|
ادعاي زهراي و تصديق ابوبکر
دستگاه حکومت، به مالکيت فاطمه- سلاماللهعليها- بر فدک اعتراف و اقرار کرد و رييس حکومت با دست خود سند و مدرک مالکيت فدک را نوشت و به فاطمه- سلاماللهعليها- داد، ولي متاسفانه دست ديگري سند را از بين برد و نابود کرد. ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه در اين باره ميگويد: «روي ابراهيم بن السعيد الثقفي، عن ابراهيم بن ميمون قال: حدثنا عيسي بن عبدالله بن محمد بن علي بن ابيطالب- عليهالسلام- عن ابيه، عن جده عن علي- عليهالسلام- قال: جائت فاطمه- سلاماللهعليها- الي ابوبکر و قالت: ان ابي اعطاني فدک و علي- عليهالسلام- و امايمن يشهدان، فقال: ما کنت لتقولي علي ابيک الا الحق، قد اعطيتکها، و دعا بصيحه من ادم فکتب لها فيها، فخرجت فلقيت عمر، فقال: من اين جئت يا فاطمه؟ قالت: جئت من عند ابوبکر، اخبرته ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطاني فدک، و ان عليا و امايمن يشهدان لي بذالک، فاعطانيها و کتب لي بها، فاخذ عمر منها الکتاب، ثم رجع الي ابوبکر فقال: اعطيت فاطمه فدک، و کتب بها لها؟ قال: نعم، فقال: ان عليا يجر الي نفسه، و امايمن امراه، و بصق في الکتاب فمحاه و خرقه». [1] .
با چهار سند از علي- عليهالسلام- نقل کرده است: فاطمه- سلاماللهعليها- نزد ابوبکر آمد و فرمود: پدرم فدک را به من بخشيده است و علي- عليهالسلام- و امايمن بر اين مدعا گواه
[ صفحه 266]
و شاهدند، ابوبکر در جواب فاطمه- سلاماللهعليها- گفت: اي دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تو نسبت به پدرت غير از حق نسبتي ديگر نخواهي داشت و همانا فدک را به تو پس ميدهم، بعد ابوبکر تکه پوستي را طلبيد و مالکيت فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- را نسبت به فدک تثبت نموده و در آن نوشت و به دست فاطمه- سلاماللهعليها- داد، فاطمه- سلاماللهعليها- نامه را گرفت و از نزد ابوبکر خارج شد، در راه با عمر ملاقات کرد، او از آن حضرت سؤال کرد از کجا ميآيي و کجا بودي؟ فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: از نزد ابوبکر ميآيم و به او خبر دادم که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به من بخشيده بود و علي- عليهالسلام- و امايمن بر مدعاي من شهادت دادند و ابوبکر فدک را به من پس داد و اين سند و وثيقه را به عنوان تاييد مالکيت من نسبت به فدک داده است: عمر نامه را از دست فاطمه- سلاماللهعليها- گرفت و نزد ابوبکر آمد، از او سؤال کرد: تو اين نامه را به فاطمه- سلاماللهعليها- دادهاي؟ ابوبکر در جواب گفت: آري، عمر گفت: علي به نفع خود گواهي داده و امايمن هم زني بيش نيست، و بعد آب دهان خود را بر نوشته ابوبکر انداخت و آن را پاره کرد و از بين برد.
با توجه به اين روايت شهادت حضرت علي- عليهالسلام- و امايمن (و بنابر بعضي از روايات ديگر امام حسن و امام حسين- عليهماالسلام- نيز شهادت دادند) پذيرفته نشد، در حالي که آن دو نفر ميدانستند که فدک به زهرا- سلاماللهعليها- تعلق دارد و مالکيت آن در زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تثبيت شده بود و عجيب است که ابوبکر و عمر با وجود آيات، بينات [2] ، فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- ندادند، چرا؟ براي اينکه از نظر عمر شهادت و گواهي شوهر و فرزندان به نفع همسر و مادر پذيرفته نميشود، در حالي که همين آقايان گواهي عايشه را که گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ابوبکر با مردم در مسجد نماز بخواند، قبول کردند و پذيرفتند، و ابوبکر را وادار کردند که به جاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نماز بخواند، و شگفتا و عجبا بر اينکه گواهي عايشه به نفع ابوبکر مورد تصديق قرار گرفت ولي گفتار و ادعاي مصداقهاي آيهي تطهير
[ صفحه 267]
فاطمه- سلاماللهعليها- و شهادت علي و حسن و حسين- عليهمالسلام- و امايمن در مورد فدک پذيرفته و تصديق نميشود.
حلبي يکي از مورخين اهل سنت در سيرهي خود ميگويد: «انه رضياللهعنه کتب لها بفدک و دخل عليه عمر رضياللهعنه فقال ما هذا؟ فقال: کتاب کتبته لفاطمه: بميراثها من ابيها، فقال مماذا تنفق علي المسلمين و قد حاربتک العرب کما تري ثم اخذ عمر الکتاب فشقه» [3] فاطمه- سلاماللهعليها- دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وارد مسجد شد، در حالي که ابوبکر بر فراز منبر قرار داشت، فرمود: اي ابوبکر آيا در کتاب خداست که دختر تو از تو ارث ببرد ولي من از پدرم ارث نبرم؟ ابوبکر از اين سخن فاطمه- سلاماللهعليها- تکاني خورد و شروع کرد به گريه کردن، پس از منبر پايين آمد و پارهي پوستي به دست گرفت و ملکيت فاطمه- سلاماللهعليها- نسبت به فدک را بر آن نوشت، در اين لحظه عمر وارد شد، به ابوبکر گفت: چه مينويسي؟ ابوبکر گفت: اين نامه را به عنوان سند مالکيت براي فاطمه- سلاماللهعليها- مينويسم که فدک را از پدرش به ارث برده است، عمر گفت: چگونه مسلمانان را از فدک محروم ميکني و آن را به زهرا- سلاماللهعليها- ميدهي؟ بدان که تمام عرب بر تو خواهند شوريد، و سپس نامه را گرفت و آن را پاره کرد.
خوانندهي گرامي ملاحظه فرموديد که ابوبکر در پاسخ سوال عمر گفت: «کتاب کتبته لفاطمه- سلاماللهعليها- بميراثيها من ابيها» اين نامه را براي فاطمه- سلاماللهعليها- به عنوان تاييد ميراث وي از پدرش مينويسم، که اين خود دليل قانع کننده و روشن است بر اينکه فدک از ابتدا در تصرف فاطمه- سلاماللهعليها- بوده و او از ملکيت وي خارج کرده و بعد از بيانات فاطمه- سلاماللهعليها- تصميم گرفته تا آن را به وي برگرداند، اکنون اين سوال مطرح است: اگر فاطمه- سلاماللهعليها- از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث ميبرد پس چرا از اول آن را از فاطمه- سلاماللهعليها- گرفتند؟ و اگر فدک را به عنوان ارث پدر مستحق بوده است (البته پيامبر در زمان حيات مبارکشان ملکيت فدک را به فاطمه واگذار فرمود) و ابوبکر طي سندي ميخواست مالکيتش را به فاطمه تثبيت کند، پس
[ صفحه 268]
چگونه ابوبکر گفت: از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که فرمود: ما پيامبران ارث نميگذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است و مال همهي مسلمين ميباشد؟!
بنابراين برادران اهل سنت يکي از اين دو راه را بايد انتخاب کنند و آن اينکه يا روايت سيرهي حلبي و ابن ابيالحديد را انکار کنند که نميتوانند منکر آن شوند، و يا اينکه بگويند حديث ابوبکر که در روزهاي اول زمامداريش به آن استناد نمود، ساختگي و جعلي ميباشد، البته درست هم همين است و حديث مزبور حقيقت ندارد که در فصلهاي بعدي بيتشر بررسي ميشود.
حالا با توجه به اين روايت آنچه که ابن ابيالحديد از علي- عليهالسلام- نقل کرده است اگر صحيح باشد (که حقيقت دارد و صحيح است) بايد گفت: عمر دو خطا و اشتباه کرد: يکي اينکه در پاره کردن نامهي ابوبکر اجتهاد بکار برده است، و دوم اينکه با اين عمل از اطاعت امام و رهبرش (ابوبکر) سرپيچي نموده و خروج کرده و او را به عنوان ولي امر خود قبول نداشته است.
و نکتهي ديگر اين نسبت به اميرالمؤمنين علي- عليهالسلام- جسارت نموده و به آن حضرت طعن زده است، در حالي که عمر کسي بود که در غدير خم صراحتا و با صداي بلند گفت: «علي ولي کل مومن و مومنه» (علي- عليهالسلام- بر هر مرد مومن زن و مومنه ولايت دارد)، گويا او اين سخن را فراموش کرده است.
اکثر محدثين و مورخين اهل سنت از جمله فخر رازي در تفسير خود و ابن کثير در کتاب «البدايه والنهايه» به سخن عمر تصريح کردهاند: «هنيئا لک يابن ابيطالب اصبحت مولاي و مولا کل مومن و مومنه»: [4] گوارا و مبارک باد بر تو اي پسر ابيطالب که تو مولاي من و مولاي هر مرد مؤمن و زن مؤمنه گرديدي. آيا عمر بن خطاب آيه شريفهي «و الذين آمنوا بالله و رسوله اولئک هم الصديقون» [5] (و آنان که ايمان آوردند
[ صفحه 269]
به خدا و فرستادگانش آنانند راستگويان) نخوانده بود. احمد بن حنبل با چهار سند نقل کرده است و ميگويد: اين آيه در مورد علي- عليهالسلام- نازل شده است و مصداق آن علي- عليهالسلام- ميباشد.
و ابن حجر مکي هيثمي از ابن عباس نقل کرده است که پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «الصديقون ثلاثه حزقيل مومن آل فرعون، و حبيب النجار صاحب ياسين و علي بن ابيطالب- عليهالسلام-»: [6] راستگويان عمده سه نفرند، حزقيل که معروف بود به مومن آل فرعون، و حبيب نجار از حواريون حضرت عيسي- عليهالسلام- که معروف بوده به صاحب ياسين و سوم حضرت علي- عليهالسلام-.
ابن حجر نيز از ابونعيم و ابن عساکر از ابيليلي نقل کردهاند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «الصديقون ثلاثه: حبيب نجار مومن ياسين، قال يا قوم اتبعوا المرسلين [7] و حزقيل مومن آل فرعون الذي قال اتقتلون رجلا ان يقول ربي الله و علي بن ابيطالب- عليهالسلام-»: [8] راستگويان سه نفرند: 1- حبيب نجار آن کسي که ميگفت: اي قوم من پيروي کنيد فرستادگان را، 2- حزقيل مؤمن آل فرعون که وقتي فرعون ارادهي کشتن موسي- عليهالسلام- را کرد گفت: آيا مردي را که ميگويد پروردگار من خداست ميکشيد؟ 3- علي بن ابيطالب- عليهالسلام-.
ثعلبي در تفسير آيهي شريفهي «والسابقون السابقون اولئک المقربون» [9] (و طائفهي سوم آنانکه در ايمان بر همه پيشي گرفتهاند، آنان به حقيقت مقربان درگاهند) از عباد بن عبدالله ميگويد: شنيدم از علي- عليهالسلام- که ميفرمود: «انا عبدالله و اخو رسولالله و انا الصديق الاکبر لا يقولها بعدي الا کذاب مفتر صليت قبل الناس بسبع سنين»: [10] من بندهي خدا و برادر رسول خدا هستم، من صديق اکبرم و هر کس بعد از من چنين ادعايي کند،
[ صفحه 270]
کذاب است، و من هفت سال قبل از ساير مردم نماز خواندم.
احمد بن حنبل ميگويد: ابوسعيد خدري گفت: در مسجد نشسته بودم که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به سوي ما آمد و با هم به سوي نماز روانه شديم، آن موقع علي- عليهالسلام- در منزل فاطمه بود، چند قدمي نرفته بوديم که بند کفش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- پاره شد و به علي- عليهالسلام- داد تا آن را تعمير کند، علي- عليهالسلام- از ما عقب ماند، وقتي که به محل نماز رسيديم، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- خطبه خواند و فرمود: «ان منکم من يقاتل علي تاويل القرآن کما قاتلت علي تنزيله» [11] (از شما مردم کسي است که بر تاويل قرآن قتال ميکند، چنانکه من بر تنزيل آن قتال کردم) ما همگي از جمله ابوبکر و عمر سرها را بلند کرديم که شايد منظور پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ما هستيم، ولي او فرمود: نه هيچ يک از شما نيستيد، او آن کسي است که کفش مرا تعمير ميکند.
با توجه به اين آيه شريفه و احاديث مذکور بايد سوال کرد که چرا ابوبکر و عمر شهادت علي- عليهالسلام- را رد کردند؟ آيا چه حقي داشتند از زهرا- سلاماللهعليها- که مصداق روشن آيهي شريفهي تطهير [12] و طاهره بود، و به دليل آيهي مبارکهي مباهله [13] که براي اثبات
[ صفحه 271]
حقانيت اسلام در برابر کفار نجران به مقام حجت خدا قرار گرفته بود، مطالبهي بينهي و شاهد کنند؟.
عموم علما مخصوصا علماي اهل سنت همه اتفاق کردند بر اينکه وقتي آيهي مبارکهي مباهله نازل شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از زنان فقط فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- و از پسران حسنين و از مردان علي- عليهالسلام- را به عنوان نفس خود انتخاب فرمود. رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- با اين چهار نفر در حالي که حسين- عليهالسلام- را به آغوش و دست حسن- عليهالسلام- را گرفته بود و فاطمه- سلاماللهعليها- پست سر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليهالسلام- پست سر زهرا- سلاماللهعليها- در زير سايهباني که از موي سياه ترتيب داده شده بود، قرار گرفتند و حضرت به آنها فرمود: من دعا ميکنم و شما آمين بگوييد.
مسلم در صحيح خود ميگويد: وقتي که پيامبر و فاطمه و علي و حسن و حسين- عليهمالسلام- زير سايهبان قرار گرفتند و تا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- لب به سخن باز فرمود: «اللهم هولاء اهل بيتي» (خدايا اينان خاصان و نزديکان منند) اسقف نصاراي نجران رو کرد به پيروان خود، گفت: اي جمعيت نصاري من صورتهايي را ميبينيم که اگر از خدا بخواهند الآن اين کوه را از جايش بکند، هر آينه خداوند انجام خواهد داد، با پيامبر مسلمانها مباهله نکنيد که هلاک خواهيد شد و تا روز قيامت يک نصراني به روي زمين نخواهند ماند.
بنابر اجماع تمام مسلمين مراد از «انفسنا» در آيهي مباهله علي بن ابيطالب- عليهالسلام- ميباشد. و اشتباه نشود، مراد از نفسيّت در آيه اتحاد در وجود و هستي نيست، بلکه منظور اين است که در کمالات و اوصاف با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مساوي ميباشد، مثلا پيامبر که در جميع گفتار خود صادق است، علي- عليهالسلام- نيز از نظر صدق و راستگويي عين پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد، بنابراين همان طوري که ردّ گفتار و شهادت پيامبر جايز نيست، ردّ گفتار و شهادت حضرت علي- عليهالسلام- نيز جايز نيست، و روي اين قاعده، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «علي مني و انا من
[ صفحه 272]
علي» [14] : علي از من است و من از علي هستم.
با توجه به اين توضيح، آيهي مبارکهي مباهلت دلالت دارد که علي- عليهالسلام- نفس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده است و لازمهي آن اين است که علي- عليهالسلام- از تمام افراد امت اسلام افضل باشد، چرا که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از همه امت افضل و برتر است، چون که اشرف مخلوقات است و مصداق «الست اولي بکم من انفسکم، قالوا بلي» آيا من اوليتر از جان شما بر شما نيستم؟ همه گفتند: بلي يا رسولالله.
بنابراين علي- عليهالسلام- افضل امت ميباشد و در بعضي تعبيرها آمده است که آيه دلالت دارد که علي- عليهالسلام- از تمام انبياي سلف افضل ميباشد. ابن عبدالبر ميگويد: روزي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به کساني که از قبيله «ثقيف» نزدش آمده بودند فرمود: يا اين است که اسلام را اختيار ميکنيد و يا اينکه مردي از خودم و يا مثل خودم را ميفرستم تا گردنهايتان را بزند و زنان و بچههاي شما را اسير کند و اموال شما را بگيرد، عمر که حاضر بود گفت: به خدا قسم هيچ روزي فرماندهي لشکر را آرزو نکرده بودم مگر در آن روز، لذا سينهي خود را سپر کردم، به اميد اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بگويد آن مرد اين است، ولي پيامبر متوجه علي- عليهالسلام- شده و دست او را گرفت و فرمود: او اين مرد است و دوبار اين سخن را فرمود. [15] .
احد بن حنبل در مسند خود به نقل از عبدالله بن بريده ميگويد: «فانه مني
[ صفحه 273]
و انا منه و هو وليکم بعدي» [16] : او (علي) از من است و من از او هستم و او ولي شماست بعد از من.
فخر رازي ميگويد: «کان في الري رجل يقاله، محمود بن الحسن الحمصي، و کان معلم الاثني عشريه، و کان يزعم ان عليا رضياللهعنه افضل من جميع الانبياء سواء محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- قال: و الذي يدل عليه، قوله تعالي (و انفسنا و انفسکم) و ليس المراد بقوله (انفسنا) نفس محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- لان الانسان لايدعو نفسه، بل المراد به غيره، و اجمعوا علي ان ذالک الغير کان علي بن ابيطالب- عليهالسلام- فدلت الايه علي ان نفس علي- عليهالسلام- هي نفس محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- و لايمکن ان يکون المراد منه، ان هذه النفس هي عين تلک النفس، فالمراد ان هذه النفس، مثل تلک النفس، و ذلک يقتضي الاستواء في جميع الوجوه، ترک العمل بهذا العموم، في حق النبوه، و في حق الفضل لقيام الدلائل علي ان محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- کان نبيا، وما کان علي کذالک، و لانعقاد الاجماع علي ان محمدا- صلي الله عليه و آله و سلم- کان افضل من علي- عليهالسلام- [17] فيبقي فيما ورائه، معمولا به، ثم الاجماع دل علي ان محمدا- عليهالسلام- کان افضل من ساير الانبياء- عليهالسلام- فيلزم ان يکون علي افضل من ساير الانبياء... ثم قال: و يويد الاستدلال بهذا الآيه، الحديث المقبول عند الموافق و المخالف، و هو قوله- عليهالسلام- «من اراد ان يري آدم في علمه و نوحا في طاعته و ابراهيم في خلته و موسي في هيبته و عيسي في صفوته، فلينظر الي علي بن ابيطالب» رضياللهعنه فالحديث دل علي انه اجتمع فيه ما کان متفرقا فيهم و ذالک يدل علي عليا رضياللهعنه افضل من جميع الانبياء سوي محمد- صلي الله عليه و آله و سلم-». [18] .
در شهر ري مردي بود به نام محمود بن الحسين الحمصي، اين مرد معلم شيعيان دوازده امامي بود، و اعتقاد داشت که علي- عليهالسلام- از همه انبيا به جز پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- برتر است، و استدلال ميکرد: خداوند در آيه مباهله
[ صفحه 274]
فرموده: «اي پيامبر به بني نجران بگو شما هم خودتان را بياوريد و ما هم خودمان را ميآوريم، مراد از نفس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در اين آيه شخص خود پيامبر نيست، چرا؟ براي اينکه معني ندارد که شخص خود را بخواند، و حتما او غير از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد، و او همان کسي است که در همهي کمالات و اوصاف معنوي و ظاهري عين پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و مساوي با آن حضرت باشد و به اجماع همهي امت اسلام پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به جاي «انفسنا» جز علي- عليهالسلام- کسي ديگر را در مباهله نبرد، بنابراين علي- عليهالسلام- در همهي کمالات و فضائل عين پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده است و اگر دليل قطعي خارجي- مبني بر اينکه نبوت و رسالت به حضرت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- ختم شده و بعد از او پيامبري نيست- نبود، بنا به دلالت آيهي مبارکهي مباهله بايد گفت که علي- عليهالسلام- از جهت نبوت و پيامبري هم عين رسولالله ميباشد، ولي از آن جا که اين حقيقت ثابت و مسلم شده است که پيامبري به حضرت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- ختم شده است، [19] علي- عليهالسلام- قطعا پيامبر نبوده و نيست و فقط از نظر فضائل آنچه که نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کم دارد، مقام نبوت ميباشد، پس غير از نبوت در ساير فضائل علي- عليهالسلام- عين پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده و چون پيامبر بر همهي انبيا فضيلت و برتري داشت، علي- عليهالسلام- هم بر تمام انبيا امتياز و برتري دارد.
بعد گفت: استدلال به اين آيهي شريفه و حديثي که شيعه و سني قبول دارند اين نظر را تاييد ميکنند و آن حديث اين است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: اگر کسي بخواهد آدم- عليهالسلام- را در علمش و نوح- عليهالسلام- را در اطاعتش و ابراهيم- عليهالسلام- را در دوستيش و موسي- عليهالسلام- را در هيبت و شجاعت و استقامتش و عيسي- عليهالسلام- را در صفات باطني و پسنديدهاش ببيند، پس بايد به علي بن ابيطالب نگاه کند که همهي کمالات انبيا به غير از حضرت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم-
[ صفحه 275]
در او جمع هستند. [20] .
در بنياسرائيل بابي بوده است به نام حطه که هر کس از آن خارج ميشد کافر ميگرديد، و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: علي- عليهالسلام- باب حطه اين امت ميباشد، بنابراين فرمايش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- انکار و رد علي- عليهالسلام- به منزلهي خروج از باب حطهي اسلام ميباشد، و با وجود حديث ثقلين جه فرقي بين ردّ علي و زهرا- عليهماالسلام- و بين ردّ قرآن بوده است، ردّ علي و زهرا- عليهماالسلام- همان ردّ قرآن ميباشد.
ابن حجر هيثمي مکي از ابن عباس و او هم از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده که فرموده: «علي باب حطه في بني اسرائل من دخل فيه کان مومنا و من خرج عنه کان کافرا» [21] : علي- عليهالسلام- به منزلهي باب حطهي بنياسرائيل ميباشد، هرکس در آن داخل شود مومن است و کسي که از آن خارج شود کافر است. يعني اينکه هر کس تحت ولايت علي- عليهالسلام- باشد و او را به عنوان ولي و وصي بر حق خدا و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- قبول داشته باشد ايمانش کامل ميباشد، والا کافر و منافق است.
احمد بن حنبل به نقل از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميگويد: «مثل اهل بيتي فيکم
[ صفحه 276]
مثل سفينه نوح من رکبهانجا و من تخلف هلک» [22] : مثل اهلبيت من همانند کشتي نوح است، هر کس به آن بپيوندد و سوار شود نجات پيدا کرده است و هر کس از آن تخلف ورزد غرق و هلاک خواهد شد. و به اجماع علماي اسلام پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله و عترتي (اهل بيتي) ما ان تمسکتم بهما ان تضلوا بعدي ابدا و انهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض» [23] : من دو چيز گرانبها و سنگين را در ميان شما به امانت ميگذارم، و مادامي که به آن دو تمسک جوييد بعد از من هرگز گمراه نميشويد و آن دو براي هميشه از هم جدا نخواهند شد تا در کنار حوض بر من وارد شوند. پس نيک بنگريد که بعد از من با آن دو (قرآن و اهلبيت) چگونه معامله ميکنيد و از آنها پيروي مينماييد.
از نظر ادبي «لن» برا ينفي ابد ميباشد و معني آن اين است که يک لحظه و آني علي و زهرا- عليهماالسلام- از قرآن جدا نميشوند، پس با اين کيفت چگونه ميشود ادعاي آن دو معصوم را که آميخته و ممزوج با قرآن بوده در مورد فدک ردّ کرد و نپذيرفت؟! در حالي که علي- عليهالسلام- و فاطمه- سلاماللهعليها- قرآن ناطق و عين قرآن بودند.
خداوند تبارک و تعالي در قرآن کريم فرموده است: «انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا يقيمون الصلاه و يوتون الزکاه و هم راکعون». [24] ولي امر و ياور شما تنها خدا و رسول و آن مؤمناني هستند که نماز بپا داشته و به فقرا در حال رکوع زکات ميدهند.
[ صفحه 277]
در منابع اهل سنت روايات متعددي آمده است که آيه فوق در شان علي- عليهالسلام- نازل شده و در بعضي از آنها به موضوع بخشيدن انگشتر در حال رکوع نيز اشاره شده است، و اين روايت را ابن عباس، عمر ياسر، عبدالله بن سلام، سلمه بن کميل و انس بن مالک و عتبه بن حکيم و عبدالله ابي و عبدالله بن غالب جابربن عبدالله انصاري و ابوذر غفاري نقل کردهاند. [25] .
در آيهي مزبور خداوند متعال ولايت و اختيار امت اسلام را براي ذات مقدس خود قرار داده، منتهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليهالسلام- را در اين ولايت شرکت داده است و همان طوري که ولايت خدا نسبت به تمام شئونات فردي و اجتماعي مردم ثابت است، ولايت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليهالسلام- همين توسعه را دارا ميباشد، بنابراين چگونه ميتوان گفتار علي- عليهالسلام- را در مورد يک قطعه ملک ناچيز به بهانهي اينکه مال همهي مسلمانان است ردّ کرد و نپذيرفت؟!!
بحث دربارهي اينکه ولي در اين آيه مبارکه به معني اولي به تصرف و نيز ولايت به معني تمام شئونات جامعه است (که همين طور است) و يا اينکه ولي به معني دوست و ياور ميباشد؟ وارد اين بحث نميشويم و همين مقدار بسنده ميکنيم که ولي در آيهي شريفه به معني سرپرست و تصرف و رهبري مادي و معنوي جامعه است، با توجه به اينکه ولايت حضرت علي- عليهالسلام- در رديف ولايت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و ولايت خدا قرار گرفته و هر سه ولايت با يک جمله ادا شده است، و به اين ترتيب آيه مزبور يک نص تصريح قرآني است که دلالت بر ولايت و امامت علي- عليهالسلام-
[ صفحه 278]
ميکند، و اينکه شأن نزول آيه علي- عليهالسلام- ميباشد در روايات اهل سنت بيش از 24 روايت و از ناحيه شيعه 19 روايت ثبت شده است و با وجود اين عجيب است که شهادت ولي خدا که قرآن به آن تصريح کرده پذيرفته نشد!
و اين موضوع ولايت مطلقهي علي- عليهالسلام- به قدري روشن و آشکار بوده که حسان بن ثابت شاعر عصر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در رابطه با آيهي ولايت، شعري را انشاد کرده و درباره علي- عليهالسلام- چنين سروده است.
ابا حسن تقديک نفسي و مهجتي
و کل بطيئي في الهدي و مسارع
ليذهب مدحي و المحبين ضائعا
و ما المدح في جنب الاله بضائع
فانت الذي اعطيت اذ کنت راکعا
زکاه فتک النفس يا خير راکع
فانزل فيه الله خير ولايه
و ثبتها في محکمات الشرايع [26] .
اي اباحسن جان و هستي من و رهروان راه هدايت (چه کند روند چه تند) فداي تو باد، آيا ممکن است ثنا و مدح من با وجود دوستداران تو ضايع بشود؟ ولي مدح من در درگاه خدا ضايع شدني نيست. تو آن کسي هستي که در حال رکوع زکات را عطا کردي، اي بهترين رکوع کننده جانم فداي تو باد. و به همين جهت خداوند بهترين ولايت را دربارهي تو نازل کرده و اين ولايت را در قرآن مجيد ثبت نموده است و جزء اصول دين قرار داده است.
احد بن حنبل از زيد بن ارقم نقل کرده است که در خدمت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بودم و به بيابان غدير رسيديم، حضرت خطبهاي بيان فرمود و در ضمن آن فرمود: «الستم تعلمون اني اولي بکل مومن من نفسه؟ قالوا: بلي، قال من کنت مولاه فعلي مولاه» [27] : آيا نميدانيد که من به هر فرد مسلمان از خود او اولي هستم؟ مردم در جواب گفتند: بلي، بعد فرمود: هر کس من بر او ولايت دارم علي- عليهالسلام- مولاي اوست.
[ صفحه 279]
ابن حجر مکي که يکي از متعصبين اهل سنت ميباشد در کتاب الصواعق المحرقهي خود گفته است: «اين حديث صحيح است و هيچ گونه ترديدي در آن نيست». [28] اين حديث شريف را شانزده نفر از اصحاب رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم روايت نمودهاند و در مسند احمد بن حنبل در ذيل اين حديث گفته است: اين حديث را سي نفر از اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- که مستقيما از رسول خدا شنيده بودند در زمان خلافت اميرالمؤمنين علي- عليهالسلام- براي آن حضرت شهادت دادند.
خواننده گرامي عنايت دارد که مقصود از کلمه «مولي» در حديث همان طوري که در آيهي شريفه 55 سوره مبارکه مائده گفته شد، منظور اولي به تصرف ميباشد، براي اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در خطبهي غدير فرمود: «الست اولي بالمؤمنين من انفسهم» (آيا من اولي به مؤمنين از جانشان نيستم) اين بيان به صراحت ميگويد که مقصود رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از اين اعلام، رساندن رياست عامهي علي- عليهالسلام- در امور دين و دنياي امت و ملت اسلام بوده است، همان طوري که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نسبت به امور ديني و مادي مردم از خود آنها اوليتر است،
[ صفحه 280]
علي بن ابيطالب- عليهالسلام- نيز بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در تمام امور امت اسلام از خود آنها اوليتر ميباشد، پس به طور مطلق همان ولايتي را که رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- دارا بود، همان ولايت براي علي- عليهالسلام- نيز ثابت است. بنابراين چگونه ميشود که شهادت و گواهي کسي را که از نظر ولايت بر ملت و امت اسلام در حکم خود پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد رد کرد؟ آيا مگر ميشود شهادت پيامبر را در قضيهاي ردّ کرد و نپذيرفت؟ هرگز، پس شهادت حضرت علي- عليهالسلام- هم که در ولايت بر امور عامهي مردم نازل منزلهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد نبايد ردّ کرد.
مطلب ديگر موضوع اخوت و برادري بين مسلمانان است که دو مرتبه انجام شد، يک مرتبه در مکه قبل از هجرت که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- علي را به عنوان برادر خود معرفي فرمود، و در مرتبهي دوم در مدينه بعد از هجرت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بين مهاجرين و انصار اخوت و برادري برقرار فرمود و هر فرد مهاجر را با فردي از انصار برادر نمود و روي اين حساب، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بايد علي- عليهالسلام- را که از گروه مهاجر بود با يک نفر از انصار برادر قرار ميداد و براي خود هم برادري از انصار انتخاب ميفرمود، ولي در عين حال چنين نکرد، چرا؟ براي مقام نبوت و پيامبري کفو و همدوشي غير از علي- عليهالسلام- وجود نداشت. و شاعر در رابطه با همين موضوع شعر زيبايي را سروده است.
لک ذات کذاته لولا
انها مثلها لما اخاها
يا علي براي تو ذاتي است مثل ذات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اگر ذات تو مثل پيامبر نبود، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- با تو پيمان برادري و اخوت نميبست.
احمد بن حنبل در مسند خود در اين باره بيش از شش طريق نقل کرده، از جمله از عمر بن عبدالله و او از پدرش و از جدش روايت نموده که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در ميان اصحاب خود برادري و اخوت برقرار فرمود، ولي علي- عليهالسلام- را با کسي برادر نکرد و او بدون برادر ماند، عرض کرد: اي رسول خدا بين اصحاب برادري برقرار کردي، و مرا با احدي برادر قرار ندادي؟ پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: هيچ
[ صفحه 281]
ميداني چرا؟ براي اينکه تو را براي خود باقي گذاشتم. و سپس فرمود: «انت اخي و انا اخوک فان ذاکرک احد فقل: انا عبدالله و اخو رسولالله لا يدعيها بعدک الا کذاب»: [29] تو برادر مني و من برادر تو هستم، پس اگر کسي از تو پرسيد، بگو من بندهي خدا و برادر رسول خدا هستم، و هرکس جز تو چنين ادعايي کند دروغگوست.
باز هم احمد بن حنبل، از زيد بن ابي اوفي به دو طريق روايت کرده و گفته است: «قال رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- لعلي- عليهالسلام- والذي بعثني بالحق نبيا ما اخترتک الا لنفسي و انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لانبي بعدي و انت اخي و وارثي»: [30] پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به علي- عليهالسلام- فرمود: قسم به خدايي که مرا به پيامبري فرستاد، و من ترا به برادري خود اختيار کردم، نسبت به تو به من همانند هاورن به موسي است، ولي با اين تفاوت که بعد از من پيامبري نخواهد بود و تو برادر من و وارث مني.
و نيز احمد بن حنبل و ابن مغازلي از جابر بن عبدالله نقل کردهاند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «مکتوب علي باب الجنه «محمد رسولالله علي اخو رسولالله» قبل ان يخلق الله السموات بالفيي عام»: [31] بر در بهشت نوشته شده است «محمد رسول خدا است و علي برادر رسول خدا» و اين اخوت پيش از دو هزار سال قبل از خلقت آسمانها نوشته شده است.
حافظ ابوبکر بن ثابت الخطيب با سند خود از ابن عباس روايت کرده و گفته: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود آن شبي که مرا به معراج بردند، ديدم که بر سر در بهشت نوشته شده: «لا اله الا الله، محمد رسولالله علي حبيب الله، الحسن و الحسين صفوه الله، فاطمه امه الله، علي باغضيهم لعنه الله»: [32] نيست معبودي جز خدا، محمد- صلي الله عليه و آله و سلم-
[ صفحه 282]
رسول خدا، علي- عليهالسلام- حبيب و دوست خدا، حسن و حسين برگزيدگان خدا، فاطمه- سلاماللهعليها- کنيز خدا، بر دشمنان و اذيت کنندگان آنها لعنت خداست.
فضل بن روزبهان با اينکه ناصبي و دشمن اهلبيت و مخصوصا علي- عليهالسلام- است در عين حال در کتاب خود که در ردّ شيعه و دوستداران اهلبيت نوشته است، حديث برادري حضرت علي- عليهالسلام- را نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حديث معتبر و مشهوري ميداند و ميگويد: شکي نيست که علي- عليهالسلام- برادر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و دوست او بوده و پيامبر وي را بسيار دوست ميداشته است، و بعد ميگويد: تمام اين مطالب از کتابهاي صحاح ما و مدارک مذهب ما اخذ شده است. [33] .
اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «انت اخي و انا اخوک في الدنيا و الآخره»: تو برادر مني و من برادر توام در دنيا و آخرت، معني اين سخن گهربار اين است که علي- عليهالسلام- در تمام کمالات ملکوتي (سواي مقام نبوت و رسالت) مرادف و همدوش با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده است، و اگر مراد از اخوت برادري ايماني و تساوي حقوق اجتماعي باشد، اين فضيلت و کمال زيادي نيست، براي اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با همهي مؤمنان برادر ديني بود، و نياز نبود که علي- عليهالسلام- را با بيان مذکور از ديگران جدا کند.
بنابراين کسي که برادر و همدوش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميباشد، چگونه افرادي ميتوانند شهادت و گواهي او را رد کنند، و تکذيبش نمايند، آن وقت در فرداي قيامت چه عذر و دليلي در نزد دادگاه عدل خداوند دارند؟ علي که بنا به فرمودهي پيامبر رحمت- صلي الله عليه و آله و سلم- فضائلش قابل شمارش نيست. چنانچه قندوزي در کتاب ينابيع الموده ميگويد: «لو کان البحر مداد والرياض اقلام و الجن حساب والانس کاتب ما احصوا فضائل علي بن ابيطالب» [34] : اگر تمام درياها مرکب و دوات
[ صفحه 283]
و باغها (هر چه ساقه دارد) قلم شوند و جنيان حساب کننده، و انسانها نويسنده شوند، نميتوانند فضائل علي بن ابيطالب را شمارش کنند.
فضيلت اخوت علي- عليهالسلام- نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و فضيلت نفسيت علي- عليهالسلام- با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و فضيلت مشابهت آن دو، از نظر ولايت و امامت و فضيلت عصمت علي- عليهالسلام- به تصريح آيهي تطهير، و فضيلت بودن علي- عليهالسلام- نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به منزلهي هارون نسبت به موسي، براي علي- عليهالسلام- فضيلتي کوچکي نيست، همان موقعيتي را که هارون نسبت به موسي در بنياسرائيل داشت، علي- عليهالسلام- هم همان موقعيت را نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در امت اسلام مستحق است.
آيا اگر در بنياسرائيل هارون- عليهالسلام- در خصوص جرياني شهادت و گواهي ميداد، امکان داشت که بنياسرائيل شهادت وري را رد کنند و قبول ننمايند و تکذيبش کنند؟ هرگز امکان نداشت، براي اينکه آنچه که در قرآن آمده است، هارون- عليهالسلام- در زمان نبودن موسي- عليهالسلام- حجت و دليل مبقيه خدا در بنياسرائيل بود، پس علي- عليهالسلام- در غياب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حجت و دليل و هدايتگر و علت مبقيّهي خدا در امت اسلام بود، پس چطور شد که شهادت علي- عليهالسلام- مردود شد؟ و تعجب است که اين همه آيات و رواياتي که اصحاب نه يک بار و دوبار بلکه دهها بار شنيده بودند نتوانست جلوي آنها را بگيرد تا شهادت علي- عليهالسلام- را رد نکنند و فدک را از دست زهرا- سلاماللهعليها- و اهلبيت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خارج نسازند.
اکنون ميتوان گفت: هر فرد با وجدان و داراي عقل سليم وقتي اين همه فضايل و مزيتها را که از ناحيه ذات يگانه و رسول بر حق او بيان شده است و نيز به دفعات گوناگون و در مواقع مختلف پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- علي- عليهالسلام- را به عنوان ولي و برادر و وصي و جانشين خود معرفي نمود و اينکه اگر سعادت دنيا و آخرت را ميخواهيد در گرو پيروي از علي- عليهالسلام- و فرزندان وي ميباشد، بررسي کند، و نيز برخوردهايي که با او شد آنها را هم بررسي و تحليل نمايد، آن وقت به اين نتيجه
[ صفحه 284]
خواهد رسيد که چه بحق فرمودهاند: «حب الشييء يعمي و يصم»: دوست داشتن چيزي انسان را کور و کر ميکند و نميتواند حق را از باطل تشخيص دهد.
اگر بخواهيم مصداق براي اين کلام پرمحتوا پيدا کنيم، در درجه اول مصداق بارز و روشن آن کساني ميباشند که در مدت 23 سال از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دربارهي اهل بيتش آنچه که شنيدند، مناقب و فضائل و پيروي از آنها بوده است، ولي با کمال تاسف بر سر ولي خدا (علي- عليهالسلام-) و کنيز خدا (فاطمه- سلاماللهعليها-) آوردند آنچه را که نبايد ميآوردند و کردند آنچه را که نبايد ميکردند و شکوفهي خاندان وحي را بين در و ديوار فشار دادند، و يگانهي غنچهي نشگفتهي مزرعهي گلهاي محمدي را لگد کوب کردند، و سرانجام شهادت مولود کعبه را که خدا شهادت او را قبول فرموده است «افمن کان علي بينه من ربه و يتلوه شاهد منه» [35] نپذيرفتند و قبول نکردند!! که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «انا علي بينه من ربه و علي الشاهد منه» [36] (من داراي بينه خدا هستم و علي- عليهالسلام- شاهد اوست).
[ صفحه 285]
[1] شرح نهجالبلاغه ج 16، ص 274.
[2] در فصلهاي گذشته به آنها اشاره شده است.
[3] سيره الحلبيه، ج 3، ص 362.
[4] تفسير کبير، ج 3، ص 636 و البدايه والنهايه، ج 7، ص 349 والرياض النضره في مناقب العتره، ج 2، ص 169، و مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 281 و ج 5، ص 347 و مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 110، و کنزالعمال، ج 6، ص 154 و منابع ديگر آنها.
[5] سوره حديد، آيه 19.
[6] الصواعق المحرق، ص 76، حديث 30.
[7] سوره ياسين، آيه 19.
[8] الصواعق المحرقه، ص 76، حديث 31- همين حديث را ابن مغازلي در مناقب، ص 246 آورده و در آخر گفته است: «و هو افضلهم» او (علي) افضل آنها است.
[9] سوره واقعه، آيه 11.
[10] صحيح ابن ماجه، ص 12، و سيد بن طاووس، طرائف، ص 183.
[11] مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 33 ابوسعيد خدري ميگويد: چون براي دادن بشارت به سراغ علي- عليهالسلام- رفتيم که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- دربارهي تو چنين فرموده است، او کمترين اظهار خوش حالي و مسرتي نکرد، مثل اينکه قبلا از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده بود و اين سخن ابوسعيد خدري را نسائي در خصائص ص 40 و حاکم در مستدرک الصحيحين ج 3، ص 122 و ابن اثير در اسد الغابه، ج 3، ص 282 ذکر کردهاند.
[12] «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» سوره احزاب، آيه 33: خدا چنين ميخواهد که هر آلايشي را از شما خانواده نبوت ببرد و شما را از هر عيب پاک و منزه گرداند. (آيه مطابق اخبار موافق و مخالف راجع به پيامبر و علي و فاطمه و حسنين- عليهمالسلام- است واگر راجع به زنان پيامبر بود بايستي ضمير مونث ذکر شود تا مطابق با سياق جمل صدر آيه باشد.
[13] «فمن حاجک فيه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علي الکاذبين» سوره آل عمران، آيهي 61 (پس هر کس با تو در مقام مجادله برآيد دربارهي عيسي در حالي که بعد از آن که به وحي خدا به احوال او آگاهي يافتي بگو: بياييد ما و شما با فرزندان و زنان و خود با هم به مباهله برخيزيم (يعني در حق يکديگر نفرين کرده و در دعا و التجاء به درگاه خدا اصرار کنيم تا دروغگو و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم) تمام محدثين اهل سنت گفتهاند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در مباهله از زنان فقط فاطمه- سلاماللهعليها- را آورد و همسرانش را نياورد.
[14] ذخاير العقبي، ص 92 و مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 165 و مناقب احمد بن حنبل بنا به نقل احقاق الحق، ج 5، ص 293 و صحيح ترمذي، ج 13، ص 164 و تاريخ طبري، ج 3 و صحيح بخاري، ج 4، ص 207 و ابن مغازلي اين روايت را به چند طريق در کتاب خود آورده است و از آن جمله اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «علي مني مثل راسي من بدني» (علي نسبت به من، مثل سرم نسبت به بدنم است) مناقب، ص 92 گرفته شده از کتاب طرائف، ص 178. قابل توجه است که ترمذي وقتي اين حديث را ذکر کرده گفته است: «هذا حديث حسن صحيح».
[15] ذخاير العقبي، ص 64 و استيعاب، ج 2، ص 464 و رياض النضره، ج 2، ص 164.
[16] مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 356.
[17] فخر رازي، تفسير کبير، ج 8، ص 86.
[18] تفسير «کبير» ج 8، ص 86.
[19] «ما کان محمدا ابا احد من رجالکم و لکن رسولالله و خاتم النبيين» محمد پدر هيچ کدام از مردان شما نيست ولي فرستاده خدا و خاتمه دهنده پيامبران و رسولان است. سوره احزاب آيه 33.
[20] از جمله کساني که در آيهي شريفهي مباهله، علي- عليهالسلام- را نفس پيامر دانستهاند: مسلم بن حجاج نيشابوري، صحيح، ج 7، ص 120 و احمد بن حنبل، مسند، ج 1، ص 185 و طبري، جامع البيان، ج 3، ص 192، و حاکم نيشابوري، مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 150، و ابونعيم اصفهاني، دلائل النبوه، ص 297 و واحدي نيشابوري، اسباب النزول، ص 74 و فخر رازي تفسير کبير، ج 8، ص 85 و ابن الاثير، جامع الاصول، ج 9، ص 470 و ابن جوزي، تذکره الخواص، ص 17 و بيضاوي، تفسير، ج 2، ص 22 و آلوسي، روح المعاني، ج 3، ص 167 و طنطاوي، الجواهر، ج 2، ص 120 و زمخشري، کشاف، ج 1، ص 193 و عسقلاني، الاصابه، ج 2، ص 503 و ابن صباغ مالکي، فصول المهمه، ص 108 و علامه قرطبي، جامع الاحکام، ج 3، ص 104. جهت اطلاع بيشتر به کتاب احقاق الحق و اذهاق الباطل، ج 3، ص 46 و جلد اول کتاب «فاطمه در کلام اهل سنت» مراجعه کنيد.
[21] الصواعق المحرقه، ص 77، حديث 34.
[22] احمد بن حنبل، ج 1، ص 185 و صحيح بخاري، ج 5، ص 140 و تاريخ بغداد ج 5، ص 300 و مستدرک حاکم نيشابوري ج 3، ص 150 و تذکره الخواص، ص 17، و ذخاير العقبي، ص 17 و مناقب مغازلي، ص 132 و مجمع الزواييد، ج 9، ص 168 و مستدرک الصحيحين، ج 2 و حليه الاولياء ج 4، ص 306 و کنزالعمال، ج 1، ص 150، و ج 6، ص 216 و معجم الصغير، ص 170 و فيض القدير، ج 3، ص 356.
[23] مسند احمد حنبل، ج 3، ص 17 و ج 4، ص 471 و ج 5، ص 181 و صحيح ترمزي، ج 2، ص 308 و اسدالغابه، ج 2، ص 12 و صحيح مسلم، ج 4، ص 1873 و سنن بيهقي، ج 2، ص 148 و مستدرک حاکم، ج 3، ص 109 و 148 و صواعق، ص 75 و مناقب، ص 235 و تهذيب التهذيب، ج 7، ص 337 و 339 و فتح الباري، ج 8، ص 76.
[24] سوره مائده، آيه 55.
[25] از اهل سنت کساني که اين آيه شريفه را در شأن علي- عليهالسلام- روايت کردهاند از جمله: کنزالمعال، ج 12، ص 305، و ذخاير القبي، ص 88 و فتح الغدير، ج 2، ص 50 و جامع الاصول، ج 9، ص 478 و اسباب النزول واحدي، ص 147 و لباب النقول، ص 90 و تذکره الخواص، ص 18 و نور الابصار، ص 105 و جامع البيان، ج، ص 165 و الدر المنثور، ج 2، ص 393 و تفسير کبير، ج 8، بحث سورهي مائده ص 200 و صحيح نسائي، ج 4، ص 200 و تفسير روح المعاني ج 8، ص 250 و کفايه الطالب، ص 300 و مناقب خوارزمي، ص 150 و ينابيع الموده، باب 33، ص 180 و الرياض النضره ج 2، ص 500 وث تفسير بيضاوي ج 1، ص 190 و تاريخ دمشق ج ص و فصول المهمه ج 1، ص 400 و تاريخ بغداد ص 20.
[26] طرايف، ص 300.
[27] مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 368.
[28] الصواعق المحرقه، ص 25، مسند، ج 1، ص 119 و ص 118 و مسند، ج 5، ص 347 و فصول المهمه، ص 27 و البدايه والنهايه، ج 7، ص 349، الرياض النضره، ج 2، ص 1169 و مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 109 و 110 و 133 و تفسر کبير، ج 8، ص 292 و سيره الحلبيه، ج 3، ص 309 و اسدالغابه، ج 3، ص 114 و الاصابه في التميز، ج 4، ص 41 و سنن ابن ماجه، ج 1، باب فضائل علي- عليهالسلام- العقد الفريد، ج 5، ص 30، الدر المنثور، ج، ص و التلخيص در پاورقي مستدرک ج 3، ص 150 و تذکره الخواص ص 19، و مطالب السئوال، ص 80 و کفايه الطالب، ص 300 و مناقب ابن مغازلي، ص 19 و 26 و 80 و تاريخ بغداد، ج 6، ص 290 و فيض الغدير، ج 5، ص 217 و مسند ابي داود، ج 1، ص 23 و کنز العمال، ج 6، ص 60 و 156 و سنن بيهقي، سنن اکبري، ج 10، ص 14 و اسباب النزول، ص 150 و ثعلبي بنا به نقل الغدير، ج 1، ص 218 و فخر رازي، ج 3، ص 636 و فتح القدير، ج 3، ص 57 و فتسير روح المعاني، ج 6، ص 172 و ينابيع الموده، ص 120 و عمده القاري، ج 8، ص 584 و شواهد التنزيل، ج 2، ص 28 و نور الابصار، ص 71 و مناقب خوارزمي، ص 217. وحديث غدير در تمام منابع فوق الذکر آمده است و در بعضي از منابع حديث مزبور با اندک تعيير و اختلاف الفاظ بيان شده است. اين حديث را علامه اميني در الغدير، ج 1، ص 14 تا 61 از صد و ده نفر از اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و از هشتاد و چهار نفر از تابعين و از سيصد و شصت نفر از علما و محدثين عامه و اهل سنت نقل فرموده است.
[29] مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 45 و رياض النضره، ج 2، ص 209 و مناقب احمد بن حنبل، ج 2، ص 168.
[30] رياض النضره، ج 2، ص 209.
[31] مناقب ابن مغازلي، ص 91، ذخاير العقبي، ص 66.
[32] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 217 و صحيح ترمذي، ج 2، ص 299 و صحيح ابن ماجه، ص 12 و مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 126 و خصائص، ص 18 و رياض النضره، ج 2، ص 226 و مجمع الزوائد، ج 9، ص 134 و کنز العمال، ج 6، ص 395.
[33] ابطال الباطل، ج 2، ص 300.
[34] ينابيع الموده، ص 121، باب 4 در شبيه بودن علي- عليهالسلام- به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و فضائل علي قابل شمارش نيست.
[35] سوره هود، آيه 17 (آيا آن کسي که دليل آشکاري از پروردگار خويش دارد و به دنبال آن شاهدي از سوي او ميباشد...).
[36] مناقب ابن مغازلي، ص 270.
فاطمه راستگوتر از زنان پيامبر
پيامبر بزرگوار اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- به شهادت تاريخ، همسران متعددي داشتند که هر کدام در حجرهي مخصوصي زندگي ميکردند و به طور طبيعي بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آنان در حجراتي که ساکن بودند ادعاي مالکيت کردند و خود را مالک آن اتاقها دانستند و ابوبکر نسبت به مالکيت آنها هيچ عکسالعملي انجام نداد و شاهد و بينه هم از آنها نخواست، بلکه مالکيت آنها را نسبت به آن حجرات تصويب کرد.
اما با کمال تاسف فاطمه- سلاماللهعليها- که نسبت به همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اوليتر به تصديق بود، او را تکذيب کردند، زهرايي که يکي از مصاديق آيهي تطهير بود و از دروغ مصون بود و به مقتضاي آيهي مباهله حجت خدا در مقابل بني نجران بود و خود حجت و دليل نبوت پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- بود و مسلما معصوم و مصون از خطا و گناه بوده است، بنابراين چگونه، ممکن است وي به ناحق ادعاي مالکيت فدک را بنمايد.
ممکن است کسي بگويد: همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مالکيت اطاقهايي که در اختيار داشتند بر اساس آيهي مبارکه: «لا تخرجوهن من بيوتهن و لايخرجن الا ان ياتين بفاحشه مبينه» [1] (آن زنان را تا در عدهاند از خانه بيرون مکنيد مگر آنکه کار زشتي مرتکب شوند) بوده و آنها مالک آن حجرات بودهاند؟!.
[ صفحه 286]
در جواب گفته ميشود: اينکه خداوند بيوت (خانهها) را به زنان نسبت داده است از باب اختصاص است نه ملکيت، زيرا که اگر خانه ملک آنها باشد آن وقت اخراج آنان به هيچ وجه جايز نيست ولو اينکه عمل زشتي هم از آنها بروز کند و بر فرض صدور عمل ناهنجار بايد بر طبق قانون اسلام حد جاري کرد، نه اينکه آنها را از ملکشان اخراج کنند. پس اينکه خداوند دستور داده در صورت بروز عمل فخشا از اين زن مطلقه، او را از خانهاش اخراج کنند، معلوم ميشود که او مالک خانه نشده است، پس آنهايي که مدعي هستند حجرات مسکوني پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ملک آنها بوده است، هيچ گونه دليل بر مدعاي خودشان ندارند، جز آيهي شريفهي «و قرن في بيوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهليه الاولي» [2] : در خانههايتان بنشنيد و آرام گيريد (و بي حاجت و ضرورت از منزل بيرون نرويد) و مانند دوره جاهليت پيشين آرايش و خودآرايي مکنيد...
و پيداست که کلمه بيت در آيه به عنوان مسکن ميباشد، خداوند ميفرمايد که زنان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مانند زنان دوران جاهليت خود را آرايش مينمودند و پاي کوبان از محلهاي خود خارج ميشدند، آنان چنين نباشد و اين نسبت «بيوتکن» موجب و علت نميشود که محل و مسکن آنها ملک آنان باشد. بلکه اين نسبت از باب اختصاص است نه از باب تمليک، چنانکه ميگوييم: درب مال خانه است و نردبان مال پشت بام است. و در هيچ جاي تاريخ ذکر نشده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در دوران زندگي خود خانهي مسکوني که مال خود حضرت بوده بين زنانش تقسيم فرموده و به آنها تمليک نموده باشد، بلکه حال همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حال ساير زناني بود که در خانههاي شوهران خود بسر ميبردند، وقتي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به مدينه هجرت فرمود، زميني را خريد و با سنگ خانههايي در آن ساخت، در حالي که از عايشه و حفصه و ساير زنان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اثر و خبري نبود و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با هر زني که ازدواج ميفرمود، او را در يک حجرهاي از آن حجرات سکونت ميداد و آن حجره به نام وي ناميده
[ صفحه 287]
ميشد، از باب اينکه اختصاص به او داشت نه از جهت اينکه ملک او شده باشد و مالکيت آن از آن او باشد، بنابراين مالکيت خانههاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از آن خود وي بوده است، چنانچه آيهي شريفه ميگويد: «يا ايها الذين آمنوا لاتدخلوا بيوت النبي الا ان يوذن لکم» [3] . اي کساني که به خدا ايمان آوردهايد به خانههاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- داخل مشويد، مگر آنکه اذن دهد.
اين آيه به صراحت ميگويد: حجرههاي مسکوني همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ملک خود آن حضرت بوده است، کمااينکه در بعضي از تعبيرات آمده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: بين خانهي من و منبرم باغي از باغهاي بهشت او در اين روايت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نفرمود بين خانه عايشه و منبر من و نيز نفرمود: بين خانهي زنان من و منبرم، پس اين حاکي از آن است که خانه و حجرههاي همسران ملک خود پيامبر بوده است. اگر چه طبري و ديگر مورخين و سيره نويسان اهل سنت نقل کردهاند: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «هرگاه مرا غسل داديد و کفن نموديد، بعد جنازهام را در اين خانه- به حجره عايشه اشاره فرمود- گذاريد و اين آخرين سخن حضرت در دنيا بود». [4] بر فرض که اين حديث صحت داشته باشد، ولي بنابر آنچه که خود عامه روايت کردهاند، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خانه عايشه را خانهي خود ميخواند و آن را به عايشه نسبت نميداد.
با توجه به اين بررسي، بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- زنان وي ادعا کردند که مالک اطاقهايي هستند که در آنها ساکنند. و حکومت هيچ گونه عکسالعملي انجام نداد و بينه و شاهد از آنها نخواست، بلکه مالکيت آنها را تصويب کرد. در اينجا سؤالي بسيار مهم مطرح است، و آن اينکه چه شد خانههايي که به نص صريح قرآن مالک
[ صفحه 288]
آنها رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده و بعد از او همسران او به محض ادعا که مالک آنها هستند، مالک شدند و حکومت هم ملکيت آنان را تثبيت کرد، ولي به نص قرآن و دستور پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- که مالک فدک بود و متصرف در آن بود، ملکيت او از آن سلب شد و در موقع ادعا از او بينه خواسته شد، چرا؟!
علما و بزرگان اهل سنت مناسب است لااقل به سؤال هم جواب ميدهند که اگر همهي خانهها مال پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- است، چطور ميشود که در يک جا به محض ادعا و بدون درخواست بينه ملکيت تثبيت ميشود، ولي در مورد فاطمه- سلاماللهعليها- که مالکيت او به نص قرآن تثبيت شده، سلب مالکيت شده و بينه و شاهد خواسته ميشود و با کمال تعجب و تأسف بينه هم مورد قبول واقع نميشود؟
جوابي که از طرف محدثين اهل سنت به اين سوال ميشود، اين است که حکومت در مقابل فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها-حديث جعلي «لا نورث» را حجت و مدرک قرار داد، و لي اين حديث در مقابل همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مبني بر اينکه خانههاي پيامبر را تخليه کنند، زيرا آنها مال همه مسلمين است، کاربرد نداشت. براي اين اگر حکومت اين کار را ميکرد، همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اعتراض ميکردند و بايد عايشه و حفصه هم که همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هستند خانهها را تخليه کنند و لذا اينجا نتوانستند به اين حديث متمسک شوند. اگر چه در موارد ديگر به همين حديث متمسک شدند و طبق روايات اهل سنت، همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کسي را پهلوي ابوبکر فرستادند تا سهمشان را از ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بگيرد. عايشه خانم ميگويد به آنها گفتم: مگر شما نميدانيد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: «ما پيامبران ارث نميگذاريم».
ابن ابيالحديد بحث و مناظرهاي را که سيد مرتضي با قاضيالقضاتي در زمان خود داشته آورده است: «ان فاطمه- عليهاالسلام- ما ادعت من نحل فدک الا ما کنت مصيبه فيه، و ان مانعها و مطالبها بالبينه متعنت، عادل عن الصواب، لانها لا تحتاج الي شهاده و بينه، اما الذي يدل علي ما ذکرناه فهو انها کانت معصومه من الغلط، مامونا منها فعل
[ صفحه 289]
القبيح، و من هذه صفته لايحتاج فيما يدعيه الي شهاده و بينه. فان قيل: دللوا علي الامرين قلنا: بيان الاول قوله تعالي: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» [5] والايه تتناول جماعه منهم فاطمه- سلاماللهعليها- بما تواترت الاخبار في ذلک و الارادهها هناد لاله علي وقوعه الفعل للمراد. و ايضا فيدل علي ذلک قوله- عليهالسلام- «فاطمه بضعه مني، من ذاها فقد اذاني و من اذاني فقد اذاي الله عزوجل» و هذا يدل علي عصمتها، لانها لو کانت ممن تقارف الذنوب لم يکن من يوذيها موذيا له علي کل حال بل کان متي فعل المستحق من ذمها، او اقامه الحد عليها، ان کان الفعل يقتضيه سارا له و مطيعا، علي انا لانحتاج ان تنبه في هذا الموضوع علي الدلاله علي عصمتها، بل يکفي في هذا الموضع، العلم بصدقتها فميا ادعته، و هذا لاخلاف فيه بين المسلمين، لان احدا لايشک انما لم تدع ما ادعته کاذبه و ليس بعد الا تکون کاذبه الا ان تکون صادقه.
و انما اختلفوا في هل يجب مع العلم بصدقها تسليم ما ادعته بغير بينه ام لا يجب ذلک؟ قال: الذي يدل علي الفصل الاني ان البينه انما تراد ليغلب في الظن صدق المدعي، الا تري ان العداله معتبره في الشهادت لما کانت موثره في غلبه الظن لما ذکرهناه و لهذا کان الاقرار اقوي من البينه، من حيث کان اغلب في تاثير غلبه الظن، و اذا قدم الاقرار علي الشهاده لقوه الظن عنده، فاولي ان يقدم العلم علي الجميع، و اذا لم يحتج مع الاقرار الي شهاده لسقوط حکم الضعيف مع القوي، لايحتاج ايضا مع العلم الي ما يوثر الظن من البينات والشهادات» [6] .
سيد مرتضي فرموده است: زهرا- سلاماللهعليها- در ادعايش مبني بر اينکه فدک بخشش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به اوست، مصاب و حق به جانب بود، و آن کسي که فدک را از وي گرفت و از او شاهد طلبيد، خطاکار و از حق برگشته بوده است، براي اينکه ادعاي زهرا- سلاماللهعليها- نياز به بينه و شاهد نداشت، چون زهرا- سلاماللهعليها- از گناه و خطا معصوم بود و بنابراين آنچه را که فاطمه- سلاماللهعليها- ادعا کرده بود که حکومت بدون شاهد و بينه بايد ميپذيرفت.
[ صفحه 290]
اگر گفته شود که دليل شما بر عصمت زهرا- سلاماللهعليها- چيست؟ ميگويم: دليل و مدرک بر عصمت زهرا- سلاماللهعليها- اولا آيهي شريفهي «انما يريد الله...» (همانا خدا چنين ميخواهد که رجس و هر آلودگي را از شما خانواده نبوت و اهلبيت ببرد و شما را از هر عيبي پاک و منزه گرداند) است که به اتفاق عموم مسلمين در مورد جمعيتي نازل شده که زهرا- سلاماللهعليها- يکي از آنها بوده است، و مراد از تعلق ارادهي خدا به پاکي اهلبيت- عليهالسلام- در اين آيه، پاک خلق کردن آنان است، زيرا ارادهي حق عين تکوين است.
و ثانيا دليل ديگر بر اينکه فاطمه- سلاماللهعليها- معصوم از گناه بوده، روايت متواتري است که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- رسيده است که فرمود: «فاطمه- سلاماللهعليها- پارهي تن و هستي من است، هر کس او را اذيت کند مرا اذيت کرده است و هر کس مرا اذيت کند خدا را اذيت نموده است». اين روايت نيز به صراحت دلالت بر عصمت زهرا- سلاماللهعليها- دارد، زيرا اگر زهرا- سلاماللهعليها- کسي باشد که نسبت گناه و خطا به وي امکان داشته باشد، در اين صورت نبايد اذيت او اذيت خدا باشد، زيرا ممکن است خدا در اين جا از اذيت شدن زهرا- سلاماللهعليها- مورد اذيت قرار گيرد، و يا در جاي ديگر زهرا- سلاماللهعليها- از يک امري که مصلحت او است اشتباها اذيت شود، در اين جا هم ممکن نيست اذيت او اذيت خدا باشد.
پس اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: اذيت زهرا- سلاماللهعليها- اذيت خداست، لازمهي آن اين است که فاطمه- سلاماللهعليها- معصوم از گناه و خطا باشد، چون اگر فاطمه گنهکار و يا خطاکار باشد در برابر گناهي که انجام ميدهد اگر مذمت شود و يا حد الهي براي او جاري گردد اذيت ميشود، و چگونه ممکن است خدا از اجراي حد شرعي نسبت به يک گنهکار اذيت گردد؟
گذشته از اينها در مورد اين نزاع به اثبات عصمت زهرا- سلاماللهعليها- احتياجي نيست، بلکه در اين جا علم به صدق زهرا- سلاماللهعليها- کفايت ميکند و در راستگو بودن فاطمه- سلاماللهعليها- اختلافي بين مسلمين نيست، زيرا که فاطمه- سلاماللهعليها- در تمام مدت عمر شريفش ادعايي نفرموده بود که مورد تکذيب قرار گيرد. اختلافي که در مسئلهي فدک بوده
[ صفحه 291]
اين است که آيا با علم به اينکه زهرا- سلاماللهعليها- در ادعاي خود راستگو بوده است، سزاوار بود که ابوبکر فدک را بدون اقامهي شاهد و بينه به زهرا- سلاماللهعليها- تسليم کند يا نه؟
اصولا هدف از اقامه بينه و شاهد براي اين است که حاکم ظن غالب به صدق مدعي پيدا کند و لذا وقتي که مدعي عليه به نفع مدعي اقرار کرد، ديگر شاهد لازم نيست، زيرا ظني که حاکم از اقرار مدعي عليه به صدق مدعي پيدا ميکند به مراتب قويتر از ظني است که وي از شهادت شاهد به صدق مدعي حاصل ميکند. پس در صورتي که طن قويتر براي حاکم به صدق مدعي حاصل شد، آن وقت احتياج به اقامه بينه نيست، تا چه رسد به جايي که حاکم علم به صدق مدعي داشته باشد، و در آن صورت به طريق اولي احتياج به اقامهي بينه نيست.
قضيهي شهادت خزيمه به نفع رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شبيه داستان شهادت فاطمه- سلاماللهعليها- ميباشد، براي اينکه کسي که علم به صدق و راستگويي زهرا- سلاماللهعليها- داشته باشد، با وجود اين علم ديگر حق ندارد از او شاهد و گواه مطالبه کند. سران سقيفه خوب ميدانستند که فاطمه- سلاماللهعليها- جز حق چيز ديگري نميگويد، ولي متاسفانه خودشان را به تجاهل زدند.
مرحوم مظفر در ردّ گفتهي فضل بن روزبهان نويسنده کتاب الباطل ميگويد: «علي ان البينه طريق ظني مجعول لاثبات ما يحتمل ثبوته و عدمه فلا مورد لها مع القطع واليقين المستفاد في المقام من قول سيده النساء التي طهرها الله تعالي و جعلها بضعه من سيد انبيائه، لان القطع طريق ذاتي الي الواقع، لا بجعل جاعل، فلا يمکن رفع طريقيته او جعل طريق ظاهري علي خلافه و لذا کان الامر في قصه شهاده خزيمه للنبي- صلي الله عليه و آله و سلم- هو ثبوت ما ادعاه النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- بلا بينه مع مخاصمه الاعرابي له.
فان شهاده خزميه فرع عن قول النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- و تصديق له فلا تفيد اکثر من دعوي النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- بل کان اللزم علي ابوبکر و المسلمين ان يشهدوا للزهرا تصديقا لها. کما فعل خزيمه مع النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- و امضي النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- فعله، ولکن ما للاسف، من اطلع علي ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- نحلها فدک اخفي
[ صفحه 292]
شهادته رعايه لابيبکر (کما في الاکثر) او خوفا منه و من اعوانه، لما راوه من شدتهم علي اهل البيت- عليهمالسلام- او علما بان شهادتهم ترد، لمار اوه من رد شهاده اميرالمؤمنين عليهالسلام- و اجتهاد الشيخين في غضب الزهراء، و لذا لم يشهد ابوسعيد و ابن عباس مع انهم علموا او رووا ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطي فدک.
و لايبعد ان سيده النساء لم تطلب شهاده ابن عباس و ابيسعيد و امثالهما لانها لم ترد واقعا بمنازعه ابوبکر الا اظهار حاله و حال اصحابه للناس الي آخر الدهر «ليهلک من هلک عن بينه، و يحيي من حي عن بينه» [7] و الا فبضعه رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- اجل قدرا و اعلي شانا من ان تحرص علي الدنيا و لاسيما ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- اخبرها بقرب موتها و سرعه لحاقهابه» [8] .
بينه يک طريق ظني ميباشد که شارع مقدس آن را براي کشف واقع جعل فرموده تا به وسيله بينه آنچه که ثوبتش محتمل است ثابت گردد، پس اگر در جايي قطع و يقيقن به واقع حاصل شد، ديگر موردي براي بينه باقي نميماند، در جريان فدک از فرمايشات زهرا- سلاماللهعليها- (که به تطهير ذاتي پروردگار پاک بوده و پاره تن رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- محسوب ميشده است) قطع حاصل ميشود که فدک ملک فاطمه- سلاماللهعليها- بوده است، و اين قطع يک طريق ذاتي براي کشف واقع است، ولي بينه طريق مجعول براي کشف واقع ميباشد، و طريق مجعول شرعي در جايي از واقع کشف ميکند که طريق ذاتي براي کشف حقيقت نباشد، در اين جا طريق ذاتي براي کشف حقيقت موجود است و نيازي به اقامهي بينه و طريق مجعول نيست، چنان که در جريان شهادت خزيمه به نفع رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- قضيه از اين قرار بود، شهادت خزيمه سواي ادعاي خود پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مطلب ديگري نبود، چون خزيمه ناظر جريان معامله نبود ولي به نفع پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شهادت داد، زيرا رسول
[ صفحه 293]
خدا را صادق ميدانست، بنابراين بر ابوبکر و تمام مسلمين که زهرا- سلاماللهعليها- را صديقه ميدانستند فرض و واجب بود که به ثوبت ملکيت فدک براي فاطمه- سلاماللهعليها- گواهي دهند، ولي اسفا که بسياري از افرادي که ناظر بودند پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد، با اين وصف، از گواهي خودداري کردند، يا به مناسبتي جانبداري از ابوبکر نمودند و يا اينکه بر اثر ترس و وحشتي که از طرفداران ابوبکر داشتند از گواهي دادن خودداري کردند.
و يا اينکه افرادي مانند ابن عباس و ابيسعيد خدري (با اينکه روايت هم کردهاند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به زهرا- سلاماللهعليها- بخشيد) اما ديدند که گواهي شخصي مثل علي- عليهالسلام- ردّ ميشد، قطعي و طبيعي است که شهادت آنها هم شنيده نميشود و ردّ خواهد شد و لذا از شهادت خودداري کردند. و يا احتمالا خود فاطمه- سلاماللهعليها- از آنها نخواسته تا گواهي دهند، چرا؟ براي اينکه هدف فاطمه- سلاماللهعليها- از منازعهي فدک فقط به دست آوردن آن نبوده، بلکه ميخواست با طرح منازعهي فدک، چهرهي حزب حاکم را براي مردم مسلمان آن روز، و آيندگان روشن کند. و قرآن هم فرموده است: «ليهلک من هلک عن بينه و يحيي من حي عن بينه» [9] (تا هر که هلاک شدني است بعد از اتمام حجت هلاک شود و هر که لايق حيات ابدي است به اتمام حجت به حيات ابدي رسد) والا پارهي تن رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از حيث قدر و منزلت و از جهت شان و مقام بالاتر از آن است که به مال دنيا حريص باشد، مخصوصا اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به او خبر داده بود که مرگ او نزديک است و هر چه زودتر به او ملحق ميشود.
خوانندهي گرامي تا اين جا سخن دو دانشمند بزرگوار (سيد مرتضي در ردّ قاضي القضات و مرحوم مظفر در ردّ فضل بن روزبهان) را در رابطه با موضوع فدک ملاحظه فرموديد.
اصولا قاعدهي فقهي که در موضوع دعواها و مخاصمات براي طرفين مطرح است، اين است: «البينه علي المدعي و الحلف علي من انکر»: بينه و شاهد را بايد مدعي اقامه کند و کسي که منکر است بايد قسم بخورد، و اينکه اقامهي بينه از ناحيهي مدعي در فقه اسلام تشريع شده است، به اين جهت است که از طريق بينه و شاهد ظن به صدق
[ صفحه 294]
مدعي را در دعوايش بايد تقويت کرد، و نيز جهت اينکه در بينه عدالت معتبر است، چون که گواهي شاهد عادل موجب تقويت ظن به مدعي خواهد بود.
و بعضي از فقها گفتهاند که اگر حاکم علم به واقع داشت، بدون اقامه بينه و شاهد ميتواند بر طبق علم خود حکم کند، براي اينکه علم او به واقع از ظني که از طريق بينه ميخواهد نسبت به واقع به دست بياورد قويتر است و اگر منکر هم به نفع مدعي اقرار کرد و با وجود اقرار منکر نيازي به بينه نيست، زيرا که اقرار منکر از نظر ايجاد ظن براي حاکم به صدق مدعي از گواهي شاهد قويتر است. پس با توجه به اين سخن جايي که حاکم علم به واقع دارد، اعلم او هم بر بينه و هم بر اقرار مقدم است، و با وجود علم، بينه و شاهد که موجب ظن است مورد نياز نيست، براي اينکه بينه ادلهي ظني الدلاله است. و باز هم از نظر اسلام و فقهاي بزرگوار لازم نيست که مدعي حتما دو شاهد بياورد، اگر يک شاهد هم آورد و سوگند خورد، از نظر اثبات صدق مدعي کفايت ميکند و آنچه که در کتب و سير آمده است روش خلفاي راشدين هم همين روش بوده است.
ابيداود ميگويد: «عن ابن عباس ان رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قضي بيمين و شاهد» [10] : با هفت سند از ابن عباس نقل شده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با يک شاهد و قسم قضاوت ميفرمود.
و مسلم هم در صحيح خود ميگويد: «عن ابن عباس ان رسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قضي بيمين و شاهد» [11] : با شش سند از ابن عباس نقل شده است: همانا رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به يک شاهد و قسم قضاوت ميفرمود. و وي در شرح اين کتاب گفته: عموم علماي اسلام از صحابه و تابعين و ساير علماي فرق مختلف اسلامي در اين مطلب متفقند که در منازعات مالي، يک شاهد با قسم از نظر مدعي کفايت ميکند، و نيز ابوبکر و علي- عليهالسلام- و عمر بن عبد العزيز و مالک بن انس
[ صفحه 295]
و شافعي و احمد بن حنبل و فقهاي مدينه و علما همين نظريه را داشتند.
بيهقي در سنن خود ميگويد: «عن ابن عباس ان رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قضي بشاهد و يمين». [12] با ده سند از ابن عباس نقل کرده است که: همانا رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به يک شاهد با قسم حکم فرمود.
بخاري هم ميگويد: «کتب ابن عباس رضي الله عنهما ان النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قضي باليمين علي المدعي عليه»: [13] ابن عباس در جواب نامهي سوال کنندهاي نوشت: همانا پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- به قسم واحد بر مدعي عليه حکم ميفرمود.
متقي هندي در کتاب کنزالعمال در فصل سوم از کتاب شهادات نقل کرده است که پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- و ابوبکر و عمر و عثمان به گواهي يک شاهد با قسم حکم ميکردند. و باز هم در همين کتاب از علي- عليهالسلام- نقل کرده که آن حضرت فرمود: جبرئيل قانون قضا را براي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به قسم و يک شاهد نازل کرد. [14] .
با توجه به آنچه بيان شد، مناسبت نداشت که ابوبکر به فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها -بگويد: «يک شاهد ديگر زن و يا مرد بياور» و بايد به همان شهود که بانوي دو عالم آورد اکتفا ميکرد. و آنچه که مسلم و قطعي است و از کتب تواريخ و سير به دست ميآيد، اينکه: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در زمان حياتش بخششهايي به افراد داشته است، و به گواهي علي- عليه السلام- فدک از بخششهايي رسول خدا بوده است و علي- عليهالسلام- کسي است که از اتهام زدن به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مبراست و او از همهي افراد به موارد شهادت آگاهتر است، براي اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دربارهي او فرموده: «اقضي الامه» (علي- عليهالسلام- داد خواهترين امت است.) اگر در کلام
[ صفحه 296]
علي- عليهالسلام- کوچکترين نشانهي تهمت احساس ميشد آن وقت اقدام به شهادت نميکرد. و با گواهي علي- عليهالسلام- فدک متروکه و ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نبوده تا اينکه زهرا- سلاماللهعليها- آن را به عنوان ميراث پدر مالک شود، بلکه فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- فدک را قبل از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مالک شده بود.
تعجب اين جاست که ابوبکر ادعاي فاطمه را بر فدک قبول نکرد و شهادت علي- عليهالسلام- و امايمن را مبني بر صدق ادعاي فاطمه- سلاماللهعليها- نپذيرفت، ولي در مورد شمشير و عمامه و استر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- که علي- عليهالسلام- مدعي بود رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آنها را به وي بخشيده است پذيرفت، در حالي که عباس هم نسبت به آنها ادعا ميکرد، ولي ابوبکر ادعاي حضرت علي را بدون گواهي قبول کرد!
اگر اشکال شود که در مورد شمشير و عمامه و استر، ابوبکر به علم خود حکم کرده است، زيرا او حاکم بوده و حاکم اگر علم به صدق مدعي پيدا کند ميتواند بر طبق علم خود به صدق مدعي حکم کند.
در جواب بايد گفت: اگر ابوبکر علم داشت چرا در حالي که عباس در متروکه و ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با علي- عليهالسلام- نزاع داشته است، تصريح نکرده و چرا نگفت من ميدانم که اين اموال از بخششهاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به علي- عليهالسلام- ميباشد؟ و بدون تصريح به اين موضوع، حکم به نفع علي- عليهالسلام- صادر کرد، پس چطور ميشود در اينجا به علم خود عمل کرده ولي موقعي که فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- فدک را ميخواست به علم خود عمل نکرد؟ پس بايد به ادعاي زهرا- سلاماللهعليها- توجه ميکرد و فدک را پس ميداد. آيا از قاضي و حاکم پذيرفته است که در يک جا به علم خود عمل کند و در جاي ديگر عمل نکند؟ در حالي که ابوبکر يقينا ميدانست که فدک اعطايي خدا و رسول به زهراست.
از همه اينها گذشته سيوطي در تفسير درالمنثور در ذيل آيه شريفه: «افمن کان علي بينه من ربه و يتلوه شاهد منه» [15] ميگويد: «قال سمعت عليا کرم الله وجهه يقول في خطبته ما نزلت آيه من کتاب الله الا وقد علمت متي انزلت و ما من قريش رجل الا و قد انزلت
[ صفحه 297]
فيه آيه من کتاب الله عزوجل تسوقه الي جنته او نار، قال رجل: يا اميرالمؤمنين عليهالسلام- فما نزل فيک قال: ام تقرا «افمن کان علي بينه من ربه و يتلوه شاهد منه» الايه، فرسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- علي بينه من ربه و انا التالي الشاهد منه» [16] .
از ابن ابي حاتم و ابن مردويه و ابونعيم نقل شده، و آنها هم از علي- عليهالسلام- نقل کرهاند که از آن حضرت شنيده شد که ميفرمود: هيچ آيهاي از کتاب خدا نازل نشده مگر اينکه من ميدانم در چه زماني و در شان چه کسي نازل شده و از قريش مردي نيست مگر اينکه در قرآن آيهاي در مورد وي نازل شده است که او را يا به بهشت سوق ميدهد و يا به جهنم ميبرد، بعد شخصي از آن حضرت سوال کرد: در مورد شما چه آيهاي نازل شده است، حضرت در جواب فرمود: مگر سورهي هود را نخواندهاي؟ که خدا ميفرمايد: «افمن کان...» در اين آيه مقصود از «من کان علي» رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- است و مقصود از جملهي «شاهد منه» ميباشم، يعني پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کسي است که با بينه از طرف خداوند آمد و شاهد تالي او من هستم.
آنچه که از اين آيهي شريفه و احاديث مذکور به دست ميآيد اين است که گواهي علي- عليهالسلام- نسبت به گواهي و شهادت باقي مسلمين يک امتيازي دارد که خداوند ملاک و ميزان حقانيت نبوت و رسالت پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- را فقط شهادت علي- عليهالسلام- قرار داده است، و از نظر ترتيب اثر، شهادت علي- عليهالسلام- برابر با شهادت تمام امت اسلام است، يعني بر تمام امت اسلام است که شهادت وي را به تنهايي و بدون انضمام شاهد و گواهي ديگر قبول کنند و بپذيرند، چرا؟ براي اينکه حکم خدا هم همين است، بنابراين آيا ابوبکر اين آيه را نشنيده و قرائت نکرده بود؟ و آيا او اين خصوصيت و فضيلت را در علي- عليهالسلام- سراغ نداشت که شهادت وي را رد کرد؟ و بر اساس شهادت حضرت علي- عليهالسلام- درباره ملکيت زهرا- سلاماللهعليها- نسبت به فدک حکم نکرد
[ صفحه 298]
و شاهدي ديگر خواست و علي- عليهالسلام- را متهم کرد که به نفع خود شهادت داده است!
مگر طهارت ذاتي و حقيقي علي و فاطمه- عليهمالسلام- به مقتضي آيهي تطهير ثابت نشده بود که ادعاي فاطمه- سلاماللهعليها- و شهادت علي- عليهالسلام- را رد کردند، در حالي که خداوند فرموده است: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» [17] : همانا خدا خواسته و اراده فرموده که پليدي را از شما خانواده برطرف فرمايد و شما را پاک گرداند، پاک کردن خالص.
انسان وقتي که کتب اهل سنت را ورق ميزند که جاي جاي آنها شان نزول اين آيهي مبارکه را ذکر کردند. و اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- علي، فاطمه، حسن و حسين- عليهمالسلام- را زير کسايي جمع فرمود، و سپس به درگاه خدا عرض کرد: بار خدايا اينها اهلبيت من هستند، پليدي را از آنها دور فرما و آنها را پاک گردان يک نوع پاک گرداندن مخصوصي، در آن هنگام براي اجابت دعاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين آيهي شريفه نازل شد، ام سلمه همسر گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عرض کرد: يا رسولالله آيا من هم در جمع اهلبيت هستم؟ حضرت فرمود: به جاي خود باش تو به خير هستي. [18] .
ابن حجر مکي در کتاب الصواعق المحرقه و طبراني در کتاب اوسط از ام سلمه نقل کردهاند که وي گفته است: من از پيامبر شنيدم فرمود: «علي مع القرآن والقرآن مع علي لايفترقان حتي يک يردا علي الحوز»: [19] علي- عليهالسلام- با قرآن و قرآن با علي- عليهالسلام- است و اين دو از هم جدا نميشوند تا در ساحل کوثر بر من وارد شوند.
[ صفحه 299]
و باز هم عموم محدثين اهل سنت از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کردهاند که آن حضرت فرمود: «الحق مع علي و علي مع الحق يدر معه حيثما دار»: حق با علي- عليهالسلام- است و علي- عليهالسلام- با حق است و اين دو داير مدار و لازم ملزوم يکديگرند و از هم جدا نيستند.
اين دو حديث شريف را وقتي انسان به دقت بررسي و تامل کند ميبيند که در حديث اول علي- عليهالسلام- آميخته و معجون با قرآن است، و قبول علي- عليهالسلام- قبول قرآن و انکار علي- عليهالسلام- انکار قرآن ميباشد. و در حديث دوم علي- عليهالسلام- با حق است و آن دو لازم ملزوم هستند، و تخلف از گفتار و فرمان علي- عليهالسلام- تخلف از حق است، چرا که علي- عليهالسلام- و حق داير مدار يکديگرند، و جايي که علي- عليهالسلام- نباشد حق هم نخواهد بود، اين روايت به صراحت ميگويد: علي- عليهالسلام- مصون از خطاست زيرا ممکن نيست حق با خطا در يک جا جمع شوند، و علي آينه تمام نما و جلوهي حق است، پس با اين کيفيت چگونه ميتوان شهادت علي- عليهالسلام- را در مورد فدک رد کرد، در حالي که رسيدن به حق جز از طريق علي امکان ندارد.
از اينها که بگذريم، ابوبکر در اکثر موارد ديگر به محض دعواي کسي به ادعاي او اکتفا ميکرد و اگر کسي ادعايي داشت از او بينه و شاهد نميخواست. اکنون به دو مورد آن اشاره ميشود: مورد اول اينکه بخاري در صحيح خود ميگويد: «ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- لما مات جاء لابيبکر مال من قبل العلاء بن الحضرمي فقال ابوبکر: من کان له علي النبي دين او کانت له عده فلياتناه قال جابر: و عدني رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- ان يعطيني هکذا، و هکذا فبسط يده ثلاث مرات، فقال جابر: فعد في يدي خمسه مائه، ثم خمسه مائه، ثم خمسه مائه» [20] .
وقتي پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رحلت فرمود، براي ابوبکر مالي از طرف علاء بن حضرمي آمد، بعد ابوبکر اعلام کرد: هر کسي دين و يا طلبي از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- داشته و يا اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به او قول و وعده داده بوده بيايد نزد ما تا مالش را بگيرد. جابر گفت: رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به من وعده
[ صفحه 300]
داده بود که فلان مقدار به من بدهد. و دستش را سه بار باز فرمود و بخاري ميگويد: جابر گفت: بعد ابوبکر دو تا دست مرا پر کرد پانصد درهم و دفعهي دوم و سوم هم پانصد درهم.
مورد دوم اينکه ابن سعد در طبقات خود از ابيسعيد خدري نقل کرده و گفته است: «سمعت منادي ابوبکر ينادي بالمدينه حين قدم عليه مال البحرين، من کانت له عده عند رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فليات؟ فياتيه رجال فيعطيهم، فجاء ابوبشير المازني فقال: ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- قال: يا ابابشير اذا جاء ناشيي فاتنا، فاعطاه ابوبکر حفتين او ثلاثا فوجدوها الفا و اربع مائه درهم» [21] .
شنيدم منادي از طرف ابوبکر در شهر مدنيه صدا ميکرد که مالي از بحرين رسيده، اي مردم کسي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به او وعدهاي داده و يا مالي نزد وي داشته بيايد مالش را بگيرد؟ مرداني نزد ابوبکر آمدند و او به آنها از مال بحرين بخششهايي داد. بعد ابوبشير مازني آمد و گفت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده بود اي ابابشير هر وقتي چيزي براي ما آمد به نزد ما بيا تا به تو کمک کنيم و پس ابوبکر دو يا سه کيسه به او بخشيد، وقتي کيسهها را باز کردند در هر کدام هزار و چهار صد درهم بود.
با توجه به اين دو رايت برخورد حکومت با دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بيشتر مورد سوال واقع ميشود که چطور شد کساني که ادعا ميکردند رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به ما وعدهي فلان چيز را داده بود، ابوبکر بلافاصله آن را به او ميداد و از آوردن بينه و شهود خبري نبود، ولي وقتي که پارهي تن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود فدک نحله و بخشش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به وي ميباشد، از او بينه و شاهد خواسته شد؟ و چطور شد که در مورد ادعاهاي افراد ديگر ابوبکر به علم خود عمل کرد و علم به صدق آنها پيدا کرد؟ و آنها متهم به کذب نشدند، ولي وقتي که نبوت به دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- رسيد علم به صدق مدعي به جايي نرسيد و فاطمه- سلاماللهعليها- نياز به بينه و شاهد پيدا کرد؟!!
و واقعا از عجايب روزگار است که افراد عادي به ادعايشان توجه ميشود، ولي آن کساني که طهارت ذاتيه داشتند به ادعاي آنها توجه نميشود؟!!.
[ صفحه 301]
[1] سوره طلاق، آيه 1.
[2] احزاب، آيه 43.
[3] سوره احزاب، آيه 53.
[4] طبق روايات شيعه اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هنگام رحلت در خانه عايشه بوده است حقيقت ندارد، براي اينکه از عايشه در سيرهي ابن هشام و سيرهي ابن کثير نقل شده است: ما فوت پيامبر را متوجه نشديم تا زماني که صداي بيلها بلند شد.
[5] سوره احزاب، آيه 33.
[6] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 272 و 273.
[7] سوره انفال، آيه 42.
[8] دلائل الصدق، ج 3، ص 68 و 69. «مطالب کتاب دلائل الصدق در کتب اهل سنت هم بود ولي از نظر عبارت يک مقدار پراکنده بود.».
[9] سوره انفال، آيه 42.
[10] سنن ابيداود، ج 3، ص 308، باب القضاء باليمين و الشاهد. ابي داود چهار روايت ديگر را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل ميکند که وي به يک شاهد و قسم قضاوت فرمود.
[11] صحيح مسلم، ج 12، ص 4، کتاب الاقضيه باب وجود الحکم بشاهد و يمين.
[12] سنن الکبري، ج 15، ص 202، باب القضاء بايمين مع الشاهد. بعد بيهقي 59 روايت ديگر را از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- به سندهاي مختلف نقل کرده که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به يک شاهد و قسم حکم ميفرمود.
[13] صحيح بخاري، ج 11، ص 198، کتاب الشهادات و در پاورقي به شرح کرماني آمده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به يک شاهد و قسم حکم ميفرمود و بعد توضيح داده است: مراد از يمين مدعي با شاهد است.
[14] کنز العمال، ج 3، ص 178.
[15] سوره هود، آيه 17، آيا پيامبري که از جانب خدا دليلي روشن (مانند قرآن) دارد و زبانش بدان گوياست.
[16] الدر المنثور، ج 3، ص 324 و فرائد المسطين، ج 1، ص 338، حديث 260 و شواهد التنزيل، ج 1، ص 280 و 281 و ينابيع الموده، باب 26، ص 99 و تفسير کبير، ج 5، ص 46 و تفسير جامع البيان، ج 12، ص 10 و شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 236 و حليه الاولياء، ج 1، ص 68 و مناقب ابن مغازلي، ص 270.
[17] سوره احزاب، آيه 33.
[18] منابع اهل سنت که اين حديث را نقل کردند عبارتند از: صحيح مسلم، ج 7، ص 130، و صحيح ترمذي، ج 3، ص 200 و مستدرک علي الصحيحين، ج 3، ص 158، خصائص، ج 2، ص 64 و مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 292 و فصول المهمه، ص 9، و ذخاير العقبي، ص 22 والرياض النضره، ج 2، ص 188 و الصواعق المحرقه، ص 5 و نور الابصار، ص 10 و تاريخ دمشق، ج 4، ص 205، و شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 230 و اسعاف الراغبين، ص 97 تمام ابن کتب چاپ بيروت هستند و براي اطلاع بيشتر به کتاب «فاطمه- سلاماللهعليها- در کلام اهل سنت» ج 1، فصل «طاهره» مراجعه فرماييد.
[19] الصواعق، ص 76، حديث 21 و مستدرک، ج 3، ص 124 و کفايه الطالب، ص 253 و تاريخ دمشق، ج 3، ص 117 و فيض القدير، ج 4، ص 356 و کنز العمال، ج 6، ص 157، المعيار و الموازنه، ص 119، و مجمع الزوايد، ج 7، ص 235، و مناقب خوارزمي، ص 56 و الامامه والسياسه، ج 1، ص 78 و تاريخ بغداد، ج 14، ص 321 و صحيح ترمذي، ج 2، ص 298.
[20] صحيح بخاري، ج 2، ص 953، حديث 2537، کتاب الشهادات، باب 29.
[21] طبقات الکبري، ج 2، ص 318.
آيا شهادت تخصيص بردار است؟
در فصلهاي گذشته ملاحظه شد که حکومت به محض اينکه روي کار آمد و تا اندازهاي بر اوضاع مسلط شد، به فاصلهي اندک افرادي را به سرزمين فدک فرستاد و نمايندگان بانوي فاطمه را که در آن جا کار ميکردند بيرون نمود و فدک را با جعل حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- غصب کرد، حضرت فاطمه- سلاماللهعليها- وقتي که از اين برخورد ناصواب از ناحيه حکومت با خبر شد به مجلس ابوبکر آمد و در حالي که مهاجرين و انصار همه بودند خطبهاي عارفانه و عالمانه بيان فرمود، و مردم را آگاه و روشن نمود، و در آن خطبه به آيات قرآن استدلال نمود و آن چنان قلبها را متوجه خود کرد که رييس حکومت که جاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نشسته بود، به بن بست سختي گير کرد و حديثي از پيش ساخته و جعلي را از بان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- قرائت کرد «انا معاشر الانبياء...» و مردم را با جعل اين حديث عليه اهلبيت شوراند، و از فاطمه- سلاماللهعليها- در مقام دعواي فدک شاهد و بينه خواست و بانوي دو عالم، علي- عليهالسلام- و امايمن را به عنون شاهد آورد که متاسفانه اين شهادت مورد قبول واقع نشد و به فاطمه- سلاماللهعليها- گفته شد: يک مرد و يا يک زن ديگر بياورد تا به حقي که ادعا ميکند برسد!!
حال بايد اولا شهادت را از نظر قرآن بررسي کرد و ثانيا اينکه آيا شهادت
[ صفحه 302]
تخصيص بردار است يا نه؟
قرآن کريم دربارهي شهادت فرموده است: «و استشهدوا شهيدين من رجالکم، فان يکونا رجلين فرجل و مراتان ممن ترضون من الشهداء» [1] : دو تن از مردان گواه آريد و اگر دو مرد نياييد، يک تن مرد و دو زن هر که را طرفين راضي شوند گواه گيرند.
باز هم در قرآن کريم آمده است: «و اشهدوا ذوي عدل منکم و اقيموا الشهاده لله» [2] : دو مرد مسلمان عادل گواه گيريد و براي خدا اقامه گواهي کنيد.
ظاهر اين دو آيه شريفه دستور عام دارند که در هر کاري مخصوصا در مقام دعوا و مخاصمات، طرف مدعي بايد اقامه شهود کنند تا به واسطهي آن، ادعا و خواستهي مدعي ثابت شود و در لسان آيات شهود عدل (يعني عادل) و ترضون آمده است، يعني آنهايي که طرفين راضي شوند.
حال آيا شهادت عام است و همه موارد را شامل ميشود؟ يعني اينکه بايد در همه جا شاهد دو مرد و يا اينکه يک مرد و دو زن باشد؟ و يا اينکه حکم آيات مزبور به موارد مخصوصي تخصيص ميخورد؟ و در حالي که در قواعد اصولي آمده است «ما من عام الا و قد خص» (هيچ عامي نيست مگر اينکه تخصيص ميخورد)، آيا حکم آيات شهادت هم چنين است و قابل تخصيص ميباشند؟
جوابي که به اين سؤال داده شده اين است که حکم آيات در عين اينکه تعميم در آن و همهي موارد شهادت را شامل ميشود، ولي استثنا هم دارند، مخصوصا در جايي که ادعا از طرف کساني باشد که خدا و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به عصمت آنان گواهي دادهاند، که در اين صورت حکم آيات و عموميت آنها تخصيص خورده است.
براي اينکه مخصيص آيه کساني هستند که طهرت و پاکي آنها به دليل آيهي تطهير و آيه مباهله و سورههاي کوثر و هل اتي ثابت شده است و عصمت و پاکيشان توسط آيات و سورههاي مزبور در مقابل کفار محقق شده است.
[ صفحه 303]
بنابراين آنها در مقام ادعاي حق، شاهد لازم ندارند و حکم اين آيات شريفه شامل اين سري افراد نميشود، چرا؟ براي اينکه زهرا- سلاماللهعليها- صديقه و معصومه است و عصمت او تهمت و گمان سوء و دروغ را نسبت به وي برطرف مينمايد و ديگر نيازي به بينه و شاهد نيست. وقتي که از طرف ذات پروردگار نسبت به شخصي شهادت بر عصمت داده شود آن وقت علم ضروري به حقيقت گويي او حاصل ميشود و اگر کسي شهادت و يا ادعاي او را قبول نکند، لازمهاش قبول نکردن خداوند است. و بهترين دليل بر اين مدعي چنانچه در کتب صحاح اهل سنت هم آمده است و در فصل «فاطمه راستگوترين زنان» گذشت، شهادت خزيمه بن ثابت به نفع رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- عليه مرد اعرابي که با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- معامله کرده بود ميباشد که شهادت وي مورد تصويب واقع شد و اين گونه شهادت داد: «اني علمت انها لک يا رسولالله حيث علمت صدقک و عمتک» [3] : من ميدانم که آن مال به شما تعلق دارد، زيرا که به راستگويي و عصمت شما يقين دارم.
اگر العياذ بالله پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- معصوم و مقام مقدس آن حضرت از تهمت بري نبود، شهادت خزيمه به تنهايي به راستگويي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کفايت نميکرد، آنچه که موجب شد شهادت خزيمه به تنهايي کافي باشد، مقام عصمت آن حضرت بود و گواهي خزيمه به منزلهي ادعا قرار گرفت و عمصت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هم در خارج موجب شد که ادعاي او بدون شاهد قبول شود.
سيوطي در کتاب تاريخ خلفاء ميگويد: «اخرج الشيخان عن جابر- رضياللهعنه- قال: قال النبي- عليه (و آله) الصلوه والسلام- «لو جاء مال البحرين اعطيتک هکذا و هکذا» فلم جاء مال البحرين بعد وفاه النبي- عليه (و آله) الصلوه والسلام- قال ابوبکر: من کان له عند النبي- و عليه (و آله) الصلوه والسلام- دين او عده فلياتنا، فجئت و اخبرته، فقال: خذ، فاخذت فوجدتها خمسائه فاعطاني الفا و خمسائه» [4] : از قول بخاري و مسلم و آن دو هم از جابر نقل
[ صفحه 304]
کردهاند: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به من فرمود «هرگاه مالي از بحرين به تو فلان مبلغ را عطا خواهم کرد» اتفاقا خراج بحرين بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به مدينه رسيد. ابوبکر اعلام کرد هر کس که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به او از خراج وعدهاي داده و يا طلبي از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- داشته بيايد و طلبش را بگيرد. من نزد وي رفتم و وعدهي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- را به او اظهار کردم، ابوبکر هزار و پانصد درهم از آن اموال را به من بخشيد.
بخاري ميگويد: «حدثنا سفيان حدثنا محمد بن المنکدر سمع جابرا رضياللهعنه قال «قال رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- لو قد جاءنا مال البحرين لقد اعطيتک هکذا و هکذا و هکذا: فلم يجي حتي قبض النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- فلما جاء مال البحرين امر ابوبکر مناديا فنادي: من کان له عند رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- دين او عده فلياتنا فاتيته فقلت: ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- قال بي کذا و کذا... فحثالي حيثه و قال: عدها، فوجدتها خمسائه فقال: خذ مثلها مرتين» [5] .
با دو سند از جابر نقل شده است که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: اگر مال بحرين آمد براي تو فلان مبلغ و فلان مبلغ و فلان مقدار ميبخشم، و آن مال نيامد تا اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفت، هنگامي که غنائم بحرين را آوردند ابوبکر دستور داد: منادي ندا کند هر کس از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- طلبي دارد و يا اينکه آن حضرت به او وعدهاي فرموده بيايد بگيرد، جابر گفت: من نزد ابوبکر رفتم و اظهار داشتم که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به من فرمود: اگر مال بحرين را آوردند من به تو سه مشت از آن را عطا خواهم کرد، جابر گفت: ابوبکر يک مشت از آنها را به من داد و گفت: آنها را به شمار و شمردم پانصد درهم بود و بعد ابوبکر گفت: مثل آن دو مرتبهي ديگر بگير.
ابن حجر عسقلاني در کتاب شهادت، باب من امر بانجاز الوعد در تفسير اين
[ صفحه 305]
حديث ميگويد: «و قال ابن بطال: لما کان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- اولي الناس بمکارم الاخلاق ادي ابوبکر مواعيده عنه، لم يسئال جابرا البينه علي ما ادعاه لانه لم يدع شئيا في ذمه النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- و انما ادعي شيئا في بيتالمال و ذلک موکول الي اجتهاد الامام» [6] .
ابن بطال گفت: چون پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- برترين مردم نسبت به ارزشهاي اخلاقي بود، ابوبکر وعدههاي او را ادا نمود و از جابر در ادعايش شاهد نخواست، براي اينکه جابر در ذمه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- چيزي را ادعا نکرده بود. و همانا ادعاي جابر در بيتالمال بود و اينکه ابوبکر خواستهي او را انجام داد از اجتهادات وي بود و از باب اجتهاد خواسته جابر را عمل کرده است.
حال بايد از ابن حجر سوال کرد بر فرض که اين حرف شما و ابن بطال درست باشد و خود شما هم معترف هستيد که ابوبکر بدون درخواست شاهد به ادعاي جابر ترتيب اثر داد، و بر فرض هم آيه ذوي القربي در شان فاطمه- سلاماللهعليها- نازل نشده و آيهي خمس در شان اهلبيت- عليهالسلام- نازل نشده و پيامبر هم فدک را به زهرا- سلاماللهعليها- نبخشيده بود، هنگامي که زهرا- سلاماللهعليها- فدک را از او خواست، و نيز بر فرض محال حديث عدم ارث انبيا که ابوبکر راوي آن بود حقيقت داشت، آيا سزاوار نبود که ابوبکر در اين جا به اجتهاد خود عمل ميکرد و فدک را به زهرا- سلاماللهعليها- پس ميداد؟! آيا ميشود که آدم در يک مورد به اجتهاد عمل کند و در جاي ديگر در اجتهاد را ببندد و علمش به جايي نرسد؟
باز همين ابن حجر عسقلاني در تفسير اين حديث در کتاب کفاله باب تکفل دين ميت ميگويد: «ان ابوبکر لما قام مقام النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- تکفل بما کان عليه من واجب او تطوع، فلما التزم ذلک لزمه ان يوفي جميع ما عليه من دين او عده، کان- صلي الله عليه و آله و سلم- يحب الوفاء بالوعد... فيه قبول خبر الواحد العدل من الصحابه و لو جر ذلک
[ صفحه 306]
نفعا لنفسه، لان ابوبکر لم يلتمس من جابر شاهدا علي صحه دعواه و يحتمل ان يکون ابوبکر علم بذالک فقضي له بعلمه فيستدل به علي جواز مثل ذلک للحاکم» [7] .
ابوبکر وقتي خلافت عهدهدار شد، و آنچه را که بر عهدهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از واجب و مستحب بود متکفل شد، پس وقتي که او به خلافت و قائم مقامي ملتزم شد، بر او لازم بود که تمام آنچه را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وعده داده بود، وفا و ادا نمايد. پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وفاي به وعده را دوست ميداشت و ابوبکر بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وفاي به وعدههاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را انجام داد.
... بعد ابن حجر ميگويد: اين خبر دلالت دارد که خبر شخص عادل از صحابه مورد قبول است، اگر چه او خبر و يا ادعا را به نفع خود اظهار کند، زيرا که در اين خصوص ابوبکر از جابر شاهدي بر صحت ادعايش مطالبه نکرد. و احتمال دارد که ابوبکر به ادعاي جابر علم داشته و ميدانسته و بر اساس علم خود حکم کرده است، پس ميشود به اين رفتار ابوبکر استدلال کرد و اين گونه عمل کردن براي حاکم جايز است.
خواننده گرامي اگر اين تحليل و تفسير ابن حجر را به دقت بررسي کنيم، چند نکته از آن به دست ميآيد:
اول اينکه ابن حجر گفته است: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وفاي به وعده را دوست ميداشت، جاي بحث نيست که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- يکي از چيزهايي را که آورد وفاي به وعده و عهد بود و اما اينکه ابن حجر ميگويد: ابوبکر تمام آنچه را که بر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود وفا و ادا نمود، اينجا بايد سوال کرد که چرا ابوبکر آن همه سفارشها و تاکيداتي را که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده بود و تعهداتي که با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کرده بود و در خم غدير با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليهالسلام- دست بيعت داده بود، به آنها وفا نکرد و بارها از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-
[ صفحه 307]
شنيده بود که هر کس فاطمه- سلاماللهعليها- را اذيت کند مرا اذيت کرده است و به آن وفا نکرد و گوش ننمود؟
دوم اينکه ابن حجر در اين تحليل خود گفته است: يکي از صحابه اگر عادل باشد و خبري را بگويد، اگر چه آن خبر به نفع خود باشد قابل قبول است!!. از آقاي ابن حجر سؤال ميشود: آيا خبري که فاطمه- سلاماللهعليها- گفت (فدک نحله و بخشش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- براي من است) از جهت عدالت نقصي نسبت به خبر جابر داشت؟ و آيا اصلا ميشود جابر را کنار فاطمه- سلاماللهعليها- گذاشت؟ و گفت که خبر جابر با عدالت است و خبر فاطمه- سلاماللهعليها- از روي عدالت نيست!! جابري که آرزو ميکرد که اي کاش يک گوشهاي از چادر زهرا- سلاماللهعليها- در روز قيامت به دستش برسد؟ آن وقت ميشود گفت که خبر جابر قابل قبول است ولي خبر دختر پيامبر خدشه دارد!! در حالي که زهرا- سلاماللهعليها- محدثه و کاتب وحي و مفسر قرآن بوده است و آنچه را که گفته همان وحي نبوي بوده است، نه غير از آن.
سوم اينکه ابن حجر ميگويد: ابوبکر از جابر بر صحت ادعايش شاهد نخواست، احتمال دارد که ابوبکر خواسته جابر را ميدانسته و به مقتضاي علمش عمل کرده است، از ابن حجر بايد سوال کرد که چرا اين احتمال را شما بر خواسته زهرا- سلاماللهعليها- نسبت به فدک نميدهيد؟ و آن جا که ابوبکر قطعا و يقينا ميدانست که فدک مال زهرا- سلاماللهعليها- بوده و آيهي مبارکهي «آت ذي القربي حقه» را ابوبکر قطعا ميدانست که به چه مناسبتي نازل شده است، پس چرا آن جا به علمش و اجتهادش عمل نکرد؟
چهارم اينکه ابن حجر ميگويد: حاکم ميتواند اين گونه عمل کند (يعني اگر کسي خبر صحيحي گفت و به گفته او اعتماد حاصل شد) بر اساس مصلحت و شان خود به خواستهي طرف، ترتيب اثر دهد و براي حاکم که اختيار تمام دارد، جايز است از بيت المال آنچه را که طرف مدعي ميگويد به او بدهد!
اکنون سؤال اين است که اگر ابوبکر حاکم بود و به نسبت شانيت حکومتش به جابر بخشش کرد، چرا نسبت به پارهي تن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين کار را نکرد؟
[ صفحه 308]
حالا به قول شما و پيشواي شما ابوبکر، بر فرض قبول کنيم که فدک مال همه مسلمين بوده است، آيا نميشد ابوبکر آن را بر اساس مصلحت حکومتش و سبب اينکه دل دخترش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را نرنجانده باشد، از مسلمين ميخواست که فدک با آنکه مال همهي شماست ولي از آن جايي که دختر پيامبر و تنها فرزند او آن را خواسته است، آن را به او ميدهم؟ اگر ابوبکر اين کار را ميکرد آيا مسلمين مخالفت ميکردند و قبول نداشتند؟
و يا اينکه او مصلحت حکومتش را نسبت به دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بر اين ديد که به قول استاد عبدالفتاح عبدالمقصود عقده، کينه، خشم و رفتارهاي جاهليت قبل از اسلام را نسبت به خاندان وحي انجام دهد؟ و يا اينکه به قول بزرگان خود شما مانند طبري و ديگران، به خواستهها جابرها و ابابشيرها و کساني ديگر ترتيب اثر داده ميشد تا اينکه سرشناسان را به هر طريقي شده است از مرکز وحي به طرف خودشان بکشانند که همين کار را کردند و تا اندازهاي هم موفق شدند؟!
با توجه به اين نکاتي که از سخن ابن حجر عسقلاني برداشت شد، اگر حق مطلب آنچه که وي گفته است باشد، پس اينجا ابوبکر عموم آيات شهادت را به محض ادعاي جابر (مبني بر اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به من وعده داده بود) تخصيص زده است و ادعاي جابر را بدون شاهد و بينه قبول کرده است، در حالي که علي- عليهالسلام- و فاطمه- سلاماللهعليها- که اولي به تصديق بودند بايد ادعا و شهادتشان مورد تصديق واقع ميشد.
بر فرض اينکه علي- عليهالسلام- و فاطمه- سلاماللهعليها- هيچ گونه طهارت ذاتيه الهي و خدايي را نميداشتند، و داراي هيچ گونه برتري نبودند، لااقل مثل باقي اصحاب و ياران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- (مثل جابر) بودند و همين خود کافي بود که گفتارشان بايد بدون شاهد و بينه مورد تصديق واقع ميشد.
اکنون حرف غير قابل قبول طحاوي را بيان ميکنيم که گفته است: علت اينکه ابوبکر ادعاي جابر را بدون شاهد و بينه قبول کرد، اين بود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-
[ صفحه 309]
فرمود: «و هر کس بر من دروغ ببندد نشيمنگاهش مالامال از آتش خواهد شد» بعيد است که شخصي مانند جابر به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دروغ ببندد و بر ايجاد عذاب شديد براي خود اقدام کند.
اينجا در جواب جناب طحاوي بايد گفت: عجب است که بر فردي مانند جابر احتمال دروغ نميرود تا به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تهمت زند! اما در مورد علي و فاطمه- عليهمالسلام- اين مطلب محتمل باشد که به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تهمت زنند و اين جرم بزرگ را (العياذ بالله) مرتکب شوند و از دروغ بستن به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خودداري نکنند!! آيا تعليمات و دستورات دين و شرع مقدس اسلام و مسلماني همين است که در اين دو مورد اين گونه فرق گذاريم که دروغ بستن به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از جابر بعيد باشد، ولي از ناحيه علي- عليهالسلام- و زهرا- سلاماللهعليها- بعيد نباشد!!!
چند حديثي که از منابع اهل سنت ذکر شد بيانگر اين بود که آيات شريفهي فوق الذکر همه جا عموميت ندارد که حتما شاهد دو مرد و يا يک مرد و دو زن باشد، بلکه تخصيص بردار است، کما اينکه در آخر فصل «فاطمه- سلاماللهعليها- راستگوترين انسان» چندين روايت از منابع اهل سنت ذکر شد مبني بر اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به يک شاهد و قسم حکم ميفرمود. و بيهقي در سن کبراي خود در باب القضاء باليمين مع الشاهد، بيش از پنجاه روايت را به سندهاي مختلف از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليهالسلام- و حتي ابوبکر به يک شاهد با قسم حکم ميکردند! و اکثر محدثين اهل سنت اين موضوع را بيان کردهاند.
علاوه بر اينها گفته شد که آيهي شهادت تخصيص بردار است، مخصوصا جايي که مخصيص کساني باشند که طهارت ذاتيهي الهيه را دارا هستند و خداوند بر عصمت و طهارت آنها شهادت و گواهي فرموده است و علم الکتاب هستند و خودشان عين شهادت و عين عدل و عين پاکي بوده و مظهر تجلي ذات پروردگار و از اسماء اعظم خداوندي باشند که عين حق هستند و حق در آنها متجلي است.
محي الدين ابن عربي دربارهي طهارت اهلبيت ميگويد: «ان الرجس فيه عباره
[ صفحه 310]
عن کل ما يشين الانسان و هذا معني العصمه التي تعتقد به الشيعه في الانبياء والائمه و السيده فاطمه الزهراء، و هي مرتبه عظميه، و منزله ساميه خص الله بها بعض عباده. و ليس من لوازم العصمه تبليغ الاحکام، فان کانت العصمه لازمه للنبي و الامام لقيامهما باعباء التبليغ فليس معني ذلک ان غيرهما لا يتصف بالعصمه» [8] .
معني رجس در آيهي تطهير عبارت است از هر چيزي که انسان زشت ميشمارد و اين معنا براي رجس معناي همان عصمتي است که شيعه در مورد انبيا و ائمه و فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- قائل است که مرتبتي عظيم و منزلتي بزرگ است که خداي مهربان برخي از بندگان خويش را به آن مقام و مرتبت اختصاص داده است. و البته لازمهي عصمت، تبليغ احکام نيست. و اگر عصمت در مورد پيامبر و امامان در اقدامشان به تبليغ احکام الهي لازم است معني اين مطلب اين نيست که غير از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و امام کسي ديگر داراي اين مقام بزرگ و اين صفت گرانقدر يعني عصمت نميباشد.
بعد ابن عربي در رابطه با حديث شريف «سلمان منا اهل البيت» ميگويد: «و شهد الله لهم بالتطهير و ذهاب الرجس عنهم و اذا کان لا ينضاف اليهم الا مطهر مقدس و حصلت له العنايه الالهيه بمجرد الاضافه فما ظنک باهل البيت في نفوسهم فهم المطهرون بل هم عين الطهاره فهذه الايه تدل علي ان الله قد شرک اهل البيت مع رسول اله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- في قوله تعالي ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر... الي ان و «قال فدخل الشرفاء اولاد فاطمه- سلاماللهعليها- کلهم و من هو من اهل البيت... الي يوم القيامه في حکم هذه الايه من الله و عنايه بهم...» [9] .
اينکه سلمان از نظر طهارت ذاتيه مثل اهلبيت هست يا نه؟ ميگويد: خدا به طهارت اهلبيت- عليهالسلام- و بردن رجس و پليدي از آنان شهادت داده است، وقتي که جز پاکان و منزهان کس ديگري به اهلبيت- عليهالسلام- نسبت داده نميشود و آن کسي
[ صفحه 311]
هم که به اهلبيت نسبت داده ميشود براي اين است که عنايت الهي به مجرد نسبت براي او حاصل شده است و الا اين منزلت نصيب هر کس نميشود، پس گمان تو به ذات اهلبيت- عليهالسلام- چيست؟ معلوم است که آنها پاکانند، بلکه آنها عين پاکيزگي هستند و طهارت ذاتيه دارند، بنابراين به دلالت آيهي شريفه خدا اهلبيت را با رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- در سخن خود «تا از گناه گذشته و آينده تو درگذريم» [10] شريک قرار داده است. تا اينکه ابن عربي گفت: پس تمام بزرگان و اشراف فرزندان فاطمه- سلاماللهعليها- و کساني که از اهلبيت ميباشند در حکم آيهي غفران تا روز قيامت هستند. بنابراين اهلبيت و فرزندان فاطمه- سلاماللهعليها- طهارت ذاتيهي الهيه را مخصوصا از جانب خدا و از جهت عنايت پروردگار دارند و عين طهارت و پاکي هستند.
با توجه به اين بيان بسيار لطيف و زيباي ابن عربي که اهلبيت- عليهمالسلام- و فاطمه- سلاماللهعليها- طهارت ذاتيه دارند و خداوند بر طهارت آنها شهادت و گواهي داده است ولي وقتي که به اهلبيت- عليهالسلام- نسبت داده ميشود او هم طهارت و پاکي را دارا ميباشند، پس چه شد که ادعاي پاک پاکان و مادر پاکيزگان، فاطمه- سلاماللهعليها- و شهادت علي- عليهالسلام- مورد پذيرش واقع نشد و حتي به اندازه حرف جابر که يکي از صحابهي بزرگوار پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود به سخن و ادعاي فاطمه- سلاماللهعليها- ترتيب اثر داده نشد؟ و از جابر و کساني ديگر شهود براي تقويت ادعا خواسته نشد، ولي از صمداق روشن آيه تطهير و مشهود به خدا فاطمه- سلاماللهعليها- شاهد و بينه خواسته شد؟!
از اين بحث به اين نتيجه قطعي رسيديم: علاوه بر اينکه فاطمه- سلاماللهعليها- طهارت ذاتيه را داشت و کلامش کلام خدا بود و سخنش همان سخن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و «وحي يوحي» بود و هر چه ميگفت عينا گفتهي خدا و رسول بود و در مقام
[ صفحه 312]
ادعا نياز به اقامه بينه نداشت ولي از آن جا که حکومت از وي شاهد و بينه خواست، او حضرت علي- عليهالسلام- و امايمن بهشتي را به عنوان شاهد آورد و شهادت آنان مورد قبول واقع نشد. آيات شهادت اگر چه عام است و عموميت دارد که بايد دو مرد و يا يک مرد و دو زن باشد، ولي تخصيص هم ميخورد، و همه جا عموميت ندارد. و در بعضي موارد يک مرد با قسم مدعي هم کافي است و اين تخصيص را اکثر محدثين اهل سنت از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کردهاند.
[ صفحه 313]
[1] سوره بقره، آيه 282.
[2] سورهي طلاق، آيه 2.
[3] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 245.
[4] تاريخ الخلفاء، ص 74.
[5] صحيح بخاري، ج 6، ص 237، حديث 3137 و باز هم بخاري در باب ما قطع النبي من البحرين از کتاب خمس و در باب من تکفل عن ميت دينا، هم آن را گفته است.
[6] فتح الباري، ج 5، ص 290.
[7] فتح الباري، ج 4، ص 474، تفسير حديث 2296، و در کتاب مغازي و کتاب فرض الخمس هم همين را گفته است.
[8] فتوحات المکيه، ج 1، (چهار جلدي) ص 196، باب 29.
[9] فتوحات المکيه، ج 1، (چهار جلدي) ص 196، باب 29.
[10] مفسرين ميگويند مقصود از گناه گذشته و آينده، دعوت قبل از هجرت و بعد از هجرت او بوده و در اخبار از معصوم- عليهالسلام- نقل شده که پيامبر را گناهي نيست، مراد گناهان امت و شيعيان است.
مردوديت حديث عدم توريث انبيا
در اينکه ابوبکر از نظر زهرا- سلاماللهعليها- و علي- عليهالسلام- متهم به غصب فدک و (ولايت) و خمس ذوي القربي بود، شک و شبههاي نيست و مطلب روشنتر از آن است که درباره آن به احاديث و روايات و جريانهاي تاريخي استشهاد شود. زيرا که ابوبکر در نقل حديث عدم ارث انبيا نفر واحد بود و حتي عمر هم تا زماني که ابوبکر آن را بيان نکرده بود از آن بيخبر بود، ولي از آن جا که حديث عدم ارث انبيا اضطراب دارد و مردود ميباشد، اين حقيقت بايد از بيانات و توجيهات خود اهل سنت بررسي شود تا روشن گردد حديث عدم ارث واقعيت دارد يا خير؟
ابن ابيالحديد از قول استادش ابوجعفر نقيب ميگويد: علي و زهرا- عليهمالسلام- و عباس نه يک بار و دو بار بلکه همواره حديث ابوبکر را در نفي توريث انبيا تکذيب ميکردند و هم صدا اعلام ميکردند که اين حديث جعلي است و چطور ممکن است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- چنين مطلبي را به ديگري بگويد، ولي از ورثهي خود که اين حکم با آنها مناسبت دارد کتمان کند. [1] .
[ صفحه 314]
و بزرگترين دليل بر ميراث گذاشتن انبياء از نظر علي- عليهالسلام- و زهرا- سلاماللهعليها- و عباس، جرياني است که مسلم در صحيح خود در باب «ما يصرف الفيء الذي لم يوجف عليه بقتال» و بخاري در صحيح خود در کتاب خمس و واحدي در مغازي و ابن حجر در الصواعق و ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه بيان کرده اند: «... ثم توفي، فقال ابوبکر: انا ولي رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فقبضه الله، و قد عمل فيها بما عمل به رسولالله - صلي الله عليه و آله و سلم- و انتما حينئذ و التفت الي علي و العباس تزعمان ان ابوبکر فيها ظالم، فاجر، والله يعلم انه فيها لصادق بار، راشد، تابع للحق ثم توفي الله ابوبکر، فقلت: انا اولي الناس بابوبکر و برسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم-... اعمل فيها مثل ما عمل به رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- و ابوبکر! ثم قال: و انتما (و اقبل علي العباس و علي) تزعمان اني فيها ظالم فاجر و الله يعلم اني فيها بار راشد للحق... فجئتني (يعني العباس) تسالني نصيبک من ابن اخيک و جاءني هذا- عليا- يسالني نصيب امراته من ابيها...» [2] .
عمر به علي- عليهالسلام- و عباس گفت: هنگامي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- وفات کرد ابوبکر مدعي شد که من ولي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هستم و شما دو نفر از وي ارث خود را مطالبه کرديد و تو اي عباس از او ارث برادر زادهي خود را خواستي و علي هم ميراث همسر خود را ميخواست، ابوبکر در جواب شما گفت: «پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده: ما ارث نميگذاريم، و متروکهي ما صدقه است» شما در مقابل او را دروغگو و مجرم و مکار و خائن پنداشتيد، در حالي که خدا ميداند او مرد راستگو، نيکوکار و تابع حق است و اينک من ولي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-! و ولي ابوبکر هستم [3] و اکنون شما مرا هم دروغگو و مجرم و مکار و خائن ميپنداريد...
اين حرف عمر با کمال صراحت دلالت ميکند که علي- عليهالسلام- و عباس، ابوبکر
[ صفحه 315]
و عمر را در مقابل جعل حديث نفي وراثت انبيا و توقيف فدک و املاک خالصه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دروغگو و مجرم ميدانستند. در دو موردي که اين حديث نقل شده است اگر دقت شود، مردوديت و جعليت و اضطراب آن معلوم و واضح است.
1- ابن ابيالحديد و باقي روات نقل کردهاند: «ان فاطمه طلبت فدک من ابوبکر، ففال اني سمعت رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- يقول: «ان النبي لا يورث»، من کان النبي يعوله فانا اعوله. و من کان رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- ينفق عليه فانا انفق عليه...» [4] فاطمه- سلاماللهعليها- فدک را از ابوبکر مطالبه کرد، ابوبکر گفت: من از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که فرمود: نبي و پيامبر ارث نميگذارد، کسي را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از نظر هزينه و مصرف زندگي کفالت ميکرد و من کفالت ميکنم.
2- متقي هندي در باب خلافت ابوبکر از قول عمر روايت کرده است: [5] ابوبکر به من گفت که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که فرمود: «پيامبر ارث نميگذارد، و ميراث او بايد به فقرا و مساکين داده شود.
در متن اين دو حديث جملهي «ما ترکنا صدقه» ذکر نشده و آنچه که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در اين دو مورد به وسيلهي ابوبکر و عمر نقل شده فقط نفي توريث پيامبران است. و جمله «من کان يعوله فانا اعوله» (هر کس را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کفالت ميکرده من کفالت ميکنم) در روايت اول از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل نشده و از کلمات آن حضرت نبوده و اين جمله گفتار خود ابوبکر بوده است. و باز هم جملهي «انما ميراثه في الفقراء المساکين» ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به فقرا و مساکين متعلق است، در روايت دوم از عمر است و معلوم ميشود که اين دو جمله يک نوع اجتهادي از ابوبکر و عمر بوده و گويا آن دو نفر صدقه بودن ما ترک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را اجتهاد کرده بودند، در حالي که نفي اعم است از صدقه بودن و صدقه نبودن آن. اگر اين حديث ابوبکر بر فرض اينکه راست باشد و قبول کنيم که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده که ما پيامبران ارث نميگذاريم، اين کلام عام است و يک نوع عموميت دارد،
[ صفحه 316]
و مفهوم آن اين است که متروکهاي از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- باقي بماند تا به بازماندگانش برسد و يا نرسد و يا اينکه اصلا باقي نماند، کما اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- داراييشان را در زمان حيات مبارکشان که عبارت بود از حوايط سبعه (باغهاي هفتگانه) وقف فرموده و شمشير و عمامه و مرکب سواري و عصاي خود را به علي- عليهالسلام- بخشيده و حجرات و منازل مسکوني خود را به همسران تمليک فرمود و فدک را به دخترش فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد و فدک در هنگام مرگ پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ملک زهرا- سلاماللهعليها- و در تصرف وي بود که علي- عليهالسلام- و امايمن بر آن شهادت دادند.
پس چيزي از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- باقي نمانده بوده است تا اينکه مورد ارث بازماندگان او قرار گرفته باشد و به قول اهل منطق «سالبه به انتفاء موضوع» است، يعني از ما چيزي باقي نميماند تا مورد ارث باشد.
در روايات شيعه آمده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در ذيل حديث «علما ورثهي انبيا هستند»، فرموده است «پيامبران درهم و دينار ارث نميگذارند ولي علم را ارث ميگذارند» [6] و معناي اين جمله اين است که انبيا درهم و دينار از خود باقي نميگذارند که ديگران ارث ببرند، ولي معني حديث اين نيست که اگر پيامبران در زمان حيات و زندگيشان اگر چيزي را به کسي يا کساني بخشيدند، بعد از مرگشان از دست آنها گرفته شود، زيرا که پيامبران ارث نميگذارند، و اين را هيچ عقل و فکر سليمي قبول نميکند.
فخر رازي ميگويد: «من تخصيصات هذه الايه ما هو مذهب اکثر المجتهدين ان الانبياء- عليهمالسلام- لا يورثون والشيعه خالفوا فيه، روي ان فاطمه- سلاماللهعليها- لما طلبت الميراث و منعوها منه، احتجوا بقوله- عليه (و آله) الصلوه والسلام- «نحن معاشر الانبياء لا نورث ما ترکناه صدقه» فعند هذا احتجت فاطمه- سلاماللهعليها- بعموم قوله «للذکر مثل حظ الانثيين» و کانها اشارت الي ان عموم القرآن لايجوز تخصيصه بخبر الواحد» [7] مذهب
[ صفحه 317]
اکثر مجتهدين اين است که انبيا ارث نميگذارند، ولي شيعه در اين مسئله با آنها مخالفت دارند، چون روايت شده است که وقتي فاطمه- سلاماللهعليها- ميراث خود را مطالبه کرد و ابوبکر او را منع از ارث کرد به اين دليل که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «ما پيامبران ارث نميگذاريم» آن وقت زهرا- سلاماللهعليها- به حکم کلي و عمومي آيهي شريفهي «يوصيکم الله...» احتجاج فرمود و اين سخن را رد کرد و گويا مراد فاطمه- سلاماللهعليها- از اين استدلال اين بوده که خبر واحد نميتواند حکم کلي و عمومي قرآن را تخصيص بزند.
در جواب فخر رازي بايد گفت که فاطمه- سلاماللهعليها- هم به عموم اين آيه و هم به خصوص آيات ديگر استدلال فرمود و واقعا جاي تعجب است که ايشان گفته است: فقط شيعه با حديث نفي وراثت مخالف است، در حالي که خود فخر رازي ميداند که علي و فاطمه و عباس و زنان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و عموم اهلبيت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- با ابوبکر در مورد حديث مزبور و جملهي «ما ترکناه صدقه مخالف بودند و در مقام احتجاج به عموم آيه مزبور و آيه 6 سوره مريم و آيه 16 سورهي نمل و وراثت زکريا و داود استدلال نمودند.
و از آنجا که مذهب اهلبيت بر حق است و از باب اينکه عترت را تصديق ميکنند، بنابراين هر چيزي که از راه تصديق عترت نباشد رد ميکنند، براي اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است هر کس به عترت تمسک جويد و از آنها صرف نظر نکند و به غير آنها رو نياورد نجات مييابد، و لذا آن حديث جعلي را منکر شدند.
اصولا حديث نفي توريث به ابوبکر مربوط نيست که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حديث را به او گفته باشد و از اهلبيت و عترت خود کتمان کرده باشد!!!
باز هم فخر رازي در ذيل آيهي شريفهي «يوصيکم الله» ميگويد: «ان المحتاج الي معرفه هذه المساله ما کان الا فاطمه و علي والعباس و هولاء کانوا من اکابر الزهاد والعلماء و اهل الدين و اما ابوبکر فانه ما کان محتاجا الي معرفه هذه المساله البته، لانه ما کان ممن يخطر بباله انه يرث من الرسول عليه (و آله) الصلاه والسلام، فکيف يليق بالرسول- عليه (و آله) الصلاه والسلام- ان يبلغ هذه المساله الي من لا حاجه به اليها و لايبلغها الي
[ صفحه 318]
من له الي معرفتها اشد الحاجه» [8] .
اين مسئله نسبت به زهرا- سلاماللهعليها- موضوعيت داشت و لازم بود که اين حکم را زهرا و علي- عليهماالسلام- و عباس بدانند و اينها خودشان از بزرگان و زهاد و دانشمندان دين اسلام بودند، ولي نياز نبود که ابوبکر اين حديث را بداند، زيرا هرگز به فکر او خطور نميکرد که روزي از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث ببرد، چون در هيچ طبقهاي از وراث پيامبر قرار نداشته است، پس با اين کيفيت چگونه سزاوار بود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين حديث را به فردي که مورد ندارد فرموده باشد و از افرادي که نسبت به آن موضوعيت دارند کتمان کند.
سخن فخر رازي اين را ميرساند که هدف از نزول قرآن اين است که آنچه که واجب است مردم آن را انجام دهند و آنچه که لازم نيست آن را ترک کنند، قرآن همهي آنها را بطور کامل بيان کرده است. و منظور از ارسال پيامبران هم همين است که مردم را از ارتکاب آنچه که خدا نهي فرموده است باز دارند و بترسانند و چنانچه در آيات قرآن کريم هم آمده است: «فاتقوا الله يا اوليي الالباب الذين آمنوا قد انزل الله اليکم ذکرا، رسولا يتلو عليکم» [9] پس شما اي خردمندان که ايمان آوردهايد از خدا بترسيد (و راه طاعت پيش گيريد) که خدا براي (هدايت) شما قرآن را نازل کرد و رسول بزرگواري را فرستاد که براي شما آيات روشن خدا را بيان و تلاوت کند.
و نيز آمده است: «و انزلنا اليک الذکر لتبين للناس ما انزل اليهم» [10] و بر تو قرآن را (که جامع و کاملترين کتاب الهي است) نازل کرديم تا بر امت آنچه که فرستاده شده بيان کني...
و هم در قرآن آمده است: «و انه لذکر لک و لقومک و سوف تسالون...» [11] قرآن براي تو و (مومنان) قومت شرف و نام بلنديست و البته از شما ميپرسند (که با قرآن از اطاعت و عصيان چه کرديد).
و باز هم در قرآن کريم آمده است: «و انذر عشيرتک الاقربين» [12] نخست خويشان
[ صفحه 319]
نزديک خود را (از خدا) بترسان.
اگر به اين آيات دقت کنيم به اين نتيجه ميرسيم که خداوند به بيان تمام احکام قرآن دستور ميدهد و اين آيات مقتضي اين است که اگر بنا بود بازماندگان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از آن حضرت ارث نبرند بر او واجب بود که اين حکم را به علي- عليهالسلام- و فاطمه- سلاماللهعليها- و عباس و زنان خود ابلاغ و اعلام کند، و حتي تاخير بيان اين حکم به کساني که موضوعيت براي حکم دارد و مکلف به امتثال هستند جايزه نبوده و نيست و چگونه جايزه بوده که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين حکم را با بازماندگان خود در ميان نگذارند و به فردي که اصلا مناسبتي با ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ندارد بيان کند؟ آيا بر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از باب اينکه خدا فرموده که احکام قرآن را به مردم بگو واجب نبوده است که اين حکم نفي وراثت را (بر فرض) براي کساني که موضوعيت دارند و مکلف به آن هستند اعلام کند؟ آيا ابلاغ نکردن اين حکم توسط پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- موجب نميشد کساني که مکلف به اين حکم بودند گرفتار جهل شوند و در گمراهي قرار گيرند؟
بنابراين اگر اين حديث را پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فقط به ابوبکر ابلاغ و اعلام فرموده باشد، (العياذ بالله) عمل درستي انجام نشده است، براي اينکه قرآن کريم در مورد محمد رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: «و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي» [13] و هرگز به هواي نفس سخن نميگويد، سخن او غير وحي خدا نيست. لذا پيامبر اکرم و آنچه را ميگويد، وحي خداست و جز وحي و دستور او چيزي ديگري نيست. با توجه به اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عالم به اسرار خدا بوده است و علم غيب را ميدانسته و پيشبيني ميکرده که با وجود اطلاع ابوبکر از حديث نفي وراثت ممکن است بين او بازماندگانش در مورد ارث نزاع پيش آيد و در نتيجه منجر به اختلاف شود و امت از هم بپاشد، پس بايد به خود اهلبيت و يگانه دخترش فاطمه- سلاماللهعليها- بگويد که آنان از ارث محروم هستند تا اينکه اختلاف بين امت اسلامي وجود نيايد. و از آنجا که
[ صفحه 320]
رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- چنين مطلبي را نفرموده، معلوم ميشود که باز ماندگانش در مورد مسئلهي ارث داراي حکم خاصي غير از آنچه که قرآن فرموده نبودهاند و آنها هم مثل ديگران از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث ميبرند و کسي نميتواند در مقابل فرمان خدا مقاومت کند و فرزندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از حقشان محروم سازد.
آيا خدايي که بر بندگانش لطف دارد و تمام زوايا و شئونات زندگي آنها را توسط ارسال رسل بيان کرده (و حتي براي جزئيترين کار بندگانش دهها حکم و دستور صادر فرموده است) و بر فرستادهاش بين احکام را واجب نموده و او را انذار کرده، آن وقت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- يکي از بزرگترين احکام و معارف را به جانشين و خليفه بر حق خود که خداوند او را به جانشيني تعيين فرموده بود بيان نکند و يا به امت نگويد؟ اين را هيچ عقلي قبول نميکند و هيچ وجداني نميپذيرد.
متقي هندي ميگويد: «از نظر فاطمه- سلاماللهعليها- و علي- عليهالسلام- و عباس، ابوبکر متهم بود، و مجرم شناخته ميشد.»
احمد بن حنبل در مسندش ميگويد: «عن عايشه رضي الله عنها ان فاطمه و العباس اتيا ابوبکر يلتمسان ميراثهما من رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و هما حنئذ يطلبان ارضه من فدک و سهمه من خيبر فقالهما ابوبکر... انيي سمعت رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- يقول لانورث ما ترکناه صدقه و انما ياکل آل محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- في هذا المال و اني او الله لا ادع امرا رايت رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- يضعه فيه الا صنعته» [14] .
و ابن ابيالحديد هم ميگويد: «عن عايشه ان فاطمه والعباس اتيا ابابکر يلتمسان ميراثهما من رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و هما يطلبان ارضه بفدک و سهمه بخيبر فقال لهما ابوبکر: اني سمعت رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- يقول: «لا نورث، ما ترکنا صدقه... قال فهجرته فاطمه فلم تکلمه حتي ماتت» [15] .
[ صفحه 321]
از عايشه نقل شده است که فاطمه- سلاماللهعليها- و عباس نزد ابوبکر آمدند و مرتب ميراثشان را از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- ميخواستند و آن دو سرزمين فدک و سهم خيبر را مطالبه ميکردند. ابوبکر در جواب آنها گفت: از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که فرمود: ما ارث نميگذاريم و ما ترک ما صدقه است، وقتي که فاطمه اين برخورد ابوبکر را ديد از او غصبناک شد و کناره گرفت و تا زنده بود با او صحبت نکرد. اين خود بهترين دليلي است بر اينکه ابوبکر از نظر فاطمه- سلاماللهعليها- مجرم و غاصب بوده والا لازم نبود که بانوي دو عالم تا دم مرگ از او ناراحت باشد و با او صحبت نکند.
يکي ديگر از موارد مردوديت اين حديث جعلي روايتي است که اکثر محدثين اهل سنت در کتب حديث و تاريخشان نقل کردهاند و از جمله ابن ابيالحديد ميگويد: «انا سمعت عايشه تقول: ارسل ازواج النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- عثمان بن عفان الي ابوبکر يسالهن ميراثهن من رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- مما افاء الله عليه، حتي کنت اردهن عن ذلک فقلت: الا تتقين الله الم تعلمن ان رسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- کان يقول: «لا نورث ما ترکناه صدقه...» [16] .
با شش سند از عروه و او هم از عايشه نقل کرده است: همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عثمان را نزد ابوبکر فرستادند و سهم خود را از ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و فيء مطالبه کردند، عثمان ميگويد: من آنها را از اين مطلب منع کردم و گفتم آيا از خدا نميترسيد و نميدانيد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ما ارث نميگذاريم و متروکه ما صدقه است؟!
حموي در مجمع البلدان ميگويد: «ان ازواج رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- ارسلن عثمان بن عفان الي ابوبکر يسالن موارثهن من سهم رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فقال ابوبکر سمعت رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- يقول: نحن معاشر الانبياء لا نورث، ما ترکناه
[ صفحه 322]
صدقه انما هذا المال لال محمد لنائبتهم فاذامت فهو الي و الي الامر من بعدي فامسکن» [17] .
از عروه بن زبير نقل شده است که عايشه گفت: همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عثمان را نزد ابوبکر فرستادند و حق خود را از ميراث رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مطالبه کردند. ابوبکر در جواب آنان گفت: من از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که فرمود: ما پيامبران ارث نميگذاريم و متروکه ما صدقه است و اين مال به آل محمد معلق دارد که بايد در مورد رفتارها و مهمانداريهاي آنان مصرف شود، هرگاه من مردم نظارت اين مال با ولي بعد از من ميباشد.
در برابر پاسخ ابوبکر زنان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از مطالبهي خود صرف نظر کردند (اگر کرده باشند) و بر حسب اقرار ابوبکر بايد اموال و فيء پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در زمان وي مصرف مهمانيها و مصارف ضروري آل محمد باشد و يا اينکه بايد بعد از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- هم ادامه پيدا ميکرد؟ پس چرا بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ادامه پيدا نکرد؟ در حالي که آل محمد- صلي الله عليه (و آله) و سلم- بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نيازشان به آن اموال زيادتر بود تا زمان حيات مبارک آن حضرت.
از اين برخورد همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- پيداست که آنها حديث ابوبکر را قبول نداشتند و اگر از کسي ديگر حديث مزبور را ميشنيدند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده: متروکه او صدقه است و به ورثهي او تعلق ندارد، قطعا چنين تقاضايي را از ابوبکر نميکردند.
ابن حجر مکي در صواعق المحرقه ميگويد: «قال مالک بن اوس انا سمعت عايشه زوج النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- تقول ازواج النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- عثمان الي ابکر يسالنه مما افاء علي رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فکنت انا اردهن فقلت لهن: الا تتقين الله، الم تعلمن ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- کان يقول «لا نور ما ترکنا صدقه».
مالک بن اوس گفت: از عايشه همسر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که گفت: همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عثمان را نزد ابوبکر فرستادند تا ميراث را از
[ صفحه 323]
آن اموالي که مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود درخواست کند، عايشه گفت: من نزد آنها رفتم و گفتم مگر از خدا نميترسيد و آنها را مانع شدم و گفتم: مگر شما نميدانيد که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ما پيامبران ارث نميگذاريم.
در هر حال از اين حديث استفاده ميشود که عثمان از طرف همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نزد ابوبکر رفته و حق آنها را از وي مطالبه نموده و اين بيانگر آن است که عثمان هم حديث نفي وراثت را قبول نداشته است. و اگر او هم حديث را قبول ميداشت معتقد بود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث و ميراث ندارد، پس چرا قبول کرده که به عنوان نماينده و وکيل مدافع همسران آن حضرت نزد ابوبکر برود و ادعاي ارث آنها را طرح کند و از اين جا معلوم ميشود که او حديث نفي توريث را نميپذيرفته است.
مويد اين بيان اين است که عثمان در زمان خلافت خود فدک را تماما به مروان بن حکم داد که اين موضوع را سهمودي در تاريخ مدينه منوره و ابيالفداء در تاريخ مختصر في اخبار بشر نقل کردهاند. (در فصل سرانجام فدک خواهد آمد).
و اگر عثمان حديث جعلي ابوبکر را پذيرفته بود که طبق گفتهي ابوبکر، فدک متروکهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مال همه است، بايد عثمان هم وقتي که خلافت را به عهده داشت، آن را به عنوان حق همهي مسلمين، جزء بيتالمال قرار ميداد و به مروان نميداد.
ابي داوود ميگويد: «عن عايشه انها قالت: ان ازواج النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- حين توفي رسولالله اردن ان يبعثن عثمان بن عثمان بن عفان الي ابوبکر الصديق فيسالنه ثمنهن من النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فقالت عايشه السن قد قال رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم - لانورث ما ترکنا فهو صدقه» [18] .
عايشه گفت: بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- همسران او از عثمان خواستند که نزد ابوبکر برود تا يک هشتم ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از ابوبکر بگيرد و عايشه به آنها گفت: آيا نميدانيد که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: «ما پيامبران ارث نميگذاريم.»
[ صفحه 324]
يکي ديگر از موارد مردوديت حديث ابوبکر کلام ابن ابيالحديد ميباشد که در فصل (فدک و دادخواهي فاطمه- سلاماللهعليها-) گذشت که او گفته است: «في هذا الحديث عجب لانها قالت له ورثه رسولالله ام اهله؟ قال: بل اهله و هذا تصريح بانه- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و سلم، موروث يرثه اهله و هو خلاف قوله: «لا نورث» [19] .
من از اين حديث در شگفتم، زيرا فاطمه- سلاماللهعليها- در احتجاج و استدلال خود با ابوبکر بر سر فدک گفت: تو وارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هستي يا اهلبيت او؟! ابوبکر در جواب گفت: اهل او ارث ميبرد، ابن ابيالحديد ميگويد: اگر چنين است که پيامبران ارث ميگذارد و اهل او ارث ميبرند، اين خلاف حديثي است که از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل شده است که «لانورث».
ابن ابيالحديد ميگويد: اين خود صراحت دارد بر اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- موروث است و اهل از وي ارث ميبرند و اين خلاف قول ابوبکر است که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عدم توريث انبيا را نقل کرد، اگر واقعا به حديثي که نقل کرد معتقد بود بايد در جواب سوال فاطمه- سلاماللهعليها- ميگفت اهل پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث نميبرند.
يکي ديگر از موارد مردويت حديث نفي وراثت اين است که ابن اثير و طبري و حاکم نيشابوري و ابن ابيالحديد نوشتهاند: «و اعطي نساء النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- (عايشه و حفصه) عشره الف» و اربلي هم ميگويد: «ان عايشه و حفصه رضي الله عنهما هما اللتان شهدتا بقوله: نحن معاشر الانبياء لانورث و مالک بن اوس النضري. و لما ولي عثمان رضياللهعنه قالت له عايشه رضي الله عنها: اعطني ما کان يعطني ابي و عمر، فقال: لا اجد له موضعا في الکتاب. و لا في السنه و لکن کان ابوبکر و عمر يعطيانک فشهدت انت و مالک بن اوس النضري: ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- قال: لانورث فابطلت حق فاطمه و جئت تطلبينه؟ لا افعل...» [20] .
[ صفحه 325]
عايشه و حفصه در زمان خلافت پدرانشان بخششهاي ده هزار ده هزار از بيتالمال ميگرفتند، چون زمان خلافت عثمان رسيد، او سهم آنها را از بيتالمال قطع کرد، عايشه نزد او رفت و گفت: بخششي را که پدرم ابوبکر و بعد از او عمر در حق من مقرر داشتهاند چرا قطع کردي؟ عثمان در جواب گفت: در کتاب و سنت چيزي بر تو مقرر نشد است و آنها خود سرانه مقرري ميدادند و من چنين کاري نميکنم، عايشه گفت: پس ارث مرا از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بده! عثمان گفت: آن گاه که پدرت در جواب فاطمه- سلاماللهعليها- گفت: رسول اکرم فرموده ما پيامبران ارث نميگذاريم، مگر تو خودت با مالک بن اوس شهادت نداديد که ابوبکر راست ميگويد و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را ميراثي نباشد و بدين ترتيب حق فاطمه- سلاماللهعليها- را از بين بردي، حال با چه مجوزي از من ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را ميخواهي؟ عايشه نتوانست چيزي بگويد و برخاست و رفت.
بعد اربلي ميگويد: هر وقت که عثمان جاي اين کلمات بيايد: به مسجد براي نماز ميرفت، عايشه فرياد و فغان نمود و پيراهن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را برميداشت ميگفت او با صاحب اين پيراهن مخالفت ميکند و وقتي که عثمان از عايشه اذيت ميشد، بالاي منبر ميرفت و ميگفت اين بي موي دشمن خداست و خدا براي او و حفصه مثل زده به زن نوح و لوط و فرموده: «و ضرب الله مثلا للذين کفروا امراه نوح و امراه لوط کانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين» [21] و عايشه نيز به او ميگفت: اي نعثل اي دشمن خدا تو آن کسي هستي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- تو را مثل نعثل يهودي نام کرد که در يمن ميبود. عثمان و عايشه يکديگر را لعن ميکردند تا عايشه سوگند ياد کرد که با او در يک شهر زندگي نکند و او از مدينه بيرون رفت و در مکه سکونت اختيار کرد!!
با توجه به اين روايت تقاضاي ارث پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) از کسي گفته شد که يک زماني خود خودش معرکهگير اين نمايش بود و ميگفت: زنان پيامبر ارث
[ صفحه 326]
نميبرند!! و هر وقت که ابوبکر حديث عدم توريث را ميخواند عمر و عايشه را شاهد ميگرفت و آنها هم شهادت ميدادند. عجيب است که او خود مانع ارث همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميشد و حق دختر پيامبر را ضايع کرد، ولي بعد از چند سال خود خواهان ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شد و عمر که هميشه پشتوانه او بود خود در زمان خلافتش حوائط سبعه را به علي- عليهالسلام- و ابن عباس برگرداند.
از مجموع بيانات اين فصل اين نتيجه بدست آمد که حديث جعلي ابوبکر واقعيت نداشته است و کساني که به عنوان شهود ابوبکر بودند يا خودشان خواهان ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شدند و يا اينکه فدک را به خاندان وحي و فرزندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- برگرداندند.
در کتب اهل سنت آمده است که عمر، علي- عليهالسلام- و عباس را در زماني که جهت حل اختلاف نزد وي رفته بودند، قسم داده است که آيا شما از پيامبر شنيديد که فرمود: «متروکه من صدقه است و مال همه است»؟ و علي- عليهالسلام- و عباس فرموده باشند که بلي!! اين حرف طبق روايات از اصل اشتباه است و اينکه علي- عليهالسلام- و عباس شهادت داده باشند که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيديم که: ما پيامبران ارث نميگذايم، اين هم تهمت به آنها و مخصوصا حضرت علي ميباشد.
ابن ابيالحديد در همين رابطه ميگويد: اين خبر که «علي و عباس براي رفع مخاصمه نزد عمر آمدهاند و او آنها را قسم داده است که آيا شما از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نشنيدهايد که: متروکه ما صدقه است؟ علي- عليهالسلام- و عباس گفتهاند که بلي ما از پيامبر شنيدم» اشکال دارد و قابل قبول نيست و سپس ميگويد: آيا قابل پذيرش است که عباس در حالي که ميداند و علم دارد که متروکهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- صدقه است، باز هم مطالبهي ارثي را کند که مستحق نيست و نيز علي- عليهالسلام- اينکه ميداند که مال پيامبر صدقه است، ولي باز همسرش فاطمه- سلاماللهعليها- را وادار نمايد که برود از خطبهي مطالبه ارث کند؟ [22] از بيان ابن ابيالحديد پيداست که خبر شهادت علي- عليهالسلام- و عباس نزد عمر
[ صفحه 327]
مبني بر اينکه «متروکهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- صدقه است» حقيقت ندارد.
باز هم ابن ابيالحديد در ادامهي همان اشکال ميگويد: اگر مال پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- واقعا صدقه بوده است، چرا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شمشير و مرکب سواري و عمامه و بعضي از وسايل شخصي خود را به علي- عليهالسلام- داد؟ اگر خبر منع ارث حقيقت دارد پس بايد تمام آنچه که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- باقي مانده مال همه و صدقه باشد، براي اينکه علي- عليهالسلام- وارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نبود، بنابراين بايد بگوييم که حديث نفي توريث اگر حقيقت دارد، بايد همهي اموال را شامل شود، نه اينکه بعضي را شامل شود و بعضي ديگر را استثنا کند.
با توجه به سخن ابن ابيالحديد و تحليل مختصري که شد حال بايد گفت: حديث ابوبکر «نحن معاشر الانبيا لاتورث» از سه حال خارج نيست:
اول اينکه او اين سخن را جعل کرده که عملا با قرآن مخالفت دارد.
دوم اينکه اگر او در قول خود صادق بوده، در اين صورت (نعوذ بالله) بايد خود پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بر خلاف قرآن و وحي سخن فرموده باشد و اين هم که محال است.
سوم اينکه بگوييم ابوبکر حديث را جعل کرد ولي متوجه نبود که اين حديث با آيات و عمومات قرآن مخالفت دارد. در اين صورت او دو اشتباه و خطا انجام داده است يکي اينکه دروغ به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بسته است که حديث جعلي را به او نسبت داده است و خطاي دوم اينکه عدم شايستگي خود را به جانشيني پيامبر به اثبات رسانده است. براي اينکه کسي که از قرآن آن قدر بياطلاع باشد که چنين آياتي را در مورد ارث پيامبران نداند، چگونه در مسند خلافت و جانشيني پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نشسته که بايد در تمام احکام اسلام و قواعد شرعيهي آن، بر مردم حکومت کند؟
مسئله ديگر اينکه چنانچه گفته شد اگر بر فرض عدم ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حقيقت داشته باشد، بايد اين موضوع شامل تمام اموال شود (چه اموال منقول و چه غير منقول) نه تنها فدک. و بر فرض صحت حديث، لازم است که ساير اموال پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مانند لوازم خانه و زره و شمشير و اسب و خانه مسکوني نيز
[ صفحه 328]
جزء بيتالمال باشد، در حالي که آنها را وارثان رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- صاحب شده و حجرهها را هم همسران وي تصاحب نمودند که يکي از آنها هم عايشه بود و خود ابوبکر به عنوان اينکه حجره مال دخترش است، وصيت کرده بود که او را پس از فوت در آنجا (حجرهي عايشه) دفن نمايند، در صورتي که از نظر قانون ارث زن از شوهر، سهم عايشه يک نهم از يک هشتم خانهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود که چند وجب بيشتر نبود و جسد ابوبکر به مراتب بيشتر از سهم عايشه از آن خانه را اشغال کرده است. در حالي که از نظر ارث فرزند و پدر، سهم فاطمه- سلاماللهعليها- هفت هشتم بود زير او اولاد منحصر به فرد رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- بود. و همين عايشه بنا به شهادت مورخين و سيره نويسان فريقين، از دفن جنازهي امام حسن- عليهالسلام- فرزند آن بانوي مظلومه جلوگيري نمود. و دستور تيراندازي به تابوت امام حسن- عليهالسلام- داد که بنابر بعضي روايات هفتاد تير به بدن مطهر او اصابت کرد.
صقري بصري در اين مورد به عايشه چنين خطاب ميکند:
«و يوم الحسن الهادي علي بغلک اسرعت
و سببت و مانعت و خاصمت و قاتلت
در روز رحلت امام حسن هادي شتابان سوار قاطر شده آمدي و با تبختر از دفن جنازهي او در کنار جدش رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مانع شدي و مخاصمه و جنگ راه انداختي.
«و في بيت رسولالله بالظلمي تحکمت
هل الزوجه اولي بالموريث من البنت»
در خانهي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- حکم به جور نمودي، آيا زن به ميراث از دختر اولي و سزاوارتر است؟! اگر از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث بردهاي چرا به دخترش زهرا- سلاماللهعليها- ارث ندادي.
لک التسع من الثمن و بالکل تحکمت تجملت، تبلغت و لوعشت تفيلت [23] .
براي تو يک نهم از يک هشتم (يک قسمت از 27 قسمت) بود، ولي تو در همه تصرف کردي، روزي سوار شتر شدي (در جنگ جمل)، روزي هم سوار قاطر گرديدي و اگر زنده بماني روزي هم سوار فيل خواهي شد!!
[ صفحه 329]
[1] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 200، و صحيح مسلم، ج 12، باب الفئي و صحيح بخاري، کتاب خمس، ج، ص 8، و کتاب مغازي، ج 1، ص 150 و سنن الکبري، ج 9، ص 13، باب الفئي و الصواعق المحرقه، فصل چهار، ص 59 و وفاء الوفاء، ج 3، ص 997.
[2] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 222.
[3] ابوبکر و عمر خود را ولي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميخوانند در حالي که رسول خدا آنها را در هنگام رحلت از رعاياي لشکر اسامه بن زيد قرار داده بود.
[4] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 275.
[5] کنز العمال، ج 4، ص 140، باب خلافت ابوبکر.
[6] اصول کافي، ج 1، ص 34.
[7] تفسير کبير، ج 9، ص 210، ذيل آيه 11 سوره نساء. و همين سخن فخر رازي را سهمودي در الوفاء، ج 3، ص 996 تحت عنوان غضبها مختصر ذکر کرده است.
[8] تفسير کبير، ج 9، ص 210.
[9] سوره طلاق، آيات 10 و 11.
[10] سوره نحل، آيه 44.
[11] سوره زخرف، آيه 44.
[12] سوره شعراء، آيه 214.
[13] سوره نجم، آيات 3- 4.
[14] مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 10.
[15] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 218 و وفاء الوفاء، ج 3، ص 996 و سنن الکبري، باب فلاخت ابوبکر، از آنجا که متن عربي مسند احمد بن حنبل و ابن ابيالحديد يک محتوا بودند، لذا به يک ترجمه فارسي اکتفا شد.
[16] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 223 و سنن الکبري، ج 9، ص 438، کتاب الفيء، و صحيح مسلم، ج 12، ص 76، کتاب قسم الفيء و سنن ابن ماجه، ج 2، ص 250 و سنن نسائي، ج 3، ص 300 و ابن ابيالحديد در صفحهي 200 همان جلد روايتي را ذکر کرده که عايشه گفته است: همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواهان 8/ 1 ارث وي شدند.
[17] معجم البلدان، ج 4، ص 239.
[18] سنن ابيداود، ج 3، ص 144.
[19] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 219.
[20] تاريخ الرسل والملک، ج 3، ص 109 و شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 154 و مستدرک، ج 4، ص 8 و الکامل في التاريخ، ج 2، ص 503، کشف الغمه، ج 2، ص 38 و 39.
[21] سوره تحريم، آيه 10، خدا براي کافران زن نوح و زن لوط را مثال آورد که تحت فرمان دو بندهي صالح ما بودند و به آنها خيانت کردند.
[22] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 224.
[23] مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 157.
|