ابی بن کعب ابی بن کعب ابی بن کعب بعثه مقام معظم رهبری در گپ بعثه مقام معظم رهبری در سروش بعثه مقام معظم رهبری در بله
ابی بن کعب ابی بن کعب ابی بن کعب ابی بن کعب ابی بن کعب

ابی بن کعب

از صحابیان و کاتبان وحی و امامان قرائت، صاحب مصحف   نام کامل او أبیّ بن کعب بن قیس بن عبید بن زید بن معاویه است.[1] نسب معاویة بن عمرو به نجار بازمی‌گردد. ابیّ از قبیله خزرج تیره بنی‌نجار است که به قبیله ثعلبة بن عمرو بن خزن انتها می&

از صحابيان و كاتبان وحي و امامان قرائت، صاحب مصحف

 

نام كامل او أبيّ بن كعب بن قيس بن عبيد بن زيد بن معاويه است.[1] نسب معاوية بن عمرو به نجار بازمي‌گردد. ابيّ از قبيله خزرج تيره بني‌نجار است كه به قبيله ثعلبة بن عمرو بن خزن انتها مي‌يابد.[2] مادرش صهيلة بنت اسود بن حرام از بني‌نجار است.[3] در منابع چندكنيه براي او ثبت شده است: يكي ابوالمنذر است كه پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) او را به اين كنيه ناميد.[4] منابع به علت اين كنيه‌گذاري اشاره نكرده‌اند. ديگري ابوالطفيل است كه خليفه دوم او را از آن‌جا كه فرزندي به نام طفيل داشت، به اين كنيه ناميد.[5] نيز روايت شده كه پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) او را سيد الانصار لقب داده است.[6] همچنين عمر او را سيد المسلمين خطاب كرد.[7] لقب سيد المسلمين از سوي صحابه و نه پيامبر، به او داده شد و مورد توجه اصحاب، به‌ ويژه انصار، قرار گرفت. اين كه پيامبر هم او را سيد المسلمين خوانده باشد، نيازمند تصريح يا قرايني است كه در دست نيست. كسي مي‌تواند سرور مسلمانان باشد كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) او را امام مسلمانان و پيشواي آنان پس از خود معرفي كند.

 

منابع به تاريخ ولادت ابيّ اشاره نكرده‌اند. او در مدينه، در محل زندگي خزرجيان رشد يافت.[8] اين كه وي پيش از اسلام، از جمله احبار و دانشمندان يهود بوده باشد، بر پايه منابع رجالي اثبات‌پذير نيست. نيز احاطه او به تورات و عهد عتيق و كتاب‌هاي مذهبي يهوديان و آگاهي وي از بشارت‌هاي تورات درباره پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله)، در منبعي معتبر يافت نشده است.

 

ابيّ در عصر پيامبر(صلي الله عليه و آله)

 ابي در بيعت عقبه دوم به سال سيزدهم بعثت حضور داشت كه در آن بيش از 70 تن از مردم مدينه با پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) بيعت كردند.[9] نيز همه افراد قبيله او در استقبال از پيامبر هنگام ورود به مدينه همراه اوسيان شركت داشتند.[10] منابع تاريخي، اسلام آوردن ابي را در عقبه دوم مي‌دانند؛ اما ابن هشام نام او را در شمار افراد عقبه اول و دوم نياورده و اين احتمال را به ميان آورده كه وي پس از عقبه اول و پيش از عقبه دوم به دست مصعب بن عمير اسلام آورده باشد.[11]

 

در رويداد پيمان برادري، پيامبر ميان او و طلحة بن عبيدالله پيمان بست.[12] برخي منابع، پيمان برادري او را با سعد بن زيد بن عمرو بن نفيل دانسته‌اند.[13] وي در بيشتر سريه‌ها و غزوه‌ها شركت داشت و از نخستين مبارزان مسلمان به شمار مي‌آيد. در نخستين سريه‌اي كه به فرماندهي حمزه عموي پيامبر همراه 30 رزمنده صورت گرفت و سريه حمزة بن عبدالمطلب ناميده شد، او يكي از رزمندگان بود.[14] در غزوه بدر[15] و احد[16] و نيز در غزوه بني‌المصطلق (المُرَيسيع) در سال پنجم ق. حضورداشت.[17] مورخان او را از صحابه‌اي مي‌دانند كه در بيشتر غزوه‌ها حضور داشته‌اند.[18]

 

اُبيّ و مسئوليت‌هاي زمان پيامبر

 ابي يكي از اصحاب فتوا در ميان اصحاب پيامبر(صلي الله عليه و آله) بود و گفته‌اند: يكي از شش نفري است كه دانش پيامبر به آنان رسيد.[19] گاه مسؤول گردآوري صدقات از سوي پيامبر بود و در جمع‌آوري صدقات بسيار دقت داشت.[20] گاهي نيز از جانب پيامبر(صلي الله عليه و آله) مأمور آموزش احكام اسلام به نومسلمانان مي‌شد؛ از جمله وفد بني‌‌عامر و وفد بني‌‌حنيفه كه به مدينه آمدند.[21]

 

ابي افزون بر همراهي پيامبر در نبرد‌ها، كاتب وحي و قاري قرآن بود. اگر چه در روزگار جاهليت، كتابت در ميان عرب رواج نداشت، ابي بن كعب از كساني بود كه در آن دوره كتابت را فراگرفته بودند.[22] برخي مورخان او را نخستين كاتب وحي در مدينه مي‌دانند[23] و گويند: پيامبر(صلي الله عليه و آله) در صورت حضور نداشتن ابي، در پي ساير كاتبان وحي مانند زيد بن ثابت مي‌فرستاد.[24] اما از منابع برمي‌آيد كه كتابت وحي به دست حضرت علي(عليه السلام) و زيد بن ثابت بسيار بيشتر از ابي بن كعب بوده است. از اين رو، بهتر است گفته شود ابي از نخستين كاتبان وحي بود، نه نخستين آنان. طبري كتابت او را در غياب علي(عليه السلام) و عثمان مي‌داند.[25]

 

وي افزون بر كتابت وحي، كاتب نامه‌هاي پيامبر بود و نيز نامه‌هاي رسيده براي ايشان را مي‌خواند و نامه‌هايي را كه به درخواست پيامبر بايد مخفي مي‌ماند، مانند نامه عباس عموي پيامبر به او پيش از نبرد احد، پنهان مي‌كرد.[26] او نخستين كسي بود كه در پايانِ نامه‌ها، اسم خود را به عنوان كاتب مي‌نگاشت.[27] بر پايه شمارش نووي، حديث‌هاي ابي در كتب معتبر به 164 حديث مي‌رسد[28] كه از آن ميان، بيش از 60 حديث در صحاح سته و سه حديث مشتركاً در صحيحين آمده است.[29]

 

قرائت اُبيّ

 بر پايه روايت‌هايي، پيامبر(صلي الله عليه و آله) ابي را بهتر از ساير اصحاب يا ساير امت در قرائت دانست.[30] بر پايه عقايد شيعي، امام علي(عليه السلام) از آن ‌رو كه امام و خليفه برحق پيامبر در همه شئون، از جمله آگاهي به قرآن و تفسير و قرائت آن بود، در اين زمينه نيز سرآمد بوده است. برخي از پژوهشگران معاصر معتقدند كه منظور اين حديث شأنيت ابي براي تعليم قرآن است؛ يعني سزاست مسلمانان قرائت قرآن را از او فراگيرند، نه اين كه در قرائت از همه صحابه برتر باشد.[31] از اين رو، در روايتي از پيامبر(صلي الله عليه و آله) سفارش شده است كه مسلمانان قرائت قرآن را از چهار تن فراگيرند كه يكي از آن‌ها ابي بن كعب است.[32]

 

بر پايه روايتي، او قرآن را در هر هشت شب ختم مي‌كرد.[33] برخي از قرآن‌پژوهان خاورشناس معتقدند او نقل به معنا را جايز مي‌دانست و در مقايسه با ابن مسعود، در اين زمينه اختلاف‌هايي داشت.[34] نقل به معنا اگر براي توضيح بيشتر باشد، تا حدي پذيرفتني است؛ اما اگر به معناي انتساب سخن خود به قرآن يا معصومان(عليهم السلام) باشد، پذيرفتني نيست. سابقه رواج قرائت ابي به دوره پيش از تدوين مصحف عثمان بازمي‌گردد و قرائت او يكي از چند قرائت متداول در آن دوره بوده است.[35]

 

در روايتي از امام صادق(عليه السلام) قرائت ابي به تأييد اهل بيت(عليهم السلام) رسيده است.[36] قرائت ابي و سپس زيد بن ثابت، بنيان قرائت حجاز تلقي مي‌گردد و بر قرائت عاصم از قرائات كوفي تأثير فراوان داشته است.[37] نسخه‌اي در تفسير قرآن به روايت ابوجعفر رازي از ربيع بن انس از ابوالعاليه از ابي بن كعب در سده‌هاي نخستين متداول بوده و مورد استفاده طبري و ابي‌حاتم در تفسير، احمد بن حنبل در مسند و حاكم نيشابوري در مستدرك قرار گرفته است.[38]

 

ابن عباس، ابوهريره، عبدالله بن سائب، عبدالله بن عياش بن ابي ربيعه و ابوعبدالرحمن سلمي قرائت قرآن را از ابي فراگرفتند و سويد بن غفله، عبدالرحمن بن أبزي و ابومهلب از او حديث گزارش كرده‌اند.[39] اُبَي علم به قرآن و قرائت صحيح آن را از پيامبر آموخته بود و بسيار مي‌كوشيد تا پس از ايشان تغييري در قرائت آن روي ندهد. زماني كه خليفه سوم براي در امان ماندن از پيامدهاي تفسير آيه 34 توبه/9 كه در نكوهش ثروت‌اندوزي است، قصد تغييري جزئي و برداشتن «واو» از متن قرآن را داشت، ابي به او هشدار داد و گفت: «واو» را در آيه سر جاي خود بگذار و گر نه شمشير خود را بر دوش مي‌‏نهم![40]

 

اُبيّ و رويداد سقيفه

 پس از رحلت پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) و رويداد سقيفه، ابي بن كعب از معدود كساني بود كه با ابوبكر به مخالفت برخاست و خلافت را حق علي(عليه السلام) ‌دانست. او از جمله 12 نفري بود كه مخالف خلافت ابوبكر بودند و جانشيني وي را انكار كردند.[41] او گواهي داد كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) حضرت علي(عليه السلام) را به عنوان جانشين و امام پس از خود و ناصح امت معرفي كرده است.[42]

 

وي از علاقه‌مندان صميمي خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله) بود و مي‌گفت: روزي كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) زنده بود، همه به يك نقطه نظر داشتند؛ ولي پس از وفات ايشان، صورت‏ها به چپ و راست منحرف شد.[43] او با ابوبكر بيعت نكرد و شوراي سقيفه را بي‌ارزش خواند.[44] برخي از محققان، تعصب قبيله‌اي، خزرجي بودن و ارتباطش با سعد بن عباده را در اين ميان مؤثر مي‌دانند. عصر روزي كه حادثه سقيفه به سود ابوبكر خاتمه يافت و او از منزل پيامبر(صلي الله عليه و آله) بازمي‌گشت، در پاسخ يكي از انصار كه از وضع خاندان پيامبر پرسيد، با نگراني از حال آنان ياد كرد و گفت: چگونه مي‌شود حال كساني كه خانه آن‌ها تا ديروز محل رفت و آمد فرشته وحي و كاشانه پيامبر خدا بود و امروز جنب‌وجوشي در آن به چشم نمي‌‏خورد و از وجود پيامبر(صلي الله عليه و آله) خالي است؟[45] از او اين روايت از پيامبر(صلي الله عليه و آله) گزارش شده است: «يا أُبىّ! عليك بعلىٍ فإنه الهادى المهدىّ الناصح لأُمتى».[46] منابع تاريخي او را از فقيهان دوران خلفا، به ويژه عمر و عثمان، مي‌دانند.[47] آن‌گاه كه نماز تراويح به پيشنهاد خليفه دوم به جماعت برگزار مي‌شد، ابي در سال 14ق. امامت جماعت آن را بر عهده داشت؛ اما پس از چندي، گويا به علت مخالفت با اين بدعت، آن را رها كرد و مردم پيوسته مي‌گفتند: «أين أُبىّ» يا «ابقِ أُبىّ».[48]

 

مصحف اُبيّ

 ابي داراي مصحفي بودكه با قرآن رايج ميان مسلمانان تفاوت‌هايي داشت. مصحف وي داراي 115 سوره بود و وترتيب سوره‌هاي آن با مصحف ابن مسعود هماهنگ بود، جز اين كه سوره انفال را پيش از سوره توبه نوشته بود.[49] در مصحف او، دو سوره به نام‌هاي حفد و خلع بود[50] كه دعاي قنوت‌اند و ظاهراً به اشتباه در ميان سوره‌هاي قرآني ثبت شده بودند. نيز ميان سوره‌هاي فيل و قريش، «بسم الله الرحمن الرحيم» نيامده بود و گويا اين دو يك سوره فرض شده بودند.[51] البته روايت‌هاي اهل بيت: نيز به اين حقيقت اشاره دارد[52]، اگر چه در مصحف بايد با بسم الله بيايد. ابتداي سوره زمر در اين مصحف با «حم» شروع مي‌شد؛ يعني حواميم هشت سوره بود.[53] همچنين برخي كلمات به مترادف‌هاي آن‌ها تبديل شده بودند؛ مثلاً آيه {قَالُوا يا وَيلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَرقَدِنَا} (يس/36، 52) به صورت «من هبنا من مرقدنا» يا آيه {كُلَّمَا أَضَاءَ لَهُم مَشَوا فِيهِ} (بقره/2، 20) به صورت «مروا فيه» يا « سعوا فيه» آمده بود.[54] ابن نديم به گزارش از فضل بن شاذان، سابقه رواج مصحف ابي را در روستايي در بصره به نام قرية الانصار مي‌داند كه محمد بن عبدالملك انصاري آن را كه از پدرانشان روايت مي‌كردند، ارائه نمود.[55] بر پايه برخي گزارش‌ها، در رويداد همسان‌سازي مصحف‌ها در زمان عثمان، مصحف ابي بن كعب منبع اصلي كار زيد بن ثابت بود.[56] سپس اين مصحف مانند ساير مصحف‌ها به استثناي مصحف ابن مسعود، پس از همسان‌سازي مصحف‌ها، سوزانده شد يا نوشته‌هايش با آب و سركه جوشانده و محو گشت.[57]

 

مسجد ابيّ در مدينه

 مسجد ابي در مدينه كه به مسجد بني‌‌جديله معروف است، مورد توجه پيامبر بوده و ايشان در آن نماز گزارده است.[58] ساختمان اين مسجد كه ويران شده بود، به دست دولت عثماني تجديد بنا شد و برايش محرابي قرار دادند.[59]

 

ويژگي‌هاي اخلاقي ابيّ

 از ويژگي‌هاي اخلاقي ابي، زهد و ورع اوست. جابر گزارش مي‌كند: درباره حقيقت زهد و اعراض از دنيا سخن رفت. به سراغ خليفه دوم رفتيم تا از او بپرسيم. او ما را به سيدالمسلمين ابي بن كعب ارجاع داد.[60]

 

از ديگر ويژگي‌هاي اخلاقي وي، سختگيري او در معاملات و رفتارهاست. زر بن حبيش گزارش مي‌كند: به مدينه آمدم و سراغ ابي رفتم و از او به سبب كم لطفي‌اش به ما گله كردم.[61] نيز مي‌توان به همراهي پيوسته‌اش با پيامبر(صلي الله عليه و آله) و بسيار سوال كردنش از ايشان اشاره داشت. بر پايه گزارش اصحاب، وي پيوسته درباره موضوعات گوناگون از پيامبر مي‌پرسيد.[62]

 

مجلس درس ابيّ و مدرسه تفسير مدينه

 ابي در مسجد پيامبر(صلي الله عليه و آله) مجلسي بر پا مي‌كرد و حديث‌هاي ايشان را براي مردم بازگو مي‌نمود. نيز براي جمعيت بسياري كه در خانه او گرد مي‌آمدند، حديث گزارش مي‌كرد.[63] او مؤسس مدرسه تفسير مدينه به شمار مي‌آيد و تفسير او از طريق نوشته‌هايش در حواشي مصحفش يا شاگردان و راويانش منتقل شده است.[64] يكي از راه‌هاي شناسايي سوره هاي مدني ومكي در قرآن، معرفي سوره‌هاي مدني از سوي ابي دانسته شده است؛ زيرا او همواره در مدينه كنار پيامبر(صلي الله عليه و آله) حضور داشت و سوره‌هاي مدني را كاملا مي‌شناخت.[65]

 

ارتباط ابيّ با برخي آيات مدني

 شأن نزول چند آيه قرآن با ابي پيوند دارد. به گزارش عكرمه و مقاتل، دو تن يهودي خطاب به ابي و جمعي از مسلمانان، دين خود را بهتر از اسلام دانستند. در پي آن، آيه {كُنتُم خَيرَ أُمَّةٍ أُخرِجَت لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالمَعْرُوفِ وَتَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ وَتُؤمِنُونَ بِاللهِ وَلَو آمَنَ أَهلُ الكِتَابِ لَكَانَ خَيرًا لَهُم مِنهُمُ المُؤمِنُونَ وَأَكثَرُهُمُ الفَاسِقُونَ} (آل عمران/3، 110) نازل شد و دين اسلام را برتر دانست. در گزارشي تاريخي درباره رويداد افك (تهمت به عايشه) آمده است كه ام طفيل آن‌گاه كه اين شايعه را براي همسرش ابيّ گزارش ‌كرد، وي سخت آن را انكار نمود و دروغ خواند و گفت: همسران پيامبر از همسران ما بسيار بهترند و آن‌گاه كه اينان سراغ آن كار نمي‌روند، سزاوارتر است كه همسران پيامبر نيز چنين نكنند. سپس آيه 12 نور/24 نازل شد: {لَولَا إِذ سَمِعتُمُوهُ ظَنَّ المُؤمِنُونَ وَالمُؤمِنَاتُ بِأَنفُسِهِم خَيرًا وَقَالُوا هَذَا إِفكٌ مُبِينٌ}؛ نيز پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) به او فرمود: خداوند امر كرده است كه بر تو قرآن بخوانم. او از اين كه خود را مورد عنايت پروردگار ديد، متأثر شد و پيامبر اين آيه را تلاوت فرمود: {قُل بِفَضلِ اللهِ وَبِرَحمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَليفرَحُوا هُوَ خَيرٌ مِمَّا يجمَعُونَ}. (يونس/10، 58)[66] در روزگار عثمان، براي يكسان‌كردن مصحف‌ها، پس از ناتواني گروه نخست، ابي رياست گروه دوم را بر عهده داشت و او املا مي‌كرد و ديگران مي‌نوشتند.[67] خليفه دوم علي(عليه السلام) را در داوري و ابي را در قرائت قرآن از همه برتر مي‌دانست؛ اگر چه خود مي‌گفت: گاه بر پايه قرائت ابي عمل نمي‌كنم.[68] گويا او به برتري ابي در قرائت، باور حقيقي نداشت و يا قرائت وي گاه با اعتقادات و عملكرد خليفه سازگار نبود و از اين روي، به آن عمل نمي‌كرد.

 

درگذشت اُبيّ

 تاريخ رحلت ابي به درستي معلوم نيست. سال وفاتش را  19ق.[69]، 20ق.[70] و 22ق. در زمان خلافت عمر مي‌دانند.[71] برخي ديگر آن را در سال30ق. در روزگار خلافت عثمان دانسته‌اند؛ اما بيشتر مورخان رحلت وي را در زمان خلافت عمر ثبت كرده‌اند.[72] مدائني زمان مرگ ابي، عباس و ابوسفيان بن حرب را نزديك به هم در اوايل خلافت عثمان مي‌داند. او مي‌نويسد: بيشتر معتقدند ابي در زمان خلافت عمر وفات يافته است.[73] با توجه به حضور ابي در جمع‌آوري و يكسان‌سازي قرآن و نيز ديدار زر بن حبيش با او در دوره خلافت عثمان و پرسش مردم از وي درباره فتنه روزگار عثمان، به نظر مي‌رسد رحلت وي در اواخر خلافت عثمان بوده است.[74] او در مدينه منوره درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد. اشاره برخي منابع به اين كه قبري منسوب به ابي در مقابر دمشق وجود دارد، صحيح نيست.[75]

 

منابع

ابي بن كعب الرجل المصحف: الشحات سيد زغلول، اسكندريه، الهيئة المصرية العامه، 1398ق؛ ابي بن كعب و مكانته بين مفسري الصحابه: مشعات سعود عبدالعيساوي، بيروت، الرساله، 1427ق؛ الاتقان: السيوطي (م.911ق.)، به كوشش سعيد، بيروت، دار الفكر، 1416ق؛ الاحتجاج: ابومنصور الطبرسي (م.520ق.)، به كوشش سيد محمد باقر، دار النعمان، 1386ق؛ الاستيعاب: ابن عبدالبر (م.463ق.)، به كوشش البجاوي، بيروت، دار الجيل، 1412ق؛ اسد الغابه: ابن اثير علي بن محمد الجزري (م.630ق.)، بيروت، دار الفكر، 1409ق؛ الاصابه: ابن حجر العسقلاني (م.852ق.)، به كوشش علي محمد و ديگران، بيروت، دار الكتب العلميه، 1415ق؛ انساب الاشراف: البلاذري (م.279ق.)، به كوشش زكار، بيروت، دار الفكر، 1417ق؛ بحار الانوار: المجلسي (م.1110ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1403ق؛ تاريخ ابن خلدون: ابن خلدون (م.808ق.)، به كوشش خليل شحاده، بيروت، دار الفكر، 1408ق؛ تاريخ طبري (تاريخ الامم و الملوك): الطبري (م.310ق.)، به كوشش محمد ابوالفضل، بيروت، دار احياء التراث العربي؛ تاريخ القرآن: تيودور نولدكه، ترجمه و كوشش: جورج تامر، دار النشر جورج المز، 2000م؛ تاريخ مدينة دمشق: ابن عساكر (م.571ق.)، به كوشش علي شيري، بيروت، دار الفكر، 1415ق؛ تاريخ المدينة المنوره: ابن شبّة النميري (م.262ق.)، به كوشش شلتوت، قم، دار الفكر، 1410ق؛ تاريخ اليعقوبي: احمد بن يعقوب (م.292ق.)، بيروت، دار صادر، 1415ق؛ تحف العقول: حسن بن شعبة الحراني (م.قرن4ق.)، به كوشش غفاري، قم، نشر اسلامي، 1404ق؛ تفسير ثعلبي (الكشف و البيان): الثعلبي (م.427ق.)، به كوشش ابن عاشور، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1422ق؛ تفسير الصحابي الجليل ابي بن كعب: عبدالجواد خلف، قاهره، دار البيان، 2001م؛ تقريب التهذيب: ابن حجر العسقلاني (م.852ق.)، به كوشش مصطفي، بيروت، دار الكتب العلميه، 1415ق؛ تهذيب الاسماء و اللغات: النووي (م.676ق.)، بيروت، دار الكتب العلميه؛ تهذيب الكمال: المزي (م.742ق.)، به كوشش بشار عواد، بيروت، الرساله، 1415ق؛ جامع‌البيان: الطبري (م.310ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1412ق؛ حلية الاولياء: ابونعيم الاصفهاني (م.430ق.)، بيروت، دار الكتاب العربي، 1405ق؛ الدر المنثور: السيوطي (م.911ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1365ق؛ الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعه: سيد علي خان (م.1120ق.)، به كوشش بحر العلوم، قم، بصيرتي، 1397ق؛ رجال الطوسي: الطوسي (م.460ق.)، به كوشش قيومي، قم، نشر اسلامي، 1415ق؛ السبعة في القرائات: ابن مجاهد (م.324ق.)، به كوشش شوقي ضيف، قاهره، دار المعارف؛ سنن ابي‌داود: السجستاني (م.275ق.)، به كوشش سعيد محمد اللحام، بيروت، دار الفكر، 1410ق؛ السنن الكبري: البيهقي (م.458ق.)، بيروت، دار الفكر؛ سير اعلام النبلاء: الذهبي (م.748ق.)، به كوشش گروهي از محققان، بيروت، الرساله، 1413ق؛ السيرة النبويه: ابن هشام (م.8-213ق.)، به كوشش السقاء و ديگران، بيروت، المكتبة العلميه؛ شرح نهج البلاغه: ابن ابي‌الحديد (م.656ق.)، به كوشش محمد ابوالفضل، دار احياء الكتب العربيه، 1378ق؛ صحيح البخاري: البخاري (م.256ق.)، بيروت، دار الفكر، 1401ق؛ صحيح مسلم بشرح النووي: النووي (م.676ق.)، بيروت، دار الكتاب العربي، 1407ق؛ الطبقات الكبري: ابن سعد (م.230ق.)، بيروت، دار صادر؛ الطبقات: خليفة بن خياط (م.240ق.)، به كوشش سهيل زكار، بيروت، دار الفكر، 1414ق؛ الفهرست: ابن النديم (م.438ق.)، به كوشش تجدد؛ الكافي: الكليني (م.329ق.)، به كوشش غفاري، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1375ش؛ كتاب سليم بن قيس: الهلالي (م.76ق.)، به كوشش انصاري، قم، الهادي، 1420ق؛ المبسوط: السرخسي (م.483ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1406ق؛ مجمع البيان: الطبرسي (م.548ق.)، به كوشش گروهي از علما، بيروت، اعلمي، 1415ق؛ مجمع الرجال: علي القهپاني، قم، اسماعيليان؛ مجموع الفتاوي: ابن تيميه (م.728ق.)، به كوشش عبدالرحمن، مكتبة ابن تيميه؛ المحبّر: ابن حبيب (م.245ق.)، به كوشش ايلزه ليختن شتيتر، بيروت، دار الآفاق الجديده؛ المحرر الوجيز: ابن عطية الاندلسي (م.546ق.)، به كوشش عبدالسلام، بيروت، دار الكتب العلميه، 1413ق؛ مرآة الحرمين: ابراهيم رفعت پاشا (م.1353ق.)، قم، المطبعة العلميه، 1344ق؛ المستدرك علي الصحيحين: الحاكم النيشابوري (م.405ق.)، به كوشش مرعشلي، بيروت، دار المعرفه، 1406ق؛ مسند احمد: احمد بن حنبل (م.241ق.)، بيروت، دار صادر؛ المصاحف: ابن ابي‌داود السجستاني (م.275ق.)، بيروت، دار الكتب العلميه، 1405ق؛ معالم مكة و المدينة من الماضي و الحاضر: يوسف رغدا العاملي، بيروت، دار المرتضي، 1418ق؛ المعرفة و التاريخ: الفسوي (م.277ق.)، به كوشش اكرم الامري، بيروت، الرساله، 1401ق؛ المغازي: الواقدي (م.207ق.)، به كوشش مارسدن جونس، بيروت، اعلمي، 1409ق؛ منهاج السنة النبويه: ابن تيميه (م.728ق.)، به كوشش محمد رشاد، مؤسسة قرطبه، 1406ق؛ وسائل الشيعه: الحر العاملي (م.1104ق.)، قم، آل‌ البيت عليهم السلام، 1412ق.

 

سيد قاسم رزاقي موسوي

 
[1]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص498؛ الطبقات، خليفه، ص157؛ الاصابه، ج1، ص180.

[2]. تهذيب الاسماء، ج1، ص108-109؛ تهذيب الكمال، ج2، ص262.

[3]. الاستيعاب، ج1، ص65.

[4]. اسد الغابه، ج1، ص61.

[5]. اسد الغابه، ج1، ص61.

[6]. سير اعلام النبلاء، ج1، ص396.

[7]. اسد الغابه، ج1، ص61؛ الاصابه، ج1، ص181.

[8]. اسد الغابه، ج1، ص61.

[9]. اسد الغابه، ج1، ص61؛ الطبقات، ابن سعد، ج3، ص498؛ الاستيعاب، ج1، ص66.

[10]. تهذيب الاسماء، ج1، ص109؛ نك: تهذيب الكمال، ج2، ص262.

[11]. تفسير الصحابي، ص13.

[12]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص216؛ المحبّر، ص73؛ انساب الاشراف، ج1، ص271.

[13]. السيرة النبويه، ج1، ص505-506؛ المستدرك، ج3، ص303؛ رجال الطوسي، ص22.

[14]. المغازي، ج1، ص9.

[15]. المغازي، ج1، ص163؛ الطبقات، ابن سعد، ج3، ص88؛ رجال الطوسي، ص22.

[16]. المغازي، ج1، ص204؛ الطبقات، ابن سعد، ج3، ص498.

[17]. المغازي، ج1، ص405.

[18]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص498؛ تهذيب الكمال، ج2، ص264.

[19]. المعرفة و التاريخ، ج1، ص445.

[20]. مسند احمد، ج5، ص142؛ المستدرك، ج1، ص399؛ السنن الكبري، ج4، ص96.

[21]. تاريخ ابن خلدون، ج2، ص475-476.

[22]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص498.

[23]. الاستيعاب، ج1، ص68؛ اسد الغابه، ج1، ص62؛ الاصابه، ج1، ص181.

[24]. الاستيعاب، ج1، ص68؛ اسد الغابه، ج1، ص62.

[25]. تاريخ طبري، ج6، ص179.

[26]. المغازي، ج1، ص204؛ انساب الاشراف، ج1، ص383.

[27]. اسد الغابه، ج1، ص62.

[28]. تهذيب الاسماء، ص109.

[29]. سير اعلام النبلاء، ج1، ص401.

[30]. الطبقات، ابن سعد، ج2، ص341؛ سير اعلام النبلاء، ج1، ص392.

[31]. ابي بن كعب، زغلول، ص16-17.

[32]. صحيح البخاري، ج4، ص228؛ صحيح مسلم، ج7، ص149.

[33]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص500.

[34]. تاريخ القرآن، ص534.

[35]. المصاحف، ص31-33.

[36]. الكافي، ج2، ص634.

[37]. نك: السبعة في القرائات، ص55، 69-71؛ نك: المبسوط، ج29، ص136؛ ج16، ص37.

[38]. الاتقان، ج2، ص240.

[39]. تهذيب الكمال، ج2، ص263.

[40]. الدر المنثور، ج3، ص232.

[41]. كتاب سليم بن قيس، ص138-140؛ بحار الانوار، ج28، ص199-200.

[42]. نك: تحف العقول، ص428؛ الاحتجاج، ج1، ص102.

[43]. حلية الاولياء، ج1، ص254.

[44]. نك: كتاب سليم بن قيس، ص138-140؛ شرح نهج البلاغه، ج2، ص51-52.

[45]. الدرجات الرفيعه، ص324-325.

[46]. الاحتجاج، ج1، ص157؛ بحار الانوار، ج29، ص87-88..

[47]. تاريخ يعقوبي، ج2، ص161، 173.

[48]. سنن ابي داود، ج1، ص322؛ سير اعلام النبلاء، ج1، ص400.

[49]. الاتقان، ج1، ص175.

[50]. الاتقان، ج1، ص178.

[51]. الاتقان، ج1، ص179.

[52]. وسائل الشيعه، ج6، ص56.

[53]. الاتقان، ج1، ص175.

[54]. مجمع البيان، ج8، ص280؛ المحرر الوجيز، ج4، ص458.

[55]. الفهرست، ص29.

[56]. المصاحف، ص30-31، 63-64.

[57]. تاريخ يعقوبي، ج2، ص170.

[58]. تاريخ المدينه، ج1، ص164؛ مرآة الحرمين، ج1، ص420؛ معالم مكة و المدينه، ص392.

[59]. مرآة الحرمين، ص420.

[60]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص499؛ تاريخ دمشق، ج7، ص339؛ تهذيب الكمال، ج2، ص269.

[61]. ابي بن كعب، عيساوي، ص47.

[62]. جامع البيان، ج2، ص8؛ تفسير ثعلبي، ج4، ص209؛ الدر المنثور، ج1، ص145.

[63]. ابي بن كعب، عيساوي، ص71.

[64]. ابي بن كعب، زغلول، ص86-88.

[65]. ابي بن كعب، عيساوي، ص76.

[66]. الطبقات، ابن سعد، ج2، ص341؛ الاستيعاب، ج1، ص67؛ اسد الغابه، ج1، ص62.

[67]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص502.

[68]. الاستيعاب، ج1، ص68.

[69]. تهذيب الكمال، ج2، ص271؛ تقريب التهذيب، ج1، ص71.

[70]. تهذيب الكمال، ج2، ص271.

[71]. الاستيعاب، ج1، ص69؛ اسد الغابه، ج1، ص63؛ الاصابه، ج1، ص181.

[72]. اسد الغابه، ج1، ص63؛ الاصابه، ج1، ص181.

[73]. الاستيعاب، ج1، ص69.

[74]. اسد الغابه، ج1، ص63؛ تهذيب الكمال، ج2، ص271-272.

[75]. تاريخ دمشق، ج7، ص347؛ منهاج السنه، ج7، ص43؛ مجموع فتاوي ابن تيميه، ج27، ص484.

 




مطالب مرتبط

نظرات کاربران