بلال بن رَباح بلال بن رَباح بلال بن رَباح بعثه مقام معظم رهبری در گپ بعثه مقام معظم رهبری در سروش بعثه مقام معظم رهبری در بله
بلال بن رَباح بلال بن رَباح بلال بن رَباح بلال بن رَباح بلال بن رَباح

بلال بن رَباح

صحابی خاص، مؤذن پیامبر(ص) و همراه او در عمرة‌ القضاء و حجة‌الوداع   کنیه بلال را ابوعبدالله[1]، ابوعبدالرحمن[2]، ابوعبدالکریم و ابوعمرو[3] برشمرده‌اند و نسبت‌های حبشی[4]، قُرشی و تَیمی[5] به وی داده‌اند. او را لاغر اندا

صحابي خاص، مؤذن پيامبر(ص) و همراه او در عمرة‌ القضاء و حجة‌الوداع

 

كنيه بلال را ابوعبدالله[1]، ابوعبدالرحمن[2]، ابوعبدالكريم و ابوعمرو[3] برشمرده‌اند و نسبت‌هاي حبشي[4]، قُرشي و تَيمي[5] به وي داده‌اند. او را لاغر اندام، قد بلند، با موي پرپشت و صورتي كم مو وصف كرده‌اند.[6] پدر و مادرش هر دو بَرده بودند.[7] مادرش حَمامه، ملقب به سكينه[8] و كنيز يكي از خانواده‌هاي قبيله بني‌جُمَح از قريش بود.[9] از اين رو، او را ابن حمامه نيز گفته‌اند.[10] حمامه از پيشگامان اسلام بود و به جرم پيروي از پيامبر(ص) شكنجه شد.[11]

 

بلال بر پايه سخن مشهور اهل سنت، هم‌سن ابي‌بكر[12] و زاده سال سوم عام الفيل[13] بود. به باور برخي، هفت تا 12 سال كوچك‌تر از پيامبر(ص)[14] بود. بر پايه گزارشي، در سَراه[15] از مناطق يمن[16] و بر پايه گزارشي ديگر، در مكه زاده شد.[17] از كودكي و نوجواني او گزارشي در دست نيست. فقط روايتي ضعيف كه از سفر پيامبر در نوجواني به شام و ديدار با بَحيراي راهب حكايت دارد، از همسفري وي با رسول خدا(ص) خبر مي‌دهد.[18] محققان در سند و مفاد اين گزارش سخت ترديد كرده‌اند[19]؛ زيرا ابوموسي اشعري كه آن را به عنوان شاهد روايت مي‌كند، سال‌ها پس از وقوع اين رخداد زاده شده است. نيز ابوبكر كه موظف به بازگرداندن پيامبر به مكه شده، كوچكتر از پيامبر(ص) و در سنين كودكي بوده است. همچنين بلال در اين هنگام هنوز تولد نيافته و يا طفل خردسالي بوده كه توانايي همراهي پيامبر(ص) را نداشته است. نيز پيوند تنگاتنگ ابوبكر با بلال در اين روايت، ضعف خبر را تقويت مي‌كند.[20]

 

بلال را برده يكي از اين افراد شمرده‌اند: عبدالله بن جُدعان تَيمي[21]، بني‌سَبّاق بن عبدالدار[22]، ايتام ابي‌جهل[23]، زني از بني‌جمح[24]، و امية بن خَلَف بن وهب جمحي.[25] اين اختلاف مي‌تواند به سبب تعدد مالكان وي در دوره‌‌هاي گوناگون باشد.[26] بر پايه شواهد، هنگام ظهور اسلام، وي برده امية بن خلف بود[27] و پيش از گرويدن به پيامبر(ص) براي عبدالله بن جدعان چوپاني مي‌كرد.[28]

 

بلال از نخستين گروندگان به اسلام و اظهاركنندگان آن بود.[29] او با آب دهان انداختن به بت‌هاي كعبه و بيزاري جستن از آن‌ها، خشم مشركان را برانگيخت.[30] به همين سبب، امية بن خلف او را بر ريگ‌هاي سوزان مكه شكنجه كرد و تخته سنگي بزرگ بر سينه‏اش گذاشت تا به خداي يكتا كفر ورزد.[31] ديگر مشركان نيز او را با بازوان بسته و طنابي از ليف خرما بر گردن، بازيچه دست كودكان مي‌كردند[32]؛ اما بلال به جاي كفرورزي و بازگشت از يكتاپرستي، فرياد «اَحَد؛ اَحَد» سر مي‌داد.[33] عمرو بن عاص پايداري وي را تأييد كرده[34] و عمّار ياسر استقامتش را ستوده است.[35]

 

بر پايه ديدگاه مشهور اهل سنت، او آزاد شده ابي‌بكر بن ابي‌قحافه است. البته خود پيامبر(ص) قصد داشت او را بخرد و رها كند.[36] بر پايه گزارشي، عباس عموي پيامبر(ص) بلال را از اميه خريد.[37] ابوجعفر اسكافي و ابن شهرآشوب بلال را آزاد شده رسول خدا(ص) دانسته‌اند.[38]

 

بلال همنشين پيامبر(ص) در مسجدالحرام بود و قريشيان رسول خدا(ص) را به سبب همنشيني با او و ديگر محرومان جامعه ريشخند مي‌كردند. به همين سبب، خداوند درباره بلال و يارانش آيه 52 انعام/6 را نازل كرد: (وَ لا تَطْرُدِ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمينَ)؛ «و آنان را كه صبح و شام خدا را مي‏خوانند و قصدشان فقط خدا است، از خود مران! چيزي از حساب آن‌ها بر تو و چيزي از حساب تو بر آن‌ها نيست. پس اگر آن‌ها را از خود براني، از ستمكاران خواهي بود».[39]

 

بر پايه گزارش مفسران، آيات گوناگون در شأن بلال و يارانش نازل شده است كه عبارتند از: بقره/2، 212[40]، نساء/4، 69[41]، انعام/6، 52[42]، انفال/8، 74[43]، نحل/16، 41[44]، 106[45]-110[46]، اسراء/17، 19، 21، 28[47]، كهف /18، 28[48]، مؤمنون/23، 110[49]، فرقان/25، 20[50]، ص/38، 62[51]، شوري/42، 18[52]، احقاف/46، 11[53]، حجرات/49، 11[54]- 13[55]، مطففين/83، 29.[56]

 

بلال از نخستين مهاجران به مدينه است.[57] او در مدينه در خانه سعد بن خَيثَمَه سكنا گزيد.[58] اخبار و سخنان مربوط به بلال[59] حكايت دارد كه رسول خدا در عقد اخوت مكي، پيوند برادري او را با ابي‌حارث عبيدة بن حارث بن مطلب قرشي منعقد كرد[60] و در عقد اخوت مدني، پيوند برادري وي را با ابي‌رويحه عبدالله بن عبدالرحمن خَثعَمي برقرار نمود.[61] نيز گزارش‌هايي از عقد اخوت بلال با ابي‌عبيده جراح و[62] ابي‌ذر[63] در دست است. بلال در همه غزوه‌هاي رسول خدا(ص) حضور چشمگير داشت.[64] او در نبرد بدر، روياروي مشركان جنگيد. سپاهيان مسلمان را به هجوم بر اميه و پسرش برانگيخت. نيز باعث قتل آن پدر و پسر شد[65] و به روايتي امية بن خلف را كشت.[66] او در اين جنگ، زيد بن مُلَيص را نيز به قتل رساند.[67] وي در نبرد خيبر، صفيه دختر حي بن اخطب را به عنوان اسير به خدمت پيامبر(ص) برد و با عبور دادن وي از ميان كشتگان يهودي، بر اندوه او افزود كه انتقاد پيامبر را در پي داشت.[68] او در غزوه وادي القري كه به سال هفتم ق. و پس از فتح خيبر رخ داد، پاسبان و محافظ پيامبر(ص) بود.[69] در فتح مكه همراه پيامبر وارد كعبه شد.[70] به دستور رسول خدا(ص) بر بام كعبه رفت و اذان سرداد.[71] وي تنها كسي بود كه نماز گزاردن پيامبر(ص) را در خانه كعبه ديد و گزارش كرد.[72]

 

بلال خزانه‌دار بيت المال رسول خدا(ص)[73] بود و به دستور پيامبر(ص) مردم را براي تقسيم غنيمت‌ها فرا‌مي‌خواند.[74] او مسؤول هزينه‌ها و خريدهاي پيامبر(ص) بود[75] و هنگام نمازهاي عيد و طلب باران، عصاي ويژه وي، عَنَزَه، را حمل مي‌كرد.[76] او سواركار قَصواء، ناقه پيروز پيامبر(ص) در مسابقات شترسواري بود.[77] پيامبر او را فردي خوب[78]، پيشگام حبشيان در پذيرش اسلام[79] و از رفقا و نجبا و وزراي خويش[80]، مورد اشتياق بهشت[81]، اهل بهشت[82]، و از سروران بهشت[83] مي‌دانست و از رستگاري‌اش خبر مي‌داد.[84] نيز او را سرور مؤذنان[85] و پرچم‌دار و رهبر آن‌ها در روز قيامت[86]، نخستين شفيع مؤمنان حبشه[87] و از اولين كساني دانست كه پس از پيامبر(ص) و شهيدان، جامه بهشتي مي‌پوشند.[88] ايشان(ص) ابي‌ذر[89] و ابي‌بكر[90] را به سبب رنجاندن بلال سرزنش كرد و به همسر بلال هشدار داد تا او را نرنجاند.[91]

 

منابع، به اختلاف، ازدواج بلال را با زني از طايفه بني‌زُهره[92]، دختر ابي‌بُكير[93]، جُمانه دختر زِحاف اَشجَعي[94]، فاطمه دختر عتبة بن ربيعه[95]، هاله خواهر عبدالرحمن بن عوف[96] و هند خولانيه اهل دارياي دمشق گزارش داده‌اند.[97] پيامبر(ص) خود از دختر بني‌ابي بكير براي بلال خواستگاري كرد[98] و براي تأمين هزينه‌هاي عروسي به وي ياري رساند.[99] ازدواج بلال با هند خولانيه در دوران اقامتش در شام و پس از رحلت پيامبر(ص) انجام پذيرفت.[100] به نظر مشهور، نسلي از بلال باقي نماند.[101] برخي برايش از پسري به نام «عمر» ياد كرده‌اند كه از راويان او بوده است.[102] سمعاني از مردمي ياد مي‌كند كه پسوند بلالي را در نام‌هاي خود دارند و منتسب به بلال بن رباح، ﻣﺆذن رسول خدا، هستند و مشهورترين آن‌ها ابوصالح بن يوسف بن صالح بلالي، قاضي خوارزم، است.[103] منابع تاريخي نيز ذيل رويدادهاي سال 519ق. مرگ يكي از نوادگان بلال را در سمرقند گزارش مي‌دهند. ابن جوزي[104] و ابن اثير[105] نام او را هلال و ابن كثير نامش را بلال ياد كرده‌اند و وي را فرزند عبدالرحمن بن شريح بن عمر بن احمد بن محمد بن ابراهيم بن سليمان بن بلال بن رباح دانسته‌اند.[106] او يكي از قاريان قرآن و در زمره ناموران سمرقند بود.[107]

 

ƒ اذان بلال

بلال نخستين ﻣﺆذن اسلام است.[108] او به دستور پيامبر(ص) اذان را از علي بن ابي‌طالب(ع) فراگرفت[109] و پيوسته در حضر و سفر براي رسول خدا(ص) اذان گفت.[110] بعدها ابن ام مكتوم[111] و ابومحذوره در اين فضيلت با او سهيم شدند.[112] برخي بر اين باورند كه بلال تنها مؤذن پيامبر(ص) بود.[113] برخي گزارش كرده‌اند كه بلال و ابن ام مكتوم به نوبت اذان مي‌گفتند.[114] مردم با آواي اذان بلال از حلول ماه مبارك رمضان آگاه مي‌شدند.[115] ابن ام مكتوم پيش از اذان صبح براي اعلان وقت سحر؛ و بلال براي نماز صبح اذان مي‌گفتند.[116] بر همين اساس، پيامبر(ص) سفارش نمود كه خوردن و آشاميدن با اذان ابن ام مكتوم و امساك با اذان بلال صورت پذيرد.[117] در برخي نقل‌هاي اهل سنت، عكس اين گزارش آمده[118] و علت آن، ضعف بينايي بلال شمرده شده است.[119] اين سخن نادرست است[120]؛ زيرا به تصريح عائشه، ابن ام مكتوم اختلال بينايي داشت و شبانگاه اذان مي‌گفت. اما بلال تا هنگامي كه فجر را نمي‌ديد، اذان نمي‌گفت.[121] امام صادق(ع) نيز تصريح مي‌كند كه ابن ام مكتوم نابينا بود.[122] بلال بسيار وقت‌شناس و دقيق بود و خود مي‌گفت كه از آگاه‌ترين مردم به وقت اذان است.[123] ابومحذوره نيز پس از فتح مكه مسلمان شد[124] و تنها در مسجدالحرام اذان مي‌گفت و هيچگاه به مدينه نيامد.[125]

 

بلال هرگز اذان را به تأخير نمي‌انداخت.[126]به گفتن اذان پايبند بود و هر سحرگاه بر بام يكي از بلندترين خانه‌هاي نزديك مسجد، خانه‌اي از بني‌نجار، اذان مي‌گفت.[127] بر پايه برخي روايات، به دستور پيامبر(ص) از فراز ديوار مسجد[128] و بر پايه گزارشي، از فراز سكويي بلند بيرون از مسجد نبوي اذان سرمي‌داد.[129] اين سكو پس از گسترش مسجد نبوي در محدوده مسجد جاي گرفت.[130] سپس در محل آن، به ياد بلال، مأذنه‌اي زيبا از سنگ مرمر سفيد به ارتفاع دو متر ساختند كه اكنون در اوقات پنج‌گانه بر آن اذان مي‌گويند.

 

او صوتي رسا و زيبا داشت.[131] پيامبر(ص) اذانش را دوست مي‌داشت و آن را موجب روح‌بخشي و خشنودي خود مي‌دانست.[132] دائم‌الوضو بود[133]و هنگام گفتن اذان رو به قبله مي‌ايستاد[134] و انگشت در گوش خود مي‌نهاد.[135] جمله «حي على خير العمل» را در اذان مي‌گفت[136]؛ زيرا پيامبر(ص) به او چنين آموخته بود.[137] از روزي كه او اذان گفتن عمومي را رها كرد، اين جمله نيز از اذان كنار نهاده شد[138] و عمر بن خطاب به طور رسمي آن را از اذان حذف كرد.[139] مي‌گويند بلال حرف «شين» را «سين» تلفظ مي‌كرد[140] و به تصريح پيامبر(ص) «سين» او نزد خداوند و رسولش همان شين است.[141] اما اين خبر مردود و بي‌اساس است[142]؛ زيرا بلال صوتي زيبا و بياني فصيح داشت.[143] برخي سند آن گزارش را ضعيف مي‌دانند.[144]

 

ƒعمرة القضاء و حجة الوداع

 بلال در عمرة القضاء* (عمرة القصاص) به سال هفتم ق. همراه پيامبر(ص) بود.[145] در اين سفر، پيامبر(ص) سه روز در مكه ماند و به يارانش دستور داد مناسك عمره را نيرومند و چالاك برگزار كنند.[146] او به دستور رسول خدا(ص) هنگام ظهر بر فراز بام كعبه ايستاد و اذان گفت.[147] سخن مشهور، اذان او بر بام كعبه را در روز فتح مكه مي‌داند.[148] برخي محققان ميان اين دو سخن جمع كرده‌اند و بر آنند كه بلال برفراز كعبه در هر دو هنگام اذان گفت.[149] اذان او بر فراز بام كعبه، خشم فراوان كافران مكه را برانگيخت[150]، به گونه‌اي كه برخي از آن‌ها شكر گزاردند كه پدرانشان زنده نيستند تا نظاره‌گر اين رويداد باشند.[151]

 

او در حجة الوداع همگام رسول خدا(ص) بود و در روز ترويه با سايباني كه در دست داشت، براي پيامبر(ص) سايه فراهم مي‌كرد.[152] او در صحراي عرفات مردم را به سكوت دعوت كرد تا پيامبر(ص) خطبه بخواند.[153] سپس در پايان خطبه نخست پيامبر(ص) اذان گفت و پس از پايان خطبه دوم پشت سر وي به نماز ظهر و عصر ايستاد.[154] او در رمي جمره عقبه در حالي كه پيامبر(ص) بر ناقه سوار بود و اسامه زمام مركب را در دست داشت، براي وي سايبان نگاه داشت.[155] او پيام‌رسان پيامبر(ص) نيز بود. بر همين اساس، پس از نزول آيه تبليغ، به دستور پيامبر ميان مردم رفت و همه آن‌ها را به سوي غدير فرا‌خواند.[156]

 

ƒ بلال پس از پيامبر(ص)

 بلال پس از رحلت پيامبر(ص) و پيش از خاكسپاري وي، با آواي اذان خويش مردم را در سوگ وي گرياند[157] و پس از خاكسپاري بر قبرش آب پاشيد.[158] از آن پس تصميم گرفت اذان عمومي نگويد.[159] به گزارش برخي، اين تصميم را به سبب نارضايتي از خليفه و ديگر مسلمانان در ناديده گرفتن حق علي بن ابي‌طالب(ع) گرفت.[160] از اين رو، جز در چند مورد، اذان عمومي نگفت.[161] نخست به خواست فاطمه3[162] و بار ديگر به درخواست حسن و حسين(ع) اذان گفت؛ آن گاه كه كه براي زيارت قبر پيامبر(ص) از شام به مدينه آمده بود.[163] ديگر بار هنگامي اذان گفت كه خليفه دوم به سال هفدهم ق. در جابيه، از سرزمين‌هاي دمشق، به درخواست مسلمانان، از او تقاضا كرد تا اذان بگويد.[164]

 

بلال پس از رحلت پيامبر(ص) براي جهاد به شام رفت. بر پايه سخني، در روزگار ابي‌بكر بن ابي‌قحافه[165] و به سخن ديگر، در روزگار عمر بن خطاب به شام رفت[166]و در برخي فتوحات حضور يافت.[167] ابن ابي‌شيبه كوفي او را خزانه‌دار ابي‌بكر دانسته است.[168] اين سخن درخور درنگ است؛ زيرا بر پايه برخي نقل‌ها، بلال با ابي‌بكر بيعت نكرد و رفتن او از مدينه به شام، اقدامي اعتراض‌آميز در برابر خليفه و كساني بود كه علي بن ابي‌طالب(ع) را خانه‌نشين كرده بودند.[169]

 

عمر بن خطاب از بلال با تعبير «سيدنا» ياد مي‌كرد[170] و عبدالله بن عمر او را بهترينِ «بلال»ها مي‌دانست.[171] آن گاه كه عمر ديوان شام را تدوين كرد، به درخواست بلال، نام وي را با ابورويحه خثعمي در يك دفتر جاي داد.[172] با اين حال، او از عمر ناخشنود بود. در اختلافي كه ميان او و عمر درباره وقت نماز پيش آمد، عمر خود را آگاه‌تر از وي خواند؛ اما بلال نپذيرفت.[173] وي در فتح بيت المقدس، از عملكرد فرماندهان مسلمان و رفتار تبعيض‌آميز آن‌ها به عمر شكايت كرد[174] و به ستاندن شراب و خوك با عنوان خراج اهل ذمه اعتراض نمود.[175] او با توجه به سيره نبوي در موضوع توزيع زمين‌هاي فتح شده، در برابر عمر ايستاد و تهديد به نبرد نمود.[176] عمر نيز او و يارانش را بر منبر نفرين كرد.[177]

 

بلال در حالي كه شعر شادماني بر لب داشت و مشتاق پيوستن به پيامبر(ص) و يارانش بود، جان سپرد.[178] تاريخ وفات او را سال هفدهم[179]، هجدهم[180]، نوزدهم[181]، بيستم[182]، بيست و يكم[183] يا بيست و پنجم ق.[184] ياد كرده‌اند. او در شام جان داد؛ اما مدفنش را در باب صغير دمشق[185]، داريا[186] در حلب[187]، باب كيسان، و يا عَمواس دانسته اند.[188] بر پايه سخن مشهور، در دمشق جان داد و در باب صغير مدفون شد.[189] اما به باور ابن كثير، قبر موجود در باب صغير، قبر بلال بن ابي‌درداء، حكمران و قاضي شهر دمشق، است و مدفن بلال بن رباح در داريا جاي دارد.[190] برخي نيز بر اين باورند كه بلال در داريا درگذشته است.[191] قبر موجود در حلب نيز متعلق به خالد بن رباح، برادر بلال، مي‌باشد.[192] بلال برادري نسبي به نام خالد داشت كه گويي محضر پيامبر(ص) را درك كرد، ولي حديثي روايت ننمود.[193] خالد كارگزار عمر بن خطاب در اردن بود.[194] او همچنين خواهري به نام غفره داشت.[195]

 

طبق يافته حديث شناسان، 44 حديث از بلال گزارش شده است كه برخي از آن‌ها در صحيحين[196] يافت مي‌شوند.[197] روايت‌هاي گزارش شده از بلال در كتابي به نام مسند بلال به چاپ رسيده است.[198] برخي كساني كه از وي روايت كرده‌اند، عبارتند از: ابوبكر بن ابي‌قحافه، اسامة بن زيد، براء بن عازب، عبدالله بن عمر، عمر بن خطاب، كعب بن عجره[199]، ابن مسعود، ابوسعيد خدري و جابر بن عبدالله.[200]

 

احاديث او بيشتر در موضوع نماز[201] و مقدمات آن[202]، ربا[203] و شب قدر[204] است. او در روايتي از پيامبر(ص) درباره ازدواج علي(ع) و فاطمه3، از شفاعتگري آن دو براي محبان اهل بيت: گزارش مي‌دهد.[205] نيز در روايتي بلند، فضيلت اذان و وصف بهشت را از زبان پيامبر(ص) گزارش كرده است.[206]

 

براي تكريم بلال، بعدها مسلمانان مساجدي با نام او ساختند كه يكي از آن‌ها در شهر مكه و بر فراز كوه ابوقبيس قرار داشت. اين مسجد كه به مناسبت اذان گفتن او بر فراز اين كوه ساخته شده بود، نزديك به 100 متر مربع وسعت داشت و در طرح‌هاي جديد گسترش و بناي كاخ براي مهمانان دولت سعودي، ويران شد و اكنون اثري از آن برجاي نيست.[207] مسجدي ديگر نيز در غرب مدينه، در محل قلعه بني‌زُرَيق و منطقه خالديه وجود داشت كه مسجد بلال بن رباح ناميده مي‌شد. رسول خدا(ص) به سال هفتم ق. در اين مكان نماز عيد خواند. اين مسجد در گسترش ساختمان‌هاي حكومتي سعودي ويران شد و به ايستگاه اتومبيل‌هاي شهرداري تبديل شد. اكنون در جنوب شرقي مسجد نبوي، مسجدي منتسب به بلال وجود دارد كه ارتباطي با مسجد پيشين ندارد و نوبنياد است.[208] مكاني ديگر به نام دار رباح منسوب به پدر بلال حبشي در مدينه بود كه به سال 840ق. به مدرسه باسطيه بدل شد و در دوره معاصر در گسترش پيرامون باب السلام از مسجد نبوي ويران گشت.[209] مكان منتسب به اذان‌گويي بلال بر فراز كوهي در منطقه جعرانه در شمال مكه، تا اواخر سده پنجم ق. نمازگاه حاجيان و مسافران و مورد اقبال و تكريم عمومي بود.[210]

 

ƒ بلال و ارتباط با اهل بيت

بلال دوستدار اهل بيت: بود.[211] به همين سبب، نزد شيعيان و دانشوران شيعه جايگاهي برجسته دارد و منابع شيعي او را ممدوح دانسته‌اند.[212] او در برگزاري جشن ازدواج علي(ع) و فاطمه3 نقشي اثرگذار داشت و به خواست پيامبر(ص) عطر و مواد خوشبوي لازم براي جهيزيه فاطمه3[213] و طعام جشن ازدواج را فراهم كرد.[214] او علي بن ابي‌طالب(ع) را بسيار ارج مي‌گذاشت، به گونه‌اي كه از سوي برخي مخالفان سرزنش مي‌شد.[215] وي به خانه امام علي(ع) رفت و آمد داشت[216] و به پاس ياري رساندن به فاطمه3 از دعاي خير پيامبر(ص) برخوردار شد.[217] به سبب همين ارادت بود كه در پي شهادت فاطمه3 فرياد اندوه برآورد.[218] امام علي(ع) بلال را پيشگام حبشيان[219] و امام سجاد(ع) او را از بهترين اصحاب پيامبر(ص) شمرد.[220] امام صادق(ع) او را عبد صالح[221] و نخستين وارد شونده به بهشت[222] خواند و برايش طلب رحمت كرد.[223]

 

… منابع

آثار اسلامي مكه و مدينه: رسول جعفريان، قم، مشعر، 1386ش؛ احسن التقاسيم: المقدسي البشاري (م.380ق.)، قاهره، مكتبة مدبولي، 1411ق؛ اخبار مكه: الازرقي (م.248ق.)، به كوشش رشدي الصالح، مكه، مكتبة الثقافه، 1415ق؛ الاختصاص: المفيد (م.413ق.)، به كوشش غفاري و زرندي، بيروت، دار المفيد، 1414ق؛ الاربعين: سليمان بن الماحوزي (م.1121ق.)، به كوشش رجايي، قم، امير، 1417ق؛ اسباب النزول: الواحدي (م.468ق.)، به كوشش كمال بسيوني، بيروت، دار الكتب العلميه، 1411ق؛ الاستيعاب: ابن عبدالبر (م.463ق.)، به كوشش البجاوي، بيروت، دار الجيل، 1412ق؛ اسد الغابه: ابن اثير (م.630ق.)، بيروت، دار الفكر، 1409ق؛ الاصابه: ابن حجر العسقلاني (م.852ق.)، به كوشش علي معوض و عادل عبدالموجود، بيروت، دار الكتب العلميه، 1415ق؛ اعيان الشيعه: سيد محسن الامين (م.1371ق.)، به كوشش حسن الامين، بيروت، دار التعارف؛ اقبال الاعمال: ابن طاووس (م.664ق.)، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1367ش؛ الامالي: الصدوق (م.381ق.)، بيروت، اعلمي، 1400ق؛ امتاع الاسماع: المقريزي (م.845ق.)، به كوشش محمد عبدالحميد، بيروت، دار الكتب العلميه، 1420ق؛ انساب الاشراف: البلاذري (م.279ق.)، به كوشش زكار و زركلي، بيروت، دار الفكر، 1417ق؛ الانساب: عبدالكريم السمعاني (م.562ق.)، به كوشش عبدالرحمن، حيدرآباد، دائرة المعارف العثمانيه، 1382ق؛ الاوائل: الطبراني (م.360ق.)، به كوشش محمد شكور، بيروت، دار الفرقان، 1403ق؛ الايضاح: الفضل بن شاذان (م.260ق.)، به كوشش حسيني الارموي، دانشگاه تهران، 1363ش؛ بحار الانوار: المجلسي (م.1110ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1403ق؛ البحر المحيط: ابوحيان الاندلسي (م.754ق.)، بيروت، دار الفكر، 1412ق؛ البداية و النهايه: ابن كثير (م.774ق.)، بيروت، مكتبة المعارف؛ بغية الطلب في تاريخ حلب: عمر بن احمد ابن العديم (م.660ق.)، به كوشش زكار، بيروت، دار الفكر؛ بلال حبشي: محمد محمدي اشتهاردي، تهران، پيام آزادي، 1373ش؛ بهجة النفوس: عبدالله المرجاني (م.699ق.)، به كوشش محمد عبدالوهاب، بيروت، دار الغرب الاسلامي، 2002م؛ تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير: الذهبي (م.748ق.)، به كوشش عمر عبدالسلام، بيروت، دار الكتاب العربي، 1410ق؛ تاريخ خليفه: خليفة بن خياط (م.240ق.)، به كوشش زكار، بيروت، دار الفكر، 1414ق؛ تاريخ طبري (تاريخ الامم و الملوك): الطبري (م.310ق.)، به كوشش گروهي از علما، بيروت، اعلمي، 1403ق؛ تاريخ مدينة دمشق: ابن عساكر (م.571ق.)، به كوشش علي شيري، بيروت، دار الفكر، 1415ق؛ تاريخ مكة المشرفه: محمد ابن الضياء (م.854ق.)، به كوشش علاء و ايمن، بيروت، دار الكتب العلميه، 1424ق؛ تاريخ اليعقوبي: احمد بن يعقوب (م.292ق.)، بيروت، دار صادر، 1415ق؛ التحفة اللطيفه: شمس الدين السخاوي (م.902ق.)، بيروت، دار الكتب العلميه، 1414ق؛ تفسير قرطبي (الجامع لاحكام القرآن): القرطبي (م.671ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1405ق؛ تفسير مقاتل بن سليمان: مقاتل بن سليمان (م.150ق.)، به كوشش عبدالله محمود شحاته، بيروت، التاريخ العربي، 1423ق؛ التفسير المنسوب الي الامام العسكري عليه‌السلام: به كوشش ابطحي، قم، مدرسه امام مهدي، 1409ق؛ تنبيه الخواطر (مجموعه ورّام): ابن ابي‌الفرّاس (م.605ق.)، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1368ش؛ تنوير الحوالك: السيوطي (م.911ق.)، به كوشش محمد الخالدي، بيروت، دار الكتب العلميه، 1418؛ تهذيب الاحكام: الطوسي (م.460ق.)، به كوشش موسوي و آخوندي، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1365ش؛ تهذيب التهذيب: ابن حجر العسقلاني (م.852ق.)، بيروت، دار الفكر، 1404ق؛ تهذيب الكمال: المزي (م.742ق.)، به كوشش بشار عواد، بيروت، الرساله، 1415ق؛ ثواب الاعمال: الصدوق (م.381ق.)، قم، الرضي، 1368ش؛ جامع البيان: الطبري (م.310ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1412ق؛ حلية الاولياء: ابونعيم الاصفهاني (م.430ق.)، بيروت، دار الكتاب العربي، 1405ق؛ الخرائج والجرائح: الراوندي (م.573ق.)، قم، مؤسسة الامام المهدي؛ الخصال: الصدوق (م.381ق.)، به كوشش غفاري، قم، نشر اسلامي، 1416ق؛ دائرة المعارف قرآن كريم: مركز فرهنگ و معارف قرآن، قم، بوستان كتاب، 1386ش؛ الدر المنثور: السيوطي (م.911ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1365ق؛ الدرجات الرفيعه: السيد علي خان (م.1120ق.)، به كوشش بحر العلوم، قم، بصيرتي، 1397ق؛ دلائل الامامه: الطبري الشيعي (م. قرن4ق.)، قم، بعثت، 1413ق؛ دلائل النبوه: البيهقي (م.458ق.)، به كوشش عبد المعطي، بيروت، دار الكتب العلميه، 1405ق؛ رجال الطوسي: الطوسي (م.460ق.)، به كوشش قيومي، قم، نشر اسلامي، 1415ق؛ رجال كشّي (اختيار معرفة الرجال): الطوسي (م.460ق.)، به كوشش ميرداماد و رجايي، قم، آل البيت عليهم‌السلام، 1404ق؛ الروضة الريا فيمن دفن بداريا: عبدالرحمن العمادي (م.1051ق.)، به كوشش الاشعث، دمشق، دار المأمون، 1408ق؛ سبل الهدي: محمد بن يوسف الصالحي (م.942ق.)، به كوشش عادل احمد و علي محمد، بيروت، دار الكتب العلميه، 1414ق؛ سفرنامه ناصر خسرو: ناصر خسرو (م.481ق.)، تهران، زوّار، 1381ش؛ سنن ابن ماجه: ابن ماجه (م.275ق.)، به كوشش محمد فؤاد، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1395ق؛ سنن ابي‌داود: السجستاني (م.275ق.)، به كوشش سعيد محمد اللحام، بيروت، دار الفكر، 1410ق؛ سنن الترمذي: الترمذي (م.279ق.)، به كوشش عبدالوهاب، بيروت، دار الفكر، 1402ق؛ سنن الدارمي: الدارمي (م.255ق.)، احياء السنة النبويه؛ السنن الكبري: البيهقي (م.458ق.)، بيروت، دار الفكر؛ سير اعلام النبلاء: الذهبي (م.748ق.)، به كوشش گروهي از محققان، بيروت، الرساله، 1413ق؛ السيرة الحلبيه: الحلبي (م.1044ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1400ق؛ السيرة النبويه: ابن كثير (م.774ق.)، به كوشش مصطفي عبدالواحد، بيروت، دار المعرفه، 1396ق؛ السيرة النبويه: ابن هشام (م.213/218ق.)، به كوشش محمد محيي الدين، مصر، مكتبة محمد علي صبيح، 1383ق؛ شرح الاخبار في فضائل الائمة الاطهار عليهم‌السلام : النعمان المغربي (م.363ق.)، به كوشش جلالي، قم، نشر اسلامي، 1414ق؛ الشرح الكبير: ابوالبركات (م.1201ق.)، مصر، دار احياء الكتب العربيه؛ شرح نهج البلاغه: ابن ابي‌الحديد (م.656ق.)، به كوشش محمد ابوالفضل، دار احياء الكتب العربيه، 1378ق؛ شواهد التنزيل: الحاكم الحسكاني (م.506ق.)، به كوشش محمودي، تهران، وزارت ارشاد، 1411ق؛ صحيح ابن حبان: علي بن بلبان الفارسي (م.739ق.)، به كوشش الارنؤوط، الرساله، 1414ق؛ صحيح البخاري: البخاري (م.256ق.)، بيروت، دار الفكر، 1401ق؛ صحيح مسلم: مسلم (م.261ق.)، بيروت، دار الفكر؛ الصحيح من سيرة النبي صلي‌الله‌عليه‌وآله: جعفر مرتضي العاملي، بيروت، دار السيره، 1414ق؛ الطبقات الكبري: ابن سعد (م.230ق.)، بيروت، دار صادر؛ الطبقات: خليفة بن خياط (م.240ق.)، به كوشش زكار، بيروت، دار الفكر، 1414ق؛ العبر في خبر من غبر: الذهبي (م.748ق.)، به كوشش محمد السعيد، بيروت، دار الكتب العلميه؛ عجائب الآثار: عبدالرحمن الجبرتي (م.1227ق.)، بيروت، دار الجيل؛ علل الدارقطني: الدارقطني (م.385ق.)، به كوشش محفوظ الرحمن، الرياض، دار طيبه، 1405ق؛ عيون الاثر: ابن سيد الناس (م.734ق.)، بيروت، مؤسسة عزالدين، 1406ق؛ الغدير: الاميني (م.1390ق.)، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1366ش؛ فتوح الشام: الواقدي (م.207ق.)، بيروت، دار الجيل؛ فضائل الصحابه: احمد بن حنبل (م.241ق.)، به كوشش محمد عباس، بيروت، الرساله، 1403ق؛ الكافي: الكليني (م.329ق.)، به كوشش غفاري، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1375ش؛ الكامل في التاريخ: ابن اثير (م.630ق.)، بيروت، دار صادر، 1385ق؛ الكامل في ضعفاء الرجال: عبدالله بن عدي (م.365ق.)، به كوشش غزاوي، بيروت، دار الفكر، 1409ق؛ الكشاف: الزمخشري (م.538ق.)، مصطفي البابي، 1385ق؛ كشف الاسرار: ميبدي (م.520ق.)، به كوشش حكمت، تهران، امير كبير، 1361ش؛ كنز العمال: المتقي الهندي (م.975ق.)، به كوشش السقاء، بيروت، الرساله، 1413ق؛ مائة منقبه: محمد ابن شاذان (م.412ق.)، قم، مدرسة الامام المهدي، 1407ق؛ المبسوط: السرخسي (م.483ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1406ق؛ مجمع البيان: الطبرسي (م.548ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1406ق؛ مجمع الزوائد: الهيثمي (م.807ق.)، بيروت، دار الكتاب العربي، 1402ق؛ المجموع شرح المهذب: النووي (م.676ق.)، دار الفكر؛ المحاسن: ابن خالد البرقي (م.274ق.)، به كوشش حسيني، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1326ش؛ المحبّر: ابن حبيب (م.245ق.)، به كوشش ايلزه ليختن شتيتر، بيروت، دار الآفاق الجديده؛ المحلي بالآثار: ابن حزم الاندلسي (م.456ق.)، به كوشش احمد شاكر، بيروت، دار الفكر؛ مستدرك الوسائل: النوري (م.1320ق.)، بيروت، آل البيت عليهم‌السلام، 1408ق؛ مستند العروة الوثقي: تقرير بحث الخوئي (م.1413ق.)، مرتضي بروجردي، قم، مدرسة دار العلم؛ مسند احمد: احمد بن حنبل (م.241ق.)، بيروت، دار صادر؛ مسند الشافعي: الشافعي (م.204ق.)، بيروت، دار الكتب العلميه؛ مشاهير علماء الامصار: ابن حبان (م.354ق.)، به كوشش مرزوق علي، دار الوفاء، 1411ق؛ المصنّف: ابن ابي‌شيبه (م.235ق.)، به كوشش سعيد محمد، دار الفكر، 1409ق؛ المصنّف: عبدالرزاق الصنعاني (م.211ق.)، به كوشش حبيب الرحمن، المجلس العلمي؛ معالم مكة و المدينة بين الماضي و الحاضر: يوسف رغدا العاملي، بيروت، دار المرتضي، 1418ق؛ معرفة الصحابه: ابونعيم الاصفهاني (م.430ق.)، به كوشش محمد حسن و مسعد عبدالحميد، بيروت، دار الكتب العلميه، 1422ق؛ من لا يحضره الفقيه: الصدوق (م.381ق.)، به كوشش غفاري، قم، نشر اسلامي، 1404ق؛ مناقب آل ابي‌طالب: ابن شهرآشوب (م.588ق.)، قم، علامه، 1379ق؛ المنتظم: ابن جوزي (م.597ق.)، به كوشش محمد عبدالقادر و ديگران، بيروت، دار الكتب العلميه، 1412ق؛ المواعظ و الاعتبار: المقريزي (م.845ق.)، به كوشش خليل المنصور، بيروت، دار الكتب العلميه، 1418ق؛ نقد الرجال: السيد مصطفي التفرشي (قرن11ق.)، قم، آل البيت، 1418ق؛ وسائل الشيعه: الحر العاملي (م.1104ق.)، قم، آل البيت عليهم‌السلام، 1412ق؛ وفاء الوفاء: السمهودي (م.911ق.)، به كوشش محمد عبدالحميد، بيروت، دار الكتب العلميه، 2006م؛ وفيات الاعيان: ابن خلكان (م.681ق.)، به كوشش احسان عباس، بيروت، دار صادر.

 

سيد مرتضي حسيني شاه‌ترابي

 
[1]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص232؛ رجال الطوسي، ص27.

[2]. الاستيعاب، ج1، ص178.

[3]. رجال الطوسي، ص27؛ سير اعلام النبلاء، ج1، ص350؛ التحفة اللطيفه، ج1، ص221.

[4]. نك: الانساب، ج4، ص47.

[5]. تهذيب الكمال، ج4، ص288.

[6]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص238؛ اسد الغابه، ج1، ص245؛ اعيان الشيعه، ج3، ص602.

[7]. الكامل، ج2، ص66.

[8]. انساب الاشراف، ج1، ص208-209؛ امتاع الاسماع، ج9، ص110.

[9]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص232؛ رجال كشّي، ج1، ص189.

[10]. تهذيب الكمال، ج4، ص288.

[11]. الاستيعاب، ج4، ص1813.

[12]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص238؛ انساب الاشراف، ج1، ص208-209.

[13]. تاريخ دمشق، ج10، ص475.

[14]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص238؛ ج7، ص386؛ السيرة الحلبيه، ج1، ص195-197؛ الصحيح من سيرة النبي، ج2، ص94.

[15]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص232؛ انساب الاشراف، ج1، ص208؛ وفيات الاعيان، ج3، ص70.

[16]. احسن التقاسيم، ص88.

[17]. البداية و النهايه، ج5، ص333.

[18]. عيون الاثر، ج1، ص64؛ تاريخ الاسلام، ج1، ص56-57.

[19]. السيرة الحلبيه، ج1، ص196؛ الغدير، ج7، ص275-278.

[20]. السيرة الحلبيه، ج1، ص120؛ الصحيح من سيرة النبي، ج2، ص94-95.

[21]. تاريخ دمشق، ج10، ص436.

[22]. اخبار مكه، ج1، ص275.

[23]. تاريخ دمشق، ج10، ص444.

[24]. المنتظم، ج2، ص373؛ سبل الهدي، ج2، ص243.

[25]. انساب الاشراف، ج1، ص208-209؛ البداية و النهايه، ج5، ص333.

[26]. دائرة المعارف قرآن كريم، ج6، ص46.

[27]. نك: السيرة النبويه، ج1، ص318؛ انساب الاشراف، ج1، ص208-209.

[28]. تاريخ دمشق، ج10، ص436.

[29]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص233؛ انساب الاشراف، ج1، ص184، 208؛ الاستيعاب، ج4، ص1864.

[30]. تاريخ دمشق، ج10، ص436.

[31]. السيرة النبويه، ج1، ص318؛ الطبقات، ابن سعد، ج3، ص232.

[32]. اسد الغابه، ج1، ص245؛ اعيان الشيعه، ج3، ص605.

[33]. السيرة النبويه، ج1، ص318؛ الطبقات، ابن سعد، ج3، ص232.

[34]. انساب الاشراف، ج1، ص208.

[35]. تاريخ دمشق، ج10، ص440؛ اعيان الشيعه، ج3، ص604.

[36]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص232؛ انساب الاشراف، ج1، ص208.

[37]. الاستيعاب، ج1، ص181.

[38]. فتوح الشام، ج2، ص20؛ المناقب، ج1، ص171؛ الصحيح من سيرة النبي، ج3، ص215.

[39]. انساب الاشراف، ج1، ص176.

[40]. تفسير مقاتل، ج1، ص181؛ تفسير قرطبي، ج3، ص29.

[41]. المناقب، ج3، ص87.

[42]. اسباب النزول، ص219؛ مجمع البيان، ج4، ص472.

[43]. المناقب، ج2، ص57.

[44]. تفسير مقاتل، ج2، ص469؛ اسباب النزول، ص285.

[45]. الكشاف، ج2، ص430؛ مجمع البيان، ج6، ص597.

[46]. كشف الاسرار، ج5، ص462.

[47]. تفسير مقاتل، ج2، ص526-529.

[48]. تفسير مقاتل، ج2، ص582؛ جامع البيان، ج15، ص155.

[49]. تفسير مقاتل، ج3، ص167؛ تفسير قرطبي، ج12، ص154.

[50]. تفسير مقاتل، ج3، ص230؛ تفسير قرطبي، ج13، ص18.

[51]. تفسير مقاتل، ج3، ص652؛ الدر المنثور، ج5، ص319.

[52]. تفسير مقاتل، ج3، ص768.

[53]. البحر المحيط، ج9، ص437.

[54]. تفسير مقاتل، ج4، ص94؛ الكشاف، ج3، ص566.

[55]. تفسير مقاتل، ج4، ص96؛ اسباب النزول، ص411.

[56]. مجمع البيان، ج10، ص694.

[57]. دلائل النبوه، ج2، ص463.

[58]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص233؛ انساب الاشراف، ج1، ص212.

[59]. السيرة النبويه، ج1، ص506؛ الطبقات، ابن سعد، ج3، ص234؛ الاستيعاب، ج4، ص1661.

[60]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص233؛ المحبر، ص70-71.

[61]. السيرة النبويه، ج1، ص318؛ الطبقات، ابن سعد، ج3، ص233؛ انساب الاشراف، ج1، ص212.

[62]. اسد الغابه، ج1، ص243.

[63]. المنتظم، ج3، ص72.

[64]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص238؛ رجال كشّي، ج1، ص189؛ الاستيعاب، ج1، ص178.

[65]. السيرة النبويه، ج1، ص461؛ تاريخ طبري، ج2، ص153.

[66]. الاستيعاب، ج1، ص182.

[67]. السيرة النبويه، ج1، ص710.

[68]. السيرة النبويه، ج2، ص336.

[69]. بحار الانوار، ج22، ص248.

[70]. مسند الشافعي، ص21؛ المجموع، ج8، ص268.

[71]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص234؛ وسائل الشيعه، ج12، ص406.

[72]. صحيح البخاري، ج1، ص128؛ ج2، ص160.

[73]. رجال كشّي، ج1، ص189؛ حلية الاولياء، ج1، ص147؛ الاصابه، ج1، ص455.

[74]. المجموع، ج19، ص337.

[75]. المحلي، ج8، ص244.

[76]. انساب الاشراف، ج1، ص213.

[77]. سبل الهدي، ج4، ص353.

[78]. تاريخ دمشق، ج10، ص461.

[79]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص232؛ انساب الاشراف، ج1، ص210؛ سير اعلام النبلاء، ج8، ص530.

[80]. تاريخ دمشق، ج10، ص451.

[81]. تاريخ دمشق، ج10، ص451.

[82]. انساب الاشراف، ج1، ص214.

[83]. تاريخ دمشق، ج10، ص462.

[84]. مسند احمد، ج1، ص257.

[85]. تاريخ الاسلام، ج3، ص204.

[86]. تاريخ دمشق، ج10، ص460.

[87]. المناقب، ج2، ص164.

[88]. تاريخ دمشق، ج10، ص460.

[89]. تاريخ دمشق، ج10، ص464؛ الغدير، ج8، ص371.

[90]. شرح الاخبار، ج2، ص160؛ تاريخ دمشق، ج10، ص463.

[91]. تاريخ دمشق، ج10، ص463.

[92]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص238؛ انساب الاشراف، ج1، ص214؛ اعيان الشيعه، ج3، ص602.

[93]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص237-238؛ اعيان الشيعه، ج3، ص602.

[94]. المناقب، ج1، ص138.

[95]. المصنف، صنعاني، ج6، ص154.

[96]. الاصابه، ج8، ص339.

[97]. اسد الغابه، ج6، ص291.

[98]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص238؛ اعيان الشيعه، ج3، ص602.

[99]. المصنف، ابن ابي شيبه، ج3، ص402.

[100]. اسد الغابه، ج6، ص291.

[101]. السيرة النبويه، ج1، ص682؛ اسد الغابه، ج1، ص245.

[102]. التحفة اللطيفه، ج1، ص221.

[103]. الانساب، ج2، ص381.

[104]. المنتظم، ج17، ص230.

[105]. الكامل، ابن اثير، ج10، ص630.

[106]. البداية و النهايه، ج12، ص195.

[107]. الكامل، ابن اثير، ج10، ص630.

[108]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص234؛ انساب الاشراف، ج1، ص211؛ الاوائل، ج1، ص116.

[109]. الكافي، ج3، ص302؛ من لا يحضره الفقيه، ج1، ص282؛ المناقب، ج2، ص238-239.

[110]. رجال كشّي، ج1، ص189؛ الانساب، ج12، ص475؛ امتاع الاسماع، ج10، ص132.

[111]. تاريخ يعقوبي، ج2، ص42؛ من لا يحضره الفقيه، ج1، ص297؛ امتاع الاسماع، ج10، ص123.

[112]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص234.

[113]. سنن ابي داود، ج1، ص244؛ مستدرك الوسائل، ج6، ص98.

[114]. البداية و النهايه، ج7، ص102؛ امتاع الاسماع، ج10، ص123.

[115]. سنن ابن ماجه، ج1، ص529.

[116]. مسند احمد، ج6، ص186؛ الكافي، ج4، ص98.

[117]. مسند احمد، ج6، ص186، 433؛ وسائل الشيعه، ج5، ص389.

[118]. سنن الدارمي، ج1، ص270.

[119]. مسند احمد، ج3، ص140.

[120]. من لا يحضره الفقيه، ج1، ص297؛ تنوير الحوالك، ص94.

[121]. تنوير الحوالك، ص94.

[122]. الكافي، ج4، ص98.

[123]. تاريخ دمشق، ج10، ص474.

[124]. اسد الغابه، ج1، ص177.

[125]. المواعظ و الاعتبار، ج4، ص45.

[126]. سنن ابن ماجه، ج1، ص236.

[127]. السيرة النبويه، ج1، ص509.

[128]. المحاسن، ج1، ص48.

[129]. تاريخ مكة المشرفه، ص278؛ وفاء الوفاء، ج2، ص102.

[130]. بهجة النفوس، ج1، ص509؛ معالم مكة و المدينه، ص311-312.

[131]. السيرة النبويه، ج1، ص509.

[132]. سنن ابي داود، ج2، ص474؛ بحار الانوار، ج79، ص193.

[133]. صحيح ابن حبان، ج15، ص561.

[134]. المجموع، ج3، ص103-104.

[135]. المبسوط، ج1، ص130.

[136]. التهذيب، ج2، ص60؛ كنز العمال، ج8، ص342، 345.

[137]. وسائل الشيعه، ج5، ص416.

[138]. وسائل الشيعه، ج5، ص417.

[139]. الايضاح، ص201-202.

[140]. الشرح الكبير، ج1، ص416.

[141]. عجائب الآثار، ج1، ص443؛ اعيان الشيعه، ج3، ص603.

[142]. البداية و النهايه، ج5، ص233.

[143]. البداية و النهايه، ج7، ص102.

[144]. مستند العروه، ج3، ص135، «كتاب الصلاة».

[145]. دلائل النبوه، ج4، ص328؛ البداية و النهايه، ج4، ص232.

[146]. انساب الاشراف، ج1، ص446-448.

[147]. الطبقات، ابن سعد، ج2، ص122؛ المنتظم، ج3، ص306.

[148]. السيرة النبويه، ج2، ص413؛ الطبقات، ابن سعد، ج3، ص234؛ وسائل الشيعه، ج12، ص406.

[149]. بلال حبشي، ص91.

[150]. السيرة النبويه، ج2، ص413؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص60.

[151]. الخرائج و الجرائح، ج1، ص97؛ البداية و النهايه، ج4،
ص232.

[152]. مجمع الزوائد، ج3، ص232.

[153]. ثواب الاعمال، ص48.

[154]. مسند الشافعي، ص31.

[155]. صحيح مسلم، ج4، ص80؛ بحار الانوار، ج61، ص220.

[156]. الامالي، ص355؛ شواهد التنزيل، ج1، ص257؛ بحار الانوار، ج37، ص109.

[157]. تاريخ دمشق، ج10، ص470.

[158]. السنن الكبري، ج3، ص411.

[159]. انساب الاشراف، ج1، ص217؛ من لا يحضره الفقيه، ج1، ص283؛ الاختصاص، ص73.

[160]. الدرجات الرفيعه، ص367.

[161]. وفيات الاعيان، ج3، ص70.

[162]. من لا يحضره الفقيه، ج1، ص298.

[163]. اسد الغابه، ج1، ص244؛ تاريخ دمشق، ج7، ص137؛ سير اعلام النبلاء، ج1، ص358.

[164]. تاريخ طبري، ج3، ص166.

[165]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص237؛ انساب الاشراف، ج1، ص217؛ مشاهير علماء الامصار، ج1، ص85.

[166]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص236؛ انساب الاشراف، ج1، ص217.

[167]. فتوح الشام، ج2، ص20؛ فضائل الصحابه، ج1، ص289؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص140.

[168]. المصنف، ابن ابي شيبه، ج7، ص538.

[169]. الاربعين، ص257-258.

[170]. صحيح البخاري، ج4، ص217.

[171]. سنن ابن ماجه، ج1، ص54.

[172]. الطبقات، ابن سعد، ج3، ص234؛ انساب الاشراف، ج1، ص217.

[173]. تاريخ دمشق، ج10، ص474.

[174]. تاريخ يعقوبي، ج2، ص147.

[175]. الشرح الكبير، ج10، ص626.

[176]. السنن الكبري، ج6، ص318.

[177]. المجموع، ج19، ص456.

[178]. تاريخ دمشق، ج10، ص475.

[179]. معرفة الصحابه، ج1، ص333.

[180]. معرفة الصحابه، ج1، ص333؛ رجال الطوسي، ص27.

[181]. اعيان الشيعه، ج3، ص601.

[182]. انساب الاشراف، ج1، ص218-220؛ مشاهير علماء الامصار، ج1، ص50؛ رجال كشّي، ج1، ص189.

[183]. تاريخ خليفه، ص106؛ الطبقات، خليفه، ص50.

[184]. تهذيب التهذيب، ج1، ص441.

[185]. تاريخ دمشق، ج10، ص477، 480.

[186]. الروضة الريا، ص99-100؛ سير اعلام النبلاء، ج1، ص360.

[187]. البداية و النهايه، ج7، ص102-103؛ الاصابه، ج1، ص326.

[188]. التحفة اللطيفه، ج1، ص221.

[189]. انساب الاشراف، ج1، ص218-220؛ رجال كشّي، ج1، ص189؛ رجال الطوسي، ص27.

[190]. البداية و النهايه، ج9، ص93.

[191]. العبر، ص18؛ تاريخ الاسلام، ج3، ص206.

[192]. تاريخ دمشق، ج16، ص24؛ بغية الطلب، ج1، ص464؛ ج7، ص3028.

[193]. الطبقات، خليفه، ج1، ص50؛ الاستيعاب، ج2، ص436؛ سير اعلام النبلاء، ج1، ص351.

[194]. بغية الطلب، ج7، ص3027.

[195]. تاريخ خليفه، ص342؛ الطبقات، ابن سعد، ج5، ص426؛ الاستيعاب، ج1، ص180.

[196]. صحيح البخاري، ج1، ص156؛ صحيح مسلم، ج1، ص159.

[197]. سير اعلام النبلاء، ج1، ص360.

[198]. نك: علل الدارقطني، ج7، ص169.

[199]. الاستيعاب، ج1، ص180.

[200]. عجائب الآثار، ج1، ص443.

[201]. سنن الترمذي، ج5، ص212.

[202]. صحيح مسلم، ج1، ص159.

[203]. صحيح البخاري، ج3، ص64.

[204]. اقبال الاعمال، ج1، ص155؛ مجمع الزوائد، ج3، ص176.

[205]. مأة منقبه، ص166؛ المناقب، ج3، ص123؛ اسد الغابه، ج1، ص242.

[206]. من لا يحضره الفقيه، ج1، ص292-297.

[207]. آثار اسلامي، ص125-126.

[208]. معالم مكة و المدينه، ص350.

[209]. معالم مكة و المدينه، ص408.

[210]. سفرنامه ناصر خسرو، ص138.

[211]. الاختصاص، ص73.

[212]. وسائل الشيعه، ج30، ص326.

[213]. صحيح ابن حبان، ج15، ص394؛ دلائل الامامه، ص87.

[214]. المصنف، صنعاني، ج5، ص487؛ شرح الاخبار، ج2، ص357.

[215]. تفسير منسوب به امام عسكري، ص623.

[216]. الامالي، ص734؛ الكامل، ابن عدي، ج2، ص169؛ كشف الغمه، ج1، ص335.

[217]. تنبيه الخواطر، ج2، ص549.

[218]. الدرجات الرفيعه، ص366.

[219]. الخصال، ج1، ص312.

[220]. تفسير منسوب به امام عسكري، ص623.

[221]. رجال كشّي، ص191.

[222]. التهذيب، ج2، ص284.

[223]. الاختصاص، ص73.




مطالب مرتبط

نظرات کاربران