصل به اين موضوع ميپردازيم که مسئلهي ميراث پيامبران را، قرآن چگونه بيان کرده است؟ آيا منظور از ارث مال ميباشد و يا اينکه علم و نبوت است؟ خداوند از زبان زکريا- عليهالسلام- در قرآن فرموده است: «و اني خفت الموالي من ورائي و کانت امرتي عاقرا فهب لي من لدنک وليا يرثني و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا» [1] : بارالها من از اين وارثان کنوني که هستند بيمناکم و همسر من هم نازا و عقيم است، خدايا از لطف خاص خود فرزندي صالح و جانشيني شايسته به من عطا فرما که او وارث من و همهي آل يعقوب باشد و تو او را وارث پسنديده و صالح مقرر فرما.
باز هم قرآن کريم از زبان زکريا- عليهالسلام- ميفرمايد: «رب هب لي من لدنک ذريه طيبه انک سميع الدعاء» [2] بار پروردگارا مرا به لطف خويش فرزنداني پاک سرشت عطا فرما که همانا تو مستحاب کنندهي دعا و خواستهها هستي!
و نيز قرآن کريم در مقام حکايت خواسته زکريا- عليهالسلام- ميفرمايد: «و زکريا اذ نادي ربه لاتذرني فردا و انت خير الوارثين» [3] : ياد آر زکريا را هنگامي که خدا را ندا کرد که بارالها مرا يک تن و تنها وامگذار که تو بهترين وارث اهل عالم هستي.
[ صفحه 234]
و در جاي ديگر ميفرمايد: «و ورث سليمان داود و قال يا ايها الناس علمنا...» [4] : سليمان که وارث ملک داود شد، در مقام سلطنت و خلافت به مردم گفت که ما را زبان مرغان آموختند و از هر گونه نعمت عطا کردند.
اصولا لفظ ميراث، و يا ارث هر گاه در لغت بکار برده شود و يا در عرف مورد استعمال قرار گيرد، مراد معناي «بجاي گذاشتن» است و لفظ ارث ظهور عرفي در ارث ما ل دارد، نه اينکه ظهور در ارث علم و معرفت داشته باشد. مثلا اگر گفته شود فلاني وارث فلاني است، يعني از او مال به ارث برده است، نه اينکه علم و دانش را به ارث برده باشد.
احمد بن محمد فيومي دربارهي ارث ميگويد: «ورث: مال ابيه ثم قيل ورث اباه مالا» [5] : مال پدرش را به ارث برده است، و گفته شده است فلاني از پدرش مال ارث برده است.
اسماعيل جوهري ميگويد: «اورثه الشيء ابوه، و هم ورثه فلان» [6] : به ارث گذاشته پدرش براي او مال را. ابن منظور نيز ميگويد: «ورثه ماله و مجده، و ورثه عنه، ورث فلان اباه، اورث الرجل ولده مالا ايراثا حسنا [7] : فلان شخص مال و بزرگي پدرش را ارث برده است، و به ارث گذاشته است مردي براي فرزندش مال را يک ارث نيکو.
و در معجم الوسيط آمده است: «ورث فلانا المال، صار اليه ماله بعد موته، و يقال: ورث المجد و غيره و ورث. اباه ماله و مجده» [8] : مال فلاني را به ارث برده است و يا اينکه زيد مال و بزرگي را از پدرش ارث برده است، يعني اينکه مال او بعد از مرگش مال او (وارث) گرديده است.
در المنجد آمده است: «ورث فلانا: انتقل اليه مال فلان بعد وفاته يقال «ورث المال والمجد عن فلان» اذا صار مال فلان و مجده اليه» و بعد ميگويد: «الارث والورث والوراثه و التراث (مصادر)، ما يخلفه الميت لورثته، الميراث جمعه مواريث: ترکه
[ صفحه 235]
الميت» [9] : فلان شخص ارث گذاشته است، يعني اين که مال زيد بعد از وفاتش به او (وارث) منتقل شده است، و گفته ميشود، فلاني مال و بزرگواري را از فلان شخص و يا پدرش ارث برده است. ارث و ورث، و وراثه و تراث، همه اينها مصدر ميباشد و آن چيزي است که ميت براي ورثهي خود جا ميگذارد، ميراث جمع آن مواريث است و ترکهي ميت را ميگويند.
آن چه از کتب لغت به دست ميآيد اينکه: همه متفق القول ارث را به معني باقي گذاشتن مال معني کردهاند که در کنار مال مجد و بزرگي را هم اضافه نمودهاند. با توجه به اين بررسي لغوي، ممکن است گفته شود که اگر مقصود از کلمهي ارث در آيات مذکوره ارث مال باشد نه علم و دانش پس چرا در آيات ديگري از قرآن علم و کتاب به ارث گذاشته شده است مثلا در آيهاي آمده است: «و اورثنا بني اسرائيل الکتاب» [10] : به بني اسرايئل کتاب را ارث داديم، يا اينکه در آيه ديگري ميفرمايد: «ثم اورثنا الکتاب الذين اصطفينا من عبادنا» [11] : پس ما آنان را که از بندگان خود برگزيديم (يعني محمد و آل محد) وارث علم قرآن گردانيديم. و يا اينکه پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود «العلماء ورثه الانبياء» دانشمندان وارثان پيامبران هستند. در اين موارد ارث از علم و کتاب صحبت شده، پس بايد گفت در آيات مذبور هم مقصود از ارث علم و کتاب هست نه اينکه مقصود مال باشد؟!
در جواب گفته ميشود که در آيهي 53 سورهي غافر و آيهي 32 سورهي مبارکهي فاطر و حديثي که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بيان شد، ارث علم و کتاب باقرينه است، و بدون قرينه نيست، اگر مقصود زکرياي پيامبر- عليهالسلام-، در اين درخواست که از پروردگار کرده، اين باشد که خداوند به او وارثي دهد که علم و نبوت را از وي به ارث ببرد، پس لازم بود که قرينهاي در اين مقام ميآورد، مثلا بايد ميگفت: «و هب لي من لدنک وليا يرثني في علمي و يرث من آل يعقوب النبوه»: خدايا به من فرزندي عطا
[ صفحه 236]
فرما که در علم من وارثم باشد و از آل يعقوب پيامبري را به ارث ببرد.
بنابراين از اينکه زکريا در کلام خود قرينهاي ذکر نکرده و وارث را مطلق آورده است، معلوم ميشود که وي از خداوند فرزندي بوده که بعد از وي صاحب ثروت و مال او گردد، چرا؟ براي اينکه حضرت زکريا- عليهالسلام- ميفرمايد: «اني خفت الموالي»: من از موالي ميترسم و وحشت دارم و مقصود وي از موالي بستگان و پسر عموهاي اوست که زکريا ميترسد آنها اموال وي را تصرف کنند و مال او در مسير نامشروع صرف شود.
و علت ديگر اينکه: زبان حال زکريا- عليهالسلام- به خداوند اين است که پروردگارا «اجعله راضيا» او را پسنديده قرار ده. زيرا ممکن است وارث مال و اولاد انسان بعد از خود فرد غير صالح باشد. و اگر مقصود از وراثت، نبوت و رسالت باشد، چنين دعايي درست خواهد بود، و مثل اين ميباشد که بندگان از خدا بخواهند براي منطقهاي پيامبري بفرستد و او را پاک و پسنديده قرار دهد و يک چنين ادعايي دربارهي پبامبري که از جانب خدا به مقام رسالت و نبوت خواهد رسيد، چيزي لغو و بيهوده خواهد بود.
خوانندهي گرامي اينکه خداوند دعاي زکريا- عليهالسلام- را اجابت فرمود، و فرزندي به نام يحيي- عليهالسلام- براي وي عنايت فرمود، ولي يحيي- عليهالسلام- در زمان حيات زکريا- عليهالسلام- به شهادت رسيد و بنا بر بعضي اشکالاتي که يحيي- عليهالسلام- نتوانست از زکريا- عليهالسلام- ارث ببرد، ميتوانيد به کتاب پژوهشي پيرامون زندگي حضرت علي- عليهالسلام- مراجعه فرماييد.
و اما از نظر عقل و نقل
از نگاه عقل و ثبوت عقلي، ارث و وراثت مربوط به مال هست، نه اينکه علم و نبوت و رسالت باشد، زيرا علم و نبوت چيزي نيست که به ارث از نياکان و گذشتگان به آيندگان منتقل شود. و اگر چنين بود، لازم بود که همهي اولاد و فرزندان آدم دانشمند بودند، چرا؟ براي اينکه حضرت آدم- عليهالسلام- هم پيامبر بود و هم دانشمند، چون خداوند دربارهي علم حضرت آدم- عليهالسلام- فرموده: «و علم آدم الاسماء
[ صفحه 237]
کلها» [12] خداوند همهي نامها و اسماء را به آدم آموخت. منظور از اسماء در اين آيهي شريفه علوم است، يعني خدا همهي علوم را براي حضرت آدم- عليهالسلام- تعليم فرمود و بنابراين اگر بگوييم که پيامبران علم و کتاب و نبوت را ارث ميگذارند، پس بايد تمام اولاد حضرت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- پيامبر آخرالزمان، هم عالم و هم پيامبر باشند و حال آن که چنين نيست، بلکه هر دو و مخصوصا پيامبري در گروي يک سري تلاشها و مجاهدتها و ارزشهاي معنوي ميباشد و خدا ميداند و داناتر است که رسالت و نبوت را در کجا قرار دهد. [13] .
و اما از جهت نقل، محدث شهير ابن جرير طبري ميگويد: «قال قتاده ذکر لنا ان نبي الله- صلي الله عليه و آله و سلم- اذا قرا هذه الايه و اتي علي «يرثني و يرث من آل يعقوب» قال رحم الله زکريا ما کان عليه من ورثته» [14] قتاده گفت: هرگاه رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم-، قرآن ميخواند و هنگامي که اين جمله را قرائت ميکرد «يرثني و يرث...» ميفرمود: خدا رحمت کند زکريا را که وارث نداشت.
و نيز قتاده از حسن روايت کرده که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: خدا رحمت کند زکريا برادرم را که وارثي براي مال او نبود، از اين رو ميگفت: خدايا از جانب خودت ولي به من مرحمت فرما که از من، و از آل يقعوب ارث ببرد.
باز هم طبري ميگويد: «القول في تاويل قوله تعالي «و اني خفت الموالي من ورائي...» يقول و اني خفت بني عمي و عصبتي من ورائي»: ميگويد خدايا ميترسم از پسر عموهايم و دودمانم که بعد از من مال مرا ارث ببرند (و در راه باطل مصرف کنند).
و نيز طبري چند روايت ديگري را ذکر کرده و سندهاي آنان را به ابن عباس، و ابيصالح و مجاهد، و قتاده ميرساند که در همهي آنها جملهي «خفت الموالي من ورائي» را به معني عصبه و يا کلاله الاولياء معني ميکند (يعني دودمان و نزديکان من).
و باز هم در روايتي ديگر که سند آن به سدي ميرسد، ميگويد: «موالي هن
[ صفحه 238]
العصبه» و در آخر آن ميگويد: «يرثني و يرث من آل يعقوب، يقول يرثني من بعد وفاتي مالي» (بعد از من مال مرا ارث ببرد).
و نيز در سه حديث ديگر که سند آنها را به ابيصالح رسانده است، ميگويد: «يرثني قال يرث مالي»: مال مرا از من ارث ببرد. [15] از اين بيان طبري و روايات چندي که ذکر شد آنچه مسلم و قطعي به نظر ميرسد اين است که خواستهي زکريا- عليهالسلام- وراث براي اموالش بوده است والا، غير از آن معني ندارد که انسان از خدا بخواهد که کسي بيايد که علم و دانش و نبوت و پيامبري مرا ارث ببرد، و در حالي که آن در گروي استعدادها و لياقتها و ارتباطات با عالم بالا ميباشد، چنانچه خداوند دربارهي حضرت ابراهيم ميفرمايد: «اني جاعلک للناس اماما قال و من ذريتي، قال لاينال عهدي الظالمين»: [16] همانا من تو را براي مردم امام و رهبر و پيشواي معنوي قرار دادم، حضرت ابراهيم به درگاه خداوند عرض ميکند، از فرزندان کسي به اين مقام خواهد رسيد! خداوند در جواب ابراهيم فرمود: ظالمين و ستمگران به اين مقام و معنويت نميرسند.
يعني اين راهي که تو رفتي و اين امتحاناتي که تو دادي و اين تلاشها و مجاهدتها و رنجهايي که تو متحمل شدي، اگر فرزندانت هم همان مسير و راه را رفتند، بلي به مقام امامت ميرسند، و الا نخواهند رسيد. بنابراين، اينکه حضرت زکريا به درگاه خدا عرض مينمايد: «اني خفت موالي»: خدايا من از اينها ميترسم که بعد از من مال و ثروت مرا در راه باطل مصرف کنند.
فخر رازي در تفسير آيهي شريفهي «و ورث سليمان داود» [17] ميگويد: «فقد اختلفوا فيه فقال الحسن المال، لان النبوه عطيه مبتداه و لا تورث... و ليس کذالک النبوه لان الموت لا يکون سببا لنبوه الولد فمن هذا الوجه يفترقان» [18] : در مورد ارث سليمان از داود اختلاف شده است، و حسن گفته است: مقصود از ارث مال بوده است، چرا که نبوت و پيامبري قابل توارث نيست، و در هر حال مرگ پدر موجب ميشود که مال او به فرزندش
[ صفحه 239]
منتقل شود و معني حقيقي ارث همين است، ولي نبوت و علم به مجرد مرگ پدر منتقل به فرزند نميشود تا عنوان ارث بر آن صادق باشد.
و شاهد بر اينکه مقصود از کلمهي ارث و ميراث در اين آيات ارث مال است، اين است که وقتي فاطمه- سلاماللهعليها- به اين آيات استدلال فرمود، تمام افرادي که در مجلس حضور داشتند و طرف مقابل وي بودند، استدلال فاطمه- سلاماللهعليها- را با اينکه مقصود از ارث در اين آيات ارث علم و نبوت ميباشد، رد نکردند. بنابراين از اين جا معلوم و روشن است که اين حقيقت از نظر همگان در صدر اسلام مسلم بوده که مقصود از ارث در اين آيات ارث مال است، و وقتي که خود خليفه اين استدلالها را از فاطمه- سلاماللهعليها- شنيد و حديث «نحن معاشر الانبياء» را جعل کرد، نگفت که منظور اين آيات ارث مال نيست بلکه ارث علم و نبوت است و چنين چيزي را ابوبکر نگفت و بلکه حديث مزبور را در مقابل فاطمه- سلاماللهعليها- عنوان کرد. اگر تمام کتب تاريخ و حديث اهل سنت را بررسي کنيم که سخن و کلامي به اين معني که منظور آيات ارث علم و نبوت ميباشد و از زبان ابوبکر و عمر و طرفداران آنها بيان شده باشد وجود ندارد.
باز هم فخر رازي در ذيل آيهي 6- 5 سورهي مبارکه مريم مثل طبري اقوالي را ذکر ميکند که آيات منظور از ميراث چيست؟ و قول اول را از ابن عباس و حسن، و ضحاک بيان ميکند که مقصود از ارث مال است، و بعد ميگويد: «و احتج من حمل اللفظ علي وارثه المال بالخبر والمعقول، اما الخبر فقوله- عليهالسلام- (رحم الله زکريا ما کان له من يرثه) و ظاهره يدل علي ان المراد ارث المال، و اما المعقول فمن وجهين، الاول، ان العلم والسيره والنبوه لا تورث بل لا تحصل الا بالاکتساب فوجب حمله علي المال، الثاني (انه قال و اجعله رب رضيا ولو کان المراد من الارث ارث النبوه، لکان قد سال جعل النبي رضيا و هو غير جائز لان النبي لا يکون الا رضيا معصوما»: [19] کسي که لفظ ارث را حمل بر مال کرده است استدلال به نقل و عقل ميکند و اما نقل، سخن مبارک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد، که فرمود: خدا رحمت کند زکريا را که فرزندي نداشت تا از او ارث ببرد، و ظاهر
[ صفحه 240]
اين حديث دلالت دارد که مقصود از ارث مال است نه علم و نبوت. و اما عقل، از دو وجه دلالت دارد: وجه اول اينکه علم وسيره و نبوت ارثي نيستند، بلکه آنها به دست نميآيد مگر با تلاش و کوشش، و اکتسابي هستند و بايد سراغشان رفت، بنابراين واجب است که ارث حمل بر مال شود، نه بر علم و نبوت، وجه دوم اينکه «حضرت زکريا گفته است خدايا او را مورد رضايتت قرار ده» اگر مقصود از ارث، نبوت باشد، در اين صورت مثل اين است که از خدا خواسته باشد قرار دادن پيامبر مورد رضايت و پسنديده را. و آن جايز نيست، چرا؟ براي اينکه تمام پيامبران مورد رضايت خدا و داراي کمالات و ارزشها و معصوم هستند.
از اين بيانت فخر رازي معلوم و پيداست که مقصود از ارث مال بوده است، نه نبوت و علم، و بعد فخر رازي در همان صفحه، حديث ابوبکر را استدلال ميکند که اگر ما ارث را حمل بر يک معني واحد کنيم (يعني نبوت) اين مجاز است، بلکه بايد حمل بر معني حقيقي آن کنيم و عدول از معني حقيقي جايز نيست و مخصوصا حديث «انا معاشر الانباء» را، پس بهتر است کلمهي ارث را در حديث بر هر چيزي که در آن نفع و صلاح دين باشد حمل کنيم که يکي از آنها مال صالح است که در اين سخن ايشان هم منظور از ارث مال است.
آلوسي هم در تفسيرش بعد از آن که سخنان و رواياتي که طبري ذکر کرده بود بيان نموده ميگويد: «والوراثه في الايه محموله علي ما سمعت و لانسلم کونها حقيقه لغويه في وراثه المال بل هي حقيقه فيما يعم وراثه العلم والمنصب والمال، و انما صترت لغلبه الاستعمال في عرف الفقهاء مختصه بالمال»: [20] وراثت در آيه بر آنچه که شنيدي حلم ميشود و ما قبول نداريم که آيه حقيقت لغويه باشد، در وراثت مال تنها بلکه آيه و کلمه ارث حقيقت است در عموم وراثت علم و منصب و مال و منصب و مال. و اينکه مختص به مال و حمل بر مال شده است از جهت غلبهي استعمال است که در عرف فقها ميباشد.
آلوسي با اين بيان خواسته نظر شيعه را رد کند که ميگويند آيه حقيقت لغوي در وراثت مال ميباشد، ولي با اين بيان باز وراثت مال را از مصاديق اکمل و اغلب آيه ميداند، و بعد گفته اگر حمل بر معني عام مجاز است و اين مجاز متعارف
[ صفحه 241]
و مشهور است، خواسته يک جوري از کنار حقيقت رد شود. و بعد آلوسي ميگويد: «قولهم لا داعي الي الصرف عن الحقيقت»: شيعه ميگويد: داعي و دليلي نيست که در آيهي شريفه کلمهي ارث را از معني حقيقي آن برگرداند، ما در جواب شيعه ميگوييم که داعي و دليل محقق و ثابت است و آن مصونيت قول معصوم از دورغ ميباشد!
در جواب اين حرف آلوسي بايد گفت: اينکه حضرت زکريا مصعوم است لاشک و لاريب و همهي انبيا معصوم هستند، اما سخن اين جاست که حضرت فاطمه- سلاماللهعليها- وقتي که در مجلس ابوبکر در بارهي ارث پدرش به آيات قرآن استدلال فرمود و ادعا نمود که فدک ملک من است و خمس مال من و اهلبيت ميباشد، او هم معصوم از خطاست و معصوميت او را خدا تاييد فرموده است و او به قول خود شما مصداق آيهي تطهير و آيهي مباهله ميباشد و معصوميت فاطمه- سلاماللهعليها- و علي- عليهالسلام- هم ذاتي بوده و مويد آن ذات يگانه بوده است و او از همهي انبيا افضل و برتر است. بنابراين آنها در مقام ادعا و شهادت (العياذ بالله) سخن دروغ و ادعاي باطل و يا شهادت زور نداشتهاند، و خليفه بايد ادعا و شهادت آنها را قبول ميکرد، براي اينکه خدا آنها را تاييد فرموده است.
ملاحظه ميفرماييد که آلوسي هم، به يک طريق، وراثت مال را قبول دارد.
ابن حيان ميگويد: «و قال ابن عباس و مجاهد و ابو صالح، الموالي هنا الکلاله خاف ان يرثوا ماله و ان يرثه الکلاله و روي قتاده والحسن عن النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- يرحم الله اخي زکريا ما کان عليه ممن يرث ماله» [21] : ابن عباس و مجاهد، و ابو صالح گفتند: موالي در اين جا پسر عموها و فاميلهاي دورتر ميباشد و زکريا- عليهالسلام- ترسيد از اينکه مال او را کلاله او ارث ببرد.
بعد ابن حيان روايتي را که طبري و فخر رازي ذکر کردهاند آورده است، که قتاده و حسن از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- روايت کردند که فرمود: خدا رحمت کند برادرم زکريا را که وارثي نداشت تا مال او را ارث ببرد.
و جلالالدين سيوطي ميگويد: «و اخرج الفريابيي عن ابن عباس قال کان زکريا
[ صفحه 242]
لا يولد فسال ربه فقال رب هب لي من لدنک وليا يرثني و يرث من آل يعقوب قال يرثني مالي...» [22] : فريابي از ابن عباس روايت کرده است: زکريا- عليهالسلام- فرزنددار نميشد و از پروردگارش خواست: خدايا براي من از نزد خودت وارث و ولي مرحمت فرما که از من و از آل يعقوب ارث ببرد، و ابن عباس گفت: منظور زکريا اين بود که از مال من ارث ببرد و صاحب مال و ثروت من باشد تامال من در راه باطل قرار نگيرد.
بعد سيوطي هم همان روايتي را که طبري و ديگران بيان کردهاند آورده است.
قرطبي در رابطه با آيهي شريفهي «و ورث سليمان داود» و آيه «فهب لي من لدنک وليا...» ميگويد: سليمان از داود مال را ارث نبرد بلکه حکمت و علم را ارث برد و اهل علم همه قاتل به تاويل قرآن هستند، مگر روافض (شيعه): ولي او بعد از اين بيان به بنبست برخورده و گفته است: «والا ما روي عن الحسن انه قال: (يرثني) مالا» آنچه که از حسن روايت شده، او گفته است که منظور حضرت زکريا ارث مال است.
و باز هم قرطبي به بن بست ديگر برخورد و ميگويد: «قال ابن عطيه: والاکثر من المفسرين علي ان زکريا انما اراد وراثه المال»: [23] ابن عطيه گفت: اکثر مفسرين برآنند که زکريا وراثت مال را اراده کرده و اينکه خدا فرزندي به او عنايت فرمايد که وارث مال او باشد. قرطبي بعد از اين سخن به اشکال ديگري برميخورد و آن اينکه اگر منظور زکريا وراثت مال بوده، با حديث (جعلي) «نحن معاشر الانبياء» سازگاري ندارد و آن وقت يک توجيه نامطلوب ميکند و ميگويد: «و يحتمل قول النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- انا معاشر الانبياء الا يريد به العموم» احتمال ميرود که سخن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- که فرموده: ما پيامبران ارث نميگذاريم، از آن اراده عموم انبياء نشده باشد. و قطعي است که مقصود از ارث مال است و حديث معلوم است که جعلي ميباشد.
محمد شوکاني ميگويد: «و اختلفوا في وجه المخافه من زکرياء لمواليه من بعده، فقيل خاف ان يرثوا ماله، و اراد ان يرثه ولده فطلب من الله سبحانه ان يرزقه ولدا»: [24] .
[ صفحه 243]
در وجه و دليل ترس زکريا از نزديکان بعد از خود اختلاف شده است و يک قول اين است که حضرت زکريا ترسيد از اينکه موالي اموال او را ارث ببرند، و لذا از خدا خواست که فرزندي به او روزي فرمايد تا وارث مال و ثروت وي باشد.
متقي هندي در کنزالعمال از ابيجعفر نقل کرده است: آن حضرت فرمود: عباس و زهرا- سلاماللهعليها- نزد ابوبکر آمدند و ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را مطالبه نمودند و علي- عليهالسلام- نيز همراه آنان بود، ابوبکر گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده: ما ارث نميگذاريم و متروکهي ما صدقه است، اميرالمؤمنين- عليهالسلام- فرمود: خدا فرموده است: «و ورث سليمان داود» [25] و نيز از قول ذکريا- عليهالسلام- کرده است: «رب هب لي من لدنک وليا يرثني و يرث من آل يعقوب» [26] ابوبکر در جواب گفت: مطلب چنين است که تو ميگويي، آنچه را که من ميدانم تو نيز ميداني، حضرت علي- عليهالسلام- فرمود: اين کتاب خداست که سخن ميگويد، بعد ابوبکر ساکت شد و ديگر چيزي نگفت. [27] .
اين جريان که در تاريخ آمده است فاطمه- سلاماللهعليها- از ابوبکر مطالبه ارث کرد و همچنين عباس از وي مطالبه ارث نمود و علي- عليهالسلام- همراه آنان نزد ابوبکر آمد و به آيات قرآن استدلال فرمود، و عمر هفت نفر از گروه خود را شاهد آورد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود متروکه من صدقه است، همهي اينها دلالت ميکند که آنها ارث انبيا را در قرآن تاويل نکردند، و لذا در مقام رد زهرا- سلاماللهعليها- و عباس و استدلال علي- عليهالسلام- ابوبکر آيهي قرآن را تاويل نميکند بلکه در مقام رد آنان به حديث جعلي تمسک ميجويد که آن حديث را هم غير از خودش و عمر کسي ديگر خبر نداشته است، و علي- عليهالسلام- در مقام پاسخ حديث ساختگي وي را با آيات قرآن رد کرد.
و بنابراين کساني که در مسئلهي فدک طرف دعوا با زهرا- سلاماللهعليها- بودند در تمام مدت مخاصمه و نزاع در اين جهت اختلافي نداشتند که قرآن صريح ميگويد: پيامبران
[ صفحه 244]
مال را ارث ميگذارند، و هيچ کدام به سراغ تاويل آيات ارث نرفتند. اين تاويلات را کساني انجام ميدهند که در مورد اظهار هرگونه رايي بر ضد نص آشکار قرآن بيباک هستند و مسلما ابوبکر به اين تاويل کنندگان نابجاي قرآن آشناتر بوده است و لذا ظهور قرآن را در مورد استدلال اميرالمؤمنين علي- عليهالسلام- پذيرفته و به پندار خود استدلال علي- عليهالسلام- را با حديث جعلي رد کرده است از باب اينکه حديث شايد ارث بردن سليمان از داود، يحيي از زکريا از قانون کلي پيامبران خروج تخصيصي داشته است، در حالي که بطلان اين مطلب هم روشن است.
زمخشري در ذيل آيه شريفه: «اذ عرض عليه بالعشي الصافنات الجياد» [28] : زماني که عرضه شد بر سليمان در هنگام عصر (اسبهاي دوند) ميگويد: «و روي ان سليمان عليه غذا اهل دمشق و نصيبين، فاصاب الف فرس. و قيل ورثها من ابيه و اصابها ابوه من العمالقه»: [29] و روايت شده است که سيلمان با اهل دمشق و اهالي شهر نصيبين جنگيد و به هزار اسب برخورد (يعني داشت) و گفته شده است که اين هزار اسب را سليمان از پدرش داود به ارث برده بود که آنها را از عمالقه گرفته بود.
بيضاوي هم در انوار التنزيل ميگويد: «روي انه- عليهالسلام- غذا دمشق و نصيبين و اصاب الف فرس و قيل اصابها ابوه من العمالقه فورثها منه فاستقرضها فلم تزل تعرض عليه حتي غربت الشمس و غفل عن العصر ان عن ورد کان له»: [30] سليمان با اهالي دمشق و نصيبين جنگيد و هزار تا اسب داشت، و گفته شده است که داود آن اسبها را از عمالقه گرفته بود و سليمان آنها را از وي به ارث برده بود، و بعد سليمان دستور داد آن اسبها را يکايک از نظر او گذراندند تا اينکه آفتاب غروب کرد و نماز عصر و يا دعايي که داشت قضا شد...
بغوي در تفسير معالم التنزيل در ذيل آيه شريفه «يرثني و يرث من آل يعقوب» ميگويد: «قيل و قال الحسن البصري: يرثني في هذه الايه «يرثني من مال» [31] گفته شده
[ صفحه 245]
است که حسن بصري گفت: معناي «يرثني» در اين آيه اين است که خدايا به من فرزندي کرامت فرما که از مالم ارث ببرد.
علاوهي سخنان مفسرين اهل سنت که ذکر شد و شواهدي که دلالت دارند مقصود از وراثت در اين آيات ارث مال است نه چيزي ديگر، تذکر چند مورد لازم است:
1- طبري چنانچه گذشت در تفسير خود از ابيکريب و از جابر بن نوح و او هم از اسماعيل از ابيصالح ميگويد: مقصود از جمله «يرثني و يرث من آل يعقوب» يعني «يرثني من مالي و يرث من آل يعقوب النبوه»: به من فرزندي کرامت فرما که از من مالم را و از آل يعقوب نبوت را ارث ببرد. [32] .
اگر در اين بيان ابيصالح دقت شود و از او پرسيده شود که اولا چه فرق است بين جملهي «يرثني» و جملهي «يرث من آل يعقوب» که از اولي ارث مال به دست ميآيد و از دومي ارث نبوت در حالي که هيچ گونه فرقي و قرينهاي که آن دو را از هم جدا تفهيم کند، وجود ندارد.
ثانيا اگر خداوند در آيهي شريفهي «يرث من آل يعقوب» (يرث من يعقوب) ميفرمود احتمال داشت که مراد ارث نبوت باشد ولي خداوند فرموده: من آل يعقوب، و مقصود از آل يعقوب خوب معلوم است بنياسرائيل و خويشان زکريا هستند که موجب نگراني وي شده بوده است.
2- آنچه که از تفاسير و مخصوصا تفاسير شيعه به دست ميآيد اينکه مراد از ارث در آيه تو ارث مال است، و زکريا از خداوند ميخواهد فرزندي به او کرامت کند که وارث امور وي باشد و خداوند او را «رضي» قرار دهد، يعني فرزندي باشد مورد رضاي خدا و خشنودي بندگان خدا باشد و اين دعاي دوم زکريا «رب اجعله رضيا» که غير از دعاي اول است دلالت دارد که مقصود از وراثت و وارث بودن فرزندي که از خدا خواسته وارث نسبت به مال زکرياست، چرا که اگر در دعاي اول از خداوند فرزندي خواسته بود که وارث علم و نبوت زکريا باشد، ديگر معني نداشت که دوباره از خدا بخواهد که او را «رضي» قرار دهد، چرا که خواسته او در اجابت دعاي اول
[ صفحه 246]
برآورده شده بود، چون که فرزندي شايسته وراثت علم و نبوت زکرياست که مورد خشنودي خدا باشد، بنابراين لازم نبود که در مرحله دوم «رضي» بدون فرزند را از خدا بخواهد و اين درخواست دوم درست نيست و مثل اين ميماند که بگوييم «خدايا پيامبري سوي ما بفرست و او را بالغ و عاقل و پسنديده قرار بده» خوب اگر کسي را خدا به پيامبري برگزيد، و به او موهبتي داشت، مسلم و قطعي است کسي را ميفرستد که عاقل و بالغ هم باشد، و لطف و عنايتي که خدا بر بندگان دارد، که ارسال حجت هم از همين باب لطف خداست و معلوم است کسي را به نمايندگي از خود ميپسندد که ملاکات و ارزشها و کمالات را داشته باشد، پس با توجه به اين سخن، درخواست دوم زکريا- عليهالسلام- در صورتي که بگوييم خواستهي اول او اين بود که خدا فرزندي که وارث علم و نبوت باشد به او عطا فرمايد، معني ندارد، در نتيجه مقصود حضرت زکريا از جملهي «رب اجعله رضي» و از وارث و وراثت مال است، يعني وارثي که مال و ثروت او را به ارث ببرد و موجب رضايت خداوند و بندگان او هم قرار گيرد ميباشد.
اکنون اگر کسي بگويد که بر فرض قبول کرديم که مقصود از ارث در آيات مورد بحث مال است نه نبوت و علم و يحيي- عليهالسلام- از زکريا- عليهالسلام- ارث برده و زکريا- عليهالسلام- خواسته است که فرزندي خدا به او دهد که وارث مال او باشد، بر فرض که اين مسئله را قبول کرديم، و حال اينکه يحيي قبل از زکريا کشته شد و از او ارث نبرده در صورتي که خدا در ذيل آيه مورد بحث استجابت دعاي زکريا- عليهالسلام- را علام ميکند: «انا نبشرک بغلام اسمه يحيي» [33] : همانا ما بشارت ميدهيم به تو پسري را که نامش يحيي است و بنابراين ارث مال منظور نبوده است.
جواب اين سوال اين است که اگر مقصود حضرت زکريا در دعايش وراثت نبوت و علم هم بوده، باز همان اشکال وارد است، زيرا که يحيي پيش از مرگ زکريا کشته شد و نبوت و علم زکريا به يحيي به ارث نرسيد، چرا؟ براي اينکه ارث به چيزي گفته ميشود که از مختصات و مال شخصي مورث بوده باشد و بعد از مرگ مورث به
[ صفحه 247]
وارث منتقل شود و بنا به گفتهي سؤال کننده، اگر مقصود از ارث نبوت و علم هم باشد به يحيي نرسيده است، پس آنچه که مسلم و قطعي است و طبق قاعدهي ادبي «دلالت لفظ بر تمام معني موضوع له حقيقت است» ارث مال ميباشد. [34] .
در آيهي شريفهي «و ورث سليمان داود» [35] (سليمان از داود ارث برد) شکي نيست که مقصود از آيه اين است که سليمان مال و سلطنت را از داود به ارث برد، و در اين باره از علماي اهل سنت سخنان تعداي از مفسرين آنها بيان شد و از جمله فخر رازي که کلام بسيار مبسوطي داشت و ملاحظه شد.
و تصور اينکه مقصود از وراثت اگر علم و دانش باشد، از دو جهت قابل قبول نيست و مردود است: اولا لفظ «ورث» در اصطلاح همگان، همان ارث در اموال است، و تفسير آن به وراثت در علم يک نوع تفسير به خلاف ظاهر است که تا قرينه قطعي نباشد صحيح نخواهد بود. ثانيا علوم اکتسابي و دانشهاي فکري از طريق استاد به شاگرد منتقل ميشود و از باب استعمال مجازي ميشود گفت: فلاني وارث علوم استاد خود ميباشد و هر چه را که او گفته است، اين در سينهي خود جا داده است، ولي مقام نبوت و پيامبري جداي از اين استعمال مجازي است، چرا که مقام پيامبر و علوم خدايي موهبتي است و اکتسابي و وراثتي نيست و خداوند به هر کسي بخواهد آن را ميبخشد، و لو اينکه خواندن و نوشتن را نداند، پس از اين جهت، تفسير وراثت با اين نوع علوم و معارف و مقامات و مناصب، تا قرينه قطعي و مسلمي در کار نباشد، تفسير صحيح و درست نخواهد بود، چرا؟ براي اينکه پيامبري بعد از پيامبر اول نبوت و علم را از خدا گرفته است نه از پدر، اگر اين طور بود بايد فرزندان تمام پيامبران داراي مقام نبوت و رسالت ميبودند.
گذشته از اين مطالب که گفته شد خداوند دربارهي داود و سليمان- عليهالسلام- فرموده است: «و لقد آتينا داود و سليمان علما و قال الحمدلله الذيي فضلنا علي کثير من عباده
[ صفحه 248]
المومنين» [36] : (ما به داود و سليمان علم و دانش داديم و هر دو گفتند: سپاس خداي را که ما را بر بسياري از بندگان با ايمان خود برتري داد. آيا ظاهر اين آيه اين نيست که خداوند به هر دو نفر علم و دانش عطا فرموده و علم سليمان موهبتي پروردگار بوده است و نه وراثتي؟. و با توجه به مطالبي که گفته شد ظاهر اين آيه و آيه قبلي و آنچه که به روشني ثابت و قطعي است اين است که شريعت الهي دربارهي پيامبران پيشين، اين نبوده که فرزندان آنها از پدرانشان ارث نبرند، بلکه اولاد آنان همانند اولاد ديگران از پدران و از يکديگر ارث ميبردند.
بنابراين نبوت و رسالت اين موهبتي الهي قابل وراثت نيست که پيامبري بيايد از خداوند درخواست فرزندي کند که وارث نبوت و رسالت او باشد، در حالي که اين دو از حيطهي وراثت بيرون هستند، و همچنان که قبلا هم عرض شد خداوند در آيهي 124 سورهي مبارکه انعام فرموده: «الله اعلم حيث يجعل رسالته»: خدا داناتر است که رسالت خود را در کجا قرار دهد.
ارث در قرآن
آياتي که بيان کنندهي ارث در قرآن است از اين قرار ميباشد، خداوند ميفرمايد: «للرجال نصيب مما ترک الوالدان و الاقربون و للنساء نصيب مما ترک الوالدان و الاقربون مما قل منه او کثر نصيبا مفروضا»: [37] براي فرزندان ذکور سهمي از ترکه ابوين و خويشان است، و براي فرزندان اناث نيز سهمي از ترکه، چه مال اندک باشد يا بسيار، نصيب هر کس (در کتاب حق) معين گرديده است.
و باز هم قرآن کريم فرموده است: «يوصيکم الله في اولادکم للذکر مثل حظ الانثيين» [38] : حکم خدا در حق فرزندان شما اين است که پسران دو برابر دختران ارث برند.
شان نزول اين دو آيه هر چه باشد، آنچه که مورد اتفاق تمام مذاهب امت اسلامي و همهي مفسرين فريقين است اينکه: دو آيهي مزبور در مقام بيان حکم ارث، عم است
[ صفحه 249]
و همگان را شامل ميشود، و براي اين دو آيه هيچ گونه تخصيص وارد نشده و تنها چيزي که بر خلاف عموميت اين دو آيه آمده است، روايت ابوبکر است که از زبان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده است: «نحن معاشر الانبياء...»: ما طائفهي انبيا ارث نميگذاريم.
و آنچه که از ظاهر آيات گذشته در سورهي مبارکه مريم و نحل و نمل و عموميت اين دو آيهي سورهي نساء ثابت شد اين است که زکريا- عليهالسلام- و داود- عليهالسلام- را مورث معرفي کرد، و غير از ابوبکر کسي ديگر هم اين حديث را نقل نکرده است.
سيوطي در تاريخ خلفاء ميگويد: «قالت: و اختلفوا في ميراثه، فما وجدوا عند احد من ذالک علما، فقال ابوبکر: سمعت رسولالله عليه الصلاه والسلام يقول: انا معاشر الانبياء لانورث، ما ترکناه صدقه»: [39] از ابوالقاسم بغوي و از ابوبکر شافعي و ابن عساکر و از عايشه نقل شده است که: بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مردم در ارث آن حضرت اختلاف کردند و هيچ کسي در اين خصوص علم نداشت و نميدانست که چه بايد کرد؟ ابوبکر به تنهايي گفت: من از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم - شنيدم که فرمود: «ما جمعيت پيامبران ارث نميگذاريم».
ابن حجر هيثمي مکي از قول ابوالقاسم بغوي و ابوبکر شافعي و ابن عساکر از قول عايشه ميگويد: «و اختلفوا في ميراثه فما وجدنا عند احد في ذالک علما، فقال ابوبکر سمعت رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- يقول: انا معاشر الانبياء لا نورث ما ترکناه صدقه» [40] (بعد از فوت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم-) دربارهي ميراث وي بين مردم اختلاف شد و همه سر درگم بودند و هيچ کسي نميدانست در مورد ارث رسولالله چه بايد کرد؟ در اين بين ابوبکر به تنهايي اظهار داشت که من از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که ميفرمود: ما گروه پيامبران ارث نميگذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است.
از اين دو نقل پيداست که عر اين حديث را نميدانسته و از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-
[ صفحه 250]
نشنيده بوده، و از ابوبکر نقل ميکرده است و در منتخب کنزالعمال در باب خلافت ابوبکر نقل شده است که عمر به علي- عليهالسلام- و عباس گفت: ابوبکر به من خبر داد و عمر سوگند ياد کرد که ابوبکر راستگو بوده و از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده است که: «ان النبي لا يورث و انما ميراثه في فقراء المسلمين» [41] : پيامبر ارث نميگذارد و ميراث او متعلق به فقراي مسلمين است.
ابن ابيالحديد بعد از آن اين حديث را از ابي بکر جوهري نقل کرده و او با هفت سند از ابن هريره و او از قول پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل ميکند و ميگويد: «قلت هذا حديث غريب، لان المشهور انه لم يرو حديث انتفاء الارث الا ابوبکر وحده». [42] من ميگويم: اين حديث ابوبکر غرابت دارد، و مشهور اين است که حديث انتفاي ارث انبياء را غير از ابوبکر کسي ديگر نقل نکرده است.
باز هم ابن ابيالحديد بعد از نقل جريان آمدن علي- عليهالسلام- و عباس پهلوي عمر و نقل کردن روايت ابوبکر توسط عمر، ميگويد: «قلت: و هذا ايضا مشکل، لان اکثر الروايات انه لم يرو هذا الخبر الا ابوبکر وحده، و ذکر ذالک اعظم المحدثين، حتي ان الفقهاء في اصول الفقه اطبقوا علي ذالک في احتجاجهم في الخبر برايه الصحابي الواحد و قال شيخنا ابو علي، لا تقبل في الروايه الا روايه اثنين کالشهاده، فخالفه المتکلمون والفقهاء کلهم... قد روي ان ابوبکر قوم حاج فاطمه- سلاماللهعليها- قال: انشد الله امرا سمع... فاين کانت هذه الروايات ايا ابوبکر! ما نقل ان احدا من هولاء يوم خصومه فاطمه- سلاماللهعليها- و ابوبکر روي من هذا شيئا»: [43] من ميگويم: اين حرف عمر هم داراي اشکال است، براي اين که اکثر روايات اين خبر را روايت نکردهاند به جز ابوبکر و بيشتر محدثين و حتي فقها در اصول فقه به مناسبت همين حديث در اثبات حجيت خبر واحد که از يک صحابي نقل شود اتفاق نمودهاند، و بعد ابن ابيالحديد از ابو علي سخني را نقل ميکند که روايت مثل شهادت ميماند، همان طوري که در شهادت دو
[ صفحه 251]
نفر معتبر است در روايت هم بايد دو نفر آن را نقل کنند.
بعد سخني را از متکلمين و فقها بر رد نظر ابو علي ذکر ميکند، و در آخر ميگويد: ابوبکر با فاطمه- سلاماللهعليها- احتجاج ميکرد و فرياد ميزد: اي مردم سوگند به خدا اگر کسي اين حديث را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده اظهار کند، مالک بن اوث بن حدثان گفت: من اين سخن را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدهام، و اين حديث [44] ميفهماند که عمر و طلحه و زبير و عبدالرحمن و سعد شهادت دادند که ما از پيامبر شنيدهايم که فرمود: ما پيامبران ارث نميگذاريم. بعد ابن ابيالحديد ميگويد: اين آقايان در روز احتجاج ابوبکر با دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کجا بودند؟ و در آخر ميگويد: اثبات اين مطلب به سادگي امکان ندارد، براي اينکه از نظر تاريخ هيچ کس به جز ابوبکر اين حديث را نقل نکرده است.
خوانندهي گرامي بنابراين تحليل و بيان، مسئلهي ارث بطور کلي در قرآن نسبت به همه يکسان است و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- يک ويژگي خاص وجود ميداشت، بايد آن براي مردم و امت اسلام معلوم و روشن باشد و يا اين که به وسيلهي قرآن و يا احاديث متواتره بيان شده باشد (مثل ديگر احاديث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در موضوعات ديگر) حکم آن بايد ثابت شود، نه اينکه يک کسي بيايد به تنهايي روايتي را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کند که جز خود او کسي ديگر آن روايت را از پيامبر نشنيده است و رسول خدا را از حکم کلي و منطوق قرآن خارج کند.
اگر کسي مثل ابوهريره در برابر ابوبکر ادعا ميکرد و ميگفت: من از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که خانهي ابوبکر مال من (ابوهريره) است، و يا اينکه متعلق به همه مسلمين ميباشد، و خود او حق تصرف ندارد، آن وقت هيچ گاه اين ادعاي ابوهريره از نظر ابوبکر مسموع نبود و مورد قبول واقع نميشد، آن هم صرفا به عنوان اينکه يک نفر چنين ادعايي را ميکند و از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- چنين شنيده است و مسلم ابوبکر
[ صفحه 252]
از خانه و زندگي خود دست برنميداشت، پس چگونه ممکن است زهرا- سلاماللهعليها- از حق مسلم و قطعي خود که قرآن آن حق را براي او ثابت کرده فقط به خاطر يک روايتي که به جز يک نفر کسي ديگر نقل نکرده، از حق خداييش محروم گردد؟
حالا اگر گفته شود: چون ناقل حديث ابوبکر بوده است و با در نظر گرفتن جهات شخصيتي وي حديثي را که او نقل کرده است مثل اين است که يک حديث قطعي است!
در جواب بايد گفت: با در نظر گرفتن تمام شئون و جهات ابوبکر او اين حديث را در مقام خصومت با فاطمه- سلاماللهعليها- اظهار کرده و با اين حديث ميخواسته منازعه را به نفع خود تمام کند، براي اينکه در برابر فاطمه- سلاماللهعليها- مدعي بوده است، و لذا نميشود گفت که اين حديث مثل يک حديث قطعي و مسلم است.
باز هم اگر گفته شود که ابوبکر از اين دعوا نفع شخصي نداشته، بلکه ادعا ميکرد که متروکهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- صدقه است، و نميگفت که به خود من متعلق است و يا مال من است.
در جواب اين هم بايد گفت که فاطمه- سلاماللهعليها- و علي- عليهالسلام- هم در ادعاي خودشان تکذيب نميشوند، چرا؟ براي اينکه فدک قبلا در دست آنها بوده و آنان متصرف بودهاند و هيچ جا ديده نشده است که متصرف را در مقام ادعاي مالکيت متهم به کذب کنند و يا اينکه نسبت کذب به او بدهند، و چنان چه خود مولي علي- عليهالسلام- فرمود: فدک در دست ما بود و از آنچه که آسمان بر آن سايه افکنده بود فقط فدک از آن ما بود.
آنچه که از اين بيانات و لسان آيات قرآن کريم به دست آمد، اين مطلب روشن شد که مسئلهي ارث يک قاعده و قانون کلي اسلام است و همه نسبت به آن يکسان هستند، و هيچ پيامبري در رابطه با ارث از اين قاعدهي کلي مستثني نيست و اگر پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- چنين چيزي را فرموده بايد او را به کرات مثل روايات ديگر به مردم ميگفت و بيان ميکرد تا همه روشن ميشدند.
[ صفحه 253]
[1] سوره مريم، آيه 5 و 6.
[2] سوره آل عمران، آيه 37.
[3] سوره انبياء، آيه 89.
[4] سوره نمل، آيه 16.
[5] المصباح المنير، ج 2، ص 654.
[6] صحاح اللغه، ج 1، ص 296.
[7] لسان العرب ج 15، ص 266.
[8] المعجم الوسيط، ج 2، ص 1024.
[9] المنجد، ص 894.
[10] سوره غافر، آيه 53.
[11] سوره فاطر، آيه 32.
[12] سوره بقره، آيه 31.
[13] «الله اعلم حيث يجعل رسالته»، آيه 24، سورهي انعام.
[14] جامع البيان في تفسير القرآن، ج 16، ص 37.
[15] جامع البيان في تفسير القرآن، ج 16، ص 38.
[16] سوره بقره، آيه 124.
[17] سوره نمل، آيه 16.
[18] تفسير کبير، ج 26، ص 186.
[19] تفسير کبير، ج 21، ص 184، ذيل آيهي 6- 5 سوره مريم.
[20] تفسير «روح المعاني»، ج 16، ص 64.
[21] تفسير «بحر المحيط»، ج 6، ص 173.
[22] تفسير «الدر المنثور»، ج 4، ص 259.
[23] تفسير «الجامع الاحکام القرآن» ج 11، ص 78.
[24] تفسير «فتح القدير» ج 3، ص 346.
[25] سوره نمل، آيه 16- سليمان از داود ارث برد.
[26] سوره مريم، آيه 5- بار خدايا فرزندي به من عنايت فرما که وارث مال من و آل يعقوب باشد.
[27] کنزالعمال، ج 4، ص 134.
[28] سورهي ص، آيه 31.
[29] تفسير «کشاف» ج 4 ص 91.
[30] تفسير «انوار التنزيل»، ج 2، ص 309، و تفسير «الجلالين» در پاورقي همين تفسير بيضاوي در همان صفحه ج 2 روايت مزبور را بيان کرده است.
[31] بغوي، معالم التنزيل، ج 2، ص 50 و ربيع الابرار، ج 4، ص 200.
[32] جامع البيان، ج 16، ص 36.
[33] سوره مبارکه مريم آيه: 7.
[34] براي اطلاع بيشتر به کتاب پژوهشي پيرامون زندگاني حضرت علي- عليهالسلام- مراجعه شود.
[35] سوره نمل، آيه 16.
[36] سوره نحل آيه: 51.
[37] سورهي نساء، آيه 7.
[38] سورهي نساء، آيه 11.
[39] تاريخ خلفاء خلافت ابوبکر، ص 67 و ابن حجر مکي هم در الصواعق المحرقه، باب 20، همين روايت را نقل کرده و در چاپ جديد اين روايت حذف شده است.
[40] الصواعق المحرقه، فصل پنجم، ص 52.
[41] منتخب کنزالعمال، در حاشيه مسند احمد بن حنبل، بحث خلافت ابوبکر.
[42] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 221.
[43] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 221.
[44] منظور از اين حديث اين است که عمر و طلحه و زبير و عبدالرحمان و سعد پهلوي عمر بودند و او از آنها سوال کرد که آيا شما از پيامبر شنيدهايد که گفت: ما پيامبران ارث نميگذاريم؟ آنها گفتند: بلي.
فدک و دادخواهي زهرا
فاطمه- سلاماللهعليها- در خطبهي غرا و پرشکوه خود که در مجلس ابوبکر بيان فرمود (در فصل نه گذشت) به آيات قرآن استدلال نمود، و با منطق عقل و خرد الهي با ابوبکر احتجاج فرمود و او متمسک به حديث جعلي و ساختگي شد. حال اولا دادخواهي فاطمه- سلاماللهعليها- را بررسي ميکنيم و ثانيا حديث جعلي را.
کتابهاي صحيح بخاري و صحيح مسلم و سنن ابي دواد و کتابهاي ديگر علماي اهل سنت با کمال صراحت اين حقيقت را بيان کردهاند: مادامي که زهرا- سلاماللهعليها- زنده بود در مورد فدک ساکت نشد و مکرر به ابوبکر مراجعه کرده و فدک را مطالبه ميفرمود، و حتي در مسجد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به وي بوده است، اظهار فرمود و گواهاني را در برابر مسلمين اقامه نمود.
و در مرتبهي ديگر به عنوان اينکه فدک ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- است و بايد در تصرف او درآيد ادعاي خود را اظهار فرمود و با عبارات مختلف با ابوبکر احتجاج نمود، از جمله فرمود: «انت ورثت رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ام اهله» آيا تو وارث پيامبر هستي يا اهل و دودمان او؟ ابوبکر در جواب گفت: «بل اهله» بلکه اهل او.
[ صفحه 254]
چنانکه در مسند احمد بن حنبل نقل شده، ابن ابيالحديد بعد از ذکر اين حديث ميگويد: «و هذا صريح بانه- صلي الله عليه و آله و سلم- مورث يرثه اهله و هو خلاف قوله: لا نورث»: [1] اين حديث صراحت دارد که ابوبکر يک نوع اقرار ضمني نموده به اين که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مورث است و اهل و خانوادهي او وارث هستند، و اين خلاف قول ابوبکر ميباشد. (که گفت: از پيامبر شنيدم که فرمود: ما پيامبران ارث نميگذاريم).
باز فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- در مورد ديگر در مقام اثبات حق خود فرمود: «قالت له من يرثک، قال اهلي و ولدي؟ فقالت: فمالي لا ارث ابي فقالت سمعت رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- يقول لانورث فغضبت رضيالله عنها من ابوبکر و هجرته الي ان ماتت» [2] : فاطمه- سلاماللهعليها- به ابوبکر فرمود: چه کسي از تو ارث ميبرد؟ او گفت: خانواده و فرزندانم، بعد فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: پس براي چه من از پدرم ارث نبرم؟ ابوبکر در جواب گفت: از سول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که ما پيامبران ارث نميگذاريم، فاطمه- سلاماللهعليها- از اين حرف ناراحت شد و از ابوبکر کناره گرفت تا اينکه در حال غضب از دنيا رفت.
باز هم در تعبير ديگري در سيرهي حلبيه آمده است: «يا ابوبکر افي کتاب الله ان ترثک ابنتک و لا ارث ابي»: آيا در کتاب خداست که دختر تو از تو ارث برد و من از پدرم ارث نبرم؟.
آن حضرت در مرحلهي ديگر در ضمن خطبهي شيوا و استدلالهاي پر محتوي و کوبنده، اين گونه فرمود: «يابن ابي قحافه افي کتاب الله ان ترث اباک و لا ارث ابي لقد جئت شيئا فريا»: [3] اي پسر ابيقحافه آيا در کتاب خدا آمده است که تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟ به تحقيق سخني تازه آوردي!
اين سخنراني فاطمه- سلاماللهعليها- را ابن ابيالحديد، در جلد 16 صفحه 149 بيان
[ صفحه 255]
کرده است و نيز احتجاج و دادخواهي بانوي دو عالم هنگامي که به اتفاق علي- عليهالسلام- نزد ابوبکر آمد و با او با آيات قرآن استدلال فرمود که بحث آن در فصل «فدک و ميراث پيامبر» گذشت و نيز استدلال و احتجاج کوثر الهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در برابر هيات حاکمهي وقت از مواردي است که ابن ابيالحديد بيان کرده است: «قال: ابوبکر جوهري، حدثنا ابو زيد، عن هارون بن عمير، عن الوليد بن مسلم، عن مسلم، عن اسماعيل بن عباس، عن محمد بن السائب، عن ابيصالح، عن مولي ام هاني، قال: دخلت فاطمه علي ابوبکر بعد ما ستخلف فسالته ميراثها من ابيها، فمنعها، فقالت له: لئن مت اليوم من کان يرثک؟ قال: ولدي اهلي، قالت: فلم ورثت انت رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- دون ولده و اهله؟ قال: فما فعلت يا بنت رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- قالت: بلي، انک عمدت الي فدک، و کانت صافيه لرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاخذتها، و عمدت الي ما انزل الله منالسماء فرفعته عنا»: [4] ابوبکر جوهري با هفت سند از غلام امهاني ميگويد: بعد از آن که ابوبکر خلافت را به دست آورد، فاطمه- سلاماللهعليها- بر او وارد شد و ميراث پدرش را از وي خواست، ابوبکر از دادن ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- امتناع کرد، فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: اي پسر ابيقحافه اگر همين امروز تو بميري وارث تو کيست؟ ابوبکر جواب داد: فرزندان و اهل عيالم وارث من هستند، فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: پس چگونه است وارث پيامبر تو باشي و فرزندان و اهل و عيال او از وي ارث نبرند؟ ابوبکر در جواب گفت: اي دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- من وارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نيستم و چنين ادعائي نکردم حضرت فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: براي چه فدک را در حالي که ملک خاص شخص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود تصرف نمودي و ما را از آن محروم ساختي در حالي که آن به فرمودهي خدا مال ما بود و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آن را به ما بخشيده بود.
غير از اين موارد که ذکر شد، موردهاي ديگر هم هست که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک
[ صفحه 256]
را در زمان حيات مبارک خود به فاطمه- سلاماللهعليها- عطا فرمود و هنگام رحلت رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه مالک و متصرف فدک بود (در فصلهاي فدک و سهم ذويالقربي در قرآن، و فدک ميراث پيامبران در قرآن، ملاحظه شد).
وقتي که ابوبکر روي کار آمد افرادي را فرستاد تا نمايندگان فاطمه- سلاماللهعليها- را از سرزمين فدک بيرون کردند و فدک را تصرف نمودند و از فاطمه- سلاماللهعليها- بر ماليکت فدک بينه و شاهد خواست! وقتي که از زهرا- سلاماللهعليها- بر مالکيت وي بر فدک شاهد مطالبه نمود، به ابوبکر گفته شد: زهرا- سلاماللهعليها- متصرف و ذواليد است و مصترف نبايد براي اثابت مالکيت خود شاهد و بينه اقامه کند، بلکه آن کسي که در برابر مالکيت وي ادعا دارد که (متصرف و ذواليد) مالک نيست بايد بينه و شاهد اقامه کند. پس روي محاکمه رسمي و قانوني و قاعدهي فقهي لازم نبود که فاطمه- سلاماللهعليها- شاهد بياورد، و اينکه بانوي دو عالم علي- عليهالسلام- و امايمن را به عنوان شاهد آورد، از باب شاهد و گواه رسمي نبود، بلکه از باب استظهار مطلب بود که به گواهي آنها استدلال فرمود، و الا از جهت قانون فقه فاطمه- سلاماللهعليها- نياز به آوردن شاهد نداشت، براي اينکه مالک بود، ما چون ابوبکر از وي شاهد طلبيد و فاطمه- سلاماللهعليها- را ملزم به آوردن بينه کرد، زهرا- سلاماللهعليها- براي اثبات سخن خود شهود و گواهان محکم و عادلي را حاضر فرمود، از طرفي هم براي اينکه زير بار زور نرفته باشد شهود و گواهان را تکميل نفرمود، چرا؟ براي اينکه تکميل شهود از طرف زهرا- سلاماللهعليها- در اين مورد تصويب زور گويي بود.
از همهي اينها گذشته يک سوال در اينجا مطرح است، و آن اينکه چرا و به چه دليل شهادت و گواهي علي- عليهالسلام- که افضل امت است (دربارهي اين که فدک اعطايي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به زهرا- سلاماللهعليها- بوده و زهرا- سلاماللهعليها- مالک فدک ميباشد) پذيرفته نميشود؟! و اما شهادت شهود ابوبکر مبني بر اينکه «پيامبر فرمود: ميراث من به همهي مسلمانان تعلق دارد» مورد قبول واقع شد و عمر بر اين ادعا شهادت داد؟! در آنجا اسقاط شهادت افضل امت و در اينجا پذيرش روايت جعلي و قبول
[ صفحه 257]
شهادت!!! عجب است از روزگار شهادت دختر خود عايشه را در رابطه با اينکه من شنيدم پيامبر فرمود: ابوبکر براي مردم به جاي وي نماز بخواند قبول شد و اين شهادت را حکومت پذيرفت، ولي سخن کوثر خدا و شهادت ولي خدا و افضل امت قبول نشد و مردود واقع شد!!.
ابن حجر مکي در کتاب «الصواعق المحرقه» ميگويد: «ان ابوبکر کان رحيما و کان يکره ان يغير شيئا ترکه رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطاني فدک، فقال: هل لک بينه، فشهد لها علي و امايمن فقال: لها فبرجل و امراه تستحقيها»: [5] ابوبکر فدک را از فاطمه- سلاماللهعليها- گرفت در حالي که او مرد مهرباني بود! زيرا بر او ناگوار بود که روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را تغيير دهد، فاطمه- سلاماللهعليها- نزد او آمد و ادعا کرد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به من بخشيده است، ابوبکر گفت: آيا شاهدي داري؟ علي- عليهالسلام- و امايمن به نفع زهرا- سلاماللهعليها- در اين قضيه شهادت دادند، ابوبکر گفت: آيا به گواهي يک مرد و يک زن تو ادعاي استحقاق ميکني؟!
در اينجا بايد گفت: اگر بر فرض کسي اين مطلب را که زهرا- سلاماللهعليها- متصرف فدک بود و ابوبکر آن را با اعمال زور و قدرت از او گرفت، انکار کند، در برابر کتاب خدا و سنت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- جز زورگويي و اجتهاد مستبدانه دليل ديگري نخواهد داشت.
علامه سمهودي از حافظ بن مشيه و او هم از نميربن حسان نقل کرده، ميگويد: «قال: قلت لزيدبن علي- عليهالسلام- و انا اريد ان اهجن امر ابوبکر: ان ابوبکر انتزع فدک من فاطمه- سلاماللهعليها- فقال: ان ابوبکر کان رجلا رحيما و کان يکره ان يغير شيئا فعله رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاتته فاطمه- سلاماللهعليها- فقالت: ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطاني فدک، فقال: لها، هل لک علي هذا بينه؟ فجائت بعلي- عليهالسلام- فشهد لها، ثم جائت امايمن فقالت: الستما تشهدان اني من اهل الجنه؟ قالا: بلي قال ابو زيد: يعني انها
[ صفحه 258]
قالت لابيبکر و عمر قالت: فانا اشهد ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطاها فدک»: [6] ابن حسان گفت: به زيد بن علي- عليهالسلام- گفتم: اين عمل ابوبکر در نظر من خيلي زشت ميباشد که فدک را به زور از فاطمه- سلاماللهعليها- گرفت، زيد گفت: ابوبکر مرد مهرباني بود ولي نميخواست روش رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- را تغيير دهيد، فاطمه- سلاماللهعليها- نزد او آمد و فدک را از وي مطالبه فرمود، و مدعي شد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به من عطا فرموده، ابوبکر گفت: آيا شاهد و گواهي بر اين مدعا داري؟ زهرا- سلاماللهعليها- اول علي- عليهالسلام- را به عنوان شاهد نزد ابوبکر آورد و علي- عليهالسلام- در اين جريان به نفع فاطمه- سلاماللهعليها- شهادت داد و بعد امايمن را به عنوان شاهد آورد، امايمن رو کرد به ابوبکر و عمر، گفت: آيا شما دو نفر شاهد هستيد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: امايمن از اهل بهشت است؟ گفتند: بلي، امايمن گفت: پس من هم گواهي ميدهم که رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيده است.
حالا اگر ابوبکر سخن فاطمه- سلاماللهعليها- را قبول ميکرد و فدک را به وي رد نموده و پس ميداد، دراين صورت در قضاوت خود اعتماد بر ادعاي صرف نکرده بود و بدون بينه حق را به صاحب خق نپرداخته بود، چرا؟ براي اينکه گفتار امايمن که آيا شما دو نفر شهادت ميدهيد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: امايمن از اهل بهشت است، به منزله اقرار و اعترافي بود که امايمن از ابوبکر و عمر گرفت، براي اينکه امايمن در گواهي خود راستگو است، بطوري که به هر حقي که او شهادت دهد براي حاکم عادل قطع و يقين حاصل ميشود که آن حق ثابت است، بنابراين رد اين شهادت براي حاکم جايز نيست. پس اولا خواستن بينه از فاطمه- سلاماللهعليها- درست نبود زيرا بنا به مصداق آيهي تطيهر معصوم بوده و هرگز احتمال کذب در سخن و کلامش
[ صفحه 259]
نميرفت، و ثانيا شهادت حضرت علي- عليهالسلام- و امايمن را که از آنها اعتراف بر بهشتي بودن خود گرفت و او را رد کردند، درست نبود!!
ابيداود در سنن خود ميگويد: «حدثنا محمد بن يحي بن فارس، ان الحکم بن نافع حدثهم، اخبرنا شعيب، عن الزهري، عن عماره بن خزيمه ان عمه حدثه، و هو من اصحاب النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ابتاع فرسا من اعرابي، فاستتبعه النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ليقضيه ثمن فرسه فاسرع رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- المشي و ابطا الاعرابي، فطفق رجال يعترضون الاعرابي فيسا و مونه (او فيسا و مونه) بالفرس، و لا يشعرون ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ابتاعه، فنادي الاعرابي رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فقال: ان کنت مبتاعا هذا الفرس و الا بعثه، فقام النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- حين سمع نداء الاعرابي فقال «او ليس قد ابتعثه منک» فقال الاعرابي لا والله ما بعتکه، فقال النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- «بلي قد ابتعثه منک» فطفق الاعرابي يقول: هلم شهيدا، فقال: خزيمه بن ثابت: ان اشهد انک قد بايعته، فاقبل النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- علي خزيمه فقال: بم تشهد؟ فقال: بتصديقک يا رسولالله، فجعل رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- شهاده خزيمه بشهاده رجلين»: [7] .
هرگاه در جرياني يک شاهد گواهي داد، و حاکم ميدانست اين شاهد راست ميگويد، در اين صورت براي حاکم جايز است که طبق همان شهادت واحد حکم کند، بعد با پنح سند جريان شهادت خزيمه به نفع رسول خدا را نفع ميکند که رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) روزي از اعرابي اسبي را خريد، پيامبر- صلي الله عليه و آله- خواست قيمت اسب را به اعرابي دهد و به سرعت ميرفت که بهاي اسب را بياورد، ولي اعرابي با کندي ميآمد و در راه به مرداني برخورد، آنها به اعرابي اعتراض کردند که اسب را ارزان فروختي و با وي دربارهي قيمت اسب صحبت ميکردند و نميدانستند که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- اسب را از اعرابي خريده است، اعرابي خطاب به
[ صفحه 260]
رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- گفت: اگر تو ميخواهي اين اسب را بخري بخر والا من او را ميفروشم! پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وقتي که صداي اعرابي را شنيد ايستاد و فرمود: آيا او را من از تو نخريدم؟! اعرابي گفت: نه قسم به خدا من نفروختم، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: بلي من آن را از تو خريدم، اعرابي گفت: اگر تو آن را از من خريدهاي و شاهد و گواهي بياور!! خزيمه بن ثابت که نظارهگر جريان بود خطاب به اعرابي گفت: من شهادت ميدهم که تو آن اسب را به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فروختي، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به طرف خزيمه آمد و فرمود: به چه مناسبت تو شهادت دادي؟ خزيمه عرض کرد به تصديق کردن تو يا رسولالله، چون تو پيامبر خدا هستي و هر چه که ميگويي حق است، بعد رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شهادت خزيمه را به عنوان شهادت دو مرد قبول کرد.
حال بايد سوال کرد که چطور شد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شهادت خزيمه را قبول فرمود، ولي سران سقيفه شهادت ولي خدا و افضل از انبياي سلف را قبول نکردند؟! اگر در اين روايت ابيداود دقت شود، اين مطلب به دست ميآيد که با گواهي ابوبکر و عمر به راستگويي امايمن شهود کامل ميشود، براي اينکه در اين قضيه امايمن از آن دو نفر اقرار گرفت که او راست ميگويد: و با اين اقرار و اعتراف آن دو به آنچه که امايمن شهادت داده بود گواهي دادند. بنابراين بايد گفت: زهرا- سلاماللهعليها- در اينجا چهار گواه و شاهد داشت 1- حضتر علي- عليهالسلام-، 2- امايمن، 3- ابوبکر، 4- عمر، چرا که ابوبکر و عمر در ضمن اقرار و اعتراف به راستگويي امايمن شهادت دادند مبني بر اينکه هر چه امايمن ميگويد حقيقت دارد.
و اگر گفته شود که در اينجا احتياج به شهادت و گواه نبود، اين همه به جاست چرا؟ براي اينکه ابوبکر که خود را خليفهي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- ميدانست، و با توجه به اينکه او اقرار کرده بود که امايمن زني راستگو است و از طرفي امايمن هم شهادت داد که فدک متعلق به زهرا- سلاماللهعليها- است و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به او بخشيده است، بنابراين ابوبکر که خود مدعي بود فدک مال مسلمين است، با اين ادعا
[ صفحه 261]
اقرار و اعتراف کرده بود که فدک مال زهراست (چون صداقت امايمن را پذيرفته بود) و با اقرار مدعي به ثبوت حق براي مدعي عليه، ديگر جايي براي شهادت و گواهي شاهد باقي نميماند.
اگر انسان به همين شهادت و گواهي و خواستن و بينه دقت کند، همينها خود ثابت ميکند که فدک متروکهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نبوده، بلکه در زمان حيات خود به دخترش فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيده بود.
باز هم از جمله چيزهايي که بر متصرف و مالکيت زهرا- سلاماللهعليها- در فدک دلالت دارد، و ثابت ميکند که فدک قبلا در دست فاطمه- سلاماللهعليها- بوده و آن را به زور از وي گرفتهاند، کلام و سخن مولي علي- عليهالسلام- در نهجالبلاغه است که در نامهاي که به عثمان بن حنيف نوشته، فرموده است: «بلي کانت في ايدنا فدک من کل ما اظلته السماء فشحتت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين»: [8] آري در دست ما از آنچه که آسمان سايه بر آن افکنده بود فقط فدک بود که عدهاي به آن بخل ورزيدند و عدهي ديگر از آن چشم پوشيدند و بهترين حاکم خداست.
و ابن ابيالحديد در ضمن تفسير کلمات و جملات اين خطبه ميگويد: «و هذا الکلام کلام شاک متظلم»: [9] از اين بيان مولا علي- عليهالسلام- چنين برميآيد که فدک قبلا در دست فاطمه- سلاماللهعليها- و خود علي- عليهالسلام- بوده است و به زور و ظلم و ستم از آنها گرفته شده است و در مقام اثبات حق اهلبيت- عليهالسلام- هيچ گونه کوتاهي نکردند، اگر چه اهلبيت- عليهالسلام- در پس گرفتن حق خود به اسلحه متوسل نشده و حاکم زمان هم به شکايت آنها توجهي نکرد، و حکومتهاي بعدي هم به دادخواهي آنها گوش ندادند و در نتيجه علي- عليهالسلام- شکايت را به درگاه خداوند برده و ميفرمايد: «نعم الحکم الله»: بهترين حاکم خداوند است.
حال اين سؤال مطرح است که اگر فدک مال فاطمه- سلاماللهعليها- و اهلبيت بود
[ صفحه 262]
و حکام قبل از علي- عليهالسلام- آن را غصب کردند، چرا وقتي که علي- عليهالسلام- خلافت و امارت را به عهده گرفت در مورد فدک همانند خلفاي گذشته رفتار کرد و آن را به عنوان باز ماندهي همسرش فاطمه- سلاماللهعليها- تمليک نفرموده و متصرف نشد؟
در جواب بايد گفت انسان هر طوري که بخواهد اموال خود را بر حسب مصالح شخصي و نوعي خود ميتواند متصرف شود، علي- عليهالسلام- مصلحت خود را در اين دانست که فدک را به عنوان يک دارايي شخصي تصاحب نکند، و بلکه مصلحت را در اين دانست که عايدات آن را بين فقراء تقسيم نمايد. گذشته از اين، خود مولي علي- عليهالسلام- در دنبال همين نامه به عثمان بن حنيف فرموده است: «و ما اصنع بفدک و غير فدک والنفس مظانها في غد جدث جوانب المزلق» [10] : همانا به درستي که نفس خود را به سبب تقوي رياضت ميدهم تا در روز ترس بزرگ امينت داشته باشد و بر فراز پرتگاهي لغزنده (صراط) ثابت بماند.
در اين جا علي- عليهالسلام- ميفرمايد که درست است فدک مال شخصي من است، ولي من آن را رها کرده و تصرف نميکنم، چون عاقبت من فرداي قيامت و گور است و با اعراض از مال دنيا چه فدک و غير فدک نفس خود را رياضت ميدهم که به محبت و دوستي دنيا آلوده نشود و اين رياضت و سختي را به اين خاطر انجام ميدهم که در روز قيامت و در پل صراط از ترس و وحشت مصون باشم...
در همين رابطه ابن ابيالحديد ميگويد: «قال ابوبکر: و اخبرنا ابوزيد قال: حدثنا حيان بن هلال، عن محمد بن يزيد بن ذريع، عنمحمد بن اسحاق، قال: سالت اباجعفر بن محمد بن علي- عليهماالسلام- قلت: ارايت عليا حين ولي العراق و ما ولي من امر الناس کيف صنع في سهم ذوي القربي؟ قال: سلک بهم طريق ابوبکر و عمر قلت: و کيف؟ و لم و انتم تقولون ما تقولون! قال: اما والله ما کان اهله يصدرون الا عن رايه فقلت: فما منعه؟ قال کان يکره ان يدعي عليه مخالفه ابوبکر و عمر» [11] : ابوبکر جوهري با چهار سند از
[ صفحه 263]
محمد بن اسحاق ميگويد: از امام باقر- عليهالسلام- سؤال کردم: اميرالمؤمنين- عليهالسلام- وقتي که به خلافت رسيد، نسبت به سهم خويشان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از خمس، چه تصميمي گرفت؟ حضرت فرمود: آن را مثل ابوبکر و عمر جزء بيتالمال قرار داد، عرض کردم: چرا؟ در حالي که شما ميگوييد سهم ذوي القربي براي خاندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- است. فرمود: به خدا قسم خاندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- چيزي نميگويند مگر مطابق نظر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- سپس عرض کردم: چه چيز مانع علي- عليهالسلام- بود؟ فرمود: علي- عليهالسلام- دوست نميداشت در رابطه با چيزي که سودش به خاندان خود ميرسيد، مردم بگويند علي مخالفت ابوبکر و عمر نموده است.
در اين حديث ابن ابيالحديد علت عدم رجوع به سهم ذوي القربي را جو حاکم بر زمان وي ميداند، اگر چه مولي اميرالمؤمنين- عليهالسلام- در بعضي از امور از مخالفت ابوبکر و عمر ابايي نداشت، چنانکه مشاهده ميشود دستور به تساوي حقوق دريافتي مسلمانان از بيتالمال ميدهد، و با وجود تبعيضاتي که بود همه را مساوي هم قرار داد.
اما وقتي که نوبت به فدک ميرسد که از بنيهاشم است و اگر چه فدک مال خود اوست و از طرف خدا به او اعطا شده است، ولي به رويه گذشته آن را به جزء بيتالمال قرار داد، چرا؟ براي اينکه نگويند: علي- عليهالسلام- چون حالا که به حکومت و قدرت رسيده در امور خاندان خود وسعت داده و بر خلاف ابوبکر و عمر، سهم ذوي القربي و فدک و اموال ديگر را به آنها برگرداند، و اين وسيلهاي شود تا عليه او جوسازي کنند و مردم ساده لوح از او جدا شوند.
خود مولي در جاي ديگر فرمود: «حاکمان قبل از من اعمال مخالف رسول خدا انجام دادهاند و در مخالفت کردن با آن حضرت تعمد داشتند و عهد او را نقض کردند و سنت او را تغيير دادند. اگر من مردم را مجبور به ترک بدعتها کنم و همهي احکام و سنتهاي زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را برگردانم، لشکريان از من جدا خواهند شد و با عدهاي از شيعيان که مقام مرا ميدانند و امامت مرا از کتاب خدا و سنت رسول خدا
[ صفحه 264]
پذيرا شدهاند تنها خواهم ماند. بدانيد اگر مقام ابراهيم را به جايي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- گذاشته بود، برگردانم و فدک را به ورثهي فاطمه- سلاماللهعليها- تحويل دهم... مرا تنها خواهند گذاشت». [12] .
از آنچه که در اين فصل گفته شد اين نتيجه حاصل شد که فدک و مالکيت آن از آن زهرا- سلاماللهعليها- بود و نمايندگان بانوي دو عالم بر آن سرزمين کار ميکردند و در تصرف فاطمه- سلاماللهعليها- بود، ولي متاسفانه حکومت آن را غصب کرد و در مقام و استدلال از مصداق آيهي تطهير بينه و شاهد خواست و به بهانههاي واهي شهود را هم قبول نکردند و در نتيجه گوهر تابناک پيامبر در حال غضب از ابوبکر و عمر از دنيا رفت و به شهادت رسيد.
[ صفحه 265]
[1] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 219.
[2] سيره الحلبيه، ج 3، ص 361.
|