یادداشت /آخرین درس از آخرین پیامبر یادداشت /آخرین درس از آخرین پیامبر یادداشت /آخرین درس از آخرین پیامبر بعثه مقام معظم رهبری در گپ بعثه مقام معظم رهبری در سروش بعثه مقام معظم رهبری در بله
یادداشت /آخرین درس از آخرین پیامبر یادداشت /آخرین درس از آخرین پیامبر یادداشت /آخرین درس از آخرین پیامبر یادداشت /آخرین درس از آخرین پیامبر یادداشت /آخرین درس از آخرین پیامبر

یادداشت /آخرین درس از آخرین پیامبر

محسن اسماعیلی نوشت: راز دلدادگی به محمد(ص) آن بود که خود را از دیگران برتر نمی‌پنداشت و بدون آنکه امتیازی برای خود بطلبد، همواره همچون دیگران می‌زیست، او شرافت و فضیلت خود را مایه سرکوب و سرزنش کسی قرار نمی‌داد و سبق و سابقه خود را دلیل نفی آنها نمی‌دید.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی حج، محسن اسماعیلی، عضو مجلس خبرگان رهبری و استاد دانشگاه تهران، درآستانه فرارسیدن بیست‌وهشتم ماه صفرمصادف با رحلت پیامبراکرم(ص)، طی یادداشتی به بیان خصایص پیامبر ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص) پرداخت. در ادامه متن این یادداشت را می‌خوانید.


«بیست‌وهشتم صفر، سالروز رحلت کسی است که به تصدیق قرآن از هر نظر الگو و دارای خُلق عظیم و خاتِم و خاتَم پیامبران است. حضرت محمد مصطفی(ص) از آن جهت پایان‌بخش ارسال رسل و انزال کتب شد که نکته‌ای را ناگفته باقی نگذاشت و پس از او در مجموعه تعالیم انبیاء نقصی نبود که دیگران برای تکمیل آن مبعوث شوند.


اما در میان همه آنچه از «اسوه حسنه» خوانده و شنیده‌ایم، اهتمام به رعایت حرمت انسان‌ها (و نه فقط مسلمان‌ها) و ادای حقوق مردم از برجستگی بیشتری برخوردار است. او برترین مخلوق و علت خلقت بود، ولی در همان حال کرامت هیچ بشری را نادیده نمی‌گرفت؛ با ضعیف‌ترین‌ها نشست و برخاست داشت، از گمنام‌ترین‌ها دلجویی می‌کرد و پایمال کردن حق هیچ‌کس را برنمی‌تافت؛ به ویژه کسانی که فریادشان به جایی نمی‌رسید و تضییع حقوق آنها هزینه‌ای در بر نداشت.


پیامبر ما چنان به انسان و حرمت او می‌اندیشید که حتی پیکر بی‌جان آدمی را نیز شایسته احترام می‌دید. نوشته‌اند: به هنگام گفت‌وگو با اصحابش بود که جنازه‌ای را عبور ‌دادند. تمام‌قد به احترام آن برخاست. یارانش که به احترام ایشان (و نه به احترام آن جنازه!) برخاسته بودند، با بی‌رغبتی و تعجب ‌گفتند که این جنازه یک یهودی است!! (یعنی او از ما نیست و چنین حرمتی را سزاوار نیست). اما حضرت با توبیخ این همه تنگ‌نظری ‌فرمود: مگر انسان نیست؟! هرگاه جنازه‌ای دیدید به احترام آن برخیزید (بدون آنکه به دین و آئینش بنگرید).


آن نگاه وحیانی و منطبق با فطرت بود که دوست و دشمن را پروانه‌وار گرد شمع وجودش جمع و زمینه را برای جهان‌گیر شدن پیامش، با شتابی باورنکردنی، آماده کرده بود. قرآن به صراحت نرمی و مهربانی با مردم را رمز موفقیت او می‌داند و تأکید می‌کند که اگر تندخو و سخت‌دل بود، به رغم همه خوبی‌هایی که داشت، همه از گرد او پراکنده می‌شدند!


راز دلدادگی به محمد(ص) آن بود که خود را از دیگران برتر نمی‌پنداشت و بدون آنکه امتیازی برای خود بطلبد، همواره همچون دیگران می‌زیست، او شرافت و فضیلت خود را مایه سرکوب و سرزنش کسی قرار نمی‌داد و سبق و سابقه خود را دلیل نفی آنها نمی‌دید. وقتی با یاران به سفر می‌رفت و در جایی برای رفع خستگی بار بر زمین می‌نهادند، هرکس به کاری می‌پرداخت. یکی ذبح حیوان را می‌پذیرفت و دیگری کندن پوست آن را. این پختن غذا را بر عهده می‌گرفت و آن یکی کاری دیگر را ... در این میان پیامبر نیز مشتاقانه و فروتنانه جمع کردن هیزم را وظیفه خود قرار می‌داد. جمعیت یک صدا التماس می‌کرد: شما راحت باشید که ما به خدمت شما افتخار می‌کنیم. اما او پاسخ می‌داد: «خداوند دوست ندارد، بنده‌ای را در میان دوستانش با وضعی متمایز ببیند که برای خود نسبت به آنان امتیازی در نظر گرفته است».


جریان آخرین دیدار او با مردم؛ نه فقط ذکر مصیبت، که درس ماندگاری برای همیشه تاریخ است. شیخ صدوق و بسیاری دیگر از بزرگان دین نقل کرده‌اند: در واپسین لحظات عمر شریفش، در مسجد و خطاب به عموم مردم فرمود: خداوند سوگند یاد کرده است که از تجاوز به حقوق انسان‌ها نخواهد گذشت. پس شما را به خدا! هرکس حقی از او تباه کرده‌ام برخیزد و قصاص کند. پیرمردی به نام «سواده بن قیس» از میان آنان برخاست و گفت: پدر و مادرم به فدای تو! هنگامی که از طائف آمده بودی و عصای خود را بلند کردی تا بر ناقه‌ات فروآوری، بر شکم من زدی که در میان استقبال‌کنندگان بودم. نمی‌دانم به عمد زدی یا به خطا؟!


حضرت فرمود: به خدا پناه می‌برم که به عمد کرده باشم. سپس بلال را فرمود که همان عصا را از فاطمه که در خانه نشسته بود، گرفته و بیاورد. داستانش مفصل است ... بلال در کوچه‌ها ناله می‌زد و فریاد بر می‌آورد که: چه کسی مانند رسول خدا چنین می‌کند؟ عصا را آورد و پیامبر به آن پیرمرد داد. «سُوادة بن قیس» گفت: پیراهن خود بالا بزن و شکم خود را بگشا.


جمعیت گریه می‌کرد و از جسارت و بی‌رحمی پیرمرد در شگفت بود. شاید خیلی‌ها می‌خواستند به او یورش برند. اما در میان خشم و حیرت حاضران، او فقط اجازه خواست تا به امید رهایی از دوزخ، بوسه به جای قصاص بزند!


پیامبر دوباره پرسید که آیا حق خود را نمی‌گیری؟ پیرمرد که به آرزوی خود رسیده بود، عفو کرد و عفو خدا طلبید ... یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ».




مطالب مرتبط

نظرات کاربران

XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX; width:100%; height:285px; overflow:hidden" src="about:blank">