ابوذر غفاری ابوذر غفاری ابوذر غفاری بعثه مقام معظم رهبری در گپ بعثه مقام معظم رهبری در سروش بعثه مقام معظم رهبری در بله
ابوذر غفاری ابوذر غفاری ابوذر غفاری ابوذر غفاری ابوذر غفاری

ابوذر غفاری

 از نخستین مسلمانان و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و اله) در برخی غزوه‌ها   جندب / بُریر بن جُنادة بن کُعیب بن صُعیر، معروف به ابوذر غفاری[1] از صحابه بزرگ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) [2] از قبیله بنی‌غفار* بود. بنی‌غفار از

 از نخستين مسلمانان و جانشين پيامبر(صلي الله عليه و اله) در برخي غزوه‌ها

 

جندب / بُرير بن جُنادة بن كُعيب بن صُعير، معروف به ابوذر غفاري[1] از صحابه بزرگ رسول خدا(صلي الله عليه و اله) [2] از قبيله بني‌غفار* بود. بني‌غفار از تيره بني‌كنانه از عرب عدناني و ساكنان اطراف مكه بودند[3] كه در فتح مكه با 300 نفر[4] و در حنين با 1000 نفر[5] پيامبر را ياري دادند و ايشان با آنان پيمان دفاعي داشت[6] و آنان را در كنار انصار و چند قبيله ديگر، دوستان و هواداران خود مي‌دانست[7] و براي سكونتشان بخشي از مدينه را اختصاص داد.[8]

 

از زندگي پيش از اسلام ابوذر آگاهي چندان در دست نيست. بر پايه روايتي، در جاهليّت شباني مي‌كرد[9] و دليرانه يك‌تنه در برابر كارواني مي‌ايستاد.[10] سه سال پيش از پذيرش اسلام، خداي يگانه را مي‌پرستيد و نماز مي‌گزارد و از بت‌ها دوري مي‌جست.[11] بر پايه گزارش‌هايي، آيه 17 زمر/39 در مدح او و دو تن ديگر نازل شده است كه در جاهليت نيز از بت‌پرستي دوري مي‌كردند.[12] وي پنجمين فردي بود كه اسلام آورد.[13] برخي او را چهارمين مسلمان دانسته‌اند.[14] بر همين اساس او را از سابقان در اسلام شمرده‌اند.[15] داستان اسلام آوردن او را گوناگون[16] و حتي پس از رخدادي اعجازآميز[17] ياد كرده‌اند. مشهور است كه چون خبر بعثت پيامبر(صلي الله عليه و اله) را شنيد، برادرش را براي خبريابي به مكه فرستاد و پس از شنيدن سخن او، خود به مكه آمد و پس از تحمل سختي و برخورد با دشمنان اسلام، پيامبر گرامي(صلي الله عليه و اله) را ديدار نمود و اسلام آورَد.[18] او با پيامبر بيعت كرد كه در راه خدا از ملامت هيچ سرزنش‌كننده‌اي نهراسد و حق بگويد، هر چند تلخ باشد.[19]

 

پيامبر ابوذر را به تبليغ دين در قبيله خويش تا هجرت به مدينه، مأمور كرد؛ امّا وي پيش از بازگشت در ميان خفقان مشركان، شعار توحيد سر داد و با ضرب و شتم شديد آنان روبه‌رو شد.[20] سپس به ديار خويش رفت. با تلاش او نيمي از بني‌غفار تا پيش از هجرت به مدينه و نيم ديگر پس از هجرت مسلمان شدند.[21] بر پايه برخي گزارش‌ها، در اين مدت و احتمالاً هماهنگ با سياست پيامبر در ايجاد ناامني براي كاروان‌هاي تجاري قريش، ابوذر در محلي به نام «ثنيه غزال»، كاروان‌هاي تجاري قريش را تهديد مي‌كرد و تنها پس از گفتن شهادتين، اموالشان را بازپس مي‌داد.[22] وي پس از جنگ اُحُد يا خندق[23] به مدينه رفت و چون سكونت‌گاهي نداشت، در مكاني به نام صفّه در قسمت شمالي مسجد پيامبر اقامت گزيد.[24]

 

ذيل آيات 27-28 كهف/18 نقل شده كه عده‌اي از همنشيني با صحابه تهيدست مانند ابوذر پرهيز مي‌كردند و از پيامبر خواستند تا از فقيران دوري كند. اما اين آيات، آن اصحاب تهيدست را كساني دانست كه هر صبح و شام خدا را خالصانه ياد مي‌كنند و پيامبر را به همراهي با آنان فرمان داد و از پذيرش پيشنهاد اشراف بازداشت.[25] ابوذر در سال اول كه پيمان برادري برقرار شد، در مدينه حضور نداشت[26]؛ اما كساني مانند عبدالله بن‌ مسعود[27]، هلال مولي مغيرة بن شعبه[28]، سلمان[29] و منذر بن عمرو[30] را برادر او ياد كرده‌اند. مي‌توان حدس زد كه پيامبر به صورت غيابي براي او، مانند جعفر طيار، برادري برگزيده است.[31] برخي محققان با تكيه بر شواهد و ادله بر اين باورند كه پيمان برادري او با سلمان بوده است.[32]

 

 او تا پايان حيات پيامبر(صلي الله عليه و اله) با ايشان همراه بود.[33] در شب زنده‌داري مي‌كوشيد. همگام با برخي مسلمانان، پس از نزول آيه 17 ذاريات/51: {كَانُوا قَلِيلا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ} بر خود سخت مي‌گرفت و از شدت خستگي با تكيه بر عصا نماز مي‌گزارد و تنها اندكي از شب را به استراحت مي‌پرداخت. با نزول آيه 20 مزمّل/73 از عنايت خاص خداوند به آنان ياد گشت و براي استراحت بيشتر به آنان رخصت داده شد.[34] به نقل ابن عباس، مقصود از {طَائِفَةٌ مِنَ الَّذِينَ مَعَكَ} (مزمل/73، 20) امام علي(عليه السلام) و ابوذر هستند كه مانند پيامبر(صلي الله عليه و اله) نزديك به دو سوم يا يك نيمه و يا يك سوم شب را به بيداري و عبادت مي‌گذراندند.[35]

 

در غزوه ذات الرقاع به سال چهارم ق.[36]، بني‌‌مصطلق به سال ششم ق.[37] و عمرة القضاء به سال هفتم ق.[38] و بر پايه گزارشي، در فتح مكه و حنين به سال هشتم ق.[39] امامت جماعتِ مدينه و جانشيني پيامبر(صلي الله عليه و اله) را بر عهده داشت. اما برخي او را پرچمدار بني‌غفار در اين دو جنگ دانسته‌اند.[40] ابوذر در جنگ تبوك به سال نهم ق. حضور داشت؛ ولي به سبب ضعف مركب، با تأخير و پياده به حضور پيامبر(صلي الله عليه و اله) رسيد.[41] در اين حال، پيامبر(صلي الله عليه و اله) از زندگي و مرگ او در تنهايي ياد كرد و او را كسي دانست كه تنها وارد بهشت خواهد شد.[42]

 

ابوذر در روزگار خلفا

 با رحلت پيامبر گرامي(صلي الله عليه و اله) وي بر امامت علي(عليه السلام) ثابت قدم ماند و به تعبير امام صادق(عليه السلام) از اندك كساني بود كه بر فرمان رسول خدا استواري ورزيدند.[43] او تا پايان عمر ديگران را به همين ثبات قدم سفارش ‌كرد.[44] از اين رو، به ابوبكر به سبب غصب خلافت اعتراض نمود[45] و همراه برخي ديگر از بزرگان صحابه، از علي(عليه السلام) ‌خواست تا براي گرفتن حقّ خود برپا خيزد. وي در خطبه‌اي كه در حضور ابوبكر، عمر، مهاجران و انصار خواند، بر حقّانيت علي(عليه السلام) تأكيد كرد.[46] همين رابطه با خاندان پيامبر(صلي الله عليه و اله) و علي(عليه السلام)، او را در جمع كم‌شمار تشييع‌كنندگان حضرت فاطمه (عليها السلام) قرار داد.[47]

 

از زندگي ابوذر در زمان خلافت ابوبكر، چندان آگاهي در دست نيست. در دوره عمر يكي از چهار نفري بود كه به‌ رغم عدم حضور در بدر، به سبب ارجمندي‌اش، در تقسيم ديوان در كنار بدريان قرار گرفت.[48] پس از مرگ ابوبكر به شام رفت و آن‌جا سكنا گزيد.[49] به سال 19ق. در فتح مصر به فرماندهي عمرو بن عاص شركت كرد و گويا قصد اقامت در آن‌جا را داشت[50]؛ اما به شام بازگشت و در يكي از جنگ‌هاي تابستاني معاويه، نبرد عَموريه، در سال 23 ق. حضور يافت.[51]

 

در زمان خلافت عثمان، همچنان در شام ماند و در فتح قبرس به دست معاويه به سال27 يا 28 ق. حضور داشت.[52] او كه در زمان عثمان، نفوذ اشرافي‌گري و ثروت‌اندوزي را در جامعه اسلامي و حتي ياران پيامبر شاهد بود و دست‌اندازي بني‌اميه را به عنوان خويشان خليفه بر بيت المال مي‌ديد، به اين پليدي‌ها اعتراض مي‌كرد. اختلاف او با معاويه و خليفه سوم نيز به چگونگي استفاده آنان از بيت‌ المال ارتباط داشت. وي معتقد بود كه نيمه دوم آيه 34 توبه/ 9: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الأحبَارِ وَالرُّهبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَموَالَ النَّاسِ بِالبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللهِ وَالَّذِينَ يَكنِزُونَ الذَّهَبَ وَالفِضَّةَ وَلا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللهِ فَبَشِّرهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ} به اهل‌كتاب اختصاص ندارد؛ بلكه
همه كساني‌كه طلا و نقره مي‌اندوزند و در راه خدا انفاق نمي‌كنند، به عذاب الهي تهديد شده‌اند. او حاكمان را به اصلاح شئون زندگي مردم و بهره‌مندي همه طبقات از بيت‌ المال توصيه مي‌كرد. از اين رو، به كاخ‌سازي معاويه در شام اعتراض نمود و آيه كنز را براي او خواند. اين اعتراض به هتك حرمت او از طرف معاويه و بازداري مردم از همنشيني با وي و سرانجام به بهانه فسادانگيزي در جامعه، به اخراج خشونت‌بار او به سوي مدينه انجاميد.[53]

 

ابوذر در مدينه هم ساكت ننشست. وي در مواجهه با عثمان بن‌ عفان، با انتقاد از وضع اجتماعي جامعه اسلامي، نيكي به همسايه و پيوند با خويشان را در كنار پرداخت زكات لازم شمرد.[54] اين كه برخي آراي ابوذر را حاصل اجتهاد او دانسته و ضرورت انفاق تمام ثروت‌هاي زايد بر انفاق واجب را به او نسبت داده‌اند، سخني درست نيست. او اقرار داشت كه اين سخنان را از پيامبر شنيده است.[55] برخي محققان با بررسي دقيق اين موضوع و با ادله تاريخي ثابت كرده‌اند كه رأي و نظر ابوذر با ديگر صحابه هيچ‌‌گونه تضادي نداشت و اتهاماتي كه به وي وارد شده، براي تبرئه هيئت حاكمه وقت از فساد و تباه‌كردن بيت‌ المال بوده است.[56]

 

ابوذر از آنان كه مقام سياسي را براي ثروت‌اندوزي مي‌پذيرفتند، دوري مي‌گزيد. از اين رو، آن‌گاه كه ابوموسي‌اشعري، از كارگزاران عثمان در عراق، او را «برادر» خطاب كرد، وي را از تكرار اين سخن بازداشت و برادري خود با ابوموسي را تا پيش از زمان خدمت در خلافت عثمان دانست.[57] و آن‌گاه كه ابوهُرَيْره كه او نيز سِمَتي را پذيرفته بود، ادعا كرد كه در زمان مسئوليتش ثروتي نيندوخته، او را برادر خود دانست.[58]

 

اعتراض او به عثمان و پافشاري بر حقيقتِ دينداري و پارسايي، موجب تبعيدش به ربذه* شد؛ جايي كه آن را هيچ خوش نداشت.[59] هنگام تبعيد وي به ربذه، عثمان همگان را از همراهي و بدرقه او نهي كرد. اما امام علي، امام حسن، امام حسين: و عقيل و عمار او را بدرقه كردند و در تأييد رويكرد او و براي همدردي با وي سخن گفتند. امام علي(عليه السلام) خشم ابوذر بر حاكمان را خشمي مقدس و براي دين و سبب تبعيد او را احساس خطر از روشنگري‌هايش دانست.[60] اين اجتماع باعث درگيري اندك با مروان شد كه مأمور اخراج ابوذر بود و به اين همراهان اعتراض كرد.

 

عثمان امام علي(عليه السلام) را به سبب فرمان نبردن از او و درگيري با مروان توبيخ نمود.[61] درگيري ابوذر با عثمان و تبعيدش را ريشه ناخشنودي قبيله بني‌غفار و هم‌پيمانانش از عثمان دانسته‌اند.[62] حاكم بودن جوّ عثمانيگري در دوران بني‌اميه تا سده دوم باعث شد تا بسياري از راويانِ وابسته به اكثريت حاكم، در تلاشي هماهنگ سخن تند ابوذر را موجب اخراج وي از مدينه و به مصلحت خود او و اصحاب و نيز دين بدانند و با همين رويكرد، اقامت ابوذر در ربذه را به خواست خود وي و اعتراضش به عثمان را نادرست جلوه دهند[63]؛ با اين توجيه كه او تنهايي را دوست مي‌داشت و فقط براي گريز از اعرابي شدن كه پيامبر(صلي الله عليه و اله) آن را بد شمرده بود، به مدينه رفت و آمد داشت.[64] اما بيشتر مورخان، به استناد داده‌هاي تاريخي[65]، اقامت ابوذر در آن‌جا را ناچاري و طبق تصميم عثمان دانسته، معتقدند برخلاف خواست ابوذر كه مي‌خواست به مكه، بصره يا شام برود، وي را به ربذه تبعيد كردند. بدين روي، رفتار خشم‌آلود عثمان با صحابي بزرگ پيامبر(صلي الله عليه و اله) را به نقد مي‌كشند.[66]

 

ويژگي‌هاي شخصيتي ابوذر

امام علي(عليه السلام) به نقل از پيامبر(صلي الله عليه و اله) ابوذر را راستگوترين انسان‌ها خوانده است.[67] شايد اين سخن پيامبر موجب شد تا صداقت ابوذر ميان عرب ضرب‌ المثل شود.[68] پيامبر بدو علاقه داشت و او را از حواريان خود دانست[69] و فرمود كه بهشت در اشتياق ديدار اوست.[70] نيز وي را يكي از چهار كسي شمرد كه خداوند او را فرمان داده تا آنان را دوست بدارد.[71] هرگاه نزد پيامبر همراه گروهي حضور مي‌يافت، ايشان وي را نزديك‌تر از ديگر صحابه كنار خود جاي مي‌داد و در سخن گفتن به او رو مي‌كرد. اگر او در جمع حاضر نبود، پيامبر از او خبر مي‌گرفت.[72] حتي گاه او را بر مركب خود، پشت سر سوار مي‌كرد.[73]

 

زهد و پارسايي ابوذر موجب شد كه پيامبر وي را به عيسي(عليه السلام) تشبيه كند.[74] او در زندگي به حداقل ممكن قناعت مي‌كرد و حتي از كسي هديه نمي‌پذيرفت.[75] وي در حق‌گويي سرآمد بود؛ چنان كه حضرت علي(عليه السلام) او را همچون خود از كساني مي‌دانست كه در راه خدا از سرزنش مردم نمي‌هراسند[76] و اين بر پايه پيمانش با پيامبر بود.[77] از اين رو، هرگز از بيان حق بازنايستاد و هنگامي‌كه دستور خليفه براي منع فتوا را به او ابلاغ كردند، سوگند ياد كرد كه آنچه را از پيامبر(صلي الله عليه و اله) شنيده، بيان خواهد كرد، گر چه خنجري بر حلق او نهند.[78]

 

ابوذر سرانجام در ربذه، از منزلگاه‌هاي كاروان‌هاي حج در طول تاريخ[79]، در تنهايي و سختي همان‌گونه كه پيامبر(صلي الله عليه و اله) خبر داده بود[80]، در كنار همسر يا تنها دخترش به سال 32ق. درگذشت[81] و به دست كارواني كه از عراق مي‌آمد و ابن مسعود و تني چند از اصحاب آن ‌را همراهي مي‌كردند[82]، تجهيز شد. مالك اشتر بر او نماز گزارد[83] و وي را همان جا به خاك سپردند.[84] اكنون اثري از مدفن وي نيست.[85] پيشتر مسجدي به نام ابوذر بوده كه گويا قبرش همان جا قرار داشته است.[86] زيارت وي در ربذه از مستحبات شمرده شده است.[87] از او نسلي نمانده است.[88]

 

در برخي منابع كتابي با عنوان خطبه به ابوذر نسبت داده شده كه حاوي شرح رخدادهاي پس از پيامبر(صلي الله عليه و اله) است.[89] ده‌ها حديث از پيامبر گرامي(صلي الله عليه و اله) به روايت او به ثبت رسيده است. احمد بن حنبل و سيوطي بسياري از اين احاديث را نقل كرده‌اند[90]؛ از جمله روايتي كه در آن آمده است: حفص بن معتمر، ابوذر را در كنار كعبه ملاقات ‌كرد،
در حالي كه درِ كعبه را گرفته بود و ضمن معرفي خود، روايت معروف سفينه را از پيامبر نقل كرد كه اهل‌ بيت خود را مانند كشتي نوح دانست و مردم را به پيروي از آنان سفارش كرد[91] و نيز اين روايت كه پيامبر گرامي(صلي الله عليه و اله) مسجدالحرام را نخستين مسجد روي زمين خواند كه مسجدالاقصي 40 سال پس از آن بنا شده است.[92] نيز حديث مشهور به «حديث ابوذر» را روايت نموده كه پيامبر(صلي الله عليه و اله) ثواب نماز گزاردن در مسجدالنبي و مسجدالحرام را برابر 000/100 نماز در ديگر مساجد ‌خواند.[93]

 

در شمال شهر مدينه، در خيابان ابوذر در 500 متري شمال مسجدالنبي مسجدي به نام ابوذر ديده مي‌شود كه به نام بحير و سجده نيز معروف است.[94]

 

… منابع

الآحاد و المثاني: ابن ابي‌عاصم (م.287ق.)، به كوشش فيصل، رياض، دار الدرايه، 1411ق؛ ابوذر مسلمان يا سوسياليست: جعفر مرتضي عاملي، به كوشش مرتضي عاملي، 1361ش؛ الاحتجاج: ابومنصور الطبرسي (م.520ق.)، به كوشش سيد محمد باقر، دار النعمان، 1386ق؛ الاخبار الطوال: ابن داود الدينوري (م.282ق.)، به كوشش عبدالمنعم، قم، الرضي، 1412ق؛ الاختصاص: المفيد (م.413ق.)، به كوشش غفاري و زرندي، بيروت، دار المفيد، 1414ق؛ الاستيعاب: ابن عبدالبر (م.463ق.)، به كوشش البجاوي، بيروت، دار الجيل، 1412ق؛ اسد الغابه: ابن اثير علي بن محمد الجزري (م.630ق.)، بيروت، دار الفكر، 1409ق؛ الاصابه: ابن حجر العسقلاني (م.852ق.)، به كوشش علي محمد و ديگران، بيروت، دار الكتب العلميه، 1415ق؛ اعلام الوري: الطبرسي (م.548ق.)، قم، آل‌ البيت عليهم السلام، 1417ق؛ اعيان الشيعه: سيد محسن الامين (م.1371ق.)، به كوشش حسن الامين، بيروت، دار التعارف؛ الامالي: الطوسي (م.460ق.)، قم، دار الثقافه، 1414ق؛ الامالي: المفيد (م.413ق.)، به كوشش غفاري و استاد ولي، بيروت، دار المفيد، 1414ق؛ امتاع الاسماع: المقريزي (م.845ق.)، به كوشش محمد عبدالحميد، بيروت، دار الكتب العلميه، 1420ق؛ انساب الاشراف: البلاذري (م.279ق.)، به كوشش زكار، بيروت، دار الفكر، 1417ق؛ الانساب: عبدالكريم السمعاني (م.562ق.)، به كوشش عبدالرحمن، حيدرآباد، دائرة المعارف العثمانيه، 1382ق؛ بحار الانوار: المجلسي (م.1110ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1403ق؛ تاريخ ابن خلدون: ابن خلدون (م.808ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1391ق؛ تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير: الذهبي (م.748ق.)، به كوشش عمر عبدالسلام، بيروت، دار الكتاب العربي، 1410ق؛ تاريخ المدينة المنوره: ابن شبّة النميري (م.262ق.)، به كوشش شلتوت، قم، دار الفكر، 1410ق؛ تاريخ طبري (تاريخ الامم و الملوك): الطبري (م.310ق.)، به كوشش گروهي از علما، بيروت، اعلمي، 1403ق؛ تاريخ مدينة دمشق: ابن عساكر (م.571ق.)، به كوشش علي شيري، بيروت، دار الفكر، 1415ق؛ تاريخ اليعقوبي: احمد بن يعقوب (م.292ق.)، بيروت، دار صادر، 1415ق؛ تفسير ابن ابي‌حاتم (تفسير القرآن العظيم): ابن ابي‌حاتم (م.327ق.)، به كوشش اسعد محمد، بيروت، المكتبة العصريه، 1419ق؛ تفسير القمي: القمي (م.307ق.)، به كوشش الجزائري، قم، دار الكتاب، 1404ق؛ تفسير قرطبي (الجامع لاحكام القرآن): القرطبي (م.671ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1405ق؛ جامع البيان: الطبري (م.310ق.)، به كوشش صدقي جميل، بيروت، دار الفكر، 1415ق؛ جمهرة انساب العرب: ابن‌ حزم (م.456ق.)، به كوشش گروهي از علما، بيروت، دار الكتب العلميه، 1418ق؛ جواهر الكلام: النجفي (م.1266ق.)، به كوشش قوچاني و ديگران، بيروت، دار احياء التراث العربي؛ الخرائج و الجرائح: الراوندي (م.573ق.)، قم، مؤسسة الامام المهدي عجل الله تعالي فرجه؛ الخصال: الصدوق (م.381ق.)، به كوشش غفاري، قم، نشر اسلامي، 1416ق؛ الدر الثمين في معالم دار الرسول الامين صلي الله عليه و آله: محمد الامين الشنقيطي، جده، دار القبله، 1413ق؛ الدر المنثور: السيوطي (م.911ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1365ق؛ رجال كشّي (اختيار معرفة الرجال): الطوسي (م.460ق.)، به كوشش ميرداماد و رجائي، قم، آل البيت عليهم السلام، 1404ق؛ روح المعاني: الآلوسي (م.1270ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربي؛ روضة الواعظين: الفتال النيشابوري (م.508ق.)، به كوشش سيد محمد مهدي، قم، الرضي؛ زاد المسير: ابن جوزي (م.597ق.)، به كوشش عبدالرزاق، بيروت، دار الكتاب العربي، 1422ق؛ سبل الهدي: محمد بن يوسف الصالحي (م.942ق.)، به كوشش عادل احمد و علي محمد، بيروت، دار الكتب العلميه، 1414ق؛ السيرة الحلبيه: الحلبي (م.1044ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1400ق؛ السيرة النبويه: ابن هشام (م.8 -213ق.)، به كوشش السقاء و ديگران، بيروت، المكتبة العلميه؛ الشافي في الامامه: السيد المرتضي (م.436ق.)، به كوشش حسيني، تهران، موسسة الصادق عليه السلام، 1410ق؛ شرح نهج البلاغه: ابن ابي‌الحديد (م.656ق.)، به كوشش محمد ابوالفضل، دار احياء الكتب العربيه، 1378ق؛ شواهد التنزيل: الحاكم الحسكاني (م.506ق.)، به كوشش محمودي، تهران، وزارت ارشاد، 1411ق؛ صحيح مسلم: مسلم (م.261ق.)، بيروت، دار الفكر؛ الصحيح من سيرة النبي صلي الله عليه و آله: جعفر مرتضي العاملي، بيروت، دار السيره، 1414ق؛ الطبقات الكبري: ابن سعد (م.230ق.)، به كوشش محمد عبدالقادر، بيروت، دار الكتب العلميه، 1418ق؛ العقد الفريد: احمد ابن عبد ربه (م.328ق.)، به كوشش الابياري، بيروت، دار الكتاب العربي؛ الفهرست: الطوسي (م.460ق)، به كوشش القيومي، نشر الفقاهه، 1417ق؛ الكافي: الكليني (م.329ق.)، به كوشش غفاري، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1375ش؛ الكامل في التاريخ: ابن اثير علي بن محمد الجزري (م.630ق.)، بيروت، دار صادر، 1385ق؛ كنز العمال: المتقي الهندي (م.975ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرساله، 1413ق؛ مجمع البحرين: الطريحي (م.1085ق.)، به كوشش الحسيني، تهران، فرهنگ اسلامي، 1408ق؛ مجمع البيان: الطبرسي (م.548ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1406ق؛ مجمع الزوائد: الهيثمي (م.807ق.)، بيروت، دار الكتاب العربي، 1402ق؛ مروج الذهب: المسعودي (م.346ق.)، به كوشش اسعد داغر، قم، دار الهجره، 1409ق؛ المستدرك علي الصحيحين: الحاكم النيشابوري (م.405ق.)، به كوشش مرعشلي، بيروت، دار المعرفه، 1406ق؛ مسند احمد: احمد بن حنبل (م.241ق.)، بيروت، دار صادر؛ المعارف: ابن قتيبه (م.376ق.)، به كوشش ثروت عكاشه، قم، شريف رضي، 1373ش؛ المعالم الاثيره: محمد محمد حسن شراب، دمشق، دار القلم، 1411ق؛ معالم العلماء: ابن شهر آشوب (م.588ق.)، قم؛ معجم البلدان: ياقوت الحموي (م.626ق.)، بيروت، دار صادر، 1995م؛ المعجم الكبير: الطبراني (م.360ق.)، به كوشش حمدي عبدالمجيد، دار احياء التراث العربي، 1405ق؛ معجم قبائل العرب: عمر كحّاله، بيروت، الرساله، 1405ق؛ المغازي: الواقدي (م.207ق.)، به كوشش مارسدن جونس، بيروت، اعلمي، 1409ق؛ مكاتيب الرسول: احمدي ميانجي، تهران، دار الحديث، 1419ق؛ المناسك و اماكن طرق الحج: ابراهيم بن اسحاق الحربي (م.285ق.)، به كوشش حمد الجاسر، رياض، 1401ق؛ مناقب آل ابي‌طالب: ابن شهر آشوب (م.588ق.)، به كوشش گروهي از اساتيد، نجف، المكتبة الحيدريه، 1376ق؛ المنتظم: ابن جوزي (م.597ق.)، به كوشش نعيم زرزور، بيروت، دار الكتب العلميه، 1412ق؛ الميزان: الطباطبايي (م.1402ق.)، بيروت، اعلمي، 1393ق؛ نمونه: مكارم شيرازي و ديگران، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1375ش؛ نور الثقلين: العروسي الحويزي (م.1112ق.)، به كوشش رسولي محلاتي، اسماعيليان، 1373ش؛ وفاء الوفاء: السمهودي (م.911ق.)، بيروت، دار الكتب العلميه، 2006م.
سيد علي رضا واسعي


[1]. الطبقات، ج4، ص165-166؛ الاستيعاب، ج‌1، ص‌252.

[2]. المعجم الكبير، ج2، ص147.

[3]. جمهرة انساب العرب، ص466؛ معجم قبائل العرب، ج3، ص890.

[4]. المغازي، ج2، ص819؛ امتاع الاسماع، ج1، ص367.

[5]. سبل الهدي، ج5، ص313.

[6]. الطبقات، ج1، ص210؛ مكاتيب الرسول، ج3، ص257.

[7]. الانساب، ج10، ص64؛ المعالم الاثيره، ص99.

[8]. تاريخ المدينه، ج1، ص260؛ وفاء الوفاء، ج2، ص263.

[9]. الكافي، ج‌8، ص‌297.

[10]. الطبقات، ج‌4، ص‌167.

[11]. صحيح مسلم، ج‌8، ص‌360؛ الكافي، ج‌8، ص‌168.

[12]. تفسير ابن ابي حاتم، ج10، ص3249؛ الدر المنثور، ج5، ص324.

[13]. الطبقات، ج‌4، ص‌169؛ اسد الغابه، ج1، ص357.

[14]. تاريخ يعقوبي، ج‌2، ص‌23؛ الاستيعاب، ج1، ص252.

[15]. شواهد التنزيل، ج1، ص335.

[16]. المستدرك، ج3، ص339؛ مجمع الزوائد، ج9، ص327.

[17]. الكافي، ج‌8، ص‌297.

[18]. الطبقات، ج‌4، ص‌169؛ صحيح مسلم، ج7، ص155.

[19]. تاريخ دمشق، ج66، ص176؛ اسد الغابه، ج1، ص357.

[20]. الطبقات، ج4، ص170؛ الاستيعاب، ج4، ص217.

[21] الطبقات، ج4، ص167؛ تاريخ الاسلام، ج1، ص169.

[22]. الطبقات، ج4، ص167-168؛ انساب الاشراف، ج11، ص125.

[23]. الطبقات، ج‌4، ص‌168؛ ج‌3، ص‌419؛ الاستيعاب، ج1، ص252.

[24]. انساب الاشراف، ج1، ص272.

[25]. جامع البيان، ج15، ص294؛ زاد المسير، ج3، ص79.

[26]. الطبقات، ج‌4، ص‌170؛ ج3، ص419.

[27]. اعلام الوري، ج1، ص363؛ مناقب، ج‌2، ص‌22.

[28]. الآحاد و المثاني، ج2، ص92؛ تاريخ دمشق، ج19، ص417.

[29]. الكافي، ج1، ص401؛ ج8، ص162.

[30]. السيرة النبويه، ج1، ص506؛ المنتظم، ج3، ص76.

[31]. المنتظم، ج3، ص72؛ السيرة الحلبيه، ج2، ص293.

[32]. الصحيح من سيرة النبي، ج4، ص242-244.

[33]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌252.

[34]. تفسير قرطبي، ج18، ص36؛ الدر المنثور، ج9، ص113؛ روح المعاني، ج14، ص9.

[35]. شواهد التنزيل، ج2، ص387؛ مجمع البيان، ج10، ص575.

[36]. السيرة النبويه، ج2، ص203.

[37]. السيرة النبويه، ج2، ص289.

[38]. مناقب، ج1، ص141.

[39]. مناقب، ج1، ص141.

[40]. المغازي، ج‌2، ص‌819؛ ج‌3، ص‌896‌.

[41]. المغازي، ج3، ص1000؛ الطبقات، ج‌2، ص‌125.

[42]. المستدرك، ج3، ص51؛ الخرائج و الجرائح، ج1، ص99؛ بحار الانوار، ج22، ص398.

[43]. الكافي، ج‌8، ص‌245-246؛ رجال كشي، ج1، ص27.

[44]. الاحتجاج، ج‌1، ص226.

[45]. تاريخ يعقوبي، ج‌2، ص‌124؛ الاحتجاج، ج1، ص226.

[46]. الخصال، ج2، ص461، 463.

[47]. تاريخ يعقوبي، ج2، ص‌115.

[48]. تاريخ طبري، ج3، ص109.

[49]. الاستيعاب، ج‌1، ص252.

[50]. المعجم الكبير، ج‌2، ص‌148.

[51]. تاريخ طبري، ج3، ص‌304‌.

[52]. تاريخ طبري، ج3، ص315.

[53]. الطبقات، ج‌4، ص‌171؛ تاريخ يعقوبي، ج‌2، ص‌172.

[54]. تاريخ طبري، ج3، ص336‌.

[55]. الميزان، ج‌9، ص259؛ نمونه، ج‌7، ص400.

[56]. ابوذر مسلمان يا سوسياليست، ص14.

[57]. الطبقات، ج‌4، ص‌174.

[58]. تاريخ دمشق، ج66، ص210-211.

[59]. تاريخ طبري، ج3، ص336‌؛ مروج الذهب، ج2، ص340-341.

[60]. الكافي، ج8، ص206-207؛ نور الثقلين، ج5، ص356.

[61]. شرح نهج البلاغه، ج8، ص252-253.

[62]. انساب الاشراف، ج6، ص134.

[63]. الكامل، ج‌3، ص‌115؛ تاريخ ابن خلدون، ج2، ق2، ص139.

[64]. تاريخ طبري، ج3، ص336‌.

[65]. الطبقات، ج‌4، ص‌172؛ تاريخ يعقوبي، ج‌2، ص‌172.

[66]. مروج الذهب، ج‌2، ص‌376-377؛ الشافي، ج4، ص‌293- 294.

[67]. الطبقات، ج‌4، ص‌172؛ الامالي، طوسي، ص‌710؛ بحار الانوار، ج22، ص417.

[68]. العقد الفريد، ج‌3، ص‌70.

[69]. الاختصاص، ص61.

[70]. الخصال، ج‌1، ص‌303.

[71]. مسند احمد، ج5، ص356؛ الخصال، ج1، ص253؛ الامالي، مفيد، ص124؛ روضة الواعظين، ج2، ص283.

[72]. ‌مجمع الزوائد، ج9، ص330؛ الاصابه، ج7، ص107؛ كنز العمال، ج13، ص311.

[73]. الطبقات، ج‌4، ص‌172.

[74]. المعجم الكبير، ج‌2، ص‌149؛ الاستيعاب، ج‌4، ص‌1655.

[75]. المعجم الكبير، ج‌2، ص‌150.

[76]. الطبقات، ج‌4، ص‌175.

[77]. المعجم الكبير، ج‌6، ص‌126.

[78]. الطبقات، ج‌2، ص‌270.

[79]. نك: الاخبار الطوال، ص385؛ معجم البلدان، ج3، ص24؛ المنتظم، ج11، ص320.

[80]. المغازي، ج‌3، ص‌1001.

[81]. تاريخ طبري، ج3، ص354‌.

[82]. تاريخ طبري، ج3، ص354‌.

[83]. رجال كشي، ج1، ص282.

[84]. المعجم الكبير، ج‌6، ص‌126؛ تفسير قمي، ج1، ص296؛ معجم البلدان، ج3، ص24.

[85]. مجمع البحرين، ج2، ص131، «ربذ»؛ اعيان الشيعه، ج4، ص225.

[86]. المناسك، ص327.

[87]. بحار الانوار، ج97، ص222؛ ج99، ص279؛ جواهر الكلام، ج20، ص103.

[88]. جمهرة انساب العرب، ص‌186.

[89]. الفهرست، ص95؛ معالم العلماء، ص68.

[90]. مسند احمد، ج5، ص144-181.

[91]. المعارف، ص252؛ المستدرك، ج3، ص150-151.

[92]. امتاع الاسماع، ج8، ص197، «پاورقي».

[93]. الامالي، طوسي، ص528؛ جواهر الكلام، ج14، ص153.

[94]. وفاء الوفاء، ج3، ص53؛ الدر الثمين، ص170.

 




مطالب مرتبط

نظرات کاربران