|
خشم از دستگاه حکومت تا شهادت
اکثر دانشمندان اهل سنت گفتهاند که ابوبکر يگانه گوهر تابناک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلاماللهعليها- را خشمگين ساخت و به او آزار رساند، به گونهاي که وي از ابوبکر و عمر براي هميشه اعراض نمود. اخبار و روايات در اين موضوع متواتر است و رنجش و ناراحتي آن حضرت از ابوبکر و عمر به اندازهاي بود که وصيت کرد که جنازهي او را شبانه دفن کنند و غير از علي- عليهالسلام- کسي ديگر بر او نماز نخواند. وي بر اين مطلب تصريح فرمود و از علي- عليهالسلام- در اجراي وصيت خود پيمان گرفت. اين وصيت البته بعد از عيادت آن دو نفر از وي بود. جريان استيذان و عيادت اين بود که ابوبکر و عمر خواستند که به عيادت فاطمه- سلاماللهعليها- بروند و او اجازه نميداد، آنها نزد علي- عليهالسلام- رفتند و از وي تعهد گرفتند که از فاطمه- سلاماللهعليها- براي آنها اجازهي عيادت بگيرد و در نتيجه با وساطت علي- عليهالسلام- به عيادت زهرا- سلاماللهعليها- رفتند، ولي در هنگام ورود آن دو نفر به اطاقي که بستر بيماري پهن شده بود، به محض اينکه چشم فاطمه- سلاماللهعليها- به آنها افتاد صورت مبارکش را برگرداند و با آنها سخن نگفت.
بعد از آن که دو نفر از منزل خارج شدند، زهرا- سلاماللهعليها- به همسرش عرض کرد: يا علي- عليهالسلام- آيا هر چه من بخواهم برايم انجام ميدهي؟ علي- عليهالسلام-
[ صفحه 366]
فرمود: بلي فاطمه جان، بعد بيبي گفت: تو را به خدا سوگند ميدهم که نگذاري اين دو نفر بر جنازهي من نماز بخوانند و بر سر قبرم بيايند، و لذا علي- عليهالسلام- پس از دفن آثار قبر آن حضرت را محو نمود، به طوري که آن دو نفر نتوانستند قبر فاطمه- سلاماللهعليها- را پيدا کنند.
در همين رابطه بخاري ميگويد: فاطمه- سلاماللهعليها- از آن دو نفر غضبناک شد و تصميم گرفت تا زنده است با آنها صحبت نکند «فوجدت اني فغضبت فاطمه علي ابوبکر فهجرته فلم تکلمه (تکلمته) حتي توفيت.» [1] فاطمه- سلاماللهعليها- بر ابيبکر غضبناک شد، و از او فاصله گرفت و صحبت نکرد تا اين که از دنيا رفت.
ابن قتيبه ميگويد: «فقالت: ارايتکما ان حدثتکما حديثا عن رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- تعرفانه و تفعلان به؟ قالا: نعم، فقالت نشدتکما الله الم تسمعا رسولالله يقول: رضاء فاطمه من رضائي، و سخط فاطمه من سخطي، فمن احب فاطمه ابنتي فقد احبني و من ارضي فاطمه فقد ارضاني، و من اسخط فاطمه فقد اسخطني؟» قالا: نعم سمعناه من رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم-» [2] .
فاطمه- سلاماللهعليها- به ابوبکر و عمر گفت: آيا اگر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- حديثي فرموده باشد و شما آن را شنيده باشيد، حاضريد شهادت دهيد که ما آن را شنيدهايم؟ گفتند: بله شهادت ميدهيم، فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: من شما را به خدا سوگند ميدهم آيا نشنيدهايد که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: رضاي فاطمه رضاي من است، و غضب فاطمه غضب من است، هرکس فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که او را راضي کند مرا راضي کرده و هرکس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است؟ آن دو نفر گفتند: بله ما از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- اين کلام را شنيديم، بعد فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: «اني اشهدالله و ملائکته انکما اسخطاني و لم ارضيتماني لئن لقيت النبي لاشکونکما» خدا و ملائکهي او را شاهد و گواه ميگيريم که
[ صفحه 367]
شما دو نفر (ابوبکر و عمر) مرا به غصب آورديد، و رضايت مرا فراهم ننموديد، اگر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را ملاقات کنم از شما دو نفر شکايت خواهم کرد.
ابوبکر گفت: «انا عائذ بالله من سخطه و سخطک يا فاطمه» پناه ميبرم به خدا از غضب رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- و غضب تو اي فاطمه و چنان گريه کرد و سخنان فاطمه- سلاماللهعليها- در او اثر گذاشت که نزديک بود قالب تهي کند. فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: «والله لا دعون الله عليک عند کل صلوه اصليها» به خدا سوگند در هر نمازي که ميخوانم تو را نفرين ميکنم، تا آن که ابوبکر از نزد او بيرون آمد و مردم دور او جمع شدند که چرا چنين پريشاني؟ گفت: شما مردم همه شب با همسران خود سرگرم خوشيهاي خود هستيد و مرا به اين گرفتاريها مبتلا کرديد، من به بيعت شما احتياجي ندارم، بياييد بيعت خود را پس بگيريد. [3] .
باز هم ابن قتيبه ميگويد: «غضبت فاطمه من ابوبکر و هجرته الي ان ماتت» [4] فاطمه- سلاماللهعليها- از ابوبکر غضبناک شد و با او حرف نزد تا وفات نمود.
مسلم در صحيح خود ميگويد: «فلما توفيت دفنها زوجها علي ليلا، و لم يوذن بها ابوبکر و صلي عليها» [5] چون فاطمه- سلاماللهعليها- وفات نمود شوهرش علي- عليهالسلام- شبانه بر او نماز خواند و او را دفن نمود، و به ابوبکر خبر نداد که بر جنازه او حاضر شود.
بخاري و احمد بن حنبل و مير سيد علي همداني ميگويند: «حب فاطمه ينفع في ماه من المواطن، الموت، والقبر والميزان، والصراط، والحساب فمن رضيت عنه ابنتي فاطمه رضيت عنه و من رضيت عنهرضيالله عنه، و من عضبت ابنتي فاطمه، غضبت عليه و من غضبت عليه غضب الله عليه، و ويل لمن يظلمها، و يظلم بعلها عليا، و ويل لمن يظلم ذريتها، و شيعتها.» [6] .
[ صفحه 368]
از سلمان نقل ميکنند و سلمان هم از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- که فرمود: دوستي فاطمه- سلاماللهعليها- در صد مورد فايده ميبخشد، و آسانترين آنها موقع مرگ، ميزان، پل صراط، و موقع حساب ميباشند. پس کسي که دخترم فاطمه- سلاماللهعليها- از او راضي باشد، من نيز از او راضي هستم و کسي که من از او راضي باشم، خدا از او راضي ميباشد و کسي که فاطمه- سلاماللهعليها- بر او غضبناک باشد من نيز بر او غضبناک هستم و کسي که من از او غضبناک باشم خداوند بر او غضبناک است، واي بر آن کسي که به فاطمه- سلاماللهعليها- ظلم کند، واي بر کسي که بر شوهرش علي- عليهالسلام- ظلم کند، واي بر کسي که بر ذريه و شيعيان علي- عليهالسلام- و فاطمه- سلاماللهعليها- ظلم کند!
ابن ابيالحديد راجع به خشم فاطمه- سلاماللهعليها- از ابوبکر و عمر ميگويد: «فقد بينا ان دفنها ليلا في الصحه اظهر من الشمس، و ان منکر ذلک کالدافع للمشاهدات... بل يقع الاحتجاج بذالک علي ما وردت به الروايات المستفيضه الظاهره التي هي کالتواتر، انها اوصت بان تدفن ليلا حتي لايصلي الرجلان عليها و صرحت بذلک و عهدت فيه عهدا بعد ان کانا استاذنا عليها في مرضها ليعوداها، فابت ان تاذن لهما، فلما طالت عليهما المدافعه رغبا الي اميرالمؤمنين- عليهالسلام- في ان يستاذن لهما و جعلاها حاجه اليه و کلمها- عليهالسلام- في ذلک و الح عليها، فاذنت لهما في الدخول، ثم اعرضت عنهما عند دخولهما و لم تکلمهما، فلما خرجا قالت لاميرالمومنين- عليهالسلام- هل صنعت ما اردت؟ قال: نعم قالت: فهل انت صانع ما آمرک به؟ قال: نعم، قالت: فاني انشدک الله الا يصليا علي جنازتي و لا يقوما علي قبري!». [7] .
در رابطه با دفن فاطمه- سلاماللهعليها- در جواب قاضيالقضات که منکر دفن در شب است ميگويد: به تحقيق ثابت کرديم که صحت دفن وي در شب روشنتر از خورشيد است و منکر آن مثل کسي است که بديهيات و چيزهايي که به عين اليقين ميبيند، منکر شود. روايات مستفيضه که در حد تواتر است، دلالت ميکند که فاطمه- سلاماللهعليها- وصيت کرد که او را در شب دفن کنند و حتي ابوبکر و عمر بر او نماز نخوانند و به اين مسئله
[ صفحه 369]
تصريح و تاکيد نمود، بعد از درخواست ملاقات آن دو نفر جهت عيادت و امتناع فاطمه- سلاماللهعليها- از دادن اذن و اصرار آن دو نفر بر عيادت، آنها به علي- عليهالسلام- مراجعه کردند تا اينکه وي براي آنها از فاطمه- سلاماللهعليها- اجازه ملاقات و عيادت بگيرد، علي- عليهالسلام- با فاطمه- سلاماللهعليها- صحبت فرمود و اصرار کرد تا اينکه بيبي اذن ملاقات و عيادت به آن دو نفر داد و وقتي که داخل شدند فاطمه- سلاماللهعليها- از آنها اعراض فرمود و صورت مبارکش را برگرداند و با آنها صبحت نفرمود و آن دو نفر از منزل خارج شدند. فاطمه از علي- عليهالسلام- تعهد و پيمان گرفت که او را شب دفن کند و فرمود: آيا آنچه را که من اراده کردم تو انجام ميدهي؟ علي- عليهالسلام- فرمود: بلي، باز فاطمه- سلاماللهعليها- عرض کرد آيا تو آنچه را که من برايت بگويم انجام ميدهي؟ علي- عليهالسلام- نيز فرمود: بلي، بعد فاطمه- سلاماللهعليها- گفت: همانا من قسم ميدهم تو را به خدا که آن دو نفر (ابوبکر و عمر) بر جنازه من نماز نخوانند و بر دفن و قبر من حاضر نشوند!
حلبي در سيرهي خود ميگويد: «فغضبت رضي الله عنها من ابوبکر رضياللهعنه و هجرته الي ان ماتت اي فانها عاشت بعد رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- سنه اشهر» [8] فاطمه- سلاماللهعليها- بر ابوبکر غضبناک شد و تا دم مرگ از وي اعراض فرمود و عمر آن حضرت بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شش ماه طول کشيد. بخاري ميگويد: «ان فاطمه- سلاماللهعليها- ابنه رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- سالت ابوبکر الصديق بعد وفاه رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- ان يقسم لها ميراثها مما ترک رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- مما افاء الله عليه فقال لها ابوبکر: ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- قال: لا نورث: فغضبت فاطمه بنت رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فهجرت ابوبکر فلم تزل مهاجرته حتي توفيت و عاشت بعد رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- سته اشهر». [9] ابوبکر به فاطمه- سلاماللهعليها- چيزي از حقش را به وي نداد، زهرا- سلاماللهعليها- از وي خشمگين شد و از او اعراض
[ صفحه 370]
کرد و تا دم مرگ با وي سخن نگفت و شش ماه بعد از وفات رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفت و علي- عليهالسلام- بر حسب وصيت او وي را شبانه دفن کرد و ابوبکر را در تشييع جنازه دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- مطلع نساخت.
ابن ابيالحديد ميگويد: «و روي انه عفي قبرها... و رش اربعين قبرا في البقيع و لم يرش قبرها حتي لايهتدي اليه و انهما عاتباه علي ترک اعلامها بشانها و احضارهما الصلوه عليها». [10] علي- عليهالسلام- قبر فاطمه- سلاماللهعليها- را با خاک يکسان کرد و اثر آن را محو نمود و چهل قبر ديگر در بقيع درست کرد که هيچ کدام قبر زهرا- سلاماللهعليها- نبود، لذا ابوبکر و عمر نتوانستند قبر فاطمه- سلاماللهعليها- را پيدا کنند و آمدند به علي- عليهالسلام- عتاب کردند که چرا آنها را در مراسم کفن و دفن و نماز دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خبر نکرده است.
مسلم در صحيح خود ميگويد: «فهجرته فاطمه و لم تکلمه في ذلک حتي ماتت فدفنها علي ليلا و لم يوذن بها ابوبکر... فمکثت فاطمه سته اشهر ثم توفيت» [11] وقتي که ابوبکر فاطمه- سلاماللهعليها- را از حقش محروم کرد، زهرا- سلاماللهعليها- بر وي خشمگين شد و از او اعراض کرد و تا دم مرگ (شهادت) با وي سخن نگفت و شش ماه بعد از رحلت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رحلت فرمود، علي- عليهالسلام- برحسب سفارشهاي فاطمه- سلاماللهعليها- او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را از دفن و کفن فاطمه- سلاماللهعليها- خبر نکرد.
خوانندهي گرامي با توجه به اين احاديثي که ذکر شد و مخصوصا حديث ابن قتيبه در الامامه والسياسه، ملاحظه ميفرماييد ابوبکر که مدعي رهبري امت اسلام بوده است، در برابر خشم و غضب دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- چنان دچار سرخوردگي شده است که ميگويد: از بيعت با من چشم بپوشيد و مرا رها کنيد و اين خود بهترين
[ صفحه 371]
دليل است بر اينکه در خود اين قدرت را که بتواند رضايت فاطمه- سلاماللهعليها- را جلب کند نميبيند.
ابوبکر خود را در تنگنايي دو مشکل بزرگ ميبيند: يکي اينکه اگر فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- پس دهد، اين خود بر خلاف سياست عمر است که عمر نامهي ابوبکر براي تثبيت مالکيت زهرا- سلاماللهعليها- در فدک را پاره کرده بود، و ديگر اينکه خشم و غضب زهرا- سلاماللهعليها- هم بر وي خيلي سنگين است، و لذا با توجه با اين دو مشکل ميخواهد از حکومت کنار برود و استعفاء دهد.
اکنون جاي سوال است که اگر حکومت و خلافت ابوبکر از طرف خدا بود (چنانچه ابن حجر در صواعق تلاش کرده تا اين مسئله را ثابت کند) پس حق نداشت که نداي «اقيلوني» را سر دهد؟ براي اينکه اگر او جانشين بر حق پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود نبايد از حکومت کنار برود، زيرا کنار رفتن او از حکومت و خلافت مثل کنار رفتن پيامبر از نبوت است، چنانکه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين حق را ندارد پس او هم اين حق را نداشت، براي اينکه او به عقيده خود رهبر جهان اسلام و جانشين پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده است و برحسب نصب خداوند است، پس جاي کنار رفتن براي او نيست؟ گفتار ابوبکر که مکرر گفته است. «اقيلوني، اقيلوني و لست بخير منکم» قابل بررسي است که اگر او اين سخن را واقعا و جدي ميگفت، اين خود بهترين دليل بر عدم حقانيت او براي خلافت ميباشد و اگر از روي واقعيت و جدي نميگفته است، باز هم اين براي يک فردي که ادعاي زمامداري امت اسلامي را دارد درست نيست.
اين عبارت «اقيلوني و لست بخير منکم» مرا رها کنيد و من بهتر از شما نيستم، را ابن حجر مکي در صواعق المحرقه، صفحهي 7، چاپ قديم و ابن قتيبه در الامامه والسياسه، جلد يک، صفحهي 34 و ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه، جلد 4، صفحهي 169 بيان کردهاند. همان طوري که در فصلهاي سابق به مناسبتهايي ذکر شد، دليل بر اينکه فاطمه- سلاماللهعليها- تا دم مرگ (شهادت) بر ابوبکر و عمر خشمگين و غضبناک بود، سخن خود ابوبکر است که در آخرين ساعات مرگ ميگفت: «لوددت
[ صفحه 372]
اني لم اکشف عن بيت فاطمه» [12] هر آينه دوست داشتم که باعث نشوم تا به خانه فاطمه- سلاماللهعليها- بريزند و اي کاش موجب هتک حرمت دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نميشدم.
در روايتي ديگر هم سخن ابوبکر در موقع مرگ اين گونه بيان شده است: «ليتني لم افتش بيت رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- و ادخله الرجال و لو کان اغلق علي حرب» اي کاش خانهي زهرا- سلاماللهعليها- را مورد تهاجم يک عده مردان قرار نميدادم. اگر چه بسته بودن اين درب (کنايه از بيعت نکردن علي- عليهالسلام-) بزرگترين جنگ با من بود.
شاعر عرب نيز در اين باره چه زيبا سروده است:
«حملوها بوم السقيفه اوزارا
تزول الجبال و هي تزال»
«ثم جاوا من بعده سيتقيلوني
و هيهات عثره لا تقال»
خطاها و جناياتي را در روز سقيفه نسبت به دختر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فاطمه انجام دادند که کوهها در برابر آن زايل ميشود و حال اين که خود آنها هم نابود شدني هستند. و بعد از آن همه خطاها استعفا دادند، ولي هيهات آن خطاها و لغزشها چيزي بود که برگشت نداشته و ندارد.
در اخبار متواتره از عامه نقل شده است: «ان الله يغضب لغضب فاطمه و يرضي لرضاها». [13] خداوند از غضب فاطمه غضبناک و از خشنودي او خشنود ميشود. اين روايت را اکثر قريب به اتفاق محدثين و مورخين اهل سنت در کتب روايي و تاريخيشان نقل کردهاند. مناوي هم در کنوز الدقائق حديث مزبور را بيان کرده
[ صفحه 373]
و گفته است: ابوبکر و عمر در کنار بستر بيبي دو جهان فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها- اعتراف کردند که اين حديث را از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدند.
مناوي دربارهي اين حديث ميگويد: «استدل به السهيلي علي ان من سبها کفر لانه يغضبه و انها افضل من الشيخين، قال الشريف السمهودي و معلوم ان اولادها بضعه منها فيکونون بواسطتها بعضه منه و من ثم لما رات ام الفضل في النوم ان بضعه منه وضعت في حجرها، اولها رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- بان تلد فاطمه غلاما فيوضع في حجرها فولدت الحسن، فوضع في هجرها، فکل من يشاهد الان من ذريتها بعضه من تلک البضعه و ان تعددت الوسائط و من تامل ذلک انبعث من قلبه داعي الاجلال لهم و تجنب بغضهم علي اي حال کانو عليه. و قال ايضا: قال ابن حجر: و فيه تحريم اذي من يتاذي المصطفي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- بتاذيه، فکل من وقع منه في حق فاطمه شيء فتاذت به فالنبي- صلي الله عليه (و آله) و سلم- يتاذي به بشهاده هذا الخبر، و لا شييء اعظم من ادخال الاذي عليها من قبل ولدها و لهذا عرف بالاستقراء معاجله من تعاطي ذلک بالعقوبه في الدنيا «و لعذاب الاخره اشد». [14] [15] .
سهيلي به حديث «فامطه بضعه مني» استدلال نموده به اينکه هر کسي فاطمه- سلاماللهعليها- را دشنام دهد کافر شده است، براي اينکه او با فحشش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را به غضب آورده، چون فاطمه- سلاماللهعليها- برتر از شيخين است. بعد مناوي ميگويد: شريف سهمودي گفت: واضح است که فرزندان فاطمه نيز بواسطهي فاطمه- سلاماللهعليها- پارهي تن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هستند، و از اين جهت است که امالفضل در خواب ديد تکهاي از بدن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- جدا شد و در دامن او (امالفضل) قرار گرفت. پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواب او را تعبير نموده فرمود: فاطمه- سلاماللهعليها- فرزند پسر به دنيا ميآورد و تو او را بزرگ خواهي کرد. فاطمه- سلاماللهعليها- امام حسن را به دنيا آورد و امالفضل او را شير داد و بزرگ کرد، و هر که از فرزندان فاطمه- سلاماللهعليها- را در اين زمان مشاهده کند آنان تکهاي از بدن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-
[ صفحه 374]
ميباشند و اگر چه واسطهها و فاصلهي آنها زياد باشد. بعد سمهودي ادامه ميدهد: هر کسي در اين حديث «فاطمه بضعه مني» تامل و دقت کند، در قلبش انگيزهي احترام و تجليل به فرزندان فاطمه و دوري کردن از دشمني با آنان ايجاد خواهد شد، ولو اينکه بچههاي فاطمه- سلاماللهعليها- در هر حالي باشند. و در ادامهي اين استدلال مناوي سخن ابن حجر را نقل ميکند که او گفته است: اين حديث دليل حرمت اذيت کردن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با اذيت کردن دخترش و فرزندانش ميباشد و سپس ميگويد: کسي که در حق فاطمه- سلاماللهعليها- موجب اذيت او شود به شهادت اين حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به اذيت فاطمه- سلاماللهعليها- اذيت ميشود.
و بعد ميگويد: هيچ چيزي بزرگتر و خطرناکتر از اين نيست که کسي از ناحيه اذيت کردن فرزندان فاطمه- سلاماللهعليها- به او اذيت برساند. بنابراين با تتبع و بررسي کامل ديده شده کساني که مرتکب اذيت فاطمه و فرزندان او شدند زودتر به عذاب و مواخذهي دنيا گرفتار شدهاند و عذاب و مواخذه آخرت سختتر و دردناکتر است.
با اين استدلال مناوي پيرامون حديث مزبور، آنهايي که بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و درست بعد از سه روز از رحلت وي عوامل اذيت فاطمه- سلاماللهعليها- و شکستن پهلوي او و کشتن فرزندش و غصب حق خدايي او را بوجود آوردند، چه عذري در دادگاه عدل خدا و دادستان بر حق او پيامبر رحمت- صلي الله عليه و آله و سلم- خواهند داشت؟!
باز هم بخاري ميگويد: «ان فاطمه بنت النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ارسلت الي ابوبکر تساله ميراثها من رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- مما افاء الله عليه بالمدينه و فدک و ما بقي من خمس خيبر فقال ابوبکر: ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- قال: «لا نورث ما ترکنا صدقه» الي ان قال: فابي ابوبکر ان يدفع الي فاطمه منها شيئا. فوجدت فاطمه علي ابوبکر في ذلک فهجرت فلم تکلمه حتي توفيت» [16] .
[ صفحه 375]
فاطمه دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به ابوبکر پيام داد و ميراث خود از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- را از اموالي که خدا بر او اختصاص داده و در مدينه بود و فدک و آن مقدار که از خمس خيبر باقي مانده بود از ابوبکر درخواست کرد و خواست که آنها را پس دهد، ابوبکر در جواب فاطمه- سلاماللهعليها- گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرموده: ما ارث نميگذاريم و آنچه از ما باقي بماند صدقه است... تا اين ابوبکر از دادن ميراث فاطمه امتناع کرد و از آن اموال اختصاصي چيزي به فاطمه نداد، به خاطر اين کار فاطمه- سلاماللهعليها- از او خشمگين شد و از او کناره گرفت و ديگر با او صبحت نکرد تا اينکه در حال غضب و خشم از دنيا رفت.
ذهبي در تاريخ اسلام ميگويد: «ان فاطمه تسالت ابوبکر بعد وفاه رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- ان يقسم لها ميراثها مما ترک رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- ما افاء الله عليه فقال لها: ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- قال: ان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- قال: «لا نورث ما ترکنا صدقه» فغضبت و هجرت ابوبکر حتي توفيت». [17] همانا فاطمه- سلاماللهعليها- بعد از رحلت پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم- از ابوبکر خواست که ميراث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را که باقي گذاشته است و آنچه را که خداوند به پيامبرش اختصاص داده است به او دهد، ابوبکر در جواب خواستهي فاطمه- سلاماللهعليها- عرض کرد: رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: ما ارث نميگذايم و آنچه که از ما باقي بماند صدقه است، فاطمه- سلاماللهعليها- غضب ناک و خشمگين شد و از او کناره گرفت و ديگر با او صحبت نکرد تا اينکه از دنيا رفت.
خشم و غضب فاطمه- سلاماللهعليها- را بخاري در صحيح خود در کتابهاي «خمس» و «وصايا» و «مواريث» و «مغازي» و «جهاد و سير»، و مسلم هم در صحيح خود کتاب «جهاد و سير» و احمد بن حنبل در جلد يک و شش و ده مسند خود بيان کردهاند.
[ صفحه 376]
بخاري در صحيح خود به نقل از پيامبر اکرم ميگويد: «فاطمه بضعه مني فمن اغضبها فقد اغضبني» [18] فاطمه- سلاماللهعليها- هستي و روح من است، کسي که او را خشمگين کند مرا خشمگين کرده است.
جالب اينجاست که مناوي بعد از نقل اين حديث در فيض القدير گفته است: به همين حديث ميشود استدلال کرد بر کفر کسي که به فاطمه- سلاماللهعليها- دشنام دهد، براي اينکه با اين کار او را به غضب آورده است. و نيز ميگويد: همين حديث دلالت ميکند که فاطمهي زهرا- سلاماللهعليها-از شيخين برتر بوده است.
ابن حجر مکي که يکي از متعصبين است و نسبت به شيعه هم ميانه خوبي ندارد، در کتاب خود از ابن زبير و او هم از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده و ميگويد: «انما فاطمه بعضه مني يوذيني ما آذاها و ينصبني ما انصبها» [19] همانا فاطمه- سلاماللهعليها- پارهي تن و هستي من است هر که او را آزار ميدهد مرا آزرده است، و هر که او را دشنام دهد، مرا دشنام داده است.
مسلم نيز در صحيح خود ميگويد: «انما فاطمه بضعه مني يوذيني ما آذاها، و يسرني ما اسرها» [20] همانا فاطمه- سلاماللهعليها- پارهي تن من است آنچه که او را آزار ميدهد مرا ميآزارد و هر چه او را مسرور و خوشحال گرداند مرا مسرور و شادمان مينمايد.
خوانندهي گرامي با توجه به اين روايات و بيش از چهل روايتي که در اين رابطه از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل شده است، آيا از جنبهي عاطفي بر فرض که ابوبکر از باب اينکه ولايت عامه داشته است (چنانچه بعضي از اهل سنت اين مساله را گفتهاند) اگر فدک را پس ميداد کفايت ميکرد؟ در حالي که آنها با اعمال و رفتاري که نسبت به
[ صفحه 377]
ام ابيهاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- انجام دادند و موجب خشم وي که همان خشم خدا و رسول است شدند، و خشم عظيمي که نسبت به ابوبکر و عمر تا دم شهادت ادامه داشت و به حدي که وصيت فرمود که آنها در تشييع جنازه وي شرکت نکنند و بر وي نماز نگزارند و با توجه به اين خشم آيا فقط پس دادن فدک موجب رضايت فاطمه- سلاماللهعليها- ميشد؟
در همين رابطه قاضي القضات ميگويد: «اما کان يقتض التکريم والاحسان ان يطيب قلب فاطمه بفدک کما تطيب النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- لزينب، لما سارت قريش الي بدر سار ابوالعاص معهم فاصيب في الاسري يوم بدر، فاتي به الني «ص» فکان عنده مع الاساري، فلما بعث اهل مکه في فداء اساراهم، بعثت زينب في فداء ابي العاص بعلها بمال، و کان فيما بعثت به قلاده کانت خديجه امها ادخلتها بها علي ابي العاص ليله زفافها عليه، فلما رآها رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- رق لها رقه شديده و قال للمسلمين: ان رايتم ان تطلقوا لها اسيرها، و تردوا عليها ما بعثت به من الفداء فافعلوا، فقالوا: نعم يا رسولالله، نفديک بانفسنا و اموالنا فردوا عليها ما بعثت به و اطلقوا له ابالعاص بغير فداء» [21] .
سزاوار بود که ابوبکر همان احساني را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در مورد دخترش زينب مبذول داشت، وي هم در استرداد فدک به فاطمه- سلاماللهعليها- مبذول ميداشت، وقتي که شوهر زينب (ابيالعاص) در جنگ بدر به دست سربازان اسلام اسير شد، اهل مکه فديههايي جهت آزادي اسيرانشان خدمت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرستادند و زينب هم گردنبند خود را که يادگاري مادرش خديجه بود، به عنوان فديهي شوهرش نزد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فرستاد، وقتي که چشم رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به گردنبند، که يادگار همسر محبوبش خديجه بود، افتاد، خاطرات فداکاريهاي آن بزرگ بانوي قهرمان در نظر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- تجديد شد، اشک از ديدگان رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- جاري شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-
[ صفحه 378]
مردم فرمود: اگر صلاح ميدانيد اسير زينب را آزاد کنيد و فديه او را هم برگردانيد، مسلمين همين کار را کردند و گفتند ما جان و مال خودمان را فداي تو ميکنيم و ابيالعاص را از قيد اسارت آزاد کردند و فديه او را هم به زينب باز گرداندند.
همين قاضي القضات نيز گفته است: «قد کان الاجمل ان يمنعهم التکرم مما ارتکبا منها فضلا عن الدين، و قال ابن ابيالحديد: «و هذا الکلام لا جواب عنه، و لقد کان التکرم و رعايه حق رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- و حفظ عهده يقتض ان تعوض ابنته بشيء يرضيها ان لم يستنزل المسلمون عن فدک، و تسلم اليها تطبيقا لقلبها. وقد يسوغ للامام ان يفعل ذلک من غير مشاوره المسلمين اذا راي المصلحه فيه» [22] .
ابن ابيالحديد از قول قاضي نقل کرده که وي گفته است: اين گفتار شيعه که از دستورات دين اسلام است جاي خود، بلکه از جهت حفظ کرامت انساني و عطوفت و احسان و اکرام سزاوار بود که ابوبکر فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- برميگرداند و آنچه که ابوبکر و عمر در مورد زهرا- سلاماللهعليها- مرتکب شدهاند با آن کرامت و عطوفت انساني منافات داشت.
بعد ابن ابيالحديد ميگويد: اين سخن قاضي القضات بيجواب است، براي اين که مقتضاي کرامت انسان و رعايت حق رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- و حفظ حرمت و پيمان با وي اين را اقتضا ميکرد که اگر مسلمانان از حق خود در فدک (با فرض ثبوت حق) نميگذاشتند، و حاضر نبودند آن را به دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ببخشند، بايد در عوض فدک، معادل آن به زهرا- سلاماللهعليها- واگذار ميشد تا او راضي شده و قلبش شاد ميشد، رهبر و زمامدار مسلمين بدون اينکه با مردم مشورت کند و نظر آنها را بخواهد در صورتي که مصلحت ببيند ميتواند چنين کاري را انجام دهد.
از کلام قاضي القضات و ابن ابيالحديد نتيجه ميگيريم که فاطمه- سلاماللهعليها- تا زمان شهادت از سران حکومت ناراضي و خشمگين بود، و همان طوري که بيان شد اگر فدک را هم به زهرا- سلاماللهعليها- پس ميدادند، موجب رضايت بانوي دو عالم نميشد.
[ صفحه 379]
بد نيست دليل اين سخن را از کلام اهل سنت بياورم، ابن ابيالحديد ميگويد: «و سالت علي بن الفارقي مدرس المدرسه الغربيه فقلت له: اکانت فاطمه صاقده؟ قال: نعم، قلت: فلم لم يدفع اليها ابوبکر فدک و هي عنده صادقه؟ فتبسم، ثم قال کلاما لطيفا مستحسنا مع ناموسه و حرمته وقله دعا بته، قال: لو اعطاها اليوم فدک بمجرد دعواها لجاءت اليه غدا و ادعت لزوجها الخلافه، و زحزحته عن مقامه، و لم يکن يمکنه الاعتذار والموافقه بشيء، لانه يکون قد اسجل علي نفسه انها صادقه فيما تدعي کائنا ما کان من غير حاجه الي بينه و لا شهود، و هذا کلام صحيح، و ان کان اخرجه مخرج الدعابه والهزل» [23] .
از علي بن قاروقي مدرس مدرسهي غربي بغداد پرسيدم: آيا فاطمه- سلاماللهعليها- در ادعايش صادق بود؟ پاسخ داد: بله، سوال کردم: پس چرا ابوبکر فدک را به او واگذار نکرد، با اينکه ميدانست فاطمه- سلاماللهعليها- راست ميگويد؟ استاد تبسم کرد، و بعد جملهي لطيف و زيبا و طنز گونهاي را با اين که چندان اهل شوخي و مزاح نبود، گفت: اگر ابوبکر روز اول به مجرد ادعاي فاطمه- سلاماللهعليها- فدک را باز ميگرداند، فردا نيز او ميآمد ادعاي خلافت همسرش را مطرح ميساخت و آن وقت ابوبکر بايد از مقام خلافت کنارهگيري ميکرد، و در اين مورد عذرش پذيرفته نميشد، و امکان اعتذار برايش نبود، چرا که با عمل برگرداندن فدک اقرار و اعتراف به صداقت و راستگويي دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کرده بود و موافقت به چيزي کرده بود که بر ضرر خود بود، و سرانجام بايد هرطور شده بدون بينه و شهود از خلافت ميگذشت، و از آن به بعد هر ادعايي که فاطمه- سلاماللهعليها- ميکرد بايد قبول ميکرد.
بعد ابن ابيالحديد ميگويد: اين سخن استاد اگر چه آن را به صورتي شوخي و مزاح بيان نمود ولي سخني بسيار درستي است.
شايد در بعضي از اذهان تصور شود، مسئلهي منازعهي فاطمه- سلاماللهعليها- و ابوبکر راجع به پس گرفتن فدک بود که او اين همه تلاش کرد و شاهد و بينه اقامه نمود،
[ صفحه 380]
و استدلال به آيات قرآن فرمود، و به هيچ وجه سخنان ابوبکر و عمر را قبول نکرد و تا آخر عمر از آن دو نفر خشمگين بود و تنها خشنودي وي رد فدک بود، پس معلوم ميشود که وي يک فرد ماده پرست و دنيا دوست بوده، و خشم و غضب او فقط براي فدک بوده و ارضا و خشنودي او هم واگذاري فدک بوده است؟ در جواب اين پرسش بايد گفت: خير، چنين نيست.
اولا حق است و از آن بايد دفاع کرد و دستور خداوند و فرموده اسلام و دين است که در موقع پامال شدن حق از آن بايد دفاع کرد و انسان مدافع حق در هر سطح که باشد بايد از حقش دفاع کند و ساکت ننشيند. ثانيا بر فرض اگر ابوبکر و عمر چندين برابر فدک را هم به فاطمه- سلاماللهعليها- ميدادند باز وي ساکت نميشد، و از اين انقلاب و حرکتي که عليه حکومت شروع کرده بود دست برنميداشت، و البته هدف بيبي دوعالم فقط رسيدن به مقام و رياست و ثروت دنيا نبود، بلکه انگيزهي فاطمه- سلاماللهعليها- اين بود که از تصرف و تحريف و انحرافي که در احکام خدا بوجود آمده چنانچه در در خطبه آتشين خود اشاره فرمود) جلوگيري کند، و ميخواست به جهانيان و مردم آن روز و نسلهاي بعد بفهماند که اين حکومت با تحريف و جعل احاديث نسبت به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کارش را شروع کرده است. بنابراين رضايت فاطمه فقط به برگرداندن فدک حاصل نميشد، بلکه خشنودي وي در گرو اين بود که ابوبکر و عمر در صراط مستقيم و مسير توحيدي که خدا و رسول او در 18 ذيحجهالحرام در غدير خم تعيين فرمودند قرار بگيرند و آن دست بيعتي که در آن روز در دست ولايت عظماي علي- عليهالسلام- گذاشتند به آن پشت نکنند، و چنانچه از حسن علي بن فاروقي پيداست با برگرداندن چند نخل و سرزميني فاطمه- سلاماللهعليها- راضي نميشد.
ابن ابيالحديد ميگويد: «قرات علي النقيب ابيجعفر يحيي بن ابي زيد البصري العلوي رحمه هذا الخبر، فقال: تري ابوبکر و عمر لم يشهد هذا المشهد! اما کان يقتضي التکريم و الاحسان ان يطيب قلب فاطمه بفدک، و يستوهب لها من المسلمين، اتقصر منزلتها عند رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- عن منزله زينب اختها و هي سيده نساء العالمين!
[ صفحه 381]
هذا اذا لم يثبت لها حق، لا بالنحله و لا بالارث، فقلت له: فدک بموجب الخبر الذي رواه ابوبکر قد صار حقا من حقوق المسلمين، و قد اخذه رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- منهم، فقلت: رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- صاحب الشريعه، والحکم حکمه، و ليس ابوبکر کذالک، فقال: ما قلت هلا اخذه ابوبکر من المسلمين قهرا فدفعه الي فاطمه، و انما قلت: هلا استنزل المسلمين عنه و استوهبه منهم لها- کما استوهب رسولالله - صلي الله عليه و آله و سلم- المسلمين فداء ابيالعاص! اتراه لو قال: هذه بنت نبيکم قد حضرت تطلب هذه النخلات، افتطيبون عنها نفسا، اکانو- منعوها ذلک! فقلت له: قد قال قاضي القضاه ابوالحسن عبد الجبار بن احمد نحو هذا، قال: انها لم ياتيا بحسن في شرع التکرم، و ان کان ما اتياه حسنا في الدين» [24] .
جريان جنگ بدر و داستان ابيالعاص و فديه او را براي ابيجعفر نقيب يحيي بن ابيزيد بصري خواندم، نقيب ناگهان آهي کشيد و گفت: آيا تو ميپنداري که ابوبکر و عمر در آنجا حاضر نبودند و جريان را نديدند؟! آيا بهتر نبود که آنها هم به مقتضاي اکرام و احسان به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از فدک دست بردارند و آن را به فاطمه- سلاماللهعليها- واگذار نمايند؟ بر فرض که فاطمه- سلاماللهعليها- از نظر ارث و يا نحله بودن فدک حقي نداشته است.
بعد ابن ابيالحديد ميگويد: من در جواب نقيب گفتم که: ابوبکر برحسب روايتي که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرد، فدک حقي از حقوق مسلمين بوده و لذا جايز نبود که ابوبکر مسلمانان را از اين حق محروم کند و آن را به زهرا- سلاماللهعليها- پس دهد! نقيب گفت: آيا فديه ابيالعاص حق عموم مسلمين نبود که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آن را به دخترش زينب بخشيد؟ ابن ابيالحديد ميگويد: من گفتم که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- صاحب شريعت بود و ميتوانست هرگونه حکمي را تشريع و اجرا کند ولي ابوبکر مثل پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نبود؟!
نقيب گفت: من نميگويم که چرا ابوبکر حق مسلمانان را با زور و اجبار از آنها نگرفت و به فاطمه- سلاماللهعليها- نداد؟ بلکه ميگويم: ابوبکر در اين مورد که خشم
[ صفحه 382]
و غضب فاطمه- سلاماللهعليها- تحريک شده بود، چرا از مردم نخواست که از حق خود بگذرند، و براي رضايت دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اين ملک (فدک) به او واگذار شود؟ همان طوري که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- در مورد فديه ابيالعاص همين برنامه را اجرا فرمود؟
آيا تو چنين برداشت ميکني که اگر ابوبکر به مردم ميگفت: اين حق فاطمه- سلاماللهعليها- يک دانه و يادگار پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شماست، پدر از دست داده، سزاوار است براي رضايت وي اين قسمت از ثروت عمومي شما ملت در اختيار او قرار گيرد، اگر چنين مطلبي را با مردم ميگفت: آيا مردم ناراضي بودند و اين کار را قبول نميکردند؟ بعد ابن ابيالحديد ميگويد: من در جواب نقيب گفتم: آري قاضي القضات ابوالحسن عبدالجبار هم همين عقيده را دارد و گفته است که مقتضاي اکرام و احسان اين بود که فدک به زهرا- سلاماللهعليها- واگذار شود. اگر چه اين منع ابوبکر و عمرم از نظر تصلب و محکم کاري در دين و از نظر ما کاري بجا و پسنديده است؟!!
اکنون بايد از آقاي قاضي القضات سوال کرد آيا آنچه را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به دستور خدا و بر اساس آيه: «و آت ذي القربي حقه» [25] به دختر عزيزش داد و آن را به زور از دست وي گرفتند اين تصلب در دين است؟ و يا اينکه بر ضد دين و انکار قرآن است؟ و آيا اين آقايان (ابوبکر و عمر) به گفتهي اهل سنت کاتب وحي نبودند، و آيات ارث و خمس و آيه ذيالقربي را نخوانده بودند و از زبان مبارک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نشنيدند؟
پس بايد از آقاي قاضي القضات که گفته است منع فدک تصلب در دين است پرسيد: آيا حق مردم را غصب کردن تصلب در دين است؟ و يا اينکه انکار آيهي صريح قرآن است؟
باز هم از دلائل خشم بيبي دو جهان از ابوبکر و عمر پشيماني و اظهار تاسف آنها در موقع مرگ ميباشد، چنانچه ابن ابيالحديد ميگويد: ابوبکر در حالي که از
[ صفحه 383]
کارهاي خود پشيمان شده بود ميگفت: «ان بيعتي کانت فلته و قي الله شرها و خشيت الفتنه، و ايم الله ما حرصت علهيا يوما قط، و لقد قلدت امرا عظميا ما لي به طاقه و لا يدان، و لوددت ان اقوي الناس عليه مکاني» [26] .
همانا خلافت و بيعت با من نگهباني بود و خداوند مرا از شر آن نگه دارد و ميترسم فتنهاي را سبب شود و قسم به خدا هرگز به امر خلافت حريص نبودم!! و امر بزرگي بر عهدهي من گذاشته شده است که طاقت آن را ندارم، و قدرت پيشبرد آن را هم ندارم و دوست دارم که قويترين و بهترين انسان بر مسند قدرت ميبود!
اين سخن ابوبکر به صراحت دلالت ميکند که فاطمه- سلاماللهعليها- تا آخرين لحظهي شهادت از وي خشمگين بوده و او نيز از کارش پشيمان بوده است. پس بايد بدون ملاحظه و درنگ خلافت را به قول خود به قويترين انسان علي بن ابيطالب- عليهالسلام- واگذار ميکرد!
ابن قتيبه در رابطه با پشيماني ابوبکر و اينکه فاطمه- سلاماللهعليها- را اذيت کرده است ميگويد: «اما التي وددت اني ترکتها، فوددت اني لم اکن کشفت بيت فاطمه و ان کان غلق علي الحرب، وددت اني يوم سقيفه بني ساعده کنت قذفت الامر في عنق احد الرجلين (عمر او ابو عبيده) فکان اميرا و کنت وزيرا ثم افصح ابوبکر بندمه في استلام مغضوبه بعدها حساب: بعد ان قالت له فاطمه الزهرا: والله لادعون الله عليک في کل صلاه اصليها فخرج باکيا فاجتمع اليه الناس فقال لهم: يبيت کل رجل منکم معانقا مسرورا باهله، و ترکتموني و ما انا فيه، لا حاجه لي في بيعتکم، اقيلوني بيعتي» [27] .
ابوبکر در موقع پشيماني گفت: اما آن کارهايي که انجام دادم و اي کاش انجام نميدادم، دوست داشتم که خانه فاطمه- سلاماللهعليها- را هتک حرمت نميکردم و افرادي را به آنجا نميفرستادم، اگر چه بسته بودن در خانهي او جنگي بر عليه من بود. و دوست داشتم در روز سقيفهي بنيساعده خلافت را بر عهده دو نفر (عمر يا ابوعبيده) ميگذاشتم و خودم به عنوان وزير کار ميکردم. بعد ابن قتيبه ميگويد: ابوبکر
[ صفحه 384]
ناراحتي و پشيماني خود را به صراحت اعلام ميکند که چرا قدرت را به زور غصب کرده است، در حالي که بايد در دادگاه عدل الهي حساب پس دهد، اين سخن را ابوبکر بعد از آن که فاطمه- سلاماللهعليها- خطاب به او فرمود: قسم به خدا در هر نماز تو را نفرين خواهم کرد. گفته است، سپس ابوبکر در حالي که گريه ميکرد از خانه فاطمه- سلاماللهعليها- خارج شد و مردم اطراف وي جمع شدند. ابوبکر خطاب به مردم گفت: هر کدام از شما با همسرانتان شادمان شب را ميخوابيد و مرا رها کردهايد در کاري که من سزاوار آن نيستم و من نياز به بيعت شما ندارم، مرا رها کنيد و بيعتتان را پس بگيريد، و من ميخواهم بيعت شما را پس دهم!.
متقي هندي در منتخب کنزالعمال به از ابوبکر ميگويد: «و الله لوددت اني کنت شجره الي جانب الطيق مر علي جمل فاخذني فاه فلاء کلني، ثم ازدردني ثم اخرجني بعدا و لم اک بشرا.» [28] قسم به خدا هر آينه دوست داشتم که من گياهي بودم در کنار راه، و شتري بر من عبور ميکرد، و مرا ميگرفت و بر دهانش داخل ميکرد و ميجويد، و ميخورد، و بعد مرا خارج ميکرد، و من بشر و انسان نبودم.
باز هم ابوبکر گفته است: «والله لو وضعت قدما في الجنه و قدما خارجها ما امنت مکر الله» [29] قسم به خدا اگر يک قدم را در بهشت و قدم ديگر را در خارج آن بگذارم باز هم از عذاب و مواخذه خدا درامان نيستم.
همچنين عمر در حال پشيماني ميگفت: «والله لو ان لي طلاع الارض ذهبا لافديت به من عذاب الله عزوجل قبل ان اراه» [30] به خدا قسم اگر تمام کرهي زمين که خورشيد بر آن ميتابد طلا بود و براي من بود، حاضر بودم آن را عوض مواخذه و عذاب خداوند ميدادم پيش از آن که آن عذاب را ببينم.
متقي هندي در رابطه با پشيماني عمر ميگويد: «يا ليتني کبش سمنوني ما بدالهم،
[ صفحه 385]
حتي اذا کنت کاسمن ما يکون زارهم يحبون، فذبحوني لهم، فجعلو بعضي شواء و بعضي قديرا ثم اکلوني (و اخرجوني عذره) و لم اکن بشرا» [31] اي کاش من گوسفند بودم و مرا چاق ميکردند و مثل گوسفندان که براي قصابي ميپرورانند ذبح مينمودند، بعضي گوشت مرا کباب و بعضي ديگر را در ديگ ميجوشاندند و ميخوردند، و بعد به صورت مدفوع خارج ميکردند، و انسان نبودم و مرا انسان خلقت نميکرد!!
باز هم زمخشري از قول عمر ميگويد: «لو کان لنا مع اسلامنا اخلاق آبائنا لکنا» [32] و باز او گفته است: «لو استقبلت من امري ما استدبرت ما استعملت احدا من الطلقاء» [33] :
خوانندهي گرامي اگر هر انسان با فکر و انديشه سخنان خليفه اول و دوم را به دقت بررسي و تفحص کند، ميفهمد که آنها خطاي بزرگي را که خشم پارهي تن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- باشد مرتکب شدهاند.
و البته اشتباه نشود و کسي هم توجيه نکند که سخنان آنها حاکي از اين است که خود را در مقابل خدا مقصر ميدانند و لذا آن کلمات را بکار بردند و گفتند؟ اگر چنين تصور شود، در پاسخ گفته ميشود که لسان مناجات و راز و نياز و خلوت با معبود که انسان خود را در مقابل ذات يگانه مقصر و فاني و هيچ ميشمارد و هر لحظهاي غافل شدن از خدا را گناه ميداند، با کلمات و جملات که آقايان بکار بردهاند: اي کاش عذره بودم، اي کاش گياه بودم و حيواني مرا ميخورد، اي کاش خدا اصلا مرا نميآفريد، اي کاش گوسفند بودم، فرق ميکند.
انسان عارف و فاني در حق، هيچ وقت در اصل خلقتش اعتراض نميکند و آرزوي حيوان بودن و تکليف نداشتن را نميکند. من باب مثال مولي علي- عليهالسلام- در مناجات شبانهي خود وقتي که با محبوب دلش خلوت ميکند اين چنين به درگاه او ناله ميکند: «الهي ويل لي ثم ويل لي ان کانت الجهيم مقعدي، الهي ويل لي ثم و ديل لي ان
[ صفحه 386]
کانت الحيمم شرابي». خداي من! واي بر من پس واي بر من که اگر در روز قيامت جايگاه من جهنم باشد، خداي من! واي بر من پس واي بر من که در قيامت آب شرب من چشمهي حميم باشد.
و يا اينکه امام سجاد- عليهالسلام- به درگاه خدا ناله ميکند: «الهي عبدک العاصي اتاکا مقرا بالذنوب قد دعاکا». خداي من! بندهي گناهکار و مقصر به طرف تو آمده است، در حالي که اقرار و اعتراف به گناهان دارد، فقط تو را ميخواند و تنها تو هستي که او را ميبخشي و پناه ميدهي.
انبيا و اوليا و ائمهي معصومين- عليهالسلام- که ارتباط با عالم ملکوت دارند، شأنشان اجل است که کلمات نامربوط بر زبان جاري کنند، بلکه انسانهاي عادي هم در موقع مرگ و احتضار، سخناني که بيانگر اعتراض به اصل خلقت و آفرينش باشد بر زبان جاري نميکنند. مگر انسانهايي که خطا کار بوده و گناهان بزرگ و نابخشودني انجام داده باشند. بنابراين حالات و سخنان آنها در موقع مرگ بيانگر اين است که خطاي عظيم و بزرگي را که خشم خدا و رسول خدا و خشم پارهي تن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و کوثر خدا را سبب شدند، و در موقع مرگ و احتضار آن را در مقابل خود مجسم ميديدند، انجام دادند. و لذاست که آرزو ميکردند: اي کاش عوض انسان گياه بودند، چه بودند و چه نبودند و اين کلمات و الفاظ خود بالاترين مدرک و دليل بر خشم فاطمه- سلاماللهعليها- تا موقع شهادت ميباشد.
اگر چه ابن تيميه تلاش کرده تا ثابت کند که خداوند آنها را ميبخشد و گفته است: «هيئت حاکمه بعد از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- معصوم نبودند، بلکه آنها با اينکه از اولياي خدا و اهل بهشت محسوب ميشدند، گناهي هم مرتکب شدند، منتهي خدا گناهان آنان را ميآمرزد.» [34] .
ابن تيميه که خود از متعصبين و از دشمنان اهلبيت- عليهالسلام- و شيعه ميباشد، اعتراف کرده و گفته است خلفاي بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- گناهاني مرتکب
[ صفحه 387]
شدند که اين بيان او عاصي بودن حضرات را سملم و قطعي ميکند.
و اما اينکه او گفته است خداوند آنها را ميآمرزد! آيا دليل آمرزش خدا نسبت به آنان از کجاست، چگونه امکان دارد با آن همه آزار و اذيت که نسبت به دختر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کردند خدا آنها را بيامرزد؟ البته خدا گناهاني را ميآمرزد، [35] ولي آمرزش خدا موجب نميشود که ما گناهان را مهر صحت بزنيم و بگوييم چون خداوند آمرزيده است، پس گناهاني که از بنده صادر شده عملي درست بوده است. و اگر گفتيم که هر کس فاطمه- سلاماللهعليها- را اذيت و به او ظلم کرد و به خاطر اين کار خدا را عصيان و نافرماني کرد، مورد آمرزش پروردگار باشد، بنابراين آن فرمايش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- که فرمود: «خدا بخاطر غضب زهرا- سلاماللهعليها- خشمگين و به جهت رضاي وي خشنود ميشد» فضيلتي براي فاطمه- سلاماللهعليها- ثابت نخواهد شد.
خداوند تبارک و تعالي فرموده: «انما التوبه علي الله للذين يعملون السوء بجهاله ثم يتوبون من قريب، فاولئک يتوب الله عليهم، و کان الله عليما حکيما. و ليست التوبه للذين يعملون السيات حتي اذا حضر احدهم الموت قال اني تبت الان و لا الذين يموتون، و هم کفار اولئک اعتدناهم عذابا عليما» [36] توبه تنها براي کساني است که کار بدي را از روي جهالت انجام ميدهند و سپس بزودي توبه ميکنند، خداوند توبهي چنين اشخاصي را ميپذيرد و خدا دانا و حکيم است. و براي کساني که کارهاي بد را انجام ميدهند و هنگامي که مرگ يکي از آنها فرا برسد، ميگويد الان توبه کردم، توبهاي نيست و نه براي کساني که در حال کفر از دنيا ميروند، اينها کساني هستند که عذاب دردناکي براي آنها فراهم کردهايم.
بيان اجمالي اين آيات اين است که توبه تنها براي آنهايي که گناهي را از روي جهالت انجام دهند و يا آگاهي از اثرات شوم و عواقب دردناک آن ندارند ميباشد، ولي اگر گناه بر اثر چنين جهالتي نباشد بلکه از روي عناد و انکار حکم خداوند صورت بگيرد، معلوم است چنين گناهي حکايت از کفر ميکند و به همين جهت توبه
[ صفحه 388]
آن قبول نيست. مگر اينکه از آن حالت باز گردد و دست از عناد و انکار بشويد. آيهي دوم ميگويد: کساني که در آستانهي مرگ قرار ميگيرند و ميگويند اکنون از گناه خود توبه کرديم توبه آنان پذيرفته نخواهد شد، زيرا در حال احتضار و در آستانهي مرگ پردهها از برابر چشم انسان کنار ميرود و ديد ديگري براي او پيدا ميشود. و قسمتي از حقايق مربوط به جهان ديگر و نتيجهي اعمال و رفتار را که در زندگي انجام داده با چشم خود ميبيند و مسائل جنبه حسي پيدا ميکند و واضح و روشن است که در اين صورت هر گناهکاري از اعمال بد خود پشيمان ميگردد و همانند کسي است که شعلهي آتش را نزديک خود ببيند از آن فرار ميکند. [37] .
با توجه به اين بيان آنهايي که موجب خشم فاطمه- سلاماللهعليها- شدند:
اولا مقام زهرا و علي- عليهماالسلام- را ميدانستند و با توجه به آيههاي ابلاغ، تطهير، مودت و ذي القربي و نيز سورههاي هل اتي و کوثر و بيش از دهها روايتي که از زبان مبارک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شنيدند، آن هم نه يک بار و دوبار بلکه دهها بار شنيدند، علي و فاطمه- عليهماالسلام- را خوب ميشناختند، ولي عملا تمام آيات و روايات را مخالفت کردند. و خانهي وحي را که از خانه انبيا و پيامبران بالاتر بود مورد يورش و تهاجم قرار داده و هتک حرمت نمودند. اموال و دارايي فاطمه- سلاماللهعليها- را که از طرف خدا و رسول به او اعطا شده بود به زور از او گرفتند و به امانتهاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- (قرآن و عترت) خيانت کردند. آيا اينها انکار عملي نيست؟
و ثانيا برداشتي که از آيات مزبور و تحليل و تفسير آنها ميشد اينکه: آن دو نفر در موقع مرگ و احتضار ميگفتند که اي کاش چه بودند و چه نبودند، آيا اين نشانهي اين نيست که آنها خطاي بزرگي را انجام دادند و خشم و غصب خدا را سبب شدند و اعمال و رفتارشان را در جلو چشم خدا مجسم ميديدند و لذا چگونه ميشود گفت که خدا آنها را ميبخشد؟!!.
[ صفحه 389]
البته ما حقايق قرآن را انکار نميکنيم و درست است که خداوند فرموده: «از رحمت او نااميد نشويد» [38] ولي از سخنان آن دو نفر پيداست که انگار براي شان ثابت و قطعي شده بوده که خطاي نابخشودني و بزرگي را انجام دادهاند که ديگر اميدي به عفو و بخشش خداوند هم نداشتهاند.
بنابراين چگونه ابن تيميه به خود جرائت ميدهد و ميگويد: خدا آنها را ميآمرزد؟ حتما او حق الله و حق الناس را قبول دارد، اگر خداوند حق خود را ببخشد ولي حق مردم را که نميبخشد و آنان هم حق خدا را عملا انکار کردند و هم حق شايستهترين و برگزيدهترين بندگان خدا را غصب کردند و آن هم حقي که خداوند براي بهترين کنيزانش فاطمه- سلاماللهعليها- عطا فرمود و بنا به گفتهي اهل سنت، فاطمه- سلاماللهعليها- تا آخرين لحظه از حق خود دفاع کرد و سرانجام هم با حالت خشم و نفرت به آن او نفر از دنيا رفت و به شهادت رسيد!.
طبري در رابطه با خشم فاطمه- سلاماللهعليها- از ابوبکر و عمر ميگويد: «لقد حزنت فاطمه بعد الهجوم علي بيتها فاعلنت وجدها علي الشيخين فهجرت فاطمه ابوبکر فلم تکلمه في ذلک حتي ماتت فدفنها علي- عليهالسلام- ليلا و لم يوذن بها ابوبکر و» [39] به تحقيق فاطمه- سلاماللهعليها- بعد از هجوم بر خانهاش محزون شد و نفرت و ناراحتي خود را نسبت به شيخين اعلام نمود و از ابوبکر کناره گرفت و با آنها سخن نميگفت تا اينکه از دنيا رفت (به شهادت رسيد) و علي- عليهالسلام- او را شبانه دفن نمود و به ابوبکر اجازه نداد که بر جنازهي او حاضر شود.
بخاري ميگويد: «عن عايشه: فبقيت فاطمه- سلاماللهعليها- مهاجره غير راضيه علي ابوبکر و عمر حتي ماتت و قد بقيت سته اشهر بعد ابيها- صلي الله عليه و آله و سلم -. [40] از عايشه
[ صفحه 390]
نقل شده است: فاطمه- سلاماللهعليها- در حالي که از حکومت ناراحت و از رفتار ابوبکر و عمر راضي نبود از دنيا رفت و بعد از پدر بزرگوارش شش ماه زندگي نمود!!
بلاذري به نقل از عروه بن زبير ميگويد: «ان عليا دفن فاطمه- سلاماللهعليها- ليلا و غسلها علي- عليهالسلام- و اسماء و بذلک اوصت و لم يعلم ابوبکر و بموتها». [41] همانا علي- عليهالسلام- فاطمه- سلاماللهعليها- را شب دفن نمود، او را علي- عليهالسلام- و اسما غسل دادند و فاطمه- سلاماللهعليها- خود به اسماء وصيت کرده بود که او را شب غسل دهند و ابوبکر و عمر را از وفاتش خبر نکنند.
يعقوبي ميگويد: «و لما زارت نساء الانصارر فاطمه- سلاماللهعليها- مستفسرين عن حالها قالت: اجدني کارهه لدنيا کن مسروره لفراقکن القي الله سبحانه و رسوله بحسرات منکن فما حفظ لي الحق و لا رعيت مني الذمه و لا قبلت الوصيه و لا عرفت الحرمه و کان سنها ثلاث و عشرين سنه». [42] و ايضا يقول: «و لم يخلف النبي، من الولد الا فاطمه- سلاماللهعليها- و کانت متحسره حزينه علي ما اصابها في بيتها والسقيفه و دخلن اليها في مرضها نساء رسولالله و غيرهن من نساء قريش فقلن: کيف انت قالت: اجدني...». [43] .
زنهاي انصار وقتي که خدمت فاطمه- سلاماللهعليها- رسيدند، وي در بستر بيماري بود، از حال او سوال کردند، فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: ميبينيد مرا در حالي که از دنياي شما بيزارم و خوشحال هستم که از بين شما بيوفا ميروم، خدا و رسول او را در حالي که از شما حسرتها و ناراحتيها در دل دارم ملاقات ميکنم. حق مرا ادا نکرديد و حرمت مرا نگه نداشتيد و وصيت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را قبول ننموديد، قدر مرا نشناختيد.
يعقوبي ميگويد: فاطمه- سلاماللهعليها- در حالي که 23 سال داشت از دنيا رفت. و نيز يعقوبي ميگويد: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از فرزندان بجز فاطمه- سلاماللهعليها- بعد از خود وارث ديگري نداشت، فاطمه- سلاماللهعليها- از آنچه که در خانهاش واقع شد و از
[ صفحه 291]
جريان سقيفه ناراحت و محزون بود، و در بستر بيماري بود که همسران رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- و زنهاي ديگر قريش جهت عيادت بر وي وارد شدند، و گفتند: حالت چگونه است؟ وي همان سخناني که ذکر شد فرمود.
يکي ديگر از دلائل خشم بيبي دو عالم از دستگاه حکومت و به تبع از مردم مدينه، خطبهاي بسيار روشنگرانه و صريح او با زنان انصار و مهاجر ميباشد. سويد بن غفله ميگويد: هنگامي که فاطمه- سلاماللهعليها- بر اثر صدمات و رنجهاي وارده بر بستر بيماري افتاد، هر روز به مرگ نزديکتر ميشد. در آخرين روزهاي زندگياش بود که عدهاي از زنان مهاجر و انصار به عيادت او آمدند، و بعد گفتند: «کيف اصبحت من علتک يا بنه رسول الله» اي دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- با ناراحتي و رنج بيماريات چه ميکني و به چه صورت ميگذراني؟
فاطمه- سلاماللهعليها- بعد از ثنا و ستايش خداي عزوجل و درود بر پدر عزيزش فرمود: «اصبحت- والله عائفه (1) لدنيا کن، قاليه (2) لرجالکن لفظتهم (3) بعد ان عجمتهم (4) و شناتهم (5) بعد ان سبرتهم (6) فقبحا لفلول الحد (7) واللعب بعد الجد (8) و قرع (9) الصفاه (10) و صدع القناه (11) و خطل الآراء (12) و ذلل الاهواء (13) «ولبئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط الله عليهم و في العذاب هم خالدون» [44] لاجرم لقد قلدتهم (14) ربقتها (15) و حملتهم اوقتها (16) و شننت (17) عليهم عارها (18) فجدعا (19) و عقرا (20) للقوم الظالمين. ويحهم (21) اني زعزعوها (22) عن رواسي الرساله (23) و قواعد النبوه والدلاله و مهبط (24) الروح الامين والطيبين (25) بامور الدنيا والدين؟ الا «ذلک هو الخسران المبين» [45] و ما الذي نقموا (26) من ابي الحسن؟ نقموا منه- والله- نکير (27) سيفه و قله مبالاته لحتفه (28) و شده وطاته (29) و نکال (30) وقعته (31) و تنمره (32) في ذات الله. و تالله لو ما لوا عن المحجه (33) اللائحه و زالو عن قبول الحجه الواضحه لردهم اليها و حملهم عليها و لساربهم سيرا سجحا (34) لا يکلم خشاشه (35) و لا يکل سائره (36) و لا يمل راکبه، و لا وردهم
[ صفحه 392]
منهلا (37) نميرا (38) صافيا (39) رويا (40) تطفح (41) ضغتاه (42) و لا يترنق جانباه (43) و لا صدرهم بطانا (44) و ونصح لهم سرا و اعلانا، و لم يکن يحلي (45) من الغني بطائل (46) و لا يحظي من الدنيا بنائل (47) غرري الناهل (48) و ثبقه الکافل، (49) و لبان لهم الزاهد من الراغب والصادق من الکاذب: «و لو ان اهل القري آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا يکسبون» [46] «والذين ظلموا من هولاء سيصيبهم سيئات ما کسبوا و ما هم بمعجزين» [47] .
الا هلم (50) فاستمع و ما عشت اراک الهر عجبا! «و ان تعجب فعجب قولهم» [48] ليت شعري الي اي سناد (51) استندوا؟ و علي اي عماد (52) اعتمدوا؟ و بايه عروه (53) تمسکوا؟ و علي ايه ذريه (54) اقدموا و احتنکوا؟! «لبئس المولي و لبئس العشير» [49] «و بئس لظالمين بدلا» [50] استبدلوا- والله- الذنابا (55) بالقوادم، والعجز (56) بالکاهل (57) فرغما (58) لمعاطس (59) قوم يحسبون اهم يحسنون صنعا (60) «الا انهم هم المفسدون ولکن لا يشعرون» [51] ويحهم: «افمن يهدي الي الحق ان يتبع ام من لا يهدي الا ان يهدي فما لکم کيف تحکمون»؟ [52] اما لعمري لقد لقحت فنظره (61) ريثما (62) تنتج (63) ثم احتلبوا (64) ملء (65) القعب دما عبيطا (66) و ذعافا (67) مبيدا (68) «هنا لک يخسر المبطلون، و يعرف الثالون (69) غب (70) ما اسس الاولون. ثم طيبوا عن دنياکم انفسا، و اطمانو للفتنه جاشا (71) و ابشروا بسيف صارم (73) و سطوه (73) معتد غاثم (74) و هرج (75) شامل (76) و استبداد من الظالمين يدع فيدکم زهيدا، و جمعکم حصيدا (77) فيا حسره لکم، و اني بکم؟ و قد عميت عليکم؟ «انلزمکموها و انتم کارهون» [53] .
قال سويد بن غفله فاعادت النساء قولها علي رجالهن فجاء اليها قوم من وجوه
[ صفحه 393]
المهاجرين و الانصار معتذرين، و قالوا: يا سيده النساء! لو کان ابوالحسن ذکر لنا هذا الامر من قبل ان نبرم العهد، و نحکم العقد لما عدلنا عنه الي غيره. فقالت: اليکم عني فلا عذر بعد تعذيرکم، و لا امر بعد تقصيرکم» [54] .
به خدا سوگند صبر کردم در حالي که دنياي شما در نظرم بسيار ناخوشايند است و از مردان شما خشمگين و بيزارم، زيرا آنها را به هر گونه آزمودم و چون هيچ گونه شايستگي از آنها نديدم بدورشان افکندم، پس از آن که به محک امتحان درآوردم دشمنشان داشتم، چقدر زشت است فرسودگي و سستي بعد از جديت و تلاش و تيزي! (مردان شما در زمان رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مانند شمشير تيز و بران بودند، ولي پس از رحلت آن حضرت فرسوده شدند) و چه زشت است به بازيچه گرفتن پس از جديت و قاطعيت! (آنها قبلا براي پيشرفت دين از خود قاطعيت نشان ميدادند و لي اکنون کار را به بازي گرفته و از جانشين حقيقي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- جانبداري نکردند) و چه زشت است تن به خواري دادن و پراکندگي نيزهها و سستي و تزلزل رايها و لغزشهاي ناشي از هوا و هوسها! و چه کار بدي براي آيندهي خود انجام دادند که خداوند بر آنها خشمگين شده و آنها در عذاب و عقوبت جاوداني گرفتار خواهند بود.
من نيز وقتي چنين ديدم ناچار افسار کارهاي ناپسند آنها را به گردن خودشان افکندم و سنگيني و وبال اين بار را به دوش آنها نهادم و ننگ و مذلت اعمالشان را به دامن آنها گذاشتم تا مانند حيوان افسار گسيخته که در مزرعهي ديگران ميچرخد، گوش و بينيشان بريده و پايشان پي شود و چنين قومي از رحمت خداوند دور باشند.
واي بر آنها چگونه خلافت حقه را از کوههاي راسخ رسالت و پايههاي نبوت و هدايت و فرودگاه جبرئيل امين و از شخصي که ماهر و دانا به امور دنيا و دين (علي- عليهالسلام-) است برگردانيدند؟ راستي که اين يک زيان و خسران آشکاري است
[ صفحه 394]
که هرگز جبرانپذير نباشد. چه شد که اين مردم از ابوالحسن دلزده شده و اعتراض کردند و او را کنار گذاشتند؟ به خدا سوگند از اين رو وي را نپسنديدند که سوزش شمشيرش را (در راه پيشرفت دين) چشيدند و بي باکي و شجاعتش را در جنگها ديده و حملات حيدرانهاش را بر صفوف دشمنان مشاهده کردند و ديدند که او چگونه به استقبال مرگ ميرفت و در راه خدا همچون شير غرش کنان بر قهرمانان و ابطال مشرکين يورش ميبرد و آنان را طعمه شمشير خود ميساخت (به جاي قدرداني از خدمات او با وي از در مخالفت درآمدند).
به خدا سوگند اگر زمام خلافت را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به عهدهي او گذاشته بود به دست وي ميدادند، همگان را مانند کارواني آرام و آهسته به ترقي و تکامل سير ميداد و آنها را به سر منزل سعادت و خوشبختي هدايت مينمود، بطوري که نه مرکب صدمه ميديد و نه سيرکنندگان را مشقتي حاصل ميشد، و نه راکب را در اين مسير ملال و خستگي ميرسيد. (در اين صورت) مردم را به چشمهسارهاي خوشگوار و صاف و زلال وارد ميکرد که جويبارهاي آن لبريز و فراوان و اطراف و جوانبش پاک و پاکيزه بود و پس از سيرابي بازشان ميگردانيد.
آنان را در نهان و آشکار پند ميداد و نصيحت مينمود و در برابر کار خود از کسي انتظار و توقعي نداشت و خود نيز از نعمتها و لذايذ دنيا بهرهاي نميبرد، مگر به مقداري که تشنهاي رفع تشنگي کند و يا گرسنهاي از خود سد جوع نمايد. در آن هنگام بر همگان معلوم ميشد که چه کسي به دنيا بياعتنا و چه کسي بدان راغب است و راستگو و دروغگو از هم تميز داده ميشود (و سپس اين آيه را تلاوت فرمود) «اگر اهل قريهها (بطور کلي مردم) ايمان آورده و تقوي پيشه ميگرفتند، البته درهاي برکات آسمان و زمين را بر آنها ميگشوديم ولکن حقايق را دروغ ميپنداشتند، ما هم آنها را به اعمال بدشان مواخذه نموديم، و کساني که ستم نمودند به زودي جزاي اعمال بدشان به آنها ميرسد و از تحت قدرت خداوند بيرون نيستند».
هان! گوش کن (عجايب دنيا را) بشنو، اگر در جهان بيشتر بماني روزگار به تو
[ صفحه 395]
شگفتيها نشان خواهد داد و از همه شگفتانگيزتر رفتار و گفتار اين قوم است! کاش ميدانستم که اين مردم به چه پايهي بلند استناد جسته و به کدام تکيهگاهي اعتماد کردند و به کدام دستاويزي چنگ زدند و عليه کدام ذريهاي اقدام نموده و آنها را مغلوب و مقهور ساختند؟ چه بد مولايي براي خود انتخاب کرديد و چه بد دوست و عشيرهاي را برگزيديد «و چه عوض و بدل بدي براي ستمکاران است»!
به خدا سوگند پيشقدمان را به عقب افتادگان و شايسته و لايق را به نالايق و درمانده بدل نمودند! دماغشان به خاک مذلت باد قومي که ميپندارند کار خوبي انجام ميدهند، «آگاه باشيد آنها مفسدان و تبه کارانند، در حالي که خود نميدانند». واي بر آنها «آيا کسي که مردم را بسوي حق هدايت ميکند براي رهبري شايسته و سزاوارتر است يا کسي که خود راه را نميشناسد، مگر ديگري هدايتش کند؟ شما را چه شده (عقلتان کجا رفته) چگونه داوري ميکنيد؟».
اما به جان خودم سوگند اين کردار و عمل آنها آبستن حوادث و فتنههايي است که نتايج سوء و وخيم آن به زودي (به مدت زاييدن ناقه) بر همگان آشکار شود و در آن هنگام به جاي شير، از پستان روزگار خون تازه بدوشيد و قدحها را از خون و زهر کشنده پر نماييد و «آنگاه تبه کاران و بدکرداران سزاي اعمال خويش را دريابند» و آيندگان نيز نتايج و عواقب اعمال شوم گذشتگان را خواهند شناخت.
دل به دنياي خود خوش داريد و براي فتنه و بلا آماده و خاطر جمع باشيد، شما را بر شمشيرهاي برنده و تسلط تجاوزگران و ظالمان و هرج و مرج و آشفتگي عومي و استبداد ستمگران بشارت باد که بيتالمالتان را غارت کنند، وجمعتان را پراکنده سازند! دريغا بر شما که حسرت خواهيد خورد و به کجا خواهيد رفت، چشمانتان از ديدن حقايق کور گشته است «آيا ما به اجبار شما را هدايت کنيم در حالي که شما آن را ناخوش داريد».
راوي (سويد بن غفله) ميگويد: زنهاي مهاجر و انصار پس از خروج از خدمت فاطمه- سلاماللهعليها- سخنان او را به مردانشان بازگو کردند و آنگاه گروهي از مهاجرين
[ صفحه 396]
و انصار براي عذرخواهي خدمت بيبي فاطمه- سلاماللهعليها- آمدند و عرض کردند: اي بانوي بانوان اگر ابوالحسن (علي- عليهالسلام-) اين مطلب (بيعت) را پيش از اينکه با ابوبکر بيعت کنيم به ما تذکر ميداد، البته ما از آن حضرت به ديگري عدول نميکرديم!! زهرا- سلاماللهعليها- در جواب آنها فرمود: «اليکم عني فلا عذر بعد تعذيرکم، و لا امر بعد تقصيرکم» دنبال کار خود برويد ديگر پس از اين عذرخواهي دروغين عذري نيست و پس از اين کوتاهي و تقصيرتان امري نيست.
خوانندهي گرامي خطبهي بسيار پر محتوي و روشنگرانه ناموس دهر، دخت گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را با عذرهاي بدتر از گناه عدهاي از مهاجر و انصار ملاحظه فرموديد. به قول سيد عبدالرزاق مقرم در کتاب «وفاه الصديقه الزهرا» که بعد از نقل عذرخواهي مهاجرين و انصار از فاطمه- سلاماللهعليها- ميگويد: «شگفتا از اين چهرهها که از شرم و خجالت عرق ريز نشدند!!» آيا آنها سخن خداوند را نشنيدند که فرمود: «انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزکوه و هم راکعون» [55] آيا مهاجرين و انصار نشنيدند که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- گرامي در روز جاودانهي غدير با رساترين صدا فرمود: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.» [56] هان اي مردم! هر کس مرا سرپرست و مقتداي خويش مينگرد، بايد بداند که از اين پس اين علي- عليهالسلام- نيز سرپرست و مقتداي اوست، بار خدايا! هر کس او را دوست بدارد تو هم دوستش بدار و آن کس که او را دشمن بدارد، تو نيز او را دشمن دار، هر کس او را ياري کند، ياريش
[ صفحه 397]
کن، هر کس از ياري او دست کشد تو نيز از ياري چنين کسي دست بردار.
آيا آنان آيات بسياري را که در پيرامون شخصيت والاي علي- عليهالسلام- نازل شد و روايات فراواني که بارها و بارها خودشان از زبان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- صادر شده بود، نشنيدند.
گذشته از اينها مگر آنان در غدير خم با علي- عليهالسلام- عهد و پيمان نبستند و مگر در آن سرزمين داغ غدير 120 هزار نفر حاجي نبودند که همه نداي رسولالله را لبيک گفتند؟!
قابل توجه است که بيبي دو عالم در اين سخنراني و مصاحبه دربارهي بيماري خود و يا فدک و يا حق ذوي القربي سخني و کلامي نفرمود، بلکه تمام سخنان او در مورد خلافت و آيندهي شوم و وخيم آن عمل نابخردانه، و مسامحه کاري و سست عنصري گروه مهاجرين و انصار بوده است و تمام ناراحتي فاطمه- سلاماللهعليها- اين بود که دين خدا را در مسير غير حق ميديد و نتيجهي خطرناک آن را هم مشاهده ميکرد. او خلافت را براي علي- عليهالسلام- به خاطر مال و رياست و منافع دنيا نميخواست، بلکه تمام تلاش او در اين بود که اين منصب خلافت براي علي- عليهالسلام- تعيين شده است و او از همه شايستهتر است و اين جامه براي او بريده و دوخته شده است.
اسماء بنت عميس يکي از زنان برجستهي صدر اسلام و همسر جعفر بن ابيطالب بود که به همراه وي از مکه به حبشه هجرت کرد تا از آزار کفار و سران شرک در امان بماند و در سال ششم هجري به همراه شوهرش به مدينه آمد و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از آمدن جعفر بسيار خوشحال شد. اسماء بعد از وفات جعفر با ابوبکر ازدواج کرد و محمد بن ابوبکر از اوست، بعد از فوت ابوبکر به همسري حضرت علي- عليهالسلام- درآمد.
و از افتخارات اسماء اين است که در زمان ابوبکر گاهي به خدمتگزاري بيبي فاطمه- سلاماللهعليها- توفيق پيدا ميکرد و در يکي از روزها که حضرت فاطمه- سلاماللهعليها- در بستر بيماري بود به وي چنين فرمود:
«يا اسماء: اني قد استقبحت ما يصنع بالنساء يطرح علي المراه الثوب فيصفها، قالت
[ صفحه 398]
اسماء يا ابنه رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- الا اريک شيا رايته بارض الحبشه، فدعت بجرائد رطبه فحنتها ثم طرحت عليها ثوبا فقالت فاطمه ما احسن هذا و اجمله، فاذا انامت فاغسلني انت و علي- عليهالسلام- و لاتدخلي علي احدا. فلما توفيت جائت عايشه فمنعتها اسماء فشکتها عايشه الي ابوبکر و قالت هذه الخثعميه تحول بيننا و بين بنت رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فوقف ابوبکر علي الباب و قال: يا اسماء ما حملک علي ان منعت ازواج النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- ان يدخلن علي بنت رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- وقد صنعت لها هودجا. قالت: هي امرتني ان لا يدخل عليها احد و امرتني ان اصنع لها ذلک قال: فاصنعي ما امرتک و غسلها علي- عليهالسلام- و اسماء و هي اول من غطي نعشها في الاسلام». [57] .
اي اسماء من زشت ميپندارم طريق حمل جنازهي زنان را (فقط پارچهاي را روي زن ميکشند و به طرف قبرستان حمل ميکنند در حالي که برجستگيهاي بدنش نمايان است) اسماء گفت: در حبشه چيزي را ديدم که اکنون به شما نشان ميدهم، آنگاه اسماء چند قطعه چوب تر و تازه طلب کرد و آنها را خم نمود و تابوتي ساخت و پارچهاي بر آن کشيد، حضرت فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: چقدر خوب و زيباست، وقتي که من از دنيا رفتم تو و ابوبکر نزديک در خانهي فاطمه- سلاماللهعليها- آمد و گفت: اي اسماء چه باعث شده است که از زنان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- جلوگيري ميکني و آنها را از ورود به خانهي دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مانع ميشوي؟ اين هودج چيست که ساختهاي؟ اسماء گفت: فاطمه- سلاماللهعليها- به من دستور داده که هيچ کس را کنار جنازه وي راه ندهم و او از من خواست که اين تابوت را برايش بسازم، ابوبکر گفت: آنچه که فاطمه- سلاماللهعليها- وصيت کرده است انجام بده. علي- عليهالسلام- و اسماء او را غسل دادند، اين اولين نعشي بود که در اسلام اين گونه پوشانده شد. ابن سعد از ابن عباس نقل ميکند: «قال: لما ماتت رقيه نبت النبي- صلي الله عليه و آله و سلم - قالا النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- الحقي بسلفنا عثمان بن مظعون فبکت النساء علي رقيه فجاء عمر بن الخطاب فجعل يضربهن بسوطه فاخذ النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- بيده ثم قال: دعهن يا عمر يبکين
[ صفحه 399]
فقعدت فاطمه علي شفير القبر الي جنب النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- فجعلت تبکي، فجعل رسولالله يمسح الدمع عن عينها بطرف ثوبه». [58] وقتي که رقيه دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفت، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: او را به کنار قبر عثمان بن مظعون ببريد (بقيع)، در ين حال زنها بر رقيه گريه ميکردند، عمر بن خطاب آمد و با تازيانهي خود آنها را ميزد، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- دست او را گرفت و فرمود: واگذار زنها را تا گريه کنند. حضرت فاطمه- سلاماللهعليها- نزديک قبر رقيه پهلوي رسول خدا نشست و گريه ميکرد و رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- اشک ديدگان او را با گوشهي جامه خود پاک مينمود.
ميگويند جدايي دوستان براي بعضي طاقت فرسات زيرا شاعر گفته است:
«يقولون ان الموت صعب علي الفتي
مفارقه الاباب والله اصعب»
(مرگ براي جوان دشوار است، ولي بايد گفت: جدايي دوستان از مرگ جوان مشکلتر است. رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- براي دخت گراميش از همه چيز سختتر و مشکلتر است. برخوردي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بر سر قبر رقيه با فاطمه- سلاماللهعليها- کرد، ميخواست به فاطمه- سلاماللهعليها- دلداري دهد که بعد از او (پيامبر) مصيبت و جدايي در گذشت وي فاطمه- سلاماللهعليها- را از پا درنياورد!
ولي متاسفانه رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و برخوردهاي حکومت و غم تنهايي علي- عليهالسلام- و غصب خلافت و اموال مخصوص اهلبيت- عليهالسلام- عواملي بود که دست به دست هم دادند تا گوهر تابناک پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را از پا درآوردند و گل شکفتهي باغ رسالت را پژمرده و خزان نمودند و او را (به گفته پدرش) زود به او ملحق ساختند.
احمد بن حنبل از ام سلمه نقل کرده و ميگويد: «قالت: اشتکت فاطمه- سلاماللهعليها- شکواها التي قبضت فيه فکنت امرضها، فاصبحت يوما کامثل ما رايتها في شکواها تلک قالت و خرج علي- عليهالسلام- لبعض حاحته، فقالت يا امه اسکبي لي غسلا فسکبت لها
[ صفحه 400]
غسلا، فاغتسلت کاحسن ما رايتها تغتسل ثم قالت يا امه اعطيني ثيابي الجدد فاعطيتها، فلبستها ثم قالت يا امه قدمي لي فراشي وسط البيت، ففعلت و اضطجعت و استقبلت القبله و جعلت يدها تحت خدها ثم قالت امه اني مقبوضه الان و قد تظهرت، فلا يکشيفي احد فقبضت مکانها، قالت فجاء علي فاخبرته». [59] .
ام سلمه گفت: فاطمه- سلاماللهعليها- از درد پهلو ميناليد و در بستر بيماري بود، همان بيماري که منتهي به وفات وي گرديد، روزي در موقع صبح ديدم که مثل گذشته از درد مينالد و علي براي کاري از خانه بيرون رفت، فاطمه- سلاماللهعليها- به من گفت: ام سلمه براي من آب بياور تا خودم را بشويم. ام سلمه ميگويد: براي فاطمه- سلاماللهعليها- آب آوردم و خود را به بهترين وجه که قبلا نديده بودم شست. بعد فرمود: ام سلمه لباس نوي برايم بياور، لباسهايش را آوردم و آنها را پوشيد. فرمود: بستر مرا در وسط خانه پهن کن، ام سلمه ميگويد: اين کار را هم انجام دادم، فاطمه- سلاماللهعليها- رو به قبله در وسط خانه خوابيد و دست مبارکش را زير صورتش گذاشت، فرمود: اي ام سلمه الان من از دنيا ميروم، خودم را شستم و پاکيزه نمودم، احدي بدن و روي مرا باز نکند و مرا برهنه ننمايد، اين را فرمود، بعد از لحظاتي در همان جا از دنيا رفت، علي- عليهالسلام- به خانه آمد و جريان فوت (و شهادت) فاطمه- سلاماللهعليها- را برايش نقل کردم.
دولابي در الذريه الطاهره ميگويد: «حدثنا ابو محمد- النضر بن سلمه و يعقوب بن ابراهيم بن سعد و عبدالعزيز بن عبدالله العامري عن ابراهيم بن سعد، عن محمد بن اسحاق، عن عبيدالله بن علي بن ابيرافع عن ابيه، عن امه سلمي قالت: «اشتکت فاطمه بنت رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فمرضناها، فاصبحت يوما کامثل ما رايناها في شکواها، فخرج علي بن ابيطالب لبعض حاجته فقالت فاطمه! اسکبي لي يا اماه غسلا، فسکبت له غسلا فاغتسلت کاحسن ما کنت اراها تغتسل. قالت: ثم قالت: يا اماه ناوليني ثيابي الجدد. فناولتها فلبستها ثم جاءت الي البيت الذي ماتت فيه، فقالت: قدمي فراشي وسط البيت، فاضطجعت فاطمه عليه و وضعت يده اليمني تحت خدها، ثم استقبلت القبله، ثم قالت
[ صفحه 401]
فاطمه: يا اماه اني الان مقبوضه فلا يکشفني احد و لا يغسلني احد. قالت فقبضت مکانها. قالت: و دخل علي بن ابي طالب فاخبرته بالذي قالت و بالذي امرتني. فقال علي- عليهالسلام-: والله لا يکشفها احد، فاحتملها فدفنها بغسلها ذلک و لم يکفنها احد و لا غسلها احد». [60] .
با هفت سند از ام سلمي ميگويد: فاطمه- سلاماللهعليها- دختر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- در بستر بيماري بود و من از او پرستاري ميکردم. روزي از شدت درد طوري ميناليد که روزهاي قبل نديده بودم آن گونه ناله کند، علي- عليهالسلام- براي بعضي از نيازهايش از خانه خارج شد. فاطمه- سلاماللهعليها- خطاب به من گفت: يا سلمي! آب غسلي براي من بياور، سلمي ميگويد: آب برايش آوردم و غسل کرد به طوري که از آن بهتر نديده بودم، سپس فرمود: لباسهاي نو و تازه برايم بياور، لباسها را برايش آوردم و پوشيد، بعد آمد به اطاقي که در آن از دنيا رفت و فرمود: بستر مرا در وسط اطاق پهن کن و سپس بر بستر خوابيد و دست راست خود را زير صورت گذاشت و بعد روي خود را به قبله نمود و گفت: اي سلمي! من الان از دنيا ميروم و کسي روي مرا نگشايد و احدي مرا غسل ندهد. سلمي ميگويد: فاطمه- سلاماللهعليها- در همان جايي که خوابيده بود از دنيا رفت، سپس علي- عليهالسلام- وارد شد، و او را از حال فاطمه- سلاماللهعليها- آگاه کردم و آنچه را که به من دستور داده بود به او گفتم، علي- عليهالسلام- فرمود: قسم به خدا کسي روي او را باز نخواهد کرد. سپس جنازهي فاطمه- سلاماللهعليها- را به قبرستان حمل کرد و او را با همان غسل که خود کرده بود دفن نمود و هيچ کسي او را غسل نداد و کفن ننمود.
[ صفحه 402]
خواننده گرامي در اين فصل 42 روايت و حديثي را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- دربارهي فاطمه- سلاماللهعليها- فرموده است و نيز سخنان سران حکومت را که در آخرين لحظات زندگيشان گفته و اظهار پشيماني ميکردند ملاحظه فرموديد که با صراحت ميگويند فاطمه- سلاماللهعليها- تا لحظه شهادت نسبت به آنها خشمگين و غضبناک بود و فرمود که شکايت آنها را نزد پدر بزرگوارش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواهد نمود.
و البته خشم و غضب فاطمه- سلاماللهعليها- نسبت به حکومت در روايات و احاديث شيعه بيش از حد احصي ميباشد، ولي چون مشي اين کتاب اين بوده است که ابعاد زندگي بي بي مظلومه را از نگاه محدثين و مورخين اهل سنت بررسي و تحليل نمايد و چنانچه ملاحظه فرموديد تمام روايات و کلماتي که در اين فصل آمده است، به نقل از منابع اهل سنت است که بدون پرده پوشي خشم و نفرت بيبي دو عالم را بيان کردهاند.
[ صفحه 403]
[1] صحيح بخاري، ج 5، ص 9، و صحيح مسلم، ج 7، ص 87.
[2] الامامه والسياسه، ج 1، ص 14.
[3] الامامه والسياسه، ج 1، ص 14.
[4] الامامه والسياسه، ج 1، ص 14.
[5] سيد علي همداني، مودت القربي، مودت سيزدهم و صحيح بخاري، ج 5، ص 10، فصل الخطاب و مسند احمد بن حنبل، ج 1، مسند فاطمه الزهرا- سلاماللهعليها-.
[6] فاطمه زهرا- سلاماللهعليها- در کلام اهل سنت، ج 1، ص 15، ص 263.
[7] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 281.
[8] سيرهي حلبيه، ج 3، ص 361.
[9] صحيح بخاري، ج 4، باب فرض الخمس، حديث 1265، کتاب الفرائض، ج 9، ص 551، حديث 1574 و فتح الباري، آخر کتاب، جهاد، فرض الخمص و کتاب المغازي، باب غزوه خبير، ج 5، ص 252 حديث 704.
[10] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 281.
[11] صحيح مسلم، ج 5، ص 154 و کنزالعمال، باب خلافه ابوبکر، و وفاء الوفاء، ج 3، ص 995 و جامع الاصول، فضائل فاطمه- سلاماللهعليها- و شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 46 و سنن ابيداود، باب الفيئي والغنيمه.
[12] متخب کنزالعمال، در حاشيه مسند، باب امارت صديق، ج 1، ص 100 و مروج الذهب، ج 2، ص 194 و تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 195 و شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 13 و منهاج السنه، ج 4، ص 220 و روزبهان در ابطال الباطل.
[13] مستدرک علي الصحيحين، ج 3، ص 154 والاصابه في المعرفه الصحابه، ج 8، ص 160 و ينابيع الموده، باب 55، ص 173 و فرائد السمطين، ج 2، ص 46 و ذخاير العقبي، ص 39 و تذکره الخواص، ص 175 و مقتل الحسين- عليهالسلام-، ص 52 و کفايه الطالب، ص 219 و الفصول المهمه، ص 150 و نزهه المجالس، ج 2، ص 228 و نور الابصار، ص 45 و کنزالعمال، ج 7، ص 111 (تمام اين کتب چاپ قديم است) و الصواعق المحرقه ص 105.
[14] سوره طه، آيهي 127.
[15] فيض القدير، ج 4، ص 421.
[16] صحيح بخاري، کتاب المغاري، غزوه خيبر، ج 5، ص 252، حديث 704، و صحيح مسلم، کتاب الجهاد والسير، باب قول النبي «لا نورث» و سنن الکبري، ج 6، ص 300، و مشکل الاثار، ج 1، ص 47.
[17] تاريخ الاسلام الذهبي، باب خلفاء الراشدين، ص 21، و صحيح بخاري، باب فضائل، ج 4، ص 209 و 210 و صحيح مسلم، باب جهاد و السر، احاديث 1758 و 1759 و 1761 و باب الفيء ج 12، ص 77 و نسائي، باب الفييء، ج 7، ص 132.
[18] صحيح بخاري، کتاب بدء الخلق، ج 14، ص 2 و فيض القدير، ج 4، ص 421 و ذخاير العقبي، ص 37 و کنزالعمال، ج 12، ص 112، حديث 34243 و خصايص، ص 35.
[19] الصواعق المحرقه، ص 289، و صحيح ترمذي، ج 2، ص 319 و مستدرک الصحيحين، ج 2، ص 319 و مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 590 و مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 5 و کنزالعمال، ج 12، ص 112، و صحيح مسلم، باب مناقب الصحابه، ج 16، ص 140 و براي اطلاع بيشتر به جلد اول همين کتاب «فاطمه زهرا «س» در کلام اهل سنت» مراجعه شود.
[20] صحيح مسلم، ج 15، باب فضائل فاطمه «س».
[21] مجله الرساله المصريه، شمارهي 518 و علامه محمود ابو ريه در کتاب ابوهريره، ص 169 و شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 190، و سيره ابن هشام، ج 2، ص 296.
[22] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 286.
[23] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 284.
[24] شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 191.
[25] سورهي اسراء، آيه 31.
[26] شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 47.
[27] الامامه والسياسه، ج 1، ص 14.
[28] منتخب کنزالعمال، ج 4، ص 361، و سنن بيهقي في شعب الايمان.
[29] تاريخ الرسل والملوک، ج 2، حالات ابوبکر، و کنز العمال، ج 5، حالات ابوبکر.
[30] صحيح بخاري، کتاب فضائل الصحابه، باب مناقب عمر.
[31] کنز العمال، ج 6، ص 365، و فتوحات الاسلاميه، ج 2، ص 408 و حياه الصحابه، ج 2، ص 99، و حيله الاولياء، ج 1، ص 25 و تاريخ خلفاء، ص 142.
[32] تفسير کشاف، ج 2، ص 38، و ج 4، ص 219.
[33] تفسير کشاف، ج 2، ص 38، و ج 4، ص 219.
[34] منهاج السنه، ج 2، ص 169.
[35] «ان الله يغفر الذنوب جميعا» سوره زمر، آيه 51.
[36] سوره نساء، آيهي 18- 17.
[37] تفسير نمونه، ج 3، ص 312 الي 315.
[38] «لاتقنطوا من رحمه الله» سوره زمر، آيه 51.
[39] تاريخ طبري، ج 3، ص 202.
[40] صحيح بخاري، ج 15، باب فرش الخمس. اينکه بخاري از قول عايشه گفته است فاطمه- سلاماللهعليها- بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شش ماه زنده بود، طبق روايات شيعه صحيح نيست، گرچه بعضي از اهل سنت هم گفتهاند: بيبي دو عالم در سن 18 سالگي بعد از گذشت 75 و يا 95 روز از رحلت پيامبر اکرم از دنيا رفته است.
[41] انساب الاشراف، ج 1، ص 405.
[42] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 80.
[43] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 76.
[44] سورهي مائده، آيهي 80.
[45] سورهي حج، آيهي 11.
[46] سورهي اعراف، آيهي 96.
[47] سورهي زمر، آيهي 51.
[48] سورهي رعد، آيهي 5.
[49] سورهي حج، آيهي 13.
[50] سورهي کهف، آيهي 50.
[51] سورهي بقره، آيهي 12.
[52] سورهي يونس، آيهي 35.
[53] سورهي هود، آيهي 28.
[54] بلاغات النساء، ص 19، و اعلام النساء، ص 123، و شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 233، و کشف الغمه، ص 147، از جوهري.
[55] سورهي مائده، آيهي 55 (ولي امر و ياور شما فقط خدا و رسول او و آن مومناني خواهند بود که نماز را بپاي داشته و به فقيران در حال رکوع زکات ميدهند). به اتفاق مفسرين عامه و خاصه مراد از اين آيه علي- عليهالسلام- ميباشد.
[56] مناقب ابن مغازلي، ص 18 و مناقب خوارزمي، ص 217 و ينابيع الموده، ص 36 و تفسير ثعلبي بنا به نقل الغدير، ج 1، ص 218، و مسند ابن حنبل، ج 5، ص 347 و فيض القدير، ج 6، ص 217 و صواعق المحرقه، ص 26، و تاريخ بغداد، ج 6، ص 290، و مسند ابي داود، ج 1، ص 23، و کنزالعمال، ج 6، ص 60 و سنن بيهقي، ج 10، ص 100 و اسد الغابه، ج 3، ص 114، والاصابه، ج 4، ص 41، و مستدرک، ج 3، ص 110، و خصائص، ص 23، و رياض النضره، ج 2، ص 1169.
[57] اسد الغابه، ج 5، ص 524.
[58] طبقات الکبري، ج 8، ص 37.
[59] مسند احمد بن حنبل، باب مسند فاطمه- سلاماللهعليها-، ج 6، ص 461 و 462.
[60] الذريه الطاهره، ص 165، و مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 210 و 462 و در باب فضائل اين کتاب در حديثهاي 1243 و 1244 و 1074 آمده است، فقال: لا والله لا يکشفها احد ثم حملها بغسلها ذلک فدفنها» و طبقات ابن سعد، ج 8، ص 128 و مجمع الزوائد، ج 9، ص 210 و الذبلعي نصب الريه، ج 2، ص 250 و حليه الاولياء، ج 8، ص 432 و ذخاير العقبي، ص 53 و تاريخ طبري، ج 3، ص 364.
فدک از اموال خالصه بود
خواننده گرامي در اين فصل دو موضوع را بررسي خواهيم کرد، بخش اول اينکه فدک از اموال خالصه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بود که آن را به دخترش فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد و بخش دوم دربارهي اينکه فدک در کجاست و سرانجام فدک چه شد؟
اما دربارهي بخش اول که فدک از اموال خالصه بود ابن ابيالحديد و حموي و ابوبکر جوهري در اين رابطه ميگويند: «کانت فدک لرسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- خاصه لانه لم يوجف عليه بخيل و لا رکاب» [1] فدک از اموال مخصوص رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- بود، زيرا که آن با جنگ و لشکرکشي فتح نشده بود.
يکي از اصول مسلم اسلام اين است که هر سرزميني که بدون جنگ گشوده گردد، و در اختيار حکومت اسلامي قرار گيرد، از اموال عمومي خالصه شمرده شده و مربوط به رسول خدا خواهد بود. اين نوع اراضي، ملک شخصي پيامبر نيست بلکه مربوط به دولت اسلامي ميباشد که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- در راس آن قرار داشت، و پس از پيامبر اکرم تکليف اين نوع اموال، با کسي خواهد بود که بر جاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نشسته و زمام امور مسلمانان را به دست ميگيرد. قرآن مجيد هم اين اصل اسلامي را در سورهي حشر آيه 6 (چنانچه در فصل فييء از
[ صفحه 404]
نگاه قرآن گذشت) بيان فرموده است.
اموالي که در اختيار پيامبر گرامي بود دو نوع بودند:
1- اموال خالصه که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شخصا مالک آنها بود، و در کتابهاي تاريخ و سيره صورت اموال خصوصي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- به تفصيل بيان شده [2] و تکليف اين نوع اموال در زمان حيات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با خود آن حضرت است و پس از درگذشت وي مطابق قانون ارث به وارث او منتقل ميگردد، مگر اينکه ثابت شود که وارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از ترکه و اموال شخص او محروم بوده که بايد به عنوان صدقه، ميان مستحقان و يا مصالح عمومي مصرف گردد. همان طوري که در فصل «فدک و توريث پيامبران در قرآن» گذشت و ثابت شد که در قانون ارث بين وارث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و وارث ديگران تفاوت و فرقي نيست.
2- اموال عمومي: املاکي که متعلق به حکومت اسلامي بوده و پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم- به عنوان رييس مسلمين در آنها تصرف ميکرد و هرگونه که مصالح اسلام و مسلمانان ايجاب ميکرد آنها را به مصرف ميرسانيد. در فقه اسلامي بابي است به نام «فييء» که در لغت عرب به معني بازگشت است و مقصود از آن سرزمينهايي است که بدون جنگ و خونريزي به حکومت اسلام باز گردد و ساکنان آنجا آنها را به حکومت اسلامي واگذار کنند و تابع حکومت اسلامي گردند. اين نوع اراضي که بدون مشقت و هجوم ارتش اسلام در اختيار پيامبر اسلام قرار ميگرفت، مربوط به حکومت اسلامي بوده و سربازان اسلام در آن حقي نداشتند. پيامبر گرامي- صلي الله عليه و آله و سلم- نيز آنها را در مصالح اسلامي به صمرف ميرسانيد و گاهي آنها را در ميان افراد مستحق، تقسيم ميکرد تا اينکه از طريق کار و کوشش هزينه زندگي خويش را تامين کنند. غالبا بخششهاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از چنين اراضي بوده و گاهي هم از خمس غنائم بوده است.
آنچه که از کتب تاريخ و سير به دست ميآيد اينکه: «بني نظير» سه طايفهي يهودي بودند که نزديک مدينه خانه و باغ و زمينهاي مزروعي داشتند، هنگامي که پيامبر
[ صفحه 405]
گرامي- صلي الله عليه و آله و سلم- به مدينه مهاجرت فرمود، قبايلي مانند «اوس» و «خزرج» به او ايمان آوردند، ولي سه گروه بر دين و عقيدهي خود باقي ماندند، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با پيمان خاصي در وحدت ساکنان مدينه و حومه آن سخت کوشيد و در نتيجه سه گروه يهودي بنينضير با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- پيمان بستند که از هر نوع نقشه و توطئه بر ضد مسلمانان دوري کنند و گامي و حرکتي بر خلاف مصالح آنان برندارند.
ولي برعکس، هر سه طايفهي مزبور به نوبهي خود در آشکار و پنهان پيمان شکني کردند و از هر نوع خيانت و توطئه جهت سقوط حکومت اسلامي و نقشهي قتل پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خودداري ننمودند، وقتي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- براي انجام کاري به منطقه «بني نضير» رفته بود، آنان طرح توطئهي قتل پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- را ريختند و ميخواستند که وي را ترور کنند و از اين جهت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- همهي آنان را مجبور ساخت که سرزمين مدينه را ترک نمايند و سپس خانهها و مزارع آنها را در ميان مهاجران و برخي مستمندان انصار تقسيم نمود.
بلاذري و ابن هشام ميگويند: «و اقطع رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- من ارض، بني النضير، ابوبکر و عبدالرحمن بن عوف و ابا دجانه سماک ابن خرشه الساعدي و غير هم». [3] رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از سرزمين بني نضير به ابوبکر و عبدالرحمن بن عوف و ابودجانه و سماک بن خرشه ساعدي و ديگران داد.
افرادي که از اين اراضي که بدون جنگ و خونريزي به دست آمده بود استفاده کردهاند و صاحب خانه شدند عبارتند از: علي- عليهالسلام- و ابوبکر و عبدالرحمان بن عوف، و بلال حبشي از مهاجران، ابودجانه و سهل بن حنيف و حارث بن صمه از انصار بودند که از اموال خالصه دولتي استفاده نموده و صاحب خانه شدند.
تمام سيره نويسان و مورخين گفتهاند که سرزمين فدک از اموال خالصه بود و همه بر اين مسئله اتفاق نظر دارند و از آن جمله واقدي ميگويد: «فوقع الصلح بين هم ان لهم نصف الارض بتربتها لهم و لرسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- نصفها، فقبل
[ صفحه 406]
رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- ذلک. و هذا اثبت القولين. فاقرهم رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- علي ذلک و لم يبلغهم، فلما کان عمربن الخطاب و اجلي يهود خيبر...» [4] فدک سرزميني بود که هرگز به جنگ و غلبه فتح نگرديد، بلکه هنگامي که خبر شکست خيبريان به دهکده فدک رسيد، همگي حاضر شدند که با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از در صلح وارد شوند و نيمي از اراضي فدک را در اختيار پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بگذارند و نيمي ديگر را به خود اختصاص دهند، رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- اين پشنهاد را قبول فرمود و نيز قرار شد که در مقابل، مردم فدک در انجام مراسم مذهبي خودشان آزاد باشند و حکومت اسلامي امنيت منطقهي آنان را تامين کند.
ابن هشام ميگويد: «فلما فرغ رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- من خيبر قذف الله الرعب في قلوب اهل فدک، حين بلغهم ما اوقع الله تعالي باهل خيبر، فبعثوا الي رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- يصالحونه علي النصف من فدک، فقدمت عليه رسلهم بخيبر، او بالطايف، او بعدما قدم المدينه، فقيل ذلک منهم فکانت فدک لرسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- خالصه لانه لم يوجف عليها بخيل و لارکاب» [5] وقتي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از جنگ خيبر فارغ شد اهل فدک که جريان را شنيدند ترسيدند و با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با نصف فدک مصالحه کردند، اين مصالحه در مدينه و يا در طايف انجام شد و رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- مصالحه نصف را قبول فرمود و لذا فدک مال مخصوص وي شد چون با جنگ فتح نشده بود.
بلاذري ميگويد: «و لما کانت سنه عشر و مائتين امر اميرالمؤمنين المامون فدفعها الي ولد فاطمه و کتب بذلک الي قثم بن جعفر... و قد کان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطي فاطمه فدک و تصدق بها عليها و کان ذلک امرا ظاهرا معروفا لا اختلاف فيه بين آل رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم-». [6] سال دويست و ده بود که مامون فدک را به فرزندان
[ صفحه 407]
فاطمه- سلاماللهعليها- پس داد و به والي خود قثم بن جعفر نوشت، رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به دخترش بخشيد و به او تمليک فرمود و اين يک امر ظاهر و روشن است و در بين آل رسول- صلي الله عليه و آله و سلم- در اين مسئله اختلافي نيست.
و هيچ يک از علماي اسلام در اين مساله (فدک از اموال خالصه بود) اختلاف نظر ندارند و از مذاکرات دخت گرامي پيامبر با ابوبکر پيرامون فدک کاملا استفاده ميشود که طرفين خالصه بودن فدک را پذيرفته بودند و اختلاف آنان در جاي ديگر و موضوع ديگر بوده است.
بسياري از محدثان اهل سنت اتفاق نظر دارند که وقتي آيه شريفهي «و آت ذوي القربي حقه والمسکين و ابن السبيل» [7] نازل شد، پيامبر گرامي- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد. سند اين حديث به ابوسعيد خدري و ابن عباس ميرسد و از علماي اهل سنت شخصيتهايي که اين حديث را نقل کردهاند، عبارتند از:
1- جلالالدين سيوطي ميگويد: «لما نزلت هذه الايه (و آت ذا القربي حقه) دعا رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه فاعطاها فدک». [8] وقتي که اين آيه (و آت...) نازل گرديد رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلاماللهعليها- را خواست و فدک را به او بخشي، او در ادامه ميگويد: اين حديث را محدثاني مانند «بزاز» و «ابويعلي» و «ابن ابيحاتم» و «ابن مردويه» از ابيسعيد خدري نقل کردهاند. و نيز ميگويد: ابن مردويه از ابن عباس نقل کرده است وقتي که آيهي مزبور نازل گرديد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- تمليک فرمود.
2- متقي هندي که در سال 976 وفات کرده و ساکن مکه بوده، حديث مزبور را نقل کرده و ميگويد: «عن ابيسعيد قال: لما نزلت (و آت ذا القربي حقه) قال النبي- صلي الله عليه و آله و سلم- يا فاطمه لک فدک» [9] ابيسعيد گفت: وقتي که آيهي شريفه (ذي القربي) نازل شد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خطاب به دخترش فاطمه- سلاماللهعليها- فرمود: فدک
[ صفحه 408]
براي توست و آن را به تو بخشيدم.
3- ابواسحاق احمد بن محمد نيشابوري، معروف به ثعلبي که در سال 437 وفات کرده و تفسيرش به نام «الکشف والبيان» ميباشد، جريان نزول آيه و اعطاي فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- از سوي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده است.
4- بلاذري که يکي از مورخين مشهور ميباشد و در سال 279 وفات کرده، در کتاب فتوح البلدان متن نامهي مامون را که به والي نوشته نقل کرده است: «و قد کان رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- اعطي فدک و تصدق بها عليها و کان ذلک امرا معروفا لا اختلاف فيه بين آل رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- و لم تزل تدعي...». [10] به تحقيق که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- سرزمين فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- بخشيد و اين مطلب آن چنان مسلم و ثابت است که در اين باره دودمان و فرزندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- هرگز اختلافي نداشتند و او (فاطمه) تا پايان عمر، مدعي مالکيت فدک بود.
5- احمد بن عبدالعزيز جوهري ميگويد: «فلما ولي عمر بن عبدالعزيز الخلافه، کانت اول ظلامه ردها دعا حسن بن الحسن بن علي- عليهالسلام- فردها عليه و کانت بيد اولاد فاطمه- سلاماللهعليها- مده ولايه عمر بن عبدالعزيز». [11] هنگامي که عمر بن عبدالعزيز زمام امور را به دست گرفت، نخستين چيزي را که به زور و ظلم گرفته شده بود به صاحبانش پس داد، فدک بود که آن را به حسن بن حسن بن علي- عليهالسلام- پس داد.
اين سخن جوهري دال بر اين است که فدک ملک زهرا- سلاماللهعليها- بوده و در آن تصرف داشته است.
6- ابن ابيالحديد شان نزول آيه 26 سورهي اسراء را درباره فدک از ابيسعيد خدري و نيز از سيد مرتضي نقل کرده و پيداست که سخنان سيد مورد اعتماد او بوده و اگر مورد اعتماد نميبود، يا نقل نميکرد و يا اينکه بعد از نقل از آن انتقاد ميکرد. گذشته از اين چنانچه در فصل (فاطمه راستگوترين انسان) گذشت از مذاکرهاي که با استاد مدرسهي غربيه بغداد داشته است، استاد وي معتقد بوده که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم-
[ صفحه 409]
فدک را به دختر گرامي خود بخشيده است و آن از اموال خالصه رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- بود که به او تمليک فرمود. [12] .
7- حلبي در سيره خود چنانچه در فصل (فدک و ادعاي زهرا- سلاماللهعليها-) گذشت، موضوع طرح ادعاي دختر گرامي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و اسامي شهودي که اقامه فرمود يادآور شده و ميگويد: خليفهي وقت قبالهي فدک را به نام زهرا- سلاماللهعليها- صادر نمود، ولي عمر آن را گرفت و پاره کرد. [13] .
8- مسعودي در مروج الذهب ميگويد: فاطمه- سلاماللهعليها- با ابوبکر پيرامون فدک مذاکره نمود و از او خواست که فدک را به او باز گرداند و علي و حسنين- عليهالسلام- و امايمن را به عنوان شاهد آورد. [14] .
9- ياقوت حموي ميگويد: «و هي التي قالت فاطمه، رضي الله عنها: ان رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- نحلنيها، فقال ابوبکر، رضياللهعنه اريد لذالک شهودا و لها قصه، ثم ادي اجتهاد و اجتهاد عمر بن الخطاب بعده، لما ولي الخلافه و فتحت الفتوح والتسعت علي المسلمين ان يردها الي ورثه رسولالله- صلي الله عليه و آله-». [15] فاطمه- سلاماللهعليها- پيش ابوبکر رفت و گفت: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فدک را به من بخشيده است، خليفه شاهد خواست و شهود فاطمه- سلاماللهعليها- شهادت دادند... سرانجام، در دوران خلافت عمر، فدک به دودمان و خاندان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- باز گردانيده شد زيرا وضع درآمد مسلمانان بسيار رضايت بخش بود.
10- سمهودي يکي از مورخين مشهور اهل سنت است که در سنهي 911 از دنيا رفته، ميگويد: «و اوصي مخيريق بامواله للنبي- صلي الله عليه و آله و سلم- و شهد احدا فقتل به، فقال رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- مخيريق سابق يهود». [16] فدک قطعهاي زمين و ملک يک يهودي به نام «مخريق» بوده که او شخصا به پيامبر اکرم- صلي الله عليه و آله و سلم- بخشيد و به
[ صفحه 410]
جنگ احد رفت و در آن جنگ کشته شد. بعضي هم نوشتهاند که او به مرگ طبيعي مرده و پيش از مرگ وصيت کرده بود که پيامبر اسلام هر گونه تصرفي را در املاک او بنمايد، مختار است.
باز هم سمهودي در تاريخ مدينه ميگويد: ابوبکر در زمان خلافت خود فدک را تصرف نمود و عمر در دوره خلافت خود آن را به علي- عليهالسلام- و عباس واگذار کرد. [17] .
البته اين سخن سمهودي جاي دقت و تامل دارد، اگر عمر در زمان خلافت خود فدک را به علي- عليهالسلام- واگذار کرده است، پس چرا آن را به صاحب آن يعني دختر پيامبر اکرم- صلي الله عليه و آله و سلم- نداد و به عنوان فيء و حق همهي مسلمين تصرف نمود؟ و باز هم به چه دليل و مدرک به علي- عليهالسلام- و عباس واگذار نمود؟ اگر فدک حق همه بود که عمر به سخن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- استناد ميکرد که فدک مال همه مسلمين است پس نيايد حق همه را به دو نفر ميداد؟ از اين برخورد عمر معلوم ميشود که اگر اين روايت سمهودي صحت داشته باشد، آن وقت روايت ابوبکر حقيقت نداشته و عمر با اين کار خود مهر بطلان بر روايت ابوبکر «نحن معاشرالانبيا» زده است؟ اگر اين حرکت عمر حقيقت داشته باشد، بر خود او هم اشکال وارد است که چرا نامهاي را که ابوبکر براي فاطمه- سلاماللهعليها- نوشت و ملکيت او را نسبت به فدک تثبيت نمود، طبق گفتهي حلبي در سيره خود در راه به فاطمه- سلاماللهعليها- برخورد و نامه را از دست بيبي دو عالم گرفت و آب دهانش را بر نامه انداخت و آن را پاره کرد؟ بنابراين پس دادن عمر فدک را به علي- عليهالسلام- و عباس در زمان خلافت خود با حرکت وي بعد از ده روز از رحلت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و پاره کردن نامهي ابوبکر قابل جمع و توجيه نيست!!
11- ابن حجر مکي در صواعق المحرقه و شيخ سمهودي در تاريخ مدينه مطلبي را نقل ميکنند که حقيقت مطلبي را که در کتب تواريخ گفته شده تاييد ميکند، آنها روايتي را از مالک بن اوس حدثان نقل ميکنند: «قال عمر: فاني احدثکم عن هذا الامر، ان الله عزوجل قد خص رسوله- صلي الله عليه و آله و سلم- في هذا الفييء لم يعطه احدا غيره، ثم
[ صفحه 411]
قرا «و ما افاء الله علي رسوله» فکانت هذه خاصه لرسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- ما احتازها دونکم و لا استاثرها عليکم، قد اعطاکموها و بثها فيکم حتي بقي منها هذا المال، ثم ياخذ ما بقي فيجعله مجعل مال الله، فعمل به رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- ذلک حياته». [18] .
عمر خطاب به علي- عليهالسلام- و عباس گفت: من شما را از اين امر باخبر سازم! خداوند پيامبر خود را در اين فييء به چيزي اختصاص داد که به احدي غير از او عطا نفرموده بود، پس خداوند فرمود: «آنچه بهره داده است خدا رسول خود را و شما مسلط نشديد بر آن بسبب لشکرکشي ليکن خدا مسلط ميکند پيامبرانش را بر هر کسي که بخواهد و خدا بر همه چيز تواناست» پس اين اموال ملک خاص رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- قرار گرفت، ولي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آنها را بدون شما مصرف نفرموده و شما را از آن اموال محروم نساخت بلکه آن اموال را به شما عطا فرمود و در بين شما تقسيم کرد تا اينکه اين مقدار خاص از آن اموال [19] باقي ماند و به اندازهي هزينهي يک سال زندگي اهل خود از اين اموال را به آنها انفاق ميفرمود، و بقيه را در همان موردي که مال الله را مصرف ميکرد، صرف و خرج مينمود. اين برنامه در زنده بودن خود پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اجرا ميشده و هنگامي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- رحلت فرمود، ابوبکر گفت: من ولي پيامبرم و پس آن اموال را گرفت و به طرزي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آن اموال را مصرف ميکرد به همان ترتيب صرف و خرج مينموده و عمل ميکرد.
در اين جا سخن عمر: «فکانت هذه خالصه لرسول الله» محل بحث ماست، به گفتهي او اين اموال ملک خالص پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده و اين خود يک نص و تصريح است بر اينکه فدک ملک خاص پيامبر بوده و بايد بعد از حضرت به روثهي وي برسد، براي اينکه اصل مسلم در ملک خاص هر ميت اين است که بعد از وي به باز ماندگان او تعلق بگيرد.
[ صفحه 412]
و نيز اين جمله: «فما ترکه الميت فلوارثه» يک قانون ثابت و محکم اسلامي است و اينکه گفته شده بعد از پيامبر، ملک خاص وي به مسلمانان برميگردد، اين بر خلاف اصل و قانون است و بايد يک دليل محکم و قاطعي داشته باشد که بتواند با اصل در قانون معارضه بکند.
بنابراين از اين روايت عمر کاملا پيداست که تصرف ابوبکر در فدک برحسب اين مطلب بود که وي خود را ولي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميدانست، و لذا آن اموال را تصرف کرده و به روشي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نسبت به آنها عمل ميفرمود، عمل ميکرد تا عمل او بر خلاف روش پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نباشد، و دليل و مدرک بر مطلب سخن سمهودي در تاريخ مدينه اين است که گفته است: فاطمه- سلاماللهعليها- سهم خود را از متروکهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از ابوبکر مطالبه فرمود، و او از پرداخت سهم وي امتناع ورزيد و گفت: من آنچه را که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- عمل کرده است ترک نميکنم، زيرا ميترسم اگر بر خلاف رفتار وي عمل کنم از مسير و راه او منحرف شوم!! و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- محصولات فدک را در رفع نيازهاي شخصي و مصالح اجتماعي مسلمانان مصرف ميفرمود.
در اينجا بايد گفت: اين روايت (که فييء براي مصرف خوراک و زندگي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده و پس از وي به عامهي مسلمين تعلق دارد و در مصالح آنان مصرف ميشد) اگر صحيح و درست بوده است، پس چرا ابوبکر در مقابل مطالبهي فاطمه- سلاماللهعليها- براي اينکه تصرف او صحيح باشد به اين روايت استدلال نکرد، بلکه گفت تصرف من در اين اموال به جهت اين است که من همانند پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- رفتار کنم، که اين يک اجتهاد شخصي ابوبکر بوده، که خود را ولي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ميپنداشت، پس برحسب اين روايت تصرف ابوبکر در فدک مبتني بر حديث و روايتي که از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نقل کرده نبوده است، بلکه مبتني بر اجتهاد شخصي وي بوده و بنابراين روايت او از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- کذب محض است.
[ صفحه 413]
ابوبکر جوهري ميگويد: محمد بن اسحاق روايت کرد: «لما فرغ من خيبر قذ الله الرعب في قلوب اهل فدک فبعثوا الي رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- فصالحوه علي النصف فدک، فقدمت عليه رسلهم بخيبر او بالطريق، او بعد ما اقام بالمدينه، فقبل ذلک منهم، و کانت فدک لرسولالله- صلي الله عليه و آله- خالصه له لانه لم يوجف عليها بخيل و لا رکاب». [20] هنگامي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از نبرد فارغ شد، خداوند ترس شديدي از قدرت اسلام در دلهاي ساکنين فدک انداخت، آنها افرادي را خدمت پيامبر فرستادند و با آن حضرت به اين ترتيب صلح کردند، که نصف فدک را به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- واگذارند و رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- از جنگ با آنان صرف نظر کند، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواستهي آنان را پذيرفتند و فدک ملک خاص پيامبر قرار گرفت، براي اينکه بدون نبرد و لشکرکشي به دست آمد.
ابن سلام ميگويد: «عن يحيي بن سعيد قال: «کان اهل فدک قد ارسلوا الي رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- فبايعوه علي ان لهم رقابهم و نصف ارضيهم و نخلهم و لرسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- شطر ارضيهم و نخلهم فلما اجلاهم عمر... بعث معهم من اقام لهم حظهم من الارض والنخل فاداه اليهم». [21] اهل فدک با پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به اين ترتيب مصالحه کردن که غلامان و کنيزان و نصف اراضي و باغستانهاي آنها متعلق به خودشان باشد و نصف ديگر از اراضي و باغستانها را به رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- واگذار کنند، عمر يهوديان فدک را از آن سرزمين خارج کرد و افرادي را در فدک گماشت که سهم يهوديان را از محصولات اراضي و باغات تنظيم و جمعآوري نموده و به آنها تاديه نمايند.
بلاذري در فتوح البلدان ميگويد: «بعث رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- الي اهل فدک منصرفه من خيبر محيصه بن مسعود الانصاري يدعوهم الي الاسلام و رئيسهم رجل منهم، يقال له يوشع بن نون اليهودي، فصالحوا رسولالله- صلي الله عليه (و آله) و سلم- علي النصف
[ صفحه 414]
الارض بتربتها فقيل منهم فکان نصف فدک خالصا لرسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- لانه لم يوجف المسلمون عليه بخيل و لا رکاب، و کان يصرف ما ياتيه منها الي ابناء السبيل. و لم يزل اهلها بها الي ان استخلف عمر بن الخطاب... و اجلي يهود الحجاز فوجه ابا الهيثم مالک بن التيهان و سهل بن ابي حثمه، و زيد بن ثابت الانصاريين فقوموا بنصف تربتها بقيمه عدل. فدفعه الي اليهودي و اجلاهم الي الشام» [22] .
هنگامي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خيبر را فتح نمود و يهوديان در تنگناي محاصرهي سربازان اسلام در حصنهاي سه گانه قرار گرفتند، از اين ماجرا شديدا ترسيدند و با رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به اين ترتيب صلح کردند که خون آنها محفوظ بماند و آنان از سرزمين فدک جلاي وطن کنند، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواستهي آنها را پذيرفت. اين مطلب به اهالي فدک رسيد، آنها رئيس خود يوشع بن نون يهودي را نزد رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- به عنوان مصلح فرستادند و او از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواست که سربازان اسلام او و اقوامش را امان دهند و در مقابل، تمام اراضي و باغات فدک را به رسول خدا واگذار کنند و آنها به عنوان دهقان و کارگر در اراضي مزروعي و باغات فدک کار کنند و نصف محصول به عنوان حق کارگري به آنها تعلق داشته باشد. و نصف محصول به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- و تا هر زماني که رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- خواست آنها در آن سرزمين بمانند، و هرگاه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- اراده فرمود از آنجا بروند و جلاي وطن کنند، پيامبر به اين پيشنهاد آنها راضي شد و فدک ملک خالص آن حضرت شد و از آن بهرهي اختصاصي ميکرد، براي اينکه بدون جنگ به دست آمده بود.
ابوبکر جوهري ميگويد: «و کان مالک بن انس يحدث عن عبدالله بن ابوبکر بن عمر و بن حزم انه صالحهم علي النصف فلم يزل الامر کذالک حتي اخرجهم عمر بن الخطاب و اجلاهم بعد ان عوضهم عن النصف الذي کان لهم عوضا من ابل و غيرها، و قال غير مالک بن انس: لما اجلاهم عمر بعث اليهم من يقوم الاموال بعث ابا الهيثم
[ صفحه 415]
و فروه بن عمر و حباب بن صخر و زيد بن ثابت فقوموا ارض فدک و نخلها فاخذها عمر و دفع اليهم قيمه النصف الذي و کان مبلغ ذالک خمسين الف درهم، اعطاهم اياها من مال اتاه من العراق و اجلاهم الي الشام» [23] .
با سه سند روايت شده که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- با يهوديان فدک به نصف مصالحه فرموده و تا زمان حيات مبارکشان به همين کيفيت بود، تا زماني که عمر خلافت را عهدهدار شد، و او يهوديان فدک را اخراج کرد و در عوض نصف فدک که طبق مصالحه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- ملک آنها بود به آنها شتر و اموال ديگر واگذار کرد. و بعد جوهري ميگويد: که غير از مالک بن انس ديگران هم مطلب را همين گونه نقل کردهاند: وقتي که عمر يهوديان فدک را اخراج کرد، اباهيثم بن تيهان و فروه بن عمر، و حباب بن صخر و زيد بن ثبات را فرستاد. آنها اراضي و باغستانهاي فدک را قيمت گذاري نمودند و عمر قيمت نصف آن اراضي و باغستانهايي را که آنها مالک بودند، و مبلغ پنجاه هزار درهم از اموالي که از عراق آورده بودند به آنها پرداخت نمود و آنها را به طرف شام روانه ساخت.
طبري مورخ معروف ميگويد: فلما سمع بهم اهل فدک قد صنعوا ما صنعوا، بعثوا الي رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- يسالونه ان يسيرهم و يحقن دماء هم و يخلوا الاموال فعل و کان فيمن مشي بينهم و بين رسولالله في ذلک محيصه بن مسعود اخوبني حارثه فلما نزل اهل خيبر علي ذلک سالو رسولالله ان يعاملهم باموال علي النصف و قالوا نحن اعلم بها منکم و اعمر لها فصالحهم رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- علي النصف علي انا اذا شئنا ان نخرجکم اخرجناکم و صالحه اهل فدک علي مثل ذلک فکانت خيبر فيئا للمسلمين و کانت فدک خلاصه لرسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- لانهم لم يجلبوا عليها و لا رکاب...» [24] .
وقتي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از نبرد فارغ شد و سرنوشت يهوديان خيبر به
[ صفحه 416]
اهالي فدک رسيد، خدمت رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- آمدند و از او خواستند که کاري به آنها نداشته باشد و جانشان در امان باشد و در عوض زمين فدک مال رسول خدا باشد و همين کار را هم انجام دادند و کساني که اين صلح را بين رسول خدا و اهل فدک انجام دادند محيصه بن مسعود و برادران بني حارثه بودند، براي اينکه خداوند در دلهاي آنها رعب و ترس شديدي ايجاد فرمود، لذا آنان از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- خواستند که نصف فدک را بگيرند و در عوض از آنان دست بردارند. پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- حرف آنها را پذيرفت و فدک ملک اختصاصي رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم- شد، براي اينکه بدون لشکرکشي و نبرد به دست آمده بود.
ابن اثير ميگويد: «فلما سمع بذلک اهل فدک بعثوا الي رسولالله- صليالله عليه و آله و سلم- يسالونه ان يسيرهم و يخلوا له الاموال فعل ذلک و لما نزل اهل خيبر علي ذلک سالوا رسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم- ان يعامهلم في الاموال علي النصف و فعل مثل ذلک اهل فدک و کانت خيبر فيئا للمسلمين، و کانت فدک خالصه لرسولالله- صلي الله عليه و آله و سلم-» [25] .
هنگامي که پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از نبرد خيبر فارغ شد، شخصي را نزد اهل فدک فرستاد و آنها را به اسلام دعوت کرد و آنها نمايندهي خودشان را خدمت رسولالله فرستادند و با پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بدين ترتيب صلح کردند که نصف اراضي فدک را به آن حضرت واگذار کنند و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- از آنها دست بردارد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- پيشنهاد آنها را پذيرفت و نصف فدک ملک اختصاصي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- شد، براي اينکه بدون لشکرکشي به دست پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- رسيده بود.
خوانندهي گرامي در آنچه که به نقل از کتب مذکور ملاحظه شد، در مورد فدک اين جمله به چشم ميخورد: «انه لم يوجف عليها» يعني اين که فدک بدون لشکرکشي و نيروي نظامي به دست پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- آمد و در ثروت آن هيچ مسلماني شرکت نداشته بلکه ملک خالصه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- بوده است و پيامبر هم آن را
[ صفحه 417]
به فرمودهي ذات پروردگار به دخترش زهرا بخشيد.
چنانچه در بعضي روايات آمده است: وقتي آيهي «و ما افاء الله علي رسوله منهم فما او جفتم من خيل و لا رکاب ولکن الله يسلط رسله علي من يشاء والله علي کل شيء قدير» [26] نازل شد، سرزمين فدک از اموال خالصه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- گرديد. و وقتي که آيهي شريفهي «آت ذي القربي حقه» [27] نازل شد. پيامبر از جبرئيل پرسيد: منظور اين آيه چيست؟ جبرئيل پاسخ داد: فدک را به فاطمه- سلاماللهعليها- ببخش تا براي او و فرزندانش مايهي زندگي باشد، به عوض ثروتي که خديجه در راه اسلام مصرف کرده است. [28] پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلاماللهعليها- را خواست و فدک را به او بخشيد و از اين تاريخ که گويا سال هفت هجري قمري بوده است، مالکيت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم- نسبت به فدک پايان يافت و فدک ملک فاطمه- سلاماللهعليها- شد و مدت سه سال متصرف بود و نمايندگان بيبي دو عالم در آنجا مشغول کار بودند، ولي متاسفانه بعد از جريان سقيفه آن را با جعل حديث و به زور از وي پس گرفتند.
[1] شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 210 و فتوح البلدان، ص 36، والسقيفه و فدک، ص 67.
[2] کشف الغمه، ج 2، ص 100.
[3] فتوح البلدان، ص 27 و 31 و 34 و سيره ابن هشام، ج 3، ص 193 و 194.
[4] مغازي واقدي، ج 2، ص 706.
[5] سيره النبوه، ج 3، ص 368.
[6] فتوح البلدان، ص 41 و 46 و احکام القرآن جصاص، ج 3، ص 528 و تاريخ الرسل والملوک، ج 3، ص 95 و 97.
[7] سورهي اسراء، آيه 26.
[8] الدر المنثور، ج 4، ص 177.
[9] کنزالعمال، ج 3، ص 767، حديث 8696 و باب صله الرحم، و ميزان الاعتدال، ج 30، ص 135.
[10] فتوح البلدان، ص 46.
[11] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 216.
[12] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 268، 284.
[13] سيرهي حلبي، ج 3، ص 299.
[14] مروج الذهب، ج 2، ص 200.
[15] معجم البلدان، ج 4، ص 238.
[16] وفاء الوفاء، ج 3، ص 988.
[17] وفاءالوفاء، ج 3، ص 1000.
[18] وفاءالوفاء، ج 3، ص 997 و صواعق المحرقه، ص 23 و شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 222.
[19] باغستانهاي هفتگانه (حوابط سبعه).
[20] سقيفه و خلافت، و شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 210.
[21] الاموال، ج، ص 16.
[22] فتوح البلدان، ص 42، و معجم البلدان، ج 4، ماده فدک، ص 239.
[23] السقيفه والخلافه، ص 200، و شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 210.
[24] تاريخ طبري، ج 2، ص 302، حوادث سال هفت هجري قمري.
[25] الکامل في التاريخ، ج 2، ص 221.
[26] سورهي حشر، آيهي 6. (و آنچه را که خدا از مال آنها (يعني بني نضير) به رسم غنميت باز داد، متعلق به رسول است که شما بر آن اسب و استري نتاختيد و آزار نکشيديد وليکن خدا رسولانش را بر هر که خواهد مسلط ميگرداند و خدا بر هر چيز تواناست).
[27] سورهي اسراء، آيهي 26.
[28] شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 210.
|