|
توسل به اولياي الهي
1. ارتباط با اولياء الهي
2. توسل به اولياء الهي
3. کمک خواهي از غير خدا
4. درخواست شفاعت از اولياي الهي
5. آيا سوگند دادن خدا به مقام اوليا شرک است؟
6. نذر براي غير خدا
7. آيا سوگند به غير خدا جايز است؟
8. بزرگداشت مواليد و وفيات اولياي خدا
9. يارت قبور پاکان
10. زنان و زيارت قبور
11. سفر براي زيارت قبور
12. ساخت بنا بر روي قبور
13. عبادت نزد قبور
14. سوگواري در فراق عزيزان
15. سوگواري براي شهدا
16. نقل جنازه به اماکن متبرکه
[ صفحه 125]
>مقدمه
>ارتباط با اولياء الهي
>توسل به اولياء الهي
>تاريخ و توسل به انسانهاي پاک
>پرسش هايي پيرامون توسل
>کمک خواهي از غير خدا
>درخواست شفاعت از اولياي الهي
>آيا سوگند دادن خدا به مقام اوليا شرک نيست؟
>نذر براي غير خدا
>آيا سوگند به غير خدا جايز است؟
>بزرگداشت مواليد و وفيات اولياي خدا
>زيارت قبور پاکان
>زنان و زيارت قبور و پاسخ به دو پرسش
>سفر براي زيارت قبور
>ساخت بنا بر روي قبور
>نماز گزاردن نزد قبور اولياء
>سوگواري در فراق عزيزان
>سوگواري براي شهيدان
>نقل جنازه به اماکن متبرکه
مقدمه
هرگاه «حس کنجکاوي» انسان را به ژرف نگري در جهان آفرينش سوق مي دهد و «حس نيکوکاري» پشتوانه ارزش هاي اخلاقي است، و «حس زيبايي» پديد آورنده انواع هنرها است، در کنار اين سه حس:
«حس مذهبي» که چهارمين بعد رواني او است ناخودآگاه او را به جهان دور از حسّ توجه داده ـ لذا ـ در سختي ها و دشواري ها به آنجا پناه مي برد.
علوم حسي و تجربي، و کليه معرفت هاي عقلي و استدلالي، ريشه در حس نخست، يعني حس کنجکاوي دارند، و کشش هاي دروني و جذبه هاي عرفاني به ماوراء حس که فارغ از هر نوع دليل و برهان است از حس چهارم، يعني حس مذهبي سرچشمه مي گيرد.
بيشترين درخشش اين حس موقعي است که دست انسان از اسباب طبيعي کوتاه شده، و اسباب و وسايل مادي از کار افتد، علم و تجربه پاسخ گوي خواست او نباشد، در اين شرايط انسان ندايي از غيب و سروشي از جهان فراتر از حس از درون مي شنود، و او را به آن سو مي کشد.
اندر درون من خسته دل، ندانم چيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
عالي ترين جذبه هاي عرفاني و کشش هاي روحاني غير قابل توصيف دلباختگان کمال مطلق، نتيجه بيداري اين حسّ، و رشد به موقع او است، حتي
[ صفحه 126]
افرادي که در شرايط عادي مادي نگرند در اين شرايط عارف و دلباخته معنويت مي گردند.
اولياء الهي، و عارفان وارسته، آينه کمال و جمال مطلقند، توسل به آنان، در حقيقت توسل به قدرت مطلقه است که اين آينه از آن حکايت مي کند، نگرش به آئينه نگرش طريقي است نه موضوعي.
تفاوت نگرش وهابي که مانع از توسل به اولياء الهي است، با نگرش موحدان جهان در اين نقطه خلاصه مي شود، وهابي به آنها از ديده موضوعي مي نگرد، و به آنها اصالت مي بخشد و سرانجام در دام شرک مي افتد.
در حالي که موحدان جهان، به آنها از ديده طريقي مي نگرند و از اين گذرگاه از خدا مسئلت مي نمايند.
اميرمؤمنان عليه السَّلام دو نوع دنياخواهي را که يکي ممدوح و ستوده، وديگري، مذموم و نکوهيده است، در يک جمله بس زيبا و پرمغز بيان مي کند و مي فرمايد:
مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ، وَمَنْ أَبْصَرَ إِلَيْها أَعْمَتْهُ. [1] .
تفاوت اين دو نگرش در «بها» و «إليها» خلاصه مي شود در يکي نگرش وسيله اي است، در ديگري نگرش آمالي است.
دنيا در نگرش طريقي و راهبردي بسيار ممدوح است که در حقيقت مقدمه حيات اخروي، ولي در همان دنيا در نگرش موضوعي که هدف و غايت باشد، مايه کوردلي است.
عمر بن خطاب در يکي از سال هاي قطحي در ميان هزاران صحابي، به عموي پيامبر، عباس متوسل مي شود، زيرا پيوند با پيامبر دارد که او از بندگان مقرب خداست، توسل به عمو و برادرزاده همگي طريقي است به سوي خدا، و توسل به ذيل دامن الهي.
[ صفحه 127]
[1] نهج البلاغه، خطبه 82.
ارتباط با اولياء الهي
سؤال: بسياري از سنت هايي که در ميان مسلمانان رايج است، مانند توسل به اولياء الهي، و طلب شفاعت و يا استمداد از آنان، بر اين اساس استوار است که ميان ما که در اين جهان زندگي مي کنيم، و اولياء خدا که در جهان پس از مرگ به سر مي برند، ارتباط برقرار است، اکنون دليل آن را بيان فرماييد:
پاسخ: دلايل روشني، امکان ارتباط ما و اولياء خدا؛ بلکه تحقق آن را ثابت مي نمايد، و تفصيل اين مطلب در گرو بيان چند مقدمه است که در ذيل به آنها اشاره مي کنيم:
>جهان آفرينش و علل و معاليل
>مرگ انسان پايان زندگي نيست
>قرآن و بقاي ارواح
>ارتباط دو جهان با يکديگر
>صالح با ارواح قوم خود سخن مي گويد
>شعيب با ارواح قوم خود سخن مي گويد
>پيامبر با ارواح انبياء سخن مي گويد
>پيامبر با کشته شدگان بدر سخن مي گويد
جهان آفرينش و علل و معاليل
جهان آفرينش براساس اسباب و مسبّبات استوار است، و «نظام علت و معلول» بر آن حکم فرماست. هر پديده اي در جهان به دنبال سبب ويژه اي پديد مي آيد، و در عين حال، خود آن پديده نيز در پديده هاي ديگر اثر مي گذارد، و تأثير سبب در مسبب ها به امر الهي و طبق مشيت او صورت مي پذيرد. خداي متعال اين نظام را آفريده و ميان پديده ها، رابطه علّيت و معلوليت پديد آورده است.
[ صفحه 128]
شکي نيست که خورشيد، انرژي پخش مي کند؛ ماه، نور مي افشاند، آتش حرارت مي دهد و... هر يک از اين علل مادّي در اثري که از خود نشان مي دهند، مؤثرند و نوعي رابطه ميان خورشيد و ماه و آتش و آثار برخاسته از آنها موجود است. مجموع اثر و مؤثر نيز، مخلوق خدا بوده و اوست که اين پيوندها را ميان پديده ها ايجاد کرده و به همگي وجود بخشيده است، به همين دليل، گاه از باب «سبب سوزي»، اسباب عادي را از کار مي اندازد؛ مثلاً آتش را بر حضرت ابراهيم عليه السَّلام گلستان مي سازد تا نشان دهد که مسبّب و مؤثر اصلي و حقيقي، اراده اوست.
از اين بيان نتيجه مي گيريم که: هر پديده اي که در جهان مشاهده مي کنيم در حالي که نتيجه يک پديده مادي است و فعل آن شمرده مي شود، فعل خدا نيز مي باشد و اين دو امر، کوچک ترين منافاتي با يکديگر ندارند، زيرا خداوند مؤثر «مستقل» و فاعل «خويشکار» و «خودبنياد» است، در حالي که پديده هاي مؤثر در جهان، همگي ذاتاً «غير مستقل» و از حيث وجود و تأثير وابسته به خدايند.
مرگ انسان پايان زندگي نيست
آيات قرآن به روشني گواهي مي دهد که مرگ، پايان زندگي نيست، بلکه دريچه اي است براي يک زندگي نوين، و انسان با عبور از اين رهگذر به حيات جديد و عالمي کاملاً نو، گام مي نهد؛ عالمي که برتر از جهان ماده و طبيعت است.
گروهي که مرگ را فناي انسان مي دانند و معتقدند که با مرگ او همه چيز از بين مي رود و نشانه اي از او جز يک جسد بي روح ـ که پس از چند صباحي به خاک و ديگر عناصر تبديل مي شود ـ باقي نمي ماند، ناخودآگاه از فلسفه ماديگري پيروي مي نمايند.
دانشمندان الهي معتقدند که انسان علاوه بر بدن و سلسله اعصاب و
[ صفحه 129]
واکنش هاي متقابل مادي آن، جوهري اصيل به نام روح و روان دارد که مدتي با اين بدن، همراه مي باشد و بعداً پيوند خود را از بدن بريده و در محيط ويژه خود، با بدن لطيف تر به سر مي برد، بقاي ارواح پس از مرگ انسان، مسأله اي نيست که بتوان آن را در اين صفحات، ثابت و مبرهن نمود، زيرا بقاي نفس و روح انسان، با آيات قرآني، و دلائل دقيق و فلسفي و تجارب يقين آفرين روحيّون امروز، ثابت شده است. ما در اينجا فقط برخي از آيات قرآن را که گواهي بر بقاي روح پس از مرگ مي دهند، نقل مي کنيم:
قرآن و بقاي ارواح
آيات قرآن به روشني بر بقاي ارواح پس از جدايي از بدن گواهي مي دهند و ما براي اختصار، فقط متن آيه ها را يادآور مي شويم، و تحليل را براي فرصت ديگر موکول مي کنيم:
شهيدان زنده اند
«وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلکِنْ لا تَشْعُرُونَ». [1] .
«به کساني که در راه خدا کشته مي شوند، نگوييد مرده اند، بلکه آنان زندگانند، ولي شما احساس نمي کنيد».
«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ». [2] .
«گروهي را که در راه خدا کشته مي شوند، مرده مپنداريد بلکه آنان زندگانند که نزد خدايشان روزي مي خورند».
[ صفحه 130]
«فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ...». [3] .
«آنان به آنچه خداوند از کرم خود به ايشان داده است، خرسند و شادمانند و به کساني که به آنها نپيوسته اند، بشارت مي دهند...».
«يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَة مِنَ اللّهِ وَفَضْل...». [4] .
«به نعمت هاي الهي و فضل او ابراز خوشحالي مي کنند».
ياور رسولان مسيح زنده است
«إِنّي آمَنْتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُون قيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبّي وَجَعَلَني مِنَ الْمُکْرَمينَ». [5] .
«مردي که رسولان حضرت عيسي را ياري کرد و به همين جهت کشته شد به هنگام مرگ چنين گفت: من به خداي شما (فرستاده ها) ايمان آوردم (به خاطر همين ايمان) به او گفته شد وارد بهشت شو، گفت اي کاش قوم من مي دانستند که خداي من مرا بخشيد و گرامي داشت».
مقصود از بهشت که به او گفته شد وارد آن شود، بهشت برزخي است نه اخروي، زيرا تا روز رستاخيز برپا نشود و عبور از صراط تحقق نپذيرد، کسي وارد بهشت يا دوزخ نمي گردد و آيات قرآن بر اين مطلب گواهي مي دهند.
فرعونيان قبل از قيامت بر آتش عرضه مي شوند
«النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ أَشَدَّ الْعَذابِ». [6] .
[ صفحه 131]
«آل فرعون صبح و عصر بر آتش، نشان داده مي شوند روزي که آخرت برپا مي گردد، حکم مي شود که آل فرعون را بر سخت ترين عذاب وارد سازيد».
آيه گواهي مي دهد که آل فرعون، پيش از رسيدن قيامت، صبح و عصر بر آتش عرضه و نشان داده مي شوند ولي پس از رسيدن آن، به سخت ترين عذاب وارد مي گردند.
اگر ذيل آيه، «وَيَومَ تَقُومُ السّاعَةُ» نبود، مفاد فراز نخست چندان روشن نبود، ولي با توجه به ذيل آيه،آشکار مي گردد که مقصود، همان دوران برزخ است و گرنه تقابل دو جمله صحيح نخواهد بود.
[1] بقره/154.
[2] آل عمران/169.
[3] آل عمران/170.
[4] آل عمران/171.
[5] يس/27ـ25.
[6] مؤمن/46.
ارتباط دو جهان با يکديگر
پس از اثبات حيات برزخي براي انسان ها، نوبت به وجود رابطه ميان اين جهان و جهان برزخ مي رسد و اين که برزخيان سخنان ما را مي شنوند و ميان ما و آنان ارتباط برقرار است.
اصـل وجـود رابطـه ميـان اين جهـان وجهـان برزخ از اهميت والايي برخوردار است، زيرا ممکن است تصور شود که بين اين دو نوع زندگي، حائلي استـوار و فاصله بسيار وجود دارد که مـانع از مشاهده و استماع سخنان يکديگر مي شود.
در اثبات اين اصل، از تجربيات غربيان در باره ارواح صرف نظر مي کنيم، چه،ممکن است برخي از آن آزمون ها، قابل اعتماد نباشد، از اين رو فقط مسأله را از دريچه وحي و روايات رسول خاتم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم بررسي مي کنيم.
آيات قرآني از وجود رابطه بين ما و کساني که در جهان برزخ به سر مي برند، پرده برمي دارند و ما در اينجا برخي از اين آيات را مطرح مي کنيم تا روشن شود چگونه ميان اين دو نوع زندگي، رابطه وجود دارد و کساني که از پل مرگ عبور کرده و گام
[ صفحه 132]
در جهان ديگر نهاده اند هنوز پيوند خود را با ما قطع نکرده اند (و اگر هم اين حکم قانون کلي نباشد، درباره گروهي قطعي و ثابت است).
صالح با ارواح قوم خود سخن مي گويد
از آياتي که گواهي مي دهد که ارتباط بشر با گذشتگان، باقي و برقرار است، آيه مربوط به مذاکره صالح عليه السَّلام با هلاک شدگان از قوم خود مي باشد:
«فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَعَتَوا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنتَ مِنَ المُرْسَلين».
«شتر را (که معجزه صالح بود) پي کردند و از دستور پروردگار خود سرپيچيدند و گفتند: اي صالح! اگر پيامبر هستي، عذابي که به ما وعده مي دهي بياور».
«فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمين».
«پس زلزله اي (بر اثر صيحه آسماني) آنان را فرا گرفت [1] و در خانه هاي خويش بي جان افتادند».
«فَتَولّي عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَومِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رَسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَکُمْ وَ لکِنْ لا تُحِبُّونَ الناصِحين». [2] .
«آنگاه از آنان دوري نمود و گفت: اي قوم، من پيام هاي خداوند را به شما رسانيدم و شما را اندرز دادم، ولي شما ناصحان را دوست نمي داريد».
در مفاد آيات سه گانه دقت کنيد:
[ صفحه 133]
آيه نخست، حاکي از آن است که قوم صالح، از او عذاب الهي درخواست کردند.آيه دوم بيان مي کند که عذاب الهي فرارسيد و همه آنان را نابود کرد. و سرانجام، آيه سوم حاکي است که حضرت صالح پس از مرگ و نابودي آنان را با جمله «يا قَوم» مورد خطاب قرار داد و گفت: من پيام هاي الهي را رسانيدم ولي شما نصيحت گويان را دوست نمي داريد.
گواه روشن بر اينکه حضرت صالح پس از نابودي با آنان سخن گفت،سه چيز است:
1. چينش و ترتيب آيات به شکلي که گفته شد.
2. حرف «فا» در لفظ «فَتَولي» که دالّ بر ترتيب است، يعني پس از نابودي آنان، از آنها روي برتافت و به آنان چنين گفت:من پيام هاي پروردگارم را به شما رساندم الخ.
3.جمله «ولکن لا تحبُّون الناصحين» مي رساند که آنان چندان در عناد و شقاوت فرو رفته بودند که پس از مرگ نيز افراد پندده و اندرزگو را دوست نمي داشتند.
ظاهر آيه اين است که او با ارواح امت خود به طور جدّي سخن مي گويد و آنان را مورد خطاب قرار مي دهد و از عناد مستمرّ آنان که پس از مرگ نيز با آنان همراه بود خبر مي دهد، و مي گويد: هم اکنون نيز ناصحان را دوست نمي داريد.
[1] در برخي از آيات علت نابودي آنان صيحه آسماني (هود/6) و در برخي ديگر صاعقه (فصلت/17) و در اين آيه زلزله معرفي شده است و جمع آيات به اين طريق است که صيحه شديد آسماني، با صاعقه و زلزله همراه بوده است.
[2] اعراف/77ـ79.
شعيب با ارواح قوم خود سخن مي گويد
«فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمين». [1] .
«زمين لرزه آنان را فرا گرفت، و در خانه هاي خود هلاک شدند».
«الّذِينَ کَذَّبُوا شُعَيْباً کَأنْ لَمْ يَغْنَوا فِيهَا الّذينَ کَذَّبُوا شُعَيْباً کانُوا هُمُ
[ صفحه 134]
الَخاسِرينَ». [2] .
«گروهي که شعيب را تکذيب کردند، تو گويي در آن ديار نبودند. گروهي که او را تکذيب کردند، زيانکاران بودند».
«فَتَولّي عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَومِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَکُمْ فَکَيْفَ آسي عَلي قَوم کافِرينَ». [3] .
«از آنان روي برتافت و گفت: اي قوم من، من پيام هاي خدايم را به شما رسانيدم و شما را نصيحت کردم.چگونه بر گروهي که کافرند، اندوه بخورم؟».
شيوه استدلال در اين آيه با آيه هاي مربوط به قوم صالح يکي است.
[1] اعراف/91.
[2] اعراف/92.
[3] اعراف/93.
پيامبر با ارواح انبياء سخن مي گويد
« وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دونِ الرَّحْمنِ الِهَةً يُعْبَدُونَ». [1] .
«از پيامبران پيشين بپرس آيا غير از خداي رحمان، خدايي قرار داديم که مورد پرستش قرار گيرد؟».
ظاهر آيه اين است که پيامبر مي تواند با پيامبران گذشته، که در جهان ديگر به سر مي برند، تماس گرفته و از آنان موضوع وارد در آيه را بپرسد، از طرفي، تا زماني که دليل عقلي بر امتناع سؤال از آنان گواهي ندهد،ما حق نداريم دست از اين ظاهر برداريم.
تـا اين جـا، محـور استدلال آيات قرآني بود، اکنون وقت آن رسيده است کـه از دريچه روايـات بـه اين موضوع بنگـريم و در ايـن قسمـت به يک رويـداد
[ صفحه 135]
متواتر بسنده مي کنيم.
[1] زخرف/45.
پيامبر با کشته شدگان بدر سخن مي گويد
جنگ بدر به پايان رسيد، و کفّار قريش با دادن هفتاد کشته و هفتاد اسير پا به فرار نهادند. پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم اسلام دستور داد کشته هاي مشرکان را در چاهي بريزند و وقتي اجساد آنان در ميان چاه ريخته شد،پيامبر آنان را يک يک به نام صدا زد و گفت: اي عُتْبه،اي شَيْبه،اي اميّه،اي ابوجهل و... آيا آنچه را که پروردگار شما وعده داده بود، حق و پابرجا يافتيد؟! من آنچه را که پروردگارم وعده کرده بود، حق و حقيقت يافتم. در اين موقع گروهي از مسلمانان به پيامبر گفتند: آيا کساني را که مرده اند، صدا مي زنيد؟! پيامبر فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد، لکن آنان قدرت بر جواب ندارند.
ابن هشام مي گويد: پيامبر در خطاب خود به مقتولين و کشته شدگان کفار قريش چنين فرمود:
ـ چه بستگان بدي براي پيامبر بوديد؟! مرا تکذيب کرديد، در حالي که ديگران مرا تصديق نمودند؛ مرا از زادگاهم بيرون کرديد، در حالي که مردم ديگر پناهم دادند؛ با من به جنگ برخاستيد، ولي ديگران مرا کمک کردند. آيا آنچه را که پروردگار وعده کرده بود، حق و پابرجا يافتيد؟!
هيچ جمله اي نمي تواند صريح تر از اين باشد که پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد، منتها آنان قدرت بر پاسخ ندارند:«ما أنتُم بأسمعَ مِنْهُم».هيچ بياني نمي تواند گوياتر از اين باشد که پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم آنان را يک يک به نام هاي مخصوص خويش صدا زند و با آنان به سان دوران حياتشان سخن گويد.
هيچ مسلماني حق ندارد اين فصل مسلّم از تاريخ اسلام را به علت يک پيشداوري غلط انکار کند و بگويد چون اين امر با عقل قاصر مادي من سازگار
[ صفحه 136]
نيست، پس صحت ندارد! در اينجا، متن عربي قسمتي از اين مکالمه را نقل مي کنيم تا افرادي که به زبان عربي آشنايي دارند، ببينند که عبارت پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم در اين قسمت چقدر گويا و روشن است:
«فَلَمّا أَلْقاهُمْ فِي الْقَليبِ وَقَفَ عَلَيْهِمْ رَسُولُ اللّهِ صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فَقَالَ: يا أَهْلَ قَليب هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَکُمْ رَبُّکُمْ حَقّاً فَإِنّي قَدْ وَجَدْتُ ما وَعَدَني رَبّي حَقّاً، فَقَالَ لَهُ أَصْحابهُ يا رَسُولَ اللّهِ أُتُکَلِّمُ قَوْماً مَوتي؟! فَقَالَ لَهُمْ: لَقَدْ عَلِمُوا أَنَّ ما وَعَدَهُمْ رَبُّهُمْ حَقّاً...». [1] .
با توجه به اصول مذکور:
1. جهان آفرينش براساس علل و معاليل استوار است.
2. مرگ انسان، پايان زندگي نيست.
3. قرآن به بقاي ارواح گواهي مي دهد.
4. ميان ما انسان ها در اين جهان، و اولياء الهي در حيات برزخي ارتباط برقرار است؛
امکان ارتباط با اولياء الهي که در جهان ديگر زنده اند، مبرهن و ثابت مي شود، بنابراين صحت سنت هايي که بر اين اصول استوار است مانند: توسل، طلب شفاعت، و استمداد و استعانت از اولياء الهي نيز به اثبات مي رسد.
[ صفحه 137]
[1] سخن گفتن پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم با سران شرک که اجساد آنان در چاهي ريخته شده بود از مسلّمات تاريخ و حديث است، از ميان محدثان گروهي آن را نقل کرده اند که به برخي اشاره مي کنيم:
صحيح بخاري، ج5، در سرگذشت جنگ بدر، ص 97، 98 و110؛ صحيح مسلم، ج4، کتاب «جنت»، ص 77؛ سنن نسائي، ج4، ص 89 و 90؛ مسند امام احمد، ج2، ص 131؛ سيره ابن هشام، ج1، ص 639؛ مغازي واقدي، ج1، غزوه بدر؛ بحار الأنوار، ج19، ص 346.
توسل به اولياء الهي
سؤال: آيا توسل به اولياء الهي صحيح و مشروع است و ريشه در کتاب خدا و سنت پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم دارد؟
پاسخ: توسل به اولياء الهي نوعي تمسک به «وسيله» است که در قرآن به آن دعوت شده است و قرآن پيوسته به جامعه باايمان و باتقوا دستور مي دهد که به دنبال وسيله بروند، چنان که مي فرمايد:
«يا أَيُّها الَّذينَ آمَنُوا اتَّقوا اللّه وابتَغُوا إِليهِ الوَسيلَة وجاهِدُوا في سَبيلهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون». [1] .
«اي افراد باايمان، تقـواي الهي را پيشـه کنيـد و براي رسيدن به او وسيله اي فـراهـم آوريد (توسل جوييد) و در راهش جهاد کنيد باشد که رستگار شويد».
اکنون بايد ديد مقصود از تحصيل وسيله چيست؟ تدبّر در آيه مي رساند که مقصود از آن، سبب تقرّب و وسيله نزديکي به خداست. براي تقرّب به خدا وسائل گوناگوني هست که به برخي از آنها اشاره مي کنيم:
[ صفحه 138]
>انجام فرائض
>توسل به اسما و صفات خدا
>توسل به قرآن کريم
>توسل به دعاي برادر مؤمن
>توسل به دعاي پيامبر در زمان حيات
>توسل به دعاي پيامبر پس از رحلت
>توسل به منزلت انسان هاي پاک و والا
[1] مائده/35.
انجام فرائض
انجام واجبات يکي از اسباب تقرب به درگاه الهي است، اميرمؤمنان عليه السَّلام در يکي از سخنان خود چنين مي گويد:
«إنَّ أَفْضَلَ ما تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوسِّلُونَ إِلَي اللّهِ تَعالي الإِيمانُ بِهِ وَبِرَسُولِهِ وَالجهادُ في سَبِيلِهِ وَإِقامُ الصَّلاةِ فَإِنَّها الْمِلَّة وَإِيتاءُ الزَّکاةِ». [1] .
«بهترين چيزي که متوسّلان به خدا بدان توسل مي جويند، ايمان به خدا و به رسول و جهاد در راه خدا و به پاداشتن نمازـ که اساس طريقه و شريعت است ـ و دادن زکات مي باشد».
[1] نهج البلاغه، خطبه 110.
توسل به اسما و صفات خدا
يکي از اقسام توسل، خواندن خداوند به اسما و صفات اوست. اين نوع توسل در روايات، بالأخص در ادعيه اهل بيت عليهم السَّلام، فوق العاده بارز و چشمگير است.
در اين مورد به دو حديث بسنده مي کنيم:
الف. ترمذي در سنن خود از «بريده» نقل مي کند، پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم شنيد مردي چنين مي گويد:
«اللّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُکَ بِانّي أَشْهَدُ أَنّکَ أَنْتَ اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ انْتَ، الأَحَدُ، الصَّمَدُ، الّذِي لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَد، وَلَمْ يَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ».
«خدايا من از تو درخواست مي کنم به گواهي ام بر اين که تو آن خدايي هستي که جز تو خدايي نيست، تو احد و صمد هستي که نه مي زايد و نه زاييده شده است و نه براي او مانندي يافت مي شود».
[ صفحه 139]
فقال النبي: لَقَدْ سَألتَ اللّهَ بِاسْمِهِ الأَعْظَمِ الّذي إِذا دُعِيَ بِهِ أَجابَ، وَإِذا سُئِلَ بِهِ أَعْطي. [1] .
پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود: تو خدا را به وسيله اسم اعظم او خواندي، که اگر او به آن اسم خوانده شود، اجابت مي کند و اگر از او چيزي خواسته شود، عطا مي نمايد.
ب. در دعايي از امام باقر و صادق عليهماالسَّلام (معروف به دعاي سمات) چنين وارد شده است:
«اللّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ العَظِيمِ الأَعْظَمِ، الأعَزِّ الأَجَلِّ الأَکْرَمِ الَّذي إِذا دُعِيتَ بِهِ عَلي مَغالِقِ أَبْوابِ السَّماءِ لِلْفَتْحِ بِالرَّحْمَةِ انْفَتَحَتْ، وإِذا دُعِيتَ بِهِ عَلي مَضايِقِ أَبْوابِ الأَرْضِ لِلْفَرجِ انْفَرَجَتْ، وَإِذا دُعِيتَ بِهِ عَلي العُسْرِ لِلْيُسْرِ تَيَسَّرَت». [2] .
«خدايا من از تو سؤال مي کنم به نام بزرگ و بزرگتر، گرامي تر و برترت، نامي که اگر به آن نام براي باز شدن درهاي بسته آسمان خوانده شوي باز مي شود، واگر به آن نام بر گشايش درهاي زمين خوانده شوي گشوده مي گردد، و اگر به آن نام براي آساني خوانده شوي آسان گردد».
دعاي جوشن کبير نمونه اي بارز از اين نوع توسل است که در شب هاي قدر مي خوانيم.
[1] سنن ترمذي:5/515، شماره 3475.
[2] طوسي، مصباح المتهجد:374.
توسل به قرآن کريم
يکي از راه هاي توسل اين است که انسان قرآن را بخواند و به وسيله آن از خدا حاجت بطلبد. در حقيقت، اين نوع توسل، توسل به فعل خدا است، زيرا قرآن،
[ صفحه 140]
کلام خداست که بر قلب رسول اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم نازل شده است.
احمد بن حنبل از عمران بن حصين نقل مي کند که از پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم شنيدم مي فرمود:
اِقْرؤُا الْقُرآنَ وَاسْأَلُوا اللّهَ تَبارَکَ وَتَعالي بِهِ قَبْلَ أَنْ يَجئ قَومٌ يَسْألُونَ بِِهِ النّاسَ». [1] .
«قرآن را بخوانيد و از خدا به وسيله آن سؤال کنيد، پيش از آنکه گروهي بيايند به وسيله آن از مردم سؤال کنند».
دقت و امعان نظر در حديث فوق نکته اي را روشن مي سازد، و آن اينکه: توسل به هر موجودي که نزد خدا منزلت و کرامت داشته باشد جايز است، لذا در شب هاي قدر مستحب است انسان قرآن را باز کند واين دعا را بخواند:
«اللّهُمَّ إِنّي أَسْألُکَ بِکِتابِکَ الْمُنْزَلِ وَ ما فِيهِ، وَفِيهِ اسْمُکَ الأَکْبَرُ وَأَسْماؤُکَ الْحُسْني...». [2] .
«پروردگارا من از تو به وسيله اين کتابي که فرو فرستاده اي، و آنچه در آن است سؤال مي کنم. پروردگارا نام بزرگت و اسماي زيبايت در اين کتاب هست...».
[1] مسند احمد بن حنبل:4454.
[2] ابن طاووس: اقبال:41.
توسل به دعاي برادر مؤمن
يکي از اسباب توسل و جلب مغفرت خدا، اين است که انسان از برادر مؤمن خود بخواهد در حق او دعا کند، و اين نوع توسل مورد اتفاق همه موحدان جهان است و در اين مورد کافي است که بدانيم حاملان عرش الهي درباره افراد باايمان، طلب مغفرت مي کنند«يَسْتَغْفِرونَ لِلّذينَ ا مَنُوا». [1] .
[ صفحه 141]
اين تنها فرشتگان نيستند که درباره آنان طلب آمرزش مي نمايند، بلکه مؤمنان نيز درباره گذشتگان نيز چنين کار انجام مي دهند«رَبّنا اغْفِرْ لَنا وَ لإِخوانِنا الَّذين سَبَقُونا بِالإِيمان» [2] ، «پروردگارا، بر ما و بر آن برادرانمان که در ايمان آوردن بر ما پيشي گرفته اند ببخشاي».
پيامبر گرامي از امت اسلامي مي خواهد که در حق او دعا کنند و مي فرمايد:
«ثُمَّ سَلُوا[لِيَ]الْوَسِيلَةَ فَإِنَّها مَنزِلَةٌ فِي الْجَنَّةِ لا تَنْبَغي أَنْ تَکُونَ[إِلاّ]لِعَبْد مِنْ عِبادِ اللّهِ وَأَنَا أَرْجُو أَنْ أَکُونَ أَنَا هُوَ فَمَنْ سَأََلَ لِيَ الوَسِيلَةَ حَلَّتْ لَهُ الشَّفاعَةُ». [3] .
«براي من از خدا وسيله بطلبيد و آن مقامي است در بهشت که جز بر يکي از بندگان خدا شايسته نيست و اميدوارم که من همو باشم، هر کس براي من چنين مقامي بطلبد، شفاعت من بر او حلال مي گردد».
[1] غافر/7.
[2] حشر/10.
[3] مستدرک بحارالأنوار، ج4، ص 61.
توسل به دعاي پيامبر در زمان حيات
رسول گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم شريف ترين و گرامي ترين انساني است که خدا آفريده است. آيات قرآني به مقام و منزلت پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم اشارات فراواني دارند که نقل آنها در اين مختصر نمي گنجد.
در منزلت پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم کافي است که بدانيم خدا او را مايه مصونيت مردم از عذاب مي شمارد و تصريح مي کند که تا او در ميان مردم است خدا آنان را با نزول عذاب مجازات نمي کند:
«وَما کانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ وَمَا کانَ اللّهُ مُعذِّبَهم وهُمْ
[ صفحه 142]
يَسْتَغْفرون». [1] .
«هرگز تا تو در ميان آنان هستي خدا آنان را مجازات نمي کند، هم چنان که ايشان را تا زماني که طلب آمرزش مي کنند، عذاب نمي کند».
در عظمت پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم کافي است که خدا نام او را در کنار نام خود و اطاعت او را در کنار اطاعت خويش قرار داده است:
«وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوزاً عَظيماً». [2] .
اين آيات وآيات ديگر همگي از کرامت و منزلت آن حضرت حکايت مي کند؛ منزلتي که براي آن نظيري در عرصه آفرينش نيست. براي همين مقام قدسي پيامبر در پيشگاه خدا، دعاي او رد نمي شود، لذا به گنهکاران دستور داده شده که به محضر پيامبر بروند و از او درخواست کنند که در حقّ آنان استغفار کند:
فراتر از اين، حتي خودداري از طلب استغفار از پيامبر را نشانه نفاق مي داند. [3] .
«وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤُوکَ فَاستَغْفَرُوا اللّه وَاستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً». [4] .
«هرگاه آنان زماني که بر خويش ستم کرده اند نزد تو بيايند و از خدا طلب مغفرت کنند،و پيامبر نيز براي آنان طلب مغفرت کند، خدا را توبه پذير و رحيم خواهند يافت».
از برخي آيات استفاده مي شود که امت هاي پيامبران پيشين نيز از آنان درخواست استغفار مي کردند. به عنوان نمونه فرزندان يعقوب آنگاه که خطاي آنان آشکار گشت به پدر گفتند:
[ صفحه 143]
«يَا أَبانَا استَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئين قالَ سَوفَ استَغْفِرُ لَکُمْ رَبّي انَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيم». [5] .
«پدرجان براي مغفرت گناهان ما از خداوند طلب آمرزش کن؛ ما خطاکار بوديم.[يعقوب]گفت: (سوف) از پروردگارم طلب مغفرت خواهم کرد، همانا او آمرزنده و رحيم است».
در جواز اين نوع توسل، جاي هيچ بحث و گفتگويي نيست و مخالفتي با آن، به چشم نمي خورد. چيزي که مهم است آگاهي از سبب استجابت دعاي پيامبران است و آن، منزلت و جايگاه قدسي آنهاست.
[1] انفال/33.
[2] احزاب/71.
[3] منافقون/5.
[4] نساء/64.
[5] يوسف/97ـ 98.
توسل به دعاي پيامبر پس از رحلت
با توجه به اصول چهارگانه که در سؤال مربوط به امکان ارتباط مطرح گرديد، ثابت شد که انسان هاي والا در جهان برزخ، حيّ و زنده هستند، و ارتباط ما با آنان برقرار است،در اين صورت درخواست دعا از آنان در هر دو حالت؛ حيات دنيوي و برزخي، کاملاً منطقي خواهد بود و آيه مربوط به درخواست استغفار، هر دو حالت را دربرمي گيرد،آنجا که مي فرمايد:
«وَلَو أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤوکَ فَاسْتََغفروا اللّه وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً». [1] .
«و اگر آنان هنگامي که بر خود ستم کرده اند به نزد تو بيايند، و خود از خدا آمرزش بخواهند و پيامبر نيز براي آنان طلب آمرزش کند، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت».
مسلّماً ريشه استجابت دعاي پيامبر را بايد در روح پاک و نفس کريم و قرب
[ صفحه 144]
ايشان نسبت به خداوند جستجو کرد. به پاس اين کرامت معنوي است که خداوند دعاي او را مي پذيرد، زيرا دعاي برخاسته از روح پاک و قلب مملوّ از مهر الهي، بدون چون و چرا به هدف اجابت مي رسد، و در اين مورد، فرقي بين حيات مادّي و حيات برزخي نيست.
گواه بر اين که آيه ياد شده اختصاص به زمان حيات رسول خداصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم ندارد، اين است که مسلمانان جهان از عصر صحابه و تابعان تا به امروز، عملاً اين باب رحمت را باز مي دانند و زائران روضه مطهّر هم اينک پس از تقديم سلام و درود به پيشگاه ارجمند پيامبر، آيه ياد شده را تلاوت مي کنند و ضمن استغفار به درگاه الهي، از پيامبر نيز مي خواهند که براي آنان طلب آمرزش کند، و هر فردي در هر زماني که به حرم آن حضرت مشرف شود، زائران را در اين حالت مي يابد.
اينک نمونه هايي از گفتار بزرگان اهل سنّت، درباره اين آيه و درخواست دعا و توسّل به آن حضرت، پس از رحلت ايشان را ذکر مي کنيم:
1. محيي الدين نووي که از محدثان عالي مقام اهل سنت و شارح صحيح مسلم است، مي نويسد: زائر رو به رسول خدا کند و درباره خويش به او متوسل شود، و به وسيله او به سوي خدا شفاعت جويد، و از زيباترين چيزها همان است که ماوردي، قاضي ابوالطيب، و ديگر اساتيد ما از عتبي نقل کرده اند.
عتبي مي گويد: روزي کنار قبر رسول خداصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم بودم، مردي از بيابان آمد و گفت: «السلام عليک يا رسول اللّه سمعت اللّه يقول: «وَلَو أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤوکَ فَاسْتََغفروا اللّه وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً»و قد جئتک مستغفراً من ذنبي مستشفعاً إلي ربّي». [2] .
[ صفحه 145]
«سلام بر تو اي رسول خدا، شنيدم که خداوند مي فرمايد:«هرگاه آنان بر خويش ستم کنند و نزد تو بيايند و از خدا طلب آمرزش کنند و رسول خدا نيز براي آنان درخواست مغفرت کند، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت. اي رسول خدا، اينک به نزد تو آمدم، از گناهم استغفار مي کنم و تو را شفيع به نزد پروردگارم قرار مي دهم».
2. ابن قدامه حنبلي صاحب کتاب «مغني» در آداب زيارت پيامبر اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم ضمن طرح اين مطلب که زيارت پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم مستحب است، از پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم نقل مي کند که فرمود: هر کس به من سلام کند، من پاسخ سلام او را مي گويم، سپس از «عتبي» سرگذشت عرب ياد شده را که از «نووي» آورديم، نقل مي کند، و هدف وي از نقل اين داستان آن است که زيارت آن حضرت، به اين شيوه مستحبّ است.
3. سمهودي از کتاب «المستوعب» نگارش محمد بن عبداللّه سامري حنبلي، کيفيت زيارت آن حضرت را چنين نقل مي کند:
السّلام عليک يا رسول اللّه، السّلام عليک يا نبي اللّه... اللّهمّ إنّک قلت في کتابک لنبيّک صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم: «وَلَو أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُـمْ جاؤوکَ» وانّي قد أتيت نبيّک مستغفراً، فأسألک أن توجـب لي المغفـرة کما أوجبتهـا لمـن أتاه في حياتـه، اللّهـمّ إنّي أتـوجّه إليـک بنبيّک صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم». [3] .
«سلام بر تو اي رسول خدا، درود بر تو اي پيامبر خدا... پروردگارا، تو در کتابت خطاب به پيامبرت چنين گفتي: «هرگاه آنان بر خويش ستم کنند و نزد تو بيايند...».
پروردگارا، من در حال استغفار به حضور پيامبرت رسيدم و از تو مي خواهم
[ صفحه 146]
مغفرتت را نصيبم کني، همان طور که در حال حيات پيامبر نصيب اصحاب وي مي فرمودي. پروردگارا، من با وسيله قرار دادن پيامبرت، به سوي تو روي مي آورم».
4. غزالي (متوفاي 505) در بخش مربوط به فضيلت زيارت مدينه، کيفيت زيارت آن حضرت را به تفصيل نقل کرده و مي گويد:
«پس از به پايان رساندن درودها، رو به قبر پيامبر ايستاده خدا را حمد و ثنا بگويد و درود فراواني به پيامبر بفرستد. سپس آيه «ولو انّهم...» را تلاوت کند وبگويد: اللّهم انّا قد سَمِعْنا قولک وأطَعْنا أمْرَک وقَصَدْنا نبيّک، متشفعين به إليک من ذنوبنا، وقد أثقل ظهورنا من أوزارنا.... [4] .
پروردگارا، سخن تو را شنيديم و امر تو را اطاعت کرديم و نزد پيامبر تو آمديم، در حاليکه او را شفيع خود نزد تو براي آمرزش گناهانمان قرار داده ايم و پشت ما از بار گناهان، سنگين است».
علاوه بر عالمان بزرگ اهل سنت که شيوه زيارت آن حضرت را به نحو ياد شده مورد تأکيد قرار مي دهند، گروهي ديگر نيز در اين مورد،با آنان همصدا مي باشند که براي رعايت اختصار، از نقل آنها خودداري شد.
[1] نساء/64.
[2] نووي، مجموع، شرح مهذب شيرازي و شرح بر صحيح مسلم، ج8، ص 256، چاپ مکتبة الارشاد.
[3] وفاء الوفاء:1376/4، تحقيق محمد محيي الدين عبد الحميد.
[4] احياء العلوم:259/1، چاپ دارالمعرفة.
توسل به منزلت انسان هاي پاک و والا
تا اينجا محور سخن، توسل به دعاي پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم در زمان حيات و پس از رحلت بود، ولي دامنه توسّل گسترده تر از آن است، بلکه طبق احاديث صحيح، انسان مي تواند به وجود پاک و والاي اولياي الهي توسّل جويد، و شخصيت ارزنده آنان را بين خود و خدا واسطه سازد، مثلاً چنين بگويد:
خدايا به عزيزان درگاهت.
[ صفحه 147]
به قرب و منزلت اولياي گرامي ات.
به حق پيامبر و آل پاکش.
در اين تعبييرها و مانند آن، مايه قرب و وسيله کارساز، شخص انسان والا، و صفات برجسته اوست، و درباره اين نوع توسل، افزون بر رواج و گسترش آن در ميان مسلمانان، روايت صحيحي به نام «حديث ضرير» وارد شده و گروه مخالف نيز بر صحت و استواري آن اعتراف مي نمايد.
از آنجا که صحت استدلال در گرو نقل حديث با تمام خصوصيات آن مي باشد، در اين بخش، متن و ترجمه آن را نقل مي کنيم:
عثمان بن حنيف گويد: إِنَّ رَجُلاً ضَريراً أَتَي النَّبِيَّ، فَقالَ: ادعُ اللّهَ أَنْ يُعافِيني؟
فقال صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم: إن شئتَ دعوتُ، وإن شئتَ صبرتَ وهو خير؟
قال: فادْعُه، فأمره صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم أَنْ يَتَوضّأَ فيُحسِنَ وضوءَه ويصلِّي رکعتين ويدعوَ بهذا الدعاء: «اللهمّ إنّي أسألک وأتوجّه إليک بنبيّک محمّد، نبي الرحمة، يا محمد إنّي أتوجّه بِکَ إلي ربّي في حاجَتي لِتُقضي، اللّهمّ شفّعه فيّ».
فقال ابن حنيف: «فَوَاللّهِ ما تَفرّقْنا وَطَالَ بنا الحديثُ حتّي دخلَ علينا کَأَن لم يکن به ضُرّ». [1] .
عثمان بن حينف گويد: «نابينايي خدمت پيامبر آمد، و گفت: دعا کن خدا به من شفا دهد.
پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود: اگر بخواهي دعا مي کنم، و اگر مي تواني صبر کن و آن بهتر است.
[ صفحه 148]
نابينا گفت: خدا را بخوان، دعا کن!
در اين موقع پيامبر فرمود: وضوي نيکو بگير و دو رکعت نماز بخوان و پس از آن چنين دعا کن:
پروردگارا! من از تو مسألت مي کنم و به واسطه پيامبرت«محمد» که پيامبر رحمت است، به سوي تو روي مي آورم.
اي محمد من به وسيله تو به پروردگارم رو آورده تا حاجتم برآورده شود.پروردگارا! شفاعت او را در حقّ من بپذير.
ابن حنيف مي گويد:ما در محضر رسول خداصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم بوديم، طولي نکشيد که اين پيرمرد بر ما وارد شد، گويي اصلاً نابينا نبوده است».
بايد دقت نمود که پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم چگونه به او آموزش داد که به شخص وي(نه به دعاي او) و اوصاف برجسته اش توسل جويد و چنين بگويد:
أ. أَسْأَلُکَ بِنَبِيّکَ.
ب. أَتَوَجَّهُ إِلَيْکَ بِنَبِيّکَ.
ج. مُحَمَّد نَبّيِ الرَّحْمَةِ.
اين جمله ها حاکي از آن است که فرد نابينا، شخص پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم را که مظهر رحمت است، واسطه قرار داده است.
ممکن است برخي از خوانندگان علاقه مند باشند که از صحت حديث مطمئن شوند، يادآور مي شويم اين حديث از احاديث صحيح است که ترمذي آن را نقل کرده و مي گويد: اين حديث، نيکو و صحيح است. [2] .
ابن ماجه صاحب کتاب سنن نيز مي گويد: حديث صحيح است. [3] .
[ صفحه 149]
شگفت اينجاست که حتي ابن تيميه رهبر فکري وهابيان نيز بر صحت حديث اعتراف نموده است. وي در کتاب خود به نام «مجموعة الرسائل والمسائل» مي گويد: ابوجعفر که نامش در سند ذکر شده، ابوجعفر خطمي است که ثقه است. [4] .
رفاعي، يکي از نويسندگان وهابي معاصر مي گويد: شکي نيست که اين حديث صحيح و مشهور است. [5] .
لازم به ذکر است که اين جريان بار ديگر، در عصر عثمان تکرار گشت و مشکل مرد حاجتمندي با توسّل به اين دعا حل شد، با اين تفاوت که در رويداد اوّل شخص پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم معلم آن نابينا بود، ولي در رويداد دوم، عثمان بن حنيف، صحابي عالي مقام، مرد حاجتمند را آموزش داد.
تفصيل ماجرا چنين بود که مردي در زمان حکومت عثمان چند بار براي انجام کارش نزد عثمان رفت، ولي موفق نشد. روزي عثمان بن حنيف را ديد و جريان را با او در ميان نهاد. وي گفت: برو وضو بگير و دو رکعت نماز بگزار و بگو:
«اللّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُکَ وَأَتَوَجَّهُ إِلَيْکَ بِنَبِيّنا مُحَمَّد نَبِيّ الرَّحْمَةِ، يا مُحَمَّدُ إِنّي أَتَوَجَّهُ بِکَ إِلي رَبِّکَ لِتُقضي حاجَتِي».
«پروردگارا! من تو را مي خوانم و به وسيله پيامبر رحمت «محمد»،به سوي تو روي مي آورم، اي پيامبر رحمت، من به وسيله تو رو به خداي تو آوردم، تا حاجتم برآورده شود».
وي اين کار را انجام داد و پيش خليفه رفت و حاجت او برآورده شد، سپس با عثمان بن حنيف ملاقات کرد و سند دعا را خواست، وي گفت: من با گروهي
[ صفحه 150]
در حضور پيامبر بوديم که مردي نابينا وارد شد، و از حضرت درخواست دعا کرد، پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم همين کاري را که به تو گفتم به او تعليم داد. [6] .
[1] سنن ترمذي:5، کتاب دعوات، باب119، شماره 3578؛ سنن ابن ماجه:441/1 شماره 1385؛ مسند احمد:8183/4.
[2] ترمذي، سنن، ابواب الأدعية؛ مسند احمد بن حنبل، ج4، ص 138؛ مستدرک حاکم، ج1، ص 313؛ جامع الصغير، ص 59؛ التاج الجامع للاصول، ج1، ص 8286
[3] ابن ماجه، سنن، ج1، ص 441، انتشارات داراحياء الکتب العربية، ترمذي.
[4] مجموعة الرسائل والمسائل، ج1، ص813.
[5] التوصل إلي حقيقة التوسل، ص 158.
[6] معجم طبراني:30/9-31، شماره 8311، چون کيفيت استدلال اين حديث را در روايت نخستين، نقل کرديم، در اين مورد، به اختصار برگزار نموديم.
تاريخ و توسل به انسانهاي پاک
تاريخ به روشني گواهي مي دهد که پيش از اسلام و پس از طلوع خورشيد اسلام، افراد موحد به هنگام گرفتاري ها به شخصيت هاي والا و پاک که نزد پروردگار جهان مقام و منزلت دارند، متوسل مي شدند و به حکم فطرت هاي پاک خود، آن را يک عمل مطلوب و مرغوب مي دانستند. اينک به برخي از آن موارد اشاره مي کنيم:
>عبدالمطلب و توسل به محمد شيرخوار
>ابوطالب و توسل به پيامبر در نوجواني
>نماز باران همراه کودکان و پيران
>خليفه دوم به عموي پيامبر متوسل مي شود
>دعاي پيامبر در حق فاطمه بنت اسد
عبدالمطلب و توسل به محمد شيرخوار
خشکسالي مکه و نواحي آن را فرا گرفته بود،عبدالمطلب نوه شيرخوار خود را روي دست گرفت و از خدا باران طلبيد.حتي مي گويند شعر معروف ابوطالب ناظر به همين حادثه است آنجا که مي گويد:
وَابيضُ يُستَسقَي الغَمامُ بوَجهِه
ثِمالُ اليتامي عِصْمةٌ للأرامل [1] .
چهره نوراني که به وسيله او از ابر باران طلبيده شد، پناهگاه يتيمان و ياور بيوه زنان است.
[1] فتح الباري:2/398؛ دلائل النبوة:2/126.
ابوطالب و توسل به پيامبر در نوجواني
مشابه همين جريان در دوران رياست ابوطالب بر قريش نيز پيش آمد،
[ صفحه 151]
قريش به حضور او رسيدند و از خشکسالي شکايت کردند، ابوطالب تصميم گرفت به وسيله برادرزاده خود محمد ـ که نوجواني بيش نبود ـ از خدا باران بطلبد، دست او را گرفت و پشت او را به ديوار کعبه تکيه داد، گاهي به نوجوان و گاهي به آسمان اشاره مي کرد، يعني خدايا به خاطر اين نوجوان رحمت خود را بر ما فرو فرست.
چيزي نگذشت که ابر، آسمان مکه و حوالي آن را فرا گرفت، و چندان باريد که بيابان ها وگودال ها و دره ها مملو از آب گشت. [1] .
برخي مي گويند شعر مذکور از ابوطالب مربوط به اين حادثه است.
[1] فتح الباري:2/492؛ سيره حلبي:1/116.
نماز باران همراه کودکان و پيران
در آداب نماز باران (نماز استسقا) مي گويند بهتر آن است که نمازگزاران، کودکان و پيران را همراه خود بياورند [1] حتي برخي يادآور مي شوند که چهارپايان را نيز در محل دعا حاضر کنند. هدف از احضار کودکان بي گناه و پيران فرتوت و دام هاي زبان بسته اين است که عملاً يادآور شوند، بارالها هر چند ما شايسته رحمت تو نيستيم، و پشت ما بر اثر گناهان سنگين بار است، امّا
پروردگارا! اين کودکان معصوم و پيران فرتوت و دام هاي زبان بسته شايسته رحمت تو هستند.
پروردگارا! به خاطر اينها به ما رحم کن.
پروردگارا! باغبان باغچه بزرگي را به خاطر يک درخت آب مي دهد و در ضمن علف هرزه ها نيز بهره مي برند.
اين جريان ها حاکي است که توسل به موجوداتي که رحمت حق را موجب
[ صفحه 152]
مي شوند، امر فطري بوده که قبل از اسلام رواج داشته و اسلام نيز آن را امضا کرده است.
[1] کتاب اُمّ: نگارش شافعي:1/23.
خليفه دوم به عموي پيامبر متوسل مي شود
بخاري در صحيح خود نقل مي کند که در خشکسالي ها، عمر بن خطاب به وسيله عباس فرزند عبدالمطلب طلب باران مي کرد، و چنين مي گفت: اللّهُمَّ إِنّا کُنّا نَتَوسَّلُ إِلَيْکَ بِنَبِيّنا فَتَسقِينا، وإِنّا نَتَوسَّلُ إِلَيْکَ بِعَمِّ نَبِيّنا فَاسْقِنا فَيُسقَون. [1] .
در صحت سند مناقشه اي نيست، چرا که روايات صحيح بخاري نزد اهل سنت از صحت تام برخوردار است، سخن در دلالت آن است.
هرگاه اين روايت را بر شخصي منصف و به دور از تعصب عرضه کنيد، خواهد گفت: خليفه وقت، عباس عموي پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم را ميان خود و خدا واسطه قرار داد تا خدا به خاطر او به ديگران نيز رحم کند و باران بفرستد.
مفاد توسل در اينجا اين است که پروردگارا! اگر ما شايسته نزول باران نيستيم، عموي پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم به خاطر پيوند با او از منزلت و مقام عظيمي نزد تو برخوردار است. پروردگارا! به خاطر اوباران رحمت بفرست.
[1] صحيح بخاري:32/2، باب صلاة استسقا.
دعاي پيامبر در حق فاطمه بنت اسد
طبراني در کتاب خود معروف به «معجم طبراني» با سندي از انس بن مالک نقل مي کند، وقتي فاطمه بنت اسد درگذشت، پيامبر بر بالين او حاضر شد و فرمود:«خدا تو را رحمت کند اي مادر دومم، گرسنه مي ماندي و مرا سير مي کردي، برهنه مي ماندي و مرا مي پوشاندي، از غذاهاي لذيذ محروم مي گشتي و به من مي دادي و در اين کار جز رضايت خدا انگيزه ديگري نداشتي».
[ صفحه 153]
پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم دستور داد او را سه بار غسل دهند و پيراهن خويش را درآورد و فرمود او را با آن کفن کنيد، سپس براي او به امر رسول خدا لحدي کندند، خود شخصاً وارد قبر شد و خاک هاي لحد را با دست خود بيرون آورد، آنگاه که از اين عمل فارغ گشت، در قبر دراز کشيد و گفت: خدايي که زنده مي کند و مي ميراند و او زنده است و نمي ميرد:
«...اِغْفِر لأُمّي فَاطِمَةَ بِنْتَ أَسَد وَلَقِّنْها حُجَّتَها وَأَوسِعْ عَلَيْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِيِّکَ وَالأَنْبِياءِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِي فَإِنَّکَ أَرْحَمُ الرَّاحِمين». [1] .
«مادرم فاطمه را بيامرز، حجت او را تفهيم نما، جايگاه او را وسيع گردان، به حق پيامبرت و پيامبران پيشين، همانا تو ارحم الراحمين هستي».
اين حديث به روشني مقام و منزلت مادر علي عليه السَّلام را آشکار مي کند و روشن مي سازد که مي توان خدا را به حقّ پاکان سوگند داد و از او سؤال کرد. تنها چيزي که ممکن دستاويز مخالف شود، وجود يک راوي به نام «روح بن صلاح» در سند است، در حالي که ابن حِبّان وحاکم نيشابوري که از راوي شناسان زبردست علم حديثند هر دو او را توثيق کرده اند. [2] .
ما در اينجا به همين مقدار از احاديث اهل سنت بسنده مي کنيم، در حالي که تعداد روايات از طرف آنان در اين مورد فزون از آن است که ما ذکر کرديم و در نگاهي به روايات اهل بيت اين نوع توسل،چشم گير و در ادعيـه امير مؤمنان و حسيـن بنعلـي و امـام زين العابـديـن عليهم السَّلام بسيـار فـراوان است. [3] .
[ صفحه 154]
[1] حلية الاولياء:121/3؛ مستدرک حاکم:108/3؛ استيعاب در حاشيه الاصابة:382/4؛ سير اعلام النبلاء:118/2، شماره 7؛ هيتمي: مجمع الزوائد:256/9؛ کنز العمال: 636/13، شماره 37608.
[2] ميزان الاعتدال:2/85، شماره 2801.
[3] صحيفه علوي:51؛ صحيفه سجاديه، دعاي 44.
پرسش هايي پيرامون توسل
در ميان اعمالي که مسلمانان در حرم پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم و يا نقاط ديگر انجام مي دهند، توسل بيش از همه مورد انتقاد وهابيان قرار مي گيرد. آنان در اين مورد اعتراض هايي دارند که در اين بخش به تحليل آنها مي پردازيم:
>آيا درخواست دعا از ميت، پرستش او نيست؟
>آيا درخواست دعا از ميت بي فايده نيست؟
>آيا ميان ما و کساني که از دنيا رفته اند، مانعي وجود دارد؟
>مقصود از آيه انک لا تسمع الموتي چيست؟
آيا درخواست دعا از ميت، پرستش او نيست؟
آنها بر اين عقيده اند که: درخواست دعا از انسان زنده که قادر بر انجام خواسته اوست، جايز است و پرستش نيست، ولي درخواست دعا و يا هر عمل ديگر از فرد درگذشته که قادر بر انجام آن نيست، نوعي پرستش ميّت به شمار مي رود و طبعاً انجام دهنده آن در شمار مشرکان قرار مي گيرد.
پاسخ: أوّلاً، هيچگاه حيات و موت و يا زنده و مرده بودن درخواست شونده، ملاک عبادت و پرستش و شرک و توحيد نيست. چگونه ممکن است درخواست دعا از فرد زنده عين توحيد باشد، ولي درخواست همان دعا از فرد درگذشته عين شرک به شمار رود، در حالي که ماهيت عمل يکي است، جز اين که طرف (درخواست شونده) در يکي در قيد حيات است، و در ديگري رخت از جهان بربسته است، و هرگز هيچ موحّدي، حيات و موت را ميزان توحيد و شرک معرفي نکرده است. آري، حيات و موت مي تواند در مفيد بودن و نبودن اين درخواست مؤثر باشد، امّا در توحيد و شرک تأثيري ندارد.
ثانياً: اساس استدلال کساني که درخواست دعا از ميت را شرک مي دانند، اين است که مرگ انبيا و اوليا را پايان زندگاني آنان مي دانند و براي آنان، حيات برزخي
[ صفحه 155]
قائل نيستند، در حالي که در سؤال نخست اين فصل به روشني ثابت شد که شهيدان، انبيا، اوليا و حتّي مجرمان، پس از مرگ در حال حياتند.
ثالثاً: هر نوع دعوت و درخواست هنگامي رنگ شرک به خود مي گيرد که انسان درباره درخواست شونده، نوعي الوهيت و خداوندگاري و تفويض امور به وي قائل شود، در چنين حالتي است که درخواست از آن فرد، زنده باشد يا مرده، پرستش وي به شمار مي رود، ولي درخواست دعا از يک شخص،با اين عقيده که او يک انسان وارسته است و خدا پذيراي دعا و درخواست اوست، ارتباطي به شرک ندارد و تمام مسلمانان جهان، در محضر پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم او را به اين وصف مي ستايند.
آيا درخواست دعا از ميت بي فايده نيست؟
برخي معتقدند کسي که از دنيا رفته، قادر به اجابت درخواست متوسل نيست، بنابراين هر نوع توسل و درخواست دعا از او عمل لغو و بيهوده اي مي باشد.
پاسخ: منشأ اين سؤال يک نوع جهان بيني مادّي است که مرگ اوليا را پايان زندگي دانسته و براي آنان حيات و زندگي برزخي قائل نيست، ولي با توجه به اصولي که در گذشته يادآور شديم، ثابت شد که آنان از حيات بالايي برخوردارند، سخن ما را مي شنوند و ارتباط ما با آنان قطع نشده است، بنابراين درخواست دعا امري عقلايي بوده و لغو و بيهوده نيست، امّا اين که آنان به درخواست ما پاسخ مثبت مي گويند يا نه، به وجود شرايط درخواست کننده و موضوع درخواست بستگي دارد.
آيا ميان ما و کساني که از دنيا رفته اند، مانعي وجود دارد؟
عده اي بر اين باورند که ميان ما و افرادي که از جهان رخت بربسته اند، حائلي وجود دارد که مانع از ارتباط ما با آنان مي شود، به گواه اين که قرآن مي فرمايد:
[ صفحه 156]
«وَمِنْ وَرائهِمْ بَرْزَخٌ إِلي يَوم يُبْعَثُون». [1] .
«در پيش روي آنان، تا روز قيامت مانعي وجود دارد».
پاسخ: برزخ در لغت عرب به معني حائل و مانع است، ولي اين مانع مربوط به بازگشت مجدد رفتگان، به حيات دنيوي است، نه مانع از ارتباط با آنان، شاهد اين مطلب ما اين آيه است:
«حَتّي إِذا جاءَ أَحدهُمُ المَوتُ قَالَ رَبِّ ارجعُون لعلّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَکتُ کَلاّ إِنّها کَلمَةٌ هُوَ قائِلُها». [2] .
«تا آنگاه که مرگ يکي از ايشان فرا رسد مي گويد: پروردگارا! مرا به دنيا بازگـردان، باشد که من در آنچه که وانهـاده ام، کـار نيکي انجـام دهـم.[خـطاب مي رسد:]هرگز چنين نيست، اين سخني است که او گوينده آن است».
با توجه به اين که گنهکار، خواهان بازگشت به اين دنياست، قرآن در رد درخواست او مي فرمايد:
«وَمِنْ وَرائهِمْ بَرْزَخٌ إِلي يَوم يُبْعَثُون».
«پيش روي آنان حائل و مانعي وجود دارد که از بازگشت به اين دنيا و تحقق آرزوي آنان جلوگيري مي کند».
بنابراين، حائل، مانع از بازگشت به دنيا است، نه مانع از آگاهي و ارتباط ميان زندگان و رفتگان.
[1] مؤمنون/100.
[2] مؤمنون/ 99ـ100.
مقصود از آيه انک لا تسمع الموتي چيست؟
مي گويند: قرآن در مقام تشريح وضع مشرکان، آنان را به ميّت تشبيه مي کند،
[ صفحه 157]
و مي گويد: «اي پيامبر گرامي! تو نمي تواني سخنت را به گوش مردگان برساني». [1] .
و در آيه ديگر مي فرمايد:
«وَما أَنْتَ بِمسْمِع مَنْ فِي الْقُبُور». [2] .
«کساني را که در گورها هستند نمي تواني شنوا سازي».
وجه شبه در تشبيه مشرک به ميّت اين است که هر دو فاقد حسّ شنوايي هستند.
پاسخ: وجه شبه، نفي سماع و يا فقدان قوه شنوايي نيست، زيرا مشرکان همگي داراي اين قوه بودند، بلکه وجه شبه چيز ديگري است و آن نفي سودمند بودن است، يعني همان طور که دعوت ميت به ايمان و عمل صالح سودي نمي بخشد و زمان عمل سپري شده است، دعوت مشرکان نيز براي آنان سودي ندارد.
جالب است که بدانيم شاگرد ابن تيميه، ابن قيم جوزي، در کتاب خود «الروح» هر دو را همين گونه تفسير نموده است.
اکنون پس از پاسخ به پرسش هاي چهارگانه پيرامون توسل به دعاي اوليا، يادآور مي شويم که شيخ خليل سهارنپوري فتواي 75 نفر از علماي اهل سنت بر جواز توسل را گردآوري نموده است و عبدالرحمن سربازي آن را به نام «عقيده اهل سنت و جماعت در ردّ وهابيت و بدعت» در سال 1370ش ترجمه و منتشر کرده است.
در کتاب ياد شده چنين آمده است: از نظر ما و مشايخ ما زيارت قبر سيدالمرسلين از بزرگترين راه هاي تقرّب به درگاه الهي، و داراي مهمترين ثواب ها و
[ صفحه 158]
بزرگ ترين وسيله براي دستيابي به درجات عاليه است. حتي امري است نزديک به درجه واجبات و فرائض شرعي، اگر چه رسيدن به آن جز با شدّ رحال و تحمل رنج سفر وبذل جان ومال، نباشد. توسل به انبيا و اوليا و صلحا و شهدا و صديقين در دعاها، چه در حال حيات آنها و چه بعد از وفات ايشان جايز است. [3] .
[ صفحه 159]
[1] نمل/80.
[2] فاطر/22.
[3] خليل احمدسهارنپوري، عقايد اهل سنت و جماعت در ردّ وهابيت و بدعت، ص 86.
کمک خواهي از غير خدا
سؤال: قرآن مجيد مي فرمايد:«إِيّاک نَعْبُدُ وَإِيّاکَ نَسْتَعين»: او را مي پرستيم و از او استعانت مي جوييم، بنابراين درخواست کمک از غير خدا برخلاف فرمان خداست که هر روز در نمازها آن را تکرار مي کنيم.
پاسخ: درخواست کمک از غير خدا، دو صورت دارد:
1. کمک خواهي از غير خدا خواه انسان باشد، خواه عامل طبيعي، با اعتقاد به اين که او در فعل و کمک رساني خود، از خدا بي نياز بوده و از موضع استقلال، انسان را ياري مي کند، چنين کمک خواهي، جز «شرک» نام ديگري ندارد، زيرا اعتقاد به استقلال موجودي و بي نيازي او از خدا، خواه از نظر وجود و هستي، خواه از نظر فعل و کار، اعتقاد به الوهيت و خدايي اوست، طبعاً هر نوع درخواست کمک با اين اعتقاد مايه شرک خواهد بود، حتي اگر کشاورزي، عوامل طبيعي را بدون اذن خدا، پرورش دهنده بذر و به بار آورنده محصول بداند، چنين فردي يا منکر خداست و يا مشرک مي باشد.
2. استعانت از غير خدا به قيد اين که اين فرد، در کمک رساني خود، از قدرت و نيروي خدادادي بهره گرفته و انسان را ياري مي کند، چنين کمک خواهي نه
[ صفحه 160]
تنها مايه شرک نيست، بلکه عين توحيد است، زيرا جهان آفرينش جهان اسباب و مسبّبات است، و فيض الهي، طبق مشيت خدا از مجاري يک رشته اسباب به انسان مي رسد، و سبب در کار خود، استقلال ندارد و به امر الهي کار خود را صورت مي دهد.
آيه اي را که در سوره حمد، شب و روز مي خوانيم، استعانت را به خدا منحصر مي کند و فرمان مي دهد که تنها بايد از او کمک خواست، در مقابل کار مشرکان است که از بت هاي خود، طلب استعانت کرده و آنها را در فعل و کار خود مستقل مي پنداشتند، و گرنه نام «اله» و «خدا» به خود نمي گرفتند.
به ديگر سخن، مشرکان هر چند خدايان خود را مخلوق خدا مي دانستند، ولي معتقد بودند که اداره امور جهان و بالاخص سرنوشت انسان به آنان سپرده شده و آنان فاعل ما يشاء و کارگزاران مستقلّ جهان خارج مي باشند. مسلّماً درخواست کمک با اين عقيده، نوعي شرک و مظهر اعتقاد به خدايي آن مخلوق خواهد بود.
ولي هرگاه درخواست کمک از فردي از اين قيد پيراسته شد و او را موجودي ممکن و غير مستقلّ دانستيم و کمک رساني او را منوط به اذن الهي و مشيت او شمرديم، طبعاً چنين درخواستي هر چند به ظاهر از غير خداست، ولي در واقع درخواست کمک از خدا است که به اين فرد قدرت و توانايي داده که در مواردي ديگران را ياري کند.
قرآن در سوره حمد يادآور مي شود که فقط از خدا استعانت بجوييم، ولي در موارد ديگر دستور مي دهد، که از غير او نيز استعانت بجوييم مانند:
1. «اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ». [1] .
«از شکيبايي و نماز کمک بگيريد».
مسلماً نماز و شکيبايي، فعل انسان است، و با انجام اين دو فعل، انسان
[ صفحه 161]
قوي و نيرومند مي شود.
2. «ما مکِّنّي فيه رَبِّي خَيرٌ فَأََعينُوني بقوّة». [2] .
(«ذوالقرنين گفت:) آنچه پروردگارم در اختيار من گذارده بهتر است، مرا با نيرويي ياري دهيد».
اگر طلب کمک از غير خدا حرام بود و يا رنگ شرک داشت، چگونه ذوالقرنين که قرآن به ستايش او پرداخته، از غير خدا استعانت مي جويد؟
3. «وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْکُمُ النَّصْرُ». [3] .
«هرگاه (مؤمنان غير مهاجر در مکه در حفظ دين خود) از شما ياري طلبند، بر شماست که آنها را ياري کنيد».
اين آيات و آيات ديگر و سيره عقلاي جهان، حاکي از آن است که استعانت از غير خدا به نحوي که بيان شد، ارتباطي به شرک و پرستش فرد ندارد، اگر درخواست کمک از غير خدا را مايه شرک بدانيم، در روي زمين موحدي وجود نخواهد داشت. حتي خود وهابيان در امور فردي و اجتماعي، خود را از کمک خواهي بي نياز نمي دانند.
در واقع همه مسلمانان جهان، مي دانند که نصرت واقعي از آن خداست، چنان که مي فرمايد:
«وَمَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّه العَزيز الحَکيم». [4] .
«پيروزي تنها از جانب خداوند تواناي حکيم است».
ولي در عين حال، در کليه مسائل زندگي از يکديگر کمک طلبيده و يکديگر را کمک مي کنند، و هرگز آن را با «وَإِيّاکَ نَسْتَعينُ» منافي نمي دانند، و نکته در
[ صفحه 162]
اين است که هدف آيه، نقد کمک خواهي مشرکان است که از معبودهاي خود کمک مي طلبيدند، به تصور اين که در افعال و اعمال خود، از خدا بي نياز هستند.
ممکن است گفته شود درخواست کمک از انسان هاي زنده مفيد و سودمند است، ولي درخواست کمک از درگذشتگان و ساکنان جهان ديگر، سودي ندارد.
پاسخ اين پرسش روشن است، زيرا که مرگ پايان زندگي انسان نيست، بلکه دروازه اي است که انسان را از نقطه اي به نقطه ديگر منتقل مي کند، از نظر قرآن ارتباط ميان انسان و اولياي خدا در جهان ديگر، برقرار مي باشد و درخواست کمک از غير خدا، به معني درخواست دعا از آنان است که در حق ما انجام دهند، و مشروح اين قسمت را در بخش توسل خوانديد، بنابراين درخواست کمک از ارواح اولياي الهي، در صورتي که شرايط لازم را داشته باشد، مستجاب و نتيجه بخش خواهد بود.
[ صفحه 163]
[1] بقره/45.
[2] کهف/95.
[3] انفال/72.
[4] آل عمران/126.
درخواست شفاعت از اولياي الهي
سؤال: آيا درخواست شفاعت از اوليا مايه شرک نيست و نوعي پرستش آنان به شمار نمي رود؟
پاسخ:اعتقاد به شفاعت اولياي الهي در روز رستاخيز، از اصولي است که کسي در آن شک و ترديد ندارد و همه فرق اسلامي به شفاعت پيامبران و بالأخص پيامبر خاتم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم، اعتقاد راسخ دارند. تنها اختلافي که پس از ظهور ابن تيميه در قرن هشتم و محمد بن عبدالوهاب در نيمه هاي قرن دوازدهم پيش آمد، اين بود که آيا مي توان در اين جهان نيز از شفيعان واقعي که شفيع بودن آنها از نظر کتاب و سنت قطعي است، درخواست شفاعت کرد و مثلاً گفت:«اي محبوب درگاه خدا در روز رستاخيز درباره من شفاعت کن»؟ [1] .
همه عالمان دين، بر صحت درخواست شفاعت از صاحبان آن، اتفاق نظر دارند، جز دو فرد ياد شده و پيروان آن دو که مي گويند: «نمي توان از صاحبان شفاعت در اين جهان درخواست شفاعت نمود، بلکه بايد گفت: خدايا پيامبر را شفيع من قرار ده».
اکنون اين مسأله را بر کتاب خدا و سنت پيامبر عرضه مي داريم تا پرده از چهره حقيقت برداشته شود.
[ صفحه 164]
>حقيقت درخواست شفاعت چيست؟
>يک پرسش پيرامون درخواست شفاعت از اوليا
[1] يا وجيهاً عند اللّه اشفع لنا عند اللّه.
حقيقت درخواست شفاعت چيست؟
شفاعت پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم و ديگر شافعان راستين در روز جزا، جز طلب مغفرت از خدا درباره گنهکاران امت چيز ديگري نيست، در اين صورت،طلب شفاعت، در واقع طلب دعا از آنان خواهد بود و دعاي آنان، در سايه قرب و مقامي که نزد خدا دارند، به هدف اجابت مي رسد و طبعاً گنهکار مشمول مغفرت خدا مي گردد. از طرفي، درخواست دعا از برادر مؤمن و فراتر از آن، از نبي گرامي کوچک ترين اشکالي ندارد، اگر ما مي گوييم: «يا وجيهاً عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه»، يعني اي کسي که در پيشگاه خدا جاه و مقامي داري، در نزد خدا درباره ما شفاعت کن (دعا کن خدا گناه ما را ببخشد يا حاجت ما را برآورده کند)».
اصولاً «استشفاع» يعني طلب شفاعت، در کتاب هاي حديثي و تفسيري به معني درخواست دعا وارد شده است. مثلاً محدث معروف اهل سنت«بخاري» در صحيح خود، بابي را تحت اين عنوان منعقد کرده است: «إذا اسْتَشْفَعُوا إِلَي الإمامِ لِيَسْتَسْقِي لَهُمْ لَمْ يَرُدَّهُمْ»، «هرگاه مردم در هنگام قحطي از پيشواي خود بخواهند که براي آنان از خدا باران بطلبد، نبايد درخواست آنان را ردّ کند».
با توجه به اين اصل، نبايد درباره درخواست شفاعت که حقيقت آن درخواست دعاست، شک و ترديد کرد، زيرا درخواست دعا از مؤمن از امور پسنديده است، چه رسد به انبيا و اوليا، از اين گذشته، برخي از ياران پيامبر از خود آن حضرت در زمان حيات و يا پس از درگذشت ايشان، درخواست شفاعت مي کردند، اينک نمونه هايي را يادآور مي شويم:
>حديث انس بن مالک
>حديث سواد بن قارب
>حديث ابوبکر
>حديث علي
>حديث نوجوان
حديث انس بن مالک
ترمذي يکي از نويسندگان سنن چهارگانه، از انس بن مالک چنين نقل مي کند:
[ صفحه 165]
«سألتُ النبيَّ أن يشْفَع لي يَوم القيامة، فقالَ: أنا فاعِل، قلتُ: فأين اطلُبک، فقَال: عَلي الصِّراطِ». [1] .
«از پيامبر درخواست کردم که در روز قيامت درباره من شفاعت کند، وي پذيرفت و گفت: من اين کار را انجام مي دهم. به پيامبر گفتم: شما را کجا جستجو کنم؟ فرمود: در کنار صراط».
انس با الهام از فطرت خود که درخواست شفاعت جز درخواست دعا چيز ديگري نيست، از پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم درخواست شفاعت مي کند، و پيامبر نيز به او قول مساعد مي دهد و هرگز تصور نمي کند که درخواست شفاعت، نوعي شرک است، و نيز او را از اين درخواست باز نمي دارد.
[1] سنن ترمذي، ج 4، ص 621، حديث 2433.
حديث سواد بن قارب
سواد بن قارب از ياران رسول خداست، درباره پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم اشعاري سروده و از او درخواست شفاعت مي کند و مي گويد:
وَکُن لي شَفيعاً يومَ لا ذُو شفاعة
بمُغن فَتيلاً عن سوادِ بن قارب [1] .
اي پيامبر گرامي، در روز قيامت شفيع من باش، روزي که شفاعت ديگران به حال سواد بن قارب به مقدار رشته وسط هسته خرما، سودي نمي بخشد.
[1] اصابه ابن حجر، ج2، ص 95، شماره ترجمه3583: اين درخواست را با طرق ششگانه نقل کرده است.
حديث ابوبکر
وقتي پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم درگذشت، بدن مبارک او را با پارچه اي پوشانيده، منتظر بودند که مسلمانان در کنار مسجد گرد آيند تا مراسم «تجهيز» وتغسيل و نماز و تدفين انجام گيرد. در اين شرايط، وقتي ابوبکر وارد خانه پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم شد، پارچه را از
[ صفحه 166]
چهره پيامبر برگرفت، خود را روي پيکرش افکند، او را بوسيد و چنين گفت: «بِأَبِي أَنْتَ وَأُمّي طِبتَ حَيّاً وَمَيّتاً، أُذْکُرْنا يا مُحَمَّد عِنْدَ رَبِّکَ وَلْنَکُنْ مِنْ بالِکَ» پدر و مادرم فداي تو باد! تو در زندگي و پس از مرگ پاک و پاکيزه هستي، ما را اي محمد نزد خدايت ياد کن، و ما را به خاطر داشته باش. [1] جمله هاي «اذکرنا عند ربّک» جز درخواست شفاعت چيزي نيست.
[1] سيره حلبي، ج3، ص 474، چاپ دارالمعرفه، بيروت.
حديث علي
محدثان نقل مي کنند آنگاه که پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم درگذشت، علي عليه السَّلام مشغول تغسيل پيامبر گشت، به هنگام غسل دادن چنين گفت:«بِأَبي أَنْتَ وَأُمّي أُذْکُرْنا عِنْدَ رَبِّکَ وَاجْعَلْنا مِنْ بالِکَ»، «پدر و مادرم فداي تو باد! ما را نزد خدايت ياد کن و ما را به خاطر داشته باش!». [1] .
[1] مجالس مفيد، مجلس12، ص 103؛ نهج البلاغه، خطبه 235.
حديث نوجوان
مصعب بن اسلمي نقل مي کند: نوجواني از خاندان ما به سوي پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم آمد و به او گفت: من از تو چيزي مي خواهم.
پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم: آن چيست؟
نوجوان: «أسألُکَ أَنْ تَجْعَلَني مِمَّنْ تَشْفَعُ لَهُ يَومَ القِيامَةِ»،«از تو مي خواهم مرا از کساني قرار دهي که در روز قيامت درباره آنان شفاعت مي کني».
پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم: چه کسي تو را به اين کار راهنمايي کرده است؟
نوجوان: هيچ کس. خودم به اين فکر افتادم.
پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم: من در روز قيامت در حق تو شفاعت مي کنم. [1] .
[ صفحه 167]
نمونه هاي اين نوع قضايا فراوان است که نقل بيشترين آنها موجب اطاله سخن مي گردد.
[1] مجمع الزوائد، ج10، ص 369، وي در اين مورد قضاياي زيادي نقل کرده است.
يک پرسش پيرامون درخواست شفاعت از اوليا
درباره درخواست شفاعت از صاحبان آن، پرسش ها و يا مطالبي مطرح است مانند اين که صاحبان شفاعت رخت از اين جهان بسته اند، و نداي شما را نمي شنوند و درخواست شفاعت از فردي چه سودي دارد؟ ما در بخش توسل به برخي از اين نوع پرسش ها پاسخ داديم و اين جا نيز به طور اجمال يادآور مي شويم:
برخلاف تصور پرسشگر و يا معترض، شفيعان واقعي زنده اند، از اين رو مسلمانان در نمازهاي فريضه هر روز پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم را خطاب مي کنند و به او سلام مي دهند، و مي گويند: «السلام ُعليکَ أيّها النبيّ ورحمةُ اللّه وبرکاتُه»، از اين گذشته، در جايي که شهيدان راه خدا به حکم آيات قرآن [1] زنده و شنوا هستند، قطعاً پيامبرِ شهيدان و امامان آنان، نيز زنده و شنوا هستند. مشروح اين بحث در بخش توسل گذشت.
سؤال منحصر به اين باب آن است که درخواست شفاعت از شفيعان واقعي همانند کار مشرکان و طلب شفاعت آنان از بت ها و معبودهاي خود مي باشد، و لذا قرآن در انتقاد از کار آنان چنين مي گويد:
«وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَضرُّهُمْ وَلا يَنْفعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤلاء شُفَعاؤنا عِنْدَ اللّه». [2] .
«موجوداتي را مي پرستند که به آنها زيان و سودي نمي رسانند، و مي گويند: آنها شفيعان ما در نزد خدا هستند».
[ صفحه 168]
پاسخ
اوّلاً: ميان درخواست شفاعت از پيامبر اسلام، و درخواست شفاعت مشرکان از بت ها، تفاوتي آشکار وجود دارد؛ مشرکان بتها را خدايان خود و صاحبان اصلي مقام شفاعت مي دانستند و از آنها طلب شفاعت مي نمودند و آنان را در شفاعت پرستندگان خود تام الاختيار مي پنداشتند، و لذا قرآن در آيات متعدّدي يادآور مي شود که هيچ فردي بدون اذن خدا نمي تواند شفاعت کند، چنان که مي فرمايد:
«مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذنِهِ» [3] .
«چه کسي مي توان شفاعت کند، جز آن که خدا به او اجازه دهد؟».
اين تذکرها حاکي از آن است که مشرکان، بت ها را صاحبان شفاعت و دست آنها در شفاعتِ افراد باز مي دانستند، در حالي که موحدان و مسلمانان، انبيا و اولياء الهي را بندگان خدا مي دانند، نه صاحبان و مالکان شفاعت، و معتقدند که شفاعت آنان در روز قيامت مشروط به اذن الهي است، با اين تفاوت چگونه مي توان درخواست شفاعت موحدان را با درخواست شفاعت مشرکان يکسان پنداشت؟
ثانياً: مشرکان در برابر بت هاي خود دو کار انجام مي دادند و آيه ياد شده هر دو فعل را چنين بيان مي کند:
1. بتها را به عنوان اله مي پرستند: «وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ».
2. آنان را شفيعان خود مي دانند: «وَيَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعاؤُنا».
آنچه مايه مشرک بودن آنان مي شد، پرستش بت ها بود، نه درخواست شفاعت از غير خدا، حتي اگر درخواست شفاعت مايه شرک گردد، به خاطر همان اعتقاد به الوهيت بت هاست، بنابراين نبايد تنها درخواست شفاعت را ملاک شرک بدانيم.
[ صفحه 169]
[1] سوره بقره، آيه 154؛ سوره آل عمران، آيه 169.
[2] يونس/18.
[3] بقره/255.
آيا سوگند دادن خدا به مقام اوليا شرک نيست؟
سؤال:برخي در مقام توسل، مقامات انبيا و اوليا را در نظر گرفته و خدا را به شايستگي هاي آنان، سوگند مي دهند، مثلاً مي گويند خدايا به حق رسول اعظمصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم بيمار مرا شفا بده، در صورتي که هيچ کس بر گردن خدا حق ندارد، تا خدا را به حق آنان سوگند دهيم.
پاسخ: مقصود از حق در اين تعبيرها، همان منزلت و مقام والايي است که آنها نزد خدا دارند، و اگر هم اين منزلت، حق شمرده شود، حقي است که خدا به آنان داده است و اين مطلب، عين توحيد است، زيرا خدا در برخي از موارد، بنده خود را ذي حق و خود را بدهکار معرفي مي کند، مثلاً مي فرمايد:
«کانَ حَقّاً عَلَيْنا نَصْرُ المُؤْمِنينَ». [1] .
«ياري کردن افراد مؤمن حقي است بر ما».
در حديث نبوي وارد شده است که فرمود:
«حَقٌّ عَلَي اللّهِ عَونُ مَنْ نَکَحَ الْتِمَاسَ الْعِفافِ مِمّا حَرَّمَ اللّهُ». [2] .
«بر خداست که به کسي که به خاطر حفظ عفت، ازدواج کرده، کمک کند».
[ صفحه 170]
مراجعه به آيات و روايات روشن مي کند که اين نوع حقوق بندگان بر خدا، يک امر رايج در کتاب و سنت است. مقصود از اين که مي گويند کسي بر خدا حقي ندارد، اين است که هيچ کس بالذات بر خدا حقي ندارد، ولي اين مانع از آن نيست که خدا از روي تفضل و بزرگواري، افرادي را ذي حق معرفي کند، و حتي از آنان وام بخواهد و بگويد:
«مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسناً». [3] .
«کيست که به خدا وام نيکو بدهد؟».
در حديث آموزش پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم به فرد نابينا در بخش توسل خوانديم که پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم به او آموخت که بگويد: اللّهمّ انّي أسألک وأتوجّه إليک بنبيّک محمدصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم نبيّ الرحمة. (کلمه بنبيّک متعلق به دو فعل پيشين است:«أسألک» و «أتوجه إليک)» و معني جمله اين است که خدايا من از تو به خاطر پيامبرت محمدصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم پيامبر رحمت، درخواست مي کنم و به سوي تو روي مي آورم.
پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم هنگام دفن فاطمه بنت اسد در حقّ او چنين دعا کرد:
«اللّهُمَّ اغْفِر لأُمّي فاطِمَةَ بِنتِ أَسد وَوَسِّعْ عَلَيْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِيِّکَ وَالأَنْبِياءِ الّذي مِنْ قَبْلي». [4] .
«خدايا مادرم فاطمه بنت اسد را ببخش و جايگاه او را گسترش بده، به حق پيامبرت و پيامبراني که پيش از من بودند».
در صحيفه سجاديه و دعاهايي که از ائمه اهل بيت به ما رسيده است، اين نوع سوگند دادن به فراواني از آنان نقل شده است، علاقه مندان مي توانند به آنها مراجعه فرمايند.
[ صفحه 171]
[1] روم/47.
[2] سيوطي، جامع الصغير، ص 33.
[3] حديد/11.
[4] مستدرک حاکم:108/3؛ حلية الأولياء:121/3؛ استيعاب در حاشيه الاصابة:382/4.
نذر براي غير خدا
سؤال: شيعيان، بلکه گروهي از مسلمانان، براي اولياي الهي نذر مي کنند و مي گويند: اين گوسفند نذر پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم و يا حسين بن علي عليه السَّلام است، در حالي که نذر براي غير خدا جايز نيست.
پاسخ: نذر براي غير خدا دو صورت دارد:
1. نذر کردن براي بندگان خدا به نيّت تقرّب و جلب رضايت آنان (بدون توجه به خشنودي و يا خرسندي خدا).
روشن است چنين رفتاري، نوعي شرک و به منزله بت پرستي است.
2. نذر عملي خداپسندانه به خاطر تقرب به خدا و جلب رضايت او و هديه ثواب آن به يکي از اولياء الهي تا از اين رهگذر خشنودي خدا به دست آيد.
بي شک، نذر کردن با چنين قصد و نيت پاک، کاري پسنديده و درخور ستايش است.
آنچه موجب سؤال مي شود، و احياناً افراد را به اشتباه دچار مي کند، تشابه و يکسان بودن دو تعبير در مقام نذر است.
به حکم اين که «نذر» يک امر عبادي است، بايد براي تقرب به خدا صورت پذيرد و «ناذر» بگويد:
[ صفحه 172]
«للّه عليّ إن قُضِيتْ حاجتي أن أذبح هذه الشاة للنبي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم» يعني براي کسب رضا و تقرب به خدا تعهد مي کنم: اگر حاجت من برآورده شد، اين گوسفند را براي پيامبر ذبح کنم.
صيغه صحيح نذر اين است که گفته شد، ولي غالباً مردم به خاطر ناآگاهي، يا خلاصه گويي مي گويند: هذا للنبي، يا نذرتُ هذا للنبي.
در هر حال مورد سؤال اين است که چگونه براي پيامبر نذر مي کنند، و مي گويند: للنبي، در حالي که نذر بايد براي خدا باشد.
پاسخ سؤال اين است که «لام» در جمله «للّه عليّ» براي تقرب است چنان که قرآن مي فرمايد:
«أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْني وَفُرادي». [1] .
«دو نفر دو نفر يا به تنهايي براي خدا قيام کنيد».
در حالي که «لام» در «للنبي» لام «انتفاع» است چنان که در برخي آيات مي خوانيم:
«إِنّما الصَدقات لِلْفُقراء والمَساکين». [2] .
«زکات براي تهي دستان و مستمندان است».
از اينجا روشن مي شود عمل موحدان با عمل مشرکان، تفاوت جوهري دارد؛ آنان قرباني هاي خود را به نام بت ها و براي تقرب به آنان ذبح مي کردند، و قرآن در اين مورد مي فرمايد:
«وَمَا ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ ذلِکَ فِسْقٌ». [3] .
«و آنچه براي بت ها ذبح مي شود...اين کار خروج از دين است».
در حالي که موحدان براي خدا نذر مي کنند، و نام او را به زبان مي آورند، اما
[ صفحه 173]
ثواب کار نيک خود را به اوليا اهدا مي کنند و از اين طريق به درگاه الهي تقرب مي جويند.
مردي به حضور پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم رسيد و عرض کرد: اي پيامبر خدا! مادرم از دنيا رفته است، و مي دانم اگر او زنده بود، صدقه مي داد، اگر از طرف او صدقه بدهم او سودي مي برد؟
رسول گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود: آري.
آنگاه گفت: کدام يک از صدقه ها سود بيشتري دارد؟
فرمود: آب.
در اين هنگام، سؤال کننده چاهي کند و پس از آماده شدن گفت: «هذه لأُمّ سعد»، «ثواب کندن اين چاه براي مادر سعد باشد».
لام در «لأُمّ سعد» همان لام «للنبي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم» است. [4] که به اصطلاح «لام» انتفاع است نه لام تقرّب. ولي روح نذر اين است که براي تقرّب به درگاه الهي متعهد شدم حيواني را ذبح کنم و ثواب آن را به پيامبر اهدا کنم تا از اين طريق، به درگاه خداوندي تقرب بجويم تا شايد خدا بيمارم را شفا دهد.
[ صفحه 174]
[1] سبأ/46.
[2] توبه/60.
[3] مائده/3.
[4] فرقان القرآن، ص 133.
آيا سوگند به غير خدا جايز است؟
سؤال:ديده مي شود مسلمانان و شيعيان به پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم، قرآن و پيشوايان خود سوگند ياد مي کنند، آيا چنين سوگندي از نظر شرع صحيح است؟
پاسخ: در قرآن مجيد، قريب 40 سوگند وارد شده و غالباً در آنها خداي متعال به غير خود، مانند انجير، زيتون و طور سينين، بلد امين، شب و روز، فجر، شب هاي دهگانه، شفع و وتر، طور، کتاب مسطور، بيت معمور، سقف مرفوع، بحر مسجور، و جان پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم سوگند ياد کرده است. [1] .
مقصود از اين سوگندها دو چيز است:
1. تحريک انسان هاي متفکر به انديشيدن در آيات الهي ـ مانند ماه و خورشيد ـ است که از اين طريق به ايمان و نگرش توحيدي خويش، استحکام و استواري مي بخشند.
2. ابراز فضيلت و منزلت موجودي است که به آن سوگند ياد مي کند و لذا خدا به جان پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم سوگند ياد مي کند و مي فرمايد:
[ صفحه 175]
«لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفي سَکْرَتِهِمْ يَعْمَهُون». [2] .
«[اي پيامبر]به جان تو سوگند، که آنها در مستي شهوات خود سرگردانند».
با توجه به سوگندهاي مکرر در قرآن که با دو انگيزه به آنها قسم ياد شده است، چگونه مي توان گفت سوگند به غير خدا شرک يا حرام است؟
بي ترديد اگر سوگند،در اين موارد با توحيد و يکتاپرستي ناسازگار بود، هرگز قرآن بدان مبادرت نمي ورزيد و اگر چنين سوگندي از ويژگي هاي خدا بود، در آيات قرآن بيان مي گرديد تا اشتباه رخ ندهد.
>سوگند به غير خدا، در سخنان پيامبر
>دلايل قائلان به تحريم
[1] به سوره هاي تين، ضحي، فجر، طور، حجر، يونس، شمس، مراجعه شود.
[2] حشر/24.
سوگند به غير خدا، در سخنان پيامبر
سوگند خوردن به غير خدا، در سنّت پيامبر نيز نمونه هاي فراواني دارد که ذيلاً به برخي از آنها مي پردازيم:
1. مسلم در صحيح خود نقل مي کند که:
«جاءَ رَجُلٌ إِلي النَّبِيّ فَقَالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، أَيّ الصَّدَقةِ أَعْظَمُ أَجراً؟ فَقَالَ: أَما وَأَبِيکَ لَتُنَبَّأُنَّهُ، أَنْ تَصدَّقَ وَأَنْتَ صَحيحٌ شَحيحٌ، تَخشي الفَقْرَ وَتأَمُلُ البَقاء...». [1] .
«مردي حضور پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم آمد و گفت: اي پيامبر خدا، پاداش کدام صدقه بزرگتر است؟ فرمود: «سوگند به پدرت» از آن آگاه مي شوي و آن اين که صدقه دهي درحالي که سالم هستي و به آن نياز داري. از فقر مي ترسي و به فکر زيستن در آينده هستي».
2.مسلم در صحيح خود نقل مي کند که:
[ صفحه 176]
جاءَ رَجُلٌ إِلي رَسُول اللّهِ ـ مِنْ نَجْد ـ يَسْأَلُ عَنِ الإِسْلامِ، فَقالَ رَسُولُ اللّهِ صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم: خَمْسُ صَلَوات فِي الْيَومِ وَاللَّيْلِ
فَقَالَ: هَلْ عَلَيَّ غَيرُهُنَّ؟ قَالَ: لا... إِلاّ أَنْ تَطَوَّعَ، وَصِيامُ شَهرِ رَمَضانَ.
فَقَال:هَلْ عَليَّ غَيرُهُ؟
قالَ:لا...إِلاّ أَنْ تَطوّعَ، وَذَکَرَ لَهُ رَسُولُ اللّهِ الزَّکاةَ.
فَقالَ الرَّجُلُ: هَلْ عَليَّ غَيْرُهُ؟ قالَ: لا...إِلاّ أنْ تُطوِّعَ. فَأَدْبَرَ الرَّجُلُ وَهُوَ يَقُولُ: وَاللّهِ لا أَزيدُ عَلي هذا ولا أَنْقص مِنْهُ. فَقَالَ رَسُولُ اللّهِ صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم: أَفْلَحَ ـ وَأَبِيهِ ـ إِنْ صَدَقَ. أَوْ قَالَ: دَخَلَ الجَنَّة ـ وَأَبِيهِ ـ إِن صَدَق. [2] .
مردي از اهل نجد به حضور پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم رسيد و از اسلام سؤالاتي نمود، پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود پايه هاي اسلام امور زير است:
الف: پنج نماز در روز و شب، مردي نجدي گفت: آيا غير از اينها باز نمازهايي هست؟
فرمود: بلي! به طور مستحب.
ب: روزه ماه رمضان، آن مرد پرسيد، غير از آن باز روزه اي هست؟
فرمود: به طور مستحب.
ج: زکات، آن شخص پرسيد آيا زکات ديگري هست؟
فرمود: به طور مستحب.
آن مرد حضور پيامبر را ترک کرد درحالي که مي گفت نه کم مي کنم و نه زياد.
پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم بر پدر وي سوگند ياد کرد و گفت: «سوگند بر پدرش» رستگار مي شود، اگر راست بگويد.
[ صفحه 177]
يا فرمود: به پدر وي سوگند که اگر راست بگويد وارد بهشت مي شود.
اين تنها پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم نيست که در سخن خود به غير خدا سوگند ياد کرده، بلکه در خطبه ها و نامه هاي اميرمؤمنان نيز سوگند به غير خدا وارد شده است.
اميرمؤمنان علي بن ابي طالب عليه السَّلام که نمونه عالي تربيت اسلامي است در خطبه ها و نامه ها وکلمات خود به طور مکرر به جان خود سوگند ياد کرده و فرموده است:«ولعمري» [3] ، و در خطبه اي به جان پدر مخاطب سوگند ياد مي کند و مي گويد: «لعمر أبيک». [4] .
نمونه اين نوع سوگندها در کتاب هاي حديث و تاريخ فراوان است که اين صفحات گنجايش نقل آنها را ندارد. [5] .
[1] صحيح مسلم:3/94، باب أفضل الصدقة از کتاب زکات.
[2] صحيح مسلم:32/1، باب ما هو الإسلام.
[3] نهج البلاغه، خطبه هاي 24، 33، 56، 89.
[4] نهج البلاغه، خطبه 25.
[5] موطأ مالک بشرح زرقاني:4/159، شماره حديث 580.
دلايل قائلان به تحريم
مخالفان سوگند به غير خدا،به دو حديث زير استدلال کرده اند:
1.«انّ رسول اللّه سمع عمر و هو يقول: وأبي فقال:إِنَّ اللّهَ يَنْهاکُمْ أَنْ تَحْلِفُوا بِآبائِکُمْ وَمَنْ کانَ حالِفاً فَلْيَحْلِف بِاللّهِ أَوْ يَسْکُت». [1] .
«پيامبر خدا شنيد عمر به جان پدر خود سوگند ياد مي کند. پيامبر فرمود: خدا شما را از سوگند به جان پدرها باز داشته است، هر کس سوگند ياد مي کند، به خدا قسم بخورد، و يا ساکت باشد».
[ صفحه 178]
پاسخ
اين حديث گواه بر گفتار مخالف نيست زيرا:
به نظر مي رسد نهي از سوگند به جان پدران، به اين علت بوده که پدران صحابه، غالباً اشخاصي مشرک و بت پرست بوده اند طبعاً چنين افرادي، احترام و قداستي نزد خداوند نداشتند که انسان به آنها سوگند ياد کند. مؤيّد اين نظر، احاديث زير است که مي فرمايد:
«لا تَحْلِفُوا بِآبائِکُمْ وَلا بِأُمَّهاتِکُمْ وَلا بِالأَنْدادِ». [2] .
«به پدران و مادران خويش و نيز به بت ها، سوگند ياد مکنيد».
«لا تَحْلِفُوا بِآبائِکُمْ وَلا بِالطّواغِيتِ». [3] .
«به پدران خويش و نيز به بتها، سوگند نخوريد».
با توجه به دو حديث فوق، مقصود از حديث نخست به دست مي آيد، و آن اينکه، هدف پيامبر، نهي عمر از سوگند ياد کردن به مظاهر شرک و مشرکان بوده است، به گواه اينکه در کنار «آباء»، «انداد» و «طواغيت» وارد شده که به معني بتها و عناصر سرکش است.بنابراين، نهي پيامبر، متوجه موردي خاص از سوگند بوده است.
با توجه به دو روايت بعدي، مي توان گفت، حديث نخست ارتباطي به سوگند به مقدسات ندارد، بلکه حديث ناظر به سوگند به پدران مشرک است نه سوگند به مظاهر توحيد.
2.جاء ابن عمر رجل فقال:اِحْلِف بِالْکَعْبَةِ، قَالَ: لا، وَلکِنْ اَحْلِفُ بِرَبِّ الْکَعْبَة فَإِنَّ عُمَر کانَ يَحْلِفُ بِأَبيهِ، فَقَالَ رَسُولُ
[ صفحه 179]
اللّهِ صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم:لا تَحْلِف بِأَبِيکَ فَإِنَّ مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ اللّهِ فَقَدْ أَشْرَکَ. [4] .
مردي پيش فرزند عمر آمد، و گفت: من به کعبه سوگند ياد مي کنم فرزند عمر گفت: به خداي کعبه سوگند ياد کن زيرا عمر به پدر خود قسم ياد کرد، پيامبر فرمود: به پدرت سوگند مخور، زيرا هر کس به غير خدا سوگند ياد کند براي خدا شريک قرار داده است.
در اين حديث سه مطلب وارد شده است:
الف: مردي نزد فرزند عمر به کعبه سوگند ياد کرد، او طرف را از چنين سوگندي باز داشت و دليل او براي نهي، مطلب دوم بود.
ب: عمر نزد پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم به پدر خود سوگند ياد کرد، پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم او را از چنين سوگندي نهي کرد.
ج: گفتار کلي پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم که فرمود: من حلف بغير اللّه فقد أشرک.
1. نهي فرزند عمر از سوگند به کعبه به استناد اين که پيامبر عمر را از سوگند به پدرش نهي کرد، اجتهاد باطل است و قياس کعبه، به پدر عمر که بت پرست بود کاملاً قياس مع الفارق مي باشد.
زيرا نهي از سوگند بر کافر بي ارزش، هيچ گاه دليل بر حرمت سوگند بر کعبه و نخستين خانه توحيد و دومين قبله مسلمين نمي باشد.
2. تعيين مقصود از «غير اللّه» در بند سوم «من حلف بغير اللّه فقد اشرک» در گرو بررسي در شرايط زندگي مسلمانان آن روز است.
آيا مقصود، هر نوع سوگند به غير خدا است يا سوگند به لات و عزي، که بتهاي عرب جاهلي بودند، و در آن ايام هنوز هم رسوبات جاهليت در ذهن مسلمانان وجود داشت،و ـ لذا ـ گاه و بيگاه ناخودآگاه به آنها سوگند ياد
[ صفحه 180]
مي کردند.
قرائن نشان مي دهد که مقصود سوگند به مقدسات نيست بلکه سوگند به موجودات بي ارزش بت ها و امثال آنها است زيرا پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم در حديثي چنين فرمود:
«مَنْ حَلَفَ فَقَالَ فِي حَلْفِهِ بِاللاّتِ وَالعُزّي، فَلْيَقُلْ: لا إِلهَ إِلاّ اللّهُ». [5] .
«هر کس سوگند ياد کند و در آن بگويد به لات و عزي سوگند فوراً بگويد: لاإله الاّ اللّه».
اين حديث به ضميمه دو حديث پيشين، مي رساند که هنوز رسوبات افکار دوران جاهلي در ذهن مسلمانان باقي بوده و گهگاه به سائقه عادت ديرينه، حتي بر طواغيت سوگند ياد مي کردند، و پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم براي قلع اين عمل زشت آن جمله کلي را فرمود ولي «ابن عمر» آن را هم بر سوگند بر مقدسات و هم سوگند بر پدر مشرک تطبيق کرده است در حالي که مقصود پيامبر همان دومي بوده است.
در پايان يادآور مي شويم هر چند سوگند خوردن به غير خدا جايز است، ولي در مقام قضاوت و داوري تنها سوگند بر خدا مي تواند عامل قطع نزاع باشد و سوگند به غير او، مايه فصل خصومت نيست و بر اين مطلب فقيهان تصريح کرده اند. [6] .
[ صفحه 181]
[1] سنن ابن ماجه:277/1؛ سنن ترمذي:109/4؛ سنن نسائي:4/7-5؛ سنن کبري:29/10.
[2] سنن ابن ماجه:278/1.
[3] سنن نسائي: 7:7.
[4] سنن کبري:29/10؛ مسند احمد:47/1؛ 34/2، 67، 78، 125؛ سنن بيهقي: 29/10.
[5] سنن نسائي:8/7.
[6] به کتاب نظام القضاء والشهادة:471/1 مراجعه شود.
بزرگداشت مواليد و وفيات اولياي خدا
سؤال:بزرگداشت اولياي الهي در سالروز تولد و درگذشت آنها امر نوظهوري است که در عصر صحابه نبوده و بعدها پيدا شده است. اکنون چگونه ما آن را انجام دهيم؟
پاسخ: تاريخ گواهي مي دهد که از زمان هاي دور، مسلمانان جهان، روز ولادت پيامبر گرامي را در هر سال جشن مي گرفتند و خطيبان به ذکر مدايح آن حضرت مي پرداختند. مبدأ اين نوع جشن ها دقيقاً روشن نيست ولي صدها سال است که اين گونه جشن ها در بلاد اسلامي رواج داشته و دارد.
احمـد بن محمـد معـروف به قسطلاني (متوفاي 92 هـ)، از علماي مشهور قرن نهم، درباره جشن هايي که در ماه ولادت پيامبر انجام مي گيرد، چنين مي گويد:
مسلمـانان، پيوسته در ماه ميـلاد پيامبر جشن مي گيرند، اطعام مي کنند، شب ها به پخش انواع صـدقات مي پردازنـد، اظهار شادماني کرده و نيکي ها را دو چندان مي کنند، و به قرائت اشعاري در تهنيت ولادت آن حضـرت مي پردازند. برکات آن حضرت در هر سال نمايان مي شود. رحمت خدا بر کساني باد که
[ صفحه 182]
شب هاي ماه ميلاد او را عيد گرفته، و دردي بر دردهاي کسي که در قلب او مرض هست،مي افزايند. [1] .
حسين بن محمد بن حسن معروف به «دياربکري»(متوفاي 960هـ) نيز، که از قضات مکه به شمار مي رود، در تاريخ خود مي نويسد: مسلمانان پيوسته ماه ميلاد پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم را جشن مي گيرند، اطعام مي کنند، شب ها صدقه مي دهند، اظهار سرور و شادماني مي کنند، در نيکي به فقيران اصرار مي ورزند، به خواندن مولوديه مي پردازندو کرامات آن حضرت در هر زماني نمايان مي گردد. [2] .
اين دو نصّ تاريخي که مربوط به قرن دهم است نشان مي دهد که بزرگداشت روز ولادت اولياي الهي در تاريخ اسلام، ريشه ديرينه اي داشته و علما و دانشمندان مسلمان بر اين عمل صحه مي نهاده اند،و اين عمل مفهومي جز اظهار مودت به ساحت پيامبر ندارد.
با توجه به اين اصل، دليل شرعي اين بزرگداشت را متذکر مي شويم:
>مهرورزي و تکريم به پيامبر يکي از اصول اسلام است
[1] المواهب اللدنية:1/27.
[2] تاريخ الخميس:323/1.
مهرورزي و تکريم به پيامبر يکي از اصول اسلام است
مودّت و مهر به پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم دستور قرآني است، و هيچ فردي نمي تواند آن را انکار کند، و بزرگداشت ميلاد او تجسّم بخشيدن به اين اصل است و ما در اين مورد به ذکر دو آيه بسنده مي کنيم:
1.«قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَأَبْناؤکُمْ وَإِخْوانُکُمْ وَأَزواجُکُمْ وَعَشيرتکُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَونَ کَسادها وَمَساکِن تَرْضَونَها أَحبَّ إِلَيْکُمْ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجهاد فِي سَبيلِهِ فَتَرَبَصُّوا حَتّي يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لا يَهْدِي الْقَومَ الْفاسِقين». [1] .
[ صفحه 183]
«بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالي که گردآورده ايد و تجارتي که از کسادي آن بيمناکيد و سراهايي که مي پسنديد نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وي دوست داشتني تر است، پس منتظر باشيد که خدا خواسته خود را محقق مي سازد و خدا فاسقان را راهنمايي نمي کند».
اين آيه به روشني بيان مي کند که دوستي پيامبر در کنار دوستي خدا از واجبات الهي است، هر چند اين دوستي مقدمه اي است براي عمل به شريعت و احکام او، ولي در عين حال، عمل به شريعت از گذرگاه مهر پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم مي گذرد.
2. در آيه ديگر مؤمنان را چنين توصيف مي کند:
«فَالّذِينَ آمَنُوا به وَعَزَّروهُ ونَصَرُوهُ واتَّبَعُوا النُّورَ الّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ المُفْلِحون». [2] .
«آنان که به پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم ايمان آورده و به تکريم او پرداخته و او را ياري مي نمايد و از نوري که همراه وي فرود آمده يپروي مي کنند، آنان همان رستگارانند».
اين آيه به مسلمانان، چهار دستور مي دهد:
1. «آمنوا به»: به پيامبر ايمان بياورند.
2. «عزّروه»: به تکريم و تعظيم او بپردازند.
. «ونصروه»: در سختي ها او را ياري کنند.
4. «واتبعوا النور الّذي أنزل معه»: از قرآني که با او فرستاده شده، پيروي کنند.
با توجه به اين دو آيه که مهر پيامبر و تکريم او را از فرائض مي داند، اکنون سؤال مي شود، آيا گردهمايي مسلمانان در روز تولد پيامبر تحقق بخشيدن به اين دو آيه هست يا خير؟ به طور مسلم، آري. و هر فردي که از اين مجالس ديدن کند، آن
[ صفحه 184]
را نوعي اظهار مهر و مودّت و تکريم و تعزيز مي داند. بنابراين عمل مسلمانان ريشه قرآني و اصل آسماني دارد، در اين صورت طبعاً بدعت نخواهد بود. بدعت آن کار نوظهوري است که در قرآن و سنت براي آن اصل و اساسي نباشد.
خدا در سوره «انشراح» يادآور مي شود که ما پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم را بلند آوازه کرديم، چنان که مي فرمايد:
«وَرَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ». [3] .
«آيا ما نامت را بلندآوازه نساختيم؟».
اين آيه حاکي است که ترفيع پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم و بلندآوازه کردن او يکي از نعمت هاي الهي بر پيامبر اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم است يکي از ابزار «ترفيع پيامبر»، نکوداشت ميلاد او است، و شادماني به دور از هر نوع لهو و گناه در روز ولادت، همگي نوعي ترفيع نبي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم و بلند آوازه کردن اوست.
حضرت مسيح عليه السَّلام روز نزول مائده سماوي را براي يارانش عيد معرفي مي کند و مي فرمايد:
«رَبّنا أَنزْل عَلَيْنا مائدةً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عِيداً لأوّلنا وَآخرنا وآيةً مِنْکَ وَارزُقْنا وَأَنْتَ خَيرُ الرّازِقين». [4] .
«پروردگارا! از آسمان خواني براي ما فرود آر تا عيدي براي اول و آخر ما و نشانه اي از جانب تو باشد و به ما روزي ده که تو بهترين روزي دهندگاني».
به راستي اگر روز نزول مائده (که نعمتي محدود و زودگذر است) استحقاق جشن گرفتن آن روز در تمام سال ها را دارد، چرا و چگونه ولادت پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم يا روز مبعث او (که نعمت بزرگ و جاويدان الهي براي بشريت است) استحقاق چنين
[ صفحه 185]
جشن و سروري را نداشته باشد؟!
بنابراين هرگاه مسلمانان در هر روز و شبي و هر ماه و سالي مجلسي تشکيل دهند و در آن، فضائل و مناقب پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم را يادآور شوند، و آياتي که در حق او وارد گشته تلاوت کنند، و اشعاري را در مدح او بسرايند در حقيقت فرمان خدا را در زمينه مهرورزي و تکريم و ترفيع وي به اجرا درآورده اند، و علّت اين که تنها روز ولادت را براي اين کار اختصاص مي دهند، اين است که وجود او و تولّد او نعمت بزرگي بود، به همين مناسبت در اين روز به آن کار مي پردازند، بدون اين که جشن در خصوص آن روز را به شرع مقدس نسبت بدهند، بلکه انتخاب آن روي يک نوع گزينش است و ارتباطي به شرع ندارد.
[ صفحه 186]
[1] توبه/24.
[2] اعراف/157.
[3] انشراح/4.
[4] مائده/114.
زيارت قبور پاکان
سؤال: آيا زيارت قبور پاکان مستحب است؟
پاسخ: زيارت قبور پاکان، بلکه زيارت وادي خاموشان در هر شهر و روستا آثار سازنده اي دارد که به برخي از آنها اشاره مي کنيم:
ديدار از اين وادي که نشانگر «عجز ذاتي» انسان و زوال قدرت ها و مکنت هاي مادّي است، آثار سازنده و حيات بخش دارد. انسان هوشمند، با مشاهده اين وضع رقت بار، ناپايداري جهان را از نزديک لمس کرده و در مقام چاره جويي برمي آيد، و با درک «هدفداري جهان آفرينش» خود را از گرداب غفلت و خودخواهي بيرون مي کشد، و به انديشه تحصيل سعادت اخروي و «حيات جاويد» مي افتد.
پيامبر اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم بر اين نکته تربيتي انگشت نهاده و مي فرمايد:
«وَزُورُوا القُبُورَ فَإِنَّها تُذَکِّرُکُمُ الآخِرَة». [1] .
«به زيارت قبور برويد که مايه ياد سراي آخرت است».
و در ديگر سخن خود مي فرمايد:
[ صفحه 187]
«زُورُوا الْقُبُورَ فَإِنَّ لَکُمْ فِيها عِبْرَةٌ». [2] .
«به زيارت قبور برويد زيرا در آن براي شما درس عبرت است».
آنچه گفته شد درباره زيارت قبور افراد عادي است، ولي بالاتر از آن، زيارت تربت شهيدان است. زيارت تربت مجاهداني که با خون خويش از شرف و عزّت ملّتي دفاع کرده و در راه پاسداري از آرمان هاي بزرگ انساني و الهي جان باخته اند، مفهومي فراتر از زيارت قبور عادي دارد.
حضور بر تربت شهيدان راه حق، علاوه بر آثار سازنده روحي و تربيتي، نوعي پيمان بستن با آنان است. شخص زائر، با اين حضور اعلام مي دارد که به راه شهيدان وفادار است و آرمان مقدس و ارزشمندشان را پاس مي دارد.
براي روشن شدن بيشتر مطلب، به يک مثال زنده توجه مي دهيم:
زائر خانه خدا پيش از طواف، «حجر اسود» را استلام مي کند و با گذاردن دست بر آن، با ابراهيم خليل عليه السَّلام بيعت مي کند که در «توحيد» ثابت قدم باشد و در نشر آن سعي و تلاش نمايد،ولي چون دست زائر به قهرمان توحيد نمي رسد، به اثر بازمانده از او، دست نهاده و مراسم بيعت را انجام مي دهد.
در احاديث اسلامي وارد شده است که زائر خانه خدا به هنگام استلام حجر چنين بگويد:
«أَمّانَتي أَدَّيْتُها وَمِيثاقِي تَعاهَدتُهُ، لِتَشْهَدَ لِي بِالمُوافاةِ». [3] .
«امانتي که بر ذمه ام بود ادا کردم و بيعت خود را تجديد نمودم تا به اداي آن گواهي دهي».
زيارت قبور شهيدان سرزمين بدر و اُحد و کربلا و ديگر عزيزان خفته به
[ صفحه 188]
خون، نيز ترسيم گر اين حقيقت است، وزائران اين مَشاهد با حضور در برابر ضريح و قبر آنان و فرستادن درود بر روان پاکشان، تعهد مي کنند که تداوم بخش راه ايشان باشند.
و به ديگر سخن، زيارت قبر شهيد نوعي تکريم واحترام به اوست و از آنجا که شهيد، کشته آرمان ها و ايده هاي خويش است، هر کس نيز به شهيد احتـرام گذارد در حقيقت آرمان او را مقدس شمرده و خود را پيرو راه و مرام وي دانسته است.
>حضور در حرم پيامبر
[1] سنن ابن ماجه:500/1، حديث 1569.
[2] کنز العمال:647/15، حديث 42558.
[3] وسائل الشيعه: 400/10، باب 12 از ابواب طواف، حديث 1.
حضور در حرم پيامبر
حضور در حرم رسول اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم يا جانشينان پاک او عليهم السَّلام نيز، علاوه بر تقدير و سپاس از فداکاري ها و جانفشاني هاي آنان در هدايت خلق، حکم نوعي بيعت با ايشان را دارد.امام هشتم عليه السَّلام در يکي از سخنان خود پيرامون زيارت بارگاه معصومين عليهم السَّلام چنين مي فرمايد:
«إِنَّ لِکُلِّ إِمام عَهْداً فِي عُنُقِ أَوليائِهِ وَشِيعَتِهِ، وَإِنَّ مِنْ تَمامِ الوَفاءِ بِالْعَهْدِ زِيارَةُ قُبُورِِهِمْ». [1] .
«هر امامي عهد و ميثاقي بر ذمه دوستان و شيعيان خويش دارد و زيارت قبور امامان، بخشي از عمل به اين تعهّد است».
در واقع، شخص زائر هنگام زيارت قبر پيامبر و امامان عليهم السَّلام با آنها پيمان مي بندد که در زندگي، جز راه و رسم آنان، روشي را تعقيب نکند.
زائر حرم رسول خدا صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم با زبان حال چنين مي گويد:
اي رسول خدا، اگر مهاجر و انصار در حُدَيبيه با تو بيعت کردند که از حريم
[ صفحه 189]
رسالت دفاع کنند [2] ، واگر زنان باايمان مکه با تو بيعت کردند که از شرک و گناه بپرهيزند [3] ، و اگر مؤمنان گنهکار دستور يافته اند که به حضور تو رسيده و از تو درخواست کنند که در حقّ آنان طلب آمرزش کني [4] ، من نيز اي رسول گرامي، و اي شفيع امت با حضور در حرمت، واستلامِ تربتت، با تو بيعت مي کنم که پاسدار آرمان هايت باشم، و از شرک و ديگر گناهان دوري جويم، و در ازاي اين عمل، از تو مي خواهم که برايم از درگاه الهي طلب آمرزش کني.
از آنجا که استحباب زيارت قبور در تمام مذاهب فقهي، امري مستحب است، ديگر به نقل روايات آن، نمي پردازيم حتّي خود پيامبر اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم گاهي قصد بقيع مي کرد و هرگاه وارد اين سرزمين مي شد، آنان را چنين خطاب مي نمود:
«السَّلامُ عَلَيْکُمْ دارَ قَوم مُؤْمِنينَ وَآتاکُمْ ما تُوعَدُونَ غَداً، مُؤجّلُونَ وَإِنَّا إِنْ شاءَ اللّهُ بِکُمْ لاحِقُونَ، اللّهُمَّ اغْفِر لأهْلِ بَقِيعِ الغَرْقَد». [5] .
«درود بر شما اي ساکنان خانه افراد باايمان،خداوند آنچه را به شما وعده داده فردا به شما عطا فرمايد، شما ميان مرگ و رستاخيز به سر مي بريد و ما نيز به شما خواهيم پيوست، پروردگارا اهل بقيع غرقد را بيامرز!».
[ صفحه 190]
[1] وسائل الشيعه: 346/10، باب 44 از ابواب مزار، حديث2.
[2] «لَقَدْرَضي اللّه عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرة...» (فتح/18).
[3] «إِذا جاءَکَ الْمُؤْمنات يُبايِعنَکَ عَلي أَنْ لا يُشْرِکنَ بِاللّه»(ممتحنه/12).
[4] «ولو أَنّهم إِذ ظَلَمُوا أَنفُسهُمْ جاؤُکَ فاسْتَغْفَروا اللّه واستغفر لهم الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً»(نساء/64).
[5] صحيح مسلم:63/3، کتاب جنائز.
زنان و زيارت قبور و پاسخ به دو پرسش
سؤال: آيا زيارت قبور براي زنان، ممنوع نيست؟
پاسخ: زنان و مردان، در زيارت قبور عزيزان خود و يا اولياي الهي، حکمي يکسان دارند، زيرا احکام اسلام درباره زن و مرد يکي است مگر آنجا که دليلي بر اختصاص باشد، و در مورد زيارت زنان نه تنها دليلي بر اختصاص نيست، بلکه دليل بر يکسان بودن هر دو جنس وجود دارد.
پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم در خطاب خود به جامعه اسلامي مي فرمايد:
«زوروا القبورَ فانّها تذکِّرکُم الآخرةَ». [1] .
«به زيارت قبور بشتابيد زيرا مايه ياد آخرت است».
و در حديث ديگر مي فرمايد:
«زُورُوا القبورَ فانّ لکُم فيها عِبْرةٌ». [2] .
«به زيارت قبور برويد زيرا در اين عمل براي شما درس عبرت است».
درست است اين خطاب به گواهي مذکر بودن صيغه خطاب متوجه مردان
[ صفحه 191]
است ولي همان طور که همگي مي دانند کليه خطاب هاي قرآن و حديث که به ظاهر متوجه طبقه مرد است، زنان را نيز شامل مي شود مگر اينکه دليل بر عدم اشتراک باشد، ولذا آياتي که مردم را به نماز و زکات دعوت مي کند، هر چند که خطاب به مردان است، ولي زنان را نيز شامل مي شود، چنان که مي فرمايد:
«وَأَقِيمُوا الصَّلاة وَآتُوا الزَّکاة وَماتُقَدِّمُوا لأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَيْر تَجِدُوهُ عِنْدَاللّه». [3] .
«نماز بپا داريد، زکات بدهيد آنچه که قبلاً به عنوان خير براي خويش مي خواستيد نزد خدا آن را مي يابيد».
خطاب در آن آيات از نظر قواعد عربي متوجه مردان است ولي نتيجه حکم از آنِ هر دو گروه است.
نتيجه اين که: خطاب در هر دو حديث به عنوان «زوروا القبور» هر چند متوجه مردان است ولي نتيجه آن همگاني است.
گذشته از اين حديث، روايات ديگري بر جايز بودن زيارت براي زنان گواهي مي دهد، اينک به نقل اين روايات مي پردازيم:
1. مسلم در صحيح خود از پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم نقل مي کند: جبرئيل فرود آمد و به من گفت: پروردگارت فرمان مي دهد به زيارت اهل بقيع بشتابيد و در حق آنان طلب آمرزش بکنيد.
پيامبر از رختخواب خود برخاست و به سوي بقيع رفت، عايشه نيز به تعقيب پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم پرداخت. در اين موقع به پيامبر گفت من چگونه اهل بقيع را زيارت کنم؟
پيامبر فرمود: بگو درود بر اهالي اين سرزمين از مؤمنان و مسلمانان، خدا
[ صفحه 192]
گذشتگان و آيندگان را رحمت کند. [4] .
محور استدلال، آموزش کيفيت زيارت بر عايشه است، اگر زيارت قبور براي زنان حرام بود چگونه پيامبر نحوه زيارت را بر همسر خود آموخت.
گذشته از اين، آنگاه که عايشه اين سرگذشت را براي زنان ديگر نقل مي کند، تلقي همگان اين مي باشد که زيارت بقيع بر همه آنان جايز است، و همسر او و ديگر زنان مؤمن در برابر حکم الهي يکسان مي باشند.
2. فاطمه عليهاالسَّلام دخت گرامي پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم و يکي از آل عبا عليهم السَّلام پس از درگذشت پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم به زيارت قبر عموي خود در اُحد مي رفت و در کنار قبر او دو رکعت نماز مي گزارد و گريه مي کرد.
حاکم نيشابوري پس از نقل اين روايت مي گويد: راويان اين حديث همگي ثقه و عادلند و از اين نظر با راويان صحيح بخاري و مسلم فرقي ندارند. [5] .
3. ترمذي از عبداللّه بن ابي مليکه نقل مي کند: وقتي عبدالرحمان فرزند ابي بکر در نقطه اي به نام «حُبشي» درگذشت، جنازه او را به مکه حمل کرده و در آنجا به خاک سپردند. بعدها که خواهر او، عايشه، به مکه آمد به زيارت قبر «عبدالرحمان» رفت، و دو شعر که حاکي از شدت تأثر او بود بر سر مزار برادر خواند. [6] .
4. بخاري مي نويسد: پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم زني را در کنار قبري ديد که گريه مي کند، به وي فرمود: خوددار باش و در فراق عزيزان صبر کن. [7] .
بخاري دنباله حديث را نقل نکرده است، ولي ابوداود در سنن خود دنباله
[ صفحه 193]
حديث را چنين آورده است: آن زن پيامبر را نشناخت و به او اعتراض کرد و گفت: تو با مصيبت من چه کار داري. در اين هنگام زني که در کنار او بود به او گفت: اين مرد را شناختي؟ او پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم بود.
آن زن براي جبران کار خود، به خانه پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم رفت و به ايشان عرض کرد: اي رسول گرامي، ببخشيد من شما را نشناختم.
پيامبر به او فرمود: بردباري در مصيبت، شايسته است. [8] .
اگر زيارت قبر عزيزان حرام بود پيامبر به جاي دستور صبر، آشکارا به او مي گفت: کار تو حرام است در حالي که دستور به صبر در مصيبت داد، نه دوري از قبر.
پاسخ به دو پرسش
گروهي زيارت را بر زنان تحريم کرده و به دو حديث ياد شده در زير استدلال مي کنند:
1.لَعَنَ اللّهُ زَوّاراتِ القُبُور. [9] .
«خدا زنان زائر قبور را از رحمتش دور کند».
پاسخ
اين حديث فاقد شرط لازم بر استدلال است، زيرا به دلايل پيشين بايد آن را منسوخ دانست، واتفاقاً برخي از محدثان از اهل سنت آن را منسوخ دانسته اند، مثلاً: ترمذي ناقل حديث مي گويد: اين حديث مربوط به دوران پيش از تجويز زيارت قبور است و وقتي پيامبر زيارت قبور را بر همگان تجويز کرد، زن و مرد در
[ صفحه 194]
برابر آن يکسان گشته اند. [10] .
قرطبي مي گويد: اين حديث مربوط به زناني است که بيشتر وقت خود را در قبرستان ها گذرانده و از اين طريق حقوق شوهر خود را پايمال مي سازند، زيرا پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم واژه «زوّارات» بکار برده و همه ما مي دانيم که اين واژه صيغه مبالغه است.
2. ابن ماجه از علي بن ابي طالب عليه السَّلام نقل مي کند: پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم بيرون آمد و زناني را نشسته مشاهده کرد، پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود: براي چه نشسته ايد؟ گفتند: منتظر جنازه هستيم.
فرمود: غسل خواهيد داد؟
گفتند: نه.
فرمود: حمل خواهيد کرد؟
گفتند: نه.
فرمود: آن را وارد قبر خواهيد کرد؟
گفتند: نه.
فرمود: برگرديد، گناه کارانيد نه دارندگان پاداش. [11] .
پاسخ
اين حديث از نظر سند و دلالت قابل استدلال نيست، زيرا در سند آن، «دينار بن عمرو» وارد شده که از نظر راوي شناسان، مجهول، کذاب، متروک و خطاکار، معرفي شده است.
آيا حديثي که راوي آن تا اين حدّ ضعيف باشد، مي توان به آن استدلال نمود؟
[ صفحه 195]
همچنين مضمون آن نيز ـ بر فرض صحت سند ـ ارتباطي به زيارت قبور ندارد، زيرا نکوهش پيامبر متوجه زناني بود که براي انجام فريضه يا مستحبي به قبرستان نمي آمدند، واين ارتباطي به زيارت قبور ندارد.
نکته اي که تذکر آن ضروري مي نمايد آن است که اسلام دين فطرت و دين سهل و سمح است و پيامبر اسلام صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود: آيين اسلام آيين استواري است و با آن به رفق و مدارا وارد شويد. [12] .
فرض کنيد مادر مؤمني فرزند رشيد خود را از دست داده و جسد او را زير خروارها خاک دفن کردند و قلب او سوزان است، تنها چيزي که مي تواند او را تسلي دهد زيارت قبر فرزندش است. در اين صورت بازداشتن مادر از چنين عمل عقلايي که در همه جهان رواج دارد، مايه فشار روحي وي خواهد بود. آيا ممکن است شريعت اسلام از چنين عملي نهي کند، آنگاه دين را سهل و آسان بنامد؟!
اصولاً زيارت قبور جنبه عبرت آموزي و يادآوري آخرت دارد و با قرائت قرآن و فاتحه بر عزيزان همراه است، چگونه مي توان زنان را از اين فيض محروم کرد؟
و به ديگر سخن، فلسفه زيارت قبور، که يادآوري آخرت و مايه عبرت است، قابل تخصيص نيست.
البته زيارت قبور بايد از هر نوع گناه و خلاف پيراسته باشد و اگر به فرض نهي هم در کار بوده، شايد براي اين بوده که در آن زمان، زنان اين شرايط را رعايت نمي کردند.
[ صفحه 196]
[1] سنن ابن ماجه: 500/1، حديث 1569.
[2] کنز العمال:15/647، حديث 42558.
[3] بقره/110.
[4] صحيح مسلم:64/3، باب ما يقال عند دخول القبور والدعاء لأهلها از کتاب الجنائز.
[5] مستدرک حاکم:377/1، چاپ دارالمعرفة.
[6] سنن ترمذي:371/3، ح1055.
[7] صحيح بخاري:93/2، باب قول الرجل للمرأة عند القبر اصبري، از کتاب الجنائز.
[8] سنن ابي داود:192/3، ح3123.
[9] سنن ابن ماجه:503/1، حديث 1576؛ سنن أبي داود:218/3، حديث 3236 و در دومي به جاي «زوارات»، «زائرات»آمده است.
[10] سنن ترمذي:371/3، باب ما جاء من الرخصة في زيارة القبور.
[11] فتح الباري: 148/3، باب 31، زيارة القبور، حديث 1283.
[12] انّ هذا الدين متين، فأوغلوا فيه برفق. مسند احمد، ج3، ص 199.
سفر براي زيارت قبور
سؤال: آيا سفر کردن به قصد زيارت قبور مشروع است؟
پاسخ: از پاسخ دو سؤال پيشين روشن شد که زيارت قبور، يک امر مستحب است،و اسلام به خاطر آثار سازنده، بر آن تأکيد دارد، ولي آيا صحيح است فردي براي زيارت قبور انبيا و اوليا به سفر برود، مثلاً براي زيارت قبر پيامبر اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم به مدينه سفر کند و يا براي زيارت سيدالشهدا عليه السَّلام به کربلا برود؟، پاسخ کوتاه اين که: اگر زيارت قبور مستحب است، مقدمه آن که سفر کردن است نمي تواند حرام باشد. اينک توضيح آن:
زيارت قبر پيامبر اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم از مستحبات مؤکّدي است که همه علماي اسلام بر آن اتفاق نظر دارند. تقي الدين سبکي شافعي (متوفاي756) يکي از فقيهان چيره دست قرن هشتم است. او در نقد انديشه ابن تيميه(م7 8هـ) که استحباب زيارت قبر پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم را منکر شده بود، کتابي به نام «شفاء السقام في زيارة خير الأنام» نوشت و با پژوهشي گسترده آراي فقيهان اهل سنت را از قرن چهارم تا روزگار خويش در آن کتاب گرد آورده، و روشن ساخته است که استحباب زيارت قبر پيامبر اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم از مسلّمات فقه اسلامي است. [1] .
[ صفحه 197]
علاّمه و محقق سخت کوش معاصر، آيت اللّه اميني (1320ـ 1390) در کتاب شريف «الغدير» به تکميل موضوع پرداخته و نظريات بيش از 40دانشمند مسلمان اعم از فقيه و محدّث را در اين زمينه تا عصر خويش گرد آورده است. [2] .
علاقه مندان مي توانند براي آگاهي از نظرات اين بزرگان به دو کتاب ياد شده که در دسترس همگان قرار دارد، مراجعه کنند. ما در اينجا به نقل سه گفتار بسنده مي کنيم:
1. محمد بن عبدالوهّاب مي گويد: زيارت پيامبر مستحب است، ولي بايد سفر براي زيارت مسجد و نماز گزاردن در آنجا انجام گيرد. [3] .
2.عبدالرحمن جزيري نويسنده کتاب «الفقه علي المذاهب الأربعة» که در آن فتاواي فقهاي چهار مذهب را گرد آورده است، مي نويسد:«زيارت قبر پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم از بالاترين مستحبات بوده و در مورد آن احاديثي وارد شده است». سپس به نقل شش حديث پرداخته و آداب زيارت را بيان مي کند. [4] .
از آنجا که مؤلف الفقه علي المذاهب الأربعة، تعليقه اي بر متن مذکور ننوشته، اين حاکي از آن است که مذاهب أربعه با آن موافق هستند.
3.شيخ عبدالعزيز بن باز مي گويد: کسي که مسجد پيامبر را زيارت کرد مستحب است در روضه پيامبر دو رکعت نماز بگزارد، سپس بر پيامبر سلام بگويد، همچنانکه مستحب است به قبرستان بقيع برود و به شهيدان مدفون در آن، سلام بگويد. [5] بدين ترتيب، روشن گرديد که زيارت قبر پيامبر اسلام صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم مستحب است، امّا سخن درباره سفر براي زيارت قبر پيامبر و ديگر ياران اوست،
[ صفحه 198]
در اينجا اين سؤال مطرح است که آيا سفر براي زيارت قبر پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم مشروع است يا خير؟ پاسخ آن روشن است، زيرا سفر آنگاه که مقدمه مستحب قرار بگيرد، طبعاً مستحب و يا لااقل مباح خواهد بود، علاوه بر اين دليل اصولي، سيره مسلمانان جهان در چهارده قرن، روشن ترين گواه بر جواز سفر به نيت زيارت قبر نبي اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم است.
>مسلمانان و سفر به مدينه براي زيارت
>دستاويز تحريم کنندگان سفر
>زيارت مساجد سبعه
[1] شفاء السقام، ص 65 تا 79.
[2] الغدير:109/5-125.
[3] الهدية السنيّة، رساله دوم.
[4] الفقه علي المذاهب الأربعة:590/1.
[5] جريدة الجزيرة، مورخ 24 ذي قعدة الحرام 1411هـ، شماره 6826.
مسلمانان و سفر به مدينه براي زيارت
تاريخ اسلام نشان مي دهد که پس از درگذشت پيامبر، مسلماناني که دور از مدينه مي زيستند، براي زيارت مرقد شريف آن حضرت، بار سفر مي بستند و به زيارت مرقدش مي شتافتند، اينک نمونه هايي در اين مورد:
1.بلال، مؤذن و يار صميمي رسول خدا و مورد علاقه او بود. او پس از درگذشت پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم پاسداري از مرزهاي کشور اسلامي را برگزيد و از مدينه هجرت کرد. شبي در رؤيا رسول خدا را ديد که به او مي گويد: اين بي مهري چيست اي بلال! آيا وقت آن نرسيده است که مرا زيارت کني؟
بلال از خواب بيدار شد، در حالي که هاله اي از غم و اندوه، روح و روان او را فراگرفته بود، مقدمات سفر را فراهم کرد و آهنگ مدينه نمود. وقتي وارد روضه پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم شد، با صداي بلند گريه مي کرد وصورت خود را بر قبر آن حضرت مي ماليد. ناگهان دو ريحانه رسول خدا حسن وحسين عليهما السَّلام به سوي او آمدند، او هر دو را در بغل گرفت و بوسيد، به او گفتند: علاقمنديم اذان تو را بشنويم، اذاني که براي جدّمان رسول خدا مي گفتي.
او به هنگام سحر به بام مسجد رفت و در همان نقطه که مي ايستاد و اذان مي گفت، ايستاد و اذان گفت.
وقتي صداي تکبير او مدينه را فرا گرفت و گويي مدينه تکان خورد. وقتي شهادت به توحيد را بر زبان جاري کرد گريه مردم بلند شد و زماني که شهادت به
[ صفحه 199]
رسالت پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم را بر زبان جاري کرد ساکنان مدينه همگي از خانه بيرون ريخته و گريه سر دادند. چنانکه نوشته اند: بعد از رسول خدا مدينه چنين روز را از نظر گريه و شيون به خود نديده بود. [1] .
2. عمر بن عبدالعزيز افرادي را اجير مي کرد که از شام به مدينه بروند و سلام او را به پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم برسانند.
سبکي مي نويسد: عمر بن عبدالعزيز گروهي را از شام به مدينه فرستاد تا به پيامبر سلام بگويند و بازگردند. [2] .
واقدي در فتوح الشام مي نويسد: آنگاه که عمر با مردم بيت المقدس مصالحه کرد، کعب الأحبار بر او وارد شد و اسلام آورد و خليفه از اسلام او خوشحال شد.
عمر به او گفت: آيا مي تواني با من به مدينه بيايي، و قبر پيامبر را زيارت کني و از زيارت آن بهره بگيري؟
پاسخ کعب به درخواست خليفه، مثبت بود و در بازگشت، همراه او بار سفر بست. وقتي عمر به مدينه رسيد، ابتدا وارد مسجد شد و به رسول خدا صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم سلام داد. [3] .
البته ما نيازي به اين گونه استشهادهاي جزئي نداريم، زيرا همه مسلمانان در طول چهارده قرن بر جواز سفر، مُهر صحت نهاده وپيوسته کاروان ها از نقاط دور به زيارت قبر آن حضرت رهسپار مي شده اند.
سُبکي در مورد سير پياپي کاروان ها به سوي مدينه داد سخن داده و يادآور مي شود که در تمام اعصار، زائران خانه خدا به قصد زيارت قبر پيامبر، راهي را
[ صفحه 200]
برمي گزيدند که به مدينه منتهي شود و احياناً به خاطر درک فيض زيارت آن حضرت، دورترين راه را برمي گزيدند که به اين فيض عظيم برسند. سپس مي گويد کساني که مي پندارند هدف از اين سفر زيارت مسجد وگزاردن نماز در آن است، سخت در اشتباهند، و ضمير اين زائران وگفتارشان برخلاف اين نظر گواهي مي دهد. هدف آنان،چيزي جز زيارت قبر پيامبر و درود بر او نبوده و نيست.
به راستي اگر هدف از تحمل رنج اين سفر، زيارت مسجد بود پس چرا بيشترين سفر را به مدينه اختصاص مي دادند؟
چنانچه اجماع و اتفاق علما ومسلمانان گواه بر جوازِ شرعيِ يک عمل است، اجماع امت در اين مورد بالاترين نوع اجماع است. [4] .
[1] ابن عساکر: مختصر تاريخ دمشق: 265/5؛ تهذيب الکمال:289/4.
[2] سبکي: شفاء السقام به نقل از مناسک امام ابوبکر ابي عاصم النبيل:143.
[3] الواقدي: فتوح الشام: 244/1.
[4] شفاء السقام:100ـ 101.
دستاويز تحريم کنندگان سفر
تا پايان قرن هفتم همه علما در اين مسأله اتفاق نظر داشتند که سفر براي زيارت، امري مباح بوده ومقدمه يک امر مستحبي ـ اگر خود مستحب نباشد ـ دست کم مباح و جايز خواهد بود. ولي در اوايل قرن هشتم،«ابن تيميه» حديثي را که ابوهريره آن را از پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم نقل کرده دستاويز خود قرار داد و با اجماع علما به مخالفت برخاست. روايت مورد نظر ابن تيميه، به سه صورت نقل شده است، و آنچه به ظاهر مي تواند هدف او را تأمين کند، دو صورت زير مي باشد:
1. «لا تُشَدُّ الرِّحالُ إِلاّ إِلي ثَلاثَةِ مَساجِدَ: مَسْجِدي هذا، وَمَسْجِدِ الحَرام، وَمَسْجِدِ الأَقصي». [1] .
[ صفحه 201]
«بار سفر بسته نمي شود مگر به سه مسجد: مسجد من، مسجد الحرام، مسجد الاقصي».
2. «إِنّما يُسافِرُ إِلي ثَلاثَة مَساجِد: مَسجد الکَعْبَة، ومَسْجدي، وَمَسْجد إيليا». [2] .
ابن تيميه به ظاهر اين حديث تمسک جسته و مدعي شده است که براي انجام کارهاي عبادي، فقط در سه مورد مي توان سفر کرد، و زيارت قبر پيامبر که يک امر عبادي و مستحب است داخل در اين سه مورد نيست.
اين استدلال با کمترين دقت کاملاً فرو مي ريزد و روشن مي شود که پايه درستي ندارد، زيرا همگي مي دانيم که جمله استثنائيه از دو بخش تشکيل مي يابد:
1. جمله مُستَثني منه:«ما جاءني أحد».
2. جمله استثناء: «إلاّزيداً».
حديث ياد شده از دوجمله تشکيل يافته:
1. مستثني منه:«لا تشدّ الرحال».
2. استثناء«إلاّ إلي ثلاثة مساجد».
از آنجا که در جمله نخست، «مستثني منه» صريحاً وارد نشده است، به اقتضاي قواعد زبان عربي بايد کلمه اي را در آن مقدّر کنيم که در اينجا دو احتمال بيشتر وجود ندارد:
1. بگوييم مستثني منه، «إلي مسجد» است.
2. مسثتي منه، «إلي مکان» است.
بنابر احتمال اوّّل، مضمون حديث چنين خواهد بود«لا تشد الرحال إلي مسجد من المساجد إلاّ إلي ثلاثة».
[ صفحه 202]
اگر معني حديث اين باشد، بايد گفت که گفتار حضرت در نفي و اثبات، بر محور مسجد قرار دارد و مفاد آن اين است که براي اقامه نماز، نبايد براي هيچ مسجدي رنج سفر را تحمل نمود، مگر براي سه مسجد. در اين صورت، سفر براي زيارت پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم در مستثني منه «مسجد» داخل نبوده و موضوعاً از دايره کلام خارج خواهد بود و نهي شامل آن نمي گردد. امّا علت اين که نبايد براي اقامه نماز در مسجدي، سفر کرد آن است که به استثناي سه مسجد ياد شده، ديگر مساجد از ارزش يکساني برخوردار مي باشند، ولذا در صورت امکان اقامه نماز در يکي از آنها، سفر به مساجد مشابه کار لغو و بيهوده اي است.مثلاً شهري که مسجد جامع دارد، وجهي ندارد که انسان براي اقامه نماز به مسجدِ جامعِ شهر ديگر برود،زيرا پاداش دومي با پاداش اولي يکسان است، و در اين صورت سفر وي بي ارزش خواهد بود. ولي سه مسجد ياد شده از اين قانون مستثني مي باشد، زيرا نماز گزاردن در آنها از پاداش و ارزش والاتري برخوردار است.
با توجه به اين اصل که حديث در جانب نفي وجانب استثنا پيرامون مساجد سخن مي گويد، سفر به مراکز ديگر، از دايره حديث بيرون بوده و نسبت به جواز و تحريم آن ساکت است.
امّا بنابر احتمال دوم، معني حديث چنين خواهد بود:
«لا تشدُّ إلي مَکان مِنَ الأمکنةِ إلاّ إلي ثَلاثة» (به هيچ نقطه نبايد سفر کرد مگر به سه مسجد).
برپايه اين احتمال، استناد ابن تيميّه به حديث مزبور، درست خواهد بود، امّا استدلال به اين حديث براي تخطئه سيره عملي مسلمين و روايات متواتر در مورد استحباب زيارت مرقد رسول اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم، به دلايل گوناگون مخدوش و نادرست است.
اوّلاً ـ چنانکه ديديم ـ، در حديث مزبور، احتمال ديگري نيز وجود دارد و بر
[ صفحه 203]
اساس آن، هيچ تعارضي بين مفهوم حديث و سيره و اجماع مسلمين وجود نخواهد داشت.و با وجود احتمال نخست، استدلال قطعيت خود را از دست مي دهد.خاصّه آنکه،اين احتمال (که کلمه مقدّر:«مسجد» باشد) با توجه به اين که «مستثني» «مساجد» است، قوي تر بلکه متعين به نظر مي رسد.
ثانياً، چنانچه به احتمال دوم عمل کرده و کلمه مقدّر را «مکان» بگيريم، حديث، مفهوم ناصحيحي پيدا مي کند که صدور آن از شخص خبير و حکيمي چون پيامبر، محال مي نمايد. زيرا برپايه احتمال دوم، از سفر به هر نقطه اي از جهان ـ به استثناي اين سه مسجد ـ نهي شده است. در حالي که منطق اسلامي، سفرهاي فراواني را جايز و مستحب مي شمارد. همچون: سفر براي تحصيل علم، سفر براي تجارت، سفر براي صله رحم، سفر براي سياحت، سفر براي جهاد و دهها سفر حلال ديگر.
در اين صورت چاره اي نداريم که به احتمال اوّل گردن نهاده و واژه «مسجد» را در تقدير بگيريم و سفر براي زيارت را موضوعاً از دايره مضمون حديث خارج شمريم.
علاوه بر اينها، اصولاً در صحتِ اساس اين حديث، حتّي بنابر احتمال نخست، شک و ترديد جدّي وجود دارد.زيرا حديث از زبان رسول خدا صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم ادعا مي کند که سفر به هيچ مسجدي جز مساجد سه گانه جايز نيست، در حاليکه محدثان نقل مي کنند که پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم در روزهاي شنبه پياده و گاهي سواره براي نماز گزاردن به مسجد قبا مي رفت و در آنجا دو رکعت نماز مي گزارد و مسجد قبا در زمان پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم در دوازده کيلومتري مدينه قرار داشت. [3] .
[ صفحه 204]
[1] صحيح مسلم: 126/4، باب «لا تشد الرحال إلاّ إلي ثلاثة مساجد» از کتاب حجّ.صورت سوم حديث چنين است: تشد الرحال إلي ثلاث مساجد(صحيح مسلم:126/4). ناگفته پيداست اين لفظ کافي در اثبات مقصود ابن تيميه نيست زيرا اثبات جواز سفر بر اين سه، ملازم با تحريم آن به غير اين سه نيست.
[2] صحيح مسلم: 126/4، باب «لا تشد الرحال إلاّ إلي ثلاثة مساجد» از کتاب حجّ.
[3] صحيح بخاري: 72/2، صحيح مسلم، سنن نسائي يا شرح شيوطي 372.
زيارت مساجد سبعه
در گوشه و کنار«مدينه منوره» مراکزي به نام «مساجد سبعه» است که زائران خانه خدا پس از استقرار در مدينه، به زيارت آنها مي شتابند، و اگر «مسجد ردّ الشمس» و «بلال» و «اجابه» را بر آنها بيفزاييم، شمار آنها از هفت تجاوز مي کند.
زائران در اين مساجد، دو رکعت نماز گزارده و بيش از همه به «مسجد امام علي عليه السَّلام» عنايت مي ورزند، اکنون سؤال مي شود اگر ثوابِ گزاردن نماز در اين مساجد فزونتر از ديگر مساجد در جهان نيست، پس چرا زائران به زيارت اين مساجد مي روند و در آنجا نماز مي گزارند، در حالي که چنين دستوري در شرع انور وارد نشده است و در نتيجه سفر براي زيارت آنها «بدعت» خواهد بود.
پاسخ اين پرسش روشن است:
سفر براي ديدار اين مساجد، از اين نظر نيست که در شرع دستوري در اين مورد وارد شده است، يا گزاردن نماز در اين مساجد، فضيلت بيشتري دارد بلکه انگيزه سفر يکي از دو چيز است:
1. يادآوري خاطره مسلمانان صدر اسلام که در سخت ترين شرايط(جنگ خندق) آنها را ساخته اند و در آنها نماز گزارده و به جهاد ادامه داده اند زيرا برخي از اين مساجد در نقاطي ساخته شده که مسلمانان در آن نقطه، با سپاه شرک و يهود به نبرد پرداخته و با کشتن قهرمان شرک به نام «عمرو بن عبدود» به حکومت طاغوت پايان بخشيده اند. حضور در اين مراکز و همانند آنها، آن خاطره ها را تجديد مي کند و پيوند ما را با آنان مستحکم مي سازد.
2.انگيزه ديگر، قصد تبرک از زيارت اين نقاط است، زيرا خون شهيدان راه توحيد در اين نقاط ريخته شده و اين سرزمين شاهد پايمردي شهيدان راه حق، ويا محل رفت وآمد بزرگان اسلام بوده است.
اين دو انگيزه آنان را به زيارت اين مساجد برمي انگيزد و سفر به اين نقاط و
[ صفحه 205]
امثال آنها، مانند سرزمين خيبر و فدک، از يکي از اين دو انگيزه نشأت مي گيرد.
وامّا نماز گزاردن پس از ورود به اين مساجد، به خاطر امتثال يک حکم الهي درباره کليه مساجد است، زيرا مستحب است پس از ورود به هر مسجد، دو رکعت نماز تحيت در آن به جا آورد و هرگز هدف از سفر اين نيست که بروند در آنجا نماز بگزارند، بلکه اين انگيزه پس از ورود به مسجد پديد مي آيد.
[ صفحه 206]
ساخت بنا بر روي قبور
سؤال: آيا بنا، بر روي قبور جايز است؟
پاسخ: مشروعيت بنا، بر قبور پاکان را از راه هاي گوناگون مي توان ثابت کرد، اينک به آنها اشاره مي کنيم:
>سيره سلف صالح در حفظ قبور پيامبران
>حفظ آثار، حفظ اصالت ها است
>ترفيع خانه هاي پيامبران
>صيانت قبور، نشانه مهر و محبت است
>اصحاب کهف و ساختمان بر قبور آنان
>دستاويز وهابيان براي ويراني قبور
>حديثي از امام صادق در تعمير قبور اولياء
سيره سلف صالح در حفظ قبور پيامبران
تاريخ گواهي مي دهد که ساخت و حفظ بنا بر روي قبور اوليا و انبيا يک سنت ديرينه انساني بوده، و قبل از طلوع ستاره اسلام، قبور انبياي بني اسرائيل و غيره، همگي داراي بنا بوده است، و روزي که مسلمانان اين مناطق را در فلسطين و اردن و شام فتح کردند، در حفظ و صيانت آنها کوشيدند و تا به امروز به همان حالت باقي مانده است.مسلمانان نه تنها خدشه اي بر اين بناها وارد نکردند، بلکه در تعمير و نوسازي آنها و گماردن افرادي براي خدمت و حفاظت، اهتمام ورزيدند.
حفظ آثار، حفظ اصالت ها است
اصولاً در حفظ آثار، خصوصاً آثار پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم، مانند مدفن وي و قبر
[ صفحه 207]
همسران و فرزندان و صحابه و ياران او، و خانه هايي که در آنجا زندگي کرده و مساجدي که در آنها نماز گزارده، فايده عظيمي است که طي مقدمه اي به آن اشاره مي کنيم.
امروز پس از گذشت بيست قرن از ميلاد مسيح، وجود مسيح عليه السَّلام و مادر او مريم و کتاب او انجيل و ياران و حواريون او، در غرب به صورت افسانه تاريخي درآمده است که گروهي از شرق شناسان در وجود چنين مرد آسماني، به نام مسيح که مادرش مريم و کتاب او انجيل است، تشکيک کرده و آن را افسانه اي به سان «مجنون عامري» و معشوق وي «ليلي»، تلقي مي کنند که زائيده پندارها و انديشه هاست، چرا؟ به خاطر اين که يک اثر واقعي ملموس از مسيح در دست نيست، مثلاً به طور مشخص، نقطه اي که او در آن متولد گرديد و خانه اي که زندگي کرده، و جايي که در آن به عقيده نصاري به خاک سپرده شده است، معلوم و روشن نيست. کتاب آسماني او نيز دستخوش تحريف گرديده و اين اناجيل چهارگانه، که در آخر هر کدام جريان قتل و دفن عيسي آمده است، به طور مسلم مربوط به او نيست و بي ترديد پس از وي تدوين شده اند. از اين جهت بسياري از محققان آن ها را از آثار ادبي قرن دوم ميلادي دانسته اند. ولي اگر تمام خصوصيات مربوط به او محفوظ مي ماند، به روشني بر اصالت او گواهي مي داد، و براي اين خيالبافان و شکاکان جاي تشکيک باقي نمي گذارد.
ولي مسلمانان آشکارا خطاب به مردم جهان مي گويند: هزار و چهارصد سال قبل در سرزمين حجاز مردي براي رهبري جامعه بشري برانگيخته گرديد و در اين راه موفقيت بزرگي به دست آورد؛ و تمام خصوصيات زندگي او محفوظ است، بي آن که کوچک ترين نقطه ابهامي در زندگي آن بزرگ مرد مشاهده گردد، حتي خانه اي که او در آن متولد شده مشخص است، و اين کوه حراء است که وحي در آنجا بر او نازل مي گرديد، و اين مسجد او است که در آن نماز مي گزارد، و اين
[ صفحه 208]
خانه اي است که در آنجا به خاک سپرده شد، و اينها خانه هاي فرزندان و همسران و بستگان او است، و اين قبور فرزندان و اوصياء و خلفا و همسران او مي باشد و...
اکنون اگر همه اين آثار را از ميان ببريم، طبعاً علايم وجود و نشانه هاي اصالت او را از برده ايم و زمينه را براي دشمنان اسلام آماده ساخته ايم.
بنابراين ويران کردن آثار رسالت و خاندان عصمت، علاوه بر اين که يک نوع هتک و بي احترامي است، مبارزه با مظاهر اصالت اسلام و اصالت رسالت پيامبر نيز مي باشد.
آيين اسلام، آيين ابدي و جاوداني است و تا روز قيامت آيين هدايت براي انسان ها مي باشد. نسل هايي که پس از هزاران سال مي آيند، بايد به اصالت آن، اذعان کنند. لذا براي تأمين اين هدف، بايد پيوسته تمام آثار و نشانه هاي صاحب رسالت را حفظ کنيم و از اين طريق گامي در راه بقاء دين در اعصار آينده برداريم و کاري نکنيم که نبوت پيامبر اسلام صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم به سرنوشت آيين حضرت عيسي عليه السَّلام دچار گردد.
ترفيع خانه هاي پيامبران
قرآن مجيد، در آيه معروف به آيه «نور»، نور خدا را به چراغي پرفروع تشبيه مي کند که به سان ستاره فروزان مي درخشد، آنگاه در آيه بعدي جايگاه اين مشعل فروزان را بيوتي مي داند که در آنها مرداني وارسته، صبح و شام خدا را تسبيح مي گويند، آنجا که مي فرمايد:
«في بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْکَرَ فِيها اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالغُدُوّ وَالآصال...». [1] .
«[اين چراغ فروزان]در خانه هايي روشن است که خدا رخصت داده که قدر و
[ صفحه 209]
منزلت آنها والا گردد و نام او در آنها ياد شود، در آن خانه ها بامدادان و شامگاهان تسبيح خدا مي گويند».
اکنون بايد ديد مقصود از آن بيوت چيست؟ مسلّماً بيت غير از مسجد است، زيرا بيت از بيتوته به معني شب را به پايان رساندن» گرفته شده است، و اگر به مسکن انسان بيت مي گويند، از آن روست که انسان در آنجا شب را به صبح مي رساند.
قرآن، هر جا که درباره معبدو پرستشگاهِ جمعيِ مسلمانان سخن مي گويد، لفظ «مسجد» يا «مساجد» را به کار مي برد، و لذا اين واژه در قرآن 28بار به صورت جمع و مفرد به کار رفته است، در حالي که هرگاه قرآن از «مسکن» و «مأوي» سخن به ميان آورد، از واژه «بيت» به صورت جمع يا مفرد بهره مي گيرد. لذا اين واژه 66بار در قرآن در همين مورد به کار رفته است. نتيجه اين که در زبان قرآن «بيت» و «مسجد»، مصداقاً يکي نبوده، و يکي شمردن آن دو، مدعايي بي دليل است.
به طور مسلّم، مقصود از اين بيوت، بيوت انبيا و اوليا و انسان هاي وارسته است که در آنها، صبح و شام، خدا را تسبيح مي گويند. جلال الدين سيوطي، از انس بن مالک نقل مي کند: زماني که رسول خدا صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم آيه «في بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ تُرفَعَ» را در مسجد تلاوت کرد، فردي از ياران رسول خدا صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم به پا خاست و پرسيد: مقصود از اين خانه ها چيست؟ پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود: خانه هاي پيامبران، در اين هنگام ابوبکر برخاست و گفت: اي پيامبر خداصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم اين خانه (اشاره به خانه علي و فاطمه عليهماالسَّلام) از همين خانه هاست که خدا رخصت بر رفعت و بالا بردن منزلت آنها داده است؟ پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود: آري از برترين آنهاست». [2] .
تا اين جا روشن شد که مقصود از بيوت خانه هاي پيامبران است نه مساجد، اکنون بايد ديد مقصود از رفع چيست؟ در اينجا دو احتمال است:
[ صفحه 210]
1. مقصود از رفع، رفع حسي است.
2. مقصود از رفع، رفع معنوي است.
بنابر احتمال اوّل، مقصود، بالا بردن ديوارها و زدن سقف است، چنان که در آيه مي فرمايد: «رَفَعَ سَمْکَها فَسوّاها» [3] .
ولي چون قرآن درباره بيوتي سخن مي گويند که ديوار و سقف دارند طبعاً مقصود از «ترفيع»، رفع معنوي است، يعني رفعت و منزلت و بزرگداشت آنها و يکي از مظاهر ترفيع اين بيوت آن است که از هر نوع آلودگي حفظ شوند و به هنگام فرسودگي تعمير شوند.
اين ويژگي ها به پاس حضور مردان بزرگي است که در آن خانه ها به راز و نياز پرداخته و خدا را ياد مي کنند و داد و ستد، آنان را از برپاداشتن نماز و پرداخت زکات باز نمي دارد. به پاس وجود اين شخصيت ها،خدا اذن داده است که به اين آثار، از ديده تعظيم و تکريم نگريسته شود و از ويراني و آلودگي صيانت گردد.
همگي مي دانيم که پيامبر گرامي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم در خانه خود به خاک سپرده شد، يعني در آن نقطه اي که خدا را ياد مي کرد و ستايش مي نمود. خانه وي، به حکم اين آيه، داراي ارج و احترام بوده و هر نوع ايجاد ويراني و تخريب و ايجاد آلودگي در آن، دور از شأن آن و برخلاف دستور قرآن است.
بلکه بخشي از بيوت مدينه مدفن و آرامگاه شخصيت هاي بزرگي است:
وبنابر روايت صحيح [4] حضرت زهراعليها السَّلام در خانه خود که تاکنون نيز موجود است به خاک سپرده شد.
حضرت هادي عليه السَّلام و حضرت عسکري عليه السَّلام نيز در خانه هايي که خدا را
[ صفحه 211]
پرستش مي کردند به خاک سپرده شدند.در اين صورت اين خانه ها به تصريح آيه، داراي منزلت و رفعت هستند و تخريب آنها با مفاد اين آيه ناسازگار است.
در محله بني هاشم مدينه، تا چندي قبل خانه هاي حسنين عليهماالسَّلام و مدرسه امام صادق عليه السَّلام برپا بود، و نگارنده خود در سال 1335هـ.ش به زيارت اين بيوت تشرف يافت، ولي متأسفانه به عنوان توسعه مسجد نبوي همه اين آثار نابود گشت، در حالي که توسعه مسجد النبي صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم، با حفظ اين آثار منافاتي نداشت.
[1] نور/37.
[2] الدر المنثور:203/6.
[3] «سقف آن را برافراشت و آن را منظم ساخت». نازعات/28.
[4] کافي:461/1.
صيانت قبور، نشانه مهر و محبت است
دوستي پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم و خاندان او از اصول مؤکد اسلام است، و آيات و رواياتي بر اين مورد گواهي مي دهد، پيامبر اکرم صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
«ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فِيهِ وَجَدَ حَلاوَةَ الإيمانِ وَطَعْمَه، أَنْ يَکونَ اللّهُ وَرَسُولُهُ أحبَّ إليهِ مِمّا سِواهُما...». [1] .
«سه چيز است که هر کس آن را دارا باشد، مزه شيرين ايمان را مي چشد، يکي از آنها اين است که خدا و پيامبر او، نزد انسان از همه چيز محبوب تر باشند...».
مهر ورزيدن به پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم، روش هاي گوناگوني دارد که به برخي اشاره مي کنيم:
نشر سخنان و برنامه هاي آنها.
حفظ و صيانت آثار و يادگارهاي آنان.
بناي يادبود بر قبور آنان.
همه اين امور، نوعي مهرورزي به آنان شمرده مي شود.
ترمذي در سنن خود نقل مي کند که:
[ صفحه 212]
«إنّ النَّبِي أَخَذَ بِيَد الحَسَنَ وَالْحُسَينَ وَقالَ: مَنْ أَحَبَّنِي وَأَحبَّ هذَيْنِ الغُلامَيْنِ وَأَبَاهُما وَأُمَّهُما کانَ مَعي في دَرَجَتي يَوْمَ القِيامَة». [2] .
«پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم دست حسن و حسين عليهماالسَّلام را گرفت و فرمود: هر کس مرا و اين دو کودک و پدر و مادر آنها را دوست بدارد، روز رستاخيز با من هم درجه خواهد بود».
همگي مي دانيم سبط اکبر پيامبرصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم در سرزمين بقيع و سبط اصغر وي در کربلا به خاک سپرده شده اند و مرقدشان پيوسته زيارتگاه مسلمانان بوده و خواهد بود. ساختن هر نوع سايبان براي حفاظت از تربت پاک آنان نوعي ابراز محبت به دو سبط بزرگوار پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم است و اين عمل همان پاداش را خواهد داشت که پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم در روايت فوق متذکر شده است.
امروز، ملل زنده جهان، سعي مي کنند که ياد شخصيت هاي ملي و مذهبي خويش (سران نظامي، سياسي و اصلاح گران عرصه فرهنگ) را به اشکال گوناگون زنده نگه دارند، و بدين خاطر پيکر آنان را با عظمت، تشييع مي کنند و در محلي باصفا تحت بناي مجلّلي به خاک مي سپارند، تا آيندگان نيز همچون نسل حاضر، شخصيت هاي مزبور را همواره مد نظر داشته و گرامي بدارند، ما مسلمانان نيز بايستي با شيوه هاي گوناگون (ساختن آرامگاه، بناي يادبود و غيره) شخصيت هاي برتر و بي نظير خويش را پاس بداريم.
[1] جامع الاصول:37/1، حديث 22(به حديث هاي 21 و 20 نيز مراجعه شود).
[2] جامع الاصول:157/9، حديث شماره 6706.
اصحاب کهف و ساختمان بر قبور آنان
آنگاه که سرگذشت اصحاب کهف پس از سيصد و اندي سال بر مردم کشف شد، همه مردم آن منطقه دور غار آنان را فرا گرفته و به دو گروه تقسيم شدند:
گروهي گفتند:برروي قبر، بناي يادبودي بسازيم وآرامگاه آنان را با اين بنا
[ صفحه 213]
گرامي بداريم.
گروهي ديگر گفتند:برروي غاري که اجساد آنان در آن نهفته است، مسجد بسازيم.
قرآن اين حقيقت را چنين بيان مي کند:
«فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمُ بُنْيَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الذَّينَ غَلَبُوا عَلي أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً». [1] .
از اين آيه استفاده مي شود که درآن زمان هم، بنا بر روي قبر امري رائج بود و هم مسجد سازي روي قبر، چيزي که هست نظريه نخست مربوط به غير مؤمنين و نظريه دوم، مربوط به موحدان بوده است. [2] .
گواه بر اينکه پيشنهاد دوم از آن موحدان بوده است، تاريخ معروفي است که در باره زندگاني اصحاب کهف در کتب تفسير وتاريخ موجود است و آن اينکه، آنان وقتي از خواب بيدار شدند، فردي را روانه شهر کردند، و او وضع شهر را دگرگون ديد و گرايش هاي مردم به مسيح را مشاهده کرد و تعجب کرد که چگونه اين شهر که مرکز مشرکان بود، بلکه وجود موحدان درآن غير قانوني به شمار مي رفت به چنين حالت و وضعي در آمده است [3] ، گويا براي تبيين يک چنين دگرگوني در اوضاع ديني مي فرمايد:
«قَالَ الَّذينَ غَلبَوُا عَلي أمْرِهمْ...» يعني کساني که بر گروه نخست پيروز شده بودند و مقصود اين است که ازنظر فکر وانديشه وايدئولوژي پيروز شده بودند نه
[ صفحه 214]
از نظر سياسي، و پيشنهاد مسجد سازي گواه بر اين است که پيشنهاد دهندگان مردم متدين بودند و از اين نظر، بر گروه ديگر غلبه کرده بودند، نه اينکه اهل قدرت و سلطه بودند تا گفته شود: گفتار چنين گروه، شايسته پيروزي نيست. [4] .
بنابراين آيه از دو جهت مي تواند سند ما باشد:
الف. از اينکه قرآن، بنا بر مدفن اصحاب کهف را از زبان گروهي نقل مي کند، بدون اينکه آن را نقد کند، و اين خود نشانه مشروع بودن آن است، زيرا در غير اين صورت، آن را نقد مي کرد.شما اگر به آيات قرآن نظري بيفکنيد آنجا که گفتاري را از ديگران نقل مي کند، در صورت غير صحيح بودن به نقد آن مي پردازد ـ مگر اين که بي پايگي آن روشن باشد ـ، مثلاً فرعون به هنگام غرق شدن در امواج دريا اظهار ايمان کرد وگفت:
«آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ الَّذيِ آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إسْرائيلَ وَ أنَا مِنَ المُسْلِمِيِنَ». [5] .
«من ايمان آوردم که خدايي جز آنکه بني اسرائيل به او ايمان آورده اند،نيست ومن از مسلمانان هستم.»
قرآن، براي اينکه ديگران نپندارند که ايمان درچنين لحظاتي نافع وسودمند است، فوراً نقد مي کند ومي فرمايد:
«الآنَ وقَدْ عَصَيْت من قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ». [6] .
«آيا اکنون(ايمان مي آوري) در حالي که در گذشته عصيان کردي و از مفسدان بودي».
[ صفحه 215]
ب. قرآن، اين ديدگاه (بناي بر قبور به صورت مسجدسازي) را از جمعيت پيروز بر مشرکان نقل مي کند،و اين خود حاکي از آن است که اين گروه چنين پيشنهادي را به عنوان حکم شريعت خود مطرح مي کردند و همگي مي دانيم که شرايع سماوي از نظر اصول و قواعد کلي يکسانند واختلاف، در کيفيت ها وجزئيات است [7] ،از اين جهت فقها مي گويند احکام ثابت در شرايع پيشين براي ما حجت است، مگر اينکه دليل محکمي بر منسوخ شدن آن داشته باشيم.
با توجه به اين ادله پنج گانه:
الف. سيره سلف صالح در حفظ قبور انبياي پيشين.
ب. صيانت آثار، حفظ اصالت ها است.
ج. حفظ ابنيه مربوط به اوليا نوعي ترفيع بيوت آنها است.
د. حفظ آثار اوليا مظهر مهر و مودّت آنها است.
هـ. بناي يادبود يا مسجد بر قبور اصحاب کهف؛
براي احدي جاي شک و ترديد باقي نمي ماند که بناي بر قبور، نه |