كتابخانه تخصصي حج >  اعتقادات و پاسخ به شبهات > فاطمه‏ي زهرا در کلام اهل سنت (جلد 2)

ادعاي زهراي و تصديق ابوبکر

 

دستگاه حکومت، به مالکيت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بر فدک اعتراف و اقرار کرد و رييس حکومت با دست خود سند و مدرک مالکيت فدک را نوشت و به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- داد، ولي متاسفانه دست ديگري سند را از بين برد و نابود کرد. ابن ابي‏الحديد در شرح نهج‏البلاغه در اين باره مي‏گويد: «روي ابراهيم بن السعيد الثقفي، عن ابراهيم بن ميمون قال: حدثنا عيسي بن عبدالله بن محمد بن علي بن ابي‏طالب- عليه‏السلام- عن ابيه، عن جده عن علي- عليه‏السلام- قال: جائت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- الي ابوبکر و قالت: ان ابي اعطاني فدک و علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن يشهدان، فقال: ما کنت لتقولي علي ابيک الا الحق، قد اعطيتکها، و دعا بصيحه من ادم فکتب لها فيها، فخرجت فلقيت عمر، فقال: من اين جئت يا فاطمه؟ قالت: جئت من عند ابوبکر، اخبرته ان رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطاني فدک، و ان عليا و ام‏ايمن يشهدان لي بذالک، فاعطاني‏ها و کتب لي بها، فاخذ عمر منها الکتاب، ثم رجع الي ابوبکر فقال: اعطيت فاطمه فدک، و کتب بها لها؟ قال: نعم، فقال: ان عليا يجر الي نفسه، و ام‏ايمن امراه، و بصق في الکتاب فمحاه و خرقه». [1] .

با چهار سند از علي- عليه‏السلام- نقل کرده است: فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نزد ابوبکر آمد و فرمود: پدرم فدک را به من بخشيده است و علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن بر اين مدعا گواه

 

[ صفحه 266]

 

و شاهدند، ابوبکر در جواب فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گفت: اي دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تو نسبت به پدرت غير از حق نسبتي ديگر نخواهي داشت و همانا فدک را به تو پس مي‏دهم، بعد ابوبکر تکه پوستي را طلبيد و مالکيت فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها- را نسبت به فدک تثبت نموده و در آن نوشت و به دست فاطمه- سلام‏الله‏عليها- داد، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نامه را گرفت و از نزد ابوبکر خارج شد، در راه با عمر ملاقات کرد، او از آن حضرت سؤال کرد از کجا مي‏آيي و کجا بودي؟ فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فرمود: از نزد ابوبکر مي‏آيم و به او خبر دادم که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به من بخشيده بود و علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن بر مدعاي من شهادت دادند و ابوبکر فدک را به من پس داد و اين سند و وثيقه را به عنوان تاييد مالکيت من نسبت به فدک داده است: عمر نامه را از دست فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گرفت و نزد ابوبکر آمد، از او سؤال کرد: تو اين نامه را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- داده‏اي؟ ابوبکر در جواب گفت: آري، عمر گفت: علي به نفع خود گواهي داده و ام‏ايمن هم زني بيش نيست، و بعد آب دهان خود را بر نوشته ابوبکر انداخت و آن را پاره کرد و از بين برد.

با توجه به اين روايت شهادت حضرت علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن (و بنابر بعضي از روايات ديگر امام حسن و امام حسين- عليهماالسلام- نيز شهادت دادند) پذيرفته نشد، در حالي که آن دو نفر مي‏دانستند که فدک به زهرا- سلام‏الله‏عليها- تعلق دارد و مالکيت آن در زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تثبيت شده بود و عجيب است که ابوبکر و عمر با وجود آيات، بينات [2] ، فدک را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- ندادند، چرا؟ براي اينکه از نظر عمر شهادت و گواهي شوهر و فرزندان به نفع همسر و مادر پذيرفته نمي‏شود، در حالي که همين آقايان گواهي عايشه را که گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ابوبکر با مردم در مسجد نماز بخواند، قبول کردند و پذيرفتند، و ابوبکر را وادار کردند که به جاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نماز بخواند، و شگفتا و عجبا بر اينکه گواهي عايشه به نفع ابوبکر مورد تصديق قرار گرفت ولي گفتار و ادعاي مصداق‏هاي آيه‏ي تطهير

 

[ صفحه 267]

 

فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و شهادت علي و حسن و حسين- عليهم‏السلام- و ام‏ايمن در مورد فدک پذيرفته و تصديق نمي‏شود.

حلبي يکي از مورخين اهل سنت در سيره‏ي خود مي‏گويد: «انه رضي‏الله‏عنه کتب لها بفدک و دخل عليه عمر رضي‏الله‏عنه فقال ما هذا؟ فقال: کتاب کتبته لفاطمه: بميراثها من ابيها، فقال مماذا تنفق علي المسلمين و قد حاربتک العرب کما تري ثم اخذ عمر الکتاب فشقه» [3]  فاطمه- سلام‏الله‏عليها- دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وارد مسجد شد، در حالي که ابوبکر بر فراز منبر قرار داشت، فرمود: اي ابوبکر آيا در کتاب خداست که دختر تو از تو ارث ببرد ولي من از پدرم ارث نبرم؟ ابوبکر از اين سخن فاطمه- سلام‏الله‏عليها- تکاني خورد و شروع کرد به گريه کردن، پس از منبر پايين آمد و پاره‏ي پوستي به دست گرفت و ملکيت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نسبت به فدک را بر آن نوشت، در اين لحظه عمر وارد شد، به ابوبکر گفت: چه مي‏نويسي؟ ابوبکر گفت: اين نامه را به عنوان سند مالکيت براي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- مي‏نويسم که فدک را از پدرش به ارث برده است، عمر گفت: چگونه مسلمانان را از فدک محروم مي‏کني و آن را به زهرا- سلام‏الله‏عليها- مي‏دهي؟ بدان که تمام عرب بر تو خواهند شوريد، و سپس نامه را گرفت و آن را پاره کرد.

خواننده‏ي گرامي ملاحظه فرموديد که ابوبکر در پاسخ سوال عمر گفت: «کتاب کتبته لفاطمه- سلام‏الله‏عليها- بميراثيها من ابيها» اين نامه را براي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- به عنوان تاييد ميراث وي از پدرش مي‏نويسم، که اين خود دليل قانع کننده و روشن است بر اينکه فدک از ابتدا در تصرف فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بوده و او از ملکيت وي خارج کرده و بعد از بيانات فاطمه- سلام‏الله‏عليها- تصميم گرفته تا آن را به وي برگرداند، اکنون اين سوال مطرح است: اگر فاطمه- سلام‏الله‏عليها- از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث مي‏برد پس چرا از اول آن را از فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گرفتند؟ و اگر فدک را به عنوان ارث پدر مستحق بوده است (البته پيامبر در زمان حيات مبارکشان ملکيت فدک را به فاطمه واگذار فرمود) و ابوبکر طي سندي مي‏خواست مالکيتش را به فاطمه تثبيت کند، پس

 

[ صفحه 268]

 

چگونه ابوبکر گفت: از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که فرمود: ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است و مال همه‏ي مسلمين مي‏باشد؟!

بنابراين برادران اهل سنت يکي از اين دو راه را بايد انتخاب کنند و آن اينکه يا روايت سيره‏ي حلبي و ابن ابي‏الحديد را انکار کنند که نمي‏توانند منکر آن شوند، و يا اينکه بگويند حديث ابوبکر که در روزهاي اول زمامداريش به آن استناد نمود، ساختگي و جعلي مي‏باشد، البته درست هم همين است و حديث مزبور حقيقت ندارد که در فصلهاي بعدي بيتشر بررسي مي‏شود.

حالا با توجه به اين روايت آنچه که ابن ابي‏الحديد از علي- عليه‏السلام- نقل کرده است اگر صحيح باشد (که حقيقت دارد و صحيح است) بايد گفت: عمر دو خطا و اشتباه کرد: يکي اينکه در پاره کردن نامه‏ي ابوبکر اجتهاد بکار برده است، و دوم اينکه با اين عمل از اطاعت امام و رهبرش (ابوبکر) سرپيچي نموده و خروج کرده و او را به عنوان ولي امر خود قبول نداشته است.

و نکته‏ي ديگر اين نسبت به اميرالمؤمنين علي- عليه‏السلام- جسارت نموده و به آن حضرت طعن زده است، در حالي که عمر کسي بود که در غدير خم صراحتا و با صداي بلند گفت: «علي ولي کل مومن و مومنه» (علي- عليه‏السلام- بر هر مرد مومن زن و مومنه ولايت دارد)، گويا او اين سخن را فراموش کرده است.

اکثر محدثين و مورخين اهل سنت از جمله فخر رازي در تفسير خود و ابن کثير در کتاب «البدايه والنهايه» به سخن عمر تصريح کرده‏اند: «هنيئا لک يابن ابي‏طالب اصبحت مولاي و مولا کل مومن و مومنه»: [4]  گوارا و مبارک باد بر تو اي پسر ابي‏طالب که تو مولاي من و مولاي هر مرد مؤمن و زن مؤمنه گرديدي. آيا عمر بن خطاب آيه شريفه‏ي «و الذين آمنوا بالله و رسوله اولئک هم الصديقون» [5]  (و آنان که ايمان آوردند

 

[ صفحه 269]

 

به خدا و فرستادگانش آنانند راستگويان) نخوانده بود. احمد بن حنبل با چهار سند نقل کرده است و مي‏گويد: اين آيه در مورد علي- عليه‏السلام- نازل شده است و مصداق آن علي- عليه‏السلام- مي‏باشد.

و ابن حجر مکي هيثمي از ابن عباس نقل کرده است که پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «الصديقون ثلاثه حزقيل مومن آل فرعون، و حبيب النجار صاحب ياسين و علي بن ابي‏طالب- عليه‏السلام-»: [6]  راستگويان عمده سه نفرند، حزقيل که معروف بود به مومن آل فرعون، و حبيب نجار از حواريون حضرت عيسي- عليه‏السلام- که معروف بوده به صاحب ياسين و سوم حضرت علي- عليه‏السلام-.

ابن حجر نيز از ابونعيم و ابن عساکر از ابي‏ليلي نقل کرده‏اند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «الصديقون ثلاثه: حبيب نجار مومن ياسين، قال يا قوم اتبعوا المرسلين [7]  و حزقيل مومن آل فرعون الذي قال اتقتلون رجلا ان يقول ربي الله و علي بن ابي‏طالب- عليه‏السلام-»: [8]  راستگويان سه نفرند: 1- حبيب نجار آن کسي که مي‏گفت: اي قوم من پيروي کنيد فرستادگان را، 2- حزقيل مؤمن آل فرعون که وقتي فرعون اراده‏ي کشتن موسي- عليه‏السلام- را کرد گفت: آيا مردي را که مي‏گويد پروردگار من خداست مي‏کشيد؟ 3- علي بن ابي‏طالب- عليه‏السلام-.

ثعلبي در تفسير آيه‏ي شريفه‏ي «والسابقون السابقون اولئک المقربون» [9]  (و طائفه‏ي سوم آنانکه در ايمان بر همه پيشي گرفته‏اند، آنان به حقيقت مقربان درگاهند) از عباد بن عبدالله مي‏گويد: شنيدم از علي- عليه‏السلام- که مي‏فرمود: «انا عبدالله و اخو رسول‏الله و انا الصديق الاکبر لا يقولها بعدي الا کذاب مفتر صليت قبل الناس بسبع سنين»: [10]  من بنده‏ي خدا و برادر رسول خدا هستم، من صديق اکبرم و هر کس بعد از من چنين ادعايي کند،

 

[ صفحه 270]

 

کذاب است، و من هفت سال قبل از ساير مردم نماز خواندم.

احمد بن حنبل مي‏گويد: ابوسعيد خدري گفت: در مسجد نشسته بودم که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به سوي ما آمد و با هم به سوي نماز روانه شديم، آن موقع علي- عليه‏السلام- در منزل فاطمه بود، چند قدمي نرفته بوديم که بند کفش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- پاره شد و به علي- عليه‏السلام- داد تا آن را تعمير کند، علي- عليه‏السلام- از ما عقب ماند، وقتي که به محل نماز رسيديم، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- خطبه خواند و فرمود: «ان منکم من يقاتل علي تاويل القرآن کما قاتلت علي تنزيله» [11]  (از شما مردم کسي است که بر تاويل قرآن قتال مي‏کند، چنانکه من بر تنزيل آن قتال کردم) ما همگي از جمله ابوبکر و عمر سرها را بلند کرديم که شايد منظور پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ما هستيم، ولي او فرمود: نه هيچ يک از شما نيستيد، او آن کسي است که کفش مرا تعمير مي‏کند.

با توجه به اين آيه شريفه و احاديث مذکور بايد سوال کرد که چرا ابوبکر و عمر شهادت علي- عليه‏السلام- را رد کردند؟ آيا چه حقي داشتند از زهرا- سلام‏الله‏عليها- که مصداق روشن آيه‏ي شريفه‏ي تطهير [12]  و طاهره بود، و به دليل آيه‏ي مبارکه‏ي مباهله [13]  که براي اثبات

 

[ صفحه 271]

 

حقانيت اسلام در برابر کفار نجران به مقام حجت خدا قرار گرفته بود، مطالبه‏ي بينه‏ي و شاهد کنند؟.

عموم علما مخصوصا علماي اهل سنت همه اتفاق کردند بر اينکه وقتي آيه‏ي مبارکه‏ي مباهله نازل شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از زنان فقط فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها- و از پسران حسنين و از مردان علي- عليه‏السلام- را به عنوان نفس خود انتخاب فرمود. رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- با اين چهار نفر در حالي که حسين- عليه‏السلام- را به آغوش و دست حسن- عليه‏السلام- را گرفته بود و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- پست سر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليه‏السلام- پست سر زهرا- سلام‏الله‏عليها- در زير سايه‏باني که از موي سياه ترتيب داده شده بود، قرار گرفتند و حضرت به آنها فرمود: من دعا مي‏کنم و شما آمين بگوييد.

مسلم در صحيح خود مي‏گويد: وقتي که پيامبر و فاطمه و علي و حسن و حسين- عليهم‏السلام- زير سايه‏بان قرار گرفتند و تا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- لب به سخن باز فرمود: «اللهم هولاء اهل بيتي» (خدايا اينان خاصان و نزديکان منند) اسقف نصاراي نجران رو کرد به پيروان خود، گفت: اي جمعيت نصاري من صورتهايي را مي‏بينيم که اگر از خدا بخواهند الآن اين کوه را از جايش بکند، هر آينه خداوند انجام خواهد داد، با پيامبر مسلمانها مباهله نکنيد که هلاک خواهيد شد و تا روز قيامت يک نصراني به روي زمين نخواهند ماند.

بنابر اجماع تمام مسلمين مراد از «انفسنا» در آيه‏ي مباهله علي بن ابي‏طالب- عليه‏السلام- مي‏باشد. و اشتباه نشود، مراد از نفسيّت در آيه اتحاد در وجود و هستي نيست، بلکه منظور اين است که در کمالات و اوصاف با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مساوي مي‏باشد، مثلا پيامبر که در جميع گفتار خود صادق است، علي- عليه‏السلام- نيز از نظر صدق و راستگويي عين پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد، بنابراين همان طوري که ردّ گفتار و شهادت پيامبر جايز نيست، ردّ گفتار و شهادت حضرت علي- عليه‏السلام- نيز جايز نيست، و روي اين قاعده، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «علي مني و انا من

 

[ صفحه 272]

 

علي» [14] : علي از من است و من از علي هستم.

با توجه به اين توضيح، آيه‏ي مبارکه‏ي مباهلت دلالت دارد که علي- عليه‏السلام- نفس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده است و لازمه‏ي آن اين است که علي- عليه‏السلام- از تمام افراد امت اسلام افضل باشد، چرا که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از همه امت افضل و برتر است، چون که اشرف مخلوقات است و مصداق «الست اولي بکم من انفسکم، قالوا بلي» آيا من اولي‏تر از جان شما بر شما نيستم؟ همه گفتند: بلي يا رسول‏الله.

بنابراين علي- عليه‏السلام- افضل امت مي‏باشد و در بعضي تعبيرها آمده است که آيه دلالت دارد که علي- عليه‏السلام- از تمام انبياي سلف افضل مي‏باشد. ابن عبدالبر مي‏گويد: روزي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به کساني که از قبيله «ثقيف» نزدش آمده بودند فرمود: يا اين است که اسلام را اختيار مي‏کنيد و يا اينکه مردي از خودم و يا مثل خودم را مي‏فرستم تا گردنهايتان را بزند و زنان و بچه‏هاي شما را اسير کند و اموال شما را بگيرد، عمر که حاضر بود گفت: به خدا قسم هيچ روزي فرماندهي لشکر را آرزو نکرده بودم مگر در آن روز، لذا سينه‏ي خود را سپر کردم، به اميد اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بگويد آن مرد اين است، ولي پيامبر متوجه علي- عليه‏السلام- شده و دست او را گرفت و فرمود: او اين مرد است و دوبار اين سخن را فرمود. [15] .

احد بن حنبل در مسند خود به نقل از عبدالله بن بريده مي‏گويد: «فانه مني

 

[ صفحه 273]

 

و انا منه و هو وليکم بعدي» [16] : او (علي) از من است و من از او هستم و او ولي شماست بعد از من.

فخر رازي مي‏گويد: «کان في الري رجل يقاله، محمود بن الحسن الحمصي، و کان معلم الاثني عشريه، و کان يزعم ان عليا رضي‏الله‏عنه افضل من جميع الانبياء سواء محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- قال: و الذي يدل عليه، قوله تعالي (و انفسنا و انفسکم) و ليس المراد بقوله (انفسنا) نفس محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- لان الانسان لايدعو نفسه، بل المراد به غيره، و اجمعوا علي ان ذالک الغير کان علي بن ابي‏طالب- عليه‏السلام- فدلت الايه علي ان نفس علي- عليه‏السلام- هي نفس محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- و لايمکن ان يکون المراد منه، ان هذه النفس هي عين تلک النفس، فالمراد ان هذه النفس، مثل تلک النفس، و ذلک يقتضي الاستواء في جميع الوجوه، ترک العمل بهذا العموم، في حق النبوه، و في حق الفضل لقيام الدلائل علي ان محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- کان نبيا، وما کان علي کذالک، و لانعقاد الاجماع علي ان محمدا- صلي الله عليه و آله و سلم- کان افضل من علي- عليه‏السلام- [17]  فيبقي فيما ورائه، معمولا به، ثم الاجماع دل علي ان محمدا- عليه‏السلام- کان افضل من ساير الانبياء- عليه‏السلام- فيلزم ان يکون علي افضل من ساير الانبياء... ثم قال: و يويد الاستدلال بهذا الآيه، الحديث المقبول عند الموافق و المخالف، و هو قوله- عليه‏السلام- «من اراد ان يري آدم في علمه و نوحا في طاعته و ابراهيم في خلته و موسي في هيبته و عيسي في صفوته، فلينظر الي علي بن ابي‏طالب» رضي‏الله‏عنه فالحديث دل علي انه اجتمع فيه ما کان متفرقا فيهم و ذالک يدل علي عليا رضي‏الله‏عنه افضل من جميع الانبياء سوي محمد- صلي الله عليه و آله و سلم-». [18] .

در شهر ري مردي بود به نام محمود بن الحسين الحمصي، اين مرد معلم شيعيان دوازده امامي بود، و اعتقاد داشت که علي- عليه‏السلام- از همه انبيا به جز پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- برتر است، و استدلال مي‏کرد: خداوند در آيه مباهله

 

[ صفحه 274]

 

فرموده: «اي پيامبر به بني نجران بگو شما هم خودتان را بياوريد و ما هم خودمان را مي‏آوريم، مراد از نفس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در اين آيه شخص خود پيامبر نيست، چرا؟ براي اينکه معني ندارد که شخص خود را بخواند، و حتما او غير از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد، و او همان کسي است که در همه‏ي کمالات و اوصاف معنوي و ظاهري عين پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و مساوي با آن حضرت باشد و به اجماع همه‏ي امت اسلام پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به جاي «انفسنا» جز علي- عليه‏السلام- کسي ديگر را در مباهله نبرد، بنابراين علي- عليه‏السلام- در همه‏ي کمالات و فضائل عين پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده است و اگر دليل قطعي خارجي- مبني بر اينکه نبوت و رسالت به حضرت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- ختم شده و بعد از او پيامبري نيست- نبود، بنا به دلالت آيه‏ي مبارکه‏ي مباهله بايد گفت که علي- عليه‏السلام- از جهت نبوت و پيامبري هم عين رسول‏الله مي‏باشد، ولي از آن جا که اين حقيقت ثابت و مسلم شده است که پيامبري به حضرت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- ختم شده است، [19]  علي- عليه‏السلام- قطعا پيامبر نبوده و نيست و فقط از نظر فضائل آنچه که نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کم دارد، مقام نبوت مي‏باشد، پس غير از نبوت در ساير فضائل علي- عليه‏السلام- عين پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده و چون پيامبر بر همه‏ي انبيا فضيلت و برتري داشت، علي- عليه‏السلام- هم بر تمام انبيا امتياز و برتري دارد.

بعد گفت: استدلال به اين آيه‏ي شريفه و حديثي که شيعه و سني قبول دارند اين نظر را تاييد مي‏کنند و آن حديث اين است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: اگر کسي بخواهد آدم- عليه‏السلام- را در علمش و نوح- عليه‏السلام- را در اطاعتش و ابراهيم- عليه‏السلام- را در دوستيش و موسي- عليه‏السلام- را در هيبت و شجاعت و استقامتش و عيسي- عليه‏السلام- را در صفات باطني و پسنديده‏اش ببيند، پس بايد به علي بن ابي‏طالب نگاه کند که همه‏ي کمالات انبيا به غير از حضرت محمد- صلي الله عليه و آله و سلم-

 

[ صفحه 275]

 

در او جمع هستند. [20] .

در بني‏اسرائيل بابي بوده است به نام حطه که هر کس از آن خارج مي‏شد کافر مي‏گرديد، و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: علي- عليه‏السلام- باب حطه اين امت مي‏باشد، بنابراين فرمايش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- انکار و رد علي- عليه‏السلام- به منزله‏ي خروج از باب حطه‏ي اسلام مي‏باشد، و با وجود حديث ثقلين جه فرقي بين ردّ علي و زهرا- عليهماالسلام- و بين ردّ قرآن بوده است، ردّ علي و زهرا- عليهماالسلام- همان ردّ قرآن مي‏باشد.

ابن حجر هيثمي مکي از ابن عباس و او هم از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده که فرموده: «علي باب حطه في بني اسرائل من دخل فيه کان مومنا و من خرج عنه کان کافرا» [21] : علي- عليه‏السلام- به منزله‏ي باب حطه‏ي بني‏اسرائيل مي‏باشد، هرکس در آن داخل شود مومن است و کسي که از آن خارج شود کافر است. يعني اينکه هر کس تحت ولايت علي- عليه‏السلام- باشد و او را به عنوان ولي و وصي بر حق خدا و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- قبول داشته باشد ايمانش کامل مي‏باشد، والا کافر و منافق است.

احمد بن حنبل به نقل از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏گويد: «مثل اهل بيتي فيکم

 

[ صفحه 276]

 

مثل سفينه نوح من رکبهانجا و من تخلف هلک» [22] : مثل اهل‏بيت من همانند کشتي نوح است، هر کس به آن بپيوندد و سوار شود نجات پيدا کرده است و هر کس از آن تخلف ورزد غرق و هلاک خواهد شد. و به اجماع علماي اسلام پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله و عترتي (اهل بيتي) ما ان تمسکتم بهما ان تضلوا بعدي ابدا و انهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض» [23] : من دو چيز گرانبها و سنگين را در ميان شما به امانت مي‏گذارم، و مادامي که به آن دو تمسک جوييد بعد از من هرگز گمراه نمي‏شويد و آن دو براي هميشه از هم جدا نخواهند شد تا در کنار حوض بر من وارد شوند. پس نيک بنگريد که بعد از من با آن دو (قرآن و اهل‏بيت) چگونه معامله مي‏کنيد و از آنها پيروي مي‏نماييد.

از نظر ادبي «لن» برا ينفي ابد مي‏باشد و معني آن اين است که يک لحظه و آني علي و زهرا- عليهماالسلام- از قرآن جدا نمي‏شوند، پس با اين کيفت چگونه مي‏شود ادعاي آن دو معصوم را که آميخته و ممزوج با قرآن بوده در مورد فدک ردّ کرد و نپذيرفت؟! در حالي که علي- عليه‏السلام- و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- قرآن ناطق و عين قرآن بودند.

خداوند تبارک و تعالي در قرآن کريم فرموده است: «انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا يقيمون الصلاه و يوتون الزکاه و هم راکعون». [24]  ولي امر و ياور شما تنها خدا و رسول و آن مؤمناني هستند که نماز بپا داشته و به فقرا در حال رکوع زکات مي‏دهند.

 

[ صفحه 277]

 

در منابع اهل سنت روايات متعددي آمده است که آيه فوق در شان علي- عليه‏السلام- نازل شده و در بعضي از آنها به موضوع بخشيدن انگشتر در حال رکوع نيز اشاره شده است، و اين روايت را ابن عباس، عمر ياسر، عبدالله بن سلام، سلمه بن کميل و انس بن مالک و عتبه بن حکيم و عبدالله ابي و عبدالله بن غالب جابربن عبدالله انصاري و ابوذر غفاري نقل کرده‏اند. [25] .

در آيه‏ي مزبور خداوند متعال ولايت و اختيار امت اسلام را براي ذات مقدس خود قرار داده، منتهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليه‏السلام- را در اين ولايت شرکت داده است و همان طوري که ولايت خدا نسبت به تمام شئونات فردي و اجتماعي مردم ثابت است، ولايت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليه‏السلام- همين توسعه را دارا مي‏باشد، بنابراين چگونه مي‏توان گفتار علي- عليه‏السلام- را در مورد يک قطعه ملک ناچيز به بهانه‏ي اينکه مال همه‏ي مسلمانان است ردّ کرد و نپذيرفت؟!!

بحث درباره‏ي اينکه ولي در اين آيه مبارکه به معني اولي به تصرف و نيز ولايت به معني تمام شئونات جامعه است (که همين طور است) و يا اينکه ولي به معني دوست و ياور مي‏باشد؟ وارد اين بحث نمي‏شويم و همين مقدار بسنده مي‏کنيم که ولي در آيه‏ي شريفه به معني سرپرست و تصرف و رهبري مادي و معنوي جامعه است، با توجه به اينکه ولايت حضرت علي- عليه‏السلام- در رديف ولايت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و ولايت خدا قرار گرفته و هر سه ولايت با يک جمله ادا شده است، و به اين ترتيب آيه مزبور يک نص تصريح قرآني است که دلالت بر ولايت و امامت علي- عليه‏السلام-

 

[ صفحه 278]

 

مي‏کند، و اينکه شأن نزول آيه علي- عليه‏السلام- مي‏باشد در روايات اهل سنت بيش از 24 روايت و از ناحيه شيعه 19 روايت ثبت شده است و با وجود اين عجيب است که شهادت ولي خدا که قرآن به آن تصريح کرده پذيرفته نشد!

و اين موضوع ولايت مطلقه‏ي علي- عليه‏السلام- به قدري روشن و آشکار بوده که حسان بن ثابت شاعر عصر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در رابطه با آيه‏ي ولايت، شعري را انشاد کرده و درباره علي- عليه‏السلام- چنين سروده است.

 

ابا حسن تقديک نفسي و مهجتي 

و کل بطيئي في الهدي و مسارع

 

ليذهب مدحي و المحبين ضائعا 

و ما المدح في جنب الاله بضائع

 

فانت الذي اعطيت اذ کنت راکعا 

زکاه فتک النفس يا خير راکع

 

فانزل فيه الله خير ولايه 

و ثبتها في محکمات الشرايع [26] .

 

اي اباحسن جان و هستي من و رهروان راه هدايت (چه کند روند چه تند) فداي تو باد، آيا ممکن است ثنا و مدح من با وجود دوستداران تو ضايع بشود؟ ولي مدح من در درگاه خدا ضايع شدني نيست. تو آن کسي هستي که در حال رکوع زکات را عطا کردي، اي بهترين رکوع کننده جانم فداي تو باد. و به همين جهت خداوند بهترين ولايت را درباره‏ي تو نازل کرده و اين ولايت را در قرآن مجيد ثبت نموده است و جزء اصول دين قرار داده است.

احد بن حنبل از زيد بن ارقم نقل کرده است که در خدمت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بودم و به بيابان غدير رسيديم، حضرت خطبه‏اي بيان فرمود و در ضمن آن فرمود: «الستم تعلمون اني اولي بکل مومن من نفسه؟ قالوا: بلي، قال من کنت مولاه فعلي مولاه» [27] : آيا نمي‏دانيد که من به هر فرد مسلمان از خود او اولي هستم؟ مردم در جواب گفتند: بلي، بعد فرمود: هر کس من بر او ولايت دارم علي- عليه‏السلام- مولاي اوست.

 

[ صفحه 279]

 

ابن حجر مکي که يکي از متعصبين اهل سنت مي‏باشد در کتاب الصواعق المحرقه‏ي خود گفته است: «اين حديث صحيح است و هيچ گونه ترديدي در آن نيست». [28]  اين حديث شريف را شانزده نفر از اصحاب رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم روايت نموده‏اند و در مسند احمد بن حنبل در ذيل اين حديث گفته است: اين حديث را سي نفر از اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- که مستقيما از رسول خدا شنيده بودند در زمان خلافت اميرالمؤمنين علي- عليه‏السلام- براي آن حضرت شهادت دادند.

خواننده گرامي عنايت دارد که مقصود از کلمه «مولي» در حديث همان طوري که در آيه‏ي شريفه 55 سوره مبارکه مائده گفته شد، منظور اولي به تصرف مي‏باشد، براي اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در خطبه‏ي غدير فرمود: «الست اولي بالمؤمنين من انفسهم» (آيا من اولي به مؤمنين از جان‏شان نيستم) اين بيان به صراحت مي‏گويد که مقصود رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از اين اعلام، رساندن رياست عامه‏ي علي- عليه‏السلام- در امور دين و دنياي امت و ملت اسلام بوده است، همان طوري که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نسبت به امور ديني و مادي مردم از خود آنها اولي‏تر است،

 

[ صفحه 280]

 

علي بن ابي‏طالب- عليه‏السلام- نيز بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در تمام امور امت اسلام از خود آنها اولي‏تر مي‏باشد، پس به طور مطلق همان ولايتي را که رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- دارا بود، همان ولايت براي علي- عليه‏السلام- نيز ثابت است. بنابراين چگونه مي‏شود که شهادت و گواهي کسي را که از نظر ولايت بر ملت و امت اسلام در حکم خود پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد رد کرد؟ آيا مگر مي‏شود شهادت پيامبر را در قضيه‏اي ردّ کرد و نپذيرفت؟ هرگز، پس شهادت حضرت علي- عليه‏السلام- هم که در ولايت بر امور عامه‏ي مردم نازل منزله‏ي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد نبايد ردّ کرد.

مطلب ديگر موضوع اخوت و برادري بين مسلمانان است که دو مرتبه انجام شد، يک مرتبه در مکه قبل از هجرت که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- علي را به عنوان برادر خود معرفي فرمود، و در مرتبه‏ي دوم در مدينه بعد از هجرت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بين مهاجرين و انصار اخوت و برادري برقرار فرمود و هر فرد مهاجر را با فردي از انصار برادر نمود و روي اين حساب، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بايد علي- عليه‏السلام- را که از گروه مهاجر بود با يک نفر از انصار برادر قرار مي‏داد و براي خود هم برادري از انصار انتخاب مي‏فرمود، ولي در عين حال چنين نکرد، چرا؟ براي مقام نبوت و پيامبري کفو و همدوشي غير از علي- عليه‏السلام- وجود نداشت. و شاعر در رابطه با همين موضوع شعر زيبايي را سروده است.

 

لک ذات کذاته لولا 

انها مثلها لما اخاها

 

يا علي براي تو ذاتي است مثل ذات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اگر ذات تو مثل پيامبر نبود، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- با تو پيمان برادري و اخوت نمي‏بست.

احمد بن حنبل در مسند خود در اين باره بيش از شش طريق نقل کرده، از جمله از عمر بن عبدالله و او از پدرش و از جدش روايت نموده که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در ميان اصحاب خود برادري و اخوت برقرار فرمود، ولي علي- عليه‏السلام- را با کسي برادر نکرد و او بدون برادر ماند، عرض کرد: اي رسول خدا بين اصحاب برادري برقرار کردي، و مرا با احدي برادر قرار ندادي؟ پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: هيچ

 

[ صفحه 281]

 

مي‏داني چرا؟ براي اينکه تو را براي خود باقي گذاشتم. و سپس فرمود: «انت اخي و انا اخوک فان ذاکرک احد فقل: انا عبدالله و اخو رسول‏الله لا يدعيها بعدک الا کذاب»: [29]  تو برادر مني و من برادر تو هستم، پس اگر کسي از تو پرسيد، بگو من بنده‏ي خدا و برادر رسول خدا هستم، و هرکس جز تو چنين ادعايي کند دروغگوست.

باز هم احمد بن حنبل، از زيد بن ابي اوفي به دو طريق روايت کرده و گفته است: «قال رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- لعلي- عليه‏السلام- والذي بعثني بالحق نبيا ما اخترتک الا لنفسي و انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لانبي بعدي و انت اخي و وارثي»: [30]  پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به علي- عليه‏السلام- فرمود: قسم به خدايي که مرا به پيامبري فرستاد، و من ترا به برادري خود اختيار کردم، نسبت به تو به من همانند هاورن به موسي است، ولي با اين تفاوت که بعد از من پيامبري نخواهد بود و تو برادر من و وارث مني.

و نيز احمد بن حنبل و ابن مغازلي از جابر بن عبدالله نقل کرده‏اند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «مکتوب علي باب الجنه «محمد رسول‏الله علي اخو رسول‏الله» قبل ان يخلق الله السموات بالفيي عام»: [31]  بر در بهشت نوشته شده است «محمد رسول خدا است و علي برادر رسول خدا» و اين اخوت پيش از دو هزار سال قبل از خلقت آسمانها نوشته شده است.

حافظ ابوبکر بن ثابت الخطيب با سند خود از ابن عباس روايت کرده و گفته: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود آن شبي که مرا به معراج بردند، ديدم که بر سر در بهشت نوشته شده: «لا اله الا الله، محمد رسول‏الله علي حبيب الله، الحسن و الحسين صفوه الله، فاطمه امه الله، علي باغضيهم لعنه الله»: [32]  نيست معبودي جز خدا، محمد- صلي الله عليه و آله و سلم-

 

[ صفحه 282]

 

رسول خدا، علي- عليه‏السلام- حبيب و دوست خدا، حسن و حسين برگزيدگان خدا، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- کنيز خدا، بر دشمنان و اذيت کنندگان آنها لعنت خداست.

فضل بن روزبهان با اينکه ناصبي و دشمن اهل‏بيت و مخصوصا علي- عليه‏السلام- است در عين حال در کتاب خود که در ردّ شيعه و دوستداران اهل‏بيت نوشته است، حديث برادري حضرت علي- عليه‏السلام- را نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حديث معتبر و مشهوري مي‏داند و مي‏گويد: شکي نيست که علي- عليه‏السلام- برادر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و دوست او بوده و پيامبر وي را بسيار دوست مي‏داشته است، و بعد مي‏گويد: تمام اين مطالب از کتابهاي صحاح ما و مدارک مذهب ما اخذ شده است. [33] .

اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «انت اخي و انا اخوک في الدنيا و الآخره»: تو برادر مني و من برادر توام در دنيا و آخرت، معني اين سخن گهربار اين است که علي- عليه‏السلام- در تمام کمالات ملکوتي (سواي مقام نبوت و رسالت) مرادف و همدوش با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده است، و اگر مراد از اخوت برادري ايماني و تساوي حقوق اجتماعي باشد، اين فضيلت و کمال زيادي نيست، براي اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با همه‏ي مؤمنان برادر ديني بود، و نياز نبود که علي- عليه‏السلام- را با بيان مذکور از ديگران جدا کند.

بنابراين کسي که برادر و همدوش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏باشد، چگونه افرادي مي‏توانند شهادت و گواهي او را رد کنند، و تکذيبش نمايند، آن وقت در فرداي قيامت چه عذر و دليلي در نزد دادگاه عدل خداوند دارند؟ علي که بنا به فرموده‏ي پيامبر رحمت- صلي الله عليه و آله و سلم- فضائلش قابل شمارش نيست. چنانچه قندوزي در کتاب ينابيع الموده مي‏گويد: «لو کان البحر مداد والرياض اقلام و الجن حساب والانس کاتب ما احصوا فضائل علي بن ابي‏طالب» [34] : اگر تمام درياها مرکب و دوات

 

[ صفحه 283]

 

و باغها (هر چه ساقه دارد) قلم شوند و جنيان حساب کننده، و انسانها نويسنده شوند، نمي‏توانند فضائل علي بن ابي‏طالب را شمارش کنند.

فضيلت اخوت علي- عليه‏السلام- نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و فضيلت نفسيت علي- عليه‏السلام- با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و فضيلت مشابهت آن دو، از نظر ولايت و امامت و فضيلت عصمت علي- عليه‏السلام- به تصريح آيه‏ي تطهير، و فضيلت بودن علي- عليه‏السلام- نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به منزله‏ي هارون نسبت به موسي، براي علي- عليه‏السلام- فضيلتي کوچکي نيست، همان موقعيتي را که هارون نسبت به موسي در بني‏اسرائيل داشت، علي- عليه‏السلام- هم همان موقعيت را نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در امت اسلام مستحق است.

آيا اگر در بني‏اسرائيل هارون- عليه‏السلام- در خصوص جرياني شهادت و گواهي مي‏داد، امکان داشت که بني‏اسرائيل شهادت وري را رد کنند و قبول ننمايند و تکذيبش کنند؟ هرگز امکان نداشت، براي اينکه آنچه که در قرآن آمده است، هارون- عليه‏السلام- در زمان نبودن موسي- عليه‏السلام- حجت و دليل مبقيه خدا در بني‏اسرائيل بود، پس علي- عليه‏السلام- در غياب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حجت و دليل و هدايتگر و علت مبقيّه‏ي خدا در امت اسلام بود، پس چطور شد که شهادت علي- عليه‏السلام- مردود شد؟ و تعجب است که اين همه آيات و رواياتي که اصحاب نه يک بار و دوبار بلکه دهها بار شنيده بودند نتوانست جلوي آنها را بگيرد تا شهادت علي- عليه‏السلام- را رد نکنند و فدک را از دست زهرا- سلام‏الله‏عليها- و اهل‏بيت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خارج نسازند.

اکنون مي‏توان گفت: هر فرد با وجدان و داراي عقل سليم وقتي اين همه فضايل و مزيتها را که از ناحيه ذات يگانه و رسول بر حق او بيان شده است و نيز به دفعات گوناگون و در مواقع مختلف پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- علي- عليه‏السلام- را به عنوان ولي و برادر و وصي و جانشين خود معرفي نمود و اينکه اگر سعادت دنيا و آخرت را مي‏خواهيد در گرو پيروي از علي- عليه‏السلام- و فرزندان وي مي‏باشد، بررسي کند، و نيز برخوردهايي که با او شد آنها را هم بررسي و تحليل نمايد، آن وقت به اين نتيجه

 

[ صفحه 284]

 

خواهد رسيد که چه بحق فرموده‏اند: «حب الشيي‏ء يعمي و يصم»: دوست داشتن چيزي انسان را کور و کر مي‏کند و نمي‏تواند حق را از باطل تشخيص دهد.

اگر بخواهيم مصداق براي اين کلام پرمحتوا پيدا کنيم، در درجه اول مصداق بارز و روشن آن کساني مي‏باشند که در مدت 23 سال از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- درباره‏ي اهل بيتش آنچه که شنيدند، مناقب و فضائل و پيروي از آنها بوده است، ولي با کمال تاسف بر سر ولي خدا (علي- عليه‏السلام-) و کنيز خدا (فاطمه- سلام‏الله‏عليها-) آوردند آنچه را که نبايد مي‏آوردند و کردند آنچه را که نبايد مي‏کردند و شکوفه‏ي خاندان وحي را بين در و ديوار فشار دادند، و يگانه‏ي غنچه‏ي نشگفته‏ي مزرعه‏ي گلهاي محمدي را لگد کوب کردند، و سرانجام شهادت مولود کعبه را که خدا شهادت او را قبول فرموده است «افمن کان علي بينه من ربه و يتلوه شاهد منه» [35]  نپذيرفتند و قبول نکردند!! که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «انا علي بينه من ربه و علي الشاهد منه» [36]  (من داراي بينه خدا هستم و علي- عليه‏السلام- شاهد اوست).

[ صفحه 285]

[1] شرح نهج‏البلاغه ج 16، ص 274.

[2] در فصل‏هاي گذشته به آنها اشاره شده است.

[3] سيره الحلبيه، ج 3، ص 362.

[4] تفسير کبير، ج 3، ص 636 و البدايه والنهايه، ج 7، ص 349 والرياض النضره في مناقب العتره، ج 2، ص 169، و مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 281 و ج 5، ص 347 و مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 110، و کنزالعمال، ج 6، ص 154 و منابع ديگر آنها.

[5] سوره حديد، آيه 19.

[6] الصواعق المحرق، ص 76، حديث 30.

[7] سوره ياسين، آيه 19.

[8] الصواعق المحرقه، ص 76، حديث 31- همين حديث را ابن مغازلي در مناقب، ص 246 آورده و در آخر گفته است: «و هو افضلهم» او (علي) افضل آنها است.

[9]  سوره واقعه، آيه 11.

[10] صحيح ابن ماجه، ص 12، و سيد بن طاووس، طرائف، ص 183.

[11] مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 33 ابوسعيد خدري مي‏گويد: چون براي دادن بشارت به سراغ علي- عليه‏السلام- رفتيم که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- درباره‏ي تو چنين فرموده است، او کمترين اظهار خوش حالي و مسرتي نکرد، مثل اينکه قبلا از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده بود و اين سخن ابوسعيد خدري را نسائي در خصائص ص 40 و حاکم در مستدرک الصحيحين ج 3، ص 122 و ابن اثير در اسد الغابه، ج 3، ص 282 ذکر کرده‏اند.

[12] «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» سوره احزاب، آيه 33: خدا چنين مي‏خواهد که هر آلايشي را از شما خانواده نبوت ببرد و شما را از هر عيب پاک و منزه گرداند. (آيه مطابق اخبار موافق و مخالف راجع به پيامبر و علي و فاطمه و حسنين- عليهم‏السلام- است واگر راجع به زنان پيامبر بود بايستي ضمير مونث ذکر شود تا مطابق با سياق جمل صدر آيه باشد.

[13] «فمن حاجک فيه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علي الکاذبين» سوره آل عمران، آيه‏ي 61 (پس هر کس با تو در مقام مجادله برآيد درباره‏ي عيسي در حالي که بعد از آن که به وحي خدا به احوال او آگاهي يافتي بگو: بياييد ما و شما با فرزندان و زنان و خود با هم به مباهله برخيزيم (يعني در حق يکديگر نفرين کرده و در دعا و التجاء به درگاه خدا اصرار کنيم تا دروغگو و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم) تمام محدثين اهل سنت گفته‏اند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در مباهله از زنان فقط فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را آورد و همسرانش را نياورد.

[14] ذخاير العقبي، ص 92 و مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 165 و مناقب احمد بن حنبل بنا به نقل احقاق الحق، ج 5، ص 293 و صحيح ترمذي، ج 13، ص 164 و تاريخ طبري، ج 3 و صحيح بخاري، ج 4، ص 207 و ابن مغازلي اين روايت را به چند طريق در کتاب خود آورده است و از آن جمله اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «علي مني مثل راسي من بدني» (علي نسبت به من، مثل سرم نسبت به بدنم است) مناقب، ص 92 گرفته شده از کتاب طرائف، ص 178. قابل توجه است که ترمذي وقتي اين حديث را ذکر کرده گفته است: «هذا حديث حسن صحيح».

[15] ذخاير العقبي، ص 64 و استيعاب، ج 2، ص 464 و رياض النضره، ج 2، ص 164.

[16] مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 356.

[17] فخر رازي، تفسير کبير، ج 8، ص 86.

[18] تفسير «کبير» ج 8، ص 86.

[19] «ما کان محمدا ابا احد من رجالکم و لکن رسول‏الله و خاتم النبيين» محمد پدر هيچ کدام از مردان شما نيست ولي فرستاده خدا و خاتمه دهنده پيامبران و رسولان است. سوره احزاب آيه 33.

[20] از جمله کساني که در آيه‏ي شريفه‏ي مباهله، علي- عليه‏السلام- را نفس پيامر دانسته‏اند: مسلم بن حجاج نيشابوري، صحيح، ج 7، ص 120 و احمد بن حنبل، مسند، ج 1، ص 185 و طبري، جامع البيان، ج 3، ص 192، و حاکم نيشابوري، مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 150، و ابونعيم اصفهاني، دلائل النبوه، ص 297 و واحدي نيشابوري، اسباب النزول، ص 74 و فخر رازي تفسير کبير، ج 8، ص 85 و ابن الاثير، جامع الاصول، ج 9، ص 470 و ابن جوزي، تذکره الخواص، ص 17 و بيضاوي، تفسير، ج 2، ص 22 و آلوسي، روح المعاني، ج 3، ص 167 و طنطاوي، الجواهر، ج 2، ص 120 و زمخشري، کشاف، ج 1، ص 193 و عسقلاني، الاصابه، ج 2، ص 503 و ابن صباغ مالکي، فصول المهمه، ص 108 و علامه قرطبي، جامع الاحکام، ج 3، ص 104. جهت اطلاع بيشتر به کتاب احقاق الحق و اذهاق الباطل، ج 3، ص 46 و جلد اول کتاب «فاطمه در کلام اهل سنت» مراجعه کنيد.

[21] الصواعق المحرقه، ص 77، حديث 34.

[22] احمد بن حنبل، ج 1، ص 185 و صحيح بخاري، ج 5، ص 140 و تاريخ بغداد ج 5، ص 300 و مستدرک حاکم نيشابوري ج 3، ص 150 و تذکره الخواص، ص 17، و ذخاير العقبي، ص 17 و مناقب مغازلي، ص 132 و مجمع الزواييد، ج 9، ص 168 و مستدرک الصحيحين، ج 2 و حليه الاولياء ج 4، ص 306 و کنزالعمال، ج 1، ص 150، و ج 6، ص 216 و معجم الصغير، ص 170 و فيض القدير، ج 3، ص 356.

[23] مسند احمد حنبل، ج 3، ص 17 و ج 4، ص 471 و ج 5، ص 181 و صحيح ترمزي، ج 2، ص 308 و اسدالغابه، ج 2، ص 12 و صحيح مسلم، ج 4، ص 1873 و سنن بيهقي، ج 2، ص 148 و مستدرک حاکم، ج 3، ص 109 و 148 و صواعق، ص 75 و مناقب، ص 235 و تهذيب التهذيب، ج 7، ص 337 و 339 و فتح الباري، ج 8، ص 76.

[24] سوره مائده، آيه 55.

[25] از اهل سنت کساني که اين آيه شريفه را در شأن علي- عليه‏السلام- روايت کرده‏اند از جمله: کنزالمعال، ج 12، ص 305، و ذخاير القبي، ص 88 و فتح الغدير، ج 2، ص 50 و جامع الاصول، ج 9، ص 478 و اسباب النزول واحدي، ص 147 و لباب النقول، ص 90 و تذکره الخواص، ص 18 و نور الابصار، ص 105 و جامع البيان، ج، ص 165 و الدر المنثور، ج 2، ص 393 و تفسير کبير، ج 8، بحث سوره‏ي مائده ص 200 و صحيح نسائي، ج 4، ص 200 و تفسير روح المعاني ج 8، ص 250 و کفايه الطالب، ص 300 و مناقب خوارزمي، ص 150 و ينابيع الموده، باب 33، ص 180 و الرياض النضره ج 2، ص 500 وث تفسير بيضاوي ج 1، ص 190 و تاريخ دمشق ج ص و فصول المهمه ج 1، ص 400 و تاريخ بغداد ص 20.

[26] طرايف، ص 300.

[27] مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 368.

[28] الصواعق المحرقه، ص 25، مسند، ج 1، ص 119 و ص 118 و مسند، ج 5، ص 347 و فصول المهمه، ص 27 و البدايه والنهايه، ج 7، ص 349، الرياض النضره، ج 2، ص 1169 و مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 109 و 110 و 133 و تفسر کبير، ج 8، ص 292 و سيره الحلبيه، ج 3، ص 309 و اسدالغابه، ج 3، ص 114 و الاصابه في التميز، ج 4، ص 41 و سنن ابن ماجه، ج 1، باب فضائل علي- عليه‏السلام- العقد الفريد، ج 5، ص 30، الدر المنثور، ج، ص و التلخيص در پاورقي مستدرک ج 3، ص 150 و تذکره الخواص ص 19، و مطالب السئوال، ص 80 و کفايه الطالب، ص 300 و مناقب ابن مغازلي، ص 19 و 26 و 80 و تاريخ بغداد، ج 6، ص 290 و فيض الغدير، ج 5، ص 217 و مسند ابي داود، ج 1، ص 23 و کنز العمال، ج 6، ص 60 و 156 و سنن بيهقي، سنن اکبري، ج 10، ص 14 و اسباب النزول، ص 150 و ثعلبي بنا به نقل الغدير، ج 1، ص 218 و فخر رازي، ج 3، ص 636 و فتح القدير، ج 3، ص 57 و فتسير روح المعاني، ج 6، ص 172 و ينابيع الموده، ص 120 و عمده القاري، ج 8، ص 584 و شواهد التنزيل، ج 2، ص 28 و نور الابصار، ص 71 و مناقب خوارزمي، ص 217. وحديث غدير در تمام منابع فوق الذکر آمده است و در بعضي از منابع حديث مزبور با اندک تعيير و اختلاف الفاظ بيان شده است. اين حديث را علامه اميني در الغدير، ج 1، ص 14 تا 61 از صد و ده نفر از اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و از هشتاد و چهار نفر از تابعين و از سيصد و شصت نفر از علما و محدثين عامه و اهل سنت نقل فرموده است.

[29] مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 45 و رياض النضره، ج 2، ص 209 و مناقب احمد بن حنبل، ج 2، ص 168.

[30] رياض النضره، ج 2، ص 209.

[31] مناقب ابن مغازلي، ص 91، ذخاير العقبي، ص 66.

[32] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 217 و صحيح ترمذي، ج 2، ص 299 و صحيح ابن ماجه، ص 12 و مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 126 و خصائص، ص 18 و رياض النضره، ج 2، ص 226 و مجمع الزوائد، ج 9، ص 134 و کنز العمال، ج 6، ص 395.

[33] ابطال الباطل، ج 2، ص 300.

[34] ينابيع الموده، ص 121، باب 4 در شبيه بودن علي- عليه‏السلام- به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و فضائل علي قابل شمارش نيست.

[35] سوره هود، آيه 17 (آيا آن کسي که دليل آشکاري از پروردگار خويش دارد و به دنبال آن شاهدي از سوي او مي‏باشد...).

[36] مناقب ابن مغازلي، ص 270.

 

فاطمه راستگوتر از زنان پيامبر

 

پيامبر بزرگوار اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- به شهادت تاريخ، همسران متعددي داشتند که هر کدام در حجره‏ي مخصوصي زندگي مي‏کردند و به طور طبيعي بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آنان در حجراتي که ساکن بودند ادعاي مالکيت کردند و خود را مالک آن اتاقها دانستند و ابوبکر نسبت به مالکيت آنها هيچ عکس‏العملي انجام نداد و شاهد و بينه هم از آنها نخواست، بلکه مالکيت آنها را نسبت به آن حجرات تصويب کرد.

اما با کمال تاسف فاطمه- سلام‏الله‏عليها- که نسبت به همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اولي‏تر به تصديق بود، او را تکذيب کردند، زهرايي که يکي از مصاديق آيه‏ي تطهير بود و از دروغ مصون بود و به مقتضاي آيه‏ي مباهله حجت خدا در مقابل بني نجران بود و خود حجت و دليل نبوت پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- بود و مسلما معصوم و مصون از خطا و گناه بوده است، بنابراين چگونه، ممکن است وي به ناحق ادعاي مالکيت فدک را بنمايد.

ممکن است کسي بگويد: همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مالکيت اطاقهايي که در اختيار داشتند بر اساس آيه‏ي مبارکه: «لا تخرجوهن من بيوتهن و لايخرجن الا ان ياتين بفاحشه مبينه» [1]  (آن زنان را تا در عده‏اند از خانه بيرون مکنيد مگر آنکه کار زشتي مرتکب شوند) بوده و آنها مالک آن حجرات بوده‏اند؟!.

 

[ صفحه 286]

 

در جواب گفته مي‏شود: اينکه خداوند بيوت (خانه‏ها) را به زنان نسبت داده است از باب اختصاص است نه ملکيت، زيرا که اگر خانه ملک آنها باشد آن وقت اخراج آنان به هيچ وجه جايز نيست ولو اينکه عمل زشتي هم از آنها بروز کند و بر فرض صدور عمل ناهنجار بايد بر طبق قانون اسلام حد جاري کرد، نه اينکه آنها را از ملکشان اخراج کنند. پس اينکه خداوند دستور داده در صورت بروز عمل فخشا از اين زن مطلقه، او را از خانه‏اش اخراج کنند، معلوم مي‏شود که او مالک خانه نشده است، پس آنهايي که مدعي هستند حجرات مسکوني پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ملک آنها بوده است، هيچ گونه دليل بر مدعاي خودشان ندارند، جز آيه‏ي شريفه‏ي «و قرن في بيوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهليه الاولي» [2] : در خانه‏هايتان بنشنيد و آرام گيريد (و بي حاجت و ضرورت از منزل بيرون نرويد) و مانند دوره جاهليت پيشين آرايش و خودآرايي مکنيد...

و پيداست که کلمه بيت در آيه به عنوان مسکن مي‏باشد، خداوند مي‏فرمايد که زنان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مانند زنان دوران جاهليت خود را آرايش مي‏نمودند و پاي کوبان از محلهاي خود خارج مي‏شدند، آنان چنين نباشد و اين نسبت «بيوتکن» موجب و علت نمي‏شود که محل و مسکن آنها ملک آنان باشد. بلکه اين نسبت از باب اختصاص است نه از باب تمليک، چنانکه مي‏گوييم: درب مال خانه است و نردبان مال پشت بام است. و در هيچ جاي تاريخ ذکر نشده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در دوران زندگي خود خانه‏ي مسکوني که مال خود حضرت بوده بين زنانش تقسيم فرموده و به آنها تمليک نموده باشد، بلکه حال همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حال ساير زناني بود که در خانه‏هاي شوهران خود بسر مي‏بردند، وقتي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به مدينه هجرت فرمود، زميني را خريد و با سنگ خانه‏هايي در آن ساخت، در حالي که از عايشه و حفصه و ساير زنان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اثر و خبري نبود و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با هر زني که ازدواج مي‏فرمود، او را در يک حجره‏اي از آن حجرات سکونت مي‏داد و آن حجره به نام وي ناميده

 

[ صفحه 287]

 

مي‏شد، از باب اينکه اختصاص به او داشت نه از جهت اينکه ملک او شده باشد و مالکيت آن از آن او باشد، بنابراين مالکيت خانه‏هاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از آن خود وي بوده است، چنانچه آيه‏ي شريفه مي‏گويد: «يا ايها الذين آمنوا لاتدخلوا بيوت النبي الا ان يوذن لکم» [3] . اي کساني که به خدا ايمان آورده‏ايد به خانه‏هاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- داخل مشويد، مگر آنکه اذن دهد.

اين آيه به صراحت مي‏گويد: حجرههاي مسکوني همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ملک خود آن حضرت بوده است، کمااينکه در بعضي از تعبيرات آمده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: بين خانه‏ي من و منبرم باغي از باغهاي بهشت او در اين روايت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نفرمود بين خانه عايشه و منبر من و نيز نفرمود: بين خانه‏ي زنان من و منبرم، پس اين حاکي از آن است که خانه و حجره‏هاي همسران ملک خود پيامبر بوده است. اگر چه طبري و ديگر مورخين و سيره نويسان اهل سنت نقل کرده‏اند: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «هرگاه مرا غسل داديد و کفن نموديد، بعد جنازه‏ام را در اين خانه- به حجره عايشه اشاره فرمود- گذاريد و اين آخرين سخن حضرت در دنيا بود». [4]  بر فرض که اين حديث صحت داشته باشد، ولي بنابر آنچه که خود عامه روايت کرده‏اند، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خانه عايشه را خانه‏ي خود مي‏خواند و آن را به عايشه نسبت نمي‏داد.

با توجه به اين بررسي، بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- زنان وي ادعا کردند که مالک اطاقهايي هستند که در آنها ساکنند. و حکومت هيچ گونه عکس‏العملي انجام نداد و بينه و شاهد از آنها نخواست، بلکه مالکيت آنها را تصويب کرد. در اينجا سؤالي بسيار مهم مطرح است، و آن اينکه چه شد خانه‏هايي که به نص صريح قرآن مالک

 

[ صفحه 288]

 

آنها رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده و بعد از او همسران او به محض ادعا که مالک آنها هستند، مالک شدند و حکومت هم ملکيت آنان را تثبيت کرد، ولي به نص قرآن و دستور پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها- که مالک فدک بود و متصرف در آن بود، ملکيت او از آن سلب شد و در موقع ادعا از او بينه خواسته شد، چرا؟!

علما و بزرگان اهل سنت مناسب است لااقل به سؤال هم جواب مي‏دهند که اگر همه‏ي خانه‏ها مال پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- است، چطور مي‏شود که در يک جا به محض ادعا و بدون درخواست بينه ملکيت تثبيت مي‏شود، ولي در مورد فاطمه- سلام‏الله‏عليها- که مالکيت او به نص قرآن تثبيت شده، سلب مالکيت شده و بينه و شاهد خواسته مي‏شود و با کمال تعجب و تأسف بينه هم مورد قبول واقع نمي‏شود؟

جوابي که از طرف محدثين اهل سنت به اين سوال مي‏شود، اين است که حکومت در مقابل فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها-حديث جعلي «لا نورث» را حجت و مدرک قرار داد، و لي اين حديث در مقابل همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مبني بر اينکه خانه‏هاي پيامبر را تخليه کنند، زيرا آنها مال همه مسلمين است، کاربرد نداشت. براي اين اگر حکومت اين کار را مي‏کرد، همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اعتراض مي‏کردند و بايد عايشه و حفصه هم که همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هستند خانه‏ها را تخليه کنند و لذا اينجا نتوانستند به اين حديث متمسک شوند. اگر چه در موارد ديگر به همين حديث متمسک شدند و طبق روايات اهل سنت، همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کسي را پهلوي ابوبکر فرستادند تا سهم‏شان را از ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بگيرد. عايشه خانم مي‏گويد به آنها گفتم: مگر شما نمي‏دانيد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: «ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم».

ابن ابي‏الحديد بحث و مناظره‏اي را که سيد مرتضي با قاضي‏القضاتي در زمان خود داشته آورده است: «ان فاطمه- عليهاالسلام- ما ادعت من نحل فدک الا ما کنت مصيبه فيه، و ان مانعها و مطالبها بالبينه متعنت، عادل عن الصواب، لانها لا تحتاج الي شهاده و بينه، اما الذي يدل علي ما ذکرناه فهو انها کانت معصومه من الغلط، مامونا منها فعل

 

[ صفحه 289]

 

القبيح، و من هذه صفته لايحتاج فيما يدعيه الي شهاده و بينه. فان قيل: دللوا علي الامرين قلنا: بيان الاول قوله تعالي: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» [5]  والايه تتناول جماعه منهم فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بما تواترت الاخبار في ذلک و الاراده‏ها هناد لاله علي وقوعه الفعل للمراد. و ايضا فيدل علي ذلک قوله- عليه‏السلام- «فاطمه بضعه مني، من ذاها فقد اذاني و من اذاني فقد اذاي الله عزوجل» و هذا يدل علي عصمتها، لانها لو کانت ممن تقارف الذنوب لم يکن من يوذيها موذيا له علي کل حال بل کان متي فعل المستحق من ذمها، او اقامه الحد عليها، ان کان الفعل يقتضيه سارا له و مطيعا، علي انا لانحتاج ان تنبه في هذا الموضوع علي الدلاله علي عصمتها، بل يکفي في هذا الموضع، العلم بصدقتها فميا ادعته، و هذا لاخلاف فيه بين المسلمين، لان احدا لايشک انما لم تدع ما ادعته کاذبه و ليس بعد الا تکون کاذبه الا ان تکون صادقه.

و انما اختلفوا في هل يجب مع العلم بصدقها تسليم ما ادعته بغير بينه ام لا يجب ذلک؟ قال: الذي يدل علي الفصل الاني ان البينه انما تراد ليغلب في الظن صدق المدعي، الا تري ان العداله معتبره في الشهادت لما کانت موثره في غلبه الظن لما ذکره‏ناه و لهذا کان الاقرار اقوي من البينه، من حيث کان اغلب في تاثير غلبه الظن، و اذا قدم الاقرار علي الشهاده لقوه الظن عنده، فاولي ان يقدم العلم علي الجميع، و اذا لم يحتج مع الاقرار الي شهاده لسقوط حکم الضعيف مع القوي، لايحتاج ايضا مع العلم الي ما يوثر الظن من البينات والشهادات» [6] .

سيد مرتضي فرموده است: زهرا- سلام‏الله‏عليها- در ادعايش مبني بر اينکه فدک بخشش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به اوست، مصاب و حق به جانب بود، و آن کسي که فدک را از وي گرفت و از او شاهد طلبيد، خطاکار و از حق برگشته بوده است، براي اينکه ادعاي زهرا- سلام‏الله‏عليها- نياز به بينه و شاهد نداشت، چون زهرا- سلام‏الله‏عليها- از گناه و خطا معصوم بود و بنابراين آنچه را که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- ادعا کرده بود که حکومت بدون شاهد و بينه بايد مي‏پذيرفت.

 

[ صفحه 290]

 

اگر گفته شود که دليل شما بر عصمت زهرا- سلام‏الله‏عليها- چيست؟ مي‏گويم: دليل و مدرک بر عصمت زهرا- سلام‏الله‏عليها- اولا آيه‏ي شريفه‏ي «انما يريد الله...» (همانا خدا چنين مي‏خواهد که رجس و هر آلودگي را از شما خانواده نبوت و اهل‏بيت ببرد و شما را از هر عيبي پاک و منزه گرداند) است که به اتفاق عموم مسلمين در مورد جمعيتي نازل شده که زهرا- سلام‏الله‏عليها- يکي از آنها بوده است، و مراد از تعلق اراده‏ي خدا به پاکي اهل‏بيت- عليه‏السلام- در اين آيه، پاک خلق کردن آنان است، زيرا اراده‏ي حق عين تکوين است.

و ثانيا دليل ديگر بر اينکه فاطمه- سلام‏الله‏عليها- معصوم از گناه بوده، روايت متواتري است که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- رسيده است که فرمود: «فاطمه- سلام‏الله‏عليها- پاره‏ي تن و هستي من است، هر کس او را اذيت کند مرا اذيت کرده است و هر کس مرا اذيت کند خدا را اذيت نموده است». اين روايت نيز به صراحت دلالت بر عصمت زهرا- سلام‏الله‏عليها- دارد، زيرا اگر زهرا- سلام‏الله‏عليها- کسي باشد که نسبت گناه و خطا به وي امکان داشته باشد، در اين صورت نبايد اذيت او اذيت خدا باشد، زيرا ممکن است خدا در اين جا از اذيت شدن زهرا- سلام‏الله‏عليها- مورد اذيت قرار گيرد، و يا در جاي ديگر زهرا- سلام‏الله‏عليها- از يک امري که مصلحت او است اشتباها اذيت شود، در اين جا هم ممکن نيست اذيت او اذيت خدا باشد.

پس اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: اذيت زهرا- سلام‏الله‏عليها- اذيت خداست، لازمه‏ي آن اين است که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- معصوم از گناه و خطا باشد، چون اگر فاطمه گنهکار و يا خطاکار باشد در برابر گناهي که انجام مي‏دهد اگر مذمت شود و يا حد الهي براي او جاري گردد اذيت مي‏شود، و چگونه ممکن است خدا از اجراي حد شرعي نسبت به يک گنهکار اذيت گردد؟

گذشته از اين‏ها در مورد اين نزاع به اثبات عصمت زهرا- سلام‏الله‏عليها- احتياجي نيست، بلکه در اين جا علم به صدق زهرا- سلام‏الله‏عليها- کفايت مي‏کند و در راستگو بودن فاطمه- سلام‏الله‏عليها- اختلافي بين مسلمين نيست، زيرا که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در تمام مدت عمر شريفش ادعايي نفرموده بود که مورد تکذيب قرار گيرد. اختلافي که در مسئله‏ي فدک بوده

 

[ صفحه 291]

 

اين است که آيا با علم به اينکه زهرا- سلام‏الله‏عليها- در ادعاي خود راستگو بوده است، سزاوار بود که ابوبکر فدک را بدون اقامه‏ي شاهد و بينه به زهرا- سلام‏الله‏عليها- تسليم کند يا نه؟

اصولا هدف از اقامه بينه و شاهد براي اين است که حاکم ظن غالب به صدق مدعي پيدا کند و لذا وقتي که مدعي عليه به نفع مدعي اقرار کرد، ديگر شاهد لازم نيست، زيرا ظني که حاکم از اقرار مدعي عليه به صدق مدعي پيدا مي‏کند به مراتب قوي‏تر از ظني است که وي از شهادت شاهد به صدق مدعي حاصل مي‏کند. پس در صورتي که طن قوي‏تر براي حاکم به صدق مدعي حاصل شد، آن وقت احتياج به اقامه بينه نيست، تا چه رسد به جايي که حاکم علم به صدق مدعي داشته باشد، و در آن صورت به طريق اولي احتياج به اقامه‏ي بينه نيست.

قضيه‏ي شهادت خزيمه به نفع رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شبيه داستان شهادت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- مي‏باشد، براي اينکه کسي که علم به صدق و راستگويي زهرا- سلام‏الله‏عليها- داشته باشد، با وجود اين علم ديگر حق ندارد از او شاهد و گواه مطالبه کند. سران سقيفه خوب مي‏دانستند که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- جز حق چيز ديگري نمي‏گويد، ولي متاسفانه خودشان را به تجاهل زدند.

مرحوم مظفر در ردّ گفته‏ي فضل بن روزبهان نويسنده کتاب الباطل مي‏گويد: «علي ان البينه طريق ظني مجعول لاثبات ما يحتمل ثبوته و عدمه فلا مورد لها مع القطع واليقين المستفاد في المقام من قول سيده النساء التي طهرها الله تعالي و جعلها بضعه من سيد انبيائه، لان القطع طريق ذاتي الي الواقع، لا بجعل جاعل، فلا يمکن رفع طريقيته او جعل طريق ظاهري علي خلافه و لذا کان الامر في قصه شهاده خزيمه للنبي- صلي الله عليه و آله و سلم- هو ثبوت ما ادعاه النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- بلا بينه مع مخاصمه الاعرابي له.

فان شهاده خزميه فرع عن قول النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- و تصديق له فلا تفيد اکثر من دعوي النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- بل کان اللزم علي ابوبکر و المسلمين ان يشهدوا للزهرا تصديقا لها. کما فعل خزيمه مع النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- و امضي النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- فعله، ولکن ما للاسف، من اطلع علي ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- نحلها فدک اخفي

 

[ صفحه 292]

 

شهادته رعايه لابي‏بکر (کما في الاکثر) او خوفا منه و من اعوانه، لما راوه من شدتهم علي اهل البيت- عليهم‏السلام- او علما بان شهادتهم ترد، لمار اوه من رد شهاده اميرالمؤمنين عليه‏السلام- و اجتهاد الشيخين في غضب الزهراء، و لذا لم يشهد ابوسعيد و ابن عباس مع انهم علموا او رووا ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطي فدک.

و لايبعد ان سيده النساء لم تطلب شهاده ابن عباس و ابي‏سعيد و امثالهما لانها لم ترد واقعا بمنازعه ابوبکر الا اظهار حاله و حال اصحابه للناس الي آخر الدهر «ليهلک من هلک عن بينه، و يحيي من حي عن بينه» [7]  و الا فبضعه رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- اجل قدرا و اعلي شانا من ان تحرص علي الدنيا و لاسيما ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- اخبرها بقرب موتها و سرعه لحاقهابه» [8] .

بينه يک طريق ظني مي‏باشد که شارع مقدس آن را براي کشف واقع جعل فرموده تا به وسيله بينه آنچه که ثوبتش محتمل است ثابت گردد، پس اگر در جايي قطع و يقيقن به واقع حاصل شد، ديگر موردي براي بينه باقي نمي‏ماند، در جريان فدک از فرمايشات زهرا- سلام‏الله‏عليها- (که به تطهير ذاتي پروردگار پاک بوده و پاره تن رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- محسوب مي‏شده است) قطع حاصل مي‏شود که فدک ملک فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بوده است، و اين قطع يک طريق ذاتي براي کشف واقع است، ولي بينه طريق مجعول براي کشف واقع مي‏باشد، و طريق مجعول شرعي در جايي از واقع کشف مي‏کند که طريق ذاتي براي کشف حقيقت نباشد، در اين جا طريق ذاتي براي کشف حقيقت موجود است و نيازي به اقامه‏ي بينه و طريق مجعول نيست، چنان که در جريان شهادت خزيمه به نفع رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- قضيه از اين قرار بود، شهادت خزيمه سواي ادعاي خود پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مطلب ديگري نبود، چون خزيمه ناظر جريان معامله نبود ولي به نفع پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شهادت داد، زيرا رسول

 

[ صفحه 293]

 

خدا را صادق مي‏دانست، بنابراين بر ابوبکر و تمام مسلمين که زهرا- سلام‏الله‏عليها- را صديقه مي‏دانستند فرض و واجب بود که به ثوبت ملکيت فدک براي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گواهي دهند، ولي اسفا که بسياري از افرادي که ناظر بودند پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بخشيد، با اين وصف، از گواهي خودداري کردند، يا به مناسبتي جانبداري از ابوبکر نمودند و يا اينکه بر اثر ترس و وحشتي که از طرفداران ابوبکر داشتند از گواهي دادن خودداري کردند.

و يا اينکه افرادي مانند ابن عباس و ابي‏سعيد خدري (با اينکه روايت هم کرده‏اند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به زهرا- سلام‏الله‏عليها- بخشيد) اما ديدند که گواهي شخصي مثل علي- عليه‏السلام- ردّ مي‏شد، قطعي و طبيعي است که شهادت آنها هم شنيده نمي‏شود و ردّ خواهد شد و لذا از شهادت خودداري کردند. و يا احتمالا خود فاطمه- سلام‏الله‏عليها- از آنها نخواسته تا گواهي دهند، چرا؟ براي اينکه هدف فاطمه- سلام‏الله‏عليها- از منازعه‏ي فدک فقط به دست آوردن آن نبوده، بلکه مي‏خواست با طرح منازعه‏ي فدک، چهره‏ي حزب حاکم را براي مردم مسلمان آن روز، و آيندگان روشن کند. و قرآن هم فرموده است: «ليهلک من هلک عن بينه و يحيي من حي عن بينه» [9]  (تا هر که هلاک شدني است بعد از اتمام حجت هلاک شود و هر که لايق حيات ابدي است به اتمام حجت به حيات ابدي رسد) والا پاره‏ي تن رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از حيث قدر و منزلت و از جهت شان و مقام بالاتر از آن است که به مال دنيا حريص باشد، مخصوصا اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به او خبر داده بود که مرگ او نزديک است و هر چه زودتر به او ملحق مي‏شود.

خواننده‏ي گرامي تا اين جا سخن دو دانشمند بزرگوار (سيد مرتضي در ردّ قاضي القضات و مرحوم مظفر در ردّ فضل بن روزبهان) را در رابطه با موضوع فدک ملاحظه فرموديد.

اصولا قاعده‏ي فقهي که در موضوع دعواها و مخاصمات براي طرفين مطرح است، اين است: «البينه علي المدعي و الحلف علي من انکر»: بينه و شاهد را بايد مدعي اقامه کند و کسي که منکر است بايد قسم بخورد، و اينکه اقامه‏ي بينه از ناحيه‏ي مدعي در فقه اسلام تشريع شده است، به اين جهت است که از طريق بينه و شاهد ظن به صدق

 

[ صفحه 294]

 

مدعي را در دعوايش بايد تقويت کرد، و نيز جهت اينکه در بينه عدالت معتبر است، چون که گواهي شاهد عادل موجب تقويت ظن به مدعي خواهد بود.

و بعضي از فقها گفته‏اند که اگر حاکم علم به واقع داشت، بدون اقامه بينه و شاهد مي‏تواند بر طبق علم خود حکم کند، براي اينکه علم او به واقع از ظني که از طريق بينه مي‏خواهد نسبت به واقع به دست بياورد قوي‏تر است و اگر منکر هم به نفع مدعي اقرار کرد و با وجود اقرار منکر نيازي به بينه نيست، زيرا که اقرار منکر از نظر ايجاد ظن براي حاکم به صدق مدعي از گواهي شاهد قوي‏تر است. پس با توجه به اين سخن جايي که حاکم علم به واقع دارد، اعلم او هم بر بينه و هم بر اقرار مقدم است، و با وجود علم، بينه و شاهد که موجب ظن است مورد نياز نيست، براي اينکه بينه ادله‏ي ظني الدلاله است. و باز هم از نظر اسلام و فقهاي بزرگوار لازم نيست که مدعي حتما دو شاهد بياورد، اگر يک شاهد هم آورد و سوگند خورد، از نظر اثبات صدق مدعي کفايت مي‏کند و آنچه که در کتب و سير آمده است روش خلفاي راشدين هم همين روش بوده است.

ابي‏داود مي‏گويد: «عن ابن عباس ان رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قضي بيمين و شاهد» [10] : با هفت سند از ابن عباس نقل شده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با يک شاهد و قسم قضاوت مي‏فرمود.

و مسلم هم در صحيح خود مي‏گويد: «عن ابن عباس ان رسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قضي بيمين و شاهد» [11] : با شش سند از ابن عباس نقل شده است: همانا رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به يک شاهد و قسم قضاوت مي‏فرمود. و وي در شرح اين کتاب گفته: عموم علماي اسلام از صحابه و تابعين و ساير علماي فرق مختلف اسلامي در اين مطلب متفقند که در منازعات مالي، يک شاهد با قسم از نظر مدعي کفايت مي‏کند، و نيز ابوبکر و علي- عليه‏السلام- و عمر بن عبد العزيز و مالک بن انس

 

[ صفحه 295]

 

و شافعي و احمد بن حنبل و فقهاي مدينه و علما همين نظريه را داشتند.

بيهقي در سنن خود مي‏گويد: «عن ابن عباس ان رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قضي بشاهد و يمين». [12]  با ده سند از ابن عباس نقل کرده است که: همانا رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به يک شاهد با قسم حکم فرمود.

بخاري هم مي‏گويد: «کتب ابن عباس رضي الله عنهما ان النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- قضي باليمين علي المدعي عليه»: [13]  ابن عباس در جواب نامه‏ي سوال کننده‏اي نوشت: همانا پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- به قسم واحد بر مدعي عليه حکم مي‏فرمود.

متقي هندي در کتاب کنزالعمال در فصل سوم از کتاب شهادات نقل کرده است که پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- و ابوبکر و عمر و عثمان به گواهي يک شاهد با قسم حکم مي‏کردند. و باز هم در همين کتاب از علي- عليه‏السلام- نقل کرده که آن حضرت فرمود: جبرئيل قانون قضا را براي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به قسم و يک شاهد نازل کرد. [14] .

با توجه به آنچه بيان شد، مناسبت نداشت که ابوبکر به فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها -بگويد: «يک شاهد ديگر زن و يا مرد بياور» و بايد به همان شهود که بانوي دو عالم آورد اکتفا مي‏کرد. و آنچه که مسلم و قطعي است و از کتب تواريخ و سير به دست مي‏آيد، اينکه: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در زمان حياتش بخششهايي به افراد داشته است، و به گواهي علي- عليه السلام- فدک از بخششهايي رسول خدا بوده است و علي- عليه‏السلام- کسي است که از اتهام زدن به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مبراست و او از همه‏ي افراد به موارد شهادت آگاه‏تر است، براي اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- درباره‏ي او فرموده: «اقضي الامه» (علي- عليه‏السلام- داد خواه‏ترين امت است.) اگر در کلام

 

[ صفحه 296]

 

علي- عليه‏السلام- کوچکترين نشانه‏ي تهمت احساس مي‏شد آن وقت اقدام به شهادت نمي‏کرد. و با گواهي علي- عليه‏السلام- فدک متروکه و ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نبوده تا اينکه زهرا- سلام‏الله‏عليها- آن را به عنوان ميراث پدر مالک شود، بلکه فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها- فدک را قبل از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مالک شده بود.

تعجب اين جاست که ابوبکر ادعاي فاطمه را بر فدک قبول نکرد و شهادت علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن را مبني بر صدق ادعاي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نپذيرفت، ولي در مورد شمشير و عمامه و استر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- که علي- عليه‏السلام- مدعي بود رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آنها را به وي بخشيده است پذيرفت، در حالي که عباس هم نسبت به آنها ادعا مي‏کرد، ولي ابوبکر ادعاي حضرت علي را بدون گواهي قبول کرد!

اگر اشکال شود که در مورد شمشير و عمامه و استر، ابوبکر به علم خود حکم کرده است، زيرا او حاکم بوده و حاکم اگر علم به صدق مدعي پيدا کند مي‏تواند بر طبق علم خود به صدق مدعي حکم کند.

در جواب بايد گفت: اگر ابوبکر علم داشت چرا در حالي که عباس در متروکه و ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با علي- عليه‏السلام- نزاع داشته است، تصريح نکرده و چرا نگفت من مي‏دانم که اين اموال از بخششهاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به علي- عليه‏السلام- مي‏باشد؟ و بدون تصريح به اين موضوع، حکم به نفع علي- عليه‏السلام- صادر کرد، پس چطور مي‏شود در اينجا به علم خود عمل کرده ولي موقعي که فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها- فدک را مي‏خواست به علم خود عمل نکرد؟ پس بايد به ادعاي زهرا- سلام‏الله‏عليها- توجه مي‏کرد و فدک را پس مي‏داد. آيا از قاضي و حاکم پذيرفته است که در يک جا به علم خود عمل کند و در جاي ديگر عمل نکند؟ در حالي که ابوبکر يقينا مي‏دانست که فدک اعطايي خدا و رسول به زهراست.

از همه اينها گذشته سيوطي در تفسير درالمنثور در ذيل آيه شريفه: «افمن کان علي بينه من ربه و يتلوه شاهد منه» [15]  مي‏گويد: «قال سمعت عليا کرم الله وجهه يقول في خطبته ما نزلت آيه من کتاب الله الا وقد علمت متي انزلت و ما من قريش رجل الا و قد انزلت

 

[ صفحه 297]

 

فيه آيه من کتاب الله عزوجل تسوقه الي جنته او نار، قال رجل: يا اميرالمؤمنين عليه‏السلام- فما نزل فيک قال: ام تقرا «افمن کان علي بينه من ربه و يتلوه شاهد منه» الايه، فرسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- علي بينه من ربه و انا التالي الشاهد منه» [16] .

از ابن ابي حاتم و ابن مردويه و ابونعيم نقل شده، و آنها هم از علي- عليه‏السلام- نقل کره‏اند که از آن حضرت شنيده شد که مي‏فرمود: هيچ آيه‏اي از کتاب خدا نازل نشده مگر اينکه من مي‏دانم در چه زماني و در شان چه کسي نازل شده و از قريش مردي نيست مگر اينکه در قرآن آيه‏اي در مورد وي نازل شده است که او را يا به بهشت سوق مي‏دهد و يا به جهنم مي‏برد، بعد شخصي از آن حضرت سوال کرد: در مورد شما چه آيه‏اي نازل شده است، حضرت در جواب فرمود: مگر سوره‏ي هود را نخوانده‏اي؟ که خدا مي‏فرمايد: «افمن کان...» در اين آيه مقصود از «من کان علي» رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- است و مقصود از جمله‏ي «شاهد منه» مي‏باشم، يعني پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کسي است که با بينه از طرف خداوند آمد و شاهد تالي او من هستم.

آنچه که از اين آيه‏ي شريفه و احاديث مذکور به دست مي‏آيد اين است که گواهي علي- عليه‏السلام- نسبت به گواهي و شهادت باقي مسلمين يک امتيازي دارد که خداوند ملاک و ميزان حقانيت نبوت و رسالت پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- را فقط شهادت علي- عليه‏السلام- قرار داده است، و از نظر ترتيب اثر، شهادت علي- عليه‏السلام- برابر با شهادت تمام امت اسلام است، يعني بر تمام امت اسلام است که شهادت وي را به تنهايي و بدون انضمام شاهد و گواهي ديگر قبول کنند و بپذيرند، چرا؟ براي اينکه حکم خدا هم همين است، بنابراين آيا ابوبکر اين آيه را نشنيده و قرائت نکرده بود؟ و آيا او اين خصوصيت و فضيلت را در علي- عليه‏السلام- سراغ نداشت که شهادت وي را رد کرد؟ و بر اساس شهادت حضرت علي- عليه‏السلام- درباره ملکيت زهرا- سلام‏الله‏عليها- نسبت به فدک حکم نکرد

 

[ صفحه 298]

 

و شاهدي ديگر خواست و علي- عليه‏السلام- را متهم کرد که به نفع خود شهادت داده است!

مگر طهارت ذاتي و حقيقي علي و فاطمه- عليهم‏السلام- به مقتضي آيه‏ي تطهير ثابت نشده بود که ادعاي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و شهادت علي- عليه‏السلام- را رد کردند، در حالي که خداوند فرموده است: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» [17] : همانا خدا خواسته و اراده فرموده که پليدي را از شما خانواده برطرف فرمايد و شما را پاک گرداند، پاک کردن خالص.

انسان وقتي که کتب اهل سنت را ورق مي‏زند که جاي جاي آنها شان نزول اين آيه‏ي مبارکه را ذکر کردند. و اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- علي، فاطمه، حسن و حسين- عليهم‏السلام- را زير کسايي جمع فرمود، و سپس به درگاه خدا عرض کرد: بار خدايا اينها اهل‏بيت من هستند، پليدي را از آنها دور فرما و آنها را پاک گردان يک نوع پاک گرداندن مخصوصي، در آن هنگام براي اجابت دعاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين آيه‏ي شريفه نازل شد، ام سلمه همسر گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عرض کرد: يا رسول‏الله آيا من هم در جمع اهل‏بيت هستم؟ حضرت فرمود: به جاي خود باش تو به خير هستي. [18] .

ابن حجر مکي در کتاب الصواعق المحرقه و طبراني در کتاب اوسط از ام سلمه نقل کرده‏اند که وي گفته است: من از پيامبر شنيدم فرمود: «علي مع القرآن والقرآن مع علي لايفترقان حتي يک يردا علي الحوز»: [19]  علي- عليه‏السلام- با قرآن و قرآن با علي- عليه‏السلام- است و اين دو از هم جدا نمي‏شوند تا در ساحل کوثر بر من وارد شوند.

 

[ صفحه 299]

 

و باز هم عموم محدثين اهل سنت از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده‏اند که آن حضرت فرمود: «الحق مع علي و علي مع الحق يدر معه حيثما دار»: حق با علي- عليه‏السلام- است و علي- عليه‏السلام- با حق است و اين دو داير مدار و لازم ملزوم يکديگرند و از هم جدا نيستند.

اين دو حديث شريف را وقتي انسان به دقت بررسي و تامل کند مي‏بيند که در حديث اول علي- عليه‏السلام- آميخته و معجون با قرآن است، و قبول علي- عليه‏السلام- قبول قرآن و انکار علي- عليه‏السلام- انکار قرآن مي‏باشد. و در حديث دوم علي- عليه‏السلام- با حق است و آن دو لازم ملزوم هستند، و تخلف از گفتار و فرمان علي- عليه‏السلام- تخلف از حق است، چرا که علي- عليه‏السلام- و حق داير مدار يکديگرند، و جايي که علي- عليه‏السلام- نباشد حق هم نخواهد بود، اين روايت به صراحت مي‏گويد: علي- عليه‏السلام- مصون از خطاست زيرا ممکن نيست حق با خطا در يک جا جمع شوند، و علي آينه تمام نما و جلوه‏ي حق است، پس با اين کيفيت چگونه مي‏توان شهادت علي- عليه‏السلام- را در مورد فدک رد کرد، در حالي که رسيدن به حق جز از طريق علي امکان ندارد.

از اينها که بگذريم، ابوبکر در اکثر موارد ديگر به محض دعواي کسي به ادعاي او اکتفا مي‏کرد و اگر کسي ادعايي داشت از او بينه و شاهد نمي‏خواست. اکنون به دو مورد آن اشاره مي‏شود: مورد اول اينکه بخاري در صحيح خود مي‏گويد: «ان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- لما مات جاء لابي‏بکر مال من قبل العلاء بن الحضرمي فقال ابوبکر: من کان له علي النبي دين او کانت له عده فلياتناه قال جابر: و عدني رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- ان يعطيني هکذا، و هکذا فبسط يده ثلاث مرات، فقال جابر: فعد في يدي خمسه مائه، ثم خمسه مائه، ثم خمسه مائه» [20] .

وقتي پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رحلت فرمود، براي ابوبکر مالي از طرف علاء بن حضرمي آمد، بعد ابوبکر اعلام کرد: هر کسي دين و يا طلبي از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- داشته و يا اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به او قول و وعده داده بوده بيايد نزد ما تا مالش را بگيرد. جابر گفت: رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به من وعده

 

[ صفحه 300]

 

داده بود که فلان مقدار به من بدهد. و دستش را سه بار باز فرمود و بخاري مي‏گويد: جابر گفت: بعد ابوبکر دو تا دست مرا پر کرد پانصد درهم و دفعه‏ي دوم و سوم هم پانصد درهم.

مورد دوم اينکه ابن سعد در طبقات خود از ابي‏سعيد خدري نقل کرده و گفته است: «سمعت منادي ابوبکر ينادي بالمدينه حين قدم عليه مال البحرين، من کانت له عده عند رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فليات؟ فياتيه رجال فيعطيهم، فجاء ابوبشير المازني فقال: ان رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- قال: يا ابابشير اذا جاء ناشيي فاتنا، فاعطاه ابوبکر حفتين او ثلاثا فوجدوها الفا و اربع مائه درهم» [21] .

شنيدم منادي از طرف ابوبکر در شهر مدنيه صدا مي‏کرد که مالي از بحرين رسيده، اي مردم کسي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به او وعده‏اي داده و يا مالي نزد وي داشته بيايد مالش را بگيرد؟ مرداني نزد ابوبکر آمدند و او به آنها از مال بحرين بخششهايي داد. بعد ابوبشير مازني آمد و گفت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده بود اي ابابشير هر وقتي چيزي براي ما آمد به نزد ما بيا تا به تو کمک کنيم و پس ابوبکر دو يا سه کيسه به او بخشيد، وقتي کيسه‏ها را باز کردند در هر کدام هزار و چهار صد درهم بود.

با توجه به اين دو رايت برخورد حکومت با دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بيشتر مورد سوال واقع مي‏شود که چطور شد کساني که ادعا مي‏کردند رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به ما وعده‏ي فلان چيز را داده بود، ابوبکر بلافاصله آن را به او مي‏داد و از آوردن بينه و شهود خبري نبود، ولي وقتي که پاره‏ي تن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود فدک نحله و بخشش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به وي مي‏باشد، از او بينه و شاهد خواسته شد؟ و چطور شد که در مورد ادعاهاي افراد ديگر ابوبکر به علم خود عمل کرد و علم به صدق آنها پيدا کرد؟ و آنها متهم به کذب نشدند، ولي وقتي که نبوت به دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- رسيد علم به صدق مدعي به جايي نرسيد و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نياز به بينه و شاهد پيدا کرد؟!!

و واقعا از عجايب روزگار است که افراد عادي به ادعايشان توجه مي‏شود، ولي آن کساني که طهارت ذاتيه داشتند به ادعاي آنها توجه نمي‏شود؟!!.

[ صفحه 301]

[1] سوره طلاق، آيه 1.

[2] احزاب، آيه 43.

[3] سوره احزاب، آيه 53.

[4] طبق روايات شيعه اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هنگام رحلت در خانه عايشه بوده است حقيقت ندارد، براي اينکه از عايشه در سيره‏ي ابن هشام و سيره‏ي ابن کثير نقل شده است: ما فوت پيامبر را متوجه نشديم تا زماني که صداي بيلها بلند شد.

[5] سوره احزاب، آيه 33.

[6] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 272 و 273.

[7] سوره انفال، آيه 42.

[8] دلائل الصدق، ج 3، ص 68 و 69. «مطالب کتاب دلائل الصدق در کتب اهل سنت هم بود ولي از نظر عبارت يک مقدار پراکنده بود.».

[9] سوره انفال، آيه 42.

[10] سنن ابي‏داود، ج 3، ص 308، باب القضاء باليمين و الشاهد. ابي داود چهار روايت ديگر را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل مي‏کند که وي به يک شاهد و قسم قضاوت فرمود.

[11] صحيح مسلم، ج 12، ص 4، کتاب الاقضيه باب وجود الحکم بشاهد و يمين.

[12] سنن الکبري، ج 15، ص 202، باب القضاء بايمين مع الشاهد. بعد بيهقي 59 روايت ديگر را از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- به سندهاي مختلف نقل کرده که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به يک شاهد و قسم حکم مي‏فرمود.

[13] صحيح بخاري، ج 11، ص 198، کتاب الشهادات و در پاورقي به شرح کرماني آمده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به يک شاهد و قسم حکم مي‏فرمود و بعد توضيح داده است: مراد از يمين مدعي با شاهد است.

[14] کنز العمال، ج 3، ص 178.

[15] سوره هود، آيه 17، آيا پيامبري که از جانب خدا دليلي روشن (مانند قرآن) دارد و زبانش بدان گوياست.

[16] الدر المنثور، ج 3، ص 324 و فرائد المسطين، ج 1، ص 338، حديث 260 و شواهد التنزيل، ج 1، ص 280 و 281 و ينابيع الموده، باب 26، ص 99 و تفسير کبير، ج 5، ص 46 و تفسير جامع البيان، ج 12، ص 10 و شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص 236 و حليه الاولياء، ج 1، ص 68 و مناقب ابن مغازلي، ص 270.

[17] سوره احزاب، آيه 33.

[18] منابع اهل سنت که اين حديث را نقل کردند عبارتند از: صحيح مسلم، ج 7، ص 130، و صحيح ترمذي، ج 3، ص 200 و مستدرک علي الصحيحين، ج 3، ص 158، خصائص، ج 2، ص 64 و مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 292 و فصول المهمه، ص 9، و ذخاير العقبي، ص 22 والرياض النضره، ج 2، ص 188 و الصواعق المحرقه، ص 5 و نور الابصار، ص 10 و تاريخ دمشق، ج 4، ص 205، و شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 230 و اسعاف الراغبين، ص 97 تمام ابن کتب چاپ بيروت هستند و براي اطلاع بيشتر به کتاب «فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در کلام اهل سنت» ج 1، فصل «طاهره» مراجعه فرماييد.

[19] الصواعق، ص 76، حديث 21 و مستدرک، ج 3، ص 124 و کفايه الطالب، ص 253 و تاريخ دمشق، ج 3، ص 117 و فيض القدير، ج 4، ص 356 و کنز العمال، ج 6، ص 157، المعيار و الموازنه، ص 119، و مجمع الزوايد، ج 7، ص 235، و مناقب خوارزمي، ص 56 و الامامه والسياسه، ج 1، ص 78 و تاريخ بغداد، ج 14، ص 321 و صحيح ترمذي، ج 2، ص 298.

[20] صحيح بخاري، ج 2، ص 953، حديث 2537، کتاب الشهادات، باب 29.

[21] طبقات الکبري، ج 2، ص 318.

آيا شهادت تخصيص بردار است؟

 

در فصلهاي گذشته ملاحظه شد که حکومت به محض اينکه روي کار آمد و تا اندازه‏اي بر اوضاع مسلط شد، به فاصله‏ي اندک افرادي را به سرزمين فدک فرستاد و نمايندگان بانوي فاطمه را که در آن جا کار مي‏کردند بيرون نمود و فدک را با جعل حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- غصب کرد، حضرت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- وقتي که از اين برخورد ناصواب از ناحيه حکومت با خبر شد به مجلس ابوبکر آمد و در حالي که مهاجرين و انصار همه بودند خطبه‏اي عارفانه و عالمانه بيان فرمود، و مردم را آگاه و روشن نمود، و در آن خطبه به آيات قرآن استدلال نمود و آن چنان قلبها را متوجه خود کرد که رييس حکومت که جاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نشسته بود، به بن بست سختي گير کرد و حديثي از پيش ساخته و جعلي را از بان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- قرائت کرد «انا معاشر الانبياء...» و مردم را با جعل اين حديث عليه اهل‏بيت شوراند، و از فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در مقام دعواي فدک شاهد و بينه خواست و بانوي دو عالم، علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن را به عنون شاهد آورد که متاسفانه اين شهادت مورد قبول واقع نشد و به فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گفته شد: يک مرد و يا يک زن ديگر بياورد تا به حقي که ادعا مي‏کند برسد!!

حال بايد اولا شهادت را از نظر قرآن بررسي کرد و ثانيا اينکه آيا شهادت

 

[ صفحه 302]

 

تخصيص بردار است يا نه؟

قرآن کريم درباره‏ي شهادت فرموده است: «و استشهدوا شهيدين من رجالکم، فان يکونا رجلين فرجل و مراتان ممن ترضون من الشهداء» [1] : دو تن از مردان گواه آريد و اگر دو مرد نياييد، يک تن مرد و دو زن هر که را طرفين راضي شوند گواه گيرند.

باز هم در قرآن کريم آمده است: «و اشهدوا ذوي عدل منکم و اقيموا الشهاده لله» [2] : دو مرد مسلمان عادل گواه گيريد و براي خدا اقامه گواهي کنيد.

ظاهر اين دو آيه شريفه دستور عام دارند که در هر کاري مخصوصا در مقام دعوا و مخاصمات، طرف مدعي بايد اقامه شهود کنند تا به واسطه‏ي آن، ادعا و خواسته‏ي مدعي ثابت شود و در لسان آيات شهود عدل (يعني عادل) و ترضون آمده است، يعني آنهايي که طرفين راضي شوند.

حال آيا شهادت عام است و همه موارد را شامل مي‏شود؟ يعني اينکه بايد در همه جا شاهد دو مرد و يا اينکه يک مرد و دو زن باشد؟ و يا اينکه حکم آيات مزبور به موارد مخصوصي تخصيص مي‏خورد؟ و در حالي که در قواعد اصولي آمده است «ما من عام الا و قد خص» (هيچ عامي نيست مگر اينکه تخصيص مي‏خورد)، آيا حکم آيات شهادت هم چنين است و قابل تخصيص مي‏باشند؟

جوابي که به اين سؤال داده شده اين است که حکم آيات در عين اينکه تعميم در آن و همه‏ي موارد شهادت را شامل مي‏شود، ولي استثنا هم دارند، مخصوصا در جايي که ادعا از طرف کساني باشد که خدا و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به عصمت آنان گواهي داده‏اند، که در اين صورت حکم آيات و عموميت آنها تخصيص خورده است.

براي اينکه مخصيص آيه کساني هستند که طهرت و پاکي آنها به دليل آيه‏ي تطهير و آيه مباهله و سوره‏هاي کوثر و هل اتي ثابت شده است و عصمت و پاکي‏شان توسط آيات و سوره‏هاي مزبور در مقابل کفار محقق شده است.

 

[ صفحه 303]

 

بنابراين آنها در مقام ادعاي حق، شاهد لازم ندارند و حکم اين آيات شريفه شامل اين سري افراد نمي‏شود، چرا؟ براي اينکه زهرا- سلام‏الله‏عليها- صديقه و معصومه است و عصمت او تهمت و گمان سوء و دروغ را نسبت به وي برطرف مي‏نمايد و ديگر نيازي به بينه و شاهد نيست. وقتي که از طرف ذات پروردگار نسبت به شخصي شهادت بر عصمت داده شود آن وقت علم ضروري به حقيقت گويي او حاصل مي‏شود و اگر کسي شهادت و يا ادعاي او را قبول نکند، لازمه‏اش قبول نکردن خداوند است. و بهترين دليل بر اين مدعي چنانچه در کتب صحاح اهل سنت هم آمده است و در فصل «فاطمه راستگوترين زنان» گذشت، شهادت خزيمه بن ثابت به نفع رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- عليه مرد اعرابي که با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- معامله کرده بود مي‏باشد که شهادت وي مورد تصويب واقع شد و اين گونه شهادت داد: «اني علمت انها لک يا رسول‏الله حيث علمت صدقک و عمتک» [3] : من مي‏دانم که آن مال به شما تعلق دارد، زيرا که به راستگويي و عصمت شما يقين دارم.

اگر العياذ بالله پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- معصوم و مقام مقدس آن حضرت از تهمت بري نبود، شهادت خزيمه به تنهايي به راستگويي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کفايت نمي‏کرد، آنچه که موجب شد شهادت خزيمه به تنهايي کافي باشد، مقام عصمت آن حضرت بود و گواهي خزيمه به منزله‏ي ادعا قرار گرفت و عمصت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هم در خارج موجب شد که ادعاي او بدون شاهد قبول شود.

سيوطي در کتاب تاريخ خلفاء مي‏گويد: «اخرج الشيخان عن جابر- رضي‏الله‏عنه- قال: قال النبي- عليه (و آله) الصلوه والسلام- «لو جاء مال البحرين اعطيتک هکذا و هکذا» فلم جاء مال البحرين بعد وفاه النبي- عليه (و آله) الصلوه والسلام- قال ابوبکر: من کان له عند النبي- و عليه (و آله) الصلوه والسلام- دين او عده فلياتنا، فجئت و اخبرته، فقال: خذ، فاخذت فوجدتها خمسائه فاعطاني الفا و خمسائه» [4] : از قول بخاري و مسلم و آن دو هم از جابر نقل

 

[ صفحه 304]

 

کرده‏اند: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به من فرمود «هرگاه مالي از بحرين به تو فلان مبلغ را عطا خواهم کرد» اتفاقا خراج بحرين بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به مدينه رسيد. ابوبکر اعلام کرد هر کس که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به او از خراج وعده‏اي داده و يا طلبي از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- داشته بيايد و طلبش را بگيرد. من نزد وي رفتم و وعده‏ي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- را به او اظهار کردم، ابوبکر هزار و پانصد درهم از آن اموال را به من بخشيد.

بخاري مي‏گويد: «حدثنا سفيان حدثنا محمد بن المنکدر سمع جابرا رضي‏الله‏عنه قال «قال رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- لو قد جاءنا مال البحرين لقد اعطيتک هکذا و هکذا و هکذا: فلم يجي حتي قبض النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- فلما جاء مال البحرين امر ابوبکر مناديا فنادي: من کان له عند رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- دين او عده فلياتنا فاتيته فقلت: ان رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- قال بي کذا و کذا... فحثالي حيثه و قال: عدها، فوجدتها خمسائه فقال: خذ مثلها مرتين» [5] .

با دو سند از جابر نقل شده است که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: اگر مال بحرين آمد براي تو فلان مبلغ و فلان مبلغ و فلان مقدار مي‏بخشم، و آن مال نيامد تا اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفت، هنگامي که غنائم بحرين را آوردند ابوبکر دستور داد: منادي ندا کند هر کس از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- طلبي دارد و يا اينکه آن حضرت به او وعده‏اي فرموده بيايد بگيرد، جابر گفت: من نزد ابوبکر رفتم و اظهار داشتم که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به من فرمود: اگر مال بحرين را آوردند من به تو سه مشت از آن را عطا خواهم کرد، جابر گفت: ابوبکر يک مشت از آنها را به من داد و گفت: آنها را به شمار و شمردم پانصد درهم بود و بعد ابوبکر گفت: مثل آن دو مرتبه‏ي ديگر بگير.

ابن حجر عسقلاني در کتاب شهادت، باب من امر بانجاز الوعد در تفسير اين

 

[ صفحه 305]

 

حديث مي‏گويد: «و قال ابن بطال: لما کان النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- اولي الناس بمکارم الاخلاق ادي ابوبکر مواعيده عنه، لم يسئال جابرا البينه علي ما ادعاه لانه لم يدع شئيا في ذمه النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- و انما ادعي شيئا في بيت‏المال و ذلک موکول الي اجتهاد الامام» [6] .

ابن بطال گفت: چون پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- برترين مردم نسبت به ارزشهاي اخلاقي بود، ابوبکر وعده‏هاي او را ادا نمود و از جابر در ادعايش شاهد نخواست، براي اينکه جابر در ذمه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- چيزي را ادعا نکرده بود. و همانا ادعاي جابر در بيت‏المال بود و اينکه ابوبکر خواسته‏ي او را انجام داد از اجتهادات وي بود و از باب اجتهاد خواسته جابر را عمل کرده است.

حال بايد از ابن حجر سوال کرد بر فرض که اين حرف شما و ابن بطال درست باشد و خود شما هم معترف هستيد که ابوبکر بدون درخواست شاهد به ادعاي جابر ترتيب اثر داد، و بر فرض هم آيه ذوي القربي در شان فاطمه- سلام‏الله‏عليها- نازل نشده و آيه‏ي خمس در شان اهل‏بيت- عليه‏السلام- نازل نشده و پيامبر هم فدک را به زهرا- سلام‏الله‏عليها- نبخشيده بود، هنگامي که زهرا- سلام‏الله‏عليها- فدک را از او خواست، و نيز بر فرض محال حديث عدم ارث انبيا که ابوبکر راوي آن بود حقيقت داشت، آيا سزاوار نبود که ابوبکر در اين جا به اجتهاد خود عمل مي‏کرد و فدک را به زهرا- سلام‏الله‏عليها- پس مي‏داد؟! آيا مي‏شود که آدم در يک مورد به اجتهاد عمل کند و در جاي ديگر در اجتهاد را ببندد و علمش به جايي نرسد؟

باز همين ابن حجر عسقلاني در تفسير اين حديث در کتاب کفاله باب تکفل دين ميت مي‏گويد: «ان ابوبکر لما قام مقام النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- تکفل بما کان عليه من واجب او تطوع، فلما التزم ذلک لزمه ان يوفي جميع ما عليه من دين او عده، کان- صلي الله عليه و آله و سلم- يحب الوفاء بالوعد... فيه قبول خبر الواحد العدل من الصحابه و لو جر ذلک

 

[ صفحه 306]

 

نفعا لنفسه، لان ابوبکر لم يلتمس من جابر شاهدا علي صحه دعواه و يحتمل ان يکون ابوبکر علم بذالک فقضي له بعلمه فيستدل به علي جواز مثل ذلک للحاکم» [7] .

ابوبکر وقتي خلافت عهده‏دار شد، و آنچه را که بر عهده‏ي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از واجب و مستحب بود متکفل شد، پس وقتي که او به خلافت و قائم مقامي ملتزم شد، بر او لازم بود که تمام آنچه را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وعده داده بود، وفا و ادا نمايد. پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وفاي به وعده را دوست مي‏داشت و ابوبکر بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وفاي به وعده‏هاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را انجام داد.

... بعد ابن حجر مي‏گويد: اين خبر دلالت دارد که خبر شخص عادل از صحابه مورد قبول است، اگر چه او خبر و يا ادعا را به نفع خود اظهار کند، زيرا که در اين خصوص ابوبکر از جابر شاهدي بر صحت ادعايش مطالبه نکرد. و احتمال دارد که ابوبکر به ادعاي جابر علم داشته و مي‏دانسته و بر اساس علم خود حکم کرده است، پس مي‏شود به اين رفتار ابوبکر استدلال کرد و اين گونه عمل کردن براي حاکم جايز است.

خواننده گرامي اگر اين تحليل و تفسير ابن حجر را به دقت بررسي کنيم، چند نکته از آن به دست مي‏آيد:

اول اينکه ابن حجر گفته است: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- وفاي به وعده را دوست مي‏داشت، جاي بحث نيست که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- يکي از چيزهايي را که آورد وفاي به وعده و عهد بود و اما اينکه ابن حجر مي‏گويد: ابوبکر تمام آنچه را که بر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود وفا و ادا نمود، اينجا بايد سوال کرد که چرا ابوبکر آن همه سفارشها و تاکيداتي را که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيده بود و تعهداتي که با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کرده بود و در خم غدير با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليه‏السلام- دست بيعت داده بود، به آنها وفا نکرد و بارها از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-

 

[ صفحه 307]

 

شنيده بود که هر کس فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را اذيت کند مرا اذيت کرده است و به آن وفا نکرد و گوش ننمود؟

دوم اينکه ابن حجر در اين تحليل خود گفته است: يکي از صحابه اگر عادل باشد و خبري را بگويد، اگر چه آن خبر به نفع خود باشد قابل قبول است!!. از آقاي ابن حجر سؤال مي‏شود: آيا خبري که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گفت (فدک نحله و بخشش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- براي من است) از جهت عدالت نقصي نسبت به خبر جابر داشت؟ و آيا اصلا مي‏شود جابر را کنار فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گذاشت؟ و گفت که خبر جابر با عدالت است و خبر فاطمه- سلام‏الله‏عليها- از روي عدالت نيست!! جابري که آرزو مي‏کرد که اي کاش يک گوشه‏اي از چادر زهرا- سلام‏الله‏عليها- در روز قيامت به دستش برسد؟ آن وقت مي‏شود گفت که خبر جابر قابل قبول است ولي خبر دختر پيامبر خدشه دارد!! در حالي که زهرا- سلام‏الله‏عليها- محدثه و کاتب وحي و مفسر قرآن بوده است و آنچه را که گفته همان وحي نبوي بوده است، نه غير از آن.

سوم اينکه ابن حجر مي‏گويد: ابوبکر از جابر بر صحت ادعايش شاهد نخواست، احتمال دارد که ابوبکر خواسته جابر را مي‏دانسته و به مقتضاي علمش عمل کرده است، از ابن حجر بايد سوال کرد که چرا اين احتمال را شما بر خواسته زهرا- سلام‏الله‏عليها- نسبت به فدک نمي‏دهيد؟ و آن جا که ابوبکر قطعا و يقينا مي‏دانست که فدک مال زهرا- سلام‏الله‏عليها- بوده و آيه‏ي مبارکه‏ي «آت ذي القربي حقه» را ابوبکر قطعا مي‏دانست که به چه مناسبتي نازل شده است، پس چرا آن جا به علمش و اجتهادش عمل نکرد؟

چهارم اينکه ابن حجر مي‏گويد: حاکم مي‏تواند اين گونه عمل کند (يعني اگر کسي خبر صحيحي گفت و به گفته او اعتماد حاصل شد) بر اساس مصلحت و شان خود به خواسته‏ي طرف، ترتيب اثر دهد و براي حاکم که اختيار تمام دارد، جايز است از بيت المال آنچه را که طرف مدعي مي‏گويد به او بدهد!

اکنون سؤال اين است که اگر ابوبکر حاکم بود و به نسبت شانيت حکومتش به جابر بخشش کرد، چرا نسبت به پاره‏ي تن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين کار را نکرد؟

 

[ صفحه 308]

 

حالا به قول شما و پيشواي شما ابوبکر، بر فرض قبول کنيم که فدک مال همه مسلمين بوده است، آيا نمي‏شد ابوبکر آن را بر اساس مصلحت حکومتش و سبب اينکه دل دخترش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را نرنجانده باشد، از مسلمين مي‏خواست که فدک با آنکه مال همه‏ي شماست ولي از آن جايي که دختر پيامبر و تنها فرزند او آن را خواسته است، آن را به او مي‏دهم؟ اگر ابوبکر اين کار را مي‏کرد آيا مسلمين مخالفت مي‏کردند و قبول نداشتند؟

و يا اينکه او مصلحت حکومتش را نسبت به دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بر اين ديد که به قول استاد عبدالفتاح عبدالمقصود عقده، کينه، خشم و رفتارهاي جاهليت قبل از اسلام را نسبت به خاندان وحي انجام دهد؟ و يا اينکه به قول بزرگان خود شما مانند طبري و ديگران، به خواسته‏ها جابرها و ابابشيرها و کساني ديگر ترتيب اثر داده مي‏شد تا اينکه سرشناسان را به هر طريقي شده است از مرکز وحي به طرف خودشان بکشانند که همين کار را کردند و تا اندازه‏اي هم موفق شدند؟!

با توجه به اين نکاتي که از سخن ابن حجر عسقلاني برداشت شد، اگر حق مطلب آنچه که وي گفته است باشد، پس اينجا ابوبکر عموم آيات شهادت را به محض ادعاي جابر (مبني بر اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به من وعده داده بود) تخصيص زده است و ادعاي جابر را بدون شاهد و بينه قبول کرده است، در حالي که علي- عليه‏السلام- و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- که اولي به تصديق بودند بايد ادعا و شهادتشان مورد تصديق واقع مي‏شد.

بر فرض اينکه علي- عليه‏السلام- و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- هيچ گونه طهارت ذاتيه الهي و خدايي را نمي‏داشتند، و داراي هيچ گونه برتري نبودند، لااقل مثل باقي اصحاب و ياران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- (مثل جابر) بودند و همين خود کافي بود که گفتارشان بايد بدون شاهد و بينه مورد تصديق واقع مي‏شد.

اکنون حرف غير قابل قبول طحاوي را بيان مي‏کنيم که گفته است: علت اينکه ابوبکر ادعاي جابر را بدون شاهد و بينه قبول کرد، اين بود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-

 

[ صفحه 309]

 

فرمود: «و هر کس بر من دروغ ببندد نشيمنگاهش مالامال از آتش خواهد شد» بعيد است که شخصي مانند جابر به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دروغ ببندد و بر ايجاد عذاب شديد براي خود اقدام کند.

اينجا در جواب جناب طحاوي بايد گفت: عجب است که بر فردي مانند جابر احتمال دروغ نمي‏رود تا به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تهمت زند! اما در مورد علي و فاطمه- عليهم‏السلام- اين مطلب محتمل باشد که به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تهمت زنند و اين جرم بزرگ را (العياذ بالله) مرتکب شوند و از دروغ بستن به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خودداري نکنند!! آيا تعليمات و دستورات دين و شرع مقدس اسلام و مسلماني همين است که در اين دو مورد اين گونه فرق گذاريم که دروغ بستن به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از جابر بعيد باشد، ولي از ناحيه علي- عليه‏السلام- و زهرا- سلام‏الله‏عليها- بعيد نباشد!!!

چند حديثي که از منابع اهل سنت ذکر شد بيان‏گر اين بود که آيات شريفه‏ي فوق الذکر همه جا عموميت ندارد که حتما شاهد دو مرد و يا يک مرد و دو زن باشد، بلکه تخصيص بردار است، کما اينکه در آخر فصل «فاطمه- سلام‏الله‏عليها- راستگوترين انسان» چندين روايت از منابع اهل سنت ذکر شد مبني بر اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به يک شاهد و قسم حکم مي‏فرمود. و بيهقي در سن کبراي خود در باب القضاء باليمين مع الشاهد، بيش از پنجاه روايت را به سندهاي مختلف از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و علي- عليه‏السلام- و حتي ابوبکر به يک شاهد با قسم حکم مي‏کردند! و اکثر محدثين اهل سنت اين موضوع را بيان کرده‏اند.

علاوه بر اينها گفته شد که آيه‏ي شهادت تخصيص بردار است، مخصوصا جايي که مخصيص کساني باشند که طهارت ذاتيه‏ي الهيه را دارا هستند و خداوند بر عصمت و طهارت آنها شهادت و گواهي فرموده است و علم الکتاب هستند و خودشان عين شهادت و عين عدل و عين پاکي بوده و مظهر تجلي ذات پروردگار و از اسماء اعظم خداوندي باشند که عين حق هستند و حق در آنها متجلي است.

محي الدين ابن عربي درباره‏ي طهارت اهل‏بيت مي‏گويد: «ان الرجس فيه عباره

 

[ صفحه 310]

 

عن کل ما يشين الانسان و هذا معني العصمه التي تعتقد به الشيعه في الانبياء والائمه و السيده فاطمه الزهراء، و هي مرتبه عظميه، و منزله ساميه خص الله بها بعض عباده. و ليس من لوازم العصمه تبليغ الاحکام، فان کانت العصمه لازمه للنبي و الامام لقيامهما باعباء التبليغ فليس معني ذلک ان غيرهما لا يتصف بالعصمه» [8] .

معني رجس در آيه‏ي تطهير عبارت است از هر چيزي که انسان زشت مي‏شمارد و اين معنا براي رجس معناي همان عصمتي است که شيعه در مورد انبيا و ائمه و فاطمه‏ي زهرا- سلام‏الله‏عليها- قائل است که مرتبتي عظيم و منزلتي بزرگ است که خداي مهربان برخي از بندگان خويش را به آن مقام و مرتبت اختصاص داده است. و البته لازمه‏ي عصمت، تبليغ احکام نيست. و اگر عصمت در مورد پيامبر و امامان در اقدامشان به تبليغ احکام الهي لازم است معني اين مطلب اين نيست که غير از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و امام کسي ديگر داراي اين مقام بزرگ و اين صفت گرانقدر يعني عصمت نمي‏باشد.

بعد ابن عربي در رابطه با حديث شريف «سلمان منا اهل البيت» مي‏گويد: «و شهد الله لهم بالتطهير و ذهاب الرجس عنهم و اذا کان لا ينضاف اليهم الا مطهر مقدس و حصلت له العنايه الالهيه بمجرد الاضافه فما ظنک باهل البيت في نفوسهم فهم المطهرون بل هم عين الطهاره فهذه الايه تدل علي ان الله قد شرک اهل البيت مع رسول اله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- في قوله تعالي ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر... الي ان و «قال فدخل الشرفاء اولاد فاطمه- سلام‏الله‏عليها- کلهم و من هو من اهل البيت... الي يوم القيامه في حکم هذه الايه من الله و عنايه بهم...» [9] .

اينکه سلمان از نظر طهارت ذاتيه مثل اهل‏بيت هست يا نه؟ مي‏گويد: خدا به طهارت اهل‏بيت- عليه‏السلام- و بردن رجس و پليدي از آنان شهادت داده است، وقتي که جز پاکان و منزهان کس ديگري به اهل‏بيت- عليه‏السلام- نسبت داده نمي‏شود و آن کسي

 

[ صفحه 311]

 

هم که به اهل‏بيت نسبت داده مي‏شود براي اين است که عنايت الهي به مجرد نسبت براي او حاصل شده است و الا اين منزلت نصيب هر کس نمي‏شود، پس گمان تو به ذات اهل‏بيت- عليه‏السلام- چيست؟ معلوم است که آنها پاکانند، بلکه آنها عين پاکيزگي هستند و طهارت ذاتيه دارند، بنابراين به دلالت آيه‏ي شريفه خدا اهل‏بيت را با رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- در سخن خود «تا از گناه گذشته و آينده تو درگذريم» [10]  شريک قرار داده است. تا اينکه ابن عربي گفت: پس تمام بزرگان و اشراف فرزندان فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و کساني که از اهل‏بيت مي‏باشند در حکم آيه‏ي غفران تا روز قيامت هستند. بنابراين اهل‏بيت و فرزندان فاطمه- سلام‏الله‏عليها- طهارت ذاتيه‏ي الهيه را مخصوصا از جانب خدا و از جهت عنايت پروردگار دارند و عين طهارت و پاکي هستند.

با توجه به اين بيان بسيار لطيف و زيباي ابن عربي که اهل‏بيت- عليهم‏السلام- و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- طهارت ذاتيه دارند و خداوند بر طهارت آنها شهادت و گواهي داده است ولي وقتي که به اهل‏بيت- عليه‏السلام- نسبت داده مي‏شود او هم طهارت و پاکي را دارا مي‏باشند، پس چه شد که ادعاي پاک پاکان و مادر پاکيزگان، فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و شهادت علي- عليه‏السلام- مورد پذيرش واقع نشد و حتي به اندازه حرف جابر که يکي از صحابه‏ي بزرگوار پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود به سخن و ادعاي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- ترتيب اثر داده نشد؟ و از جابر و کساني ديگر شهود براي تقويت ادعا خواسته نشد، ولي از صمداق روشن آيه تطهير و مشهود به خدا فاطمه- سلام‏الله‏عليها- شاهد و بينه خواسته شد؟!

از اين بحث به اين نتيجه قطعي رسيديم: علاوه بر اينکه فاطمه- سلام‏الله‏عليها- طهارت ذاتيه را داشت و کلامش کلام خدا بود و سخنش همان سخن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و «وحي يوحي» بود و هر چه مي‏گفت عينا گفته‏ي خدا و رسول بود و در مقام

 

[ صفحه 312]

 

ادعا نياز به اقامه بينه نداشت ولي از آن جا که حکومت از وي شاهد و بينه خواست، او حضرت علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن بهشتي را به عنوان شاهد آورد و شهادت آنان مورد قبول واقع نشد. آيات شهادت اگر چه عام است و عموميت دارد که بايد دو مرد و يا يک مرد و دو زن باشد، ولي تخصيص هم مي‏خورد، و همه جا عموميت ندارد. و در بعضي موارد يک مرد با قسم مدعي هم کافي است و اين تخصيص را اکثر محدثين اهل سنت از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده‏اند.

[ صفحه 313]

[1] سوره بقره، آيه 282.

[2] سوره‏ي طلاق، آيه 2.

[3] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 245.

[4] تاريخ الخلفاء، ص 74.

[5] صحيح بخاري، ج 6، ص 237، حديث 3137 و باز هم بخاري در باب ما قطع النبي من البحرين از کتاب خمس و در باب من تکفل عن ميت دينا، هم آن را گفته است.

[6] فتح الباري، ج 5، ص 290.

[7] فتح الباري، ج 4، ص 474، تفسير حديث 2296، و در کتاب مغازي و کتاب فرض الخمس هم همين را گفته است.

[8] فتوحات المکيه، ج 1، (چهار جلدي) ص 196، باب 29.

[9] فتوحات المکيه، ج 1، (چهار جلدي) ص 196، باب 29.

[10] مفسرين مي‏گويند مقصود از گناه گذشته و آينده، دعوت قبل از هجرت و بعد از هجرت او بوده و در اخبار از معصوم- عليه‏السلام- نقل شده که پيامبر را گناهي نيست، مراد گناهان امت و شيعيان است.

مردوديت حديث عدم توريث انبيا

 

در اينکه ابوبکر از نظر زهرا- سلام‏الله‏عليها- و علي- عليه‏السلام- متهم به غصب فدک و (ولايت) و خمس ذوي القربي بود، شک و شبهه‏اي نيست و مطلب روشن‏تر از آن است که درباره آن به احاديث و روايات و جريان‏هاي تاريخي استشهاد شود. زيرا که ابوبکر در نقل حديث عدم ارث انبيا نفر واحد بود و حتي عمر هم تا زماني که ابوبکر آن را بيان نکرده بود از آن بي‏خبر بود، ولي از آن جا که حديث عدم ارث انبيا اضطراب دارد و مردود مي‏باشد، اين حقيقت بايد از بيانات و توجيهات خود اهل سنت بررسي شود تا روشن گردد حديث عدم ارث واقعيت دارد يا خير؟

ابن ابي‏الحديد از قول استادش ابوجعفر نقيب مي‏گويد: علي و زهرا- عليهم‏السلام- و عباس نه يک بار و دو بار بلکه همواره حديث ابوبکر را در نفي توريث انبيا تکذيب مي‏کردند و هم صدا اعلام مي‏کردند که اين حديث جعلي است و چطور ممکن است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- چنين مطلبي را به ديگري بگويد، ولي از ورثه‏ي خود که اين حکم با آنها مناسبت دارد کتمان کند. [1] .

 

[ صفحه 314]

 

و بزرگ‏ترين دليل بر ميراث گذاشتن انبياء از نظر علي- عليه‏السلام- و زهرا- سلام‏الله‏عليها- و عباس، جرياني است که مسلم در صحيح خود در باب «ما يصرف الفي‏ء الذي لم يوجف عليه بقتال» و بخاري در صحيح خود در کتاب خمس و واحدي در مغازي و ابن حجر در الصواعق و ابن ابي‏الحديد در شرح نهج‏البلاغه بيان کرده اند: «... ثم توفي، فقال ابوبکر: انا ولي رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فقبضه الله، و قد عمل فيها بما عمل به رسول‏الله - صلي الله عليه و آله و سلم- و انتما حينئذ و التفت الي علي و العباس تزعمان ان ابوبکر فيها ظالم، فاجر، والله يعلم انه فيها لصادق بار، راشد، تابع للحق ثم توفي الله ابوبکر، فقلت: انا اولي الناس بابوبکر و برسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم-... اعمل فيها مثل ما عمل به رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- و ابوبکر! ثم قال: و انتما (و اقبل علي العباس و علي) تزعمان اني فيها ظالم فاجر و الله يعلم اني فيها بار راشد للحق... فجئتني (يعني العباس) تسالني نصيبک من ابن اخيک و جاءني هذا- عليا- يسالني نصيب امراته من ابيها...» [2] .

عمر به علي- عليه‏السلام- و عباس گفت: هنگامي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- وفات کرد ابوبکر مدعي شد که من ولي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هستم و شما دو نفر از وي ارث خود را مطالبه کرديد و تو اي عباس از او ارث برادر زاده‏ي خود را خواستي و علي هم ميراث همسر خود را مي‏خواست، ابوبکر در جواب شما گفت: «پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده: ما ارث نمي‏گذاريم، و متروکه‏ي ما صدقه است» شما در مقابل او را دروغگو و مجرم و مکار و خائن پنداشتيد، در حالي که خدا مي‏داند او مرد راستگو، نيکوکار و تابع حق است و اينک من ولي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-! و ولي ابوبکر هستم [3]  و اکنون شما مرا هم دروغگو و مجرم و مکار و خائن مي‏پنداريد...

اين حرف عمر با کمال صراحت دلالت مي‏کند که علي- عليه‏السلام- و عباس، ابوبکر

 

[ صفحه 315]

 

و عمر را در مقابل جعل حديث نفي وراثت انبيا و توقيف فدک و املاک خالصه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دروغگو و مجرم مي‏دانستند. در دو موردي که اين حديث نقل شده است اگر دقت شود، مردوديت و جعليت و اضطراب آن معلوم و واضح است.

1- ابن ابي‏الحديد و باقي روات نقل کرده‏اند: «ان فاطمه طلبت فدک من ابوبکر، ففال اني سمعت رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- يقول: «ان النبي لا يورث»، من کان النبي يعوله فانا اعوله. و من کان رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- ينفق عليه فانا انفق عليه...» [4]  فاطمه- سلام‏الله‏عليها- فدک را از ابوبکر مطالبه کرد، ابوبکر گفت: من از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که فرمود: نبي و پيامبر ارث نمي‏گذارد، کسي را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از نظر هزينه و مصرف زندگي کفالت مي‏کرد و من کفالت مي‏کنم.

2- متقي هندي در باب خلافت ابوبکر از قول عمر روايت کرده است: [5]  ابوبکر به من گفت که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که فرمود: «پيامبر ارث نمي‏گذارد، و ميراث او بايد به فقرا و مساکين داده شود.

در متن اين دو حديث جمله‏ي «ما ترکنا صدقه» ذکر نشده و آنچه که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در اين دو مورد به وسيله‏ي ابوبکر و عمر نقل شده فقط نفي توريث پيامبران است. و جمله «من کان يعوله فانا اعوله» (هر کس را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کفالت مي‏کرده من کفالت مي‏کنم) در روايت اول از پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل نشده و از کلمات آن حضرت نبوده و اين جمله گفتار خود ابوبکر بوده است. و باز هم جمله‏ي «انما ميراثه في الفقراء المساکين» ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به فقرا و مساکين متعلق است، در روايت دوم از عمر است و معلوم مي‏شود که اين دو جمله يک نوع اجتهادي از ابوبکر و عمر بوده و گويا آن دو نفر صدقه بودن ما ترک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را اجتهاد کرده بودند، در حالي که نفي اعم است از صدقه بودن و صدقه نبودن آن. اگر اين حديث ابوبکر بر فرض اينکه راست باشد و قبول کنيم که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده که ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم، اين کلام عام است و يک نوع عموميت دارد،

 

[ صفحه 316]

 

و مفهوم آن اين است که متروکه‏اي از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- باقي بماند تا به بازماندگانش برسد و يا نرسد و يا اينکه اصلا باقي نماند، کما اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دارايي‏شان را در زمان حيات مبارکشان که عبارت بود از حوايط سبعه (باغهاي هفتگانه) وقف فرموده و شمشير و عمامه و مرکب سواري و عصاي خود را به علي- عليه‏السلام- بخشيده و حجرات و منازل مسکوني خود را به همسران تمليک فرمود و فدک را به دخترش فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بخشيد و فدک در هنگام مرگ پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ملک زهرا- سلام‏الله‏عليها- و در تصرف وي بود که علي- عليه‏السلام- و ام‏ايمن بر آن شهادت دادند.

پس چيزي از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- باقي نمانده بوده است تا اينکه مورد ارث بازماندگان او قرار گرفته باشد و به قول اهل منطق «سالبه به انتفاء موضوع» است، يعني از ما چيزي باقي نمي‏ماند تا مورد ارث باشد.

در روايات شيعه آمده است که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در ذيل حديث «علما ورثه‏ي انبيا هستند»، فرموده است «پيامبران درهم و دينار ارث نمي‏گذارند ولي علم را ارث مي‏گذارند» [6]  و معناي اين جمله اين است که انبيا درهم و دينار از خود باقي نمي‏گذارند که ديگران ارث ببرند، ولي معني حديث اين نيست که اگر پيامبران در زمان حيات و زندگي‏شان اگر چيزي را به کسي يا کساني بخشيدند، بعد از مرگشان از دست آنها گرفته شود، زيرا که پيامبران ارث نمي‏گذارند، و اين را هيچ عقل و فکر سليمي قبول نمي‏کند.

فخر رازي مي‏گويد: «من تخصيصات هذه الايه ما هو مذهب اکثر المجتهدين ان الانبياء- عليهم‏السلام- لا يورثون والشيعه خالفوا فيه، روي ان فاطمه- سلام‏الله‏عليها- لما طلبت الميراث و منعوها منه، احتجوا بقوله- عليه (و آله) الصلوه والسلام- «نحن معاشر الانبياء لا نورث ما ترکناه صدقه» فعند هذا احتجت فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بعموم قوله «للذکر مثل حظ الانثيين» و کانها اشارت الي ان عموم القرآن لايجوز تخصيصه بخبر الواحد» [7]  مذهب

 

[ صفحه 317]

 

اکثر مجتهدين اين است که انبيا ارث نمي‏گذارند، ولي شيعه در اين مسئله با آنها مخالفت دارند، چون روايت شده است که وقتي فاطمه- سلام‏الله‏عليها- ميراث خود را مطالبه کرد و ابوبکر او را منع از ارث کرد به اين دليل که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: «ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم» آن وقت زهرا- سلام‏الله‏عليها- به حکم کلي و عمومي آيه‏ي شريفه‏ي «يوصيکم الله...» احتجاج فرمود و اين سخن را رد کرد و گويا مراد فاطمه- سلام‏الله‏عليها- از اين استدلال اين بوده که خبر واحد نمي‏تواند حکم کلي و عمومي قرآن را تخصيص بزند.

در جواب فخر رازي بايد گفت که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- هم به عموم اين آيه و هم به خصوص آيات ديگر استدلال فرمود و واقعا جاي تعجب است که ايشان گفته است: فقط شيعه با حديث نفي وراثت مخالف است، در حالي که خود فخر رازي مي‏داند که علي و فاطمه و عباس و زنان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و عموم اهل‏بيت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- با ابوبکر در مورد حديث مزبور و جمله‏ي «ما ترکناه صدقه مخالف بودند و در مقام احتجاج به عموم آيه مزبور و آيه 6 سوره مريم و آيه 16 سوره‏ي نمل و وراثت زکريا و داود استدلال نمودند.

و از آنجا که مذهب اهل‏بيت بر حق است و از باب اينکه عترت را تصديق مي‏کنند، بنابراين هر چيزي که از راه تصديق عترت نباشد رد مي‏کنند، براي اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است هر کس به عترت تمسک جويد و از آنها صرف نظر نکند و به غير آنها رو نياورد نجات مي‏يابد، و لذا آن حديث جعلي را منکر شدند.

اصولا حديث نفي توريث به ابوبکر مربوط نيست که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حديث را به او گفته باشد و از اهل‏بيت و عترت خود کتمان کرده باشد!!!

باز هم فخر رازي در ذيل آيه‏ي شريفه‏ي «يوصيکم الله» مي‏گويد: «ان المحتاج الي معرفه هذه المساله ما کان الا فاطمه و علي والعباس و هولاء کانوا من اکابر الزهاد والعلماء و اهل الدين و اما ابوبکر فانه ما کان محتاجا الي معرفه هذه المساله البته، لانه ما کان ممن يخطر بباله انه يرث من الرسول عليه (و آله) الصلاه والسلام، فکيف يليق بالرسول- عليه (و آله) الصلاه والسلام- ان يبلغ هذه المساله الي من لا حاجه به اليها و لايبلغها الي

 

[ صفحه 318]

 

من له الي معرفتها اشد الحاجه» [8] .

اين مسئله نسبت به زهرا- سلام‏الله‏عليها- موضوعيت داشت و لازم بود که اين حکم را زهرا و علي- عليهماالسلام- و عباس بدانند و اينها خودشان از بزرگان و زهاد و دانشمندان دين اسلام بودند، ولي نياز نبود که ابوبکر اين حديث را بداند، زيرا هرگز به فکر او خطور نمي‏کرد که روزي از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث ببرد، چون در هيچ طبقه‏اي از وراث پيامبر قرار نداشته است، پس با اين کيفيت چگونه سزاوار بود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين حديث را به فردي که مورد ندارد فرموده باشد و از افرادي که نسبت به آن موضوعيت دارند کتمان کند.

سخن فخر رازي اين را مي‏رساند که هدف از نزول قرآن اين است که آنچه که واجب است مردم آن را انجام دهند و آنچه که لازم نيست آن را ترک کنند، قرآن همه‏ي آنها را بطور کامل بيان کرده است. و منظور از ارسال پيامبران هم همين است که مردم را از ارتکاب آنچه که خدا نهي فرموده است باز دارند و بترسانند و چنانچه در آيات قرآن کريم هم آمده است: «فاتقوا الله يا اوليي الالباب الذين آمنوا قد انزل الله اليکم ذکرا، رسولا يتلو عليکم» [9]  پس شما اي خردمندان که ايمان آورده‏ايد از خدا بترسيد (و راه طاعت پيش گيريد) که خدا براي (هدايت) شما قرآن را نازل کرد و رسول بزرگواري را فرستاد که براي شما آيات روشن خدا را بيان و تلاوت کند.

و نيز آمده است: «و انزلنا اليک الذکر لتبين للناس ما انزل اليهم» [10]  و بر تو قرآن را (که جامع و کاملترين کتاب الهي است) نازل کرديم تا بر امت آنچه که فرستاده شده بيان کني...

و هم در قرآن آمده است: «و انه لذکر لک و لقومک و سوف تسالون...» [11]  قرآن براي تو و (مومنان) قومت شرف و نام بلنديست و البته از شما مي‏پرسند (که با قرآن از اطاعت و عصيان چه کرديد).

و باز هم در قرآن کريم آمده است: «و انذر عشيرتک الاقربين» [12]  نخست خويشان

 

[ صفحه 319]

 

نزديک خود را (از خدا) بترسان.

اگر به اين آيات دقت کنيم به اين نتيجه مي‏رسيم که خداوند به بيان تمام احکام قرآن دستور مي‏دهد و اين آيات مقتضي اين است که اگر بنا بود بازماندگان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از آن حضرت ارث نبرند بر او واجب بود که اين حکم را به علي- عليه‏السلام- و فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و عباس و زنان خود ابلاغ و اعلام کند، و حتي تاخير بيان اين حکم به کساني که موضوعيت براي حکم دارد و مکلف به امتثال هستند جايزه نبوده و نيست و چگونه جايزه بوده که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين حکم را با بازماندگان خود در ميان نگذارند و به فردي که اصلا مناسبتي با ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ندارد بيان کند؟ آيا بر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از باب اينکه خدا فرموده که احکام قرآن را به مردم بگو واجب نبوده است که اين حکم نفي وراثت را (بر فرض) براي کساني که موضوعيت دارند و مکلف به آن هستند اعلام کند؟ آيا ابلاغ نکردن اين حکم توسط پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- موجب نمي‏شد کساني که مکلف به اين حکم بودند گرفتار جهل شوند و در گمراهي قرار گيرند؟

بنابراين اگر اين حديث را پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فقط به ابوبکر ابلاغ و اعلام فرموده باشد، (العياذ بالله) عمل درستي انجام نشده است، براي اينکه قرآن کريم در مورد محمد رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: «و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي» [13]  و هرگز به هواي نفس سخن نمي‏گويد، سخن او غير وحي خدا نيست. لذا پيامبر اکرم و آنچه را مي‏گويد، وحي خداست و جز وحي و دستور او چيزي ديگري نيست. با توجه به اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عالم به اسرار خدا بوده است و علم غيب را مي‏دانسته و پيش‏بيني مي‏کرده که با وجود اطلاع ابوبکر از حديث نفي وراثت ممکن است بين او بازماندگانش در مورد ارث نزاع پيش آيد و در نتيجه منجر به اختلاف شود و امت از هم بپاشد، پس بايد به خود اهل‏بيت و يگانه دخترش فاطمه- سلام‏الله‏عليها- بگويد که آنان از ارث محروم هستند تا اينکه اختلاف بين امت اسلامي وجود نيايد. و از آنجا که

 

[ صفحه 320]

 

رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- چنين مطلبي را نفرموده، معلوم مي‏شود که باز ماندگانش در مورد مسئله‏ي ارث داراي حکم خاصي غير از آنچه که قرآن فرموده نبوده‏اند و آنها هم مثل ديگران از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث مي‏برند و کسي نمي‏تواند در مقابل فرمان خدا مقاومت کند و فرزندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از حق‏شان محروم سازد.

آيا خدايي که بر بندگانش لطف دارد و تمام زوايا و شئونات زندگي آنها را توسط ارسال رسل بيان کرده (و حتي براي جزئي‏ترين کار بندگانش دهها حکم و دستور صادر فرموده است) و بر فرستاده‏اش بين احکام را واجب نموده و او را انذار کرده، آن وقت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- يکي از بزرگترين احکام و معارف را به جانشين و خليفه بر حق خود که خداوند او را به جانشيني تعيين فرموده بود بيان نکند و يا به امت نگويد؟ اين را هيچ عقلي قبول نمي‏کند و هيچ وجداني نمي‏پذيرد.

متقي هندي مي‏گويد: «از نظر فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و علي- عليه‏السلام- و عباس، ابوبکر متهم بود، و مجرم شناخته مي‏شد.»

احمد بن حنبل در مسندش مي‏گويد: «عن عايشه رضي الله عنها ان فاطمه و العباس اتيا ابوبکر يلتمسان ميراثهما من رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و هما حنئذ يطلبان ارضه من فدک و سهمه من خيبر فقالهما ابوبکر... انيي سمعت رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- يقول لانورث ما ترکناه صدقه و انما ياکل آل محمد- صلي الله عليه و آله و سلم- في هذا المال و اني او الله لا ادع امرا رايت رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- يضعه فيه الا صنعته» [14] .

و ابن ابي‏الحديد هم مي‏گويد: «عن عايشه ان فاطمه والعباس اتيا ابابکر يلتمسان ميراثهما من رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و هما يطلبان ارضه بفدک و سهمه بخيبر فقال لهما ابوبکر: اني سمعت رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- يقول: «لا نورث، ما ترکنا صدقه... قال فهجرته فاطمه فلم تکلمه حتي ماتت» [15] .

 

[ صفحه 321]

 

از عايشه نقل شده است که فاطمه- سلام‏الله‏عليها- و عباس نزد ابوبکر آمدند و مرتب ميراث‏شان را از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏خواستند و آن دو سرزمين فدک و سهم خيبر را مطالبه مي‏کردند. ابوبکر در جواب آنها گفت: از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که فرمود: ما ارث نمي‏گذاريم و ما ترک ما صدقه است، وقتي که فاطمه اين برخورد ابوبکر را ديد از او غصبناک شد و کناره گرفت و تا زنده بود با او صحبت نکرد. اين خود بهترين دليلي است بر اينکه ابوبکر از نظر فاطمه- سلام‏الله‏عليها- مجرم و غاصب بوده والا لازم نبود که بانوي دو عالم تا دم مرگ از او ناراحت باشد و با او صحبت نکند.

يکي ديگر از موارد مردوديت اين حديث جعلي روايتي است که اکثر محدثين اهل سنت در کتب حديث و تاريخ‏شان نقل کرده‏اند و از جمله ابن ابي‏الحديد مي‏گويد: «انا سمعت عايشه تقول: ارسل ازواج النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- عثمان بن عفان الي ابوبکر يسالهن ميراثهن من رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- مما افاء الله عليه، حتي کنت اردهن عن ذلک فقلت: الا تتقين الله الم تعلمن ان رسول الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- کان يقول: «لا نورث ما ترکناه صدقه...» [16] .

با شش سند از عروه و او هم از عايشه نقل کرده است: همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عثمان را نزد ابوبکر فرستادند و سهم خود را از ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و في‏ء مطالبه کردند، عثمان مي‏گويد: من آنها را از اين مطلب منع کردم و گفتم آيا از خدا نمي‏ترسيد و نمي‏دانيد که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ما ارث نمي‏گذاريم و متروکه ما صدقه است؟!

حموي در مجمع البلدان مي‏گويد: «ان ازواج رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- ارسلن عثمان بن عفان الي ابوبکر يسالن موارثهن من سهم رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فقال ابوبکر سمعت رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- يقول: نحن معاشر الانبياء لا نورث، ما ترکناه

 

[ صفحه 322]

 

صدقه انما هذا المال لال محمد لنائبتهم فاذامت فهو الي و الي الامر من بعدي فامسکن» [17] .

از عروه بن زبير نقل شده است که عايشه گفت: همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عثمان را نزد ابوبکر فرستادند و حق خود را از ميراث رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مطالبه کردند. ابوبکر در جواب آنان گفت: من از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که فرمود: ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم و متروکه ما صدقه است و اين مال به آل محمد معلق دارد که بايد در مورد رفتارها و مهمانداري‏هاي آنان مصرف شود، هرگاه من مردم نظارت اين مال با ولي بعد از من مي‏باشد.

در برابر پاسخ ابوبکر زنان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از مطالبه‏ي خود صرف نظر کردند (اگر کرده باشند) و بر حسب اقرار ابوبکر بايد اموال و في‏ء پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در زمان وي مصرف مهماني‏ها و مصارف ضروري آل محمد باشد و يا اينکه بايد بعد از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- هم ادامه پيدا مي‏کرد؟ پس چرا بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ادامه پيدا نکرد؟ در حالي که آل محمد- صلي الله عليه (و آله) و سلم- بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نيازشان به آن اموال زيادتر بود تا زمان حيات مبارک آن حضرت.

از اين برخورد همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- پيداست که آنها حديث ابوبکر را قبول نداشتند و اگر از کسي ديگر حديث مزبور را مي‏شنيدند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده: متروکه او صدقه است و به ورثه‏ي او تعلق ندارد، قطعا چنين تقاضايي را از ابوبکر نمي‏کردند.

ابن حجر مکي در صواعق المحرقه مي‏گويد: «قال مالک بن اوس انا سمعت عايشه زوج النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- تقول ازواج النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- عثمان الي ابکر يسالنه مما افاء علي رسول‏الله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فکنت انا اردهن فقلت لهن: الا تتقين الله، الم تعلمن ان رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- کان يقول «لا نور ما ترکنا صدقه».

مالک بن اوس گفت: از عايشه همسر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدم که گفت: همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عثمان را نزد ابوبکر فرستادند تا ميراث را از

 

[ صفحه 323]

 

آن اموالي که مخصوص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود درخواست کند، عايشه گفت: من نزد آنها رفتم و گفتم مگر از خدا نمي‏ترسيد و آنها را مانع شدم و گفتم: مگر شما نمي‏دانيد که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم.

در هر حال از اين حديث استفاده مي‏شود که عثمان از طرف همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نزد ابوبکر رفته و حق آنها را از وي مطالبه نموده و اين بيانگر آن است که عثمان هم حديث نفي وراثت را قبول نداشته است. و اگر او هم حديث را قبول مي‏داشت معتقد بود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث و ميراث ندارد، پس چرا قبول کرده که به عنوان نماينده و وکيل مدافع همسران آن حضرت نزد ابوبکر برود و ادعاي ارث آنها را طرح کند و از اين جا معلوم مي‏شود که او حديث نفي توريث را نمي‏پذيرفته است.

مويد اين بيان اين است که عثمان در زمان خلافت خود فدک را تماما به مروان بن حکم داد که اين موضوع را سهمودي در تاريخ مدينه منوره و ابي‏الفداء در تاريخ مختصر في اخبار بشر نقل کرده‏اند. (در فصل سرانجام فدک خواهد آمد).

و اگر عثمان حديث جعلي ابوبکر را پذيرفته بود که طبق گفته‏ي ابوبکر، فدک متروکه‏ي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مال همه است، بايد عثمان هم وقتي که خلافت را به عهده داشت، آن را به عنوان حق همه‏ي مسلمين، جزء بيت‏المال قرار مي‏داد و به مروان نمي‏داد.

ابي داوود مي‏گويد: «عن عايشه انها قالت: ان ازواج النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- حين توفي رسول‏الله اردن ان يبعثن عثمان بن عثمان بن عفان الي ابوبکر الصديق فيسالنه ثمنهن من النبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- فقالت عايشه السن قد قال رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم - لانورث ما ترکنا فهو صدقه» [18] .

عايشه گفت: بعد از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- همسران او از عثمان خواستند که نزد ابوبکر برود تا يک هشتم ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از ابوبکر بگيرد و عايشه به آنها گفت: آيا نمي‏دانيد که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده است: «ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم.»

 

[ صفحه 324]

 

يکي ديگر از موارد مردوديت حديث ابوبکر کلام ابن ابي‏الحديد مي‏باشد که در فصل (فدک و دادخواهي فاطمه- سلام‏الله‏عليها-) گذشت که او گفته است: «في هذا الحديث عجب لانها قالت له ورثه رسول‏الله ام اهله؟ قال: بل اهله و هذا تصريح بانه- صلي الله عليه (و آله) و سلم- و سلم، موروث يرثه اهله و هو خلاف قوله: «لا نورث» [19] .

من از اين حديث در شگفتم، زيرا فاطمه- سلام‏الله‏عليها- در احتجاج و استدلال خود با ابوبکر بر سر فدک گفت: تو وارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هستي يا اهل‏بيت او؟! ابوبکر در جواب گفت: اهل او ارث مي‏برد، ابن ابي‏الحديد مي‏گويد: اگر چنين است که پيامبران ارث مي‏گذارد و اهل او ارث مي‏برند، اين خلاف حديثي است که از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل شده است که «لانورث».

ابن ابي‏الحديد مي‏گويد: اين خود صراحت دارد بر اينکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- موروث است و اهل از وي ارث مي‏برند و اين خلاف قول ابوبکر است که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عدم توريث انبيا را نقل کرد، اگر واقعا به حديثي که نقل کرد معتقد بود بايد در جواب سوال فاطمه- سلام‏الله‏عليها- مي‏گفت اهل پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث نمي‏برند.

يکي ديگر از موارد مردويت حديث نفي وراثت اين است که ابن اثير و طبري و حاکم نيشابوري و ابن ابي‏الحديد نوشته‏اند: «و اعطي نساء النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- (عايشه و حفصه) عشره الف» و اربلي هم مي‏گويد: «ان عايشه و حفصه رضي الله عنهما هما اللتان شهدتا بقوله: نحن معاشر الانبياء لانورث و مالک بن اوس النضري. و لما ولي عثمان رضي‏الله‏عنه قالت له عايشه رضي الله عنها: اعطني ما کان يعطني ابي و عمر، فقال: لا اجد له موضعا في الکتاب. و لا في السنه و لکن کان ابوبکر و عمر يعطيانک فشهدت انت و مالک بن اوس النضري: ان رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- قال: لانورث فابطلت حق فاطمه و جئت تطلبينه؟ لا افعل...» [20] .

 

[ صفحه 325]

 

عايشه و حفصه در زمان خلافت پدران‏شان بخشش‏هاي ده هزار ده هزار از بيت‏المال مي‏گرفتند، چون زمان خلافت عثمان رسيد، او سهم آنها را از بيت‏المال قطع کرد، عايشه نزد او رفت و گفت: بخششي را که پدرم ابوبکر و بعد از او عمر در حق من مقرر داشته‏اند چرا قطع کردي؟ عثمان در جواب گفت: در کتاب و سنت چيزي بر تو مقرر نشد است و آنها خود سرانه مقرري مي‏دادند و من چنين کاري نمي‏کنم، عايشه گفت: پس ارث مرا از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بده! عثمان گفت: آن گاه که پدرت در جواب فاطمه- سلام‏الله‏عليها- گفت: رسول اکرم فرموده ما پيامبران ارث نمي‏گذاريم، مگر تو خودت با مالک بن اوس شهادت نداديد که ابوبکر راست مي‏گويد و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را ميراثي نباشد و بدين ترتيب حق فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را از بين بردي، حال با چه مجوزي از من ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را مي‏خواهي؟ عايشه نتوانست چيزي بگويد و برخاست و رفت.

بعد اربلي مي‏گويد: هر وقت که عثمان جاي اين کلمات بيايد: به مسجد براي نماز مي‏رفت، عايشه فرياد و فغان نمود و پيراهن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را برمي‏داشت مي‏گفت او با صاحب اين پيراهن مخالفت مي‏کند و وقتي که عثمان از عايشه اذيت مي‏شد، بالاي منبر مي‏رفت و مي‏گفت اين بي موي دشمن خداست و خدا براي او و حفصه مثل زده به زن نوح و لوط و فرموده: «و ضرب الله مثلا للذين کفروا امراه نوح و امراه لوط کانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين» [21]  و عايشه نيز به او مي‏گفت: اي نعثل اي دشمن خدا تو آن کسي هستي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- تو را مثل نعثل يهودي نام کرد که در يمن مي‏بود. عثمان و عايشه يکديگر را لعن مي‏کردند تا عايشه سوگند ياد کرد که با او در يک شهر زندگي نکند و او از مدينه بيرون رفت و در مکه سکونت اختيار کرد!!

با توجه به اين روايت تقاضاي ارث پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) از کسي گفته شد که يک زماني خود خودش معرکه‏گير اين نمايش بود و مي‏گفت: زنان پيامبر ارث

 

[ صفحه 326]

 

نمي‏برند!! و هر وقت که ابوبکر حديث عدم توريث را مي‏خواند عمر و عايشه را شاهد مي‏گرفت و آنها هم شهادت مي‏دادند. عجيب است که او خود مانع ارث همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏شد و حق دختر پيامبر را ضايع کرد، ولي بعد از چند سال خود خواهان ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شد و عمر که هميشه پشتوانه او بود خود در زمان خلافتش حوائط سبعه را به علي- عليه‏السلام- و ابن عباس برگرداند.

از مجموع بيانات اين فصل اين نتيجه بدست آمد که حديث جعلي ابوبکر واقعيت نداشته است و کساني که به عنوان شهود ابوبکر بودند يا خودشان خواهان ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شدند و يا اينکه فدک را به خاندان وحي و فرزندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- برگرداندند.

در کتب اهل سنت آمده است که عمر، علي- عليه‏السلام- و عباس را در زماني که جهت حل اختلاف نزد وي رفته بودند، قسم داده است که آيا شما از پيامبر شنيديد که فرمود: «متروکه من صدقه است و مال همه است»؟ و علي- عليه‏السلام- و عباس فرموده باشند که بلي!! اين حرف طبق روايات از اصل اشتباه است و اينکه علي- عليه‏السلام- و عباس شهادت داده باشند که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيديم که: ما پيامبران ارث نمي‏گذايم، اين هم تهمت به آنها و مخصوصا حضرت علي مي‏باشد.

ابن ابي‏الحديد در همين رابطه مي‏گويد: اين خبر که «علي و عباس براي رفع مخاصمه نزد عمر آمده‏اند و او آنها را قسم داده است که آيا شما از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نشنيده‏ايد که: متروکه ما صدقه است؟ علي- عليه‏السلام- و عباس گفته‏اند که بلي ما از پيامبر شنيدم» اشکال دارد و قابل قبول نيست و سپس مي‏گويد: آيا قابل پذيرش است که عباس در حالي که مي‏داند و علم دارد که متروکه‏ي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- صدقه است، باز هم مطالبه‏ي ارثي را کند که مستحق نيست و نيز علي- عليه‏السلام- اينکه مي‏داند که مال پيامبر صدقه است، ولي باز همسرش فاطمه- سلام‏الله‏عليها- را وادار نمايد که برود از خطبه‏ي مطالبه ارث کند؟ [22]  از بيان ابن ابي‏الحديد پيداست که خبر شهادت علي- عليه‏السلام- و عباس نزد عمر

 

[ صفحه 327]

 

مبني بر اينکه «متروکه‏ي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- صدقه است» حقيقت ندارد.

باز هم ابن ابي‏الحديد در ادامه‏ي همان اشکال مي‏گويد: اگر مال پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- واقعا صدقه بوده است، چرا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شمشير و مرکب سواري و عمامه و بعضي از وسايل شخصي خود را به علي- عليه‏السلام- داد؟ اگر خبر منع ارث حقيقت دارد پس بايد تمام آنچه که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- باقي مانده مال همه و صدقه باشد، براي اينکه علي- عليه‏السلام- وارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نبود، بنابراين بايد بگوييم که حديث نفي توريث اگر حقيقت دارد، بايد همه‏ي اموال را شامل شود، نه اينکه بعضي را شامل شود و بعضي ديگر را استثنا کند.

با توجه به سخن ابن ابي‏الحديد و تحليل مختصري که شد حال بايد گفت: حديث ابوبکر «نحن معاشر الانبيا لاتورث» از سه حال خارج نيست:

اول اينکه او اين سخن را جعل کرده که عملا با قرآن مخالفت دارد.

دوم اينکه اگر او در قول خود صادق بوده، در اين صورت (نعوذ بالله) بايد خود پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بر خلاف قرآن و وحي سخن فرموده باشد و اين هم که محال است.

سوم اينکه بگوييم ابوبکر حديث را جعل کرد ولي متوجه نبود که اين حديث با آيات و عمومات قرآن مخالفت دارد. در اين صورت او دو اشتباه و خطا انجام داده است يکي اينکه دروغ به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بسته است که حديث جعلي را به او نسبت داده است و خطاي دوم اينکه عدم شايستگي خود را به جانشيني پيامبر به اثبات رسانده است. براي اينکه کسي که از قرآن آن قدر بي‏اطلاع باشد که چنين آياتي را در مورد ارث پيامبران نداند، چگونه در مسند خلافت و جانشيني پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نشسته که بايد در تمام احکام اسلام و قواعد شرعيه‏ي آن، بر مردم حکومت کند؟

مسئله ديگر اينکه چنانچه گفته شد اگر بر فرض عدم ارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حقيقت داشته باشد، بايد اين موضوع شامل تمام اموال شود (چه اموال منقول و چه غير منقول) نه تنها فدک. و بر فرض صحت حديث، لازم است که ساير اموال پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مانند لوازم خانه و زره و شمشير و اسب و خانه مسکوني نيز

 

[ صفحه 328]

 

جزء بيت‏المال باشد، در حالي که آنها را وارثان رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- صاحب شده و حجره‏ها را هم همسران وي تصاحب نمودند که يکي از آنها هم عايشه بود و خود ابوبکر به عنوان اينکه حجره مال دخترش است، وصيت کرده بود که او را پس از فوت در آنجا (حجره‏ي عايشه) دفن نمايند، در صورتي که از نظر قانون ارث زن از شوهر، سهم عايشه يک نهم از يک هشتم خانه‏ي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود که چند وجب بيشتر نبود و جسد ابوبکر به مراتب بيشتر از سهم عايشه از آن خانه را اشغال کرده است. در حالي که از نظر ارث فرزند و پدر، سهم فاطمه- سلام‏الله‏عليها- هفت هشتم بود زير او اولاد منحصر به فرد رسول‏الله- صلي الله عليه و آله و سلم- بود. و همين عايشه بنا به شهادت مورخين و سيره نويسان فريقين، از دفن جنازه‏ي امام حسن- عليه‏السلام- فرزند آن بانوي مظلومه جلوگيري نمود. و دستور تيراندازي به تابوت امام حسن- عليه‏السلام- داد که بنابر بعضي روايات هفتاد تير به بدن مطهر او اصابت کرد.

صقري بصري در اين مورد به عايشه چنين خطاب مي‏کند:

 

«و يوم الحسن الهادي علي بغلک اسرعت 

و سببت و مانعت و خاصمت و قاتلت

 

در روز رحلت امام حسن هادي شتابان سوار قاطر شده آمدي و با تبختر از دفن جنازه‏ي او در کنار جدش رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مانع شدي و مخاصمه و جنگ راه انداختي.

 

«و في بيت رسول‏الله بالظلمي تحکمت 

هل الزوجه اولي بالموريث من البنت»

 

در خانه‏ي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- حکم به جور نمودي، آيا زن به ميراث از دختر اولي و سزاوارتر است؟! اگر از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- ارث برده‏اي چرا به دخترش زهرا- سلام‏الله‏عليها- ارث ندادي.

لک التسع من الثمن و بالکل تحکمت تجملت، تبلغت و لوعشت تفيلت [23] .

براي تو يک نهم از يک هشتم (يک قسمت از 27 قسمت) بود، ولي تو در همه تصرف کردي، روزي سوار شتر شدي (در جنگ جمل)، روزي هم سوار قاطر گرديدي و اگر زنده بماني روزي هم سوار فيل خواهي شد!!

[ صفحه 329]

[1] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 200، و صحيح مسلم، ج 12، باب الفئي و صحيح بخاري، کتاب خمس، ج، ص 8، و کتاب مغازي، ج 1، ص 150 و سنن الکبري، ج 9، ص 13، باب الفئي و الصواعق المحرقه، فصل چهار، ص 59 و وفاء الوفاء، ج 3، ص 997.

[2] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 222.

[3] ابوبکر و عمر خود را ولي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مي‏خوانند در حالي که رسول خدا آنها را در هنگام رحلت از رعاياي لشکر اسامه بن زيد قرار داده بود.

[4] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 275.

[5] کنز العمال، ج 4، ص 140، باب خلافت ابوبکر.

[6] اصول کافي، ج 1، ص 34.

[7] تفسير کبير، ج 9، ص 210، ذيل آيه 11 سوره نساء. و همين سخن فخر رازي را سهمودي در الوفاء، ج 3، ص 996 تحت عنوان غضبها مختصر ذکر کرده است.

[8] تفسير کبير، ج 9، ص 210.

[9] سوره طلاق، آيات 10 و 11.

[10] سوره نحل، آيه 44.

[11]  سوره زخرف، آيه 44.

[12] سوره شعراء، آيه 214.

[13] سوره نجم، آيات 3- 4.

[14] مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 10.

[15] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 218 و وفاء الوفاء، ج 3، ص 996 و سنن الکبري، باب فلاخت ابوبکر، از آنجا که متن عربي مسند احمد بن حنبل و ابن ابي‏الحديد يک محتوا بودند، لذا به يک ترجمه فارسي اکتفا شد.

[16] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 223 و سنن الکبري، ج 9، ص 438، کتاب الفي‏ء، و صحيح مسلم، ج 12، ص 76، کتاب قسم الفي‏ء و سنن ابن ماجه، ج 2، ص 250 و سنن نسائي، ج 3، ص 300 و ابن ابي‏الحديد در صفحه‏ي 200 همان جلد روايتي را ذکر کرده که عايشه گفته است: همسران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواهان 8/ 1 ارث وي شدند.

[17] معجم البلدان، ج 4، ص 239.

[18] سنن ابي‏داود، ج 3، ص 144.

[19] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 219.

[20] تاريخ الرسل والملک، ج 3، ص 109 و شرح نهج‏البلاغه، ج 3، ص 154 و مستدرک، ج 4، ص 8 و الکامل في التاريخ، ج 2، ص 503، کشف الغمه، ج 2، ص 38 و 39.

[21] سوره تحريم، آيه 10، خدا براي کافران زن نوح و زن لوط را مثال آورد که تحت فرمان دو بنده‏ي صالح ما بودند و به آنها خيانت کردند.

[22] شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 224.

[23] مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 157.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


<%----%>