كتابخانه تخصصي حج >  اعتقادات و پاسخ به شبهات > ائمه اهل بيت «ع»

ائمه اهل بيت «ع»

سيد محمد جواد هاشمي‏

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم‏

الحمد للّه نور اله و صلي اللّه علي سيدنا و نبينا محمد (ص) و آله‏

موضوع بحث در اين صفحات محدود، بررسي ائمه اهل بيت (عليهم السلام) و بيان گوشه هايي از ابعاد علمي فرهنگي، اجتماعي و سياسي زندگي آنان است. لازم بنظر ميرسد پيش از پرداختن به اصل سخن نگاهي گذرا داشته باشيم به جايگاه مسئله امامت در عقايد شيعه و سپس بپردازيم به بررسي اجمالي تاريخ زندگاني هر يک از ائمه دوازده گانه (عليهم السلام). و در اين بحث از درگاه ايزد متعال طلب توفيق نموده و از ارواح طيبه و طاهره ائمه هداة مهديين عليهم السلام، استمداد مي‏جوييم.

 

امامت از ديدگاه شيعه‏

ايمان به اصل امامت و لزوم تبليغ دين و دفاع از موجوديت اسلام و تبيين اسلام و توضيح رسالت محمدي (ص) پس از رحلت پيامبر گرامي اسلام (ص) توسط پيشوايان الهي و ائمه منصوص از طرف پيامبر با يک سري خصوصيات معين و شرايط خاص، در مجموعه عقايد اصيل شيعه که بر گرفته از قرآن و سنت قطعي پيامبر است هميشه از جايگاه و ويژگي خاصي بر خوردار بوده است.

از ديدگاه شيعه، امامت از اصول اساسي مذهب و تحصيل يقين به آن از روي دلائل متقن و قوي شرط ايمان کامل و لازمه تحصيل يقين به انجام وظايف و اداء تکليف است (1)، و اين موضوع مهمترين موضوع مورد بحث ميان اهل سنت و پيروان مکتب خلافت و شيعه و پيروان مکتب امامت ميباشد و محور ابعاث مفصل و مشروح و گاه جنجال برانگيز هم بوده است «شيعه ميگويد امام پس از پيامبر بايد معصوم باشد و از جانب خدا منصوب گردد در حاليکه پيروان مکتب خلافت اعتراف به لزوم رهبر و پيشوا براي امت پس از پيامبر (ص) عصمت را از شرايط امام ندانسته و انتخاب امام توسط مردم را جايز و پيروي از چنين شخصي منتخبي را لازم و واجب ميدانند. اين نقطه اساسي اختلاف ميان دو گروه مسلمانان است و ديگر مسائلي که در ميان اين دو گروه وجود دارد همه از توابع اين مسأله بوده و از فروعات اين اصل بشمار ميرود. و چنانچه اختلاف در اين اصل از ميان برخيزد و اين دو گروه داراي رأي واحدي گردند ديگر مباحث فرعي نيز خود بخود بالتبع زائل شده و مباحث يکسو خواهد گرديد.(2)

بر اساس عقيده شيعه (امامت) همانند (نبوت) لطفي از جانب خداوند متعال براي بشر بشمار ميرود و تعيين امام همچون ارسال پيامبر براي هدايت افراد بشر لازم است تا وظيفه هدايت افراد پس از پيامبر به سر منزل خير و صلاح و تأمين سعادت دنيا و آخرت انجام پذيرد و کليه مسئوليتهاي منصب نبوت براي منصب امامت هم ثابت است و صلاحيتها و شايستگي‏هاي لازم در پيامبران، در مورد ائمه و پيشوايان پس از موسس مکتب، لازم و ضروري است. بر اين اساس و از اين ديدگاه امامت استمرار خط نبوت است و دليلي که اقتضاي ارسال رسل توسط خداي متعال را مينمايد، همان دليل ايجاب مي‏کند که پس از پيامبر امام جهت هدايت مردم تعيين گردد. از اين رو شيعه معتقد است که امام بايد به يکي از دو راه تعيين گردد يا به تصريح شخص پيامبر که در زمان حيات خود امام بعد از خود را تعيين نمايد و يا به تصريح هر امامي نسبت به امامت امام ديگر پس از خود و انتخاب چنين افرادي بدست افراد امت با گرايشها و سليقه‏هاي متفاوت و حبّ و بغضها و ديدگاههاي مختلف قرار داده نشده است و بر اين اساس همچنانکه افراد مسلمان حق تعيين رهبر امت را ندارند حق مخالفت با وي و يا عزل و برکناري وي را نيز دارا نمي‏باشند چنانگه نسبت به پيامبر داراي چنين اختياراتي نبودند. بلکه بر عموم افراد امت لازم است از امام تعيين شده توسط پيامبر يا امام منصوب پيشين پيروي کرده و کاملاً مطيع فرمانهاي وي باشند و تمرّد از دستور وي و نپذيرفتن بيعت وي تمرّد از اسلام بشمار رفته و موجب خروج از دين ميگردد.(3)

بر اين اساس وجود امام در هر عصر و زمان لازم بوده و نمي‏تواند جهان از وي خالي باشد. خواه امام ظاهر و مشخص که همه وي را ببينند و بشناسند و با وي در تماس باشند و خواه امام غائب و مخفي از ديد مردم که دسترسي به وي نباشد و احدي با وي تماس نداشته باشد تا زماني که اراده خداوند به ظهور او تعلق گيرد.(4)

با توجه به اهميت خاص اين عقيده در ميان شيعه، بمنظور تبيين و توضيح مباني فکري آن و زدودن ابهامات موجود در پيرامون آن پيوسته راد مرداني از شيعه در اين زمينه بحثهاي گسترده و مفصلي به تبع از ائمه (ع)(5) با مخالفان خود داشته و تأليف روشنگرانه‏اي در دفاع از مقام ولايت ائمه اطهار (ع) و شايستگي بي بديل آنان جهت اسلام و هرايت جامعه بشري پس از پيامبر گرامي (ص) بدور از تعصب و يکسونگري و با کمال خلوص و رعايت تعهد اسلامي، از خود به يادگار گزارده‏اند که صفحات بيشمار هزاران کتاب و رساله(6) در اين زمينه از زمانهاي گذشته تا کنون شاهد صدقي بر اين مدعا است. البته در اينجا نمي‏توان تک تک آن تأليفات را نام برد و عزيزاني که طالب تحقيق کافي در اين زمينه باشند به کتب و مقالات مفصل مراجعه نمايند.

 

امامت از ديدگاه قرآن و سنت‏

در صدر سخن گفتيم که اصول عقايد شيعه متخذ از قرآن و مبتني بر سنت و سيره قطعيه پيامبر اکرم (ص) است. اکنون بمنظور آنکه کلي گوئي نکرده باشيم جهت اثبات اين ادعا لاقل در خصوص امامت لازم ميدانيم مسئله امامت را از ديدگاه قرآن و سنت اجمالاً بررسي نماييم تا صحت مدعاي فوق بر صاحب نظران و ارباب فهم و انديشه مدلل گردد.

آنچه از مطالعه آيات قرآن کريم و بررسي سنت قطعيه پيامبر (ص) براي هر ناظر بي غرض بدست ميايد حاکي از ضرورت اجتناب‏ناپذير نصب امام بر حق جهت رهبري جامعه اسلامي در هر زمان و مکان است. زيرا به تصريح قرآن هيچگونه فعاليت اجتماعي در هيچ گروه و امتي بدون پيروي از رهبر و زمامدار ميسر نخواهد بود خواه رهبران صالح و شايسته و خواه زمامداران ناصالح و گمراه. البته تعبير قرآن رهبران صالح هاديان امت و رهبران آنان بسوي حق و حقيقت اند و زمامداران فاسد زمينه ساز تباهي و فساد و گرفتار شدن به آتش دوزخ.

نمونه‏هاي روشن گروه نخست تمام رهبران الهي و پيامبران بر حق همچون ابراهيم و موسي و عيسي و پيامبر ختمي مرتبت حضرت محمد (ص) اند و نمايندگان گروه دوم کليه رهبران نا صالح ضدّ مردمي که به چيزي جز فساد انگيزي و شهوتراني و دنيا پرستي نمي‏انديشند همچون فرعون و نمرود و هر نيروي ضد خدايي که طاغوت ناميده شده است. آنچه بر مؤمنين و نيروهاي حق طلب لازم و ضروري است پيروي از گروه نخستين و تبعيت از پيشوايان الهي و فرامين انبياء گرامي خدا است.

از ديدگاه اسلام رهبران صلاحيت زمامداري جامعه را دارا ميباشد که از ويژگي‏هاي خاصي همانند پيامبر گرامي اسلام (ص) در بعد عقيدتي، فکري، سياسي، اجتماعي بر خوردار باشند و در اين صورت است که پيروي از آنان پيروي از خدا و پيامبر شمرده خواهد شد.

در تفسير آيه شريفه: وجعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و کانوا باياتنا يؤقنون.(7) عمده مفسرين بر اين عقيده‏اند که خطاب به پيامبر اکرم (ص) است و هدف از اين آيه بيان اين نکته است که در اسلام نيز پيشواياني از جانب خدا تعيين گرديده‏اند که بخاطر دفاعشان از دين و استقامتشان در راه حراست از ارزشهاي مکتب، به جايگاه رفيع رهبري امت نايل آمده‏اند.(8)

از ديدگاه سنت نيز روايات متعدّدي از طريق فريقين در رابطه با امامت و ضرورت رهبري پس از پيامبر (ص) نقل گرديده است که اين مقال گنجايش ذکر آنها را ندارد و تنها به برخي از آنها و معروفترين آنها اشاره مي‏کنيم.

1) پيامبر اکرم فرمودند: من مات بغير امام مات ميتةً جاهلية.(9)

اين مضومن در نقل ديگري بگونه‏اي ديگر روايت شده است: من مات وليس عليه امامٌ فان موتته موتة الجاهلية(10)و در نقل سوم بدينگونه آمده است: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتةً

جاهلية(11)

2) نمونه ديگر که در واقع مکمل روايت قبل است فرمايشي است از رسول اکرم (ص) بدين مضمون که: من مات و ليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية(12)اين روايت ضمن توضيح چگونگي پذيرش امام و رهبر جامعه بيان ميدارد که در شناخت امام نمي‏توان به دانستن نام و نشان و حسب و نسب وي بسنده کرد. بلکه شرط اساسي قبول رهبري زمامداران بر حق سر سپردگي کامل از فرامين آنان در صحنه‏هاي مختلف علمي سياسي اجتماعي است زيرا با توجه به علم دقيق و آگاهي عميق پيشوايان الهي به اصول مکتب و شيوه‏هاي صحيح عمل، آحاد امت فارغ از هر گونه دغدغه و اظطراب خاطر ميبايد به تصميم گيريهاي وي با آرامش خاطر گردن نهند.

چنانکه ملاحظه ميشورد اين تصريحات بي پرده و تعبيرات روشن که خطاب به عموم مسلمين از دو لب مبارک پيامبر اکرم (ص) خارج شده است بيانگر اهميت بالاي مسئله رهبري جهان اسلام و دفاع از مکتب پس از آن حضرت است زيرا با توجه به مضمون اين احاديث توحيد خدا و ايمان به رسالت و نبوت پيامبر اکرم (ص) و يقين به روز قيامت و ديگر عقايد اسلامي هنگامي مثمر ثمر بوده و امت اسلامي را به سعادت خواهد رساند که هر فرد مسلمان امام و پيشواي الهي زمان خويش را نيک شناخته و همانند اطاعت از پيامبر از وي اطاعت نمايد و چنانچه جز اين عمل کند از زمزمه مسلمين بشمار نخواهد رفت و از اين جا بخوبي مي‏توان يافت که فرمودند: کلمه لا اله الا اللّه امان از گمراهي است مشروط به پذيرش ولايت پيشوايان حق و ائمه هداة معصومين که خود آن بزرگوار از آن خاندان گرامي و مطهر است.(13)

نکته ديگري که در مطالعات خويش بر آن وقوف حاصل مي‏کنيم تصريح پيامبر اکرم (ص) به تعداد پيشوايان بر حق پس از خويش است. و محدثين اهل سنت روايات متعددي را که دال بر تعداد 12 جانشين پس از پيامبر که همگي از قريش ميباشند روايت نموده‏اند و اين روايات اگر چه بحسب لفظ گاهي با يکديگر متفاوتند ولي مضمون همه آنها يکي است و مدعاي شيعه را اثبات ميکند که تعداد ائمه بر حق توسط شخص پيامبر (ص) تعيين گرديده است. البته در روايات شيعه حتي تصريح به نام اين راد مردان الهي و مربيان بشريت شده است ليکن در روايات اهل سنت تنها عدد آنان مشخص گرديده است.(14)

در اينجا به چند روايت از طريق بزرگان محدثين اهل سنت در اين زمينه اشاره مي‏شود.

1) بخاري از طريق جابر بن سمرة روايت کرده است که پيامبر اکرم فرمود: يکون بعدي اثنا عشرا ميراً کلهم من قريش. (صحيح بخاري ج 9 کتاب الاحکام)(15)

2) مسلم نيز روايت کرده است که پيامبر فرمود: ان هذا الامر لا ينقضي حتي يمصني فيهم اثنا عشر خليفة کلهم من قريش. (ج 3 کتاب الامارة).

3) امام احمد حنبل نيز از طريق عبد اللّه بن مسعود از پيامبر روايت کرده است که فرمود: جانشينان من 12 تن - بعدد نقباء بني اسرائيل ميباشند. (ج 1 ص 397).

از نظر اجماع نيز که اصل مورد قبول در نزد اهل سنت است بزرگان بسياري اتفاق نظر دارند که تعيين رهبر و حاکم در جامعه امري است ضروري و اجتناب‏ناپذير و در اين خصوص اختلاف نظري بين مسلمانان وجود ندارد. چنانکه ابن حزم در اين باره ميگويد: «اهل سنت و مرجئه و شيعه و کليه خوارج اتفاق نظر دارند که امامت و پيشوايي در اسلام لازم و بر امت اسلام لازم و بر امت اسلام واجب است از پيشواي عادل تبعيت کنند تا قوانين الهي اجرا گرديده و جامعه با احکام اسلامي رهبري گردد.

سپس استدلال به آيه شريفه: اطيعو اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم (نساء - 59) نموده و روايات بسياري را از سنت در اين زمينه ذکر کرده است.(16)

همچنين بزرگان ديگري از قبيل قلقشندي شافعي (17) (متوفي 820 هجري) و ابو الحسن اشعري (18) (متوفي 324 هجري) و اسفرائيني (19) (متوفي 429 هجري) در اين زمينه سخنان مفصلي دارند که همگي آنها حکايت از ضرورت امام و پيشوا براي جامعه اسلامي دارد.

نکته‏اي که در اينجا لازم به تذکر است اين است که دانشمندان اهل سنت پس از اعتراف به صحت رواياتي که دال بر جانشينان 12 گانه از قريش پس از پيامبر اکرم (ص) است هنگاميکه تعداد خلفاء و مدعيان رهبري جامعه پس از پيامبر را از بني اميه و بني عباس بسيار بيش از عدد مزبور ديده‏اند در مقام توجيه و تأويل اين روايات بر آمده و به تاويلاتي عجيب و درد سرهاي بزرگي دچار گرديده‏اند چنانکه سيوطي هنگام جمع بندي اين روايات خلفاء راشدين و امام حسن (ع) و معاويه و عبد ا... زبير و عمر بن عبد العزيز را باضافه مهدي و طاهر عباسي از بني العباس ذکر ميکند و نسبت به دو نفر باقيمانده مي‏گويد يکي از آن دو مهدي (ع) است ولي در تعيين نفر ديگر درمانده است !(20) (تاريخ الخلفاء ص 12).

در حاليکه قاضي عياض اين روايات را مخالف رواية سفينة دانسته که حکايت از اين دارد که خلافت پس از پيامبر 30 سال است و پس از آن پادشاهي خواهد بود و پر واضح است که مدت 30 سال تنها شامل خلفاء سه گانه و حضرت علي (ع) و امام حسن (ع) ميشود. گذشته از اينکه تعداد خلفاء و متصديان امو مسلمين پس از پيامبر بيش از دوازده نفر ربوده‏اند. از اين رو ابن جوزي در (کشف المشکل) ميگويد پس از دقت بسيار در اين احاديث نتوانسته‏ام به راه حل صحيح و روشني دست يابم.

ولي از ديدگاه شيعه روايات فوق هيچگونه مشکلي نداشته و کاملاً منطبق بر تعداد ائمه معصومين (عليهم السلام) ميباشد چنانکه بعضي نويسندگان منصف اهل سنت از جمله استاد ابوريه در کتاب خود (اضواء علي السنة المحدية) آنرا به نقل از نامه علامه سيد مرتضي عسکري به ايشان، نقل کرده است.(21)

در اينجا ناچاريم اشاره‏اي هم به سخن شيخ عبد العزيز بن باز داشته باشيم که به مناسبتي درباره احاديث مهدي از طرق اهل سنت گفته شده است، هر چند که سخن در اين مورد به درازا کشيد ليکن اطلاع بر سخن عجيب اين باصطلاح عالم بزرگ اهل سنت و مفتي وهابيان سعودي ما را با عقايد وي بهتر آشنا خواهد ساخت و ماهيت مدعيان دفاع از حق و فضيلت بخوبي آشکار خواهد گرديد.

وي به مناسبتي درباره احاديث خلفاء 12 گانه پس از پيامبر (ص) چنين اظهار نظر مي‏کند «بنظر من مراد از دوازده خليفه، خلفاء چهار گانه، معاويه و فرزندش يزيد و سپس عبد الملک بن مروان و چهار فرزندش و عمر بن عبد العزيز مي‏باشد که اسلام در زمان آنها گسترش يافت و دين پايدار گرديد و حتي آشکار شد و جهاد برقرار بود و اختلاف و تفرق در مورد خلافت پس از مرگ (يزيد) و امارت (مروان) و (ابن زبير)، حجاز و... بر امر دين مسلمانان ضرري و صدمه‏اي نزد بلکه دينشان آشکار و امرشان پايدار بود...»(22)!!

آنچه که در اينجا مي‏توان بعنوان نقد سخنان شيخ بن باز مطرح کرد چيزي نيست جز اظهار تعجب همراه با تأسف شديد از اينکه چگونه اين مدعي فهم و فضل و آشناي به احاديث و تاريخ اسلام ! حتي حاظر نشده است همچون سيوطي امام حسن (ع) را جزو اين دسته دوازده گانه قرار دهد ولي نام يزيد بن معاوية پليد را که در فسق و فجور و قتل و جنايت پس از واقعه جانسوز کربلا و شهادت ابا عبد اللّه الحسين (ع) و حادثه قتل عام مدينه و تجاوز به حريم مسلمانان و تخريب کعبه در جريان نبرد با عبد اللّه بن زبير شهره خاص و عام است در زمره اين افراد آورده است و از وي بنام خليفة رسول اللّه (ص) و حامي دين و مجاهد في سبيل اللّه ياد ميکند در حاليکه تصور نمي‏کنيم کسي در تاريخ اسلام نداند که افرادي چون يزيد و پدرش معاوية بن ابي سفيان خلافت اسلامي را به پادشاهي مبدل کردند و جنايات و مفاسد بيشماري را در تاريخ اسلام از خود بجاي گذاردند.(23)

 

«ضرورت پرداختن به موضوع امامت؟»

بي ترديد در اوضاع و احوال کنوني هنگامي که خواننده گرامي اين سطور به اين موضوع بر خورد ميکند بيدرنگ اين پرسش در ذهن وي مطرح خواهد شد که در شرايط حساس و بحراني جهان اسلام و با توجه به اوضاع اسفبار مسلمين و تشتّت و چند دستگي حاکم بر کشورهاي اسلامي و توطئه هايي که در گوشه و کنار جهان جهت تضعيف اسلام و مسلمين انجام مي‏پذيرد چه ضرورتي طرح چنين مباحثي را ايجاب ميکند؟ و آيا اين موضوع در راستاي کمک به وحدت جوامع اسلامي است؟ که پيوسته امام امت (قده) و مقام معظم رهبري بر آن تأکيد و پافشاري نموده‏اند. يا سعي در تخريب بناي اخوت و برادري اسلامي بين شيعه و ديگر گروههاي مسلمان غير شيعه؟

در پاسخ بايد خاطر نشان ساخت که هدف ما از طرح اين موضوع ايجاد تشنج و اضطراب در جامعه اسلامي و اختلاف افکني مجدد بين برادران مسلمان نيست بلکه تنها هدف اصلي ما از اين سخن، آگاهي بخشيدن به افراد امت اسلامي و بيان حقايق تاريخي و تبيين خط اسلام ناب محمدي (ص) و معارف اصيل قرآن از رهگذر آشنايي با سيره ائمه اطهار (ع) و افکار و ايده‏هاي تربيت يافتگان مکتب وحي و ويژگيهاي اجتماعي سياسي و اعتقادي آنان است.

هدف اصلي ما در اين مقال مقابله با جريانهاي انحرافي نفاق افکن تحت پوشش دفاع از توحيد ! و با نام مبارزه با مظاهر شرک است که نوک پيکان حملات ضد اسلامي خويشتن را متوجه جهان تشيع و پايگاه استوار آن در جهان کنوني يعني جمهوري اسلامي ايران نموده و از هيچگونه تهمت و افتراء عليه جمع عظيمي از مسلمانان جهان خود داري نمي‏کنند.

«ما ترديدي در اين نداريم که هر گاه بحث پيرامون مسئله امامت در اين محدوده باشد که بدانيم چه شخصي منصب اجتماعي سياسي اسلام را پس از پيامبر گرامي اسلام اداره نموده است. تعيين وي به چه صورت بوده است و آيا پيامبر شخصاً کسي را تعيين کرده بود و يا اينکه شخصي از جانب مردم به اين مقام انتخاب گرديد، بحث شکل تاريخي صرف بخود گرفته و پس از چهارده قرن که از آن ميگذرد نمي‏تواند بحثي آموزنده و سازنده باشد هر چند شناسايي همين افراد هم از ديدگاه ريشه يابي مسائل تاريخي ناشي از آن لازم و ضروري بنظر ميرسد. ولي چنانچه شکل بحث تغيير يابد و از زاويه‏اي ديگر به اين مسئله بپردازيم که پس از درگذشت پيامبر رهبري مکتب و مرجعيت در اصول و فروع دين بر عهده چه افرادي و با چه معيارهايي است تا گفتار آنان درباره حقايق و معارف اسلام حجت و غير قابل رد باشد، در اين صورت شناسايي امام و بحث درباره امامت در متن زندگي هر شخص مسلمان قرار ميگيرد.» (24)

از اين رو تذکر اين نکته ضروري است که هدف از طرح بحث امامت دامن زدن به اختلافات فيما بين مسلمانان نيست زيرا در شرايط حساس جهان کنوني بجاي جر و بحثهاي تعصب‏آميز و بي ثمر وظيفه همه مسلمانان کوشش براي تفاهم بيشتر و جلوگيري از اختلاف و تفرق ميان امت بزرگ اسلام است و در اين زمينه هدف هر محقق مي‏بايد مبتني بر بحث و بررسي منطقي و محققانه همراه با واقع بيني و دور از توهين به طرف مقابل و تعصب و کينه توزي باشد تا در پرتو بحث متقن علمي، گامي اساسي در جهت فهم دقيق و صحيح اسلام و تاريخ گذشته آن برداشته شده و تفاهم و تقريب بين صفوف مسلمانان که هدف عالي همه مصلحان نيک انديش جهان اسلام بويژه حضرت امام راحل (قده) و مقام معظم رهبري در دوران معاصر است عملي گردد.

واقع اين است که آنچه براي يک ناظر بي غرض و محقق دور از حب و بغضها پس از بررسي هر چند اجمالي در تاريخ پر فتنه و آشوب ملل جهان بويژه امت اسلام در طول سالهاي متمادي بوضوح مشخص ميگردد اين است که پيوسته دو گونه واقعيت در جامعه اسلامي جريان داشته است.

نخست: واقعيتي مبتني بر حق و عدل و اصلاح و حقيقت خواهي، و ديگري واقعيتي مبتني بر تزوير و تحريف حقايق و ترويج باطل در جامعه. آنچه براي انسان آگاه انديشمند بويژه در شرايط فعلي جهان اسلام ضرورتي تام دارد آشنايي با ريشه‏هاي انحراف از خط مشي تعيين شده توسط بنيانگذار انقلاب مقدس اسلام از سر آغاز آن است و کسب تجربه‏اي فردي و نيز اجتماعي بمنظور مقابله با توطئه‏هاي رنگارنگ و ظاهر فريب و غلط انداز که افراد بي اطلاع را به کام خود مي‏کشد و دائره اختلاف را توسعه مي‏بخشد.(25)

از اين رهگذر است که آشنايي صحيح و دقيق و حتي المقدور همه جانبه و منسجم با زندگي پيشوايان دين يعني ائمه طاهرين (ع) و دودمان پاک رسول اللّه (ص) که به عقيده شيعه مشعلهاي فروزان هدايت و اسوه‏هاي پاک بشريت تعيين شده توسط وحي، ضروريت دو چندان مي‏يابد. تا نيک بنگريم که چگونه اين راد مردان الهي در موضع نشر مبادي فرهنگ اسلام و دفاع از مکتب و ارائه عدالت و تعهد و تقواي اسلامي از هستي خود مايه گذاشتند و فهم صحيح اسلام را در همه زمينه‏ها به امت اسلام هديه نمودند.

دکتر حامد خفتي داود از نويسندگان صاحب نام معاصر و از برادران منصف اهل سنت بمناسبتي در اين مورد چنين مي‏گويد:

«ما نيازمنديم تاريخ را با روش علمي بررسي کنيم و پيش از آن نيازمنديم مذاهب سياسي و فقهي اسلامي را عميق‏تر از آنچه بدست ما رسيده است مورد مطالعه قرار دهيم تا آنگاه به آنکس که بر حق است بگوييم تو بر حقي و به آنکس که راه خطا پيموده است بگوييم تو در اشتباهي. اين نياز هنگامي افزون ميشود که از نقش سياستهاي اموي و عباسي در ايجاد و تقويت مذاهب فقهي (سني) آگاه شويم و نيز دريابيم که چگونه شيعه در طول 800 سال در زير فشار اين دو حکومت رنج و مشقت را متحمل شده است.

اينکه عالمان شيعه در آفاق فرهنگ اسلامي به احياء آن پرداخته‏اند انعکاسي است از آن شور دروني که سياستهاي حکومتي اموي و عباسي آتش آن را در نهاد شيعه افروخته است. آثار اين فشارها و تضييقات که شيعه در راه نبرد با ظلم و جور و طرفداري از عدل و داد متحل آنها گرديد تا به آنجا ريشه دواند که با عمق جان آنان در آميخت و جزء وجود آنها گرديد و شيعه اين شعله را در همه فراز و نشيبهاي تاريخ با خويشتن داشته است و اين شور و عشق با گوشت و خون وي ممزوج گشته اشت.(26)

آري بر اين اساس نه تنها طرح موضوع فوق منافاتي با حفظ وحدت ندارد بلکه بنظر ميرسد طرح صحيح هر موضوعي از موضوعات تاريخي مورد اختلاف، نخستين قدم در جهت رفع کج فهمي‏ها و بد انديشي‏ها و گامي عملي در مسير تفاهم بين برادران مسلمان است و چشم پوشي از حقايق تاريخي و بي اعتنايي به واقعيتهاي غير قابل انکار راه حل شايسته‏اي جهت مقابله با انحرافات و سوء نيتها و اصلاح کج فهمي‏ها نمي‏تواند باشد. مضافاً بر اينکه منافات اساسي با روح تحقيق و لزوم مطالعه احوال امتهاي پيشين دارد که پيوسته مورد تأکيد قرآن و دستورات پيشوايان دين بوده است و چه بسيار خيانتها و حق کشيها که از رهگذر سهل انگاري و بي تفاوتي در تبيين حقايق تاريخي و ريشه يابي انحرافات مکتبي بر اسلام و مسلمانان رفته است. در حاليکه کتاب الهي با فريادي رسا آنهايي را که سعي در پوشاندن حقايق دارند مشمول امن خدا و فرشتگان دانسته و از رحمت واسعه الهيه دور باش داده است. آنجا که ميفرمايد: ان الذين يکتمون ما انزلنا من البينات و الهدي من بعد ما بيناه للناس في الکتاب اولئک يلعنهم اللاعنون - الا الذين تابوا و اصلحوا و بينوا فاولئک اتوب عليهم و أنا التواب الرحيم .(27)«کساني که حجت‏ها و هدايت ما را که نازل کرده‏ايم با وجود آنکه در کتاب آسماني براي مردم توضيح داده‏ايم نهان ميدارند خدا و لعنت گران لعنتشان مي‏کنند مگر آنها که توبه کردند با صلاح پرداختند و توضيح دادند، پس بر آنها ببخشايم که من بخشنده و مهربانم».

 

«ضرورت امامت از ديدگاه تاريخي»

گذري کوتاه بر زندگي پيامبر گرامي اسلام نشان ميدهد که بسياري از اهداف مقدس اسلام چه در ابعاد نظري و چه در صحنه واقعيتهاي خارجي بطور کامل و براي همگان در زمان حيات آن بزرگوار بيان نگرديده و جامه عمل نپوشيده بود. نه خطوط تفصيلي مکتب حيات بخش اسلام بطور دقيق و مسائل فقهي مسلمين خواه فردي خواه اجتماعي مطرح شده بود و نه اهداف انقلابي اسلام که خواهان ايجاد جامعه‏اي رشد يافته و تربيت انسانهايي مکتبي و تغيير وضع اجتماعي و فردي مسلمانان بود به نحو تمام و کمال در افکار و اعمال بگونه منطبق بر ارزشهاي والاي اسلامي تحقق يافته بود. چنانکه رفتار شتاب آلود جامعه اسلامي آنروز مدينه و سران باصطلاح متعهد ! آن پس از رحلت پيامبر (ص) که در جريانات سقيفه بني ساعده جلوه گر شد شاهد صدقي بر اين مدعا بود و نشان دهنده بي خبري اکثريت امت تازه مسلمان از معيارهاي اسلام و عدم پايبندي به دستورات و فرمانهاي رهبر جهان اسلام بود در حاليکه آن وجود گرانمايه نزديک ربع قرن جهت تأسيس امت واحده اسلامي تلاش مستمر نمود ولي پس از رحلت وي در همان لحظات نخستين روز وفات او در حاليکه هنوز جسد وي بر زمين مانده و بخاک سپرده نشده بود نشانه‏هاي طائفه گري و قبله گرايي و بازگشت به جاهليت قبل از اسلام ظهور و بروز يافت.

از اين رو بر اساس عقيده شيعه خط امامت علاوه بر تداوم و حفظ رسالت محمدي (ص) ضرورتي تاريخي است که امتداد طبيعي مکتب وجودش را ايجاب مينمايد و مسئوليت خطير تبيين و توضيح مفاهيم قرآن و تشريع اسلامي را به عهده دارد همان نکته‏اي که در سفارشات و بيانات پيامبر اکرم (ص) نسبت به امير المؤمنين علي (ع) و تصريح به وصايت و جانشيني آن بزرگوار بچشم مي‏خورد.

آنجا که ميفرمايد: ان هذا اخي و وصيي و خليفتي فيکم فاسمعوا له و اطيعوه.(28)

همانا علي (ع) برادر و وصي و جانشين من در ميان شماست پس به گفتارش گوش ديد و فرمانش را گردن نهيد و آنجا که ميفرمايد: انت تبين لا متي ما اختلفوا فيه من بقدي (29).اي علي تو آنچه را که پس از من امتم در فهم آن اختلاف کند براي آنان تبيين مي‏نمايي.

و آنجا ميفرمايد: يا علي انت مني بمنزلة هارون الا انه لانبي بعدي (30). اي علي منزلت نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسم (ع) است جز آنکه پس از من پيامبري نخواهد بود. (ولي هارون پس از موسي (ع) مقام پيامبري داشت).

ولي با کمال تأسف پس از رحلت پيامبر اکرم (ص) جريان نا صالحي که در جامعه اسلامي بوجود آمد اهل بيت (ع) را از مقام رهبري جامعه کنار زده و آنان را از انجام وظايف مکتبي خويش باز داشت و در صحنه عمل آنان را به انزوا کشاند ولي آن بزرگواران علير غم شرايط بوجود آمده لحظه‏اي از سعي و کوشش جهت حفظ و تداوم رسالت پيامبر و معرفي مکتب به تشنگان حقيقت و افراد مستعد و حقيقت طلب باز نايستادند و نقش حساس و سازنده خوبي را بخوبي ايفا نمودند. نمونه بارز اين پديده را در موضع‏گيري صحيح ائمه (ع) در ميان دو طرز تفکر و دو جريان پديد آمده پس از پيامبر اکرم در جهان اسلام که يکي آنها طرفدار عمل به رأي و قياس و ديگري جانبداري از اکتفا به ظواهر احاديث مي‏نمود، بخوبي مي‏توان مشاهده کرد.

توضيح آنکه: پس از رحلت پيامبر اکرم (ص) هنگاميکه امت اسلامي با نيازها و مسائل نو ظهوري مواجه گرديد مجريان امور و مدعيان خلافت در اثر نا آگاهي به حقايق مکتب و عدم توانايي ردّ فروع و جزئيات بر اصول و قواعد کلي بيان شدن از طرف پيامبر (ص) بناچار راه حلهايي را ارائه نمودند که عموماً خصوصياتي غير مکتبي داشت و مبتني بر رأي و نظر شخصي بود به اين معني که در مواردي که بظاهر حکمي از قرآن يا سخني از پيامبر در آن زمينه وارد نشده بود به (رأي) و نظر خويش که آنرا بر اساس استحسان و قياس بدست آورده بودند روي آوردند.(31)

اين تجربيات و در واقع انحرافات، بتدريج رشد نمود و افزايش يافت تا سرانجام در عهد بني اميه به اوج خود رسيد و بصورت مکتبي مبتني بر عمل به (رأي) و ارزش دادن به آراء شخصي در فهم شريعت در آمد. اين جريان باعث گرديد متقابلاً عکس العملهاي شديدي در محافل فکري بوجود آيد که به پيدايش (مکتب طرفداران حديث) در منطقه حجاز انجاميد. پيروان اين مکتب ترجيح ميدادند به ظواهر احاديث وارده از طرف پيامبر (ص) و اجتهادات صحابه و تابعين اکتفا کنند و معتقد بودند با بازگشت به ظواهر احاديث اصالت مکتب حفظ شده و از انحرافات (مکتب رأي) مصون خواهند بود و شريعت دستخوش تغيير و تحريف نخواهد گرديد.

بنظر مي‏رسد همين يک نمونه بخوبي گوشه‏اي از مشکلات جهان اسلام را پس از پيامبر اکرم (ص) منعکس نمايد. از يک سو جرياني (رأي) را اساس مکتب و راه دستيابي به راه‏حلهاي جديد ميداند و چون پايبند مباني اصيل اجتهاد واقعي نيست دخل و تصرفات زيادي در معيارهاي مکتب ميکند و از سوي ديگر جرياني دگم که توجهي به رويدادها و مسائل جديد نداشته در حد ظواهر متون متوقف مي‏شود از هر گونه انعطاف پذيري و هماهنگي با اوضاع اجتماعي مختلف بي بهره مي‏ماند.

در چنين موقعيتي نقش تعيين کننده (خط امامت) و لزوم آن در جهت تبيين چهار چوبها و احکام تشريعي و شيوه اصل و صحيح بيان احکام الهي و حفظ اصالت مباني اسلام که هماهنگ با اوضاع نوين به حل مشکلات و رويدادهاي جديد مي‏پردازد مشخص مي‏گردد.

در ابعاد عملي نيز هنگامي که خط امامت از حکومت کنار گزارده شد و تز جديدي بنام (شوري) مطرح گرديد جدايي تدريجي از مکتب اسلام به کليه مراکز فکري سياسي و اجتماعي اسلام سرايت کرد و مکتب حياتبخش اسلام به انحراف کشيده شد و به نوعي حکومت قبيله‏اي و موروثي مبدل گرديد که بتدريج به تعطيل اجراء حدود و مسخ روح اسلام و محتواي انقلابي آن منجر گرديد. اين انحراف در حکومت امويان و عباسيان به اوج خود رسيد و مشکلات اساسي و بزرگي براي نسلهاي بعدي مسلمانان بوجود آورد و بنوعي ديگر ضرورت حضور خط امامت را بعنوان پاسداران راستين قوانين اسلام و مجريان کامل دستورات قرآن مشخص کرد.

در صحنه عمل تداوم اين خط توانست پايه‏هاي مکتب را در زمينه‏هاي توحيد و رسالت جهاني و رشد و آگاهي بخشيدن به امت اسلام و اقامه نماز و جهاد و امر بمعروف و نهي از منکر از مسخ و انحراف آنها جلوگيري کند تا نسلهاي متوالي مسلمانان در جهان اسلام در هر صورت قادر به شناخت مباني اصيل و صحيح مکتب باشند.

در اين تلاش مستمر هميشه مقتضيات زمان و قدرت فکري و پذيرش مردم در چگونگي طرح مسائل و شيوه‏هاي بر خورد با آنها از سوي خط امامت لحاظ مي‏گرديد بگونه‏اي که هر چند آثار متفاوتي را در عمل از خود به نمايش مي‏گذارد ولي بلحاظ اينکه محور اساسي اين تلاش مکتبي (هدايت امت و حفظ رسالت محمدي (ص)) بوده است کوششهاي حکيمانه متفاوتي که در زمانهاي مختلف بصورت نبرد سياسي يا نظامي يا تلاش علمي در قالب تدريس يا بحث و مناظره علمي متبلور گشته‏اند همگي هدف واحدي را تعقيب کرده و از روح واحدي بهره‏مند بوده‏اند.

از اينجا ميتوان به عمق سخن ارزشمند پيامبر اکرم (ص) پي برد که فرمود: اني تارک فيکم الثقلين کتاب اللّه و عترتي اهل بيتي و انهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض فلا تقدمو هما فتهلکوا و لا تقصروا عنهما فتهلکوا و لا تعلموهم فانهم اعلم منکم.(32)

(من در ميان شما «امت» دو چيز گرانقدر باقي ميگذارم کتاب خدا و اهل بيتم، آنها از يکديگر جدا نگردند تا آنکه بر سر حوض کوثر بر من وارد شوند، به بر آنها پيشي گيريد و نه از آنان عقب بمانيد که هلاک خواهيد شد و نه بدانان (چيزي) بياموزيد که خود از شما داناترند).

و نيز آنجا که فرمود: «الا ان مثل اهل بيتي فيکم مثل سفينة نوح من رکبها نجي و من تخلف عنها غرق»(33) آگاه باشيد اهل بيت من در ميان شما همانند کشتي نوح (ع) هستند که هر کس بدان پيوست نجات يافت و هر که از آن تخلف کرد غرق گرديد.

و نيز فرمود: اهل بيتي امان من الاختلاف في الدين(34)اهل بيت من پناهگاه امت در هنگام اختلاف ايشان در دين اند.

بنابراين ائمه اطهار (ع) تجسم کامل حيات اسلامي و روح پر معناي رسالت محمدي (ص) هستند که با التزام کامل به اجراي فرامين حق و رعايت عدالت و موازين شرع اوضاع سياسي اجتماعي و فکري زمان خويش را در نظر گرفته و علير غم محدوديتهاي زمانه به انجام وظايف خويش پرداخته و نشان داده‏اند که حقيقت واحده (امامت) در اوضاع و احوال مختلف با توجه به نياز زمان و اختلاف اوضاع و شرايط به صورتهاي گوناگون عرضه شده است.

امام سجاد (ع) در قسمتي از دعاي 47 صحيفة مبارکه سجادية جايگاه رفيع خط امامت و ويژگيهاي آنرا چنين معرفي مي‏نمايد:رب صلي علي اطائب اهل بيته الذين اخترتهم لامرک و جعلتهم خزنة علمک و حفظة دينک و خلفائک في ارضک و حججک عل عبادک و طهرتم من الرجس و الدنس تطهيراً و جعلتهم الوسيلة اليک و المسلک الي جنتک...اللهم انک ايدت دينک في کل اوان بامام اقمته علما لعبادک و مناراً في بلادک بعد ان وصلت جله بحبلک و جعلته الذرية الي رضوانک و افترضت طاعته و حذرت معصيته و امرت بامتثال أوامره و الانتهاء عند نهيه و الا يتقدمه متقدم و لايتاخر عنه متاخر فهو عصمة اللائذين و کهف المؤمنين و عروة المستمسکين و بهاء العالمين.

«پروردگارا بر محمد (ص) و اهل بيتش درود فرست که پاکيزگان عالمند و تو آنانرا براي امر خلافت برگزيدي و آنانرا گنجينه دار علم خود و نگهبان دين خود قرار دادي و جانشين خويش در زمين انتخاب فرمودي و حجتهاي بالفه خود بر خلق مقرر داشتي و از هر ناپاکي به اراده ازليت کاملاً پاک و پاکيزه گردانيدي و آنانرا که حجتهاي الهي اند وسيله ارشاد و هدايت خلق به درگاه خود و سلوک بسوي بهشت رضوانت قرار دادي...

بار خداي همانا تو دين را در هر عصر و زمان بواسطه امام عادل و پيشواي کامل که خود او را منصوب کردي تأييد و نصرت دادي و آن پيشوايان راه حق را در بلاد و ديار بندگانت معروف و مشهور ساختي، پس از آنکه رشته وصل آنها را به ريسمان خودت (قرآن) متصل نمودي و آن امام را وسيله وصول خلق به مقام رضا و خشنودي قرار دادي و به اطاعت اوامرش امر کردي و از مخالفتش نهي فرمودي و فرمان دادي که احدي از افراد امت بر او تقدم نجويد و کسي از او تخلف ننمايد، پس آن امام عادل نگهبان خلق است و پناه پناهندگان و قلجأ اهل ايمان و حلقه محکم گروندگان به رشته ولايت و نور هدايت و حسن و بهاء اهل عالم است.»(35)

از اين رو آشنايي با ابعاد گوناگون شخصيت اين نمايندگان الهي و راهبران بشريت بسوي فضيلت و برگزيدگان پاک از هر ناپاکي و پليدي و پاسداران صادق قرآن و سنت رسول اللّه (ص) بهترين توشه براي سالکان راه حقيقت و پاکبازان طريق سعادت است و هر آنکس که در جستجوي راستي و درستي و شهامت و ايثار و فداکاري و تعهد است و خواهان شکوه و عظمت مسلمانان و عزت مؤمنان و جوياي چشمه‏هاي جوشان معارف اسلامي گريزي از زانو زدن در پيشگاه اين فرزانگان پاک ندارد تا که درس چگونه زيستن را بمنظور رسيدن به مقام قرب الهي و فتاي در محبت حق از آنان بياموزد و شيوه عملي آنانرا الگوي زندگي خويش قرار دهد.

در تحقق اين نظر محققان بسياري به بررسي و معرفي زندگاني ائمه (ع) بعنوان اسوه‏هاي بشريت و نمونه‏هاي متعالي حيات انساني همت گماشته‏اند ولي بطور عموم اين تحليلها بگونه‏اي است که گويا بين روح حاکم بر زندگي هر يک از ائمه با ديگر امامان وحدت مشخصي وجود ندارد. چنانکه امام حسن (ع) را شخصيتي مي‏بينند که براي مصالح اسلام با معاويه صلح ميکند و امام حسين (ع) موضعگيري انقلابي در مقابل حکومت اموي اتخاذ ميکند و امام سجاد (ع) به دعا و نيايش مي‏پردازد و امام باقر (ع) به تدريس و گسترش فقه در ميان دانش پژوهان مي‏پردازد. در چنين شيوه تحليلي از تاريخ زندگاني ائمه عامل مشترک بين روشهاي بظاهر متفاوت ائمه (ع) و کوششهاي آنها در جهت اهداف ثابت و متعالي اسلام بدرستي روشن نشده است و تاريخ نويساني که به اين روش تاريخ مي‏نگارند بر آن نيستند که زندگاني ائمه (ع) را بصورت مجموعه‏اي بهم پيوسته که زنجيره وار به يکديگر متصل بوده و بيانگر حقيقتي واحد مي‏باشند تشريح نمايند.

از اين رو وظيفه همه آنان که دست اندرکار تحقيق در زمينه شناخت ائمه (ع) هستند آن است که به شيوه‏اي اصيل و ديدگاهي کامل که در آن خط واحد حرکت ائمه (ع) بويژه حضور پر ثمر اجتماعي آنان بر همگان آشکار شود دست زنند تا به خوبي معلوم گردد که چگونه حقيقت واحده (امامت) و خط راستين تشيع در فراز و نشيبهاي اوضاع گوناگون به جلوه‏هاي متفاوتي آشکار گرديده است و هم لازم است وظيفه ائمه (ع) را بعنوان ادامه دهندگان خط رسالت محمدي (ص) در تاريخ اسلام شناخته و حضور اين تنها جريان متعهد اسلامي را در فعاليتهاي گوناگون اجتماعي دريافته و بدانيم که چگونه اين خط اسلامي با تلاش متغير و به ظاهر متفاوت ائمه (ع) هماهنگي کامل داشته است.

هنگاميکه از پيامبر اکرم مي‏شنويم: الحسن (ع) و الحسين (ع) امامان قاما اوقعدا(36)

(امام) حسن و حسين (عليهما السلام) هر دو پيشوا و رهبرند چه قيام کنند (و به نبرد بپردازند) و چه گوشه نشيني کنند (و دست از جنگ بدارند)، با اين نکته بيشتر پي مي‏بريم که اصالت (خط امامت) محفوظ و پا بر جا است و تنها اوضاع متفاوت نمودهاي مختلفي را در پي دارد و اين کثرتها همگي از يک حقيقت اند و هيچيک اين ظواهر نبايد ما را از حقيقت يگانه (امامت) و پيروي از آن باز دارد. لذا نگرشي با بصيرت به رويدادها و تلاشهاي ايثارگرانه اين پيشوايان عاليقدر ضرورتي است بس مهم براي امت اسلامي ما تا بتواند با بهره‏گيري از اهل بيت (ع) مسئوليت سنگين خود را تا قيام جهاني حضرت مهدي (ع) و در پرتو رهنمودهاي مقام معظم رهبري و با پيروي از خط امام راحل (قدس سره) به انجام برساند.

آري تشريح ابعاد ظريف و وسي مکتب اسلام و ترسيم صحيح (خط درخشان امامت) بر عهده صاحبان قلم و انديشمندان جامعه است تا بگونه‏اي متناسب با درک جامعه انقلابي امروزه ما و انتظار جهان و اذهان تشنه نسل جوان به تحليل اين مهم بپردازند و از اين رهگذار چهره پاک اسلام ناب را در آينه زندگي پر افتخار ائمه طاهرين به عموم طالبان هدايت و جويندگان حقيقت بنا يانند.

آن راد مرداني که مايه شکوه مسلمانان و عزت مؤمنان و ستارگان درخشان شبهاي تا گمراهان اند آن چشمه‏هاي جوشان معارف و ابرهاي رحمت الهي و آبهاي گوارا براي تشنگان در بيابانهاي گمراهي. آن پدران مهربان امت و پناهگاه امن بي پناهان و اميد گرفتاران و مشعلداران پر صلابت حماسه جاويد که در سراسر زندگي پر افتخار خويش تنها بسوي خدا خلق را فرا خوانده‏اند و هر آنچه را که غير از راه اوست بکنار نهاده و با آن به ستيز پرداخته‏اند. آنان منافقان و کافران و ستمگران را رسوا کرده و در مقابل مستکبران و گردنکشان مقاومت نموده و همواره مدافع پاکباز حريم مقدس اسلام محمدي (ص) بوده‏اند. آنان همچون 12 اختر تابناک در تاريخ اسلام درخشيده‏اند و به فرمان خدا به جانشيني پيامبر اسلام (ص) برگزيده شده‏اند تا پاسدار دين حنيف باشند و آنرا از انحراف و کجي در امان دارند و اسوه و الگوي خداجويان و دينداران شوند.

 

«امامت از ديدگاه اجتماعي»

از مطالعه مجموع قوانين اجتماعي سياسي اسلام بدست مي‏آيد که قانونگذار اسلام و شارع مقدس خواهان ايجاد تشکيلاتي منظم در درون جامعه اسلامي است تا گروهي از ميان افراد جامعه مسئوليت اجراي قوانين و سرپرستي امور امت را بعهده گرفته و از اختلال نظم عمومي جلوگيري بعمل آورند و نظم و امنيت را در سراسر جامعه حکمفرما کنند.

و معقول نمي‏نمايد که اسلام درباره امور مختلف جامعه اظهار نظر کند ولي درباره نيروي اجرايي صالح و شرايط لازم جهت تصدي پست حياتي رهبري جامعه از اظهار نظر خود داري نمايد و آنرا به آراء مردم واگذار کند.

دستورات مالي اسلام نظير جمع آوري خمس و ذکات بعنوان ماليات اسلامي نمي‏تواند بدون مأمور وصول باشد بلکه لازم است گروهي مسئوليت وصول و نگهداري آن امور را بعهده گيرند تا در موارد تعيين شده بمصرف برسد. قوانين قضايي اسلام نيز شاهد اين مدعا است که اسلام خواهان تصدي افراد واجد صلاحيت علمي و اخلاقي و کاردان و لايق در رأس کار قضاوت و دادرسي است تا مسئوليت اجرا و اداره قوانين قضا را متقبل شوند.

همچنانکه در مورد جهاد، شارع مقدس خواهان تشکيل سپاهي منظم و مجهز مطابق با نيازهاي زمان توسط نيروي مسلمان است تا از عهده مسئوليت خطير دفاع از موجوديت کشور اسلامي بر آيند و پر واضح است که اين هدف بدون بر خورداري از تشکيلات سازمان يافته و افراد کاردان و لايق در رأس امور امکانپذير نخواهد بود. بنابراين از مجموعه قوانين اسلام در زمينه‏هاي مختلف اين موضوع به روشني ثابت ميگردد که اسلام ديني است که دين و دنيا را بصورت دو مقوله جداي از هم و منفصل نمي‏نگرد و براي هر يک جداي از ديگري حدوم و خاصي تعيين نکرده است بلکه هر دو بهم آميخته و رهبري و اداره امور اجتماعي ملت را در متن ديانت قرار داده است و حکومت نيز از مسايل مهم و حياتي جامعه است که بي تفاوتي نسبت به آن قابل تصور نيست زيرا حکومت جز اين نيست که افراد خاصي مسئوليت اداره يک ملت را بعهده گيرند و امور اجتماعي سياسي آنانرا بر طبق شيوه‏اي خاص اداره نمايند. ولي متأسفانه برخي تصور کرده‏اند شأن پيامبران بخصوص پيامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار (ع) بسيار والاتر از آن است که به امر حکومت و دنيا داري ! بپردازند و خود را به امور پست دنيوي و زخارف آن بيالايند چه آنان موجوداتي الهي و افرادي معنوي با گرايشهاي فوق مادي هستند. ولي جهت دريدن پرده اين پندار غلط و اوهامي از اين قبيل بايد خاطر نشان سازيم که لازمه حکومت بر يک ملت و زعامت يک جامعه و بعهده گرفتن زمام امور آن، قهر و غلبه و زور و قلدري و خود کامگي و هوسراني نيست زيرا هدف از مسئوليت پذيري در مکاتب الهي خدمت به آحاد ملت و دفاع از مظلومان و احياء سنتهاي فراموش شده و هدايت افراد بشر به سوي زندگي سعادتمندانه است. از اينرو چه چيزي مانع خواهد شد که پيامبر يا جانشين تعيين شده توسط او زمام امور جامعه را بعهده گيرد و آنرا از خطا و انحراف مصون بدارد؟ چگونه است که بيان احکام الهي را در شأن پيامبر و ائمه ميدانيم ولي اجراي همان قوانين را بدست آنان خلاف شأن آنها مي‏خوانيم؟

گذشته از آن هر يک از پيامبران پيش از اسلام در حد توانايي خويش و طبق اوضاع و شرايط عمومي زمان به دعوت خويش در محدوده قلمرو دعوت و در رابطه با پيروان مکتب خويش حکومتي هر چند محدود داشته‏اند و بعنوان نمونه مي‏توان از حضرت موسي (ع) ياد کرد که به قصد اقامه حکومت عدل و نجات بني اسرائيل از چنگال فرعون قيام نمود و نيز در رابطه با ديگر پيامبران چنين امري در تاريخ زندگاني آنان بچشم مي‏خورد. خود رسول گرامي اسلام نيز در ميان جامعه اسلامي نقش مبلغ وحي و مبين احکام و رهبر سياسي اجتماعي را بعهده داشت. قرآن کريم پيامبر را داراي آنچنان مقامي ميداند که بر جان و هستي مسلمانان اختيار تام دارد: النبي اولي بالمومنين من انفسهم (احزاب - 6) و نيز در رابطه با رفع اختلافات بين افراد توسط پيامبر (ص) ميفرمايد: فاحکم بينهم بما انزل اللّه و لا تتبع اهوائهم (مائده - 48) و در برابر آن حضرت مسلمانان موظف بودند تبعيت و اطاعت کامل از دستورات حکومتي ايشان نمايند. چنانکه در آيه 59 سوره نساء مي‏فرمايد اطيعوا اللّه الرسول و اولي الامر منکم.

براستي چه عظمت و اهميتي بالاتر از اين که اطاعت از (اولي الامر) به تصريح قرآن در رديف اطاعت از خدا و پيامبر آمده است. البته تذکر نکته‏اي که در اينجا لازم است توجه به مقصود از اين فرمانروايان و (اولي الامر) است که آنان چه کساني هستند و چه شرايطي مي‏بايد داشته باشند؟ به بيان ديگر در کبراي لزوم اطاعت از فرمانروايان جامعه اسلامي ميان فرق اسلامي اختلافي نيست تنها اختلاف در صغري و تعيين مصداق براي اين کبري و شرايط احراز آن مقام خطير است.

ما در اين مقال بر سر آنيم که در شرح حال مختصري از پيشوايان الهي از ديدگاه مکتب شيعه را همراه با موضعگيريهاي سياسي اجتماعي آنان در زمان خويش مطرح نموده و از اين رهگذر الگوهاي زندگي سعادتمندانه و رهبران صالح و شايسته امت اسام را که ديگر زمامداران بايد شيوه حکومتي خود را منطبق بر شيوه زندگي آنان قرار دهند معرفي نماييم: البته بحث درباره ادله امامت ائمه طاهرين از طريق روايات و شرايطي که ائمه (ع) از ديدگاه شيعه دارا مي‏باشند نظير علم فوق العاده و قدرت ايمان بسيار بالا و عصمت از گناه و زهد نسبت به دنيا و شجاعت و دليري در هنگامه دفاع از ارزشهاي اسلامي و عبادت و نيايش و تقواي بي نظير و صبر و تحمل مشکلات در راه حق و ايثار و فداکاري و رسيدگي به احوال ضعفاء و بيچارگان جامعه و تيز بيني و آينده نگري و فهم دقيق سياسي اجتماعي شرايط زمان و مکان، فرصت ديگري مي‏طلبد که در جاي مناسب خود به آن امور هم بايد پرداخت و اما اکنون مي‏پردازيم به قسمت اساسي بحث که زندگاني هر يک از ائمه طاهرين عليهم الصلاة و السلام از ابعاد سياسي، اجتماعي، عبادي، فرهنگي بنحو اختصار است.

1- امام اول: امير المؤمنين علي بن ابيطالب (عليهم السلام)

نام شريف آن بزرگوار علي کوچک‏ترين فرزند ابو طالب عموي گرامي پيامبر اکرم (ص) و نام مادرش فاطمه بنت اسد بود. 13 سال پيش از بعثت (3) سال پس از عام الفيل در خانه کعبه بدنيا آمد.(37)محل تربيت وي خانه پيامبر و در دامن رسول اللّه (ص) و حضرت خديجه بود. بخواست خدا و مشيت او چنين مقرر گرديده بود که علي (ع) به جهت سنگيني بار زندگي پدر، توسط پيامبر به خانه آن حضرت آورده شود و تحت تکفل آن بزرگوار قرار گيرد و از همان کودکي تحت تربيت الهي آن معلم بزرگ بشريت متخلق به اخلاق فاضله و صفات عاليه گردد.

بي ترديد از امتيازات بارز علي (ع) تقدم وي بر ساير صحابه در ايمان به پيامبر و قبول اسلام بود، مطلبي که خود آنحضرت بارها در هنگام احتجاج با مخالفين و اثبات فضيلت خويش آنرا به زبان آورده است. چنانکه فرمود: انا اول رجل اسلم مع رسول اللّه (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 3 - 258) يا اينکه: انا اول من صلي مع رسول اللّه (الاستيعاب ج 2 - 458) يا: اسلمت قبل ان يسلم الناس بسبع سنين (الرياض النضرة ج 2 - 158) هر چند بعدها دست جعل و تحريف بمنظور تضعيف آن حضرت و تقويت مکتب خلافت خواسته است در اين باره ترديد ايجاد کند اما بر اساس متون اصيل تاريخي و حديثي هيچگونه شبهه‏اي در اين موضوع وجود ندارد که آن حضرت پس از خديجه سلام اللّه عليها دومين مؤمن به پيامبر اسلام (ص) و اولين مسلمان از مردان بوده است. در مورد سن آن حضرت هنگام اسلام آوردن اختلاف است، بعضي 8 سال، بعضي 20 سال، بعضي 16 سال و بعضي 13 سالگي را ذکر کرده‏اند و لازم به ذکر است که مخالفين آن حضرت خواسته‏اند او را کودک نا بالغ معرفي کنند تا اسلام وي را بي ارزش جلوه دهند ولي چنانچه توجه کنيم که پيامبر در جريان دعوت عشيره و اقوام و خويشان خود بمنظور دعوت آنان به اسلام، مسئوليت تهيه غذا را به آنحضرت سپرد قطعاً در اين زمان که 3 سال از بعثت مي‏گذشت ميبايد علي (ع) در سني باشد که از عهده چنين کاري بر آيد و بنظر مي‏آيد بهتر است همانند اسکافي(38) بپذيريم که هنگام اسلام آوردن، آن حضرت لااقل 13 ساله بوده است.

تربيت امام (ع) از همان آغاز زير نظر پيامبر (ص) شروع شد و تا زمان رحلت آن حضرت ادامه يافت. جملات گوناگون وارده از حضرت گمراهي آن بزرگوار را در مراحل مختلف زندگي با رسول اکرم (ص) بخوبي نشان ميدهد آنجا که ميفرمايد: ولقد کنت اتبعه اتباع الفصيل اثرامه.(39)(من همچون نوزاد شتري که بدنبال مادرش برود پيرو پيامبر بودم). و نيز آنجا که رابطه عميق و محکم خود را با آن حضرت چنين بيان ميفرمايد: اني لم ارد علي اللّه ولا علي رسوله ساعة قط (40) (حتي لحظه‏اي در برابر خدا و رسولش اظهار مخالفت نکردم) و آنجا که سرچشمه علم دانش خود را وجود گرامي پيامبر (ص) ميداند و ميفرمايد: و کان لايمر بي من ذلک شي الا سألته عنه و حفظته(41)(به نکته مجهولي بر نخوردم جز آنکه درباره آن از رسول خدا (ص) سؤال کردم و پاسخ آنرا در خاطرم نگاه داشتم).

ابو سعيد خدري مي‏گفت: کانت لعلي دخلة لم تکن لاحد من الناس (42)(علي (ع) چنان رفت و آمدي با رسول اللّه (ص) داشت که براي هيچکس ديگر چنين منزلتي دست نداد) و آن حضرت در زمينه اينکه از چه رو بيش از ديگران از پيامبر حديث نقل ميکند ميفرمود: لا ني کنت اذا سألته انباني و اذا سکت ابتدأني (43)(براي اينکه وقتي من از وي سئوال مي‏کردم او پاسخ مرا ميداد و وقتي من ساکت مي‏گرديدم او خود آغاز به سخن مي‏کرد).

بي جهت نبود که حضرت با قاطعيت ميفرمود به شأن نزول آيات قرآن آگاهم و ميدانم در کجا و درباره چه فرود آمده است: و اللّه ما نزلت آية الا و قد علمت فيما نزلت و اين نزلت؟(44)

علي (ع) در سراسر دوران تبليغ پيامبر (ص) ميکوشيد ياوري مخلص و فداکار براي آن بزرگوار باشد و از همراهي با آن حضرت در هيچ صحنه و عرصه‏اي کوتاهي نفرمود. از روز انذار عشيره گرفته تا خوابيدن در بستر پيامبر در ليلة الهجرة تا شرکت در جنگهاي شديد و مخوفي چون بدر و احد و خندق و خيبر و... در جريان محاصره اقتصادي پيامبر توسط قريش در شعب ابي طالب، آن حضرت با هزاران مشقت مواد غذايي براي پيامبر و همراهان فراهم مينمود ! و در حرکت و سفر پيامبر به طائف همراه پيامبر مي‏رفت تا يار و مددکار وي در گرفتاريها و مشکلات احتمالي باشد.

آن وجود گرامي آنچنان شيفته رسول اللّه بود که از جان و دل پذيرفت خود را در معرض خطر قرار دهد و پيامبر جان بسلامت به در برد و پس از آن حضرت نيز خانواده پيامبر را پس از چند روز به مدينه برد و در اطراف مدينه به پيامبر که انتظار علي (ع) را مي‏کشيد ملحق شد و با هم به مدينه وارد شدند.

از افتخارات علي (ع) مصاهرت وي با پيامبر و ازدواج با فاطمه زهرا (ع) بود. بانويي که بزرگان قريش آرزوي افتخاري همسري وي را منمودند ولي پيامبر به سينه همه دست ردّ نهاد و علي (ع) را به اين افتخار مکرّم فرمود. ثمره اين وصلت فرخنده فرزندان پاک و مطهري بود که پيامبر (ص) آنانرا از صميم قلب دوست ميداشت و آنانرا اولاد خويش ميناميد، (45) چيزي که دشمنان اهل بيت تاب تحمل آنرا نداشتند و پيوسته سعي در انکار آن داشتند.(46)

شرکت امام در جنگهاي صدر اسلام بر همگان واضح و روشن است. صحنه‏هاي جنگ بدرو خندق و حنين و خيبر مملو از فداکايها و شهامتها و ايثارگريهاي آن حضرت است. نيمي از کشته‏هاي مشرکين در بدر توسط او به هلاکت رسيدند و در احد او با تني چند از اصحاب با وفا در کنار پيامبر ماند و از آن حضرت حفاظت کرد. در خندق با کشتن عمرو بن عبدود به اندازه عبادت جن و انس ثواب اندوخت و در اکثر جنگها پرچمدار سپاه مسلمين بود.(47) آري تنها علي (ع) و پدرش ابوطالب و برادرش جعفر بيشترين تلاشها را براي حمايت و حفاظت از پيامبر و مکتب اسلام از خود نشان دادند و صفحات تاريخ را از فداکاريهاي خود پر نمودند.

احمد بن حنبل درباره علي (ع) چنين ميگفت: ما لاحد من الصحابة من الفضائل بالاسانيد الصحاح مثل ما لعلي رضي اللّه عنه(48). (يعني براي هيچيک از صحابه به اندازه علي (ع) با اسناد و طرق صحيح از پيامبر اکرم (ص)، فضيلت نقل نشده است) و نيز همو گفته است: ان ابن ابي طالب لايقاس به احد(49)، هيچکس قابل مقايسه با فرزند ابو طالب نيست.

علي (ع) پس از رحلت پيامبر (ص): با وجود شخصيت ممتاز و استثنايي علي (ع) در ميان اصحاب پيامبر (ص) و تصريحات بسيار رسول اللّه (ص) نسبت به مقام وصايت و خلافت آن امام بزرگوار پس از خود متأسفانه ديگراني که به هيچ وجه يکصدم بلکه يک هزارم سوابق درخشان مبارزاتي، علمي و شايستگي اخلاقي تصدي مقام رهبري جامعه را نداشتند بدلايلي که همه صاحب نظران بي غرض و مرض ميدانند با اجراي نقشه‏هاي خاص و شگردهاي شيطنت‏آميز عرصه را بر حضرت تنگ کرده و قدرت را بدست گرفتند و در اين رابطه يکي از مهمترين کارهاي آنان از بين بردن موقعيت ممتاز علي (ع) در جامعه نو پاي اسلامي بود. از اين رو به تضعيف شخصيت وي پرداختند و آن حضرت را منزوي نمودند. امام (ع) در ابتدا از حق خود دفاع نمود ولي سرانجام بخاطر مصالح اسلام و مسلمين از مخالفت دست کشيد ولي مکرراً در مواقع مختلف دردمندانه از حق غصب شده خود سخن ميگفت و غاصبان خلافت را نکوهش مي‏نمود ولي حاضر نگرديد بدين خاطر عليه موجوديت اسلام اقدامي کند و حق خويش را قهر و زور که توانايي آن را هم داشت باز پس گيرد. با اين حال آن حضرت از ارائه رهنمود به خلفاء وقت در مواردي که مورد مشورت قرار ميگرفت و اظهار نظر را به صلاح اسلام ميدانست مضايقه نمي‏فرمود و گاهي نيز به جهت مخالفت با نظرات آنان از همکاري با آنها امتناع ميفرمود و بدين جهت گاه مورد تهمت و سرزنش قرار ميگرفت.(50) و از همين رو روابط خليفه سوم با آن حضرت تيره گرديد زيرا وي با نظرات خليفه در بسياري از فتاوي مخالفت مي‏کرد.(51)

سرانجام پس از خلفاي سه گانه، مردم در اثر نارضايتي از عثمان و با توجه به مقام والاي حضرت و چهره سياسي و علمي و مبارزاتي وي نسبت به امير المؤمنين اظهار تمايل کرده و با وي بيعت نمودند و پس از آن امام بصورت خليف رسمي جامعه اسلامي زمام امور را بعهده گرفت در حاليکه پيش از آن خلفاء اول به خلافت ميرسيدند و پس از آن مردم با آنها بيعت ميکردند !

اصولاً سياستهايي که هر زمامدار در طول مدت حکمراني و رياست خود بر مردم اعمال ميکند نشأت گرفته از طرز تفکر او نسبت به هدف از حکومت بهاء دادن يا بي تفاوتي نسبت به حقوق جامعه است. آنچه حکومت 5 ساله امير المؤمنين (ع) را از حکومت ديگر خلفاء پيش از وي متمايز مي‏کند سياستهايي است که آن حضرت نسبت به امت اسلام و حاکميت ارزشهاي اسلامي و دفاع از حقيقت و کوشش براي حفظ کيان اسلام در پيش گرفت و بشدت از مکتب اسلام دفاع نمود. تا بدانجا که موجب نارضايتي دنيا پرستان و فرصت طلباني شد که بهوس مال و نعمت دنيا به وي دست بيعت داده و در آرزوي امارت مناطق کشور پهناور اسلامي آنروز، بودند ولي با مشاهده قاطعيت و سختگيري‏هاي علي (ع) نسبت به حقوق جامعه و مستضعفين و پا برهنگان و طرفداري از ارزشهاي مکتبي و بها دادن به سابقه مبارزاتي و مبارزه خشن با اشرافيت دوباره زنده شده جاهلي از آنحضرت روي گردانده و به صف مخالفين قسم خورده وي پيوستند.

امام (ع) قبل از هر چيز به اصلاح حاکميت اسلامي آنروز پرداخت و تلاش نمود فساد سياسي حاکم بر جامعه و عناصر نا مطلوب مقرّب در دستگاه خلفاء را از ميان بردارد لذا وجود معاويه را نمي‏توانست تحمل کند و در پاسخ آنهايي که به وي پيشنهاد مسالمت با معاويه و ابقاء او را در شام ميدادند فرمود: ما وجدت الاقتال القوم و الکفر بما جاء به محمد (ص)(52) (من راهي جز اين ندارم که يا با اين قوم (قاسطين) نبرد کنم يا به رسالت محمد (ص) کافر شوم) !

آنحضرت خويش را ملزم به جنگ با عناصر مفسد داخلي مي‏ديد و اين امر را بر جنگ با مشرکين و ادامه فتوحات خارجي مقدم ميدانست و در اين باره ميفرمود: امرت بقتال الناکثين و القاسطين و المارقين(53) (مأمورم که با پيمان شکنان امثال طلحه و زبير و ظالمان امثال معاويه و عمر و عاص و منحرفين نظير خوارج بجنگم).

البته علي (ع) در دو جنگ با اين گروههاي فتنه گر پيروز گرديد ولي در مقابله با سپاه معاويه، در اثر جهل و ضعف و سستي برخي از خشک مغزان سپاه خويش و نيز حيله و مکر عمروعاص در جبهه معاويه، موفق نگرديد وي را از سرزمين شام بر کنار کند و به هدف بسيار حساس خود دست يابد و در نتيجه معاويه پس از شهادت حضرت در فاجعه رمضان سال 40 هجري بر عراق نيز علاوه بر شام مسلط گرديد و انتقام جنگ صفين را با کشتن شيعيان و پيروان مخلص علي (ع) همچون حجر بن عدي و رشيد هجري و عمر بن حمق خزاعي و... از آنان گرفت.

از ديگر سياستهاي اصولي حضرت (ع) عدم عدول از حق و عدل و شيوه‏هاي مکتبي در مبارزه با کجرويها و اصلاح جامعه بود. با اينکه بارها به وي پيشنهاد گرديد اشراف را احترام نمايد تا از مخالفت آنان در امان باشد ولي وي که تربيت شده مکتب اسلام و شاگرد با وفاي پيامبر اکرم بود حاضر به اين کار نشد (54) و بارها ميفرمود: اتا مروني ان اطلب النصر بالجور...؟(55) آيا مرا وادار مي‏کنيد که پيروزي را از راه ستم بر ديگران بدست آورم؟ آنحضرت هيچگاه بر خود نپسنديد که از حيله و مکر براي پيشبرد اهداف سياسي و حتي مقاصد حق بهره گيرد و پايگاه خويش را در ميان مردم تقويت کند بلکه ترجيح داد حتي اگر به قيمت از دست دادن اطرافيان خود هم که شده است قدمي از صراط حق و عدل و مبارزه با چهره‏هاي نفاق و سرمايه پرست و دنيا طلب پا پس ننهد. از اين رو هنگامي که متهم به ضعف بينش سياسي در مقابل معاويه و عدم استفاده از شيوه‏هاي مناسب جهت تجيب قلوب گرديد در اين رابطه فرمود: و اللّه ما معاوية بادهي مني لکنه يغدر و يفجر و لو لا کراهية الغدر تکنت من ادهي الناس(56) (معاويه زيرک‏تر از من نيست بلکه او اهل خيانت و معصيت است اگر زشتي خيانت مطرح نبود همانا من از زيرک‏ترين مردم بودم) و همين ويژگي اگر چه موجب گرديد معاويه در ميدان سياست مرکب خويش را بتازد و گوي حکومت را بربايد ولي دلهاي راد مردان جهان و حق پرستان پيوسته بياد مولاي متقيان علي (ع) مي‏طپد. و بر روح قوي و ايمان پر صلابت او هزاران هزار آفرين ميگويند و از آن بالاتر آنکه در پيشگاه عدل الهي علي (ع) با عزت و افتخار و سربلندي قرار دارد و معاويه صفتان و زورمداران بوالهوس خوار و ذليل و محکوم اند.

از نکات بسيار مهم و درخشان زندگي امام (ع) کوشش و تلاش مستمر چه قبل از خلافت و چه پس از آن براي حفظ اسلام و دفاع از ارزشهاي انقلاب الهي پيامبر گرامي (ص) است. امام با تحملي تعجب‏انگيز با اينکه در صحنه سقيفه حق مسلم خويش را پايمال ميديد و توانايي دفاع از آنرا هم داشت بمنظور جلوگيري از تزلزل در ارکان ايمان مردمي که چند صباحي است با اسلام آشنا شده‏اند سکوت را بر مطالبه حق خويش ترجيح داد زيرا دنيا و امارت بر مردم را متاعي زائل و فاني ميديد و دفاع از مکتب را وجهه همت خود قرار داده و مسئوليت خطير هر مسلمان ميدانست و خود در عهدنامه مالک اشتر به اين حقيقت اشاره ميفرمايد: فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اري فيه ثلما اوهدما تکون المصيبة به علي اعظم من فوت و لايتکم التي انما هي متاع ايام قلائل (57) (من ترسيدم که اگر اسلام و مسلمين را ياري نکنم چه بسا ضربه‏اي به آن وارد آيد که مصيبت آن بر من از مصيبت فقدان حاکميت بر شما سنگين‏تر است. حاکميتي که چند روزي بيش ادامه ندارد.)

در چنين حالت و وضعيتي بود که حتي بسياري از آنها که ظاهراً به اجراي دين علاقمند بودند توانايي استوار ماندن بر تعهدات خود را نداشتند و علي (ع) را تنها گذاردند و تنها مرداني اندک که به شخصيت والاي امام و صحت راهش معرفت و ايمان داشتند با وي باقي ماندند.

تخاذل مردم و کوتاهيشان نسبت به حمايت از حضرت تا بدانجا رسيد که بر خلافت سنت جاري در تاريخ بشري که زمامدار ظالم و مردم مظلوم اند اين بار مردم ظالم شدند و امام مظلوم ! چنانکه خود فرمود: لقد اصحبت الامم تخاف ظلم ررعاتها و اصبحت اخاف ظلم رعيتي (58) (در ميان امم گذشته مردم از ستم حکام خود وحشت داشتند ولي امروز من از ظلم رعيت خود بر خودم بيم دارم) و تا بدانجا با فرمانهاي حضرت با بي توجهي روبرو ميشدند که آنها را ملامت کرده و ميفرمود چه کنم که فرمان مرا نمي‏پذيرند و کسي که اطاعت از وي نشود چگونه فرمان دهد؟ (لا امر لمن لا يطاع).

اين وضعيت نتيجه طبيعي جامعه‏اي بود که از مسير اوليه خود خارج شده و تنها بصورت پيکره‏اي ميان و تهي در آمده بود که به ظاهر اسلام دلخوش نموده و واقع آنرا نمي‏توانست تحمل کند.

از ديگر ابعاد تلاشهاي سياسي حکومتي امام علي (ع) کوشش وي براي احياي فکر ديني و زنده نمودن روح تقوي در جامعه بود. آنحضرت با سخنان شيواي خود در سخنرانيها و خطبه‏هاي نماز جمعه و ديگر موارد مهمترين تأکيدش بر تقوي بود و مردم را از فرو رفتن در خواهشهاي دنيوي و سرگرم شدن به زيبائيهاي زود گذر جهان هشدار ميداد زيرا متأسفانه در اثر سياستهاي خلفاء گذشته روحيه بي اعتنايي به مسائل حلال و حرام و فرهنگ اسراف و تبذير و رفاه‏طلبي رواج کاملي يافته بود و مقابله با آن نيروي قوي و نيرومندي چون بيان آتشين و موعظه‏هاي دلنشين آنحضرت را مي‏طلبيد. همو که خود مجسمه تقوي و سمبل زهد و نمونه ورع و خوف از خدا و يگانه روزگار در ذکر و دعا و عبادت و مناجاتها و گريه‏هاي شبانه بود. امام (ع) ميکوشيد قرآن و سنت پيامبر را احيا کند و در برابر بدعتهاي گذشته بايستد و در برابر فرهنگ فاسد اهل کتاب که به صورت افسانه‏هاي خرافي در جامعه رواج يافته بود موضع‏گيري نموده و مردم را از پيروي اهل کتاب باز مي‏داشت.تلاش عمده امام در دوران امامت خود همان احياي دين و رسالت محمدي بود و ميفرمود: و اللّه ما اسمعکم الرسول شيئاً الا وها انا ذا مسمعکموه(59)

بخدا قسم هر آنچه که پيامبر (ص) به گوش شما رسانده است من نيز همانرا به گوش شما مي‏رسانم. از نکات درخور ملاحظه و شايان توجه در زندگي علي (ع) مطالعه شيوه زندگي آن حضرت است که بي ترديد از بهترين روشهاي زندگي است که تاکنون بشريت بخود ديده است. انساني که نمونه واقعي افراد بشر و خليفة اللّه روي زمين است. از جنبه‏هاي مهم زندگي حضرت زهد آن بزرگوار است که سراسر زندگي اش را پوشانده است و در عين حال که همه امکانات را در اختيار دارد از تمام دنيا و مافيها اعراض کرده است و قناعت را بر رفاه زدگي ترجيح مي‏دهد تا بدانجا که عمر بن عبد العزيز زهد حضرت را بر اباذر ترجيح داده و ميگويد: ازهد الناس علي بن ابيطالب (ع) (60) آن حضرت بسياري از مواقع در تنها پيراهني که آنرا شسته و از آن قطرات آب چکه مي‏کرد در مسجد حاضر شده و خطبه جمعه ميخواند (61) و در حاليکه اموال بسياري از مالياتها به خزانه مملکت اسلامي مي‏رسيد امام ساده‏ترين غذاها را ميخورد و موجب تعجب ديگران ميگرديد. خودش ميفرمود: انا الذي اهنت الدنيا (62)(منم که دنيا را سبک شمردم).

هنگام تقسيم بيت المال ميان مردم چيزي براي خود بر نمي‏داشت و دست خالي به خانه خود باز ميگشت و در خانه خويش غذا ميخورد. نان سبوس دار را در مقداري شير يا دوغ خرد ميکرد و تناول ميفرمود و ميگفت: بخدا قسم هرگز نديدم که در خانه رسول اللّه (ص) غذاي بي سبوس باشد (63) و نيز ميفرمود: بيم آن دارم که اگر کاري را که پيامبر (از نظر زهد و قناعت در لباس و غذا) انجام ميداده انجام ندهم و به او ملحق نشوم.

آري مردي با چنين ويژگيهاي روحي و تقواي الهي و سابقه مبارزاتي، مکتبي شايسته رهبري امت اسلام بود نه معاويه‏ها و معاويه صفتها و دنيا پرستان سرا پا آلوده. اما دنيا براي علي (ع) کوچک بود و او از خداي خويش نجات از مردم نالايق و دنيا پرست را طلب ميکرد و سرانجام در سحرگاه نوزدهم رمضان سال 40 هجري نغمه فزت و رب الکعبه او در فضاي مسجد کوفه نويد رهايي وي را اعلام کرد ولي جهاني را به سوگ جانگدازش نشاند. آري رادمردي که تولدش در کعبه است تنها لايق شهادت در محراب عبادت ميباشد.

در کعبه شد پديد و به محراب شد شهيد

نازم به حسن مطلع و حسن ختام تو

والسلام عليه يوم ولد و يوم استشهد و يوم يبعث حياً.

پيشواي دوم: امام حسن مجتبي (عليه السلام)

امام مجتبي (ع) اولين نوه گرامي رسول اکرم و نور چشم علي مرتضي (ع) و پاره تن صديقه طاهره فاطمه زهرا (ع) دخت گرامي پيامبر، در نيمه ماه مبارک رمضان سال دوم هجري در مدينه طّيبه پا به عرصه جهان نهاد و در خاندان وحي و عصمت و طهارت در دامان پر مهر بانويي چون سيدة نساء العالمين، فاطمه زهرا (ع) ديده به حقايق الهي و معارف مکتب اسلام گشود و در آنجا تحت نظارت چنان پدر و مادري پرورش يافت. شادي زايد الوصف پيامبر با شنيدن خبر ولادت آن حضرت بر احدي پوشينده نماند چه وعده الهي درباره نسل پيامبر از دامن فاطمه (ع) جامه تحقق پوشيده و دهان ياوه سرايان دل به مرگ پيامبر بسته، که اميد نا کامي پيامبر و انقطاع پيام مکتب اسلام را داشتند بدين مژده بسته شد.

نخستين سبط پيامبر اکرم که يکي از پنج تن آل عبا نيز هست آنچنان مورد علاقه و عنايت آن حضرت بود که پيامبر درباره وي و برادرش حسين (ع) فرمود: آن دو سرور جوانان بهشت اند. الحسن و الحسين سيدا شبهاب اهل الجنة. پس از ولادت آن بزرگوار فاطمه (ع) از علي (ع) خواست که نامي براي فرزندش انتخاب کند ولي آن حضرت فرمود در اين کار بر پيامبر پيشي نمي‏گيرم تا آنکه پيامبر تشريف آوردند و در گوش راست آن حضرت اذان و در گوش چپ اقامه گفتند و نام حسن را که هرگز در دوران جاهليت شنيده نشده بود براي وي انتخاب فرمودند.(64)

پس از آن گوسفندي براي نوزاد عقيقه کرده و مقداري از آنرا به قابله بخشيد و موي سر نوزاد را تراشيده و فرمان داد هم وزن آن نقره صدقه بدهند که مقدار آن اندکي بيش از يک درهم شد و بدين گونه بود که عقيقه و صدقه هم وزن موي سر نوزاد، سنتي اسلامي گرديد.(65)

 

جايگاه امام (ع) در نزد پيامبر

امام مجتبي (ع) نزد پيامبر محبوبيت بسيار داشت چنانکه آن حضرت به وي ميفرمود: تو در خَلق و خُلق و کردارت مانند من هستي (66) و پيوسته بهترين تعبيرات را در تعريف او بکار ميبرد و چنان وي را عزيز ميداشت که هرکس آنرا حتي پس از سالها بعد بياد مياورد بي اختيار نسبت به او احساس احترام مي‏کرد و حالت خضوع در برابر وي مي‏گرفت. روزي ابو هريره با امام برخورد کرد و گفت پيراهنت را بالا بزن تا همانجايي را که رسول اللّه (ص) بوسه مي‏زد بوسه زنم و امام پيراهنش را بالا زد و ابوهريره بدن آن حضرت را بوسيد.(67) گاه در وسط نماز در هنگام طفوليت بر پشت پيامبر سوار مي‏شد و آن حضرت آنقدر تأمل و درنگ مي‏نمود و نماز را طولاني ميفرمود تا سرانجام خود طفل از پشت پيامبر پايين ميامد. اينگونه رفتار پيامبر با امام مجتبي (ع) و نظائر آن با امام حسين (ع) علاوه بر علاقه پدر و فرزندي و رابطه قرابت انگيزه ديگري هم داشت که همانا معرفي مقام والاي اين دو تن در نزد خدا و حقانيت آنان براي جانشيني پس از وي بود تا ملت اسلام شأن و جلال آنانرا دريابند و آنانرا بر ديگران مقدم دارند. چنانکه جمله معروف آن حضرت (الحسن و الحسين امامان قاما اوقعدا) که پيشتر نيز نقل گرديد.

اعلام ديگري از مقام و منزلت اين دو بزرگوار در صحنه عمل اجتماعي و لزوم تبعيت از آنان بعنوان شاخصهاي حق پس از رحلت رسول اکرم (ص) است.

سخن درباره سجاياي اخلاقي و ملکات فاضله آن بزرگوار بسيار مفصل و طولاني است.

 

صلح امام (ع) با معاويه‏

و در اين مجال محدود ضرورتي براي ذکر آن نمي‏بينيم آنچه لازم است بيشتر مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد، چنانکه از جانب تحليل گران مختلف از دوست و دشمن مورد بررسي قرار گرفته است. مسئله ناخواسته صلح تحميلي ! آن حضرت با طاغوت زمانش معاويه است. موضوعي که درباره آن دشمنان اهل بيت اوهامي بافته و به ياوه سرايي پرداخته‏اند و آن حضرت را به ترس و عدم کفايت سياسي و آگاهي نسبت به اوضاع نظامي و... متهم نموده‏اند و بالاترين ظلمها را پس از پدر بزرگوارش نسبت به آن وجود گرامي روا داشته‏اند. حقيقتاً امام حسن نه تنها بين دشمنان بلکه بين دوستان نيز مظلوم بود و حق عظيمي که بر مسلمين داشت شناخته نگرديد تا بدانجا که برخي از شيعيان متهوّر نيز با زخم زبانهاي خود بيش از پيش قلب مبارکش را آزردند ولي آن بزرگوار سعي مي‏فرمود با استدلال قوي و بيان اوضاع سپاه و روحيه مردم و عوامل گوناگون موجود در آن زمان آنانرا نسبت به صحت موضعي که در قبال معاويه اتخاذ کرده بود متقاعد فرمايد.(68) چنانکه در پاسخ سخن تند حجر بن عدي که حاکي از گستاخي نسبت به حضرت بود فرمود: «اي حجر ! همه مردم آنچه را تو دوست داري دوست ندارند و نظر همه آنان مانند نظر تو نيست. آنچه را من انجام دادم هدفي جز نگهداشتن و بقاء تو نداشتم و اراده خدا هر روز بگونه ايست.»(69)

در يک تحليل سريع و مختصر مي‏توان علل صلح امام (ع) با معاويه را چنين مطرح نمود: کوفه پس از شهادت امير المؤمنين (ع) و بعد از عدم موفقيت در جنگ عليه شام و مرکز خلافت معاويه (دمشق) بسيار آسيب‏پذير شده و لشکريان معاويه پيوسته چون کابوسي وحشتناک توان فکر و انديشه و تصميم‏گيري را ز آنان گرفته بودند. آنان هر چند حاضر نبودند بسادگي زير بار فرمان (دمشق) و زمامدار نابکار آن بروند و اين ننگ را براي خود بپذيرند اما در عين حال داراي آن اراده قوي و عزم راسخ که لازمه شرکت در نبردي سهمگين بر عليه شاه مغرور و عظيم معاويه است نبودند. آنان اصرار داشتند پس از شهادت امير المؤمنين (ع) تنها با يک شرط يعني جنگ با معاويه با امام حسن (ع) بيعت کنند ولي امام که آنها را آزموده بود حاضر گرديد تنها با بيعت مشروط با آنان موافقت نمايد تا به هر آنچه که خود صلاح ميديد عمل کند.

امام (ع) پس از بيعت، کار اساسي خود يعني آماده سازي مردم جهت رويارويي با سپاه شام را شروع کرد. متأسفانه بر خلاف جو ظاهر که همه چيز مطابق روال مطلوب پيش ميرفت باطن جامعه از خستگي همراه با انحرافهاي اجتماعي و فکري رنج مي‏برد و بدين سبب قادر به تصميم‏گيري جدّي براي جنگ نبود. امام (ع) در آغاز مطابق شيوه ديني خود ابتدا از معاويه خواست که دست از تجاوز خود برداشته و از حکومت حضرت پيروي نمايد. زيرا مهاجر و انصار پس از خليفه سوم به حضرت علي (ع) رأي داده بودند و پس از آن هم اکثريت انصار و بازمانده گروهي از مهاجرين با امام حسن (ع) بيعت کرده بودند و از اين ديدگاه معاويه فردي عملاً ياغي محسوب ميشد و بنابراين ميبايست تکليف وي مشخص ميگرديد.

امام در نامه‏اي به معاويه خاطر نشان کرد که او و شيعيانش حکومتهاي گذشته را غير قانوني دانسته و اين منصب را حق اختصاصي اهل بيت پيامبر (ص) مي‏دانند و سکوت اهل بيت را بخاطر مصالح جهان اسلام در آن دوران مي‏دانست و تهديد فرمود در صورت عدم بيعت با آن حضرت با کليه امکانات موجود به مقابله با وي خواهد پرداخت.

ولي معاويه در پاسخ با توجه به خوي جاهليش و با استناد به سن و سال خود و به بهانه اينکه تجربه وي نسبت به مسائل سياسي بيش از امام (ع) است آن حضرت را به بيعت خود فرا خواند ! و سپس طي نامه‏اي به عمّال خود در شهرها از آنان طلب اعزام نيرو کرد تا ضمن هجوم به کوفه حکومت امام را ساقط نمايد.(70)

 

رفتار مردم کوفه با امام (ع)

در مقابل، مردم سست عنصر کوفه همانطور که با علي (ع) رفتار کردند و به اصرارهاي مکرر آن حضرت بي اعتنايي نمودند و در خانه‏ها خزيده و امام را در برابر معاويه تنها گذاردند در برابر درخواست امام حسن (ع) نيز پاسخ مثبتي نداند تا آنکه پس از تبليغات زياد و سخنرانيهاي مکرر امام و بعد از آنکه حضرت به لشکرگاه (نخيله) رفت و از نيروهاي مجتمع در آنجا ديدار کرد حدود 12 هزار تن آماده جنگ و نبرد شدند ! امام (ع) عبيد اللّه بن عباس را به فرماندهي سپاه و قيس بن سعد بن عبادة را به معاونت او برگزيده و به سوي سپاه 60 هزار نفري شام فرستاد و خود در مدائن ماند تا نيروهاي ديگري جمع آوري نمايد. معاويه با انتشار شايعات، توسط سازمان جاسوسي منظم و گسترده خود که در سرتاسر سرزمينهاي اسلام ريشه دوانده بود و مغزهاي متفکري چون عمروعاص را جهت جنگ رواني بخدمت گرفته بود، سعي نمود هم سپاه را نسبت به اهداف امام در جنگ با وي بدبين کند و هم امام (ع) را از بي رغبتي سپاه نسبت به جنگ دلسرد و نگران نمايد. در سپاه امام شايع شده بود که حضرت صلح کرده است و در اين ميان معاويه از فرماندهي سپاه امام خواست که به وي ملحق شود و يک ميليون درهم جايزه بگيرد.(71)اين شايعات بر روحيه خسته سپاه تأثير منفي داشت و آنانرا دلتنگ نموده و به سوي معاويه متمايل کرد و تنها چهار هزار نفر در کنار قيس بن سعدبن عبادة ماندند و فريب تطميعاهي وي را نخوردند. در مدائن هم خبر فرار سپاهيان به حضرت رسيد و نمايندگان معاويه براي درخواست صلح به حضرت امام آمدند ولي جواب ردّ شنيدند در عين حال در راه برگشت در ميان مردم شايع نمودند که امام صلح را پذيرفته است.(72) اين خبر دروغ مردم را بسيار کلافه و سردرگم نمود و آنانرا براي قبول صلح کاملاً آماده کرد. در چنين جوّي و با توجه به چنين برخوردهاي خائنانه مردم عراق امام (ع) چاره‏اي جز کناره‏گيري از حکومت و ترک جنگ نداشت. لذا وقتي معاويه براي چندمين بار درخواست صلح از امام نمود حضرت بناچار آنرا پذيرفت.

مشخص است که وقتي ملتي در موضع ضعف قرار گيرند رهبر آن ملت نمي‏تواند دست به عمل مؤثر و اقدام مؤثري بزند. امام خود در تعابير بسياري مردم عراق را به عنوان مردمي غير قابل اعتماد توصيف کرده و به گذشته تلخ پدر بزرگوارش با آنان اشاره مي‏فرمود.(73) بنا به نقل تعدادي از مورخين در جايي خطاب به مردم بي حس و حال کوفه فرمود: انتم الذين اکرهتم ابي يوم الصفين علي الحکمين(74) (شما کساني هستيد که حکميت را در صفين بر پدرم تحميل کرديد) و نيز در موردي فرمود: و اللّه لو قائلت معاوية لا خذوا بعنقي حتي يدفعوني اليه مسلماً(75)(به خدا سوگند اگر من با معاويه مي‏جنگيدم مردم عراق مرا بازداشت کرده و به صورت اسيري به معاويه تحويل مي‏دادند). با توجه به اين نکات وقتي مردمي از زير بار جنگ شانه خالي مي‏کنند چه مي‏توان کرد؟ وقتي مردم از درک فلسفه جنگ و مباني فکري آن عاجز بودند طبعاً رهبري نمي‏توانست کاري انجام دهد و بهر حال امام مجبور گرديد همانند جدّ گراميش پيامبر اکرم (ص) که به صلح حديبيه بمنظور حفظ اسلام تن در داد و نيز همانند پدر بزرگوارش علي (ع) که 25 سال سکوت و کناره‏گيري را انتخاب کرد، وي نيز بمنظور حفظ موجوديت تعداد اندک شيعيان صميمي و مخلص، و جلوگيري از خونريزي بي ثمر، صلح ناخواسته با معاويه را بپذيرد ولي شرايط خاصي را مطرح نموده و معاويه را ملزم به رعايت آن نمود:

 

مواد صلحنامه‏

نخست آنکه معاويه خود را امير المؤمنين ننامد. دوم آنکه شهادتي نزد وي اقامه نشود. (بيانگر فسق او)، سوم آنکه کسي از شيعيان امير المؤمنين (ع) را تعقيب نکند و براي آنان مصونيت در نظر نگيرد. چهارم مبلغي برابر با يک ميليون درهم را ميان هم کشته شدگان صفين و جمل در رکاب علي (ع) تقسيم کند. و پنجم آنکه سب و دشنام امير المؤمنين (ع) در نمازها و خطبه‏ها ترک شود.(76)

ابن اثير مي‏نويسد معاويه خواسته امام را عملاً اجابت نکرد و هيچگاه به آن وفا ننمود. پس از قرارداد صلح معاويه روز جمعه به نخيله (لشگرگاه کوفه) رسيد و بر مردم نماز گزارد و ضمن سخنراني مفصل چنين گفت: «من با شما نجنگيدم که نماز بخوانيد و روزه بگيريد يا حج برويد و زکاة بدهيد. زيرا شما اين کارها را انجام ميدهيد بلکه به اين خاطر با شما جنگ کردم که حکومت را بدست بگيرم و خدا اين خواسته مرا برآورد با اينکه شما آنرا ناخوش داريد. آگاه باشيد که من به حسن بن علي (ع) وعده هايي دادم و با او پيمانهايي بستم ولي هم اکنون همه آنها را زير پا ميگذارم و به هيچيک عمل نمي‏کنم» (77) !!

ابو الفرج از قول ناقل اين سخن مي‏نويسد: «اين گفته معاويه جز آبرو ريزي و بي حرمتي چيز ديگري نيست».

و نيز همو مي‏نويسد که معاويه پس از بيعت گرفتن از مردم ضمن خطبه‏اي به علي (ع) و حسن (ع) دشنام داد. امام حسين (ع) برخاست تا جوابش را بدهد ولي امام حسن (ع) آنحضرت را دعوت به آرامش کرد و خود برخاست و در جواب وي فرمود: «اي معاويه من حسن بن علي (ع) هستم ولي تو فرزند ابوسفيان، مادر من فاطمه (ع) و مادر تو هند است، جد من رسول اللّه (ص) است و جد تو حرب، جذه من خديجه است و جده تو (فتيله). پس نفرين خدا بر هر يک از ما که گمنامتر و نژادش پست‏تر، و کفر و نفاقش طولاني‏تر است». گروهي از مردم که در مسجد بودند يکصدا (آمين) گفتند. راوي داستان مي‏گويد من نيز آمين ميگويم. ابوالفرج هم مي‏نويسد من نيز آمين ميگويم. ما هم همنوا با ديگران از صميم دل آمين ميگوييم !

و رحم اللّه من قال آمينا...

اکنون در اين مجال محدود ما را فرصت پرداختن به ساير ابعاد زندگي امام (ع) نيست تنها جملاتي درباره شهادت مظلومانه آن بزرگوار را در اينجا مي‏آوريم:

- معاويه ضمن توطئه‏اي خائنانه با استفاده از عنصر منافق و فاسدي چون (جعده) دختر اشعث بن قيس خارجي که به همسري حضرت در آمده بود او را مسموم نموده و به شهادت رساند. تاريخ اين حادثه هولناک را در سينه ثبت کرده است.(78)

آنگاه شخصي چون (ابن خلدون) آنرا منکر شده و بکلي بي پايه ميداند و ميگويد (حاشا لمعاية ذلک) (79)!(از ساحت قدس معاويه اين تهمت بدور است) ! و اين نيست جز بخاطر دفاع وي از چهره پليد معاويه و تحريف تاريخ اسلام. باري سرانجام شهيد مظلوم اهل البيت امام حسن (ع) که زن پيامبر (عايشه) نمي‏گذارد در کنار جدّش بخاک سپرده شود بنا به درخواست قبلي خو که از خونريزي بيجا کراهت داشت در بقيع کنار جده‏اش فاطمه بنت اسد (س) دفن گرديد و جهاني را به سوگ خويش داغدار ساخت. شهادت آن بزرگوار بنا بر قول مشهور در ماه صفر سال 50 هجري اتفاق افتاد.

والسلام عليه و علي جده و ابيه و امته و اخيه و اولاده حياً و ميتاً

 

1) عقايد الامامية - مرحوم محمد رضا مظفر - مبحث الامامة

2) امام‏شناسي - علامه سيد محمد حسين طهراني ج 1 ص 5 با کمل دخل و تصرّف‏

3) عقايد الامامية - مرحوم مظفر - مبحث الامامة با کمي دخل و تصرّف.

4) عقايد الامامية - مرحوم مظفر - مبحث الامامية با کمي دخل و تصرّف.

5) رجوع شود به: الاحتجاج - احمد بن علي الطبرسي جلد 1 و 2.

6) رجوع شود به: مجله تراثنا مقاله برادر عبد الجبار الرفاعي تحت عنوان التعريف بمصادر الامامة في التراث الشيعي بشماره‏هاي 22 تا 27.

7) سوره سجده آيه 24 و نيز آيات 55 و 56 سوره مائدة و آيه 59 سوره نساء.

8) تفسير کشاف ج 3 - 516) + (تفسير روح المعاني ج 21 - 138) + (تفسير ابي السعود ج 7 - 87) + (تفسير المراغي ج 1 - 118) + (تفسير النسفي ج 3 - 45) + (تفسير الرازي ج 25 - 186)

9) مسند احمد ج 4 / 96)(حلية الاولياء ج - 224)(کنز العمال ج 1 - 103) اين روايت بخوبي دلالت بر مدعاي ما يعني ضرورت تبعيت از امام بر حق دارد و در نزد اهل سنت نيز صحت آن ثابت است. بد نيست در اينجا به اين نکته تاريخي اشاره کنيم که شخصي همانند عبد اللّه بن عمر از بيعت با علي (ع) و ياري امام حسين (ع) در قيام عليه يزيد پليد سر باز ميزند ولي هنگام روي کار آمدن عبد الملک بن مروان براي بيعت با فرستاده او به مدينه يعني حجاج بن يوسف جلاد ! شبانه ميشتابد و به وي مي‏گويد چون اين حديث را از پيامبر شنيده است ميترسد شب مرگ او فرا رسد و به جهت بيعت نکردن با حجاج به خلافت عبد الملک مروان بمرگ جاهليت بميرد ! (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 13 - 242).

10) المستدرک علي الصحيحين ج 1 - 117) (مجمع الزوائد هيثمي ج 5 - 218)

11) ينابيع المودّة ص 117)

12) صحيح مسلم ج 3 کتاب الامارة) (السنن الکبري ج 8 - 156) (جامع الاصول ج 4 - 463) (تفسير ابن کثير ج 1 ص 530 ذيل تفسير آية 59 نساء).

13) الحياة السياسية الامام الرضا (ع) - جعفر مرتضي العاملي - 145

14) فوائد السمطين حمويني - بنقل از معالم المدرستين علامه عسگري ج 1 ص 466

15) اين حديث را ترمذي به يک طريق و ابو داود و بخاري هر يک به 3 طريق و مسلم و احمد بن حنبل هر يک به 9 طريق روايت کرده‏اند.

16) الفصل في الملل و النحل ج 4 ص 87

17) ماثر الانافة في معالم الخلافة ج 1 ص 30 - 29

18) مقالات الاسلاميين ج 2 ص 133

19) الفرق بين الفرق ص 323 - 349

20) استاد ابوريه در کتاب الاضواء علي السنة المحمدية سخن عجيب سيوطي را به استهزاء گرفته (ص 235)

21) أضواء) ص 236 چاپ دوم.

22) مجلة الجامعة الاسلامية العداد الثالث السنة الاولي ذوالقعدة 1388 هجرية بنقل از روزنامه اطلاعات چهارشنبه 21 بهمن‏1371 ص 6 ترجمه آقاي سيدهاي خسرو شاهي.

23) در اين زمينه مراجعه شود به جلد 10 کتاب شريف الغدير مرحوم علامه اميني (ره) و کتاب (النصائح الکافيه لمن يتولي معاوية) تأليف محمد بن عقيل بن عبد اللّه بن عمر علوي متوفي سال 1350)

24) رهبري امت - استاد جعفر سبحاني‏

25) امام در عينيت جامعه - محمد رضا حکيمي.

26) مع رجال الفکراني القاهرة ص 80 - 79

27) بقره - 159

28) خصائص نسائي - مسند احمد حنبل‏

29) مستدرک الصحيحين جلد 3 ص 122

30) مسند احمد حنبل ج 1 ص 173. صحيح بخاري کتاب بدء الخلق - صحيح مسلم کتاب فضايل الصحابة

31) رجوع شود به: سلم الوصول الي علم الاصول - شهرستاني ص 295.

32) صحيح مسلم ج 7 ص 122.

33) مستدرک الصحيح حاکم (3 - 151)

34) مستدرک الصحيحين حاکم (3 - 149)

35) ترجمه مرحوم الهي قمشه‏اي (ره)

36) اثبات الهداة - حر عاملي ج 5 ص 142.

37) مستدرک الحاکم 3 / 483 - المناقب لا بن المغازلي ص 7

38) المعيار و الموازنة - محمد بن عبد ا... الا سکافي ص 67

39) نهج البلاغه خطبه 192 (صبحي صالح) خطبه قاصعة.

40) نهج البلاغه صبحي الصالح خطبه 197.

41) نهج البلاغه صبحي الصالح خطبه 210.

42) انساب الاشراف ج 1 ص 98.

43) انساب الاشراف ج 1 ص 98)

44) انساب الاشراف ج 1 ص 99.

45) خصائص - نسائي - به نقل از اسامة بن زيد.

46) الحياة السياسية للامام الحسن (ع)

47) انساب الاشراف ج 2 ص 94 - 91 - حياة الصاحبة ج 2 ص 515 - 514.

48) مناقب احمد بن حنبل لا بن الجوزي ص 163 - 160

49) همان متصدر.

50) الايضاح لا بن ثناذ ان النيشابوري ص 9 طبعه پتروت.

51) مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 100.

52) انساب الاشراف ج 1 ص 236 - المعيار و الموازنة ص 136

53) انساب الاشراف ج 1 ص 138

54) الغارات ج 1 ص 45

55) الغارات ج 1 ص 675

56) نهج البلاغه صبحي الصالح خطبه 200

57) انساب الاشراف 1 - 281 و الغارات 1 / 307 و نهج البلاغه صبحي صالح نامه 62.

58) خطبه 97 از نهج البلاغه صبحي الصالح.

59) خطبه 89 نهج البلاغه صبحي الصالح

60) المعيار و الموازنه - اسکافي 240

61) المعيار و الموازنه - اسکافي - 241

62) حياة الصحابة ج 2 ص 310

63) انساب الاشراف 2 - / 187 و الغارات 1 / 75 - 87 -

64) اعيان الشيعه - سيد محسن عاملي - حياة الحسن (ع)

65) کافي - محمد بن يعقوب کليني‏

66) احياء العلوم غزالي‏

67) مسند احمد حنبل 2 / 427 - مستدرک حاکم ج 3 / 168

68) بحار الانوار مجلسي - زندگاني امام حسن (ع)

69) اعيان الشيعه - مرحوم سيد محسن امين عاملي.

70) مقاتل الطالبيين - ابو الفرج اصفهاني 38

71) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 16 / 42

72) تاريخ يعقوبي ج 2 / 215

73) الکامل في التاريخ - ابن الاثير ج 3 / 405

74) فتوح ابن اعثم ج 4 / 157 - ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ج 16 / 22 - بلاذري - انساب الاشراف ج 2 / 39

75) احتجاج طبرسي ج 2 / 90 - بحار مجلسي ج 44 / 20.

76) اعيان الشيعه - سيد محسن امين.

77) مقاتل الطالبيين ابو الفرج اصفهاني.

78) مقاتل الطالبيين - مروج الذهب - انساب الاشراف - شرح النهج ابن ابي الحديد - تذکرة الخواص ابن الجوزي - مستدرک حاکم نيشابوري و...

79) العبر - ابن خلدون ج 2 / 187


<%----%>