عدالت صحابه
صحابه در قرآن و سنّت و تاريخ
نويسنده
سيد محسن حسيني فقيه
مهرماه 1382
مقدمه
الحمدلله ربِّ العالمين، و الصلاة والسلام علي خاتم الرسول والانبياء محمد المصطفي و علي آله الطيبين الطاهرين، وصحبهم المنتخبين.
يکي از مسائلي که پيوسته در منظر بحثهاي علمي بطور چشمگيري مطرح بوده است مسئلة عدالت صحابه است که در اين زمينه آراء و نظريات مختلف در طول تاريخ از سوي افراد مختلفي ابراز شده است و با توجه به اهميت موضوع و تأثيرگذاري ويژة آن رد مسائل مهم کلامي بايد به نحو شايسته به آن پرداخته شود. يکي از نکاتي که در اين زمينه بايد دقت داشت بايد به توجه به فرمودة خداي متعال در قرآن شريف: (فإن تنازعتم في شيءٍ فردّوه إليالله الرسول کنتم تؤمنون بالله واليوم الآخر ذلک خير واحسن تأويلا).
بر همة ماست که مطالب محل بحث را به خداي متعال رد کنيم و معناي ردّ مطلب به خدا مراجعة به قرآن کريم است و رد مطلب به رسول مراجعة به سنت شريف حضرت ميباشد و در اين زمينه آنچه که بسيار حائز اهميت است بررسي دقيق موضوع به دور از هرگونه حبّ و بغض خواهد بود و حال آنکه معالاسف گاهي مشاهده ميکنيم ابتدا نتيجة مورد نظر گرفته شده آنگاه به تحقيق و بحث پيرامون مطلب پرداخته ميشود. به عنوان نمونه ابن خلدون که در مقدمة خود قوانين بسيار دقيقي در نقد تاريخ ارائه نموده است در کتابش ميآورد:
«هذا آخر الکلام في الخلافة الاسلامية و ماکان فيها... أوردتها ملخصة من کتاب محمد بن جريرالطبري، و هو تاريخه الکوير، فإنه اوثق ما رأيناه في ذلک، و أبعد عنالمطاعن و الشبه في کبارالأمّة من خيارها و عدولها من الصحابة و والتابعين، فکثيراً مايوجد في کلام المورخين مطاعن و شبه في حقهم أکثرها من اهل الاهواء، فلا ينبغي أن تسود بها الصحف.»
به هر حال آنچه که در اين راستا اکنون در صدد بيان و نقد آن هستيم بررسي در قرآن و سنت و تاريخ در احوال صحابه است و اينکه آيا مفهوم صحابي به تنهايي سبب تبرير ذمّة آنان از همة مسائل ميباشد يا خير؟
و در پايان خوانندة بزرگوار را واگذار به آزادي در انتخاب قول و نظر ميکنيم.
البته بحث عدالت صحابه با توجه به اينکه از مباحث بسيار مهم در مسائل خلافي بين شيعه و اهل سنّت است و طريق بسيار جالبي براي بدور ريختن تعصّبات و بازنمودن راه گفتگو با اهل سنّت ميباشد بحثي است بسيار مهم و اساسي.
بايد دانست بحث اعتقاد به عدالت صحابه يا عدم آن داراي آثار و نتايجي است از جمله اينکه چون اهل سنّت قائل به عدالت مجموع صحابه هستند، حوادث و فتنههاي مهمي که سرنوشت اسلام را تغيير داده و در زمان صحابه اتفاق افتاده و سردمداران اين فتنهها, صحابه بودهاند را قابل نقد و بررسي ندانسته و حق آن را به کسي نميدهد و چون اين راه را برخود سدّ نمودهاند بنابراين تمام حوادثي که بعد از پيامبر؟ بدست صحابه انجام گرفته هيچگونه تحليل و بررسي در رابطة با آنها را مجاز نميشمارد و الاّ هر انسان منصفي که در رابطة با حوادث بعد از پيامبر؟ تحليل و بررسي کن چنين حقي را به خود خواهد داد. به عنوان نمونه ابنحجر در الاصابه در ترجمة مروان آورده است:
«اذاثبتت صحبته فلم يؤثّّر الطعن فيه.»
نتيجة دومي که بر اين بحث مترتّب است، اين است که چون اهل سنت تمامي صحابه را عادل ميداند، بنابراين در رابطه با صدق و استقامت و شخصيّت آنها بررسي و جستجو نميکنند و قول صحابي را عليالاطلاق قبول مينمايند و مشکل کار اين است که بسياري از خرافات و دروغهايي را که از بعضي از صحابه نقل ميشود، بدون تأمّل ميپذيرند.
مثلاً ذهبي در رسالة خويش به نام «الرواة الثقاة» آورده است:
«وامّا الصحابة فبساطهم مطويّ و ان جري ماجري اذ علي عدالتهم و قبل ما نقلوا العمل و به ندين الله». 1
نتيجة سوم اين است که چون همگي صحابه عادلند هر کس که بخواهد يکي از صحابي پيغمبر ؟ را نقد کند، او را کافر و خارج از دين ميدانند همچنانکه بعضي آوردهاند: «و معلوم ان انکار عدالتهم کفر بالرّسول.»
لکن شخص محقّق منصف، آنگاه که به آيات قرآن و روايات و واقعيت تاريخ مراجعه ميکند حقيقت را غير آنچه ادّعا شده ميبيند.
فصل اول
آراء مورد نظر در بحث عدالت صحابه
قدما و تاريخ نويسان در مورد صحابه داراي نظريات مختلفي ميباشند، بعضي از آنها قائلند که تمامي صحابه به حقيقت مفاهيم اسلامي و دستورات آن را در زندگي خويش از ابتداء تا انتها به منصة ظهور رساندهاند و بعضي ديگر قائلند که صحابه تا قبل از فتنهها و مشاکل تاريخي داراي چنين حالي بودهآند و امّا به مجرد احوالات و فتنههاي تاريخي، بعضيها بر عدالت خويش باقي بوده و بعضي به راههاي انحرافي متمايل شدهاند.
و اما بعضي ديگر از علما قائلند که صحابه را به عنوان صحابه نميشود قائل به عدالتشان شد، بلکه بعضي عادل و بعضي غير عادل و بعضي منافقيني هستند که حقيقت حال آنها بر ملا شده است و بعضي ديگر منافقيني که همچنان نفاق خويش را پنهان نمودند تا جايي که فقط عدة کمي از صحابه به اين امر واقف شدند.
به عنوان نمونه، چند نظر از بزرگان را اشاره ميکنيم:
آمدي قائل است: «اتفق الجمهور من الائمة علي عدالة الصحابة.»
و بعضي ديگر قائلند که حکم به عدالت صحابه در اصل حکمي است که در مورد عدالت صحابه در روايت آنها.
و بعضي ديگر قائلند که: «کل من قاتل عليّاً عالماً منهم، فهو فاسق مردود الرواية والشهادة لخروجهم علي الإمام الحق.»
و در انتها آورده است:
«والمختار: انّما هو مذهب الجمهور من الائمة.» 1
ابن حجر عسقلاني آورده است: «اتفق اهل السنة علي أنّ الجميع عدول، و لم يخالف يخالف في ذلک إلا شذوذ من المبتدعة.» 2
و در ادامه به قول خطيب بغدادي استشهاد کرده است که: «وانه لايحتاج إلي سؤال عنهم، و إنما يجب فيمن دونهم... لأنّ عدالة الصحابة ثابتة معلومة بتعديل الله لهم و إخباره عن طهارتهم.»
نظرية دوم اين است که آنچه در خارج مشاهده ميشود بيانگر ثبوت عدالت براي تمامي صحابه است و در بين آنان کسي که مرتکب آنچه سبب فسق باشد، يافت نميشود. غزالي آورده است: «والذي عليه سلف الأمّة و جماهير الخلف: أنّ عدالتهم معلومة... الاّ أن يثبت بطريق قاطع ارتکاب و احد لفسق مع علمه به، و ذلک ممّا لا يثبت، فلا حاجة لهم إلي التعديل.» 3
نظرية سوم، عدالت تمامي صحابه قبل از وارد شدن آنان در فتنه ميباشد؛ که از جملة قائلين به اين مطلب معتزلهاند، آنجا که آوردهاند: «تمامي صحابه عادلند مگر کساني که با امام علي بن ابيطالب ؟ جنگيدند، چرا که فاسق و مردودالشهادت ميباشند.» 4
نظرية چهارم, اين نظريه در پي اثبات عدالت صحابه است از ناحية تأويل موقعيت و عملکرد آنها در طول تاريخ به طوري که بتوان با عدالت آنها سازگاري برقرار نموده, يعني قائلند عدالت تمامي صحابه به حسب ميزانهاي جرح و تعديل نميتواند ثابت شود, چرا که بعضي از آنها کارهايي انجام دادهاند که ظهور در انحراف و فسق آنها دارد ولکن بخاطر تحفظ بر عدالت تمامي صحابه بايد عملکرد صحابه را توجيه نمود.
مثلاً ابن حجر هيتمي آورده است:«إعلم أنّ الذي أحمع عليه اهل السنّة والجماعة أنّه يجب علي کل مسلم تزکية جميع الصحابة بإثبات العدالة لهم، و الکفّ عن الطعن فيهم... و الواجب أن يلتمس لهم أحسن التأويلات، و أصوب المخارج، إذهم أهل لذلک.» 5
و از اين روست که گناهاني که بعضي از صحابه مرتکب شدهآند را توجيه و تأويل نموده و قائلند که از اجتهاد و تأويل آن صحابي صادر شده است، همچنان که ستم معاويه و عمروعاص بر امام عليبن ابيطالب ؟ و ريختن خون بعضي از صحابة بزرگوار مانند عمّار و خزيمه بن ثابت و حجر بن عدي و ديگران را ناديده گرفتهاند و آن را توجيه نموده و ناشي از اجتهاد آن دو دانستهاند.
ابن حجر آورده است: «و فئة معاوية و إن کانت هي الباغة لکنّة بغي لافسق به، لأنّه صدر عن تأويل يعذر به أصحابه.» 1
و يا ابن حزم در کتاب خويش آورده است: «و عمّار (رض) قتله ابوالعادية يسار بن سبع السلمي، وقدشهد بيعة الرضوان، فهو من شهداء الله له بأنّة علم ما في قلبه و أنزل السکينة عليه و رضي عنه، فأبوالعادية... متأول مجتهد مخطيء فيه باغ عليه مأجوراً أجراً واحدا.» 2
نظرية ديگر همچنان که اشاره شد اين است که عنوان صحابي به تنهايي دليل بر عدالت مصاحب پيامبر؟ نميباشد، بلکه هر کسي بايد به تنهايي در احوالش تحقيق و بررسي نمود تا عدالت و يا فسق او آشکار شود. قبل از ورود در بررسي تحليلي موضوع مناسب است ابتدا ريشة لغوي و معناي اصطلاحي واژة صحابه مورد بررسي قرار گيرد.
فصل دوم
صحابه در لغت
جوهري آورده است: «کل شيءء لاءَم شيئاً فقد استصحبه. اصطحب القوم: صحبَ بعضهم بعضاً. أصحب: إذا انقاد بعد صعوبة.» 3
راغب اصفهاني نيز آورده است: «الصاحب: الملازم... ولافرق بين أن تکون مصاحبته بالبند و هو الأصل والأکثر، أو بالعناية و الهمه. والمصاحبة والاصطحاب أبلغ من الاجتماع، لأجل أنّ المصاحبة تقتضي طول لبثة، فکل اصطحاب اجتماع، وليس کل اجتماع اصطحاباً.» 4
خليل فراهيدي نيز آورده است: «کل شيء لاءم شيئاً فقد استصحبه، والصحابة: مصدر صاحبک، الصاحب يکون في حالٍ يعتاً ولکنّه عمّ في الکلام فجري الاسم.» 5
در قرآن کريم نيز معناي لغوي صحابه در معاني نزديک به اين معنا استعمال شده است، مانند: معاشرت و يا ملازمت همراه با اجتماع و برخورد و همنشيني بدون نگريستن به اتحاد در اعتقاد و عدم آن، چراکه گاهي قرآن کريم اين واژه را در همنشيني مؤمن با مؤمن يا مؤمن با کافر و کافر با کافر برده است؛ و به چند نمونه اشاره ميشود.
1ـ خداي متعال از حضرت موسي علي نبيّنا و آله و عليه السّلام در خطابش به خصر نبي آورده است: «قال إن سألتک عن شيءٍ بعدها فلا تصاحبني.» 6 که هر دو مؤمن و معتقد به الوهيت ميباشند.
2ـ «و ان جاهداک علي أن تشرک بي ما ليس لک به علم فلا تطعهما و صاحبهما في الدنيا معروفاً.» 7 که در اين مورد فرزند با پدر و مادرش در اعتقاد مخالف است.
3ـ «فقال لصاحبه و هو يحاورة انا أکثر منک مالاً و اعزّ نفراّ... قال له صاحبه و هو يحاورة أکفرت بالّذي خلقک من تراب.» 1
که در اينجا واژة صحبت بين مؤمن و کافر بکار برده شده است.
4ـ «فنادوا صاحبهم فتعاطي فعقر». 2
که به صحبت بين کافر با ساير کافرين اشاره شده است. و از موارد ديگر, استعمال کلمة اصحاب در قرآن کريم است که دلالت بر معناي لبث و درنگ طولاني و همراهي با رفيق مينمايد, مانند: اصحابالجنّة, اصحابالنّار, اصحابالکهف, اصحابمدين و... بنابراين صاحب همچنان که در آيات قرآني آمده است به معناي معاشر و ملازم است و معاشرت و ملازمت نيز فقط با صرف برخورد به تنهايي صادق نميباشد بلکه نيازمند به معاشرت در طول زمان ميباشد, بنابراين در جمع بين معناي لغوي و بين آيات قرآن به اين نتيجه ميرسيم که صاحب کسي است که ملازمت و معاشرتش طولاني و کثير باشد.
فصل سوم
معناي اصطلاحي صحابه
در اين مورد آراء و نظريات متفاوتي از سوي علما بيان شده است.
1ـ در تحقق واژة صحابي کثرت ملازمت و معاشرت با پيامبر؟ شرط نميباشد, بلکه فقط صرف ديدار و رؤيت کافي است ولو در يک ساعت.
مثلاً احمدبن حنبل قائل است: «افضل الناس بعد اهل بدر القرن الذي بعث فهيم, کل من صحبه سنة أو شهراً أويوماً أو ساعة أو رآه, فهو من اصحابه.» 3
بخاري نيز از جملة قائلين به اين نظريه است: «و من صحبه النبي؟ أو رآه من المسلمين فهو من اصحابه.» 4
ابن حجر عسقلاني نيز آورده است: «الصحابي من لقي النبي؟ مؤمناً به و مات علي الإسلام, فيدخل فيمن لقيه من طالت مجالسته, له أو قصرت, و من روي عنه أولم يرويه, و من غزا معه أولم يغز و من رأه رؤيه ولو لم يجالسه, و من لم يره لعارض کالعمي.» 5
2ـ صحابي کسي است معاصر با پيغمبر ؟ باشد ولو ايشان را نديده باشد، از جملة قائلن به اين نظريه يحيي بن عثمان بن صالح مصري است، بنابراين تمامي مسلمين در عهد پيامبر ؟ از صحابه هستند.
3ـ نظر اصوليين اين است که هر آن کس که پيامبر؟ را ديده است و با ايشان معاشرت و ملازمت داشته بطوري که اطلاق مصاحبت بر آن بشود ولو مقدار صحبت کمتر يا بيشتر باشد و از جمله قائلين به اين رأي غزالي است چنانچه که آورده است: «لايطلق إلا علي من صحبه، ثم يکفي للاسم من حيث الوضع الصحبة ولو ساعة، ولکن العرف يخصص الاسم بمن کثرت صحبته.» 1
4ـ صحابي کسي است که مصاحبت با پيامبر ؟ به نحو طولاني داشته باشد و از ايشان علم و دانش را فرا گرفته باشد. بعد از بررسي واژة صحابه در لغت و اصطلاح و انظار مختلف در اين مورد اينک به بحث و بررسي در عدالت صحابه در مدارک اسلامي ميپردازيم.
فصل چهارم
صحابه در قرآن کريم
در اين مورد آيات مختلفي در قرآن کريم آمده است. بعضي از آنها دلالت بر تعريف و تمجيد از صحابه دارد و در بعض ديگر عملکرد بعض از صحابه کاملاً مورد نقد و انتقاد قرارگرفته، بنابراين بررسي در آيات در اين راستا بسيار لازم است و با توجه به بررسيهاي متعددي که از سوي محقّقين محترم در اين زمينه صورت گرفته ما فقط به يکي از آيات با ديدگاهي خاصّ اشاره ميکنيم و آن آيهاي است که اهل سنت بر عدالت جميع صحابه اقامه ميکنند آيه هجدهم سوره فتح ميباشد.
(لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونک تحت الشجرة فعلم ما في قلوبهم فانزل السکينة عليهم و اثابهم فتحاً قريبا.)
به اين آيه استدلال شده بر عدالت بيعتکنندگان تحت شجره و بلکه عدالت تمامي صحابه، البته به نظر بعضي از محققين اهل سنّت مانند خطيب بغدادي 2 و ابن حجر 3 .
آيه شريفه ميفرمايد: خدا از مؤمنين راضي شده است آنان که تحت شجره با پيامبر ؟ بيعت کردهاند پس از اينها عادلند و بعضي قانوني کلي استفاده نمودهاند که هر که با پيامبر بيعت کند خداوند از او راضي ميشود و انزال سکينه بر او کرده و فتح قريب بر او نازل ميکند و چون تمامي صحابه پيامبر ؟ بيعت کردهاند، پس چنين ميباشد. در جواب بايد گفت: آيه شامل تمامي صحابه نخواهد شد، چراکه ولو فرض کنيم آيه شامل بيعتکنندگان تحتالشجره است و لکن خداوند نميخواهد اعلام کند که من روز بيعت رضوان از همة مؤمنين راضي شدم و الاّ اجتماع نقيضين لازم ميآيد.
پيامبر؟ عثمان را نزد مشرکين قريش فرستادند و شايع شد که کفّار قريش او را کشتهاند. حضرت از افراد خود در تحتالشجره در سال حديبيّه بيعت گرفت و اين آيه نازل شد.
اگر ظاهر آيه دلالت بر عدالت تمامي صحابه کند، بايد گفت در بين مشرکيني که قرار شد اصحاب با آنان بجنگند عدهاي بودند که بعداً ايمان آوردند و معناي اين مطلب اين است که خداوند از آنان که بعداً از صحابه شدند راضي است و از اصحاب نيز در همان زمان راضي است، پس رضايت خداوند در يک روز از مشرکين و از اصحابي که با هم در حال جنگ بودهاند همزمان تحقّق پيدا کرده است. و اما شمول آيه نسبت به بيعتکنندگان شجره، اين را ميپذيريم ليکن قانون کلي که شما از آيه استفاده نمودهايد را قائل نيستيم با توجه به مراجعه به آيات ديگر قرآن؛ چراکه از مجموع آنها استفاده ميشود بيعت به تنهايي مؤثر در حصول رضايت نيست، بلکه شرطي ويژه دارد و آن هم وفاي به عهد است. شاهد مطلب اين آية شريفه است: ( ان الذين يبايعونک انّما يبايعون الله يدالله فوق ايديهم فمن نکث فانّما ينکث علي نفسه و من أوفي بما عاهد عليه الله فسيؤتيه اجراً عظيما.) 1
اجماع همة بزرگان جمله شرطيه مفهوم دارد به اين معنا که ملاک تأثير بيعت اينها در صورتي است که به تعهدات خود وفا کنند و الاّ فلا.
بايد مورد بيعت نيز بررسي شود. بيعت به معناي اعلام تعهد است، تعهد بر اطاعت اوامر پيامبر ؟ . بنابراين آية اول فرمود: بر بيعت تحتالشجره ثمراتي بار است و در اين آيه ميفرمايد بيعت وقتي اجر عظيم دارد که وفاي به عهد نيز داشته باشد، نتيجه اين ميشود هر بيعتي که همراه وفاي به عهد باشد اثر شرعي دارد و هر زمان از وفاي به عهد جدا شود ديگر اثر شرعي بر آن مترتّب نيست، پس اين نکته که هر بيعت کنندهاي اين آثار بر عملش بار ميشود مقبول نيست. اگر اشکال شود که از خود آية رضايت معلوم ميشود که وفاي به عهد نيز داشتهاند چراکه تعبير شده است «لقد رضي الله عنهم».
در جواب گوييم: آية قرآن و واقعيت تاريخي مسلّم داريم که نتيجهاش اين ميشود که آيه ميفرمايد از مبايعين اعلام رضايت ميکنم به اين شرط که وفاي به عهد داشته باشد و آن آية سورة فتح است.
(محمد رسول الله والذين معه اشدّاء، علي الکفّار رحماء بينهم تريهم رکعاً سجّداً يبتغون فضلاً من الله و و رضوان وعد الله الذين آمنو و عملوالصالحات منهم مغفرة و اجراً عظيماً.) 2
صدر آيه ميگويد اصحاب منتظر رضوان و فضل هستند ولي بدانند که آنانيکه ايمان آورده و عمل صالح دارند داراي مغفرت و اجر عظيمند. «مِنْ» در آيه تبعيضيّه است و به اجماع علماء «مِنْ» بيانيه بر سر ضمير نميآيد. مفسّرين ميگويند اين آيه در مورد بيعت رضوان است و شأن نزولش در مورد افراد تحت شجره است، يعني اي کساني که تحت شجره بيعت کرديد، بدانيد که همة شما رضوان خدا شامل حالتان نيست بلکه بايد همراه با (آمنوا و عملو الصالحات) باشد.
نکتة مهم اينکه شواهد و نمونههاي خارجي متعددي نيز موجود است که تمامي بيعتکنندگان قادر نبودهاند، به عنوان نمونه به دو نفر اشاره ميکنيم.
1ـ ابولغاديه جهني يسار بن سبُع که از افراد تحتالشجرة بوده است.
«هوالذي قتل عمّار بن ياسر في حرب صفّين.»
و عمّار کسي بوده است که تمامي اهل سنّت از پيامبر؟ روايت دارند. «قاتل عمار و ثالبه في النّار.» 1
و در روايت ديگر آمده است:
«ويح عمّار تقتله الفئة الباغية عمّار يدعوهم إلي الله و يدعون الي النّار.»
و از خود يساربن سبع نقل شده است که: «و الله لو انّ عمّاراً لقتله اهل الارض لدخلوا فيالنّار.» 2
و هيچکدام از صحابه هم براي توجيه عمل خلاف خود به آية بيعت رضوان استناد نکردهاند.
2ـ عبدالرحمن؟ بن عُدَيس البلويّ
مکتب اهل سنت که خلافکاريهاي صحابه را با عنوان «اجتهد فأخطأ» توجيه ميکند. حتي ابن حزم ميگويد: علما اتفاق دارند که ابن ملجم «اجتهد فأخطأ».
ولي در يکجا اجتهاد را قبول نميکنند و آن در مورد قاتل عثمان است. ابن حزم ميگويد: «قاتل عمار و قاتل علي؟ اجتهاد کردهاند به خلاف قاتلين عثمان که فاسق شدهاند.» 3
با توجه به اينکه عبدالرحمن، قاتل عثمان بوده، پس فاسق است و از طرفي از افراد بيعتکنندة تحتالشجره بوده؛ پس چگونه ميشود خدا از او راضي باشد در حاليکه شما ميگوييد قاتلين عثمان فاسقند! و در اين زمينه به مغازي واقدي ص 604 به بعد ميتوان مراجعه نمود.
خاتمه
کوتاه سخن آنکه هر چند آياتي در فضائل بعض از صحابه موجود است وليکن آيات متعددي نيز در نقد در ردّ عملکرد تعداد ديگري از آنان ميباشد که خود نشاندهندة اين است که عنوان صحابي بتنهايي کافي براي اثبات عدالت نيست و به طور فهرستوار به آنها اشاره ميشود:
1ـ پيشگامان نخست: (والسابقون الاولون من المهاجرن...) (توبه 100)
2ـ بيعتکنندگان تحتالشجرة (فتح/18)
3ـ اصحاب فتح (فتح 29)
4ـ منافقين معلوم (منافقون/1)
5ـ منافقين پنهان (توبه /101)
6ـ الذين في قلوبهمن مرض (احزاب/11)
7ـ فاسقان (حجرات/6)
و... نمونههاي ديگر.
در سنت و حاديث نيز به احاديث فراوان بر ميخوريم که نشانگر ارتداد بعض از صحابه است مانند:
(يرد علي يوم القيامة رهطٌ من اصحابي فيحلوؤن علي الحوض فاقول: يا ربّ اصحابي فيقول: انّه لا علم لک بما أحدثوا بعدک إنّهم ارتدّوا علي أدبارهم القهقري) 1
و مطالعة تاريخ و عملکرد صحابه نسبت به يکديگر و يا نسبت به سايرين نيز خود گوهي واضح بر مدعاي ما ميباشد، مانند:
ـ تبعيد ابوذر غفاري تا زمان وفات
ـ زدن عمّار ياسر و عبدالله بن مسعود
ـ عزل اصحاب مخلص از منصبها و دادن ولايت به فاسقين بنياميّه که دشمن اسلام بودند. 2
و نيز سب و لعن اهل بيعت؟ و نمونههاي فراوان ديگر، مانند اينکه خود صحابه در زمان پيامبر؟ با يکديگر نزاع و فحاشي ميکردند. و با توجه به کارهايي که در طول تاريخ از آنان سرزده است نميتوان ادّعاي عدالت آنان را پذيرفت و مطلب قابل توجه اينکه هر کتابي که در طول تاريخ نويسندگان اهل سنت در مذمت صحابه نوشتهاند به بوتة نابودي و فراموشي سپرده شده است، مانند کتاب «الحاوية في مذمّات معاوية» که مرحوم ابن طاووس و علاّمة حلّي آن را بدون نام مؤلف نقل ميکنند و عماالدين طبري با ذکر نام مؤلف آن (قاسم بن محمد بن احمد مأموني) نقل ميکند و يا کتاب «مثالب بنياميّه» از ابوسعيد اسماعيل بن علي السمّان الحافظ است که عماالدين طبري در کامل بهايي از اين کتاب نقل ميکند و نمونههاي ديگر.
در پايان کلام بايد اين نکته را متذکر شويم که هر چند بحث در آيات و روايات و واقع تاريخ بسيار فراتر از اين مختصر بايد باشد وليکن به همين مقدار بسنده ميشود و خود گواهي بر عدم عدالت همة صحابه به عنوان مطلق خواهد بود، آري بعضي از آنان شخصيتهاي بسيار بزرگوار و والامقامي بودهاند که تاريخ گواه بر صدق اين مدعا است اما عنوان صحابي به تنهايي مؤثر در حصول عدالت نيست.
والسلام علي من اتبع الهدي
سيد محسن حسيني فقيه
مشهد مقدس ـ شعبان المعظم 1424 ﻫ .ق
1 ـ الرواة الثقاة، ص 3 .
1 ـ الإحکام في اصول الاحکام 2/320 .
2 ـ الإصابه 06:1
3 ـ المستصفي 0275:2
4 ـ الإحکام في أصول الاحکام، 0320:2
5 ـ الصواعق المحرقه ص 325.
1 ـ الصواعق المحرقه، ص 398.
2 ـ الفصل في الاهواء والملل والنحل، 161:4.
3 ـ صحاحاللغة 162:1.
4 ـ مفردات الفاط القرآن، ص 275.
5 ـ ترتيب کتاب العين ص 440.
6 ـ کهف 76:18.
7 ـ لقمان 15:31.
1 ـ کهف 34:18- 37.
2 ـ قمر 29:29.
3 ـ العدة في اصول الفقه, فرّاء, 988:3.
4 ـ فتح الباري 3:7.
5 ـ الاصابه 4:1.
1 ـ المستصفي، 261:2.
2 ـ الکفاية ص 46.
3 ـ مقدمه الاصابه في تمييز الصحابه، ص 6.
1 ـ فتح 10.
2 ـ فتح 29.
1 ـ سير اعلام النبلاء 420:1.
ـ الطبقات الکبري 261:3.
ـ مجمع الزوائد 297:9. رجاله رجال صحيح.
2 ـ اسد الغابة، 267:5.
3 ـ الفصل 161:4.
1 ـ جامع الاصول 120:11. و صحيح بخاري در تفسير سورة مائده باب و کنت عليهم شهيداً و صحيح مسلم، کتاب الفضائل باب اثبات حوض نبيّنا.
2 ـ تاريخ يعقوبي 147:2.
|