كتابخانه تخصصي حج >  اعتقادات و پاسخ به شبهات > فاطمه‏ي زهرا در کلام اهل سنت (جلد 2)

خطبه‏ي فاطمه در مسجد و مجلس ابوبکر

 

ابي‏طاهر طيفوري در کتاب «بلاغات النساء» با دو سند خطبه‏ي حضرت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را نقل کرده است، در سند اول از زيد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي‏طالب- صلواه الله عليهم- نقل کرده است و متن خطبه اين است: «قال: لما اجمع ابوبکر رحمه الله علي منع فاطمه بنت رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و عليها فدک و بلغ فاطمه لاثت [1]  خمارها [2]  علي راسها و اقبلت في لمه [3]  من حفدتها [4]  تطا (5) ذيولها (6) ما تخرم (7) مشتيها مشيه رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- شيئا حتي دخلت علي ابوبکر و هو في حشد (8) من المهاجرين والانصار، فنيطت (9) دونها ملاءه (10) ثم انت انه (11) اجهش (12) القوم لها بالبکاء، و ارتج (13) المجلس فامهلت حتي سکن نشيج (14) القوم (1) و هدات (15) فورتهم (16) بکائهم فافتتحت الکلام بحمدالله والثناء عليه والصلوه علي رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فعاد القوم في بکائهم فلما امسکوا عادت في کلامها فقالت: و لقد جاءکم رسول من انفسکم عزيز عليه ما عنتم حريص عليکم بالمومنين روف رحيم (2) فان

 

[ صفحه 170]

 

تعرفوه تجدوه ابي دون آبائکم و اخا ابن عمي دون رجالکم، فبلغ النذاره (17) صادعا (4) مائلا علي مدرجه (18) المشرکين ضاربا لشجنهم (19) اخذا بکظمهم (20) يهشم (21) الاصنام و ينکث (22) الهام (23) حتي هزم الجمع (24) و ولو الدبر (25) و تغري الليل عن صبحه (26) و اسفر الحق (27) عن محضه (28) و نطق (29) زعيم الدين و خرست شقائق (30) الشياطين [5]  و کنتم علي شفا (31) حفره من النار [6]  نهزه الطامع (32) و مذقه الشارب (33) و قبسه العجلان (34) و موطئي الاقدام (35) و تشربون الطرق (36) و تقتاتون الورق (37) اذله خاشعين (38) تخافون ان يتخطفکم الناس من حولکم (39) [7]  فانقذکم الله برسوله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- بعد التياو التي (40) و بعد مامني (41) ببهم الرجال (42) [8]  و ذوبان العرب (43) (و مرده اهل الکتاب) کلما حشوا (44) نارا للحرب اطفاها (45) [9]  و نجم قرن (46) للضلال فغرت فاغره (47) من المشرکين قذ (48) باخيه في لهواتها (49) [10]  فلا ينکفي (50) حتي يطا (51) صماخها (52) باخمصه (53) و يخمد لهبها (54) بحده (55) مکدودا (56) [11]  في ذات الله قريبا من رسول‏الله سيدا في اولياء الله وانتم في بلهنيه (57) وادعون الدين (58) آمنون حتي اذا اختار الله لنبيه دار انبيائه ظهرت فله النفاق (59) [12]  و شمل (60) جلباب الدين (61) و نطق کاظم (62) الغاوين (63) و نبغ (64) خامل الافلين (65) و هدر (66) فنيق (67) المبطلين، فخطر في عرصاتکم (68) واطلع الشيطان راسه من مفرزه (69) صارخا بکم (70) فوجدکم لدعائه مستجبين (71) و للغره فيه ملاحظين (72) فاستنهضکم فوجدکم (73) خفافا (74) واحمشکم (75) فالفاکم غضابا فوسمتم (76) غير ابلکم و اورد تموها غير شربکم (77) هذ والعهد قريب والکلم (78)

 

[ صفحه 171]

 

رحيب (79) و الجرح لما يندمل (70) [13]  بدار (و في نسخه انما) زعمتم خوف الفتنه الا في الفتنه سقطوا (81) [14]  فهيهات منکم و اني بکم و اني توفکون (82) و هذا کتاب الله بين اظهرکم و زواجره (83) بينه و شواهده لائحه (84) و اوامره واضحه. ارغبه عنه (85) تدبرون (86) ام بغيره تحکمن بئس للظالمين بدلا. [15]  «و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الاخره من الخاسرين» [16]  ثم لم تريثوا (87) [17]  الا ريث ان تسکن نغرتها (88) تسرون حسوا (89) في ارتغاء (90) و نصبر منکم علي حز المدي (91) و انتم الا تزعمون ان لا ارث لنا» افحکم الجاهليه تبغون و من احسن من الله حکما لقوم يوقنون؟» [18]  ويها معشر المهاجرين اابتز ارث ابي (92) [19]

افي الکتاب ان ترث اباک و لا ارث ابي لقد جئت شيئا فريا فدونکها مخطومه (93) مرحوله (94) تلقاک يوم حشرک فنعم الحکم الله والزعيم محمد والمواعد القيامه و عند الساعه يخسر المبطلون و «لکل نباء مستقر و سوف تعلمون» [20] .

ثم انحرفت (او انصرفت) الي قبر النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و هي تقول:

 

[ صفحه 172]

 

 

«قد کان بعدک انباء و هنبثه 

لو کنت شاهد لم تکثر الخطب»

 

«انا فقد ناک فقد الارض و ابلها 

و اختل قومک لما غبت و انقلبوا»

 

«ابدت رجال لنا نجوي صدورهم 

لما مضيت و حالت دونک الترب»

 

تهجمتنا رجال و استخف بنا 

لما فقدت و کل ارض «مغتصب»

 

«کنت بدرا و نورا يستضاء به 

عليک تنزل من ذي العزه الکتب»

 

«و کان جبرئيل بالايات يونسنا 

فقد فقدت لکل الخير محتجب»

 

«فليت قبلا کان الموت صادفنا 

لما مضيت و حالت دونک الحجب»

 

«انا رزئنا بما لم يرز ذو شجن 

من البريه لا عجم و لا عرب» [21] .

 

طيفوري مي‏گويد: وقتي که ابوبکر به خلافت رسيد، جلسه‏اي تشکيل داد و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- را از فدک که مال او بود منع نمود و نماينده‏ي او را از سرزمين فدک بيرون کرد. اين خبر به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- رسيد، بانوي دو عالم مقنعه و چادر بر سر مبارک گذاشته با عده‏اي از فرزندان خود و بني‏هاشم به مجلس ابوبکر رفت. و در حالي که اطراف چادرش به زمين کشيده مي‏شد و راه رفتنش مثل راه رفتن رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بود، بر ابوبکر، که در جمعي از مهاجرين و انصار بود وارد شد و بعد پرده کشيده شد و او پشت پرده قرار گرفت. سپس آه طولاني کشيد که حضار را به گريه انداخت و مجلس را موج گريه فرا گرفت و يک مقدار صبر کرد، تا اينکه گريه‏ها و بغض گلوهاي مردم تمام و از گريه ساکت شدند. فاطمه- سلام‏الله‏عليها- کلام خود را با حمد و ثناي بر خدا و درود و تحيات بر رسول او شروع کرد، دفعه‏ي دوم مردم گريه کردند، وقتي که ساکت شدن سخن شريف خود را اين گونه شروع فرمود:

اي مردم! شما را از ميان خودتان پيامبري آمد که رنج و ناراحتي شما بر او دشوار بود، در تربيت شما حريص و مشتاق و بر مؤمنين دلسوز و مهربان بود. اگر از جهت

 

[ صفحه 173]

 

حسب و نسب بخواهيد، مي‏دانيد که او پدر من است، نه پدر شما [22]  و برادر پسر عموي من علي- عليه‏السلام- است، نه برادر مردان شما و او به خوبي رسالت خود را به جهانيان رسانيد و کافران و بت پرستان را اندرز و بيم داد، از مسلک و روش مشرکين روي گردانيد و بر گردن آنها ضربه‏اي زد و گلوي آنها را فشرد و با حکمت و موعظه‏ي نيکو به راه پروردگارش دعوت فرمود و بتها را درهم شکست و سرهاي (دليران قريش) را بر خاک مذلت افکند تا اينکه آنها را پراکنده ساخت و به هزيمت و گريختن وادار نمود، (در نتيجه پرده‏هاي ظلماني شک و کفر برطرف گرديد، و چهره‏ي حق و حقيقت چون صبح روشن آشکار و نمايان گشت، زبان پيشواي دين گويا شد و شياطين و کارشکنان و پيروان آنها لال و خاموش گشتند و طرفداران نفاق هلاک شدند، گرههاي کفر و شقاق گشوده گرديد، در حالي که در پرتگاه آتش دوزخ قرار داشتند.

شما از ضعف و زبوني مانند جرعه‏ي آبي براي هر نوشنده و طعمه‏اي براي خورنده و پاره‏ي آتشي براي هر شتابنده (که به سراغ آتش آيد) بوديد و زير پاي ملل ديگر لگد کوب مي‏شديد. شما آبهاي گنديده‏ي گودالهايي را که به بول و سرگين شتران آلوده بود مي‏نوشيديد، و از برگ درختان تغذيه مي‏نموديد. و از پستي و حقارت بيم آن داشتيد مردمي‏که در اطراف شما بودند به يک چشم بهم زدن شما را بربايند (اين وضع و حال شما پيش از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود). پس خداوند تبارک و تعالي شما را به برکت وجود مقدس (محمد- صلي الله عليه و آله و سلم-) از همه‏ي بدبختيها نجات بخشيد، با اينکه خود او (پيامبر) با مردان شجاع و عربهاي گرگ صفت و سرکشان يهود و نصاري درگير و گرفتار بود.

و هر موقعي که مخالفين او آتش براي جنگ شعله‏ور مي‏ساختند، خداوند آن را خاموش مي‏کرد، و چنانچه گردنکشي چون شاخ شيطان ظاهر مي‏شد و يا اژدهايي از مشرکين (مانند عمر وبن عبدود) دهان باز مي‏کرد، برادرش علي- عليه‏السلام- را در کام آن مي‏انداخت، و او نيز از آن ورطه‏ي هول‏انگيز برنمي‏گشت مگر موقعي که کله‏ي او را با

 

[ صفحه 174]

 

مشت پولادينش مي‏کوفت و شعله‏ي آتش جنگ را با شمشير سرافشانش خاموش مي‏ساخت، او اين همه سختيها را در راه خدا متحمل مي‏شد و در انجام اوامر خداوند نهايت کوشش را بکار مي‏برد، به ذات خدا قسم که او از هر جهت به رسول خدا نزديک‏تر و سرور اولياء الله بود و هميشه دامن همت به کمر زده و خيرخواه، جدي و زحمت‏کش در انجام دستورات خدا و رسولش بود، در صورتي که شما در چنين مواقعي در رفاه و آسايش، بسر برده و خوشحال و شادمان و در امان و آسوگي بوديد.

تا اينکه خداي تعالي خانه‏ي جاوداني انبيا و جايگاه برگزيدگان را براي پيامبرش اختيار نمود، کينه‏هاي دورني و نفاق شما ظاهر گشت و جامه‏ي دين مندرس و فرسوده شد، گمراهان خاموش به سخن درآمدند و گمنامان فرومايه دعوي نبوغ کردند، شتر باطل گريان به صدا درآمد و در صحن خانه‏هايتان جولان نمود، شيطان از کمينگاه خود در حالي که شما را به سوي خود مي‏خواند سرکشيد، و ديد که چه زود دعوتش را پذيرفتيد، و براي خوردن فريب او (شيطان) چقدر آماده‏ايد، و به حرکت و قيام وادارتان نمود و شما را سبک و چالاک يافت و به خشم آورد و خشمگين‏تان ديد، لذا شتري را داغ زديد که از آن شما نبود (خلافت را غصب کرديد) و آن را در غير آبشخور وارد نموديد، در حالي که از عهد و پيمان و قرار (غدير خم) چيزي نگذشته و زخم ما بهبود نيافته بود، و پيکر مطهر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به خاک سپرده نشده بود، که شما به بهانه‏ي ترس از وقوع فتنه پيشدستي کرديد (و خلافت را غصب نموديد).

بدانيد که در فتنه افتاديد، همانا جهنم کافران را فرا گرفته است! واي بر شما و شما را چه به اين کار و چرا و چگونه چنين کرديد؟ به کجا مي‏رويد! در حالي که کتاب خدا پيش روي شماست، کتابي که مطالب و امورش هويدا و احکامش درخشان و نشانه‏هايش روشن، و نواهيش آشکار و اوامرش واضح است، و شما آن را پشت سر خود انداختيد! آيا قصد اعراض از قرآن را داريد؟ و يا به غير قرآن مي‏خواهيد داوري کنيد، و حکم غير قرآن براي ستم کاران چه بد عوضي است، و هر که جز اسلام

 

[ صفحه 175]

 

دين ديگري اختيار کند، از او پذيرفته نمي‏شود و در قيامت جزء زيانکاران خواهد بود.

پس از آن چندان درنگ نکرديد که اين شتر (خلافت غصبي) آرام گيرد و مهار کردن آن آسان شود، آتش فتنه را برافروختيد و آن را شعله‏ور ساختيد (هنوز چند روزه از غصب خلافت نگذشته بود که فدک را غصب کرديد) به بانگ شيطان گمراه کننده پاسخ داديد و چراغ تابناک دين را خاموش ساخته و سنتهاي پيامبر برگزيده را مهمل گذاشتيد و به بهانه‏ي گرفتن کف شير، خود شير را زير لب و پنهاني مي‏خوريد، و ما نيز در برابر آن نيرنگهاي شما شکيبايي مي‏کنيم، مانند شکيبايي کسي که زخم خنجر بخورد و يا نيزه در شکمش فرو رود. شما چنان مي‏پنداريد که ما از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث نمي‏بريم آيا با چنين گماني حکم جاهليت را دنبال مي‏کنيد؟ و براي اهل يقين چه حکمي بهتر از حکم خداست؟

اي مسلمانان و اي مهاجرين [23]  آيا بايد من درباره‏ي ارث پدرم مغلوب شوم، و زور بشنوم؟ اي پسر ابي‏قحافه آيا در کتاب خدا چنين حکمي است که تو از پدرت ارث ببري، و من از پدرم ارث نبرم؟ حقا که چيزي عجيب و حيرت‏انگيز آورده‏اي؟ اينک اي ابوبکر اين تو اين شتر مهار زده و جهاز بر پشت (سرزمين فدک را) بگير و ببر که در روز حشر ترا ديدار خواهد کرد و در آن روز چه نيکو حاکمي است خداوند، و چه نيکو زعيمي است محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- و چه نيکو وعده گاهي است قيامت که در آن روز اهل باطل زيانکاراند و پشمياني، شما را سودي نخواهد بخشيد، بر هر چيزي جاي و قرارگاهي است، و به زودي خواهيد دانست که عذاب خوار کننده چه کسي را رسد و عذاب جاوداني بر که وارد شود.

فاطمه- سلام‏الله‏عليها- پس از اتمام حجت حضار مجلس، به قبر مطهر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم روي خود را گردانيد و دردها و رنجهايي که در دل داغدار جمع شده بود، چنين اظهار داشت و انشاد فرمود:

پدر چان پس از تو خبرهايي شد و گرفتاريهاي سختي روي داد که اگر تو بودي

 

[ صفحه 176]

 

و آنها را مي‏ديدي مشکل چندان مهم نبود. ما دچار فقدان تو شديم، مانند زميني که بدون باران بماند، پس از تو نظام امور امت مختل گرديد و آنها از عهد و پيمان خود برگشتند، موقعي که تو از انظار پنهان شدي! پس از اينکه تو رحلت نمودي و پرده‏ي خاک جلوي تو حائل گرديد، مرداني که از تو براي ما کينه‏هايي در دل داشتند آشکار کردند.

بعضي ديگر هم به ما ترش رويي کرده و ما را خفيف و سبک شمردند، چون تو درگذشتي آنچه روي زمين بود تاراج گرديد، تو مانند ماه چهارده و چون نوري بودي که از آن روشني مي‏جستند و از جانب پروردگار کتابهايي براي تو نازل مي‏گشت. جبرئيل با آيات قرآن به ما انس مي‏داد و با فقدان تو تمام خيرات از ما پنهان گرديد. اي کاش پيش از تو مرگ ما را با خود مي‏برد، پيش از اينکه تو رحلت کني و پردها ميان ما و تو حائل شوند. ما چنان بلا و مصيبت ديديم که هيچ اندوهگين و مصيب زده‏اي از عرب و عجم چون ما نباشد.

خواننده‏ي گرامي خطبه‏ي حضرت زهرا- سلام‏الله‏عليها- را بنابر روايتي ابن ابي‏الحديد نيز در جلد 16 شرح نهج‏البلاغه خود آورده و بعضي کلماتي که در روايت طيفوري نبوده و در روايت شرح نهج‏البلاغه ابن ابي‏الحديد بوده در پاورقي آمده است. هدف اين است که تفاوت بعضي از کلمات دو خطبه از دو کتاب مزبور بيان شود.

و نيز در سند دوم، ابي‏طاهر طيفوري با شش سند به نقل از زينب بنت الحسين [24]  مي‏گويد: «قالت لما بلغ فاطمه- سلام‏الله‏عليها- اجماع ابوبکر علي منعها فدک لاثت (1) خمارها (2) و خرجت في حشده (3) نسائها و لمه (4) من قومها، تجر اذ راعها (5) ما تخرم (6) من مشيه رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- شيئا حتي وقفت ابوبکر و هو في حشد من المهاجرين (7) والانصار فانت انه (8) اجهش (9) لها القوم بالبکاء فلما سکنت فورتهم (10) قالت: ابدا بحمد الله ثم اسبلت بينها و بينهم لجفا (11) ثم قالت الحمد لله علي ما انعم و له الشکر علي ما الهم و الثنابما قدم من عموم ابتداها و نبوغ (12) آلاء اسداها (13) و احسان منن والاهاجم (14) عن الاحصاء عددها و نائي عن المجازات

 

[ صفحه 177]

 

امدها (15) و تفاوت (16) عن الادراک آمالها و استثن الشکر بفضائلها (17) و استحمد الي الخلائق باجزلها (18) و ثني بالندب الي امثالها (19) و اشهد ان لا اله الله کلمه (20) جعل الاخلاص تاويلها (21) و ضمن القلوب موصولها و اني في الفکره معقولها (22) الممتنع من الابصار رويته و من الاوهام الاحاطه به ابتدع الاشياء لا من شي ء قبله، و احتذاءها بلامثال (23) لغير فائده زادته الا اظهارا لقدرته و تعبدا لبريته، و اعزازا لدعوته ثم جعل الثواب علي طاعته والعقاب علي معصيته زياده (24) لعباده عن نعمته و حياشه (25) لهم الي جنته و اشهد ان ابي محمدا عبده و رسوله اختاره قبل ان يجتبله (26) و اصطفاه قبل ان ابتعثه و سماه (27) قبل ان استنجبه (28) اذا الخلايق بالغيوب مکنونه، و بستر الاهاويل (29) مصونه و بنهايه العدم مقرونه علما من الله و تعالي، عزوجل بمال الامور (30) و احاطه بحوادث الدهور و معرفه بمواضع المقدور ابتعثه الله تعالي عزوجل اتماما لامره و عزيمه علي امضاء حکمه فراي الامم- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فرقا في اديانها عکفا (32) علي نيرانها عابده لاوثانها (33) منکره لله مع عرفانها، فانار الله عزوجل بمحمد- صلي الله عليه (و آله) و سلم- ظلمها و فرج عن القلوب بهمها (34) و جلي عن الابصار عمها (35) ثم قبض نبيه- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قبض رافه و اختيار و رغبه بابي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- عن هذه الدار موضوع عنه التعب والاوزار محتف (36) بالملائکه الابرار و مجاوره الملک الجبار و رضوان (37) الرب الغفار صلي الله علي محمد نبي الرحمه و امينه علي وحيه و صفيه من الخلائق و رضيه- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و رحمه الله و برکاته ثم انتم عباد الله (تريد اهل المجلس) نصب امر الله (38) و نهيه و حمله دينيه و وحيه و امناء الله علي انفسکم و بلغائه الي الامم زعمتم حقا لکم الله فيکم عهدا (39) قدمه اليکم و نحن بقيه استخلفنا عليکم و معنا کتاب الله بينه بصائره (40) و آيي فينا (41) منکشفه سرايره، و برهان منجليه ظواهره مديم البريه اسماعه قائد الي الرضوان اتباعه مود الي النجات استماعه فيه حجج الله المنوره و عزائمه المفسره و محارمه المخدره و تبيانه الجاليه (42) و جمله الکافيه، و فضائله المندويه (43) و رخصه (44) الموهوبه و شرايعه المکتوبه ففرض الله الايمان تطهيرا من الشرک و الصلوه تنزيها عن الکبر والصيام تثبيتا للاخلاص

 

[ صفحه 178]

 

والزکاه تزييدا في الرزق والحج تسليه (و تشييدا) للذين والعدل تنسکا (تنسيقا)، للقلوب، و طاعتنا نظاما للمله، و امامتنان امانا (امنا) من الفرقه و حبنا (و جهادا) عزا للاسلام والصبر منجاه والقصاص حقنا للدماء (45) والوفاء بالنذر تعرضا «تعريضا» للمغفره، توفيته الميکائيل، والموازين تغييرا للجنس (تعبيرا للخسسه) (46) والنهي عن الشرب الخمر تنزيها عن الرجس، و قذف المحصنات اجتنابا للعنه (و اجتناب القذف حجابا عن اللعنه)، و ترک السرقه ايجابا للعفه (47) و حرم الله عزوجل الشرک اخلاصا له بالربوبيه (فاتقوا الله حق تقاته و لاتموتن الا و انتم مسلمون) [25]  و اطيعو الله فيما امرکم به و نهاکم عنه فانه (انما يخشي الله من عباده العلماء) [26]  ثم قالت ايها الناس انا فاطمه و ابي محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- اقولها عودا علي بدء (اقول عودا و بدوا و لا اقول ما اقول غلطا و لا افعل ما افعل شططا) (لقد جاءکم رسول من انفسکم عزيز عليه ما عنتم حريص عليکم بالمومنين روف رحيم) [27]  ثم ساق الکلام علي ما رواه زيد بن علي- عليه‏السلام- في روايه ابيه ثم قالت في متصل کلامها، افعلي محمد (عمد) ترکتم کتاب الله نبذتموه و راء ظهورکم؟ اذ يقول الله تبارک و تعالي «و ورث سليمان داود» [28]  و قال الله عزوجل فيما قص من خبر يحيي بن زکريا، اذ قال: «رب هب لي من لدنک وليا يرثني و يرث من آل يعقوب» [29]  و قال عزه ذکره: «و الو الارحام بعضهم اولي ببعض في کتاب الله» [30]  و قال: «يوصيکم الله في اولادکم للذکر مثل حظ الانثيين» [31]  و قال: «ان ترک خيرا الوصيه للوالدين والاقربين بالمعروف حقا علي المتقين» [32]  و زعمتم ان لاحق (لاخطوه) و لا ارث لي من ابي و لا رحم بيننا؟! افخصکم الله بايه اخرج نبيه- صلي الله عليه (و آله) و سلم- منها ام تقولون اهل ملتين لايتوارثون او لست انا و ابي من اهل مله واحده لعلکم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من النبي- صلي الله عليه و آله- افحکم الجاهليه تبغون «و من احسن من الله حکما لقوم

 

[ صفحه 179]

 

يوقنون» [33]  ااغلب علي ارثي جورا و ظلما «و سيعلم الذين ظلموا الي منقلب ينقلبون» [34]  و ذکر انها لما فرغت من کلام ابوبکر والمهاجرين عدلت الي مجلس الانصار فقالت: (يا) معشر النقيبه (النقيبه) (والبقيه) (48) و اعضاء المله (49) و حصون الاسلام! ما هذه الغميزه (50) في حقي والسنه (51) عن ظلامتي؟! اما قال رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- (المرء يحفظ في ولده). سرعان (52) ما اجدبتم فاکديتم و عجلا ذا اهانه (53) تقولون مات رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فخطب جليل استوسع وهيه (54) و استنهر فتقه (55) و بعد وقته و اظلمت الارض لغيبته، و اکتابت خيره الله (56) و خشعت الجبال و اکدت الامال (57) و اضع الحريم و اذيلت الحرمه (58) عند مماته- صلي الله عليه (و آله) و سلم- وسلم و تلک (59) نازل علينا بها کتاب الله في افيتکم (60) و مصبحکم، يهتف بها في اسماعکم، و قبله حلت بانبياء الله عزوجل و رسله «ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات، او قتل انقلبتم علي اعقابکم، و من ينقلب علي عقبيه فلن يضرالله شيئا و سيجزي الله الشاکرين» [35] . ايها بني قيله! ااهضم تراث ابي؟ (ابيه) وانتم بمراي و مسمع تلبسکم الدعوه و تمثلکم (62) الحيره و فيکم العدد والعده و لکم الدار و عندکم الجنن (63).

و انتم الال نخبه الله التي انتخب لدينه و انصار رسوله و اهل الاسلام و الخيره التي اختار لنا اهل البيت فباديتم العرب (64) و نا هضتم (65) الامم و کافحتم البهم لانبرح نامرکم و تامرون (67) حتي دارت لکم بنارحي الاسلام ودر حلب الانام (او الايام) و خضعت نعره (68) الشرک و باخت (69) نيران الحرب و هدات دعوه الهرج (70) و استوسق (71) نظام الدين فاني جرتم بعد البيان و نکصتم بعد الاقدام و اسررتم بعد الاعلان؟ (الا تقاتلون قوما نکثوا ايمانهم من بعد عهد هم و همو باخراج الرسول و هم بدعواکم اول مره اتخشونهم فالله احق ان تخشوه ان کنتم مومنين.» [36] .

الا قدراي ان اخلدتم الي الخفض (74) و رکنتم الي الدعه، فعجتم (75) عن الدين

 

[ صفحه 180]

 

بججتم الذي وعيتم و دسعتم (67) الذي سوغتم (77) «فان تکفروا انتم و من في الارض جميعا فان الله لغني حميد [37]  الا و قد قلت الذي قلته علي معرفه مني بالخذلان الذي خامر (78) صدورکم و استثعرته قلوبکم و لکن قلته فيضه (79) النفس و نفثه الغيظ (80) و بثه (81) الصدر و معذره (82) الحجه فدونکموها (83) فاحتقبوها (84) مدبره (ديره) الظهر، ناکبه (85) الحق باقيه العار، موسومه بشنار (86) الابد موصوله بنار الله الموقده «التي تطلع علي الافئده» [38]  فبعين الله ما تفعلون «و سيعلم الذين ظلمو اي منقلب ينقلبون» [39]  و انا ابنه نذير لکم بين يدي عذاب شديد «فاعلموا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون» [40] .

بعد ابي‏طاهر طيفوري با سه سند به نقل از عطيه عوفي مي‏گويد: «انه سمع ابوبکر رحمه الله يومئذ يقول لفاطمه- سلام‏الله‏عليها- يا ابنه رسول‏الله - صلي الله عليه و آله و سلم- لقد کان- صلي الله عليه و آله و سلم- بالمومنين روفا رحيما و علي الکافرين عذابا اليما و اذا عزوناه کان اباک دون النسا و اخا ابن عمک دون الرجال آثره علي کل حميم و ساعده علي الامر العظيم لا يحبکم الا العظيم السعاده و لايبغضکم الا الردي الولاده و انتم عتره الله الطيبون و خيره الله المنتخبون علي الاخره ادلتنا و باب الجنه لسالکنا. و اما منعک ما سالت فلا ذلک لي و اما فدک و ما جعل لک ابوک فان منعتک فانا ظالم و اما الميراث فقد تعلمين انه- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قال: لانورث ما ابقينا صدقته. قالت ان الله يقول عن النبي من انبيائه «يرثني و يرث من آل يعقوب [41]  و قال: «و ورث سليمان داود» [42]  فهذان نبيان و قد علمت ان النبوه لا تورث و انما يورث ما دونها فمالي امنع ارث ابي‏ء انزل الله في الکتاب الا فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بنت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- فتدلني عليه فاقنع به؟ فقال: يا بنت رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- انت عين الحجه و منطق الرساله لا يدلي بجوابک و لا ادفعک عن صوابک و لکن هذه ابوالحسن (علي- عليه‏السلام-) بيني و بينک هو الذي

 

[ صفحه 181]

 

اخبرني بما تفقدت و انباني بما اخذت و ترکت قالت: فان يکن ذالک کذالک فصرا لمن الحق و الحمدلله اله الخلق» [43] :

زينب بنت حسين (علي) گفته است: وقتي که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- با خبر شد که ابوبکر فدک را از او گرفته و نماينده وي را از سرزمين فدک بيرون کرده است، مقنعه بر سر نموده و خود را با چادر پوشانيده و از منزل خارج شد، در حالي که اطراف او گروهي از زنان و عده‏اي از بستگانش گرفته بودند (به طوري که نوشته‏اند) چنان قدم برمي‏داشت که گويي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- راه مي‏رود. وقتي که وارد مسجد شد به ابوبکر که در ميان مهاجرين و انصار بود برخورد. آه طولاني کشيد که مردم بي‏اختيار متأثر شده و گريستند. فاطمه- سلام‏الله‏عليها- که چنين ديد، اندکي سکوت فرمود تا مردم آرام گرفتند. به احترام وي پرده‏اي کشيدند و دختر گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- پشت آن قرار گرفته فرمود:

حمد و ستايش خداي را بر نعمتهايي که ارزاني داشت، شکر و سپاس به درگاهش که انديشه‏ي نيکويي در دل نگاشت و حمد و ثنا بر مواهب فراوان و عطاياي بيشماري که بدون درخواست (بندگان) بخشش نمود، و بر نعمتهاي کاملي که به همگان عنايت کرده و پي در پي بر ما ارزاني فرمود، چنان نعمتهايي که شمار آنها از عهده‏ي شمارش بيرون است، و از کثرت و فزوني جبران‏ناپذير و پايانش از ادراک بشر فراتر، و بندگان را براي فزوني پي در پي نعمتها به سپاسگزاري دعوت فرمود و باب حمد را به روي آنان گشود تا نعمتهاي خود را بر آنها بزرگ و فراوان گرداند.

و شهادت مي‏دهم که معبودي جز خداي يکتا و يگانه نيست، و شهادت به وحدانيت خدا کلمه‏ي طيبه‏اي است که خداوند اخلاص را حقيقت آن قرار داده است، خدايي که او را با ديدگان نتوان ديد و زبانها از توصيف او عاجز و اوهام و گمانها از ادراک و چگونگي او درمانده‏اند. همه چيز را از هيچ پديد آورد و بي‏نمونه انشاء کرد. نه به آفرينش آنها نيازي داشت و نه از آن خلقت سودي برداشت، جز آن که خواست

 

[ صفحه 182]

 

قدرتش را آشکار سازد و آفريدگان را بنده وار بنوازد و بانک دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبرداري نهاد و نافرمانان را به کيفر بيم داد. تا بندگان را از عقوبت برهاند و به بهشت کشاند و سوق دهد.

شهادت مي‏دهم که پدرم محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- بنده و رسول اوست و خداوند او را پيش از آن که به پيامبري مبعوث کند، برگزيد. و پيش از آن که او را بيافريند نامش را ياد کرد و پيش از بعثت انتخابش نمود و اين در وقتي بود که تمام خلايق در نهانخانه‏ي غيب بوده و از ديدگان پنهان بودند و در پس پرده‏ي بيم نگران و در پهنه‏ي بيانان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ به پايان همه‏ي کارها دانا و بر دگرگونيهاي روزگار محيط و بينا و به سرنوشت هر چيز آشنا و واقف بود. او (پيامبر) را خداوند براي اتمام امر خود برانگيخت تا آنچه را که مقدر ساخته به انجام رساند. رسول خدا ديد که هر گروه از مردم و امت به ديني گرويده‏اند و بر گرد آتش و شعله‏ي کفر و نفاق در اعتکاف بودند و هر دسته‏اي به بتي نماز برده و همگان ياد خدا را که يک امر فطري است و مي‏شناسند از خاطر برده‏اند.

پس خداي تعالي و بزرگ، تاريکيها (جهل و کفر) را به نور محمد- صلي الله عليه و آله- روشن ساخت و مشکلات و مبهمات آنها را در امور دين و دنيا که در دل داشتند برطرف نمود و پرده‏هايي که بر ديده‏ها افتاده بود به يک سو انداخت و از جلو چشم آنها پندارها و شبهات را به کنار زد. او در ميان مردم براي هدايت و راهنمايي بپا خاست و آنها را از گمراهي و سرگرداني رهايي بخشيد و به دين مبين اسلام دعوتشان فرموده، رهبري نمود. پس خداوند او را از روي رافت و مهرباني و اختيار و رغبت، از اين جهان برد و محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- از رنج و تعب و سختيهاي دنيا راحت و آسوده شد و اکنون در ملکوت اعلي فرشتگان نيکو و رضوان پرور غفار او را احاطه کرده و در جوار خداوند جبار آرميده است. درود خدا بر محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- پيامبر و امين وحي که برگزيده و بهترين خلق و پسنديده‏ي خدا بوده و سلام و رحمت و برکات خداوند بر او باد.

 

[ صفحه 183]

 

آن گاه فاطمه- سلام‏الله‏عليها- روي مبارک را به اهل مسجد نموده و آنها را مخاطب قرار داده فرمود: اي بندگان خدا! شما پرچمداران امر و نهي و حاملان دين و وحي او هستيد. شما امانتداران خداوند بر خويشتن بوده و مامور رسانيدن احکام دين او به ملل ديگر مي‏باشيد، زمامدار حقيقي «خدا» در ميان شما است. با شما عهد و پيماني پيش از اين بسته شده و باقيمانده‏ي نبوت است که براي رهبري شما گمارده شده است. و آن کتاب ناطق خدا و قرآن صادق است که نور فروزان است و شعاع درخشان و بصائر آن آشکار و آنچه در باطن دارد (متشابهات براي راسخون در علم) منکشف است و ظواهر آن جلوه‏گر و هويدا و تابعينش مورد رشک و غبطه‏ي ديگرانند، پيروي از آن شخص را به سوي بهشت رضوان مي‏کشاند، و استماعش (براي انجام فرمان خدا) موجب نجات گردد و حجتهاي روشن خدا به وسيله‏ي آن، به دست او واجبات تفسير شده و محرمات تحذير گشته و دلائل روشن و براهين کافي و فضائل مندوبه (مستحبات) و رخصتهاي موهوبه (مباهات) و قوانين مکتوبه به کمک آن حاصل گردد.

پس خداي تبارک و تعالي ايمان را وسيله‏ي تطهير شما از شرک قرار داده، و نماز را براي تنزيه و پاکي‏تان از کبر و خودبيني، و زکات را براي تهذيب نفس و موجب توسعه و برکت رزق تشريع فرموده، و روزه را براي تثبيت اخلاص بندگان، و حج را جهت محکم کردن پايه‏ي دين، و عدل را براي تنظيم امور و نزديکي دلها، و اطاعت ما اهل‏بيت را موجب انتظام امت و امامت و پيشوايي ما را براي جلوگيري از تفرقه و اختلاف قرار داده است، و دوستي ما را سبب عزت اسلام، و صبر و شکيبايي را براي کمک در استحقاق پاداش، و امر به معروف و نهي از منکر را جهت مصلحت عموم، و قصاص را براي حفظ خونها، و وفا به نذر و عهد را براي قرار گرفتن در معرض آمرزش، و تمام دادن پيمانه‏ها و وزنها را براي جلوگيري از کم فروشي، و نهي از مي خوارگي را براي پاکي از پليدي، و دوري از تهمت را مانعي از گرفتار شدن به لعنت، و ترک دزدي را سبب عفت نفس قرار داده است و خداوند شرک را براي

 

[ صفحه 184]

 

اخلاص و تسليم شدن به ربويت خود حرام گردتنيد. چنانچه شايسته است از خدا بترسيد که مبادا به روش غير اسلام بميريد و خدا را در آنچه به شما فرمان داده و يا از انجام آن بازداشته اطاعت کنيد (که فقط علما هستند که از خدا مي‏ترسند).

سپس فرمود: اي مردم بدانيد که من فاطمه‏ام و پدرم محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- است، آنچه را که اول گفتم باز هم مي‏گويم من فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و پدرم محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- است «همانا پيامبري از ميان شما به سوي شما آمد که رنج شما بر او دشوار بود و بگرويدنتان به اسلام اميدوار و بر مومنان مهربان و غمخوار بود» [44]  آيا شما نسبت به محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- آنچه که کتاب خدا گفته است او را رها مي‏کنيد؟ و آن را پشت سر خود انداخته‏ايد؟ در حالي که خداوند تبارک و تعالي فرموده است: «سليمان از داود ارث برد» و در داستان يحيي ين زکريا (از قول زکريا) مي‏فرمايد: «پروردگارا از جانب خود مرا فرزندي عنايت کن که از من و آل يعقوب ارث برد».

و باز مي‏فرمايد: «بعضي از خويشاوندان بر بعض ديگر مقدم‏اند» و در کتاب خدا چنين آمده است: «خداوند به شما درباره‏ي ارث فرزندانتان سفارش مي‏کند که سهم پسر دو برابر سهم دختر باشد» و باز فرموده است: «اگر کسي از شما مرگش فرا رسيد و مالي از خود باقي گذارد، براي والدين و خويشاوندان به نيکويي وصيت کند که اين کار، شايسته‏ي پرهيزگاران است». (و با وجود اين آيات) شما گمان کرديد که حق و بهره‏اي براي من نيست و از پدرم ارث نمي‏برم؟! و ذوي‏القربا ارث نمي‏برد؟ آيا خداوند آيه‏اي را به شما تخصيص داده و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- (پدر من) را از مفاد آن خارج ساخته است؟ و يا اينکه مي‏گوييد اهل دو مذهب از يکديگر ارث نمي‏برند، آيا من و پدرم از اهل يک مذهب نيستيم؟ و يا شما به خاص و عام قرآن از پدر و پسر عم من داناتريد؟!!

 

[ صفحه 185]

 

آيا با چنين گماني حکم جاهليت را دنبال مي‏کنيد؟ و براي اهل يقين چه حکمي بهتر از حکم خداست؟ آيا من بايد درباره‏ي ارث پدرم مغلوب شوم و زور بشنوم و ظلمي بر من شود؟ و آنان که ظالم و ستم کردند به زودي خواهند دانست که به کجا خواهند افتاد و چه منزل گاهي خواهند داشت.

فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بعد از صحبت با ابوبکر و مهاجرين روي سخن را به جانب انصار نموده و آنها را مخاطب قرار داده و فرموده: اي گروه جوانمردان و بازوان امت و نگهداران اسلام، اين ضعف و سستي از شما در حق من چيست؟ و چرا در دادخواهي من کوتاهي مي‏کنيد؟ مگر پدرم رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- نفرمود حرمت شخص بايد در مورد فرزندش حفظ شود؟ پس چه زود وضع‏تان دگرگون شد و چه به شتاب مشا را غفلت گرفت! در صورتي که شما در آنچه من براي احقاق حق خود کوشش مي‏کنم توانايي دفاع داريد و قدرت انجام مقصود من در شما وجود دارد. آيا مي‏گوييد محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- مرد؟ البته اين حادثه يک مصيبت بزرگي بود که سراسر گيتي را فرا گرفت و اين فاجعه شکافي به وجود آورد که هرگز جبران نخواهد شد. با رحلت او روي زمين تاريک و ظلماني گشت و خورشيد و ماه گرفته شد و در مصيبت وي ستارگان از فروغ افتادند و آمال و آرزوها به ياس و نااميدي مبدل گشتند و کوهها متزلزل شد. و در مرگ او (پيامبر) حرمتها پاي مال و حريمها بي‏پناه ماند. پس به خدا سوگند اين حادثه بزرگتر پيش آمد سوء و مصيبت بس بزرگي بود که هيچ پيشامد بدي مانند آن نيست و هيچ فاجعه‏اي با آن برابري نمي‏کند و اين واقعه را کتاب خدا پيش از اين علنا به شما گوشزد کرده بود و شما نيز در خانه‏هاي خود شبانگاه و بامداد آن را به الحان گوناگون تلاوت مي‏کرديد. و اين مصيبت جانگذاز قبلا نيز به پيامبران پيشين وارد شده بود، زيرا مرگ حکمي است قطعي و قضايي است حتمي (چنانکه خداوند درباره‏ي پيامبر مي‏فرمايد) «محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- جز فرستاده‏اي نسبت، پيامبران پيش از او هم در گذشته‏اند، پس اگر او بميرد و يا کشته شود شا عقب گرد مي‏کنيد و هر کس عقب گرد کند (به حال کفر و جاهليت بر

 

[ صفحه 186]

 

گردد) هرگز به خدا زياني نرساند و خداوند به سپاس گزاران اجر و پاداش نيکو دهد.»

اي پسران قيله [45]  آيا سزاوار است که ميراث پدرم پاي مال شود در حالي که شما مرا مي‏بينيد و صداي مرا مي‏شنويد! و از وضع و حال من با خبريد و از نظر عده و نيرو و ساز و برگ و اسلحه و سپر هم کمبودي نداريد، ولي دعوت مرا اجابت نمي‏کنيد. و با اينکه فرياد و استغاثه‏ي مرا مي‏شنويد، به داد من نمي‏رسيد، در حالي که به شجاعت و مردانگي موصوف و به خير و صلح معروفيد، شما منتخبيني بوديد که انتخاب شديد و برگزيدگاني بوديد که براي ما اهل‏بيت برگزيده شديد، با (مشرکين و بت پرستان) عرب مقاتله کرديد و رنج و مشقت کار زار و استقامت را تحمل نموديد، با قبايل و امتها شاخ به شاخ شده و جنگيديد، و با قهرمانان و شجاعان درافتاديد، با ما هماهنگ بوديد و آنچه را که به شما فرمان مي‏داديم اطاعت مي‏کرديد، تا اينکه با اين وحدت و هماهنگي آسياب اسلام به گردش درآمد و پستان روزگار پر شير شد. و نعره‏ي شرک خاضع گرديد و طغيان و جوشش دروغ فرو نشست و آتش کفر و بت پرستي خاموش و فرياد هرج و مرج رو به آرامش نهاد و نظام و بنيان دين استوار گرديد. پس از آن همه بيان و ارشاد، چرا حيرت زده شديد و پس از آشکار ساختن حمايت‏تان آن را نهان داشتيد و پس از پيشقدم شدن (در پيشرفت دين) عقب نشسته و بعد از ايمان شرک ورزيديد؟! آيا با گروهي که پيمان خود را شکسته و مي‏خواستند پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از مدينه اخراج کنند پيکار نمي‏کنيد؟ و از اول هم با شما سر جنگ داشتند، آيا از آنها مي‏ترسيد؟ در حالي که اگر ايمان داشته بايد از خدا بترسيد.

آگاه باشيد! من چنان مي‏بينم که شما به سستي و پستي گرويده و کسي را که شايسته است و حل و فصل امور شما در دست او بوده و زمامدار و ولي شما باشد (علي- عليه‏السلام-) کنار گذاشته‏ايد و در گوشه‏ي خلوت به آسايش و راحتي خو گرفته‏اند و از تنگي معيشت رهايي يافته و به دارايي و فراخي رسيده‏ايد و آنچه در نهان داشتيد بيرون افکنديد و آنچه را که با گوارايي خورده بوديد باز گردانيديد (يعني هر چه سابقا

 

[ صفحه 187]

 

در حمايت دين خدماتي انجام داده بوديد همه را به هدر داديد) ولي بدانيد: اگر شما و تمام مردم روي زمين کافر شوند خداوند بي‏نياز و حميد و ستوده است. بدانيد و آگاه باشيد آنچه را که من با آشنايي کامل گفتم، خواري و رسوايي است که شما را فرا گرفته و نيرنگ و فريبي است که دلهاي شما آن را احساس نموده است، اما چه کنم که دلم پر خون است و اينهايي که گفتم مقدار کمي از اندوه دل بود که بيرون ريخت و غمهايي بود که در سينه‏ام جمع شده بود و هم اتمام حجتي براي شما. (اکنون که سخنان من در دل شما اثر ندارد) اين شتر (خلافت) را بگيريد و بر آن بار بنهيد، اما بدانيد که پشت اين مرکب مجروح و پايش فرسوده است (شما را به سر منزل مقصود و سعادت نمي‏رساند). و ننگ آن بر دامن شما براي هميشه خواهد ماند و از خشم و غضب خدا داغ ننگ ابدي بر آن زده شده و به آتش سوزان و برافروخته‏ي خدا که بر دلها سر مي‏کشد پيوند خورده است. بنابراين آنچه که مي‏کنيد در برابر چشم خداست: و آنان که ظلم و ستم کردند به زودي خواهند دانست که به کجا خواهند افتاد. من دختر آن کسي هستم که شما را از عذاب شديد خدا بيم داد، پس شما کار خودتان را بکنيد، ما هم کار خودمان را، شما منتظر آن روز باشيد ما نيز در انتظاريم.

بعد ابي‏طاهر طيفوري با سه سند به نقل از عطيه عوفي مي‏گويد: وقتي که ابوبکر خطابه و سخنان فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را شنيد گفت:

اي دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به تحقيق پدرت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به مومنين روف و مهربان و بر کافرين و منافقين سخت‏گير بود، اگر ما بخواهيم او (پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-) را، از جهت نسب معرفي کنيم بلي او، پدر توست نه پدر زنهاي ديگر و برادر پسر عموي توست نه پدر مردان ديگر و آن حضرت علي را بر تمام خويشان ترجيح مي‏داد و او (علي- عليه‏السلام-) هم پدرت را در هر امر مهم و سختي ياري و مساعدت مي‏کرد. خداوند او را بر امر عظيم ياري فرمود، دوست نمي‏دارد شما را مگر آن کسي که سعادت بزرگي نصيبش شده است و دشمن نمي‏دارد شما را مگر آن کسي که از جهت ولادت و نطفه پست بوده و اشکالاتي داشته است. شما عترت

 

[ صفحه 188]

 

طيبه‏ي رسول خدا و پسنديده و نجباي او هستيد، و راهنماي ما در آخرت مي‏باشيد و شما صاحب بهشت هستيد. اما اينکه آنچه را مي‏خواهيد منع شده‏ايد، آن براي من نيست! و فدک را پدرت براي تو قرار نداده است!! اگر من تو را از فدک منع کردم پس من ظالم هستم!! و اگر ميراث پدرت را مي‏خواهي تو مي‏داني که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم و هر چه از ما باقي بماند صدقه است!!

بعد فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در جواب ابوبکر فرمود: خداوند از قول پيامبر از پيامبران خود فرموده است: «خدايا فرزندي به من عطا کن که از من و آل يعقوب ارث ببرد» و نيز فرموده است: «سيلمان از داود ارث برد». اين قول دو پيامبر خداست و تو (ابوبکر) مي‏داني که نبوت ارثي نيست بلکه پيامبران آنچه را به ارث مي‏گذارند غير از نبوت است، پس علت چيست که مرا از ارث پدرم منع مي‏کني؟ آيا در کتاب خدا آيه‏اي نازل شده است که فقط فاطمه دختر محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث نمي‏برد؟ اگر چنين آيه‏اي نازل شده است به من بگو تا اينکه قانع شوم؟

ابوبکر که در مقابل بيانات بليغ و فصيح فاطمه- سلام‏الله‏عليها- درمانده بود، گفت: اي دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- تو حجت خدا و منطق رسالت و نبوت هستي و من دليل و حجتي در جواب تو ندارم و تو را از حقي که داري رد نمي‏کنم! لکن اين ابوالحسن علي- عليه‏السلام- بين من و تو قضاوت کند، و آنچه را که از تو گرفتم او (علي- عليه‏السلام-) به من خبر داده است!! بعد فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: آنچه که تو مي‏گويي در واقع همان باشد. پس براي تلخي حق صبر مي‏کنم، و حمد و سپاس خدايي را که آفريننده مخلوقات مي‏باشد.

خطابه و سخنان دخت والا گوهر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آنچنان پرشور و آتشين و کوبنده و از سوز دل برخاسته بود که بهت و دهشتي در گروه مهاجر و انصار و از همه بيشتر در شخص خليفه و طرفدارانش به وجود آورد. گويا در و ديوار و فضاي مسجد و زمين و زمان همه همصدا با ملکوت اعلي، به صدق سخنان او گواهي مي‏دهند. آيا مگر کسي مي‏توانست در برابر سخنان و خطابه و استدلالات

 

[ صفحه 189]

 

متکي بر آيات قرآن و منطق وحي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- اعتراض داشته باشد، و يا پاسخي دهد؟! اهل مدينه عموما تحت تاثير بيانات گهربار زهرا- سلام‏الله‏عليها- قرار گرفته و چنان مجذوب سخنان دلنشين وي شده بودند که همه مات و مبهوت به همديگر نگاه مي‏کردند، کسي که از همه بيشتر به وحشت و تشويق افتاده بود ابوبکر بود، کما اينکه از اوايل سخنان وي پيداست.

اينکه ابي‏طاهر طيفوري در بلاغات النساء خطبه‏ي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را با دو سند بيان کرده و با هر دو سند در اين فصل آورده شد، به چند ليل بود: يکي اينکه هدف کتاب اين بوده است که آنچه از فضائل و مناقب که در کلام اهل سنت در رابطه با بانوي دو عالم ذکر شده است جمع‏آوري شود و طبيعي است که يکي از آن فضائل خطبه‏ي عارفانه و عالمانه‏ي محدثه دخت گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد. خطبه‏ي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- که در بلاغات النساء در دو سند ذکر شده است، اگر چه از جهت محتوا اختلافي ندارند، ولي از جهت اينکه جامعيت داشته باشد با دو سند آورده شده است.

دليل ديگر اينکه فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها-در خطبه‏ي به سند زينب بنت‏الحسين (بنت علي) بيانات عارفانه و استدلالات بليغ و فصيح نسبت به اصول و فروع دين مقدس اسلام (و يا شعاير و ارزشهاي مقدس اسلام و زحمات طاقت فرساي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در راه نشر و تبليغ آن و يادآوري اينکه شما مردم هر چه سعادت و سرفرازي داريد از اسلام و زحمات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده) و جامع‏تر از خطبه‏ي سند اول خطبه مي‏باشد.

دليل ديگر اينکه خطابات فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها- با مهاجرين و انصار و توجه دادن آنها به اينکه چرا او را تنها گذاشتند و زود عهد و پيمان‏شان را فراموش کردند و امانتهاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را مورد تهاجم و يورش قرار دادن، در خطبه‏ي سند دوم بيشتر عنايت شده است.

دليل ديگر اينکه استدلال فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نسبت به غصب فدک و ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- توسط حزب حاکم به آيات قرآن و ميراث پيامبران در قرآن

 

[ صفحه 190]

 

در مقايسه با خطبه‏ي سند اول بيشتر توجه شده است.

دليل ديگر اينکه طيفوري خطبه‏ي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را با دو سند ذکر کرده است، در حالي که در کتب ارزشمند شيعه (مثل احتجاج، جلد يک، صفحه‏ي 97، چاپ موسسه الاعلمي بيروت و بحار، جلد 29 و دلائل الامامه، صفحه 31 والشافي، جلد 4، صفحه‏ي 72 و کتب معتبر ديگر)، به يک سند از قول عبدالله المحض بن الحسن المنثي بن الحسن بن علي بن ابي‏طالب- عليه‏السلام- ذکر شده است و از جهت اينکه خطبه‏اي که طيفوري در «بلاغات‏النساء» ذکر کرده با خطبه‏اي که محدثين معظم شيعه نقل فرموده‏اند مطابقت و جامعيت را داشته، لذا خطبه‏ي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- با هر دو سند آورده شد.

مسئله‏ي ديگر با توجه به دلائل ذکر شده، علت اينکه خطبه‏ي فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها- از کتاب «بلاغات‏النساء» آورده شده براي اين است که طيفوري از کهن‏ترين و با سابقه‏ترين محدثين اهل سنت مي‏باشد و در سنه 204 متولد و 280 هجري قمري از دنيا رفته است و در عصر ائمه زندگي مي‏کرده است. از مورخين و محدثين اهل سنت کسي ديگر خطبه‏ي فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها- را به اين جامعيت ذکر نکرده‏اند، و کساني که به خطبه اشاره کرده‏اند از جمله ابن ابي‏الحديد در جلد 16 شرح نهج‏البلاغه در صفحه‏ي 211 از قول ابوبکر جوهري به يک سند از زينب بنت علي- عليه‏السلام- و به سند ديگر از جعفر بن محمد بن علي بن الحسين و او از پدرش و نيز به سند ديگر از ابي‏جعفر محمد بن علي- عليه‏السلام- و به سند ديگر از عبدالله ابن حسن بن الحسين- عليه‏السلام- و در صفحه‏ي 249 به يک سند از عروه و از عايشه و سند ديگر از ابوالعيناء بن قاسم يماني و او هم از ابن عايشه و در صفحه‏ي 252 از ابي‏الحسين زيد بن علي الحسين بن علي- عليه‏السلام- نقل کرده است. و مسعودي در «مروج الذهب» جلد دو، صفحه‏ي 311 چاپ بيروت و ابن اثير در ماده لمه و اعلام‏النساء در جلد چهارم، صفحه‏ي 116 و تذکره الخواص ابن جوزي، صفحه‏ي 285 چاپ آل البيت و بعضي منابع ديگر اشاره‏ي اندکي به خطبه کرده‏اند، ولي همان طور که عرض شد جامع‏ترين آنها خطبه‏اي است که طيفوري ذکر کرده است.

[ صفحه 191]

[1] و في شرح النهج‏البلاغه ثم اهلت هنيهه.

[2] سوره توبه، آيه 128.

[3] و في شرح ابن ابي‏الحديد «تعزوه».

[4] فبلغ الرساله صادعا بالنذاره شرح ابن ابي‏الحديد، ج 16، ص 250 ما سائلا عن سنن المشرکين- ضاربا ثبجهم، يدعوا الي سبيل ربه بالحکمه والموعظه الحسنه، اخذا باکظام المشرکين، بهشم الاصنام، و يغلق الهام، حتي انهزم الجمع...

[5] و تمت کلمه الاخلاص.

[6] سوره آل عمران، آيه 103.

[7] و في شرح ابن ابي‏الحديد: و تقاتون القد اذله خاسئين يختطفکم الناس من حولکم، حتي انقذکم الله برسوله- صلي الله عليه و آله و سلم-.

[8] و عبد ان مني بهم الرجال (شرح ابن ابي‏الحديد).

[9] و «کلما اوقدوا نارا للحرب اطفاءها الله»، سوره مائده، آيه 64، (شرح ابن ابي‏الحديد).

[10] (شرح ابن ابي‏الحديد)، او نجم قرن الشيطان، او فغرت قذف اخاه في لهواتها.

[11] (شرح ابن ابي‏الحديد)، و يطفي عاديه لهبها بسفه- او قالت: يخمد لهبها بحده - مکدودا في ذات الله، و انتم في رفاهيه فکهون آمنون وادعون.

[12] (شرح ابن ابي‏الحديد)، حسيکه النفاق... و نبغ خامل.

[13] في شرح ابن ابي‏الحديد، ج 16، ص 251، ثم استنهضکم... و وردتم غير شربکم.

[14] انما زعمتم ذلک خوف الفتنه «الا في الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحيطه بالکافرين» سوره مائده، آيه 50.

[15] (سوره مائده، آيه 50) ارغبه عنه ترديون ام لغيره تحکمون.

[16] سوره آل عمران، آيه 85.

[17] في شرح ابن ابي‏الحديد «ثم لم تلبثو الاريث».

[18] سوره مائده، آيه 50.

[19] يابن ابي قحافه اترث اباک و لا ارث ابي، لقد جئت فريا! فدونکها مخطومه مرحوله، تلقاک يوم حشرک فنعم الحکم الله والزعيم محمد والموعد القيامه و عندالساعه يخسر المبطلون! ثم انکفات الي قبر ابيها- عليه‏السلام-، فقالت:

قد کان بعدک انباء و هنبثه- لو کانت شاهدها لم تکثر الخطب

«انا فقد ناک فقد الارض و ابلها- واختل قومک فاشهدهم و لا تغب

و روي حرمي بن ابي‏اعلاء- «فليت بعدک کان الموت صادفنا

لما قضيت و حالت دونک الکتب»

و روي ابن ابي‏الحديد عن عبدالله بن الحسن بن الحسن عن ابيه بعد ابيات المذکوره في المتن:

«ضاقت علي بلادي بعد ما رحبت- و سيم سبطاک خسفا فيه لي نصب»

فليت قبلک کان الموت صادفنا- قوم تمننوا فاعطوا کل ما طلبوا

«تجهمتنا رجال و استخف بنا- مذغبت عنا و کل الارث قد غصبوا

[20] سوره انعام، آيه 67.

[21] ابي‏طاهر طيفوري، بلاغات النساء و تذکره الخواص، ص 285.

[22] در بعضي نسخه‏ها نه پدر زنان شما آمده است.

[23] بانوي دو عالم بنابر نقل ابن ابي‏الحديد وقتي به اينجا مي‏رسد مي‏فرمايد: يا بن ابي‏قحافه...

[24] بايد زينب بنت علي (عليه‏السلام) باشد.

[25] سوره آل‏عمران، آيه 101.

[26] سوره‏ي فاطر، آيه 28.

[27] سوره‏ي توبه، آيه 129.

[28] سوره نمل، آيه 16.

[29] سوره مريم، آيه 6.

[30] سوره انفال، آيه 75.

[31] سوره نساء، آيه 11.

[32] سوره بقره، آيه 180.

[33] سوره‏ي مائده، آيه 50.

[34] سوره‏ي شعراء، آيه 227.

[35] سوره آل عمران، آيه 144.

[36] سوره‏ي توبه، آيه 13.

[37] سوره ابراهيم، آيه 8.

[38] سوره‏ي همزه، آيه 7.

[39] سوره‏ي شعراء، آيه 227.

[40] سوره‏ي هود، آيه 121.

[41] سوره مريم، آيه 6.

[42] سوره‏ي نمل، آيه 16.

[43] بلاغات النساء، صفحات 26 و 32 و اعلام النساء، ج 4، باب فضائل الزهراء- سلام‏الله‏عليها-.

[44] بنا به گفته ابي‏طاهر طيفوري، خطابه‏ي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- از اينجا به بعد بر اساس روايت زيد بن علي- عليه‏السلام- مي‏باشد.

[45] قيله نام زني است که نسب و نژاد طوايف انصار به او مي‏رسد.

فيي‏ء از نگاه قرآن

 

در فصل گذشته ترجمه‏ي خطبه‏ي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را ملاحظه فرموديد و اينکه فقط به ترجمه‏ي آن اکتفا شد و از تحليل و بررسي خطبه خودداري شد به دو علت بود: يکي اينکه تحليل و بررسي آن خود کتاب مستقلي مي‏شود، و علت ديگر اينکه خطبه‏ي بي بي دو عالم را بزرگاني مانند علامه‏ي اميني، در الغدير و علامه‏ي مجلسي، در بحار الانوار و مولي محمد علي بن احمدالقراچه داغي تبريزي انصاري در کتاب «اللمعه البيضاء في شرح خطبه‏الزهراء» و علامه سيد محمد کاظم قزويني، در کتاب فاطمه من المهد الي اللحد و نيز بعضي از بزرگان ديگر تحليل و تفسير و بررسي نموده‏اند و با توجه به تفسير و تحليل عالمانه و عارفانه‏ي آن بزرگواران از تحليل خطبه در ضمن اين کتاب خودداري شد. و اگر حيات عاريه باقي بود، در فرصت ديگر انشاالله خدمت هر چند کوچکي به ساحت قدس و ملکوتي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در زمينه‏ي شرح و بررسي خطبه‏ي عارفانه‏ي وي خواهد شد.

فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در خطبه‏ي کوبنده و سرنوشت ساز خود به غصب فدک و ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- استدلالات و اشاراتي فرمود و به آيات نوراني قرآن استدلال نمود، پس مناسبت دارد که فدک را از نظر قرآن بررسي کنيم که آيا فدک غنيمت بوده و يا اينکه فيي‏ء بوده است؟ و اگر فيي‏ء بوده، فيي‏ء از نظر قرآن بر چه چيزي اطلاق مي‏شود؟

 

[ صفحه 192]

 

و آيا فيي‏ء مال همه است و يا اينکه مخصوص پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد؟

خداوند تبارک و تعالي در قرآن کريم مي‏فرمايد: «و ما افاء الله علي رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل و لا رکاب و لکن الله يسلط رسله علي من يشاء و الله علي کل شي‏ء قدير.» [1] : و آنچه را که خدا از مال آنها (يعني يهوديان بني نضير) به رسم غنيمت باز دارد، متعلق به رسول است، که شما سپاهيان اسلام بر آن هيچ اسب و استري نتاختيد (و آزار کارزار نکشيديد وليکن خدا رسولانش را بر هر که خواهد مسلط مي‏گرداند و خدا بر هر چيز تواناست.

و نيز فرموده است: «و ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي القربي واليتامي و المساکين و ابن السبيل کيلا يکون دوله بين الاغنياء منکم و ما آتيکم الرسول فخذوه و مانهي کم عنه فانتهوا واتقوا الله ان الله شديد العقاب» [2] : و آنچه که خدا از اموال کافران آن ديار به رسول خود غنيمت داد، متعلق به خدا و رسول و ائمه (خويشاوندان) رسول است و يتيمان و فقيران و رهگذران، اين حکم براي آن است که غنائم دولت توانگران را نيفزايد (بلکه به مبلغان دين و فقيران اسلام تخصيص يابد) و شما آنچه که رسول حق دستور دهد (منع يا عطا کند) بگيريد و از هر چه نيه کند واگذاريد و از خدا بترسيد که عقاب خدا بسيار سخت است.

فيي‏ء از نظر لغت از ماده‏ي فاء يفيي‏ء به معني رجع است و در مصباح المنير آمده است: «فاء الرجل يفي فيئا من باب رجع» [3] : فاء به معني مردي که فيي‏ء را برمي‏گرداند و از باب رجع است و بعد فيومي مي‏گويد: فيئا به معني برگشت از جانب مغرب به طرف مشرق است. ابن منظور در لسان‏العرب مي‏گويد: «و اصل الفيي‏ء: الرجوع، سميي هذا المال فيئا لانه رجع الي المسلمين من اموال الکفار عفوا بلا قتال» [4]  ابن منظور بعد از آن که آيه 6 سوره حشر را در رابطه با فيي‏ء و اموال بني نضير نقل کرده، مي‏گويد: فيي‏ء به معني رجوع است و اينکه مال «بني نضير» فيي‏ء ناميده شده است براي اين

 

[ صفحه 193]

 

است که از اموال کفار بدون جنگ به مسلمانان و پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- برگشت. در المنجد آمده است: «فاء يفيي‏ء فيئا: اي رجع» [5] : فاء به معني رجوع و برگشت چيزي مي‏باشد.

ابن اثير درباري فيي‏ء گفته است: «قد تکرر ذکر الفيئي في الحديث علي اختلاف تصرفه، و هو ما حصل للمسلمين من اموال الکفار من غير حرب و لا جهاد، و اصل الفيئي الرجوع... کانه کان في الاصل لهم فرجع اليهم» [6]  مسئله‏ي فيي‏ء در حديث با برداشتهاي متفاوت زيادي آمده است، آنچه که از اموال کفار بدون جنگ و جهاد به دست مسلمين رسيده است آن را فيي‏ء مي‏گويند، و اصل فيي‏ء هم رجوع و برگشت مي‏باشد، گويا آن (فيي‏ء) در اصل براي مسلمين بوده و سپس به ايشان برگشته.

در المعجم الوسيط آمده است: «فاء فيئا: رجع يقال: فاء عن غضبه، و فاء الي حلمه. و ايضا قال الفيئي الخراج والغنيمه تنال بلا قتال» [7] : فيي‏ء به معني برگشت است گفته مي‏شود فلان شخص از غضب خودش، به حلم و بردباري خود برگشت. و نيز گفته است فيي‏ء خراج و غنيمتي است که بدون جنگ و کارزار به دست آمده است. در مجمع البحرين بعد از آن که آيه 6 سوره 59 «وما افاءالله علي رسوله...» را ذکر مي‏کند مي‏گويد: «و اصل الفيئي الرجوع کانه في الاصل لهم ثم رجع اليهم، فيئي جمعه، افياء و فيوء» [8] : اصل فيي‏ء به معني رجوع و برگشت مي‏باشد، گويا مال (بني نضير) در اصل براي مسلمين بوده و به آنها برگشته است، و جمع فيي‏ء افياء و فيوء مي‏باشد.

از لغات فارسي در معني فيي‏ء، حسن عميد در فرهنگ خود گفته است: «به معني غنيمت و خراج، آنچه که از دشمن بدون جنگ و از طريق تسليم يا مصالحه و عقد پيمان گرفته شود، اعم از زمين يا اموال، افياء وفيوء جمع آن». [9]  دکتر محمد معين درباره‏ي فيي‏ء مي‏گويد: «1- همه‏ي چيزهايي که از دشمن گرفته شود، 2- همه‏ي چيزهايي

 

[ صفحه 194]

 

که مي‏توان «بدون جنگ» از کفار گرفت يعني فيئي به چيزهاي اطلاق مي‏شود که مي‏توان به مسالمت گرفت، و از «غنيمت» جدا کرد، فيي‏ء اعم است از زميني که سکنه‏ي آن به موجب عهد نامه تسليم شده‏اند. چنين سرزميني به خدا و رسول او تعلق دارد.» [10] .

بنابراين معني «ما افاء الله علي رسوله» اين است که: هر چه بر پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم- برگردد و بدون لشکرکشي و تاخت و تاز و جنگ به دست حضرت برسد، پس آن مخصوص وي مي‏باشد و از امول او محسوب مي‏شود، و آن را در کارهاي شخصي در زمان زندگانيش مصرف مي‏کند و اين مسله مورد اتفاق و اجماع امت اسلام مي‏باشد. اين اموال بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- طبق صريح آيه‏ي (ذوي القربي) به نزديکان مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تعلق دارد و غير آنها نمي‏توانند در آن تصرف کنند و از بيت‏المال هم نيست و به مسلمانان هم تعلق ندارد، چرا که حکم آن را قرآن تعيين نموده است.

فخر رازي در اين رابطه گفته است: «و معني الايه ان الصحابه طلبوا من الرسول- عليه الصلاه والسلام- ان يقسم الفيئي بينهم کما قسم الغنيمه بينهم، فذکر الله الفرق بين الامرين، و هو ان الغنيمه ما اتعتبم انفسکم في تحصيلها و او جفتم عليها الخيل والرکاب، بخلاف الفيئي فانکم ما تحملتم في تحصيله تعبا، فکان الامر فيه مفوضا الي الرسول يضعه حيث يشاء» [11] : اصحاب از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواستند همان طوري که غنيمتهاي جنگي را بين مسلمانان تقسيم مي‏کرد، فيي‏ء را هم بين مسلمين تقسيم کند. خدا در جواب خواسته‏ي آنان اين آيات را نازل فرمود، که اين دو با هم فرق دارند، چون در مورد غنيمت شما مسلمين خستي و مشتق را تحل کرده‏ايد و به نيروي قهري و لشکرکشي و جنگ بر آن مسلط شده‏ايد، ولي در مورد فيي‏ء شما سختي و مرارت را تحمل ننموده‏ايد، پس آن مخصوص رسول مي‏باشد و در هر مصرفي که مصلحت

 

[ صفحه 195]

 

بداند آن را خرج مي‏کند.

زمخشري در اين رابطه همان بياني که فخر رازي داشت بيان کرده و بعد گفته است: «لم يدخل العاطف علي هذه الجمله: لانه بيان للاولي، فهي منها غير اجنبيه عنها، بين لرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ما يصنع بما افاء الله عليه و امره ان يضعه حيث يضع الخمس من الغنائم مقسوما علي الاقسام الخمسه» [12] : حرف عطف بر جمله‏ي «ما افاء الله» در آيه دوم وارد نشده تا اينکه جمله دوم را بر جمله اول «و ما افاء الله» عطف بگيرد، با توجه به اينکه اين دو جمله از جهت بيان موضوع اجنبي هم نيستند. سپس زمخشري مي‏گويد: علت عدم حرف عطف اين است که جمله‏ي «ما افاء الله» در آيه دوم عطف بيان است براي جمله «وما افاء الله» و آيه دوم آيه اول را بيان مي‏کند و کيفيت مصرف فيي‏ء را تعيين مي‏نمايد و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فيي‏ء را بايد مانند خمس مصرف کند. فيي‏ء در آيه‏ي دوم در مقام بيان مصرف فيي‏ء که در آيه اول ذکر شده مي‏باشد و تعميمي که در فيي‏ء دوم داده شده است علت آن اين است که فيي‏ء اهل القربي را بيان مي‏کند و فيي‏ء در آيه‏ي اول اموال بني نضير و ساير املاک اختصاصي رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- را شامل مي‏شود ولي در آيه‏ي دوم «فلله و للرسول» را مي‏گويد، يعني اينکه قسمتي از اين فيي‏ء اختصاص به خدا دارد و بايد در راه خدا بر حسب مصلحت و صواب ديد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مصرف شود و يک قسمت ديگر آن از آن رسول است، و اختصاص به وي دارد که آن را براي شخص خود برداشت مي‏کند، و ذي‏القربي و يتامي و مساکين و ابن سبيل که در آيه آمده است مقصود نزديکان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشند نه اينکه عموم مؤمنين از اقرباي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به حساب بيايند، چنانچه حضرت سيد الساجدين- عليه‏السلام- فرموده است: «هم قربائنا و مساکيننا و ابناء سبيلنا» آنها (ذوي القربي) نزديکان ما و فقراي ما و راه ماندگان ما اهل بيت‏اند و روايتي به همين مضمون از اميرالمؤمنين علي- عليه‏السلام- هم نقل شده است.

 

[ صفحه 196]

 

علامه آلوسي بغدادي مي‏گويد: «روي ان بني النضير لما اجلوا عن اوطانهم و ترکوا رباعهم و اموالهم طلب المسلمون تخميسها کغنائم بدر فنزل (ما افاء الله علي رسوله منهم) «فما او جفتم عليه» کانت لرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- خاصه، فقد اخرج البخاري، و مسلم، و ابو داود، والترمذي، والنسائي، و غيرهم عن عمر بن الخطاب (ض) قال: کانت اموال بني النضير مما افاء الله تعالي علي رسوله- صلي الله عليه و آله و سلم- مما لم يوجف المسلمون عليه بخيل و لا رکاب و کانت الرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- خاصه فکان ينفق علي اهله منها سنه ثم يجعل ما بقيي في السلاح والکراع عده في سبيل الله تعالي» [13] : روايت شده است که طايفه‏ي بني نضير وقتي که از وطن خودشان کوچ کردند و سرزمينها و باغاتشان را رها کردند، مسلمانان از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواستند که اموال آنها را هم مثل غنيمت جنگ بدر تخميس و تقسيم کند، تا اينکه آيه‏ي «ما افاء الله علي رسوله» نازل شد، بعد از نزول آيه‏ي مزبور، اموال و سرزمين بني نضير مخصوص پيامبر شد. بعد آلوسي مي‏گويد: بخاري، مسلم، و ابو داود، ترمذي، نسائي، و غير آنها از عمر بن خطاب نقل کرده‏اند که گفته است: اموال بني نضير از اموالي است که مصداق آيه‏ي «ما افاء الله» بوده و اختصاص به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد و از اموالي است که مسلمانها از راه جنگ و کارزار به دست‏شان نيامده بود، و از درآمد آن نفقه‏ي سال خانواده و اهل و عيال خود را مي‏داد و مابقي را براي تجهيز سپاه مصرف مي‏کرد.

محمد بن جرير طبري بعد از آن که روايات چندي در تفسير آيه‏ي شريفه‏ي «ما افاء الله» نقل کرده، مي‏گويد: «عن ابن عباس قوله: «ما افاء الله» قال: امر الله عزوجل نبيه بالسير الي قريظه و النضير و ليس للمسلمين يومئذ خيل و لا رکاب يوجف بها... و هي لرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فکان من ذالک خيبر و فدک، و قراء عرنيه، و امر الله رسوله ان يعد لينبع فاتاها رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاحتواها کلها فقال الناس هلا

 

[ صفحه 197]

 

قسمها فانزل الله عزوجل عذره» [14] : ابن عباس درباره‏ي آيه‏ي «ما افاء الله» گفته است: خداوند امر فرمود به پيامبرش که به دو سرزمين قريظه و بني نضير برود و سرزمينهاي مزبور هم از طرف مسلمانان با لشکرکشي و کارزار به دست نيامده بود و هر مال و زميني که بدون لشکرکشي و قهر و غلبه به دست آيد، آنها مال پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده و از آن نوع سرزمينها هم خيبر و فدک و قريه‏هاي عرنيه بود که خدا به رسولش دستور فرمود آنها را آماده کند تا اينکه حاصل دهد. رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آمد تمام سرزمينها را تصرف فرمود و مردم به پيامبر عرض کردند که آنها را مثل غنيمت تقسيم کند، آيه نازل شد: آن چيزهايي که خدا به پيامبرش مي‏بخشد و شما هم سختي و جنگ و لشکرکشي را براي به دست آوردن آنها متحمل نشده‏ايد، آنها مال خصوصي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد.

سيد قطب درباره‏ي فيي‏ء مي‏گويد: «و کانت اموال بني النضير فيئا خالصا لله و للرسول لم يوجف المسلمون عليه بخيل و لا جمال» [15] : اموال بني نضير و قريظه مخصوص رسول خدا بود، چون سرزمين آنها با جنگ و لشکرکشي و اسب و شتر سواراني فتح نشده بود، بلکه خودشان جلاي وطن کرده بودند.

ابوالفضل رشيد الدين الميبدي در تفسير «کشف الاسرار و عده الابرار» معروف به تفسير خواجه عبدالله انصاري مي‏گويد: «الفيئي في اللغه: الرجوع و هو في الشرع عباره عن کل مال يرجع من الکفار الي المسلمين بغير قتال و لا ايجاف... و معني الايه: «ما افاء الله علي رسوله» من اموال «اهل القري» يعني قريظه والنضير و فدکا و خيبرا و قري عرنيه و ينبع جعلها الله سبحانه لرسوله- صلي الله عليه و آله و سلم-» [16] : فيي‏ء در لغت به معني برگشت، و در شرع عبارت از هر مال که از کفار بدون جنگ و اسب و شتر دواني به دست مسلمانها رسيده است مي‏باشد، تا اينکه مي‏گويد: معني آيه «ما افاء الله» اموال

 

[ صفحه 198]

 

و سرزمين اهل قري (قريظه، بني نضير، فدک، خيبر، و قراي عرنيه و ينبع) که خدا همه‏ي آنها را مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- قرار داد.

جلال‏الدين سيوطي بعد از آن که روايت آلوسي را نقل کرده درباره‏ي فيي‏ء مي‏گويد: «واخرج عبدالرزاق و البيهقي، ابن المنذر عن الزهريي في قوله فما اوجفتم عليه من خيل و لا رکاب قال: صالح النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- اهل فدک و قري سماها و هو محاصر قوما آخرين فارسلوا بالصلح فافاءها الله عليهم من غير قتال...» [17] : عبدالرزاق و بيهقي و ابن منذر از زهري درباره‏ي قول خدا «فما اوجفتم...» نقل کرده‏اند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با اهل فدک و قراي ديگر که در محاصره بودند مصالحه و صلح فرمود و فدک و قراي تابعه و اموال بني نضير را خداوند مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- قرار داد. سپس سيوطي در آخر، روايتي ديگر را از قول عمر بن خطاب نقل کرده و گفته است: صفايا (باغات، سرزمين) بني نضير و خيبر و فدک براي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بود. و بعد دنبال روايت مواردي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آنها را مصرف کرده بيان کرده است.

علامه نظام‏الدين الحسن بن محمد بن حسني القمي النيشابوري در تفسير «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» که در حاشيه تفسير طبري چاپ شده است، بعد از آن که فرق بين غنيمت و فيي‏ء را بيان مي‏کند و اشاره‏ي به اعتراض بعضي از مردم (مبني بر اينکه اموال بني نضير بعد از جنگ و قتال به دست آمده و آنها در محاصره بودند و بعد صلح نمودند و از سرزمين‏شان کوچ کردند بنابراين اموال آنها غنيمت است نه فيي‏ء) مي‏کند، دو جواب از قول مفسرين مي‏دهد: در جواب اول مي‏گويد: «انها لم تنزل في بني النضسر و انما نزلت في فدک و لهذا کان رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ينفق علي نفسه و علي عياله من غله فدک و يجعل الباقي في السلاح والکراع» [18] : آيه‏ي «ما افاء الله» در شأن بني نضير نازل نشده بلکه در رابطه‏ي با فدک نازل شده است و آن از اين جهت

 

[ صفحه 199]

 

بود که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از درآمد و محصولات فدک براي خود و اهل و عيالاتش مصرف مي‏فرمود و باقي را براي تجهيز و تهيه سلاح و آماده کردن سپاه استفاده مي‏کرد. و بعد در جواب دوم مي‏گويد: اگر تسليم شويم که آيه درباره‏ي بني نضير نازل شده باشد و لکن اموال بني نضير چون که بواسطه‏ي لشکرکشي و قهر و غلبه و اسب و شتر دواني به دست نيامده بود، لذا آن مال مخصوص پيامبر و نزديکان وي مي‏باشد.

محمد بن احمد انصاري قرطبي متوفي 671 درباره‏ي فيي‏ء در مسئله‏ي دوم از مسائل ده گانه پيرامون آيه دوم «ما افاء الله علي رسوله من اهل القري» مي‏گويد: «قال ابن عباس: هي قريظه والنضير، و هما بالمدينه و فدک، و هي علي ثلاثه ايام من المدينه و خيبر و قري عرنيه وينبع جعلها الله لرسوله» [19] : ابن عباس گفت: قرائي که در آيه آمده عبارت است از قريظه و بني نضير که نزديک مدينه بودند و فدک که در فاصله سه روزه راه از مدينه دور هست و خيبر و قراي عرينه و ينبع که خدا همه‏ي آنها را مال مخصوص پيامبر قرار داد که به هر عنوان که مصلحت مي‏دانست مصرف مي‏فرمود.

ابن زکريا يحي بن زيادالفراء متوفي 207 هجري درباره‏ي آيه‏ي «فما اوجفتم» مي‏گويد: «کان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- قد احرز غنيمه بني النضير و قريظه و فدک، فقال له الروساء: خذ صفيک من هذه، و افردنا بالربع، فجاء التفسير: ان هذه قري لم يقاتلوا عليها بخيل، و لم يسيروا اليها علي الابل... هذه الثلاث فهو لله و للرسول خالص» [20] : پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- وقتي که غنيمتهاي بني نضير و قريظه و فدک را احراز کرد، صحابه خدمت آن حضرت عرض کردند که سهم و نصيب خود را از اينها بگير و بقيه را براي ما بگذار، تا اينکه آيه مزبور نازل شد: همانا اين قراي (بني‏نضير و قريظه و فدک) را از راه جنگ و کارزار و يا دوانيدن شتر به دست نياورده‏ايد... تا اينکه فراء مي‏گويد: اين سه قريه مال مخصوص خدا و رسول اوست و ديگران در آن سهم ندارند.

بيهقي در سنن کبراي خود با سند ابن شهاب، و مالک بن اوس از قول عمر بن خطاب در مقام احتجاج گفته است: «و کان لرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ثلاثه صفايا:

 

[ صفحه 200]

 

بنو النضير، و خيبر و فدک...» [21] : براي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- سه سهم بود (يکي اموال بني نضير، دوم خيير و سوم فدک) در صدر اين روايت، بيهقي از قول عمر بن خطاب به مالک بن اوس بن حدثان مي‏گويد: خداند فيي‏ء را مخصوص رسولش گردانيد و به او عطا کرد که به احدي غير از او عطا نفرمود آن غنيمتهاي (بني نضير و خيبر و فدک) صخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود.

و همين روايت را مسلم در صحيح خود آورده و در متن روايت فقط اموال بني نضير را ذکر کره و اسمي از خيبر و فدک نبرده است و علت آن هم معلوم است. [22] .

محمد شوکاني درباره‏ي فيي‏ء گفته است: تکرار آيه «ما افاء الله علي رسول» به جهت تثبيت و تاکيد مي‏باشد و اينکه اهل قري در آيه دوم مرجع ضمير «منهم»، در آيه اول قرار گرفته است، منظور از منهم بني نضير مي‏باشد و اين تکرار آيه آشکار است بر اينکه اين حکم (يعني فيي‏ء مال مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد) تنها اختصاص به بني نضير ندارد، بلکه شامل هر قريه و منطقه اي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از راه صلح فتح کرده و مسلمانان با اسب و شتر دواني و جنگ به دست نياورده‏اند مي‏شود، و بعد مي‏گويد: «و قيل: والمراد بالقري: بنوا النضير و قريظه و فدک و خيبر» [23] : گفته شده است که مراد از قري بني نضير و قريظه و فدک و خيبر مي‏باشد. و باز هم همين شواني در صفحه‏ي 213 روايتي را که بيهقي از قول عمر بن خطاب راجع به اموال مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ذکر کرده بود آورده است.

خوب تا اين جا معني فيي‏ء از نظر لغت و ديدگاه مفسرين اهل سنت تحقيق و بررسي شد و ثابت شد که فيي‏ء جزء غنيمت نيست و فدک فيي‏ء بود و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هم به امر خدا آن را به دخترش زهرا- صلي الله عليه و آله و سلم- بخشيد که متاسفانه دستگاه حکومت آن را غصب کرد.

[ صفحه 201]

[1] سوره حشر، آيه 6.

[2] سوره حشر، آيه 67.

[3] المصباح المنبر، ج 2، ص 486.

[4] لسان العرب، ج 10.

[5] المنجد، ص 601.

[6] البدايه والنهايه، ج 3، ص 482.

[7] المعجم الوسيط، ج 2، ص 707.

[8] مجمع البحرين، ج 1، ص 334 باب مااوله الفاء.

[9] فرهنگ عميد، ج 2، ص 1556.

[10] فرهنگ معين، ج 2، ص 2590.

[11] تفسير کبير، ج 29، ص 384 و تفسير المراغي، ج 10، ص 37 و تفسير جامع الاحکام القرآن، ج 18، ص 11.

[12] تفسير الکشاف، ج 4، ص 502.

[13] تفسير روح المعاني، ج 28، ص 44 و تفسير روح البيان، ج 9، ص 426 و 427 و تفسير المراغي، ج 10، ص 38.

[14] تفسير جامع البيان، ج 18، ص 24.

[15] في ظلال القرآن، ج 8، ص 31.

[16] کشف الاسرار و عده الابرار، ج 10، ص 36 النبوه الطثانيه و انوار التنزيل و اسرار التاويل، و تفسير الجلالين، و المحلي، ج 2، ص 465.

[17] الدر المنثور، ج 6، ص 192 و سنن الکبري، ج 9، ص 427.

[18] تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان در حاشيه تفسير طبري، ج 18، ص 37.

[19] تفسير جامع الاحکام القرآن، ج 18، ص 12.

[20] معاني القرآن، ج 3، ص 144.

[21] سنن الکبري، ج 9، ص 426.

[22] صحيح مسلم، ج 12، ص 70.

[23] فتح القدير، ج 5، ص 211.

فدک و سهم ذوي‏القربي در قرآن

 

اکنون مناسب است که ذوي القربي و سهم ذوي القربي را از نظر قرآن و ديدگاه اهل سنت بررسي کنيم که ذوي القربي کيانند و سهم آنها چه مقدار مي‏باشد؟ و نظر مفسرين و محداثين اهل سنت درباره‏ي ذوي القربي چيست؟

خاوند تبارک و تعالي درباره‏ي ذوي القربي فرموده: «و اعلموا ان ما غنمتم من شي‏ء فان لله خمسه و للرسول و لذي القري واليتامي والمساکين و ابن السبيل» [1] : اي مومنان بدانيد هر چه غنيمت و فايده به شما رسد (زياد يا کم) خمس آن خاص خدا و رسول و خويشان او و يتيمان و فقيران و در راه سفر ماندگان است.

حاکم حسکاني در شواهد التنزيل مي‏گويد: «اخبرنا ابو عبدالله الشيرازي قال اخبرنا ابوبکر الجر جرائي قال: حدثنا ابو احمد البصري قال: حدثني محمد بن سهل، قال حدثنا عمر و بن عبدالجبار بن عمر و قال: حدثنا ابن عن، علي بن موسي بن جعفر بن محمد، عن ابيه موسي بن جعفر عن ابيه، عن جده، عن علي بن الحسين عن ابيه، عن علي بن ابي‏طالب- عليهم‏السلام- في قول الله تعالي «و اعلموا انما غنمتم من شيي‏ء» الايه، قال: لنا خاصه و لم يجعل لنا في الصدقه نصيبا کرامه الله تعالي نبيه و آله بها و اکرمنا عن او

 

[ صفحه 202]

 

ساخ ايدي المسلمين» [2] : با دوازده سند به نقل از علي- عليه‏السلام- درباره‏ي سخن خداوند تبارک و تعالي «و اعلموا انما...» گفته است: از علي- عليه‏السلام- در رابطه با خمس سوال شد؟ فرمود: آيه مخصوصا براي ما اهل‏بيت نازل شده است و خداوند در زکات و صدقه براي ما خاندان سهم و نصيب قرار نداده است، و با قرار دادن خمس براي ما اهل‏بيت و کرامت و برتري که خداوند تبارک و تعالي بواسطه‏ي آن پيامبرش و اهل‏بيت او را داده است، ما را از صدقات و چرکي دست مسلمين منع فرموده است.

و ابو جرير طبري رد رباطه با سهم ذوي القربي مي‏گويد: «حدثني الحارث قال: حدثنا عبدالعزيز، قال: حدثنا عبدالغفار، قال: حدثنا المنهال بن عمر و قال: سالت عبدالله بن محمد بن علي، و علي بن الحسين عن الخمس؟ فقال: هو لنا، فقلت لعلي، ان الله يقول: «واليتامي والمساکين و ابن السبيل» قال: يتامانا و مساکيننا» [3] : از علي بن الحسين و عبدالله ابن محمد درباره‏ي خمس سؤال کردم؟ فرمود: خمس براي ما خاندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد. بعد منهال مي‏گويد: از علي بن الحسين سؤال کردم که خداوند فرموده است: «و اليتامي و المساکين...» فرمود منظور از ايتام و مساکين، ايتام و مساکين ما خاندان و اهل پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشند.

در اين آيه شريفه خداوند تبارک و تعالي براي ذو القربي اي پيامبر اسلام خمس را تعيين فرموده است که مخصوص آنهاست، همانطوري که اين مسئله را خود پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در زمان حياتش رعايت مي‏فرمود و يک قسمت از خمس را به نزديکان خود مي‏داد و يک قسمت ديگر را خود حضرت برمي‏داشت و وقتي که غنائم خبير را تقسيم فرمود و حق مسلمانان را پرداخت نمود، حصار کتيبه را خمس خدا و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و ذوي القربي و ايتام و مساکين... قرار داد.

باز هم حاکم حسکاني مي‏گويد: «ان فاطمه- سلام‏الله‏عليها- قالت: لما اجتمع علي والعباس و فاطمه و اسامه بن زيد عند النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- فقال: سلوني، فقال العباس: اسالک کذا و کذا من المال قال: هو لک و قالت فاطمه: اسالک مثل ما سال

 

[ صفحه 203]

 

عمي العباس، فقال: هو لک و قال اسامه: اسالک ان ترد علي کذا و کذا، ارضا کان له انتزعه منه، فقال: هو لک فقال: لعلي: سل فقال: اسالک الخمس فقال هو لک، فانزل الله تعالي: «و اعلموا انما غنمتم» الايات فقال النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم-: قد نزلت / 55 / أ / في الخمس کذا کذا. قال علي فذاک اوجب لحق، فاخرج الرمح الصحيح والرمح المکسر، والبيضه الصحيحه والبيضه المکسوره فاخذ رسول‏الله اربعه اخماس و ترک في يده خمسا» [4] : همانا فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گفت: وقتي که علي - عليه‏السلام- و عباس و خود وي، و اسامه بن زيد در نزد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- جمع شدند، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: از من چيزي بخواهيد؟ عباس عرض کرد: يا رسول‏الله از شما فلان و فلان مال را مي‏خواهم. پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: آنها از آن توست، بعد فاطمه- سلام‏الله‏عليها- عرض کرد: از شما همان چيزي را که عمويم عباس خواست مي‏خواهم، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: آنچه را که خواستي براي توست، اسامه عرض کرد: از شما خواهش دارم که زمين چنين و چنان به من عطا فرماييد که با آن امرار معاش کنم، پيامبر فرمود: آن زمين مال تو باشد. و سپس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به علي- عليه‏السلام- فرمود: تو هم چيزي طلب کن! علي- عليه‏السلام- در جواب علي- عليه‏السلام- فرمود: خمس براي تو باشد، بعد آيه‏ي شريفه «و اعلموا انما غنمتم» نازل شد و سپس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: همانا به تحقيق آيه درباره‏ي خمس نازل شده است، و علي- عليه‏السلام- فرمود: پس آن (خمس) به جهت حق من واجب شده است، بعد مي‏گويد: نيزه‏هاي سالم و شکسته و تخم‏هاي سالم و شکسته آورده شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- چهار پنجم آنها را گرفت و يک خمس را در دست علي- عليه‏السلام- گذاشت.

ابو عبيدالقاسم بن سلام (متوفي 224) در کتاب الاموال خودش مي‏گويد: «و حدثنا

 

[ صفحه 204]

 

عبدالله بن المبارک، عن محمد بن اسحاق قال: سالت ابا جعفر محمد بن علي فقالت: علي بن ابي‏طالب حيث ولي من امر الناس ما ولي کيف صنع في سهم ذي القربي؟ قال: سلک به سبيل ابوبکر و عمر: قلت و کيف و انتم تقولون؟ فقال: ما کان اهله يصدرون الا عن رايه قلت: فما منعه؟ قال: کره والله ان يدعي عليه خلاف ابوبکر و عمر!!»: [5]  محمد بن اسحاق گفت: از امام باقر محمد بن علي- عليه‏السلام- سوال کردم و گفتم که علي بن ابي‏طالب- عليه‏السلام- هنگامي که ولايت و خلافت مردم را عهده‏دار شد، نسبت به سهم ذوي القربي چگونه عمل فرمود؟ آيا به همان روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- رفتار کرد؟ و يا اينکه به روش خلفاي قبل از خود عمل نمود؟ اباجعفر در جواب فرمود: به همان روش ابوبکر و عمر عمل کرد!! عرض کردم چگونه به روش آنها عمل کرد؟ در حالي که شما چيزهايي را مي‏گوييد که مردم مي‏گويند؟ يعني اينکه شما مي‏گوييد آنها (ابوبکر و عمر) حق ذوق القري را آنچه که در زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود تغيير دادند، پس چگونه است که علي- عليه‏السلام- در زمان خلافت به روش آنها عمل کرده است؟! اباجعفر- عليه‏السلام- فرمود: در زمان علي- عليه‏السلام- خاندان وي از راي و تصميم ايشان بيرون نبودند و مخالفت نمي‏کردند! و باز هم عرض کردم: چه چيزي مانع شد که علي در زمان خلافتش به روش آنها (ابوبکر و عمر) عمل کند؟! اباجعفر- عليه‏السلام- فرمود: قسم به خدا علي- عليه‏السلام- زشت مي‏دانست که کسي عليه او ادعا کند که در خلاف به روش ابوبکر و عمر عمل مي‏کند.

البته خواننده‏ي عزيز توجه دارد که اولا اين روايت صحت ندارد، براي اينکه آنچه که در روايات صحيحه شيعه موجود است، اين است که مي‏آمدند خدمت علي- عليه‏السلام- که با او بيعت کنند به شرط اينکه به سنت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و روش شيخين عمل کند، ولي علي- عليه‏السلام- مي‏فرمود: به روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بلي، ولي روش شيخين نه. ثانيا اگر اين روايت ابن سلام صحت داشته باشد، يکي از موارديست که علي- عليه‏السلام- به صورت تقيه عمل فرموده، چنان چه در موارد ديگر هم

 

[ صفحه 205]

 

مولي اين گونه عمل فرمودند، از جمله، پشت سر خلفا نماز مي‏خواند، و اسم فرزندانش را ابوبکر و عمر و عثمان مي‏گذاشت و لذا اگر اين روايت بر فرض اينکه صحيح باشد از باب تقيه بوده است.

باز هم حاکم حسکاني با پنج سند به نقل از مجاهد درباره‏ي قول خداوند تبارک و تعالي «و لذي القربي» مي‏گويد: «هم اقارب النبي الذين لم، لم يحل لهم الصدقه» [6] : آنان نزديکان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و آن کساني هستند که صدقه براي شان حلال نمي‏باشد.

طبري در تفسير اين آيه شريفه به چند طريق از خصيف و مجاهد روايت کرده و بعد از آن مي‏گويد: «حدثني محمد بن عماره حدثنا اسماعيل بن ابان، حدثنا الصباح بن يحيي المزني، عن السدي عن ابن الديلمي (کذا) قال قال علي بن الحسين رضي الله عنه، لرجل من اهل الشام اما قرات في الانفال: «و اعلموا انا غنمتم من شيي‏ء فان لله خمسه و للرسول...» الايه؟ قال نعم (قال نحن هم) قال: فانکم لانتم؟ قال: نعم» [7]  با پنج سند از ابن ديلمي و او هم به نقل از امام سجاد- عليه‏السلام- که در جواب اهانت مرد شامي فرمود: آيا آيه «و اعلموا انما» در سوره مبارکه انفال را نخوانده‏اي؟ مرد شامي در جواب عرض کرد: بلي خوانده‏ام، امام فرمود: ما همان ذوي القربي‏اي که خداوند فرموده است هستيم، مرد شامي گفت: شما همان ذوي القربي که در قرآن آمده هستيد؟ امام سجاد فرمود: بلي ما همان هستيم.

احمد بن حنبل در مسند خود در باب مسند علي- عليه‏السلام- در رقم 646 مي‏گويد: «حدثنا محمد بن عبيد، حدثنا هاشم بن البريد عن حسين بن ميمون عن عبدالله بن

 

[ صفحه 206]

 

عبدالله قاضي الري عن عبدالرحمان بن ابي‏ليلي قال: سمعت اميرالمؤمنين عليا رضي‏الله‏عنه يقول: اجتمعت انا و فاطمه والعباس و زيد بن حارثه عند رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فقال العباس: يا رسول‏الله کبرت سني و دق عظمي و کثرت مونتي فان رايت يا رسول‏الله ان تامرلي بکذا و کذا و سقا من الطعام فافعل، فاجابه النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- فقالت فاطمه: يا رسول‏الله ان رايت ان تامرلي کما امرت لعمک فافعل فقال رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم-: نعم، ثم قال زيد بن حارثه: يا رسول‏الله کنت اعطيني ارضا کانت معيشتي منها، ثم قبضتها فان رايت ان تردها علي فافعل. فقال: نعم فقالت: انا ان رايت ان توليني هذا الحق جعله الله لنا في کتابه من هذا الخمس فاقسمه في حياتک کيلا يناز عينه احد بعدک فقال النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فافعل، فولانيه رسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فقسمته في حياته، ثم ولانيه ابوبکر فقسمته في حياته، ثم ولانيه عمر فقسمته حتي کان آخر سنه من سني عمر اتاه مال کثير 55 / ب / 1 فعزل حقنا ثم ارسل الي فقال: هذا حقکم فخذه، فقلت: بنا عنه غني العام، و بالمسلمين حاجه فرده تلک السنه فلم يدعني اليه احد بعده حتي قمت مقامي هذا، فلقيني العباس فقال: يا علي لقد نزعت اليوم منا شيئا لا يرد الينا ابدا». [8] .

ابي ليلي گفت: شنيدم که اميرالمؤمنين علي- عليه‏السلام- گفت: من و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و عباس، زيد بن حارثه نزد رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- جمع شديم، بعد عباس عرض کرد! اي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- من پير شدم و استخوانهايم سست شده و مخارجم زياد است، اگر مصلحت مي‏دانيد امر فرماييد تا به من مقداري مال و طعام دهند تا با آن کاري انجام دهم، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اجابت فرمود و خواسته‏ي او را انجام داد، و بعد فاطمه- سلام‏الله‏عليها- عرض کرد: اي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- اگر مصلحت مي‏بينيد امر کنيد تا براي من هم همان طوري که براي عموي

 

[ صفحه 207]

 

خود امر فرموديد دستور دهيد مالي به من دهند تا با آن کاري انجام دهم، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: بلي و او را اجابت کرد، سپس زيد حارثه عرض کرد: يا رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- چه خوب بود زميني را به من بخشيديد تا با آن معيشت و زندگي‏ام را مي‏گذراندم و بعد آن را از من مي‏گرفتيد، اگر صلاح مي‏دانيد آن را به من رد مي‏کرديد تا با آن کاري کنم، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواسته‏ي او را اجابت کرد، بعد من عرض کردم: اگر صلاح مي‏دانيد اين خمس را که خدا در قرآنش حقي براي ما قرار داده است مرا متولي آن قرار دهيد که در حيات شما آن را تقسيم کنم تا بعد از شما هيچ کس درباره‏ي آن منازعه و دعوايي نکند، پس اين کار را انجام دهيد، علي- عليه‏السلام- گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين کار را کرد. علي- عليه‏السلام- فرمود: خمس مرا در زمان حيات رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- تقسيم کردم، و بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ابوبکر هم که روي کار آمد مرا متولي تقسيم خمس قرار داد و بعد از ابوبکر، عمر هم در زمان خلافت خود مرا متولي خمس قرار داد و آن را تقسيم کردم تا اينکه در سال آخر از دو سال حکومت عمر مال زيادي به او رسيد، اول حق ما را عزل کرد و نداد و بعد فرستاد و گفت: اين حق شما است، به همان روش که قبلا تقسيم مي‏کردي تقسيم کن! و من در جواب وي گفتم: ما در اين سال از آن بي‏نياز هستيم و نياز نداريم و مسلمانان بيشتر نياز دارند، سپس آن را در آن سال به مسلمين داد. و بعد از عمر احدي ما را دعوت نکرده و چيزي را به ما نداده است، تا اينکه عباس را ملاقات کردم و گفت: اي علي! به تحقيق امروز چيزي را از ما گرفتي و ما را محروم کردي که هرگز ديگر به ما رد نمي‏شود و نمي‏رسد.

از اين روايت مسند به خوبي پيداست که خمس مخصوص ذوي القربي بوده است که متاسفانه به اهل‏بيت و ذوي القربي که مصاديق آيه‏ي خمس بودند، داده نشد و به بهانه‏هاي واهي برگردانده نشد.

حسکاني با سند هاشم بن بريد مي‏گويد: «قال حدثنا يوسف، قال: حدثنا وکيغ قال: حدثنا شريک عن خصيف، عن مجاهد، قال «کان النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و اهل بيته لا

 

[ صفحه 208]

 

تحل لهم الصدقه فجعل لهم الخمس» [9] : نبي مکرم اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- صدقه را براي اهل‏بيت خود حلال نمي‏دانست و حرام فرموده بود و خمس را براي آنها حلال کرده بود.

و نيز حسکاني با سند هاشم بن بريد و او از يوسف و او از عمر و حمران و او هم از سعيد به نقل از قتاده مي‏گويد: «سهم ذوي القربي طعمه کانت لقرابه رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم-» [10]  قتاده گفت: سهم ذوي القربي غذايي بود براي نزديکان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و مخصوص آنها بود نه کساني ديگر؟

باز هم حسکاني مي‏گويد: «و حدثنا يوسف، قال: حدثنا حجاج بن منهال قال: حدثنا عبدالله بن عمر النميري عن يونس بن يزيد الايلي، عن الزهري، عن يزيد بن هرمز، عن ابن عباس و سئل عن سهم ذوي القربي؟ فقال: هو لقربي رسول‏الله قسمه لهم رسول‏الله بينهم»: يزيد بن هرمز نقل کرده است: از ابن عباس از سهم ذوي القربي سؤال شد، و او در جواب گفت: آن (سهم) براي نزديکان رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد، و رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آن را بين نزديکان خود تقسيم فرمود.

ابوعبيده القاسم بن سلام متوفي 224 در حديث 851 سهم ذوي القربي را به چند طريق بيان کرده، مي‏گويد: «حدثنا حجاج، عن ابي‏معشر، عن سعيد بن ابي‏سعيد، قال: کتب نجده الي ابن عباس: ان اکتب الي: من ذوي القربي؟ و اکتب لنا هل کان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- يسهم للمراه والمملوک اذا حضر الباس؟ و اکتب الي هل کان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم-، يقتل الصبيان، قال: فدعا ابن عباس يزيد بن هرمز فکتب جواب نجده الخارجي الحروري: «من عبدالله بن عباس الي نجده بن عويمر اما بعد فانک کتبت تسالني عن ذوي القربي من هم؟ و کنا نقول: انا نحن بنو هاشم هم فابي ذالک علينا قومنا و قالوهم قريش کلها»: ابن سعيد گفت: نجده حروري به ابن عباس نامه نوشت، و از خواست

 

[ صفحه 209]

 

که براي من بنويس: سهم ذوي القربي چيست؟ و آيا رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- براي زنها و غلامان و کنيزان زماني که به جنگ حاضر مي‏شدند سهمي قرار مي‏داد يا نه؟ و آيا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بچه‏هاي نابالغ کفار و مشرکين را هم مي‏کشت؟ ابي‏سعيد گفت: ابن عباس يزيد بن هرمز را خواست، و در جواب نجده حروري خارجي نوشت: از عبدالله پسر عباس به نجده بن عويمر، اما بعد بدان که تو به من نامه نوشتي و از من هستم ذوي القربي را سوال کردي که آنان کيستند؟ و من در جواب مي‏گويم: همانا ما بني‏هاشم ذوي القربي هستيم و ان (ذوي القربي) را قوم و طايفه‏ي ما بر ما انکار و امتناع کردند و سهم ما را ندادند و گفتند که ذوي القربي همه‏ي قريش هستند.

«وقال: و حدثنا محمد بن کثير، عن زائده بن قدامه، عن الاغمش، عن المختار بن صيفي: عن يزيد بن هرمز قال کتب نجده الي ابن عباس يساله عن اليتيم متي ينقطع عنه اسم اليتيم؟ و عن قتل الولدان؟ و عن الخمس لمن هو؟ (فکتب اليه ابن عباس اجوبه اسئلته الي) قال: و اما الخمس فنقول: انه لنا، و يقول قومنا: انه ليس لنا!!»: باز ابوعبيد در يک سند ديگر از مختار بن صيفي و از يزيد به هرمز مي‏گويد: ابن هرمز گفت: نجده به ابن عباس نوشت و از او سؤال کرد که يتيم در چه زماني از يتيميت قطع مي‏شود و ديگر به او يتيم گفته نمي‏شود؟ و از قتل و کشتن بچه‏ي کوچک و نابالغ کفار سؤال کرد و از مملوک سؤال کرد که آيا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از فيي‏ء براي آنها سهمي مي‏داد يا خير؟ و سؤال کرد که آيا زنها در جنگ حاضر مي‏شدند يا خير؟ و از خمس سؤال کرد که براي کيست؟ ابن عباس جواب سؤالهاي او را نوشت، تا اينکه گفت: و اما خمس همانا براي ما خاندان رسول خدا بود و قوم و طايفه‏ي ما مي‏گويند که آن براي شما نيست!!!

«قال: و حدثنا حجاج، عن الليث بن سعيد، عن عقيل بن خالد، عن ابن شهاب قال: ان يزيد بن هرمز حدثه ان نجده کتب الي ابن عباس يساله عن سهم ذي القربي اليه: انه لنا، و قد کان عمر دعانا لينکح منه ايامانا و يخدم منه عائلنا فابينا عليه الا ان يسلمه لنا کله وابي ذالک علينا. قال ابن هرمز: انا کتبت ذالک الکتاب من ابن عباس الي

 

[ صفحه 210]

 

نجده»: و باز هم ابوعبيد در سند سوم از ابن شهاب و او هم از يزيد بن هرمز مي‏گويد: ابن هرمز گفت: نجده حروري به ابن عباس نوشت و از سهم ذوي القربي سوال کرد و ابن عباس جواب او را نوشت و گفت: سهم ذوي القربي براي ما بود و عمر ما را دعوت کرد و مي‏خواست که با دختران يتيم ما ازدواج کند و تا از اين طريق با خمس و سهم ذوي القربي به عائله‏ي ما خدمت و کاري انجام دهد، ما قبول نکرديم و امتناع نموديم و گفتيم که بايد سهم ذوي القربي را آن طوري که بود به ما تسليم کني، او امتناع ورزيد و به ما نداد، ابن هرمز مي‏گويد: آنچه ابن عباس گفت، من آن را نوشتم و به نجده فرستادم.

«و قال: و حدثنا عبدالله بن صالح، عن الليث بن سعيد، عن يحيي بن سعيد ان ابن عباس قال: کان عمر يعطينا من الخمس نحوا مما کان يري انه لنا، فرغبنا عن ذالک و قلنا: حق ذوي القربي خمس الخمس، فقال عمر: انما جعل الله الخمس لاصناف سماها فاسعد هم بها اکثرهم عددا و اشد فاقه فاخذ ذالک منا ناس و ترکه ناس» [11] : و نيز ابوعبيد در سند چهارم از يحيي بن سعيد مي‏گويد: ابن عباس گفت: عمر در زمان خلافتش از خمس آنچه را که خود مصلحت مي‏ديد که حق ماست براي ما مي‏داد و ما قبول نکرديم و گفتيم که حق ذوي القربي خمس مي‏باشد، ولي عمر گفت: خدا خمس را براي اصنافي که خود نام برد، قرار داده است!! و با آن تعداد بسياري از مردم را مساعدت کرد! و ابن عباس گفت: خمس را گاهي مردم از ما گرفتند و گاهي مردم به ما پس دادند و رها کردند.

با توجه به روايات ابوعبيد آنچه به دست مي‏آيد اين است که خلفا سهم

 

[ صفحه 211]

 

ذوي القربي را که خدا و قرآن و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تشريع فرموده بودند تغيير دادند و در مقابل نص قرآن و تصريح پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اجتهاد کردند و نص را کنار گذاشتند و به اجتهاد خود عمل نمودند.

ابن ابي‏شيبه در سهم ذوي القربي مي‏گويد: «حدثنا عبدالله بن نمير، قال: حدثنا هاشم بن بريد قال: حدثني حسين بن ميمون، عن عبدالله بن عبدالله، عن عبدالرحمن بن ابي‏ليلي قال: سمعت عليا يقول: قلت يا رسول‏الله ان رايت ان تولينا حقنا من الخمس في کتاب الله فاقسمه حياتک کي لاينازعنيه احد بعدک. قال: ففعل ذلک قال: فولانيه رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ثم ولانيه ابوبکر فقسمته حياه ابوبکر ثم ولانيه عمر فقسمته حياه عمر حتي کان آخر سنه من سني عمر فاتاه مال کثير فعزل حقنا ثم ارسل الي فقال: هذا حقکم فخذه فاقسمه حيث کنت تقسمه، فقلت يا اميرالمؤمنين بنا عنه العام غني و بالمسلمين اليه حاجه فرد عليهم تلک السنه ثم لم يدعنا اليه احد بعد عمر حتي قمت مقامي هذا فلقيت العباس بعد ما (خرجت) من عند عمر فقال: يا علي لقد حرمتنا الغداه شيي‏ء لايرد علنيا ابدا الي يوم القيامه قال: و کان العباس رجلا داهيا» [12] .

ابي‏ليلي گفت: شنيدم که علي- عليه‏السلام- گفت: به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- گفتم اگر صلاح مي‏بينيد مرا متولي خمس- که خداوند در قرآنش آن را حق ما تعيين

 

[ صفحه 212]

 

فرموده- قرار دهيد، و سپس آن را در زمان حيات شما تقسيم کنيم تا اينکه احدي از مردم بعد از شما منازعه و ناراحتي نکند، علي- عليه‏السلام- فرمود: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين کار را کرد، و مرا متولي تقسيم خمس قرار داد و تا زماني که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- در قيد حيات بود خمس را تقسيم مي‏کردم، و بعد از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- ابوبکر هم مرا متولي تقسم خمس قرار داد و در زمان ابوبکر هم خمس را تقسيم کردم، و در زمان عمر همين طور خمس را تقسيم مي‏کردم تا اينکه سال آخر حکومت عمر مال زيادي به دست وي رسيد، و او حق ما خاندان را نداد و بعد فرستاد و گفت: اين حق شماست، آن را بگير و آن طوري که قبلا تقسيم مي‏کرد تقسيم کن، در جواب گفتم: ما در اين سال نيازي به آن نداريم و مسلمانها به آن نيازمندترند، آن را به مسلمانان داد و بعد از عمر احدي مرا براي تقسيم خمس دعوت نکرده است. بعد از اينکه از نزد عمر بيرون آمدم به عباس برخوردم، او گفت: يا علي! هر آينه ما را ديروز از چيزي محروم کرد و تا عالم قيامت به ما رد نمي‏کند، عباس مرد زيرک و باهوش بود.

آنچه که از اين حديث ابن ابي‏شيبه پيداست اينکه: خمس حق مسلم ذوي القربي بوده است، ولي حکام و خلفا آن را از اهل‏بيت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- سلب کردند.

ابن ابي‏الحديد در شرح نهج‏البلاغه از ابوبکر جوهري نقل مي‏کند: «ان فاطمه- عليهاالسلام- اتت ابوبکر فقالت: لقد علمت الذي ظلمتنا عنه اهل البيت من الصدقات، و ما افاء الله علينا من الغنائم في القرآن من سهم ذوي القربي ثم قرات عليه قوله تعالي: «و اعلموا انما غنمتم من شيئي فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي» فقال لها ابوبکر: بابي انت و امي و والد ولدک! السمع و الطاعه لکتاب الله، و لحق رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- و حق قرابته، و انا اقرا من کتاب الله الذي تقرئين منه، و لم يبلغ علمي منه ان هذا السهم من الخمس يسلم اللکم کاملا، قالت افلک هو و لاقربائک؟ قال: لا بل انفق عليکم منه و اصرف الباقي في مصالح المسلمين، قالت ليس هذا حکم الله تعالي، قال: هذا حکم الله، فان کان رسول‏الله عهد اليک في هذا عهدا او اوجبه لکم حقا صدقتک

 

[ صفحه 213]

 

و سلمته کله اليک و الي اهلک، قالت: ان رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- لم يعهد الي في ذالک بشي‏ء الا اني سمعته يقول لم انزلت هذه الايه «ابشروا آل محمد فقد جاءکم الغني» قال ابوبکر: لم يبلغ علمي من هذه الايه ان اسلم اليکم هذا السهم کله کاملا، ولکن لکم الغني الذي يعنيکم و يفضل عنکم، و هذا عمر بن خطاب و ابوعبيده بن الجراح فاساليهم عن ذالک، وانظري هل يوافقک علي ما طلبت احد منهم! فانصرفت الي عمر فقالت له مثل ما قالت لابي‏بکر، فقال لها ما قال لها ابوبکر، فعجبت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- من ذالک و تظنت انهما کانا قد تذاکرا ذالک و اجتمعا عليه» [13] .

ابو زيد عمر بن شيبه به نقل از مالک بن انس مي‏گويد: فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نزد ابوبکر آمد و فرمود: آيا مي‏داني آنچه از ما اهل‏بيت- عليه‏السلام- توقيف نموده‏اي همان است که خداوند از غنائم به ما داده و آن عبارت از سهم ذوي القربي است که در مورد آن آيه نازل شده است؟ بعد فاطمه- سلام‏الله‏عليها- اين آيه را تلاوت فرمود: «و اعلموا انما غنمتم من شيئي فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي [14] » ابوبکر در پاسخ گفت: پدر و مادرم فداي تو و آن پدري که تو از او به دنيا آمدي، من در برابر کتاب خدا و در مقابل ايفاي حق پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و بستگانش سراپا گوش و فرمانبردارم و آن آيه که تو خواندي من هم خوانده‏ام ولي من از آيه به دست نياوردم که بايد تمام سهم ذوي القربي را در خمس به شما تسلم کنم، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: پس ذوي القربي به تو و خويشاونت تعلق دارد؟ ابوبکر گفت: خير، بلکه مقداري از اين سهم را در مورد شما و بقيه را در مصالح عمومي مصرف مي‏کنم، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: اين عمل تو بر خلاف حکم خداست، ابوبکر گفت: خير اين حکم خداست اگر تو مدرکي از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- داري که بايد تمام اين سهم ذوي القربي به شما تسليم شود، من نظر تو را تصديق مي‏کنم و تمام سهم را به شما تسليم مي‏نمايم، فاطمه- سلام‏الله‏عليها-

 

[ صفحه 214]

 

فرمود: کدام مدرک و حجت بالاتر از اينکه وقتي اين آيه نازل شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: مژده دهيد آل محمد را که ثروتي به شما رسيد.

ابوبکر سخن اولش را تکرار کرد و گفت: من از اين آيه به دست نياوردم که بايد تمام سهم ذوي القربي را به خود آنها تسليم کنم، ولي از جهت نيازهاي زندگي از درآمد اين سهم طوري شما را تأمين مي‏کنم که بي‏نياز شويد، و مقداري هم از آن زياد بيايد، اگر قبول نداري الان به عمر بن خطاب و ابوعبيده مراجعه کن، اگر آنها گفتار تو را تصديق کردند من هم مي‏پذيرم و تمام سهم ذوي القربي را به شما تسلم مي‏کنم، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نزد عمر آمد و تمام مطالب و سخني را که به ابوبکر گفته بود، به وي فرمود، و او هم عين جواب ابوبکر را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گفت، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- از اين پيش آمد سخت در شگفت شد و متوجه گرديد که آنها با هم قرار داشتند که چه جوابي به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بگويند، براي اينکه مي‏دانستند که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- حتما به سراغ آنها خواهد آمد و تسليم آنها نخواهد شد.

اين حديث داراي نکات و مطالبي مي‏باشد: مطلب اول اينکه ابوبکر حق فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و بني‏هاشم، و بستگان و نزديکان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از سهم ذوي القربي در خمس توقيف نمود و هيچ دليل و حجتي نداشت و اين عمل را صرف نظر شخصي خود انجام داده است، و فقط دليلش اين بود که من از آيه به دست نياوردم که آن را تسليم‏تان کنم!! در حالي که اين جواب ابوبکر درست نيست، براي اينکه خود آيه صراحت دارد که سهم ذوي القربي از خمس ملک فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و بني‏هاشم است و هيچ جاي آيه دلالت ندارد که سهم ذوي القربي بايد بهره‏ي مسلمانان باشد، و آيات ديگري که اين گونه موضوعات را بيان مي‏کند از جمله آيه‏ي صدقات همين مطلب از آن استفاده مي‏شود که مي‏فرمايد: «انما الصدقات للقراء والمساکين والعاملين عليها والمولفه قلوبهم و في الرقاب و الغارمين و في سبيل الله و ابن السبيل فريضه من الله و الله عليم حکيم» [15] : مصرف صدقات منحصرا مختص به اين هشت طايفه است:

 

[ صفحه 215]

 

فقيران، و عاجزان، و متصديان اداره صدقات، و تاليف قلوب (يعني براي متمايل کردن بيگانگان به دين اسلام) و آزادي بندگان، قرضداران، در راه خدا يعني تبليغ و ترويج و رواج دين خدا و به راه ماندگان، اين مصارف هشتگانه فرض و حکم خداست و خدا بر تمام حکم و مصالح امور آگاه است.

و اين آيه دلالت دارد که صدقات مال افراد مذکور مي‏باشد، و عموم دانشمندان اسلام و مفسرين فريقين اتفاق دارند بر اينکه اجتهاد در مقابل نص باطل است، و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در مقام رد ابوبکر فرمود: «ليس هذا حکم الله»: اين سخن تو حکم خدا نيست، نيز پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: مژده دهيد آل محمد را که ثروتي به شما رسيد، در اين جا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏دانست که با نزول اين آيه‏ي شريفه بستگانش سهمي از خمس را مالک شدند و ديگر به مردم محتاج نيستند.

مطلب دوم اينکه در آخر اين حديث ابن ابي‏الحديد از قول مالک بن انس مي‏گويد: فاطمه- سلام‏الله‏عليها- پنداشت که ابوبکر و عمر در ضايع کردن اين حق با هم تباني کرده‏اند و اين جمله دلالت دارد که خود مالک بن انس هم معتقد بوده که ابوبکر و عمر از نظر فاطمه- سلام‏الله‏عليها- متهم بودند و گواه اين مطلب سخن خود عمر در روايت مالک بن انس است که ابن حجر مکي در الصواعق المحرقه مي‏گويد: «و قال: تذکران ان ابوبکر کان فيه کما تقولان، والله يعلم انه لصادق بار راشيد تابع للحق، ثم توفي الله ابوبکر، فقلت انا ولي رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- و ابوبکر... اعمل فيه بما عمل رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- و ابوبکر، و الله يعلم اني فيه لصادق و تابع للحق» [16] : عمر به علي- عليه‏السلام- و عباس خطاب کرده و گفت: شما گمان مي‏کنيد که ابوبکر مرد ستمگر و جنايتکاري بوده ست؟ در حالي که وي مرد راستگو و نيکوکار و تابع حق بود و هم اکنون ادعا مي‏کنم که ولي پيامبر!! و ولي ابوبکر و شما مرا نيز دروغگو و جنايتکار و خيانتکار مي‏پنداريد و خدا مي‏داند که من راست مي‏گويم و تابع حق هستم.

 

[ صفحه 216]

 

نظر علي- عليه‏السلام- و عباس درباره‏ي ابوبکر و عمر، همان نظر فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بود که حق وي را از سهم ذوي القربي غصب کردند که اين کار آنها نصوص قرآني مطابقت نمي‏کرد و بلکه خلاف دستورات قرآن و پيام‏آور وحي بود.

مطلب سوم اينکه ابوبکر و عمر حق ذوي القربي را از خمس ندادند، در حالي که خداوند متعالي در قرآن آن حق را اثبات فرموده است: «و اعلموا انما غنمتم من شيئي فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي واليتامي والمساکين وابن السبيل ان کنتم آمنتم بالله و ما انزلنا علي عبدنا يوم الفرقان يوم التقي الجمعان والله علي کل شيئي قدير» [17] : و اي مومنان بدانيد هر چه به شما غنيمت و فايده رسد (زياد و يا کم) خمس آن خاص خدا و رسول و خويشان او و يتيمان و فقيران و در را ماندگان است، اگر به خدا و آنچه که بر بنده‏ي خود محمد و روز فرقان که دو سپاه (اسلام و کفر در جنگ بدر) روبرو شدند نازل فرمود ايمان آورده‏ايد و خدا بر هر چيز تواناست.

فخر رازي در تفسير اين جمله «ان کنتم آمنتم بالله» مي‏گويد: يعني «ان کنتم آمنتم بالله فاحکموا بهذه القسمه، و هو يدل علي انه متي لم يحصل الحکم بهذه القسمه لم يحصل الايمان بالله» [18] : از اين جمله به دست مي‏آيد که هر کس ايمان به خدا دارد بايد به همين تقسيم خدا در مورد خمس راضي باشد و به همين ترتيب حکم کند، و محتواي اين مطلب اين است که اگر کسي بر خلاف اين تقسيم حکم کرد ايمان به خدا ندارد.

و در جامع الاصول از ابن ابي‏داود و از نسائي نقل کرده و مي‏گويد: «حدثنا احمد بن صالح، ثنا عنبسه، ثنا يونس، عن ابن شهاب، اخبرني يزيد بن هرمز ان نجده الحروري حين حج في فتنه ابن الزبير ارسل الي ابن عباس يساله عن سهم ذي القربي، و يقول: لمن تراه؟ قال: ابن عباس: لقربي رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- قسمه لهم رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- و قد کان عمر عرض علينا من ذالک عرضا رايناه دون حقنا فردد ناه عليه و ابيناه ان نقبله» [19] : از يزيد بن هرمز روايت کرده‏اند که در فتنه‏ي ابن زبير وقتي که نجده

 

[ صفحه 217]

 

حروري حج نمود، شخصي را نزد ابن عباس فرستاد و از او در مورد سهم ذي القربي سؤال کرد که متعلق به چه کسي مي‏باشد؟ ابن عباس گفت: اين سهم مخصوص بستگان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- است و عمر مقداري کمي از خمس را در زمان خود به ما عرضه کرد، ولي چون خيلي کمتر از حق اصلي و واقعي ما بود، قبول نکرديم.

اين روايت نزد محدثين عامه از روايات صحيحه است.

و نسائي مي‏گويد: «قال: کتب عمر بن عبدالعزيز الي عمر بن الوليد کتابا فيه وقسم ابيک لک الخمس کله وانما سهم ابيک کسهم رجل من المسلمين و فيه حق الله و حق الرسول و ذي القربي واليتامي والمساکين و ابن سبيل فما اکثر خصماء ابيک يوم القيامه فکيف ينجو من کثرت خصماوه و اظهارک المعازف و المز مار بدعه في الاسلام و لقد هممت ان ابعث اليک من يجز جمتک جمه السوء»: [20]  عمر بن عبدالعزيز از اموال خمس سهم رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- و سهم ذوي القربي را به بني‏هاشم واگذار نمود. و باز هم نقل شده که وي به وليد نامه نوشت که پدرت (وليد بن عبدالملک) تمام خمس را به تو اختصاص داد، در حالي که به اندازه‏ي يک فرد مسلمان در اين اموال بيشتر حق نداشت و در اين اموال حق خدا و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و حق بستگان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و ايتام و مساکين و از راه ماندگان بوده است، و چه بسيارند دشمنان پدر تو در روز قيامت، پس چگونه نجات پيدا مي‏کند کسي که دشمنان او بسيارند، و تو آلات لهو و لعب را ظاهر کردي و اين بدعت در اسلام است و هر آينه بدان که من آخرين تلاش خودم را کردم که کسي را به طرف تو بفرستم تا اينکه موهاي زيادي که در اطراف سر تو و بالاي شانه‏هايت آويزان است قطع کند. و اين کنايه از اين است که اجتماعات فاسدي که اطراف تو را گرفته‏اند آنها را متفرق کند تا از راه حق منحرف نشوي و از منصب و قدرت استفاده‏ي سوء ننمايي.

بيهقي در سنن کبراي از قول عايشه مي‏گويد: «ان عائشه رضي الله عنها اخبرته

 

[ صفحه 218]

 

ان فاطمه بنت رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- ارسلت الي ابوبکر رضي الله تساله ميراثها من رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- مما افاء الله علي رسوله- صلي الله عليه و آله و سلم- و فاطمه حنئذ تطلب صدقه النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- التي بالمدينه، و فدک و ما بقي من خمس خيبر. قالت عايشه رضي الله عنها فقال: ابوبکر رضي‏الله‏عنه ان رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قال: «لا نورث ما ترکنا صدقه، انما ياکل آل محمد من هذا المال»... اني والله لا اغير صدقات النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- عن حالها التي کانت عليه في عهد النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- و لا عملن فيها بما عمل رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فيها، فابي ابوبکر ان يدفع الي فاطمه منها شيئا، فوجدت فاطمه علي ابوبکر (رضي‏الله) عنهما من ذالک فقال: ابوبکر لعلي رضي الله عنهما: و الذي نفسي بيده لقرابه رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- احب الي ان اصل من قرابتي، فاما الذي شجر بيني و بينکم من هذه الصدقات، اني لا آلو فيها عن الخير، و اني لم اکن لاترک فيه امرا رايت رسول- صلي الله عليه و آله و سلم- يصنعه فيها الا صنعته» [21] :

عايشه گفت: به من خبر رسيد که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کسي را نزد ابوبکر فرستاد تا از او ميراث رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- را و از آن هنگام مالهايي که خدا به وي اختصاص داده بود طلب کند، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در آن هنگام اموالي که از پيامبر در مدينه بود، و فدک و آنچه که از خمس خيبر باقي مانده بود مطالبه مي‏کرد و بعد ابوبکر گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: ما چيزي را به ارث نمي‏گذاريم و آنچه که باقي بماند صدقه است و همانا آل محمد هم از آن مال مي‏خورند و استفاده خواهند کرد. بعد ابوبکر گفت: قسم به خدا من صدقات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از همان روش که در زمان خود وي انجام مي‏شد تغيير نخواهم داد، و هر آينه به آنچه که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- عمل و رفتار

 

[ صفحه 219]

 

مي‏فرمود، من هم عمل مي‏کنم، ابوبکر اموال پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از پس دادن به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- امتناع کرد، وقتي که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- اين برخورد را ديد دست برداشت و بعد ابوبکر به علي- عليه‏السلام- گفت: قسم به آن کسي که جانم به دست اوست هرآينه قرابت و خويشي من به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- محبوب‏تر است براي من از نزديکان خودم و آنچه که بين من و شما در رابطه با اين اموال و صدقات واقع شده است، همانا من درباره‏ي آنها از هيچ کار خيري کوتاهي نمي‏کنم و من درباره‏ي اموال و صدقات همان دستور و روشي را که پيامبر انجام مي‏داد انجام خواهم داد.

با توجه به اين حديث بيهقي اگر ابوبکر همان روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را که در زمان حيات مبارکش نسبت به فدک و خمس و خيبر و اموال بني نضير انجام داده بود و قانون و رفتار پيامبر خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- را تغيير نمي‏داد اگر واقعا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده بود که ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است، پس اولين بار بايد اين سخن را به دخترش فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و به علي- عليه‏السلام- مي‏گفت، آيا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- احتمال نمي‏داد که اگر اين حرف را به دخترش فاطمه و علي- عليهماالسلام- نگويد، بعد از رحلت او مشاجره و دعوايي بين وراث او و دستگاه حکومت واقع خواهد شد؟! حال بنا به قاعده‏ي «فرض محال ليس بمحال» بر فرض محال که اين حديث را پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده باشد، آيا در کدام قاعده و قانون فقهي آمده است که اگر انسان عادي در زمان حيات خود با کمال سلامتي و با اختيار و اراده و بدون اکراه و اجبار اگر بخشي از مال خود را به شخصي بخشيد و مالکيت او را تثبيت کرد و آن شخص هم متصرف شد، بعد از مرگ او کساني و يا حکومتي بيايد آن اموال را از شخص متصرف بگيرد؟ در هيچ کتاب و قانون آسماني و حتي مکتبهاي غير آسماني اين مسئله پذيرفته نيست، آن هم از يک کسي عادي، چه رسد به پيامبر خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- که همه حرکات و کارهايش به دستور خدا و «وحي يوحي» بوده است که در زمان حيات طيبه‏ي خود فدک را به زهرا- سلام‏الله‏عليها- و خمس را به آل محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- به دستور خداوند بخشيد، بنابراين اولا حديث

 

[ صفحه 220]

 

مذکور افترا به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد، و ثانيا رفتار و عمل ابوبکر با گفتار او مطابقت نداشت، اگر او طبق اين حديث بيهقي واقعا به سنت و روش رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- عمل مي‏کرد، و يا اينکه واقعا نزديکان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را دوست مي‏داشت، بايد قلب آنها را با اعمالش به درد نمي‏آورد و آنچه از اموال را پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به آنها داده بود از آنها نمي‏گرفت.

باز هم بيهقي در سنن کبري حديث ديگري را به اسناد سعيد بن مسيب نقل کرده، مي‏گويد: «قال اخبرني جبير بن مطعم انه جاء هو و عثمان بن عفان (رض) الله عنها يکلمان رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فيما قسم من الخمس بين بني‏هاشم و بني‏المطلب، فقلت، يا رسول‏الله قسمت لاخواننا بني‏المطلب و لم تعطنا شيا، و قرابتنا و قرابتهم واحده، فقال النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- «انما بنوهاشم و بنوالمطلب شيئي واحد»، قال جبير: و لم يقسم لبني عبد شمس و لا لبني نوفل من ذلک الخمس کا قسم لبني‏هاشم و بني‏المطلب، قال: و کان ابوبکر (رض) يقسم الخمس نحو قسم رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- غير انه لم يکن يعطي قربي رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ما کان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- يعطيهم منه...» [22]  سعيد بن مسيب گفت: جبير بن مطعم با عثمان خدمت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آمدند، در آنچه که از خمس در بين بني‏هاشم و بني‏مطلب تقسيم شده بود با رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- صحبت کردند، بعد جبير بن مطعم مي‏گويد: خدمت ايشان عرض کردم: يا رسول‏الله شما از خمس براي برادران ما از بني‏مطلب سهمي داده‏ايد و به ما چيزي عطا نفرموديد، در حالي که قرابت و خويشي ما و بني‏مطلب يکي است! پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود همانا بني‏هاشم و بني‏مطلب از يک خاندان واحد هستند، بعد جبير مي‏گويد: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از خمس به فرزندان نوفل و عبد شمس چيزي تقسيم نفرمود و فقط به فرزندان هاشم و مطلب سهمي عنايت فرمود، و بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ابوبکر خمس را به همان قسم که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- تقسيم فرموده بود

 

[ صفحه 221]

 

تقسيم مي‏کرد! مگر اينکه ابوبکر به نزديکان رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آن مقدار سهم که رسول‏الله به آنها مي‏داد، نداد و سهم آنها را کم کرده و يا اينکه قطع نموده بود.

حالا با توجه به اين روايت بيهقي شما خواننده‏ي عزيز ملاحظه فرموديد که خليفه پيامبر، سنت و روش خدا و پيامبرش را تغيير داد، در حالي که خداوند در قرآنش فرموده: سنت خدا قابل تغيير و تحول نيست و کسي نمي‏تواند آن را دست خوش تحول و تغيير قرار دهد [23]  کما اينکه خلفاي سه گانه در دوران حکومت خودشان اين کار را کردند و سنت خدا و رسول را دست خوش تحول و تغيير قرار دادند. چنانچه اگر اين دو حديث بيهقي را کنار هم بگذاريم، آن وقت ملاحظه خواهيد فرمود که ابوبکر در حديث اول خطاب به علي- عليه‏السلام- مي‏گويد قسم به ذات خدا آنچه که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نسبت به خمس و اموال و ميراث خود انجام مي‏داد من هم همان را عمل مي‏کنم، ولي در حديث دوم راوي به صراحت مي‏گويد که ابوبکر سنت و روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را نسبت به نزديکان و خويشان وي تغيير داد و بني‏هاشم و آل محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- را از سهمي که خدا معين فرموده بود محروم کرد.

ابن ابي‏الحديد مي‏گويد: مردم گمان مي‏کنند که نزاع فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و ابوبکر در دو چيز بود، يکي ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و دومي بخششي بودن فدک، ولي من حديثي به دست آوردم که آنها درباره‏ي موضوع سومي هم نزاع داشتند که ابوبکر زهرا- سلام‏الله‏عليها- را از آن نيز منع کرده بود، و آن سهم ذوي القربي بود. [24] .

يکي ديگر از آياتي که در شان ذوي القربي و مخصوصا زهرا- سلام‏الله‏عليها- نازل شده

 

[ صفحه 222]

 

است، اين آيه مي‏باشد: «وآت ذالقربي حقه والمسکين و ابن السبيل و لا تبذر تبذيرا» [25] : اي رسول تو خود و امتت حقوق خويشاوندان و ارحام خود را ادا کن و فقيران و رهگذران بيچاره را به حق خودشان برسان و هرگز اسراف روا مدار.

حاکم حسکاني درباره‏ي اين آيه شريفه مي‏گويد: «حدثنا الحاکم الوالد ابو محمد، قال: حدثنا عمر بن احمد بن عثمان ببغداد شفاها قال: اخبرني عمر بن الحسن بن علي بن مالک قال: حدثنا جعفر بن محد الاحمسي قال: حدثنا حسن بن حسين، قال حدثنا ابو معمر سعيد بن خثم، و علي بن القاسم الکندي و يحيي بن يعلي، و علي بن مسهر، عن فضيل بن مرزوق، عن عطيه، عن ابي‏سعيد قال: لما نزلت «و آت ذالقربي حقه» اعطي رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه فدکا» [26] : با يازده سند از ابي‏سعيد خدري نقل کرده است: وقتي آيه‏ي شريفه‏ي «و آت ذالقربي حقه» نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بخشيد و مالکيت آن را به وي تثبت فرمود.

باز هم حسکاني با سند در حديث شماره 468، از قول ابي‏سعيد نقل کرده: وقتي که آيه‏ي مبارکه «و آت ذاالقربي حقه» نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را خواست و فدک را به او بخشيد، و نيز در حديث 469 با يازده سند از عطيه و او به نقل از ابي‏سعيد مي‏گويد: وقتي که آيه‏ي شريفه «و آت ذالقربي» نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را خواست و فدک را به او داد و او را مالک آن قرار داد [27]  و در حديثهاي 470 و 471 هر کدام با هفت سند از ابي‏سعيد روايت مزبور را بيان کرده است.

خوارزمي از قول سيدالحفاظ شيرويه بن شهرداد ديلمي و او از ابوالفتح عبدوس بن عبدالله همداني و او از قاضي ابو نصر شعيب بن علي، و او هم از موسي بن سعيد الخدري نقل کرده است: «قالت لما نزلت آيه: «و آت ذالقربي حقه» دعا رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فاعطاها فدکا»: [28]  وقتي آيه‏ي شريفه «و آت

 

[ صفحه 223]

 

ذالقربي» نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- دخترش فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را خواست و فدک را به وي بخشيد.

سيوطي در تفسير آيه‏ي کريمه مي‏گويد: «و اخرج البزاز، و ابويعلي و ابن ابي‏حاتم و ابن مردويه عن ابي‏سعيد الخدري قال: لما نزلت هذه الايه «و آت ذالقربي حقه» دعا رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه فاعطاها فدکا»: [29]  ابي‏سعيد گفته است: وقتي آيه‏ي شريفه‏ي «و آت ذالقربي حقه» نازل شد، رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را خواست و فدک را به او بخشيد.

متقي هندي در کتاب منتخب کنزالعمال در باب صله الرحم والترغيب فيها مي‏گويد: «قال لما نزلت «وآت ذالقربي حقه» قال النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- يا فاطمه لک فدک»: [30]  ابي‏سعيد گفت: وقتي که آيه «و آت ذالقربي» نازل شد، پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- خطاب به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: فدک براي تو است.

محمد بن سليمان در اواخر جزء اول از مناقب خود مي‏گويد: «قال: حدثنا عثمان بن محمد الآلثع قال: حدثنا جعفر بن محمد الرماني قال: حدثنا الحسين بن الحسين العربي عن اسماعيل بن زياد السلمي: عن جعفر بن محمد قال: لما نزلت: «و آت ذا القربي...» امر رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- لفاطمه و ابنيها بفدک فقالوا يا رسول‏الله امرت لهم بفدک؟ فقال: والله ما انا امرت لهم بها ولکن الله امر لهم بها، ثم تلا هذه الايه «و آت ذي القربي»: [31]  جعفر بن محمد فرمود: وقتي آيه‏ي مبارکه‏ي ذي القربي نازل شد، رسول

 

[ صفحه 224]

 

خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به فاطمه و فرزندان او فرمود: فدک مال شماست، عده‏اي عرض کردند: يا رسول‏الله آيا فدک را خودت بخشيدي؟ فرمود: قسم به خدا من امر نکردم و نبخشيدم فدک را براي آنان، بلکه خدا دستور فرموده است به بخشش فدک براي آنها، فدک اعطا و بخشش خداست و بعد پيامبر آيه‏ي «و آت ذي القربي» را قرائت فرمود.

محمد بن جرير طبري در تفسير آيه‏ي کريمه مي‏گويد: «حدثني محمد بن عماره الاسدي قال: حدثنا اسماعيل بن ابان، قال: حدثنا الصباح بن يحيي المزني، عن السدي، عن ابي‏الديلم قال: قال علي بن الحسين- عليهماالسلام- لرجل من اهل الشام: اقرات القرآن؟ قال: نعم: قال افما قرات في بني اسرائيل «و آت ذي القربي حقه...» قال و انکم للقرابه التي امر الله جل و ثناه ان يوتي حقه؟ قال نعم»: [32]  ابي‏ديلم گفت: علي بن الحسين- عليه‏السلام- به مردي از اهل شام فرمود: آيا قرآن خوانده‏اي؟ عرض کرد: بلي، فرمود: آيا قرائت نکرده‏اي در سوره‏ي بني اسرائيل «و آت ذا القربي»؟ مرد شامي عرض کرد: همانا شما همان نزديکان مي‏باشيد که خداي عزوجل امر کرده است که حقشان داده شود، امام- عليه‏السلام- فرمود: بلي ما همان هستيم!

و حاکم حسکاني با هفت سند از عطيه عوفي و از ابي‏سعيد الخدري مي‏گويد: «قال: لما نزلت علي رسول‏الله: و آت ذا القربي حقه، دعا فاطمه فاعطاها فدکا والعوالي و قال: هذا قسم قسمه الله لک و لعقبک»: [33]  ابي‏سعيد گفت: وقتي که بر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آيه «و آت ذا القربي حقه» نازل شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلام‏الله‏عليها- دخترش را دعوت کرد، فدک و حوالي آن را به او بخشيد، و فرمود: اين سهمي است که خدا به تو و به فرزندان تو عطا فرموده است.

بلاذري در کتاب «فتوح البلدان» مي‏گويد: «و حدثنا عبدالله بن ميمون المکتب قال: اخبرنا الفضيل بن عياض عن مالک بن جعونه عن ابيه قالت: فاطمه- سلام‏الله‏عليها- لابابکر: ان رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- جعل لي فدک فاعطيني اياها و شهد لها علي بن

 

[ صفحه 225]

 

ابي‏طالب- عليه‏السلام- فسالها شاهدا آخر شهدت لها ام ايمن، فقال: ابوبکر قد علمت يا بنت رسول‏الله انه لاتجوز الا شهاده رجلين او رحل و امراتين! فانصرفت (عنه فاطمه): [34]  به چهار سند نقل شده است: فاطمه- سلام‏الله‏عليها- به ابوبکر گفت: رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به من بخشيده بود، تو هم آن را به من پس بده، ابوبکر از فاطمه- سلام‏الله‏عليها- شاهد و گواه خواست و علي- عليه‏السلام- به نفع فاطمه- سلام‏الله‏عليها- شهادت داد، ابوبکر شاهد ديگر خواست، و ام‏ايمن شهادت داد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بخشيده بود، باز هم وي قبول نکرد و گفت: اي دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم-، تو مي‏داني که در شهادت جايز نيست مگر اينکه دو مرد باشد و يا اينکه يک مرد و دو زن باشد! [35] .

بعد فاطمه- سلام‏الله‏عليها- وقتي که بهانه جوييهاي دستگاه حکومت را ديد منصرف شد، البته منظور از انصراف فاطمه- سلام‏الله‏عليها- اين نيست که با حکومت ساخت، بکله بانوي دو عالم تا آخرين لحظه دست از مبارزه با حکومت برنداشت و خشم ابدي خود را ادامه داد.

احمد بن حنبل مي‏گويد: پيامبر، از خمس بر بني عبدالشمس (بني اميه) و بني نوفل آن طوري که بر بني‏هاشم و بني عبدالمطلب قسمت مي‏کرد چيزي تقسيم نفرمود، و ابوبکر آن چنان که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خمس را به نزديکان خود تقسيم مي‏کرد بر آنها (بني‏هاشم) قسمت ننمود. [36] .

زمخشري در تفسير «کشاف» درباره‏ي سهم ذوي القربي مي‏گويد: «و عن ابن عباس رضي الله، عنه انه کان علي سته اسهم لله و للرسول سهمان، و سهم لاقاربه و حتي قبض، فاجري ابوبکر رضي‏الله‏عنه الخمس علي ثلاثه و کذلک روي عن عمر و من

 

[ صفحه 226]

 

بعده من الخلفاء و روي ان ابوبکر رضي‏الله‏عنه منع بني‏هاشم الخمس» [37] : از ابن عباس نقل شده است که خمس بر شش سهم بود: 1- سهم خداوند، 2- سهم رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بود، 3- سهم ذي‏القربي بود، و تا زماني که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در قيد حيات بود اين گونه بود، وقتي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفت ابوبکر خمس را فقط سه سهم قرار داد (سهم يتامي، مساکين، ابن السبيل) و عمر هم روش ابوبکر را ادامه داد.

و باز هم زمخشري گفته است: روايت شده است که ابوبکر بني‏هاشم را از خمس و سهم‏شان منع کرد و آنها را مانند ساير ايتام و مساکين و از راه ماندگان مسلمين قرار داد و به حساب مي‏آورد.

ابن ابي‏الحديد به نقل از ابوبکر جوهري مؤلف کتاب «السقيفه» مي‏گويد: «قال ابوبکر: و اخبرنا ابوزيد، قال حدثنا احمد بن معاويه، عن هيثم، عن جويبر، عن ابي‏الضحاک، عن الحسين بن محمد بن علي بن ابي‏طالب- عليه‏السلام-، ان ابوبکر منع فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و بني‏هاشم سهم ذوي القربي، و جعله في سبيل الله في السلاح والکراع و قرات عليه قوله تعالي «و اعلموا انما» فقال لها ابوبکر: انا اقراء من کتاب الله الذي تقرئين منه ولم يبلغ منه ان هذا السهم من الخمس يسلم اليکم کاملا، قالت: افلک هو و لاقربائک؟ قال: لا بل انفق عليکم منه، و اصرف في مصالح المسلمين!! قالت: ليس هذا حکم الله تعالي، قال: هذا حکم الله!! [38] .

ابوبکر فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و بني‏هاشم را از سهم ذوي القربي منع کرد و آن را در آماده کرد سلاح و لشکر بکار برد، زهرا- سلام‏الله‏عليها- سهم ذوي القربي را از ابوبکر مطالبه کرد و وي در خمس دو حق داشت يک حق از جهت ميراث پدر نسبت به سهم رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- و دوم حق ذوي القربي و نيز اينکه او شريک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در خمس بوده است و ابوبکر حق او را از هر دو منع کرد، فاطمه- سلام‏الله‏عليها-

 

[ صفحه 227]

 

در مقام مطالبه حق ذوي القربي به آيه‏ي خمس استدلال و احتجاج فرمود، ابوبکر در جواب گفت: اين آيه را من هم در قرآن خوانده‏ام، اما يقين ندارم که مراد از سهم ذوي القربي شخص تو هستي، که آن را به تو واگذار نمايم. فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: پس ذوي القرباي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-، تو و خويشاوندانت هستيد؟ ابوبکر در جواب گفت: خير، بلکه من يک مقدار آن را به شما انفاق مي‏کنم! و بقيه را در مصالح عمومي مسلمانان مصرف مي‏نمايم، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: اين بر خلاف حکم خداست، ابوبکر گفت: اين عين حکم خداست! و اين احتجاج و استدلال ادامه پيدا کرد. [39] .

بعد از اينکه ادعاهاي سه گانه و استدلالات مستند فاطمه- سلام‏الله‏عليها- براي وي ثابت شد که برنامه‏ي ابوبکر مخالفت با وي و علي- عليه‏السلام- و بني‏هاشم است، و در حالي که سخت بر ابوبکر و عمر خشمگين بود، کناره گرفت و در عين خشم بر آنها از دنيا رفت و به همين دليل وصيت فرمود: او را شبانه دفن کنند و آن دو نفر بر جنازه‏ي وي حاضر نشوند و برايش نماز نخوانند. با توجه به سخنان ابوبکر جوهري و ابن ابي‏الحديد ملاحظه مي‏شود که ابوبکر در مقابل نص قرآن که خمس را براي ذوي القرباي را قطع کرد، در حالي که پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- علاوه بر اينکه بر جان و اموال مسلمانان ولايت دارد و در تصرف اموال مسلمين از خود آنها اولي‏تر است. بنابراين طبق اين ولايت خدايي، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏توانست اموال مسلمين را به هر کسي که مي‏خواست بدهد و واگذار کند، و لذا وقتي که آيه «و آت ذا القربي» [40] : نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مصلحت ديد که فدک را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- ببخشد و ملکيت آن را به نام وي ثبت نمايد.

همان طوري که گفته شد سيوطي در تفسير «الدر المنثور» سه تا روايت را به سندهايي از ابي‏سعيد خدري و ابن عباس و امام زين‏العابدين- عليه‏السلام- در ذيل آيه‏ي 26 سوره‏ي مبارکه اسري آورده است و در سه روايت کلمات اعطاء، اقطاع و ايتاء بکار رفته

 

[ صفحه 228]

 

است و اين خود دلالت مي‏کند که فدک در تصرف فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بوده و او مالک آن سرزمين بوده است. [41] .

شيخ سليمان قندوزي حنفي از ثعلبي نقل کرده و مي‏گويد: «ان زين العابدين رضي‏الله‏عنه لما جئي به اسيرا بعد قتل ابيه الحسين رضي‏الله عنهما و اقيم علي درج مشق قال بعض جفا اهل الشام: الحمد لله الذي قتلکم و قطع قرن الفتنه فقال: ما قرات «قل لا اسئلکم عليه الا الموده في القربي»: قال و انتم هم قال: نعم» [42] : همانا وقتي امام زين‏العابدين- عليه‏السلام- را بعد از کشته شدن پدرش امام حسين- عليه‏السلام- به عنوان اسير آوردند، يکي از مردان پست اهل شام به امام زين‏العابدين- عليه‏السلام- گفت: خدا را سپاس مي‏گويم که شما را کشت و شاخ فتنه را قطع کرد، امام زين‏العابدين- عليه‏السلام- به مرد شامي فرمود: آيا آيه‏ي: «قل لا اسئلکم...» را نخوانده‏اي؟ مرد شامي عرض کرد: آنان شما هستيد؟ و علي بن الحسين- عليهم‏السلام- فرمود: ما همان ذي‏القربي و نزديکان پيامبر هستيم که خدا به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- امر فرمود حقشان را ادا کند.

ابن ابي‏الحديد روايت قندوزي را از راويان ديگري غير از ابي‏سعيد خدري نيز نقل کرده و گفته است: وقتي که آيه «و آت ذالقربي» نازل شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را خواست و فدک را به او اعطا فرمود. [43] .

اين روايت ابي‏سعيد خدري آن قدر در حد تواتر بالايي است که مامون عباسي در زمان حکومت خود به همين روايت استناد نمود و فدک را به فاطميين برگرداند و مرحوم طبرسي در مجمع البيان اين حديث را با سلسله سند از ابي‏سعيد خدري نقل نموده است و مي‏گويد: عبدالرحمان بن صالح گفت: مامون عباسي به عبدالله بن موسي نامه نوشت و از او در مورد قصه‏ي فدک سوال کرد، عبدالله بن موسي در جواب مامون همين روايت ابي‏سعيد خدري را نوشت و مامون فدک را به فرزندان

 

[ صفحه 229]

 

فاطمه- سلام‏الله‏عليها- واگذار نمود. [44]  بحث در اينکه فدک آيا به فاطميين برگشت يا خير؟ در فصل «فاطمه و فدک در تاريخ» خواهيم آورد. حاکم نيشابوري در تاريخ خود و متقي هندي در کنزالعمال به اين مطلب تصريح کرده‏اند.

ابن ابي‏الحديد مي‏گويد: «و سالت علي بن الفارقي مدرس المدرسه الغربيه ببغداد، فقلت له: اکانت فاطمه صادقه؟ قال: نعم، قلت: فلم لم يدفع اليها ابوبکر فدک و هي عنده صادقه؟ فتبسم، ثم قال: کلا ما لطيفا مستحسنا مع ناموسه و قله دعابته، قال: لو اعطاها اليوم فدک بمجرد دعواها لجاءت اليه غدا و ادعت لزوجها الخلافه، و زحزحته عن مقامه، و لم يکن يمکنه الاعتذار والموافقه بشيئي، لانه يکون قد اسجل علي نفسه انها صادقه فيما تدعي کائنا ما کان من غير حاجه الي بيته و لا شهود، و هذا کلام صحيح، و ان کان اخرجه مخرج الدعا به والهزل»: [45]  از علي بن فاروق استاد مدرسه‏ي مغربيه‏ي بغداد سؤال کردم: آيا فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در ادعاي خود راستگو بود؟ گفت: آري: گفتم: پس چرا ابوبکر فدک را به وي نداد، با اينکه مي‏دانست او راست مي‏گويد، استاد با اينکه زير بار حق نمي‏رفت و اخلاقا مرد با ابهت و کم مزاحي بود، ولي جواب لطيف و بامعني داد، و گفت: اگر ابوبکر به محض ادعاي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فدک را به او رد کرده بود، فرداي آن روز مي‏آمد و ادعا مي‏کرد که خلافت و حق شوهرش را به او برگرداند، و آنگاه ابوبکر نه مي‏توانست عذر بياورد و نه مي‏توانست موافقت کند، چون با رد فدک به مجرد ادعا تثبيت کرده بود که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- هر چه که ادعا کند بدون اينکه احتياج به دليل و شاهد داشته باشد راست گفته و حقيقت است و نياز به شاهد ندارد.

بعد ابن ابي‏الحديد اضافه مي‏کند که اين کلام را استاد بر سبيل مزاح گفت ولي در واقع سخنان بسيار صحيح و متين است و واقع را به صورت شوخي بيان کرده است.

بعد ابن ابي‏الحديد بنابر آن روايت که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- وصيت نمود که ابوبکر بر او نماز نخواند، و علي- عليه‏السلام- زهرا را شبانه دفن نمود و عباس بن عبدالمطلب

 

[ صفحه 230]

 

بر وي نماز خواند، مي‏گويد: «و اما قوله: ان ابوبکر هو الذي صلي علي فاطمه و کبر اربعا و ن کثيرا من الفقهاء يستدلون به في التکبير علي الميت- و هو شيئي ما سمع الا منه و ان کان تلقاه عن غيره فممن يجري مجراه في العصبيه و الا فالروايات المشهوره و کتب الاثار و السير خاليه من ذلک و لم يختلف اهل النقل في ان عليا- عليه‏السلام- هو الذي صلي علي فاطمه الا روايه نادره شاذه وردت بان العباس- رحمه‏الله- صلي عليها» [46] .

باز هم ابن ابي‏الحديد درباره‏ي خبر هشام بن محمد و اينکه فاطمه- سلام‏الله‏عليها- از ابوبکر فدک را مطالبه فرمود و گفت: ام‏ايمن شاهد و در آخر خبر گفته است بين وفات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و وفات فاطمه- سلام‏الله‏عليها- هفتاد و دو شب فاصله شد، مي‏گويد: «و اما الخبر الثاني و هو الذي رواه هشام بن محمد الکلبي عن ابيه ففيه اشکال، لانه قال: انها طلبت فدک و قالت ان ابي اعطاني ها، ان ايمن تشهد لي بذالک فقال لها ابوبکر في الجواب: ان هذا المال لم يکن لرسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و انما کان مالا من اموال المسلمين يحمل به الرجال و ينفقه في سبيل الله، فلقائل ان يقول له: ايجوز للنبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ان يملک ابنته او غير ابنته من انفاء الناس ضيعه مخصوصه او عقارا مخصوصا من مال المسلمين لوحي اوحي الله تعالي اليه، او لاجتهاد رايه علي قول من اجاز له ان يحکم بالاجتهاد، اولا يجوز للنبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ذلک؟ فان قال: لايجوز، قال مالا يوافقه العقل و لا المسلمين عليه، ان قال: يجوز ذلک، قيل: فان المراه ما اقتصرت علي الدعوي، بل قالت ام‏ايمن تشهد لي فکان ينبغي ان يقول لها في الجواب: شهاده ام‏ايمن وحدها غير مقبوله و لم يتضمن هذا لخبر ذلک بل قال لها لما

 

[ صفحه 231]

 

ادعت و ذکرت من يشهد لها: هذا مال من مال الله. لم يکن لرسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و هذا ليس بجواب صحيح» [47] :

و خبر دوم که هشام بن محمد کلبي از پدرش روايت کرده، در آن هم اشکال است، براي اينکه او در خبرش گفته است: فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فدک را مطالبه کرد و فرمود که پدرم آن را به من بخشيده بود و ام‏ايمن شاهد و گواه است، ابوبکر در جواب گفت: اين مال براي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- نبود، بلکه مالي از اموال مسلمين بود که با آن سرباز آماده مي‏فرمود و در راه خدا انفاق مي‏کرد، و ممکن است کسي به ابوبکر بگويد: آيا جايز بود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دختر خود يا غير او را بر حسب فرمان الهي که بوسيله وحي بر او نازل شد و يا بر حسب صواب ديد خود مالک يک قسمت از اموال مسلمين گرداند و قسمتي از اموال مسلمانان را به او اختصاص دهد؟ و يا اينکه اين کار از پيامبر جايز نبود؟ اگر گفته شود که اين کار براي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- جايز نبوده است، بايد گفت که اين سخن خلاف عقل و خلاف عقيده مسلمانان جهان است (براي اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-) از همه اولي‏تر است طبق آيه‏ي «الست اولي بکم من انفسکم قالوا بلي يا رسول‏الله» [48]  آيا من اولي‏تر از جان شما بر شما نيستم؟ مردم گفتند: بلي اي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- و اگر گفته شود اين عمل پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- جايز بوده، بنابراين در اين جا فاطمه- سلام‏الله‏عليها- ادعاي خلاف نفرموده، بلکه ادعا کرده که اين عمل صحيح و درست از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- صارد شده است و شاهد و گواه آن نيز ام‏ايمن بود، و اگر گواهي يک

 

[ صفحه 232]

 

زن آن هم ام‏ايمن کفايت نمي‏کرد، بايد به او جواب دهند که گواهي يک زن کافي نيست، و يک زن ديگر گواه بياور، نه اينکه ابوبکر در جواب بگويد: اصلا اين مال به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تعلق نداشته و مال همه‏ي مسلمانان بوده است، اين سخن رد ادعاي زهرا- سلام‏الله‏عليها- نيست و اصلا اين جواب درست و منطقي نيست و نبايد اين گونه با دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- برخورد مي‏شد.

اگر به اين سخنان ابن ابي‏الحديد دقيق شويم، ايشان جواب ابوبکر را غير صحيح و غير منطقي دانسته و خواسته آنچه را که در ذهن داشته اندک اشاره‏اي به آن کند که ابوبکر گستاخي آشکار نموده و اهانت نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کرده است، در حالي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به نص آيه‏ي قرآن «و آت ذي القربي حقه» [49]  فدک را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- داده بود.

اما اينکه گفته شده است پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- محصولات و عايدات فدک را صرف لشکرکشي و انفاق در راه خدا مي‏فرمود، بر فرض اينکه اين مطلب صحيح باشد دليل نمي‏شود که فدک از ملک حضرت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- خارج گردد، و نيز بر فرض اينکه اين ملک در ابتدا به عامه‏ي مسلمين تعلق داشته و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آن را به زهرا- سلام‏الله‏عليها- بخشيده، اين عمل به امر و دستور خدا بوده است، نه اينکه خود اين کار را کرده باشد. اگر چه آن هم بنابر ولايت عامه‏ي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اشکال نداشت (و ندارد). پس با توجه به اين بيان، خليفه با اين جوابي که به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- داد، گويا اهانت به پيامبر رحمت نمود!! و آن اموال، ملک مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود که به نزديکانش بخشيد، و اين بخشش هم «وحي يوحي» بود، حرف و سخن يک انسان عادي نبود.

[ صفحه 233]

[1] سوره انفال، آيه 41.

[2] شواهد التنزيل، ج 1، ص 285.

[3] تفسير جامع البيان، ج 10، ص 5، بحث سوره انفال.

[4] شواهد التنزيل، ج 1، ص 286، حديث 293، و تاريخ بغداد، ج 4، ص 73، و لسان الميزان، ج 1، ص 145، والاموال، ص 416 و کتاب الخمس حسکاني با 9 سند از قول عبدالرحمان بن ابي‏ليلي در حديث 294، صفحه 287 از قول علي- عليه‏السلام- روايتي به همين مضمون و يک مقدار طولاني‏تر را نقل کرده است.

[5] الاموال، کتاب الخمس، ص 416، حديث 848.

[6] شواهد التنزيل، ج 1، ص 288.

[7] جامع البيان، ج 10، ص 5، و نيز وي در صفحه‏ي 5 با جهار سند از عطا گفته است: «عن ابن عباس ان نجده کتب اليه يساله عن ذوي القربي فکتب اليه کتابا: نزعم انا نحن هم فابي ذلک علينا قومنا.» ابن عباس گفت است: نجده نامه به وي نوشته از ذوي القربي سؤال کرده، مي‏گويد: نامه به او نوشتم که ذوي القربي ما هستيم ولي قوم ما از اينکه ما ذوي القرباي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوديم امتناع کردند و حق ما را به ما ندادند.

[8] مسند احمد بن حنبل، مسند علي- عليه‏السلام-، ج 1، ص 84، و ج 2، ص 59، و ج 14، ص 471، والسنن الکبري، ج 10، ص 16، حديث 13239 کتاب قسم الفيي‏ء، و سنن، ج 3، ص 147، حديث 2984 کتاب الخراج والاماره والفيي‏ء.

[9] شواهد التنزيل، ج 1، ص 288، حديث 296.

[10] شواهد التنزيل، ص 289، حديث 297 و تهذيب التهذيب، ج 2، ص 606، و ج 11، ص 450، حديث 298 را احمد بن حنبل، در مسند خود، در باب مسند عبدالله بن عباس به چند طريق به رقم 1967، 2265، 2812، 2943، 3299، در ج 1، ص 248، 308، 302.

[11] الاموال، ص 417، و مسلم در صحيح خود در باب «النساء الغازيات» ج 5، ص 197 با پنج سند (که دو سند آن امام باقر و امام صادق- عليهماالسلام- هستند) از يزيد بن هرمز همين روايت را بيان کرده است. و محقق مسند احمد بن حنبل در تعليق حديث 1967، ج 3، ص 297 چاپ دوم گفته: اسناد حديث همه صحيح است و بعد هم گفته است: مسلم در صحيح خود ج2، ص 77 به سندهاي متعدد از يزيد بن هرمز روايت کرده است. براي اطلاع بيشتر به کتاب شواهد التنزيل، ج 1، تحقيق شيخ محمد باقر محمودي مراجعه شود.

[12] المصنف، ج 12، ص 417، باب جهاد، حديث 15296 و نيز کتاب جهاد المصنف، ج 12، ص 471، حديث 15297 با چهار سند از يزيد بن هرمز و قريب به همين هم عبدالرزاق در کتاب جهاد المصنف، ج 5، ص 238، حديث 9480 جواب ابن عباس به نامه‏ي نجده را در رابطه با سهم ذوي القربي بيان کرده است. و محقق کتاب «مشکل الاثار» ج 2، ص 36 از طريق مالک و زهري و از يزيد بن هرمز و نيز بيهقي در السنن الکبري، ج 10، ص 16، جواب ابن عباس به نامه نجده در سهم ذوي القربي را يادآور شده است. و محقق المصنف ابن ابي شيبه در تعليق خود از عبدالرزاق و از سيوطي در کتاب «الدر المنثور»، ج 3، ص 238 از طريق ابن ابي‏شيبه و ابن المنذر و خود ابن ابي‏شيبه در کتاب جهاد «المصنف»، ج 12، ص 472، حديث 15301 با چهار سند جواب نامه نجده را در سهم ذوي القربي بيان کرده است و محقق کتاب «طبري» از طريق عبدالله بن نافع و ابي‏معشر و نيز ابوعبيد در کتاب «الاموال» ص 332 از طريق حجاج و او هم از ابي‏معشر حديث جواب ابن عباس را آورده است و بعد گفته که سيوطي در الدر المنثور، ج 3، ص 186 از طريق ابن ابي‏شيبه و ديگران حديث جواب نامه نجده را بيان کرده است.

[13] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 230 و 231.

[14] سوره انفال، آيه 41 (اي مومنان بدانيد هر چه به شما غنيمت و فايده رسيد (زياد يا کم) خمس آن خاص خدا و رسول و خويشان اوست).

[15] سوره‏ي توبه، آيه 60.

[16] الصواعق، ص 59، و صحيح بخاري، ج ص، و صحيح مسلم، ج 12، ص 57 باب، حکم الفيي‏ء و جامع الاصول ج ص و شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 229.

[17] سوره انفال، آيه 41.

[18] تفسير کبير، ج 15، ص 165.

[19] جامع الاصول، ج 10، ص 250 و سنن ابي‏دواد، ج 3، ص 146 و سنن نسائي، ج 7، ص 128، کتاب قسم الفيي‏ء.

[20] سنن نسائي، ج 7، ص 130 و مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 320 و صحيحح بخاري، ج 5، ص 197 و الدر المنثور، ج 3، ص 186 و صحيح نسائي، ج 7 ص 200 کتاب فيي‏ء.

[21] سنن الکبري، ج 9، ص 435 کتاب قسم الفيئي والغنيمه، و بنا به گفته وي محمد بخاري هم در «صحيح»، ج 4، ص 252 کتاب الفضائل اصحاب النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- باب مناقب قرابه رسول‏الله، منقبه فاطمه- سلام‏الله‏عليها- روايت کرده است.

[22] السنن الکبري، ج 10، ص 13 کتاب قسم الفيئي والغنيمه حديث 13235، و سنن ابي‏داود، ج 3، ص 145 کتاب الخراج والاماره والفيئي و باب بيان مواضع تقسيم خمس و سهم ذوي القربي.

[23] «سنه الله في الذين خلوا من قبل ولن تجد لسنه الله تبديلا» سوره احزاب، آيه 62 (براي سنت خداوند هيچ گونه تحول و تغييري نخواهي يافت و هميشه ثابت و پابرجاست. «و لن تجد لسنه الله تبديلا و لن تجد لسنه الله تحويلا» سوره فاطر، آيه 43 (هرگز براي سنت خدا تبديلي نخواهد يافت، و هرگز براي سنت الهي تغييري نمي‏باشد.)

شان نزول اين آيات هر چه باشد و درباره‏ي هر قوم و گروهي نازل شده باشد، آنچه که از دو واژه‏ي تبديل و تحويل به دست مي‏آيد که چيزي را به کلي عوض کنند، و چيز ديگري جايش بگذارند، و تحويل آن است که همان چيز را از نظر کيفي و يا کمي دگرگون سازند.

[24] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 320.

[25] سوره اسراء، آيه 26.

[26] شواهد التنزيل، ج 1، ص 438.

[27] شواهد التنزيل، ج 1، ص 439 و 440.

[28] مقتل الحسين، ج 1، ص 70 باب فضائل فاطمه، فصل 5.

[29] الدر المنثور، ج 4، ص 177، و مجمع الزوايد، ج 7، ص 49 و ميزان الاعتدال، ج 2، ص 228.

[30] منتخب الکنزالعمال، در حاشيه مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 228 و نيز متقي هندي در ج 2، ص 158، طبع 1 همين روايت را ذکر کرده است و سيوطي سه روايت را در اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بخشيد در ج 4، ص 177 ذيل آيه‏ي شريفه‏ي ذي‏القربي آورده است.

[31] مناقب محمد بن سليمان، ج 1، حديث 91، الورق 35 و نيز در اوائل جزء ششم در حديث 647 باب فضائل فاطمه از کتاب مناقب، الورق 151 با چهار سند از جعفر بن محمد نقل کرده است که وقتي آيه ذي القربي نازل شد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بخشيد. ابان بن تغلب مي‏گويد از جعفر بن محمد سوال کردم که آيا رسول خدا خود فدک را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بخشيد؟ فرمود: خداوند فدک را به فاطمه بخشيد.

[32] جامع البيان، ج 15، ص 72، و همين روايت را سيوطي از ابن مردويه و از ابن عباس در الدر المنثور، ج 4 آورده است.

[33] شواهد التنزيل، ج 1، ص 441، حديث 472.

[34] فتوح البلدان، ص 40، باب فتح فدک.

[35] بحث درباره‏ي اينکه شهادت حضرت علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن قبول نشد، ولي شهادت عايشه قبول شد در فصل شاهد و گواهان فاطمه- سلام‏الله‏عليها- خواهد آمد.

[36] مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 83.

[37] تفسير کشاف، ج 2، ص 222 ذيل آيه خمس از سوره انفال، 41.

[38] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 230 و 231.

[39] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 231 و 230.

[40] سوره اسراي، آيه 26.

[41] الدر المنثور، ج 4، ص 177.

[42] ينابيع الموده، ص 302، باب 59 آياتي که در فضائل اهلبيت- عليهم‏السلام- وارد شده است.

[43] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 279.

[44] براي اطلاع بيشتر به تفسير مجمع البيان، ج 3، ص 411 مراجعه شود.

[45] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 284.

[46] اينکه ابن ابي‏الحديد گفته است: عباس بر جنازه‏ي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نماز خواند حقيقت ندارد، براي اينکه سيد مرتضي فرموده است: اهل نقل اختلافي ندارد که خود علي- عليه‏السلام- بر جنازه فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نماز خواند، مگر روايت بسيار ضعيف و خلاف قاعده‏اي که نقل کرده: عباس هم بر جنازه‏ي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نماز خواند و خود ابن ابي‏الحديد در جلد 16، صفحه 279، اين مطلب را گفته و اضافه کرد که به گفته‏ي قاضي القضات، ابوبکر با چهار تکبير بر جنازه فاطمه نماز خواند و عده‏اي زياد از فقها بر اين عمل ابوبکر به گفتن چهار تکبير بر ميت استدلال کردند و اين چيزي است که از قاضي القضات از کسي ديگر شنيده نشده است و اين حرف جنبه‏ي تعصب دارد و اگر نه روايات مشهوره و کتب و آثار و سير خالي از اين قول است و نگفته‏اند که ابوبکر با نماز خواند.

[47] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 225.

[48] تاريخ بغداد، ج 8، ص 290، المدر المنثور، ج 2، ص 259، البدايه والنهايه، ج 5، 214، اسد الغابه، ج 3، 307 و ج 5، ص 205، اسني المطلب، ص 4، ينابع الموده، ص 40، المصارف، 291، مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 281، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 28، خصائص نسائي، ص 16 و مناقب خوارزمي، ص 130، تاريخ الخلفاء، ص 114، تفسير طبري، ج 3، ص 428، فصول المهمه، ص 25، تفسير فخر رازي، ج 3، ص 636، کنزالعمال، ج 6، ص 398، مجمع الزوائد، ج 9، ص 106، الاصابه، ج 1، ص 372 و دهها کتب روائي ديگر اهل سنت اين کلام رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- در ضمن خطبه‏ي غدير آمده است.

[49] سوره‏ي اسراء، آيه‏ي 26.

فدک و ميراث پيامبران در قرآن

 

در اين فصل به اين موضوع مي‏پردازيم که مسئله‏ي ميراث پيامبران را، قرآن چگونه بيان کرده است؟ آيا منظور از ارث مال مي‏باشد و يا اينکه علم و نبوت است؟ خداوند از زبان زکريا- عليه‏السلام- در قرآن فرموده است: «و اني خفت الموالي من ورائي و کانت امرتي عاقرا فهب لي من لدنک وليا يرثني و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا» [1] : بارالها من از اين وارثان کنوني که هستند بيمناکم و همسر من هم نازا و عقيم است، خدايا از لطف خاص خود فرزندي صالح و جانشيني شايسته به من عطا فرما که او وارث من و همه‏ي آل يعقوب باشد و تو او را وارث پسنديده و صالح مقرر فرما.

باز هم قرآن کريم از زبان زکريا- عليه‏السلام- مي‏فرمايد: «رب هب لي من لدنک ذريه طيبه انک سميع الدعاء» [2]  بار پروردگارا مرا به لطف خويش فرزنداني پاک سرشت عطا فرما که همانا تو مستحاب کننده‏ي دعا و خواسته‏ها هستي!

و نيز قرآن کريم در مقام حکايت خواسته زکريا- عليه‏السلام- مي‏فرمايد: «و زکريا اذ نادي ربه لاتذرني فردا و انت خير الوارثين» [3] : ياد آر زکريا را هنگامي که خدا را ندا کرد که بارالها مرا يک تن و تنها وامگذار که تو بهترين وارث اهل عالم هستي.

 

[ صفحه 234]

 

و در جاي ديگر مي‏فرمايد: «و ورث سليمان داود و قال يا ايها الناس علمنا...» [4] : سليمان که وارث ملک داود شد، در مقام سلطنت و خلافت به مردم گفت که ما را زبان مرغان آموختند و از هر گونه نعمت عطا کردند.

اصولا لفظ ميراث، و يا ارث هر گاه در لغت بکار برده شود و يا در عرف مورد استعمال قرار گيرد، مراد معناي «بجاي گذاشتن» است و لفظ ارث ظهور عرفي در ارث ما ل دارد، نه اينکه ظهور در ارث علم و معرفت داشته باشد. مثلا اگر گفته شود فلاني وارث فلاني است، يعني از او مال به ارث برده است، نه اينکه علم و دانش را به ارث برده باشد.

احمد بن محمد فيومي درباره‏ي ارث مي‏گويد: «ورث: مال ابيه ثم قيل ورث اباه مالا» [5] : مال پدرش را به ارث برده است، و گفته شده است فلاني از پدرش مال ارث برده است.

اسماعيل جوهري مي‏گويد: «اورثه الشي‏ء ابوه، و هم ورثه فلان» [6] : به ارث گذاشته پدرش براي او مال را. ابن منظور نيز مي‏گويد: «ورثه ماله و مجده، و ورثه عنه، ورث فلان اباه، اورث الرجل ولده مالا ايراثا حسنا [7] : فلان شخص مال و بزرگي پدرش را ارث برده است، و به ارث گذاشته است مردي براي فرزندش مال را يک ارث نيکو.

و در معجم الوسيط آمده است: «ورث فلانا المال، صار اليه ماله بعد موته، و يقال: ورث المجد و غيره و ورث. اباه ماله و مجده» [8] : مال فلاني را به ارث برده است و يا اينکه زيد مال و بزرگي را از پدرش ارث برده است، يعني اينکه مال او بعد از مرگش مال او (وارث) گرديده است.

در المنجد آمده است: «ورث فلانا: انتقل اليه مال فلان بعد وفاته يقال «ورث المال والمجد عن فلان» اذا صار مال فلان و مجده اليه» و بعد مي‏گويد: «الارث والورث والوراثه و التراث (مصادر)، ما يخلفه الميت لورثته، الميراث جمعه مواريث: ترکه

 

[ صفحه 235]

 

الميت» [9] : فلان شخص ارث گذاشته است، يعني اين که مال زيد بعد از وفاتش به او (وارث) منتقل شده است، و گفته مي‏شود، فلاني مال و بزرگواري را از فلان شخص و يا پدرش ارث برده است. ارث و ورث، و وراثه و تراث، همه اينها مصدر مي‏باشد و آن چيزي است که ميت براي ورثه‏ي خود جا مي‏گذارد، ميراث جمع آن مواريث است و ترکه‏ي ميت را مي‏گويند.

آن چه از کتب لغت به دست مي‏آيد اينکه: همه متفق القول ارث را به معني باقي گذاشتن مال معني کرده‏اند که در کنار مال مجد و بزرگي را هم اضافه نموده‏اند. با توجه به اين بررسي لغوي، ممکن است گفته شود که اگر مقصود از کلمه‏ي ارث در آيات مذکوره ارث مال باشد نه علم و دانش پس چرا در آيات ديگري از قرآن علم و کتاب به ارث گذاشته شده است مثلا در آيه‏اي آمده است: «و اورثنا بني اسرائيل الکتاب» [10] : به بني اسرايئل کتاب را ارث داديم، يا اينکه در آيه ديگري مي‏فرمايد: «ثم اورثنا الکتاب الذين اصطفينا من عبادنا» [11] : پس ما آنان را که از بندگان خود برگزيديم (يعني محمد و آل محد) وارث علم قرآن گردانيديم. و يا اينکه پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود «العلماء ورثه الانبياء» دانشمندان وارثان پيامبران هستند. در اين موارد ارث از علم و کتاب صحبت شده، پس بايد گفت در آيات مذبور هم مقصود از ارث علم و کتاب هست نه اينکه مقصود مال باشد؟!

در جواب گفته مي‏شود که در آيه‏ي 53 سوره‏ي غافر و آيه‏ي 32 سوره‏ي مبارکه‏ي فاطر و حديثي که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بيان شد، ارث علم و کتاب باقرينه است، و بدون قرينه نيست، اگر مقصود زکرياي پيامبر- عليه‏السلام-، در اين درخواست که از پروردگار کرده، اين باشد که خداوند به او وارثي دهد که علم و نبوت را از وي به ارث ببرد، پس لازم بود که قرينه‏اي در اين مقام مي‏آورد، مثلا بايد مي‏گفت: «و هب لي من لدنک وليا يرثني في علمي و يرث من آل يعقوب النبوه»: خدايا به من فرزندي عطا

 

[ صفحه 236]

 

فرما که در علم من وارثم باشد و از آل يعقوب پيامبري را به ارث ببرد.

بنابراين از اينکه زکريا در کلام خود قرينه‏اي ذکر نکرده و وارث را مطلق آورده است، معلوم مي‏شود که وي از خداوند فرزندي بوده که بعد از وي صاحب ثروت و مال او گردد، چرا؟ براي اينکه حضرت زکريا- عليه‏السلام- مي‏فرمايد: «اني خفت الموالي»: من از موالي مي‏ترسم و وحشت دارم و مقصود وي از موالي بستگان و پسر عموهاي اوست که زکريا مي‏ترسد آنها اموال وي را تصرف کنند و مال او در مسير نامشروع صرف شود.

و علت ديگر اينکه: زبان حال زکريا- عليه‏السلام- به خداوند اين است که پروردگارا «اجعله راضيا» او را پسنديده قرار ده. زيرا ممکن است وارث مال و اولاد انسان بعد از خود فرد غير صالح باشد. و اگر مقصود از وراثت، نبوت و رسالت باشد، چنين دعايي درست خواهد بود، و مثل اين مي‏باشد که بندگان از خدا بخواهند براي منطقه‏اي پيامبري بفرستد و او را پاک و پسنديده قرار دهد و يک چنين ادعايي درباره‏ي پبامبري که از جانب خدا به مقام رسالت و نبوت خواهد رسيد، چيزي لغو و بيهوده خواهد بود.

خواننده‏ي گرامي اينکه خداوند دعاي زکريا- عليه‏السلام- را اجابت فرمود، و فرزندي به نام يحيي- عليه‏السلام- براي وي عنايت فرمود، ولي يحيي- عليه‏السلام- در زمان حيات زکريا- عليه‏السلام- به شهادت رسيد و بنا بر بعضي اشکالاتي که يحيي- عليه‏السلام- نتوانست از زکريا- عليه‏السلام- ارث ببرد، مي‏توانيد به کتاب پژوهشي پيرامون زندگي حضرت علي- عليه‏السلام- مراجعه فرماييد.

و اما از نظر عقل و نقل

از نگاه عقل و ثبوت عقلي، ارث و وراثت مربوط به مال هست، نه اينکه علم و نبوت و رسالت باشد، زيرا علم و نبوت چيزي نيست که به ارث از نياکان و گذشتگان به آيندگان منتقل شود. و اگر چنين بود، لازم بود که همه‏ي اولاد و فرزندان آدم دانشمند بودند، چرا؟ براي اينکه حضرت آدم- عليه‏السلام- هم پيامبر بود و هم دانشمند، چون خداوند درباره‏ي علم حضرت آدم- عليه‏السلام- فرموده: «و علم آدم الاسماء

 

[ صفحه 237]

 

کلها» [12]  خداوند همه‏ي نامها و اسماء را به آدم آموخت. منظور از اسماء در اين آيه‏ي شريفه علوم است، يعني خدا همه‏ي علوم را براي حضرت آدم- عليه‏السلام- تعليم فرمود و بنابراين اگر بگوييم که پيامبران علم و کتاب و نبوت را ارث مي‏گذارند، پس بايد تمام اولاد حضرت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- پيامبر آخرالزمان، هم عالم و هم پيامبر باشند و حال آن که چنين نيست، بلکه هر دو و مخصوصا پيامبري در گروي يک سري تلاشها و مجاهدتها و ارزشهاي معنوي مي‏باشد و خدا مي‏داند و داناتر است که رسالت و نبوت را در کجا قرار دهد. [13] .

و اما از جهت نقل، محدث شهير ابن جرير طبري مي‏گويد: «قال قتاده ذکر لنا ان نبي الله- صلي الله عليه و آله و سلم- اذا قرا هذه الايه و اتي علي «يرثني و يرث من آل يعقوب» قال رحم الله زکريا ما کان عليه من ورثته» [14]  قتاده گفت: هرگاه رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم-، قرآن مي‏خواند و هنگامي که اين جمله را قرائت مي‏کرد «يرثني و يرث...» مي‏فرمود: خدا رحمت کند زکريا را که وارث نداشت.

و نيز قتاده از حسن روايت کرده که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: خدا رحمت کند زکريا برادرم را که وارثي براي مال او نبود، از اين رو مي‏گفت: خدايا از جانب خودت ولي به من مرحمت فرما که از من، و از آل يقعوب ارث ببرد.

باز هم طبري مي‏گويد: «القول في تاويل قوله تعالي «و اني خفت الموالي من ورائي...» يقول و اني خفت بني عمي و عصبتي من ورائي»: مي‏گويد خدايا مي‏ترسم از پسر عموهايم و دودمانم که بعد از من مال مرا ارث ببرند (و در راه باطل مصرف کنند).

و نيز طبري چند روايت ديگري را ذکر کرده و سندهاي آنان را به ابن عباس، و ابي‏صالح و مجاهد، و قتاده مي‏رساند که در همه‏ي آنها جمله‏ي «خفت الموالي من ورائي» را به معني عصبه و يا کلاله الاولياء معني مي‏کند (يعني دودمان و نزديکان من).

و باز هم در روايتي ديگر که سند آن به سدي مي‏رسد، مي‏گويد: «موالي هن

 

[ صفحه 238]

 

العصبه» و در آخر آن مي‏گويد: «يرثني و يرث من آل يعقوب، يقول يرثني من بعد وفاتي مالي» (بعد از من مال مرا ارث ببرد).

و نيز در سه حديث ديگر که سند آنها را به ابي‏صالح رسانده است، مي‏گويد: «يرثني قال يرث مالي»: مال مرا از من ارث ببرد. [15]  از اين بيان طبري و روايات چندي که ذکر شد آنچه مسلم و قطعي به نظر مي‏رسد اين است که خواسته‏ي زکريا- عليه‏السلام- وراث براي اموالش بوده است والا، غير از آن معني ندارد که انسان از خدا بخواهد که کسي بيايد که علم و دانش و نبوت و پيامبري مرا ارث ببرد، و در حالي که آن در گروي استعدادها و لياقتها و ارتباطات با عالم بالا مي‏باشد، چنانچه خداوند درباره‏ي حضرت ابراهيم مي‏فرمايد: «اني جاعلک للناس اماما قال و من ذريتي، قال لاينال عهدي الظالمين»: [16]  همانا من تو را براي مردم امام و رهبر و پيشواي معنوي قرار دادم، حضرت ابراهيم به درگاه خداوند عرض مي‏کند، از فرزندان کسي به اين مقام خواهد رسيد! خداوند در جواب ابراهيم فرمود: ظالمين و ستمگران به اين مقام و معنويت نمي‏رسند.

يعني اين راهي که تو رفتي و اين امتحاناتي که تو دادي و اين تلاشها و مجاهدتها و رنجهايي که تو متحمل شدي، اگر فرزندانت هم همان مسير و راه را رفتند، بلي به مقام امامت مي‏رسند، و الا نخواهند رسيد. بنابراين، اينکه حضرت زکريا به درگاه خدا عرض مي‏نمايد: «اني خفت موالي»: خدايا من از اينها مي‏ترسم که بعد از من مال و ثروت مرا در راه باطل مصرف کنند.

فخر رازي در تفسير آيه‏ي شريفه‏ي «و ورث سليمان داود» [17]  مي‏گويد: «فقد اختلفوا فيه فقال الحسن المال، لان النبوه عطيه مبتداه و لا تورث... و ليس کذالک النبوه لان الموت لا يکون سببا لنبوه الولد فمن هذا الوجه يفترقان» [18] : در مورد ارث سليمان از داود اختلاف شده است، و حسن گفته است: مقصود از ارث مال بوده است، چرا که نبوت و پيامبري قابل توارث نيست، و در هر حال مرگ پدر موجب مي‏شود که مال او به فرزندش

 

[ صفحه 239]

 

منتقل شود و معني حقيقي ارث همين است، ولي نبوت و علم به مجرد مرگ پدر منتقل به فرزند نمي‏شود تا عنوان ارث بر آن صادق باشد.

و شاهد بر اينکه مقصود از کلمه‏ي ارث و ميراث در اين آيات ارث مال است، اين است که وقتي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- به اين آيات استدلال فرمود، تمام افرادي که در مجلس حضور داشتند و طرف مقابل وي بودند، استدلال فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را با اينکه مقصود از ارث در اين آيات ارث علم و نبوت مي‏باشد، رد نکردند. بنابراين از اين جا معلوم و روشن است که اين حقيقت از نظر همگان در صدر اسلام مسلم بوده که مقصود از ارث در اين آيات ارث مال است، و وقتي که خود خليفه اين استدلالها را از فاطمه- سلام‏الله‏عليها- شنيد و حديث «نحن معاشر الانبياء» را جعل کرد، نگفت که منظور اين آيات ارث مال نيست بلکه ارث علم و نبوت است و چنين چيزي را ابوبکر نگفت و بلکه حديث مزبور را در مقابل فاطمه- سلام‏الله‏عليها- عنوان کرد. اگر تمام کتب تاريخ و حديث اهل سنت را بررسي کنيم که سخن و کلامي به اين معني که منظور آيات ارث علم و نبوت مي‏باشد و از زبان ابوبکر و عمر و طرفداران آنها بيان شده باشد وجود ندارد.

باز هم فخر رازي در ذيل آيه‏ي 6- 5 سوره‏ي مبارکه مريم مثل طبري اقوالي را ذکر مي‏کند که آيات منظور از ميراث چيست؟ و قول اول را از ابن عباس و حسن، و ضحاک بيان مي‏کند که مقصود از ارث مال است، و بعد مي‏گويد: «و احتج من حمل اللفظ علي وارثه المال بالخبر والمعقول، اما الخبر فقوله- عليه‏السلام- (رحم الله زکريا ما کان له من يرثه) و ظاهره يدل علي ان المراد ارث المال، و اما المعقول فمن وجهين، الاول، ان العلم والسيره والنبوه لا تورث بل لا تحصل الا بالاکتساب فوجب حمله علي المال، الثاني (انه قال و اجعله رب رضيا ولو کان المراد من الارث ارث النبوه، لکان قد سال جعل النبي رضيا و هو غير جائز لان النبي لا يکون الا رضيا معصوما»: [19]  کسي که لفظ ارث را حمل بر مال کرده است استدلال به نقل و عقل مي‏کند و اما نقل، سخن مبارک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد، که فرمود: خدا رحمت کند زکريا را که فرزندي نداشت تا از او ارث ببرد، و ظاهر

 

[ صفحه 240]

 

اين حديث دلالت دارد که مقصود از ارث مال است نه علم و نبوت. و اما عقل، از دو وجه دلالت دارد: وجه اول اينکه علم وسيره و نبوت ارثي نيستند، بلکه آنها به دست نمي‏آيد مگر با تلاش و کوشش، و اکتسابي هستند و بايد سراغشان رفت، بنابراين واجب است که ارث حمل بر مال شود، نه بر علم و نبوت، وجه دوم اينکه «حضرت زکريا گفته است خدايا او را مورد رضايتت قرار ده» اگر مقصود از ارث، نبوت باشد، در اين صورت مثل اين است که از خدا خواسته باشد قرار دادن پيامبر مورد رضايت و پسنديده را. و آن جايز نيست، چرا؟ براي اينکه تمام پيامبران مورد رضايت خدا و داراي کمالات و ارزشها و معصوم هستند.

از اين بيانت فخر رازي معلوم و پيداست که مقصود از ارث مال بوده است، نه نبوت و علم، و بعد فخر رازي در همان صفحه، حديث ابوبکر را استدلال مي‏کند که اگر ما ارث را حمل بر يک معني واحد کنيم (يعني نبوت) اين مجاز است، بلکه بايد حمل بر معني حقيقي آن کنيم و عدول از معني حقيقي جايز نيست و مخصوصا حديث «انا معاشر الانباء» را، پس بهتر است کلمه‏ي ارث را در حديث بر هر چيزي که در آن نفع و صلاح دين باشد حمل کنيم که يکي از آنها مال صالح است که در اين سخن ايشان هم منظور از ارث مال است.

آلوسي هم در تفسيرش بعد از آن که سخنان و رواياتي که طبري ذکر کرده بود بيان نموده مي‏گويد: «والوراثه في الايه محموله علي ما سمعت و لانسلم کونها حقيقه لغويه في وراثه المال بل هي حقيقه فيما يعم وراثه العلم والمنصب والمال، و انما صترت لغلبه الاستعمال في عرف الفقهاء مختصه بالمال»: [20]  وراثت در آيه بر آنچه که شنيدي حلم مي‏شود و ما قبول نداريم که آيه حقيقت لغويه باشد، در وراثت مال تنها بلکه آيه و کلمه ارث حقيقت است در عموم وراثت علم و منصب و مال و منصب و مال. و اينکه مختص به مال و حمل بر مال شده است از جهت غلبه‏ي استعمال است که در عرف فقها مي‏باشد.

آلوسي با اين بيان خواسته نظر شيعه را رد کند که مي‏گويند آيه حقيقت لغوي در وراثت مال مي‏باشد، ولي با اين بيان باز وراثت مال را از مصاديق اکمل و اغلب آيه مي‏داند، و بعد گفته اگر حمل بر معني عام مجاز است و اين مجاز متعارف

 

[ صفحه 241]

 

و مشهور است، خواسته يک جوري از کنار حقيقت رد شود. و بعد آلوسي مي‏گويد: «قولهم لا داعي الي الصرف عن الحقيقت»: شيعه مي‏گويد: داعي و دليلي نيست که در آيه‏ي شريفه کلمه‏ي ارث را از معني حقيقي آن برگرداند، ما در جواب شيعه مي‏گوييم که داعي و دليل محقق و ثابت است و آن مصونيت قول معصوم از دورغ مي‏باشد!

در جواب اين حرف آلوسي بايد گفت: اينکه حضرت زکريا مصعوم است لاشک و لاريب و همه‏ي انبيا معصوم هستند، اما سخن اين جاست که حضرت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- وقتي که در مجلس ابوبکر در باره‏ي ارث پدرش به آيات قرآن استدلال فرمود و ادعا نمود که فدک ملک من است و خمس مال من و اهل‏بيت مي‏باشد، او هم معصوم از خطاست و معصوميت او را خدا تاييد فرموده است و او به قول خود شما مصداق آيه‏ي تطهير و آيه‏ي مباهله مي‏باشد و معصوميت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و علي- عليه‏السلام- هم ذاتي بوده و مويد آن ذات يگانه بوده است و او از همه‏ي انبيا افضل و برتر است. بنابراين آنها در مقام ادعا و شهادت (العياذ بالله) سخن دروغ و ادعاي باطل و يا شهادت زور نداشته‏اند، و خليفه بايد ادعا و شهادت آنها را قبول مي‏کرد، براي اينکه خدا آنها را تاييد فرموده است.

ملاحظه مي‏فرماييد که آلوسي هم، به يک طريق، وراثت مال را قبول دارد.

ابن حيان مي‏گويد: «و قال ابن عباس و مجاهد و ابو صالح، الموالي هنا الکلاله خاف ان يرثوا ماله و ان يرثه الکلاله و روي قتاده والحسن عن النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- يرحم الله اخي زکريا ما کان عليه ممن يرث ماله» [21] : ابن عباس و مجاهد، و ابو صالح گفتند: موالي در اين جا پسر عموها و فاميلهاي دورتر مي‏باشد و زکريا- عليه‏السلام- ترسيد از اينکه مال او را کلاله او ارث ببرد.

بعد ابن حيان روايتي را که طبري و فخر رازي ذکر کرده‏اند آورده است، که قتاده و حسن از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- روايت کردند که فرمود: خدا رحمت کند برادرم زکريا را که وارثي نداشت تا مال او را ارث ببرد.

و جلال‏الدين سيوطي مي‏گويد: «و اخرج الفريابيي عن ابن عباس قال کان زکريا

 

[ صفحه 242]

 

لا يولد فسال ربه فقال رب هب لي من لدنک وليا يرثني و يرث من آل يعقوب قال يرثني مالي...» [22] : فريابي از ابن عباس روايت کرده است: زکريا- عليه‏السلام- فرزنددار نمي‏شد و از پروردگارش خواست: خدايا براي من از نزد خودت وارث و ولي مرحمت فرما که از من و از آل يعقوب ارث ببرد، و ابن عباس گفت: منظور زکريا اين بود که از مال من ارث ببرد و صاحب مال و ثروت من باشد تامال من در راه باطل قرار نگيرد.

بعد سيوطي هم همان روايتي را که طبري و ديگران بيان کرده‏اند آورده است.

قرطبي در رابطه با آيه‏ي شريفه‏ي «و ورث سليمان داود» و آيه «فهب لي من لدنک وليا...» مي‏گويد: سليمان از داود مال را ارث نبرد بلکه حکمت و علم را ارث برد و اهل علم همه قاتل به تاويل قرآن هستند، مگر روافض (شيعه): ولي او بعد از اين بيان به بن‏بست برخورده و گفته است: «والا ما روي عن الحسن انه قال: (يرثني) مالا» آنچه که از حسن روايت شده، او گفته است که منظور حضرت زکريا ارث مال است.

و باز هم قرطبي به بن بست ديگر برخورد و مي‏گويد: «قال ابن عطيه: والاکثر من المفسرين علي ان زکريا انما اراد وراثه المال»: [23]  ابن عطيه گفت: اکثر مفسرين برآنند که زکريا وراثت مال را اراده کرده و اينکه خدا فرزندي به او عنايت فرمايد که وارث مال او باشد. قرطبي بعد از اين سخن به اشکال ديگري برمي‏خورد و آن اينکه اگر منظور زکريا وراثت مال بوده، با حديث (جعلي) «نحن معاشر الانبياء» سازگاري ندارد و آن وقت يک توجيه نامطلوب مي‏کند و مي‏گويد: «و يحتمل قول النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- انا معاشر الانبياء الا يريد به العموم» احتمال مي‏رود که سخن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- که فرموده: ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم، از آن اراده عموم انبياء نشده باشد. و قطعي است که مقصود از ارث مال است و حديث معلوم است که جعلي مي‏باشد.

محمد شوکاني مي‏گويد: «و اختلفوا في وجه المخافه من زکرياء لمواليه من بعده، فقيل خاف ان يرثوا ماله، و اراد ان يرثه ولده فطلب من الله سبحانه ان يرزقه ولدا»: [24] .

 

[ صفحه 243]

 

در وجه و دليل ترس زکريا از نزديکان بعد از خود اختلاف شده است و يک قول اين است که حضرت زکريا ترسيد از اينکه موالي اموال او را ارث ببرند، و لذا از خدا خواست که فرزندي به او روزي فرمايد تا وارث مال و ثروت وي باشد.

متقي هندي در کنزالعمال از ابي‏جعفر نقل کرده است: آن حضرت فرمود: عباس و زهرا- سلام‏الله‏عليها- نزد ابوبکر آمدند و ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را مطالبه نمودند و علي- عليه‏السلام- نيز همراه آنان بود، ابوبکر گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده: ما ارث نمي‏گذاريم و متروکه‏ي ما صدقه است، اميرالمؤمنين- عليه‏السلام- فرمود: خدا فرموده است: «و ورث سليمان داود» [25]  و نيز از قول ذکريا- عليه‏السلام- کرده است: «رب هب لي من لدنک وليا يرثني و يرث من آل يعقوب» [26]  ابوبکر در جواب گفت: مطلب چنين است که تو مي‏گويي، آنچه را که من مي‏دانم تو نيز مي‏داني، حضرت علي- عليه‏السلام- فرمود: اين کتاب خداست که سخن مي‏گويد، بعد ابوبکر ساکت شد و ديگر چيزي نگفت. [27] .

اين جريان که در تاريخ آمده است فاطمه- سلام‏الله‏عليها- از ابوبکر مطالبه ارث کرد و همچنين عباس از وي مطالبه ارث نمود و علي- عليه‏السلام- همراه آنان نزد ابوبکر آمد و به آيات قرآن استدلال فرمود، و عمر هفت نفر از گروه خود را شاهد آورد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود متروکه من صدقه است، همه‏ي اينها دلالت مي‏کند که آنها ارث انبيا را در قرآن تاويل نکردند، و لذا در مقام رد زهرا- سلام‏الله‏عليها- و عباس و استدلال علي- عليه‏السلام- ابوبکر آيه‏ي قرآن را تاويل نمي‏کند بلکه در مقام رد آنان به حديث جعلي تمسک مي‏جويد که آن حديث را هم غير از خودش و عمر کسي ديگر خبر نداشته است، و علي- عليه‏السلام- در مقام پاسخ حديث ساختگي وي را با آيات قرآن رد کرد.

و بنابراين کساني که در مسئله‏ي فدک طرف دعوا با زهرا- سلام‏الله‏عليها- بودند در تمام مدت مخاصمه و نزاع در اين جهت اختلافي نداشتند که قرآن صريح مي‏گويد: پيامبران

 

[ صفحه 244]

 

مال را ارث مي‏گذارند، و هيچ کدام به سراغ تاويل آيات ارث نرفتند. اين تاويلات را کساني انجام مي‏دهند که در مورد اظهار هرگونه رايي بر ضد نص آشکار قرآن بي‏باک هستند و مسلما ابوبکر به اين تاويل کنندگان نابجاي قرآن آشناتر بوده است و لذا ظهور قرآن را در مورد استدلال اميرالمؤمنين علي- عليه‏السلام- پذيرفته و به پندار خود استدلال علي- عليه‏السلام- را با حديث جعلي رد کرده است از باب اينکه حديث شايد ارث بردن سليمان از داود، يحيي از زکريا از قانون کلي پيامبران خروج تخصيصي داشته است، در حالي که بطلان اين مطلب هم روشن است.

زمخشري در ذيل آيه شريفه: «اذ عرض عليه بالعشي الصافنات الجياد» [28] : زماني که عرضه شد بر سليمان در هنگام عصر (اسبهاي دوند) مي‏گويد: «و روي ان سليمان عليه غذا اهل دمشق و نصيبين، فاصاب الف فرس. و قيل ورثها من ابيه و اصابها ابوه من العمالقه»: [29]  و روايت شده است که سيلمان با اهل دمشق و اهالي شهر نصيبين جنگيد و به هزار اسب برخورد (يعني داشت) و گفته شده است که اين هزار اسب را سليمان از پدرش داود به ارث برده بود که آنها را از عمالقه گرفته بود.

بيضاوي هم در انوار التنزيل مي‏گويد: «روي انه- عليه‏السلام- غذا دمشق و نصيبين و اصاب الف فرس و قيل اصابها ابوه من العمالقه فورثها منه فاستقرضها فلم تزل تعرض عليه حتي غربت الشمس و غفل عن العصر ان عن ورد کان له»: [30]  سليمان با اهالي دمشق و نصيبين جنگيد و هزار تا اسب داشت، و گفته شده است که داود آن اسبها را از عمالقه گرفته بود و سليمان آنها را از وي به ارث برده بود، و بعد سليمان دستور داد آن اسبها را يکايک از نظر او گذراندند تا اينکه آفتاب غروب کرد و نماز عصر و يا دعايي که داشت قضا شد...

بغوي در تفسير معالم التنزيل در ذيل آيه شريفه «يرثني و يرث من آل يعقوب» مي‏گويد: «قيل و قال الحسن البصري: يرثني في هذه الايه «يرثني من مال» [31]  گفته شده

 

[ صفحه 245]

 

است که حسن بصري گفت: معناي «يرثني» در اين آيه اين است که خدايا به من فرزندي کرامت فرما که از مالم ارث ببرد.

علاوه‏ي سخنان مفسرين اهل سنت که ذکر شد و شواهدي که دلالت دارند مقصود از وراثت در اين آيات ارث مال است نه چيزي ديگر، تذکر چند مورد لازم است:

1- طبري چنانچه گذشت در تفسير خود از ابي‏کريب و از جابر بن نوح و او هم از اسماعيل از ابي‏صالح مي‏گويد: مقصود از جمله «يرثني و يرث من آل يعقوب» يعني «يرثني من مالي و يرث من آل يعقوب النبوه»: به من فرزندي کرامت فرما که از من مالم را و از آل يعقوب نبوت را ارث ببرد. [32] .

اگر در اين بيان ابي‏صالح دقت شود و از او پرسيده شود که اولا چه فرق است بين جمله‏ي «يرثني» و جمله‏ي «يرث من آل يعقوب» که از اولي ارث مال به دست مي‏آيد و از دومي ارث نبوت در حالي که هيچ گونه فرقي و قرينه‏اي که آن دو را از هم جدا تفهيم کند، وجود ندارد.

ثانيا اگر خداوند در آيه‏ي شريفه‏ي «يرث من آل يعقوب» (يرث من يعقوب) مي‏فرمود احتمال داشت که مراد ارث نبوت باشد ولي خداوند فرموده: من آل يعقوب، و مقصود از آل يعقوب خوب معلوم است بني‏اسرائيل و خويشان زکريا هستند که موجب نگراني وي شده بوده است.

2- آنچه که از تفاسير و مخصوصا تفاسير شيعه به دست مي‏آيد اينکه مراد از ارث در آيه تو ارث مال است، و زکريا از خداوند مي‏خواهد فرزندي به او کرامت کند که وارث امور وي باشد و خداوند او را «رضي» قرار دهد، يعني فرزندي باشد مورد رضاي خدا و خشنودي بندگان خدا باشد و اين دعاي دوم زکريا «رب اجعله رضيا» که غير از دعاي اول است دلالت دارد که مقصود از وراثت و وارث بودن فرزندي که از خدا خواسته وارث نسبت به مال زکرياست، چرا که اگر در دعاي اول از خداوند فرزندي خواسته بود که وارث علم و نبوت زکريا باشد، ديگر معني نداشت که دوباره از خدا بخواهد که او را «رضي» قرار دهد، چرا که خواسته او در اجابت دعاي اول

 

[ صفحه 246]

 

برآورده شده بود، چون که فرزندي شايسته وراثت علم و نبوت زکرياست که مورد خشنودي خدا باشد، بنابراين لازم نبود که در مرحله دوم «رضي» بدون فرزند را از خدا بخواهد و اين درخواست دوم درست نيست و مثل اين مي‏ماند که بگوييم «خدايا پيامبري سوي ما بفرست و او را بالغ و عاقل و پسنديده قرار بده» خوب اگر کسي را خدا به پيامبري برگزيد، و به او موهبتي داشت، مسلم و قطعي است کسي را مي‏فرستد که عاقل و بالغ هم باشد، و لطف و عنايتي که خدا بر بندگان دارد، که ارسال حجت هم از همين باب لطف خداست و معلوم است کسي را به نمايندگي از خود مي‏پسندد که ملاکات و ارزشها و کمالات را داشته باشد، پس با توجه به اين سخن، درخواست دوم زکريا- عليه‏السلام- در صورتي که بگوييم خواسته‏ي اول او اين بود که خدا فرزندي که وارث علم و نبوت باشد به او عطا فرمايد، معني ندارد، در نتيجه مقصود حضرت زکريا از جمله‏ي «رب اجعله رضي» و از وارث و وراثت مال است، يعني وارثي که مال و ثروت او را به ارث ببرد و موجب رضايت خداوند و بندگان او هم قرار گيرد مي‏باشد.

اکنون اگر کسي بگويد که بر فرض قبول کرديم که مقصود از ارث در آيات مورد بحث مال است نه نبوت و علم و يحيي- عليه‏السلام- از زکريا- عليه‏السلام- ارث برده و زکريا- عليه‏السلام- خواسته است که فرزندي خدا به او دهد که وارث مال او باشد، بر فرض که اين مسئله را قبول کرديم، و حال اينکه يحيي قبل از زکريا کشته شد و از او ارث نبرده در صورتي که خدا در ذيل آيه مورد بحث استجابت دعاي زکريا- عليه‏السلام- را علام مي‏کند: «انا نبشرک بغلام اسمه يحيي» [33] : همانا ما بشارت مي‏دهيم به تو پسري را که نامش يحيي است و بنابراين ارث مال منظور نبوده است.

جواب اين سوال اين است که اگر مقصود حضرت زکريا در دعايش وراثت نبوت و علم هم بوده، باز همان اشکال وارد است، زيرا که يحيي پيش از مرگ زکريا کشته شد و نبوت و علم زکريا به يحيي به ارث نرسيد، چرا؟ براي اينکه ارث به چيزي گفته مي‏شود که از مختصات و مال شخصي مورث بوده باشد و بعد از مرگ مورث به

 

[ صفحه 247]

 

وارث منتقل شود و بنا به گفته‏ي سؤال کننده، اگر مقصود از ارث نبوت و علم هم باشد به يحيي نرسيده است، پس آنچه که مسلم و قطعي است و طبق قاعده‏ي ادبي «دلالت لفظ بر تمام معني موضوع له حقيقت است» ارث مال مي‏باشد. [34] .

در آيه‏ي شريفه‏ي «و ورث سليمان داود» [35]  (سليمان از داود ارث برد) شکي نيست که مقصود از آيه اين است که سليمان مال و سلطنت را از داود به ارث برد، و در اين باره از علماي اهل سنت سخنان تعداي از مفسرين آنها بيان شد و از جمله فخر رازي که کلام بسيار مبسوطي داشت و ملاحظه شد.

و تصور اينکه مقصود از وراثت اگر علم و دانش باشد، از دو جهت قابل قبول نيست و مردود است: اولا لفظ «ورث» در اصطلاح همگان، همان ارث در اموال است، و تفسير آن به وراثت در علم يک نوع تفسير به خلاف ظاهر است که تا قرينه قطعي نباشد صحيح نخواهد بود. ثانيا علوم اکتسابي و دانشهاي فکري از طريق استاد به شاگرد منتقل مي‏شود و از باب استعمال مجازي مي‏شود گفت: فلاني وارث علوم استاد خود مي‏باشد و هر چه را که او گفته است، اين در سينه‏ي خود جا داده است، ولي مقام نبوت و پيامبري جداي از اين استعمال مجازي است، چرا که مقام پيامبر و علوم خدايي موهبتي است و اکتسابي و وراثتي نيست و خداوند به هر کسي بخواهد آن را مي‏بخشد، و لو اينکه خواندن و نوشتن را نداند، پس از اين جهت، تفسير وراثت با اين نوع علوم و معارف و مقامات و مناصب، تا قرينه قطعي و مسلمي در کار نباشد، تفسير صحيح و درست نخواهد بود، چرا؟ براي اينکه پيامبري بعد از پيامبر اول نبوت و علم را از خدا گرفته است نه از پدر، اگر اين طور بود بايد فرزندان تمام پيامبران داراي مقام نبوت و رسالت مي‏بودند.

گذشته از اين مطالب که گفته شد خداوند درباره‏ي داود و سليمان- عليه‏السلام- فرموده است: «و لقد آتينا داود و سليمان علما و قال الحمدلله الذيي فضلنا علي کثير من عباده

 

[ صفحه 248]

 

المومنين» [36] : (ما به داود و سليمان علم و دانش داديم و هر دو گفتند: سپاس خداي را که ما را بر بسياري از بندگان با ايمان خود برتري داد. آيا ظاهر اين آيه اين نيست که خداوند به هر دو نفر علم و دانش عطا فرموده و علم سليمان موهبتي پروردگار بوده است و نه وراثتي؟. و با توجه به مطالبي که گفته شد ظاهر اين آيه و آيه قبلي و آنچه که به روشني ثابت و قطعي است اين است که شريعت الهي درباره‏ي پيامبران پيشين، اين نبوده که فرزندان آنها از پدرانشان ارث نبرند، بلکه اولاد آنان همانند اولاد ديگران از پدران و از يکديگر ارث مي‏بردند.

بنابراين نبوت و رسالت اين موهبتي الهي قابل وراثت نيست که پيامبري بيايد از خداوند درخواست فرزندي کند که وارث نبوت و رسالت او باشد، در حالي که اين دو از حيطه‏ي وراثت بيرون هستند، و همچنان که قبلا هم عرض شد خداوند در آيه‏ي 124 سوره‏ي مبارکه انعام فرموده: «الله اعلم حيث يجعل رسالته»: خدا داناتر است که رسالت خود را در کجا قرار دهد.

ارث در قرآن

آياتي که بيان کننده‏ي ارث در قرآن است از اين قرار مي‏باشد، خداوند مي‏فرمايد: «للرجال نصيب مما ترک الوالدان و الاقربون و للنساء نصيب مما ترک الوالدان و الاقربون مما قل منه او کثر نصيبا مفروضا»: [37]  براي فرزندان ذکور سهمي از ترکه ابوين و خويشان است، و براي فرزندان اناث نيز سهمي از ترکه، چه مال اندک باشد يا بسيار، نصيب هر کس (در کتاب حق) معين گرديده است.

و باز هم قرآن کريم فرموده است: «يوصيکم الله في اولادکم للذکر مثل حظ الانثيين» [38] : حکم خدا در حق فرزندان شما اين است که پسران دو برابر دختران ارث برند.

شان نزول اين دو آيه هر چه باشد، آنچه که مورد اتفاق تمام مذاهب امت اسلامي و همه‏ي مفسرين فريقين است اينکه: دو آيه‏ي مزبور در مقام بيان حکم ارث، عم است

 

[ صفحه 249]

 

و همگان را شامل مي‏شود، و براي اين دو آيه هيچ گونه تخصيص وارد نشده و تنها چيزي که بر خلاف عموميت اين دو آيه آمده است، روايت ابوبکر است که از زبان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده است: «نحن معاشر الانبياء...»: ما طائفه‏ي انبيا ارث نمي‏گذاريم.

و آنچه که از ظاهر آيات گذشته در سوره‏ي مبارکه مريم و نحل و نمل و عموميت اين دو آيه‏ي سوره‏ي نساء ثابت شد اين است که زکريا- عليه‏السلام- و داود- عليه‏السلام- را مورث معرفي کرد، و غير از ابوبکر کسي ديگر هم اين حديث را نقل نکرده است.

سيوطي در تاريخ خلفاء مي‏گويد: «قالت: و اختلفوا في ميراثه، فما وجدوا عند احد من ذالک علما، فقال ابوبکر: سمعت رسول‏الله عليه الصلاه والسلام يقول: انا معاشر الانبياء لانورث، ما ترکناه صدقه»: [39]  از ابوالقاسم بغوي و از ابوبکر شافعي و ابن عساکر و از عايشه نقل شده است که: بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مردم در ارث آن حضرت اختلاف کردند و هيچ کسي در اين خصوص علم نداشت و نمي‏دانست که چه بايد کرد؟ ابوبکر به تنهايي گفت: من از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم - شنيدم که فرمود: «ما جمعيت پيامبران ارث نمي‏گذاريم».

ابن حجر هيثمي مکي از قول ابوالقاسم بغوي و ابوبکر شافعي و ابن عساکر از قول عايشه مي‏گويد: «و اختلفوا في ميراثه فما وجدنا عند احد في ذالک علما، فقال ابوبکر سمعت رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- يقول: انا معاشر الانبياء لا نورث ما ترکناه صدقه» [40]  (بعد از فوت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم-) درباره‏ي ميراث وي بين مردم اختلاف شد و همه سر درگم بودند و هيچ کسي نمي‏دانست در مورد ارث رسول‏الله چه بايد کرد؟ در اين بين ابوبکر به تنهايي اظهار داشت که من از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که مي‏فرمود: ما گروه پيامبران ارث نمي‏گذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است.

از اين دو نقل پيداست که عر اين حديث را نمي‏دانسته و از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-

 

[ صفحه 250]

 

نشنيده بوده، و از ابوبکر نقل مي‏کرده است و در منتخب کنزالعمال در باب خلافت ابوبکر نقل شده است که عمر به علي- عليه‏السلام- و عباس گفت: ابوبکر به من خبر داد و عمر سوگند ياد کرد که ابوبکر راستگو بوده و از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده است که: «ان النبي لا يورث و انما ميراثه في فقراء المسلمين» [41] : پيامبر ارث نمي‏گذارد و ميراث او متعلق به فقراي مسلمين است.

ابن ابي‏الحديد بعد از آن اين حديث را از ابي بکر جوهري نقل کرده و او با هفت سند از ابن هريره و او از قول پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل مي‏کند و مي‏گويد: «قلت هذا حديث غريب، لان المشهور انه لم يرو حديث انتفاء الارث الا ابوبکر وحده». [42]  من مي‏گويم: اين حديث ابوبکر غرابت دارد، و مشهور اين است که حديث انتفاي ارث انبياء را غير از ابوبکر کسي ديگر نقل نکرده است.

باز هم ابن ابي‏الحديد بعد از نقل جريان آمدن علي- عليه‏السلام- و عباس پهلوي عمر و نقل کردن روايت ابوبکر توسط عمر، مي‏گويد: «قلت: و هذا ايضا مشکل، لان اکثر الروايات انه لم يرو هذا الخبر الا ابوبکر وحده، و ذکر ذالک اعظم المحدثين، حتي ان الفقهاء في اصول الفقه اطبقوا علي ذالک في احتجاجهم في الخبر برايه الصحابي الواحد و قال شيخنا ابو علي، لا تقبل في الروايه الا روايه اثنين کالشهاده، فخالفه المتکلمون والفقهاء کلهم... قد روي ان ابوبکر قوم حاج فاطمه- سلام‏الله‏عليها- قال: انشد الله امرا سمع... فاين کانت هذه الروايات ايا ابوبکر! ما نقل ان احدا من هولاء يوم خصومه فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و ابوبکر روي من هذا شيئا»: [43]  من مي‏گويم: اين حرف عمر هم داراي اشکال است، براي اين که اکثر روايات اين خبر را روايت نکرده‏اند به جز ابوبکر و بيشتر محدثين و حتي فقها در اصول فقه به مناسبت همين حديث در اثبات حجيت خبر واحد که از يک صحابي نقل شود اتفاق نموده‏اند، و بعد ابن ابي‏الحديد از ابو علي سخني را نقل مي‏کند که روايت مثل شهادت مي‏ماند، همان طوري که در شهادت دو

 

[ صفحه 251]

 

نفر معتبر است در روايت هم بايد دو نفر آن را نقل کنند.

بعد سخني را از متکلمين و فقها بر رد نظر ابو علي ذکر مي‏کند، و در آخر مي‏گويد: ابوبکر با فاطمه- سلام‏الله‏عليها- احتجاج مي‏کرد و فرياد مي‏زد: اي مردم سوگند به خدا اگر کسي اين حديث را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده اظهار کند، مالک بن اوث بن حدثان گفت: من اين سخن را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده‏ام، و اين حديث [44]  مي‏فهماند که عمر و طلحه و زبير و عبدالرحمن و سعد شهادت دادند که ما از پيامبر شنيده‏ايم که فرمود: ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم. بعد ابن ابي‏الحديد مي‏گويد: اين آقايان در روز احتجاج ابوبکر با دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کجا بودند؟ و در آخر مي‏گويد: اثبات اين مطلب به سادگي امکان ندارد، براي اينکه از نظر تاريخ هيچ کس به جز ابوبکر اين حديث را نقل نکرده است.

خواننده‏ي گرامي بنابراين تحليل و بيان، مسئله‏ي ارث بطور کلي در قرآن نسبت به همه يکسان است و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- يک ويژگي خاص وجود مي‏داشت، بايد آن براي مردم و امت اسلام معلوم و روشن باشد و يا اين که به وسيله‏ي قرآن و يا احاديث متواتره بيان شده باشد (مثل ديگر احاديث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در موضوعات ديگر) حکم آن بايد ثابت شود، نه اينکه يک کسي بيايد به تنهايي روايتي را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کند که جز خود او کسي ديگر آن روايت را از پيامبر نشنيده است و رسول خدا را از حکم کلي و منطوق قرآن خارج کند.

اگر کسي مثل ابوهريره در برابر ابوبکر ادعا مي‏کرد و مي‏گفت: من از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که خانه‏ي ابوبکر مال من (ابوهريره) است، و يا اينکه متعلق به همه مسلمين مي‏باشد، و خود او حق تصرف ندارد، آن وقت هيچ گاه اين ادعاي ابوهريره از نظر ابوبکر مسموع نبود و مورد قبول واقع نمي‏شد، آن هم صرفا به عنوان اينکه يک نفر چنين ادعايي را مي‏کند و از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- چنين شنيده است و مسلم ابوبکر

 

[ صفحه 252]

 

از خانه و زندگي خود دست برنمي‏داشت، پس چگونه ممکن است زهرا- سلام‏الله‏عليها- از حق مسلم و قطعي خود که قرآن آن حق را براي او ثابت کرده فقط به خاطر يک روايتي که به جز يک نفر کسي ديگر نقل نکرده، از حق خداييش محروم گردد؟

حالا اگر گفته شود: چون ناقل حديث ابوبکر بوده است و با در نظر گرفتن جهات شخصيتي وي حديثي را که او نقل کرده است مثل اين است که يک حديث قطعي است!

در جواب بايد گفت: با در نظر گرفتن تمام شئون و جهات ابوبکر او اين حديث را در مقام خصومت با فاطمه- سلام‏الله‏عليها- اظهار کرده و با اين حديث مي‏خواسته منازعه را به نفع خود تمام کند، براي اينکه در برابر فاطمه- سلام‏الله‏عليها- مدعي بوده است، و لذا نمي‏شود گفت که اين حديث مثل يک حديث قطعي و مسلم است.

باز هم اگر گفته شود که ابوبکر از اين دعوا نفع شخصي نداشته، بلکه ادعا مي‏کرد که متروکه‏ي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- صدقه است، و نمي‏گفت که به خود من متعلق است و يا مال من است.

در جواب اين هم بايد گفت که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و علي- عليه‏السلام- هم در ادعاي خودشان تکذيب نمي‏شوند، چرا؟ براي اينکه فدک قبلا در دست آنها بوده و آنان متصرف بوده‏اند و هيچ جا ديده نشده است که متصرف را در مقام ادعاي مالکيت متهم به کذب کنند و يا اينکه نسبت کذب به او بدهند، و چنان چه خود مولي علي- عليه‏السلام- فرمود: فدک در دست ما بود و از آنچه که آسمان بر آن سايه افکنده بود فقط فدک از آن ما بود.

آنچه که از اين بيانات و لسان آيات قرآن کريم به دست آمد، اين مطلب روشن شد که مسئله‏ي ارث يک قاعده و قانون کلي اسلام است و همه نسبت به آن يکسان هستند، و هيچ پيامبري در رابطه با ارث از اين قاعده‏ي کلي مستثني نيست و اگر پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- چنين چيزي را فرموده بايد او را به کرات مثل روايات ديگر به مردم مي‏گفت و بيان مي‏کرد تا همه روشن مي‏شدند.

[ صفحه 253]

[1] سوره مريم، آيه 5 و 6.

[2] سوره آل عمران، آيه 37.

[3] سوره انبياء، آيه 89.

[4] سوره نمل، آيه 16.

[5] المصباح المنير، ج 2، ص 654.

[6] صحاح اللغه، ج 1، ص 296.

[7] لسان العرب ج 15، ص 266.

[8] المعجم الوسيط، ج 2، ص 1024.

[9] المنجد، ص 894.

[10] سوره غافر، آيه 53.

[11] سوره فاطر، آيه 32.

[12] سوره بقره، آيه 31.

[13] «الله اعلم حيث يجعل رسالته»، آيه 24، سوره‏ي انعام.

[14] جامع البيان في تفسير القرآن، ج 16، ص 37.

[15] جامع البيان في تفسير القرآن، ج 16، ص 38.

[16] سوره بقره، آيه 124.

[17] سوره نمل، آيه 16.

[18] تفسير کبير، ج 26، ص 186.

[19] تفسير کبير، ج 21، ص 184، ذيل آيه‏ي 6- 5 سوره مريم.

[20] تفسير «روح المعاني»، ج 16، ص 64.

[21] تفسير «بحر المحيط»، ج 6، ص 173.

[22] تفسير «الدر المنثور»، ج 4، ص 259.

[23] تفسير «الجامع الاحکام القرآن» ج 11، ص 78.

[24] تفسير «فتح القدير» ج 3، ص 346.

[25] سوره نمل، آيه 16- سليمان از داود ارث برد.

[26] سوره مريم، آيه 5- بار خدايا فرزندي به من عنايت فرما که وارث مال من و آل يعقوب باشد.

[27] کنزالعمال، ج 4، ص 134.

[28] سوره‏ي ص، آيه 31.

[29] تفسير «کشاف» ج 4 ص 91.

[30] تفسير «انوار التنزيل»، ج 2، ص 309، و تفسير «الجلالين» در پاورقي همين تفسير بيضاوي در همان صفحه ج 2 روايت مزبور را بيان کرده است.

[31] بغوي، معالم التنزيل، ج 2، ص 50 و ربيع الابرار، ج 4، ص 200.

[32] جامع البيان، ج 16، ص 36.

[33] سوره مبارکه مريم آيه: 7.

[34] براي اطلاع بيشتر به کتاب پژوهشي پيرامون زندگاني حضرت علي- عليه‏السلام- مراجعه شود.

[35] سوره نمل، آيه 16.

[36] سوره نحل آيه: 51.

[37] سوره‏ي نساء، آيه 7.

[38] سوره‏ي نساء، آيه 11.

[39] تاريخ خلفاء خلافت ابوبکر، ص 67 و ابن حجر مکي هم در الصواعق المحرقه، باب 20، همين روايت را نقل کرده و در چاپ جديد اين روايت حذف شده است.

[40] الصواعق المحرقه، فصل پنجم، ص 52.

[41] منتخب کنزالعمال، در حاشيه مسند احمد بن حنبل، بحث خلافت ابوبکر.

[42] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 221.

[43] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 221.

[44] منظور از اين حديث اين است که عمر و طلحه و زبير و عبدالرحمان و سعد پهلوي عمر بودند و او از آنها سوال کرد که آيا شما از پيامبر شنيده‏ايد که گفت: ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم؟ آنها گفتند: بلي.

فدک و دادخواهي زهرا

 

فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در خطبه‏ي غرا و پرشکوه خود که در مجلس ابوبکر بيان فرمود (در فصل نه گذشت) به آيات قرآن استدلال نمود، و با منطق عقل و خرد الهي با ابوبکر احتجاج فرمود و او متمسک به حديث جعلي و ساختگي شد. حال اولا دادخواهي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را بررسي مي‏کنيم و ثانيا حديث جعلي را.

کتابهاي صحيح بخاري و صحيح مسلم و سنن ابي دواد و کتابهاي ديگر علماي اهل سنت با کمال صراحت اين حقيقت را بيان کرده‏اند: مادامي که زهرا- سلام‏الله‏عليها- زنده بود در مورد فدک ساکت نشد و مکرر به ابوبکر مراجعه کرده و فدک را مطالبه مي‏فرمود، و حتي در مسجد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به وي بوده است، اظهار فرمود و گواهاني را در برابر مسلمين اقامه نمود.

و در مرتبه‏ي ديگر به عنوان اينکه فدک ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- است و بايد در تصرف او درآيد ادعاي خود را اظهار فرمود و با عبارات مختلف با ابوبکر احتجاج نمود، از جمله فرمود: «انت ورثت رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ام اهله» آيا تو وارث پيامبر هستي يا اهل و دودمان او؟ ابوبکر در جواب گفت: «بل اهله» بلکه اهل او.

 

[ صفحه 254]

 

چنانکه در مسند احمد بن حنبل نقل شده، ابن ابي‏الحديد بعد از ذکر اين حديث مي‏گويد: «و هذا صريح بانه- صلي الله عليه و آله و سلم- مورث يرثه اهله و هو خلاف قوله: لا نورث»: [1]  اين حديث صراحت دارد که ابوبکر يک نوع اقرار ضمني نموده به اين که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مورث است و اهل و خانواده‏ي او وارث هستند، و اين خلاف قول ابوبکر مي‏باشد. (که گفت: از پيامبر شنيدم که فرمود: ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم).

باز فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها- در مورد ديگر در مقام اثبات حق خود فرمود: «قالت له من يرثک، قال اهلي و ولدي؟ فقالت: فمالي لا ارث ابي فقالت سمعت رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- يقول لانورث فغضبت رضي‏الله عنها من ابوبکر و هجرته الي ان ماتت» [2] : فاطمه- سلام‏الله‏عليها- به ابوبکر فرمود: چه کسي از تو ارث مي‏برد؟ او گفت: خانواده و فرزندانم، بعد فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: پس براي چه من از پدرم ارث نبرم؟ ابوبکر در جواب گفت: از سول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- از اين حرف ناراحت شد و از ابوبکر کناره گرفت تا اينکه در حال غضب از دنيا رفت.

باز هم در تعبير ديگري در سيره‏ي حلبيه آمده است: «يا ابوبکر افي کتاب الله ان ترثک ابنتک و لا ارث ابي»: آيا در کتاب خداست که دختر تو از تو ارث برد و من از پدرم ارث نبرم؟.

آن حضرت در مرحله‏ي ديگر در ضمن خطبه‏ي شيوا و استدلالهاي پر محتوي و کوبنده، اين گونه فرمود: «يابن ابي قحافه افي کتاب الله ان ترث اباک و لا ارث ابي لقد جئت شيئا فريا»: [3]  اي پسر ابي‏قحافه آيا در کتاب خدا آمده است که تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟ به تحقيق سخني تازه آوردي!

اين سخنراني فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را ابن ابي‏الحديد، در جلد 16 صفحه 149 بيان

 

[ صفحه 255]

 

کرده است و نيز احتجاج و دادخواهي بانوي دو عالم هنگامي که به اتفاق علي- عليه‏السلام- نزد ابوبکر آمد و با او با آيات قرآن استدلال فرمود که بحث آن در فصل «فدک و ميراث پيامبر» گذشت و نيز استدلال و احتجاج کوثر الهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در برابر هيات حاکمه‏ي وقت از مواردي است که ابن ابي‏الحديد بيان کرده است: «قال: ابوبکر جوهري، حدثنا ابو زيد، عن هارون بن عمير، عن الوليد بن مسلم، عن مسلم، عن اسماعيل بن عباس، عن محمد بن السائب، عن ابي‏صالح، عن مولي ام هاني، قال: دخلت فاطمه علي ابوبکر بعد ما ستخلف فسالته ميراثها من ابيها، فمنعها، فقالت له: لئن مت اليوم من کان يرثک؟ قال: ولدي اهلي، قالت: فلم ورثت انت رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- دون ولده و اهله؟ قال: فما فعلت يا بنت رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- قالت: بلي، انک عمدت الي فدک، و کانت صافيه لرسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاخذتها، و عمدت الي ما انزل الله منالسماء فرفعته عنا»: [4]  ابوبکر جوهري با هفت سند از غلام ام‏هاني مي‏گويد: بعد از آن که ابوبکر خلافت را به دست آورد، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بر او وارد شد و ميراث پدرش را از وي خواست، ابوبکر از دادن ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- امتناع کرد، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: اي پسر ابي‏قحافه اگر همين امروز تو بميري وارث تو کيست؟ ابوبکر جواب داد: فرزندان و اهل عيالم وارث من هستند، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: پس چگونه است وارث پيامبر تو باشي و فرزندان و اهل و عيال او از وي ارث نبرند؟ ابوبکر در جواب گفت: اي دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- من وارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نيستم و چنين ادعائي نکردم حضرت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: براي چه فدک را در حالي که ملک خاص شخص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود تصرف نمودي و ما را از آن محروم ساختي در حالي که آن به فرموده‏ي خدا مال ما بود و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آن را به ما بخشيده بود.

غير از اين موارد که ذکر شد، موردهاي ديگر هم هست که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک

 

[ صفحه 256]

 

را در زمان حيات مبارک خود به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- عطا فرمود و هنگام رحلت رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه مالک و متصرف فدک بود (در فصل‏هاي فدک و سهم ذوي‏القربي در قرآن، و فدک ميراث پيامبران در قرآن، ملاحظه شد).

وقتي که ابوبکر روي کار آمد افرادي را فرستاد تا نمايندگان فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را از سرزمين فدک بيرون کردند و فدک را تصرف نمودند و از فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بر ماليکت فدک بينه و شاهد خواست! وقتي که از زهرا- سلام‏الله‏عليها- بر مالکيت وي بر فدک شاهد مطالبه نمود، به ابوبکر گفته شد: زهرا- سلام‏الله‏عليها- متصرف و ذواليد است و مصترف نبايد براي اثابت مالکيت خود شاهد و بينه اقامه کند، بلکه آن کسي که در برابر مالکيت وي ادعا دارد که (متصرف و ذواليد) مالک نيست بايد بينه و شاهد اقامه کند. پس روي محاکمه رسمي و قانوني و قاعده‏ي فقهي لازم نبود که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- شاهد بياورد، و اينکه بانوي دو عالم علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن را به عنوان شاهد آورد، از باب شاهد و گواه رسمي نبود، بلکه از باب استظهار مطلب بود که به گواهي آنها استدلال فرمود، و الا از جهت قانون فقه فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نياز به آوردن شاهد نداشت، براي اينکه مالک بود، ما چون ابوبکر از وي شاهد طلبيد و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را ملزم به آوردن بينه کرد، زهرا- سلام‏الله‏عليها- براي اثبات سخن خود شهود و گواهان محکم و عادلي را حاضر فرمود، از طرفي هم براي اينکه زير بار زور نرفته باشد شهود و گواهان را تکميل نفرمود، چرا؟ براي اينکه تکميل شهود از طرف زهرا- سلام‏الله‏عليها- در اين مورد تصويب زور گويي بود.

از همه‏ي اينها گذشته يک سوال در اينجا مطرح است، و آن اينکه چرا و به چه دليل شهادت و گواهي علي- عليه‏السلام- که افضل امت است (درباره‏ي اين که فدک اعطايي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به زهرا- سلام‏الله‏عليها- بوده و زهرا- سلام‏الله‏عليها- مالک فدک مي‏باشد) پذيرفته نمي‏شود؟! و اما شهادت شهود ابوبکر مبني بر اينکه «پيامبر فرمود: ميراث من به همه‏ي مسلمانان تعلق دارد» مورد قبول واقع شد و عمر بر اين ادعا شهادت داد؟! در آنجا اسقاط شهادت افضل امت و در اينجا پذيرش روايت جعلي و قبول

 

[ صفحه 257]

 

شهادت!!! عجب است از روزگار شهادت دختر خود عايشه را در رابطه با اينکه من شنيدم پيامبر فرمود: ابوبکر براي مردم به جاي وي نماز بخواند قبول شد و اين شهادت را حکومت پذيرفت، ولي سخن کوثر خدا و شهادت ولي خدا و افضل امت قبول نشد و مردود واقع شد!!.

ابن حجر مکي در کتاب «الصواعق المحرقه» مي‏گويد: «ان ابوبکر کان رحيما و کان يکره ان يغير شيئا ترکه رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطاني فدک، فقال: هل لک بينه، فشهد لها علي و ام‏ايمن فقال: لها فبرجل و امراه تستحقيها»: [5]  ابوبکر فدک را از فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گرفت در حالي که او مرد مهرباني بود! زيرا بر او ناگوار بود که روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را تغيير دهد، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نزد او آمد و ادعا کرد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به من بخشيده است، ابوبکر گفت: آيا شاهدي داري؟ علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن به نفع زهرا- سلام‏الله‏عليها- در اين قضيه شهادت دادند، ابوبکر گفت: آيا به گواهي يک مرد و يک زن تو ادعاي استحقاق مي‏کني؟!

در اينجا بايد گفت: اگر بر فرض کسي اين مطلب را که زهرا- سلام‏الله‏عليها- متصرف فدک بود و ابوبکر آن را با اعمال زور و قدرت از او گرفت، انکار کند، در برابر کتاب خدا و سنت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- جز زورگويي و اجتهاد مستبدانه دليل ديگري نخواهد داشت.

علامه سمهودي از حافظ بن مشيه و او هم از نميربن حسان نقل کرده، مي‏گويد: «قال: قلت لزيدبن علي- عليه‏السلام- و انا اريد ان اهجن امر ابوبکر: ان ابوبکر انتزع فدک من فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فقال: ان ابوبکر کان رجلا رحيما و کان يکره ان يغير شيئا فعله رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاتته فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فقالت: ان رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطاني فدک، فقال: لها، هل لک علي هذا بينه؟ فجائت بعلي- عليه‏السلام- فشهد لها، ثم جائت ام‏ايمن فقالت: الستما تشهدان اني من اهل الجنه؟ قالا: بلي قال ابو زيد: يعني انها

 

[ صفحه 258]

 

قالت لابي‏بکر و عمر قالت: فانا اشهد ان رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطاها فدک»: [6]  ابن حسان گفت: به زيد بن علي- عليه‏السلام- گفتم: اين عمل ابوبکر در نظر من خيلي زشت مي‏باشد که فدک را به زور از فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گرفت، زيد گفت: ابوبکر مرد مهرباني بود ولي نمي‏خواست روش رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- را تغيير دهيد، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نزد او آمد و فدک را از وي مطالبه فرمود، و مدعي شد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به من عطا فرموده، ابوبکر گفت: آيا شاهد و گواهي بر اين مدعا داري؟ زهرا- سلام‏الله‏عليها- اول علي- عليه‏السلام- را به عنوان شاهد نزد ابوبکر آورد و علي- عليه‏السلام- در اين جريان به نفع فاطمه- سلام‏الله‏عليها- شهادت داد و بعد ام‏ايمن را به عنوان شاهد آورد، ام‏ايمن رو کرد به ابوبکر و عمر، گفت: آيا شما دو نفر شاهد هستيد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ام‏ايمن از اهل بهشت است؟ گفتند: بلي، ام‏ايمن گفت: پس من هم گواهي مي‏دهم که رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بخشيده است.

حالا اگر ابوبکر سخن فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را قبول مي‏کرد و فدک را به وي رد نموده و پس مي‏داد، دراين صورت در قضاوت خود اعتماد بر ادعاي صرف نکرده بود و بدون بينه حق را به صاحب خق نپرداخته بود، چرا؟ براي اينکه گفتار ام‏ايمن که آيا شما دو نفر شهادت مي‏دهيد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ام‏ايمن از اهل بهشت است، به منزله اقرار و اعترافي بود که ام‏ايمن از ابوبکر و عمر گرفت، براي اينکه ام‏ايمن در گواهي خود راستگو است، بطوري که به هر حقي که او شهادت دهد براي حاکم عادل قطع و يقين حاصل مي‏شود که آن حق ثابت است، بنابراين رد اين شهادت براي حاکم جايز نيست. پس اولا خواستن بينه از فاطمه- سلام‏الله‏عليها- درست نبود زيرا بنا به مصداق آيه‏ي تطيهر معصوم بوده و هرگز احتمال کذب در سخن و کلامش

 

[ صفحه 259]

 

نمي‏رفت، و ثانيا شهادت حضرت علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن را که از آنها اعتراف بر بهشتي بودن خود گرفت و او را رد کردند، درست نبود!!

ابي‏داود در سنن خود مي‏گويد: «حدثنا محمد بن يحي بن فارس، ان الحکم بن نافع حدثهم، اخبرنا شعيب، عن الزهري، عن عماره بن خزيمه ان عمه حدثه، و هو من اصحاب النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ابتاع فرسا من اعرابي، فاستتبعه النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ليقضيه ثمن فرسه فاسرع رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- المشي و ابطا الاعرابي، فطفق رجال يعترضون الاعرابي فيسا و مونه (او فيسا و مونه) بالفرس، و لا يشعرون ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ابتاعه، فنادي الاعرابي رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فقال: ان کنت مبتاعا هذا الفرس و الا بعثه، فقام النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- حين سمع نداء الاعرابي فقال «او ليس قد ابتعثه منک» فقال الاعرابي لا والله ما بعتکه، فقال النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- «بلي قد ابتعثه منک» فطفق الاعرابي يقول: هلم شهيدا، فقال: خزيمه بن ثابت: ان اشهد انک قد بايعته، فاقبل النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- علي خزيمه فقال: بم تشهد؟ فقال: بتصديقک يا رسول‏الله، فجعل رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- شهاده خزيمه بشهاده رجلين»: [7] .

هرگاه در جرياني يک شاهد گواهي داد، و حاکم مي‏دانست اين شاهد راست مي‏گويد، در اين صورت براي حاکم جايز است که طبق همان شهادت واحد حکم کند، بعد با پنح سند جريان شهادت خزيمه به نفع رسول خدا را نفع مي‏کند که رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) روزي از اعرابي اسبي را خريد، پيامبر- صلي الله عليه و آله- خواست قيمت اسب را به اعرابي دهد و به سرعت مي‏رفت که بهاي اسب را بياورد، ولي اعرابي با کندي مي‏آمد و در راه به مرداني برخورد، آنها به اعرابي اعتراض کردند که اسب را ارزان فروختي و با وي درباره‏ي قيمت اسب صحبت مي‏کردند و نمي‏دانستند که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- اسب را از اعرابي خريده است، اعرابي خطاب به

 

[ صفحه 260]

 

رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- گفت: اگر تو مي‏خواهي اين اسب را بخري بخر والا من او را مي‏فروشم! پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وقتي که صداي اعرابي را شنيد ايستاد و فرمود: آيا او را من از تو نخريدم؟! اعرابي گفت: نه قسم به خدا من نفروختم، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: بلي من آن را از تو خريدم، اعرابي گفت: اگر تو آن را از من خريده‏اي و شاهد و گواهي بياور!! خزيمه بن ثابت که نظاره‏گر جريان بود خطاب به اعرابي گفت: من شهادت مي‏دهم که تو آن اسب را به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فروختي، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به طرف خزيمه آمد و فرمود: به چه مناسبت تو شهادت دادي؟ خزيمه عرض کرد به تصديق کردن تو يا رسول‏الله، چون تو پيامبر خدا هستي و هر چه که مي‏گويي حق است، بعد رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شهادت خزيمه را به عنوان شهادت دو مرد قبول کرد.

حال بايد سوال کرد که چطور شد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شهادت خزيمه را قبول فرمود، ولي سران سقيفه شهادت ولي خدا و افضل از انبياي سلف را قبول نکردند؟! اگر در اين روايت ابي‏داود دقت شود، اين مطلب به دست مي‏آيد که با گواهي ابوبکر و عمر به راستگويي ام‏ايمن شهود کامل مي‏شود، براي اينکه در اين قضيه ام‏ايمن از آن دو نفر اقرار گرفت که او راست مي‏گويد: و با اين اقرار و اعتراف آن دو به آنچه که ام‏ايمن شهادت داده بود گواهي دادند. بنابراين بايد گفت: زهرا- سلام‏الله‏عليها- در اينجا چهار گواه و شاهد داشت 1- حضت‏ر علي- عليه‏السلام-، 2- ام‏ايمن، 3- ابوبکر، 4- عمر، چرا که ابوبکر و عمر در ضمن اقرار و اعتراف به راستگويي ام‏ايمن شهادت دادند مبني بر اينکه هر چه ام‏ايمن مي‏گويد حقيقت دارد.

و اگر گفته شود که در اينجا احتياج به شهادت و گواه نبود، اين همه به جاست چرا؟ براي اينکه ابوبکر که خود را خليفه‏ي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏دانست، و با توجه به اينکه او اقرار کرده بود که ام‏ايمن زني راستگو است و از طرفي ام‏ايمن هم شهادت داد که فدک متعلق به زهرا- سلام‏الله‏عليها- است و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به او بخشيده است، بنابراين ابوبکر که خود مدعي بود فدک مال مسلمين است، با اين ادعا

 

[ صفحه 261]

 

اقرار و اعتراف کرده بود که فدک مال زهراست (چون صداقت ام‏ايمن را پذيرفته بود) و با اقرار مدعي به ثبوت حق براي مدعي عليه، ديگر جايي براي شهادت و گواهي شاهد باقي نمي‏ماند.

اگر انسان به همين شهادت و گواهي و خواستن و بينه دقت کند، همينها خود ثابت مي‏کند که فدک متروکه‏ي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نبوده، بلکه در زمان حيات خود به دخترش فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بخشيده بود.

باز هم از جمله چيزهايي که بر متصرف و مالکيت زهرا- سلام‏الله‏عليها- در فدک دلالت دارد، و ثابت مي‏کند که فدک قبلا در دست فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بوده و آن را به زور از وي گرفته‏اند، کلام و سخن مولي علي- عليه‏السلام- در نهج‏البلاغه است که در نامه‏اي که به عثمان بن حنيف نوشته، فرموده است: «بلي کانت في ايدنا فدک من کل ما اظلته السماء فشحتت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين»: [8]  آري در دست ما از آنچه که آسمان سايه بر آن افکنده بود فقط فدک بود که عده‏اي به آن بخل ورزيدند و عده‏ي ديگر از آن چشم پوشيدند و بهترين حاکم خداست.

و ابن ابي‏الحديد در ضمن تفسير کلمات و جملات اين خطبه مي‏گويد: «و هذا الکلام کلام شاک متظلم»: [9]  از اين بيان مولا علي- عليه‏السلام- چنين برمي‏آيد که فدک قبلا در دست فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و خود علي- عليه‏السلام- بوده است و به زور و ظلم و ستم از آنها گرفته شده است و در مقام اثبات حق اهل‏بيت- عليه‏السلام- هيچ گونه کوتاهي نکردند، اگر چه اهل‏بيت- عليه‏السلام- در پس گرفتن حق خود به اسلحه متوسل نشده و حاکم زمان هم به شکايت آنها توجهي نکرد، و حکومتهاي بعدي هم به دادخواهي آنها گوش ندادند و در نتيجه علي- عليه‏السلام- شکايت را به درگاه خداوند برده و مي‏فرمايد: «نعم الحکم الله»: بهترين حاکم خداوند است.

حال اين سؤال مطرح است که اگر فدک مال فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و اهل‏بيت بود

 

[ صفحه 262]

 

و حکام قبل از علي- عليه‏السلام- آن را غصب کردند، چرا وقتي که علي- عليه‏السلام- خلافت و امارت را به عهده گرفت در مورد فدک همانند خلفاي گذشته رفتار کرد و آن را به عنوان باز مانده‏ي همسرش فاطمه- سلام‏الله‏عليها- تمليک نفرموده و متصرف نشد؟

در جواب بايد گفت انسان هر طوري که بخواهد اموال خود را بر حسب مصالح شخصي و نوعي خود مي‏تواند متصرف شود، علي- عليه‏السلام- مصلحت خود را در اين دانست که فدک را به عنوان يک دارايي شخصي تصاحب نکند، و بلکه مصلحت را در اين دانست که عايدات آن را بين فقراء تقسيم نمايد. گذشته از اين، خود مولي علي- عليه‏السلام- در دنبال همين نامه به عثمان بن حنيف فرموده است: «و ما اصنع بفدک و غير فدک والنفس مظانها في غد جدث جوانب المزلق» [10] : همانا به درستي که نفس خود را به سبب تقوي رياضت مي‏دهم تا در روز ترس بزرگ امينت داشته باشد و بر فراز پرتگاهي لغزنده (صراط) ثابت بماند.

در اين جا علي- عليه‏السلام- مي‏فرمايد که درست است فدک مال شخصي من است، ولي من آن را رها کرده و تصرف نمي‏کنم، چون عاقبت من فرداي قيامت و گور است و با اعراض از مال دنيا چه فدک و غير فدک نفس خود را رياضت مي‏دهم که به محبت و دوستي دنيا آلوده نشود و اين رياضت و سختي را به اين خاطر انجام مي‏دهم که در روز قيامت و در پل صراط از ترس و وحشت مصون باشم...

در همين رابطه ابن ابي‏الحديد مي‏گويد: «قال ابوبکر: و اخبرنا ابوزيد قال: حدثنا حيان بن هلال، عن محمد بن يزيد بن ذريع، عنمحمد بن اسحاق، قال: سالت اباجعفر بن محمد بن علي- عليهماالسلام- قلت: ارايت عليا حين ولي العراق و ما ولي من امر الناس کيف صنع في سهم ذوي القربي؟ قال: سلک بهم طريق ابوبکر و عمر قلت: و کيف؟ و لم و انتم تقولون ما تقولون! قال: اما والله ما کان اهله يصدرون الا عن رايه فقلت: فما منعه؟ قال کان يکره ان يدعي عليه مخالفه ابوبکر و عمر» [11] : ابوبکر جوهري با چهار سند از

 

[ صفحه 263]

 

محمد بن اسحاق مي‏گويد: از امام باقر- عليه‏السلام- سؤال کردم: اميرالمؤمنين- عليه‏السلام- وقتي که به خلافت رسيد، نسبت به سهم خويشان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از خمس، چه تصميمي گرفت؟ حضرت فرمود: آن را مثل ابوبکر و عمر جزء بيت‏المال قرار داد، عرض کردم: چرا؟ در حالي که شما مي‏گوييد سهم ذوي القربي براي خاندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- است. فرمود: به خدا قسم خاندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- چيزي نمي‏گويند مگر مطابق نظر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- سپس عرض کردم: چه چيز مانع علي- عليه‏السلام- بود؟ فرمود: علي- عليه‏السلام- دوست نمي‏داشت در رابطه با چيزي که سودش به خاندان خود مي‏رسيد، مردم بگويند علي مخالفت ابوبکر و عمر نموده است.

در اين حديث ابن ابي‏الحديد علت عدم رجوع به سهم ذوي القربي را جو حاکم بر زمان وي مي‏داند، اگر چه مولي اميرالمؤمنين- عليه‏السلام- در بعضي از امور از مخالفت ابوبکر و عمر ابايي نداشت، چنانکه مشاهده مي‏شود دستور به تساوي حقوق دريافتي مسلمانان از بيت‏المال مي‏دهد، و با وجود تبعيضاتي که بود همه را مساوي هم قرار داد.

اما وقتي که نوبت به فدک مي‏رسد که از بني‏هاشم است و اگر چه فدک مال خود اوست و از طرف خدا به او اعطا شده است، ولي به رويه گذشته آن را به جزء بيت‏المال قرار داد، چرا؟ براي اينکه نگويند: علي- عليه‏السلام- چون حالا که به حکومت و قدرت رسيده در امور خاندان خود وسعت داده و بر خلاف ابوبکر و عمر، سهم ذوي القربي و فدک و اموال ديگر را به آنها برگرداند، و اين وسيله‏اي شود تا عليه او جوسازي کنند و مردم ساده لوح از او جدا شوند.

خود مولي در جاي ديگر فرمود: «حاکمان قبل از من اعمال مخالف رسول خدا انجام داده‏اند و در مخالفت کردن با آن حضرت تعمد داشتند و عهد او را نقض کردند و سنت او را تغيير دادند. اگر من مردم را مجبور به ترک بدعتها کنم و همه‏ي احکام و سنتهاي زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را برگردانم، لشکريان از من جدا خواهند شد و با عده‏اي از شيعيان که مقام مرا مي‏دانند و امامت مرا از کتاب خدا و سنت رسول خدا

 

[ صفحه 264]

 

پذيرا شده‏اند تنها خواهم ماند. بدانيد اگر مقام ابراهيم را به جايي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- گذاشته بود، برگردانم و فدک را به ورثه‏ي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- تحويل دهم... مرا تنها خواهند گذاشت». [12] .

از آنچه که در اين فصل گفته شد اين نتيجه حاصل شد که فدک و مالکيت آن از آن زهرا- سلام‏الله‏عليها- بود و نمايندگان بانوي دو عالم بر آن سرزمين کار مي‏کردند و در تصرف فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بود، ولي متاسفانه حکومت آن را غصب کرد و در مقام و استدلال از مصداق آيه‏ي تطهير بينه و شاهد خواست و به بهانه‏هاي واهي شهود را هم قبول نکردند و در نتيجه گوهر تابناک پيامبر در حال غضب از ابوبکر و عمر از دنيا رفت و به شهادت رسيد.

[ صفحه 265]

[1] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 219.

[2] سيره الحلبيه، ج 3، ص 361.