كتابخانه تخصصي حج >  اعتقادات و پاسخ به شبهات > عصمت امام

بِسْم اللَّه الرَّحمن الرَّحيم

 

موضوع تحقيق

عصمت امام

تهيه کننده صبيحه نباتي

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمَن الرَّحيم

عصمت امام

مقدمه

تعيين امام : مسأله تعيين امام از قديمترين و مهمترين مسائلي است که در بين مسلمانان مورد بحث واقع شده است و در حقيقت فارق بين مذهب تشيع و تسنن شناخته مي‏شود.

اماميه با توجّه به ويژگيهاي امام معتقدند که انتخاب امام و پيشواي بر حق از عهده مردم ساخته نيست. امام خليفه مردم نيست بلکه خليفه خدا و رسول اوست و بايد از جانب خدا و پيامبر معين گردد. از ويژگيهاي امام، «عصمت» است، يعني امام بايد معصوم از خطا و نسيان باشد و اين مقام يک صفت روحي و دروني است و مردم قادر به تشخيص آن نيستند. حتي اگر مردم به پاکي و امانت يک فرد اعتقاد هم داشته‏باشند و جملگي بر اين رأي اتفاق کنند که از وي در طول زندگي خلافي سر نزده‏است، باز هم دليل بر عصمت او نتواند بود. زيرا عصمت امري است که بايد تضمين شده‏باشد يعني فرد معصوم بايد از مصونيت مادام‏العمر نسبت به خطا و گناه بهره‏مند باشد و يقين به چنين مقامي در مورد يک فرد الا به اتکاءِ بيان پيامبر که از علم و وحي الهي سرچشمه مي‏گيرد امکان‏پذير نيست. همچنين امام بايد به تمام احکام و معارف ديني احاطه و معرفت کامل داشته‏باشد. هيچ نکته‏اي از دقائق معارف الهي نيست که از دايره علم امامت فراتر باشد. ولي به مانند عصمت تشخيص چنين مرتبه رفيعي از علم و دانش هم کار مردم نيست. بلکه تشخيص اين مقام علمي خاص، از کسي برمي‏آيد که خود واجد همان حد از علم و دانش باشد و لذا اين موضوع باز به خدا و رسول برخواهدگشت بنابراين علم و عصمت ايجاب مي‏کند که امام منصوص باشد يعني از جانب خدا انتخاب گردد و پيامبر هم وي را به مردم معرفي نمايد. البته لازم به تذکر است که بحث تعيين امام صرفنظر از محتواي فکري و عقيدتي آن يک جنبه تاريخي نيز دارد و موضوع آن هم امامت حضرت علي عليه السلام است. چنانچه براي آن حضرت چنين مقامي به ثبوت برسد براي بقيه ائمه عليهم السلام به نصّ امام قبلي تمسک مي‏شود.

معناي عصمت :

مراد از عصمت يک نيروي فوق‏العاده باطني و يک ملکه نيرومند نفساني است که در هر کسي وجود پيدا کند او را از مطلق خطا و گناه مصونيت مي‏بخشد. اين نيروي باطني حاکي از علم و بينش خاصي است که از هرگونه خطا و گمراهي جلوگيري مي‏نمايد.

اصولاً هر يک از صفات اخلاقي استعدادهايي هستند که به فعليت رسيده‏اند و به نفس انسان خصوصياتي بخشيده‏اند که منشأ پاره‏اي آثار خارجي مي‏باشند. مثلاً اگر کسي داراي صفاتي از قبيل شجاعت، عفت، سخاوت باشد توانايي پيدا مي‏کند که آثار جُبن و بُخل و شهوات را از وجود خود بزدايد و يا اگر کسي عالم و حکيم واقعي باشد از ارتکاب اموري که با عقل و حکمت منافات دارد پرهيز مي‏کند ولي آثار اين صفات و فضائل اخلاقي دائمي نيست و گاهي اوقات خلاف آن نيز از فرد ظاهر مي‏شود. زيرا که ساختمان نفس انسان به گونه‏اي است که توجه او به برخي ابعاد و جنبه‏ها غالباً او را از جنبه‏هاي ديگر غافل مي‏کند مثلاً کسي که داراي ملکه تقواست مادام که به مقتضيات تقوا متوجه است، از گناه و خلاف دوري مي‏جويد. امّا چه‏بسا در لحظاتي توجه او تضعيف گردد و يا اميال و گرايشهاي مخالف آن در درون او تقويت گردد و مرتکب کاري شود که با تقوا سازگار نيست.

با اين مقدمه معلوم مي‏گردد که آنچه «عصمت» ناميده مي‏شود يک نيروي ادراکي و يک علم و بينش خاصي است که به هيچوجه مورد غفلت قرار نمي‏گيرد و مغلوب جهات ديگر واقع نمي‏شود. شاهد بر اين حقيقت آيه‏اي که خطاب به پيامبر مي‏فرمايد:

"وَ لَوْ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْکَ و رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أنْ يَضِلُّونکَ وَ مَا يَضِلُّونَ الَّا انْفُسُهُمْ وَ مَا يَضُرُّونَکَ مِنْ شي‏ءٍ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عليکَ الْکِتَابَ و الحِکْمةَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْکَ عَظِيمَاً" .(1)

«اگر فضل و رحمت خدا بر تو نبود عده‏اي از آنان درصدد برمي‏آيند که گمراهت کنند ولي جز خودشان را گمراه نمي‏کنند و به هيچ وجه به تو زياني نمي‏رسانند. در حاليکه خدا بر تو کتاب و حکمت فرستاده و آنچه را که تو قادر به فراگيري نبودي بتو آموخته و راستي فضل خدا بر تو بسي عظيم بوده‏است.»

از آيهِ فوق معلوم مي‏شود، علمي که آن را عصمت مي‏ناميم با ساير علوم از اين جهت مغايرت دارد که اثر آن دائمي و قطعي و تخلف‏ناپذير است. امّا نکته‏اي که بايد توجه داشت است که علمي که در اينجا مورد نظر است يک عده قضاياي منطقي و مفاهيم عقلي نيست که در ظرف ذهن جاي گرفته باشد. چه بسيار افرادي که ذهنشان انباشته از معلومات وسيع و معارف ديني است ولي به معاصي متعدد و گوناگون نيز مبتلا هستند. يعني اين قبيل علوم بخودي خود براي اجتناب از گناهان کافي نيست در صورتي که نيروي ناشي از عصمت در اثر مشاهده حقايق اشياء و رويت ملکوت و باطن عالم حاصل مي‏شود؛ اين علم جداي از کمالات نفساني و فضائِل اخلاقي شخص معصوم نيست، لازمهِ اين بينش معنوي علاوه بر برخورداري از حد نصاب علم و آگاهي بهره‏مندي از اعتدال کامل روحي در زمينهِ اميال و گرايشها و در نتيجه آزادي کامل اراده است و به اين علّت است که با وجود ملکهِ عصمت، نفس معصوم به غير از طاعت و بندگي و تسليم در برابر امر خدا به چيزي رغبت ندارد و هرگز از آن غفلت نمي‏کند، در صورتي که در علوم عادي غفلت وجود دارد. بنابراين، عصمت از گناه دائرمدار علم نيست بلکه دائرمدار توجه و غفلت است و توجه معصومين(ع) همواره به درجه کمال بوده و هرگز مشوب به غفلت نمي‏شود. در افراد ديگر از مومنين نيز ميزان عصمت از گناه متناسب است با ميزان توجه آنها به خدا. بعضي گاه‏وبيگاه در حال توجه هستند و بعضي بيشتر و بعضي نيز مانند اولياءِ خدا حضور بي‏غيبت دارند.

در اين زمينه قرآن کريم به خودداري حضرت يوسف عليه السلام از گناه اشاره مي‏فرمايد و سبب آن را اينگونه بيان مي‏دارد:

وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ و هَمَّ بِهَا لَوْلَا اَنْ رَاَ بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحشَاءَ اِنَّهُ من عِبادِنَا الْمخلَصينَ. (2)

«وي يوسف را قصد کرد و يوسف هم اگر برهانِ پروردگارِ خويش نديده‏بود قصد او کرده‏بود، بدين ترتيب گناه و بدکاري را از او دور کرديم که او از بندگان خالص‏شدهِ ما بود.»

بنابراين آنچه يوسف عليه السلام را از گناه بازداشت برهاني بود که از ناحيه پروردگار خود ديد. هر چند کلام الهي کيفيّت آن برهان را روشن نفرموده ولي اين اندازه استفاده مي‏شود که آن نوعي علم شهودي و بينشي قلبي بوده‏است که با وجود آن، فرد چنان مطيع و تسليم مي‏شود که ديگر بهيچوجه گرايشي به معصيت پيدا نمي‏کند و طبعاً حصول چنين بينشي جدا از صفات و فضايل روحي معصوم نبوده با شخصيت وي عجين است.

 

قوّه عصمت يک موهبت الهي :

اين موهبت به شکل نوعي معرفت است که با تمام شخصيت معصوم آميخته شده و همچون خورشيد درخشاني در دل او مي‏تابد. اين نور تابان همواره صاحب خود را به سمت اعمال صالح سوق مي‏دهد و از ضلالت و معصيت مصون مي‏دارد.

وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَّهْدُونَ بِأَمْرِنَا و اَوْحَيْنَا اِلَيْهِمْ فِعْلَ الخَيْراتِ وَ اِقَامَ الصَّلوةِ وَ ايتَاءَ الزَّکوةِ وَ کانُوا عَابِدينَ. (3)

«ما ايشان را ائمه‏اي قرار داديم که به امر ما هدايت مي‏کنند و کارهاي پسنديده را به آنها وحي کرديم و نيز اقامهِ نماز و ايتاء زکوة را به آنها وحي نموديم و آنها ما را عبادت مي‏نمودند.»

در تفسير آيهِ فوق آمده‏است که افعال خيري که امامان انجام مي‏دهند نتيجهِ الهام غيبي و دلالت باطني است.(4) آيهِ مذکور نمي‏فرمايد که به آنها وحي نموديم که خيرات را بجاي آريد، بلکه مي‏فرمايد افعال خيري که از آنها سر مي‏زند عين وحي ما بود. بديهي است که اين وحي در اينجا به همان معناي معرفت تکويني است که از قوّهِ عصمت سرچشمه مي‏گيرد و در پرتو آن اعمال آنان بدون کمترين دخالت هوي‏ و هوس و جنبه‏هاي نفساني صورت مي‏پذيرد. اراده آنها اراده خداست و فعل آنها از ضميري پاک و بي‏آلايش، بدون شائبه سودجوئي و ملاحظهِ اجر و پاداش سرمي‏زند. اين فعل، فعل خداست که با اراده و مشيت الهي از آئينه وجود آنان هويدا مي‏شود و لذا مي‏توان گفت که نفس فعل آنها وحي خداست. از سخنان معصومين است که:

اِنَّ قُلُوبُنَا اَوْعِيَةٌ لِمَشِيَّةِ اللَّهِ - همانا قلوب ما ظروف مشيت و اراده الهي است.

دلائل عقلي لزوم عصمت امام:

البته عصمت براي مقام امامت امري ضروري است و ذهن با اندکي تأمل دو وظيفه پيشوايي امت به سهولت اين مطلب را تصديق مي‏کند.

1- امام و پيشواي انسانها قائم مقام پيامبر است و وجود و استمرار پيام آسماني براي است. او حافظ احکام الهي است و چنانچه معصوم نباشد و در حفظ احکام و ابلاغ آنها به مردم و ارشاد انسانها دچار خطا و نسيان گردد خودبخود نقض غرض از وجود امام شده‏است و امامت مفهوم خود را از دست مي‏دهد و از اين رو از لوازم امامت، عصمت است.

2- امام راهنما و الگوي انسانهاست. مردم از امام پيروي مي‏نمايند و از رفتار و گفتارش سرمشق مي‏گيرند. امام زماني مي‏تواند مورد اعتماد عموم باشد و قلبها را بخود متوجه سازد که در حال صدق محض باشد و عمل او با کلام و اعتقاداتش به طور کامل تطبيق کند و رفتارش شاهد صدق ايمان او باشد. امام همچون پيامبر بايد از معاصي منزه باشد تا بتواند در اعماق دل انسانهانفوذ کند و اگر امام خود به عصيان و گناه مبتلا باشد، خود او محتاج به امام مي‏شود که او را نهي از منکر کند و به همين ترتيب مستلزم تسلسل خواهد شد. پيشواي معنوي انسانها بايد بطور کامل از مناهي پاک باشد تا مورد اطاعت امت قرار گيرد وگرنه به سبب معاصي چه بسا خود مستحق حد و قتل باشد و هرگز اطاعت چنين فردي مقبول عقل و شرع نيست. اين حقيقت را خداوند در زمان اعطاي امامت به حضرت ابراهيم و درخواست آن حضرت براي استمرار چنين موهبتي در ميان ذريه ايشان، چنين بيان مي‏فرمايد که:

لَايَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينْ (5) عهد من به ظالمين نخواهد رسيد و کسي که اقدام به معصيت کند در بينش قرآن ظالم محسوب مي‏شود.

3- خداوند برهان الهي را به کساني از بندگانش مي‏دهد که خود را پاک کرده و رضاي خدا را بر خواسته نفس اماره برگزيده‏اند بدين خاطر از بندگان مخلص خدا، گناه هلاکت‏بار سر نمي‏زند، مثال ايشان در اين باره مثال انسان بينا و شخص کور است که با هم در يک مسير ناهموار پر از پرتگاه مي‏روند، بديهي است شخص بينا از فروافتادن در مهالک دوري مي‏کند، و همراه نابيناي خود را نيز آگاه مي‏کند تا از سقوط در آن دوري گزيند.

يا مانند انسانهاي تشنه‏اي که روياروي آنان آبي زلال خودنمايي کرده و جانشان براي نوشيدن جرعه‏اي از آن لحظه‏شماري مي‏کند تا حرارت تشنگي خود را فرونشاند، ولي در ميان ايشان پزشکي است که با ميکروسکوپ آب را آزمايش مي‏کند و در آن انواع ميکروبهاي کشنده مي‏يابد، و به همراهان خود مي‏گويد: بايد اين آب را قبل از نوشيدن تصفيه نمائيم.

مثال بندگان مخلص خدا، اينگونه است. آنان برهان الهي را مي‏بينند، و حقايق اعمال و آثار نيک و بد آن را درمي‏يابند، ايشان با چنين بصيرتي که از زشتي گناه و شناعت آن دارند، و مي‏دانند که گناه در آخرت عذاب مجسّم و آتش جاودان مي‏گردد، ممکن نيست در حال اختيار به چنان عملي مبادرت کنند.

دلائل نقلي عصمت (آياتي که دال بر وجوب اطاعت امام و در نتيجه عصمت امام را ثابت مي‏کند)

اِنَّمَا يُريدُ اللَّهَ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَکُمْ تَطْهيراً (6)

«حقاً اين است که خداوند فقط اراده کرده‏است که از شما اهل‏بيت رجس و پليدي را بزدايد و شما را به طهارت واقعي برساند.

اين آيه در ميان علماءِ و مفسرين و محدّثين به آيه تطهير معروف است و هر کس به کتب عامه و خاصّه مطّلع باشد مي‏داند که در نزول اين آيه در حق و خصوص رسول خدا (صلّ الله عليه و آله و سلم) و اميرالمؤمنين و فاطمه زهراءِ و امام حسن و امام حسين عليهم السلام، جاي ترديد نيست. اين مسئله از متواترات و مسلّمات، و انکار آن در حکم عناد با قرآن و رسول خدا و اهل‏بيت است به طوري که بعضي گفته‏اند اجماع اهل قبله بر شأن نزول آن دربارهِ خمسهِ طيبه منعقد است، و کتب خاصه و عامه مشحون از اين روايات است:

عامه بأجمعهم حنفي و مالکي و شافعي و حنبلي اين آيه را راجع به اصحاب کساءِ مي‏دانند و هر کتاب از کتب آنها را ورق زنيم اين آيه و اسامي مطهره پنج تن به چشم مي‏خورد.

رواياتي که در «غايه المرام» در اين مسئله نقل شده‏است مجموعاً هفتاد و پنج روايت است.(7) چهل و يک روايت آن(8) از طريق عامه است و منتهي مي‏شود به ام‏سلمه و عائشه و ابوسعيد خدري و سعدبن‏وقّاص و واثله‏بن‏أسْقَع و أبي‏الحَمْراءِ و ثَوبان غلام حضرت رسول اکرم و عبداللَّه‏بن‏جعفر و علي‏بن‏ابيطالب عليه السلام و حضرت امام حسن عليه السلام.

و سي و چهار روايت آن(9) از طريق خاصّه است و منتهي مي‏شود به حضرت اميرالمؤمنين و امام حسن و حضرت باقر و حضرت صادق و حضرت رضا عليهم السلام و ام‏سلمه و ابوذر و ابي‏ليلي و ابوالاسود الدُّئِلي و عمرو بن ميمون الاَودي و سعدبن‏ابي‏وقاص و بزرگان اصحاب حديث مانند کليني و صدوق در «امالي» و شيخ طوسي در «امالي» و (تفسير علي‏بن‏ابراهيم» و «تفسير برهان» و «تفسير مجمع البيان» و «تفسير ابوالفتوح» و «تفسير بيان السعاده» و «تفسير منهج الصادقين» و «تفسير الميزان» علامه طباطبائِي و «تفسير صافي» و مجلسي در «بحار» و محدّث قمّي در «سفينة البحار» و بسياري کتب ديگر حديث و تفسير و کتب مناقب ذکر کرده‏اند. تمامي بزرگان اهل‏سنت و شيعه که نام برده شدند، آيه تطهير را منحصراً در حق پنج تن آل‏عبا مي‏دانند، اوّل آنها محمّد مصطفي‏ صلّي اللّه عليه و آله و وصيّش و در حکم جان و نفس وي به مدلول آيهِ قرآن «مباهله» حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و دخترش سيّده زنان بهشت فاطمه زهرا عليها السلام و دو ريحانه و دو سبطش دو آقاي جوانان بهشت حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهما السلام. اين آيهِ واضح الدّلاله فقط دربارهِ اين پنج تن معصوم آمده‏است. جلال‏الدين سيوطي در تفسير «الدّر المنثور» بيست روايت از طرق مختلفه عامه ذکر مي‏کند که مراد از اهل‏بيت در اين آيه مبارکه اين پنج نفرند و لاغير.

و ابن‏جرير طبري در «تفسير» خود همان طور که از کتاب «الشرف المؤبَّد» نقل شده‏است، پانزده روايت به سندهاي مختلف ذکر مي‏کند و در همه آنها اهل‏بيت را منحصراً به اين پنج تن قرار داده‏اند و براي اين معني‏ همين بس که خود حضرت رسول اللَّه فرموده‏اند:

«اُنزلت هذِهِ الأيةُ في خمسةٍ: فِيَّ و في عليٍّ و الحسن و الحسين و فاطمةَ: و اين روايت را از رسول خدا ابن‏جرير و طبراني با سندهاي خود ذکر کرده و بنهاني در کتاب «الشرف المُؤَبَّد» آورده و ابن‏حجرهيثمي در «الصواعق المحرقه»(10) ذکر کرده‏اند.(11)

امام احمد حنبل از ابوسعيدخدري در تفسير اين آيه گفته‏است: (انَّهَا نَزَلَتْ فِي خَمْسَةٍ: النبيِّ و عليٍّ وَ فَاطِمَةَ و الحَسَنِ و الحُسَيْنِ)(12)

و در کتاب «اسباب النزول» واحدي و «تفسير ثعلبي» از ابوسعيدخدري اين روايت را تخريج کرده‏اند.(13)

عبداللَّه؟؟؟ حنبل از پدرش با سند خود از شهربن‏حوشب از ام‏سلمه روايت کرده‏است که: انَّ رسولَ اللَّهِ قالَ لِفاطمةَ: اِيتيني بِزَوجِکِ و ابْنَيْکِ. فَجاءَتْ بِهِمْ، فَأَلْقَي‏ عَلَيْهِمْ کِساءً فَدَکِيّاً، قالَتْ: ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَيْهِمْ وَ قالَ: اللَّهُمَّ هؤلآءِ آلُ مُحَمّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ انّکَ حميدٌ مجيدٌ. قالَتْ ام‏سَلَمَةَ: فَرَفَعْتُ الکساءَ لأَدْخُلَ مَعَهُمْ فَجَذَبَهُ مِنْ يَدِي وَ قالَ: اِنَّکَ عَلي‏ خَيْرٍ.

ام‏سلمه گويد: «رسول خدا به فاطمه فرمود: شوهر و دو پسرت را بياور، حضرت فاطمه آنها را آورد، حضرت به روي آنها کساي فدکي خود را کشيد و سپس دست خود را بر بالاي سر آنها گرفت و عرض کرد: بار پروردگار من! اينها آل‏محمدند، برکات و صلوات خود را بر محمد و آل محمد بفرست، حقاً که تو پسنديده و مورد ستايش و حمد و عالي‏مرتبه هستي. ام‏سلمه گويد: من گوشه کساءِ را بالا زدم که در ميان آنها وارد شوم، حضرت کساءِ را از دست من کشيدند و گفتند: تو بر خير هستي.»(14)

از تفسير ثعلبي در تفسير آيه مبارکه «طه‏» از حضرت صادق عليه السلام روايت کرده‏است که فرمود: «طه» طهارةُ اهل ِ بيتِ مُحمدٍ صلي اللَّه عليه و آله و سلم، ثُمَّ قَرَأَ: «انّما يُريدُ اللَّه ليذهِبَ عَنْکُمُ الرجْسَ اَهْلَ البيتِ و يُطَهِّرَکُمْ تَطْهيراً»(15)

حضرت صادق عليه السلام فرمود: طه طهارت اهل‏بيت محمّد صلي اللّه عليه و آله و سلم است و سپس آيه تطهير را حضرت به عنوان دليل و شاهد قرائت فرمود.»

«حاکم حسکاني» از «انس‏بن‏مالک» نقل کرده‏است: بعد از نزول آيهِ تطهير پيامبر صلي اللّه عليه و آله مدت شش ماه هنگامي که براي نماز صبح از کنار خانه فاطمه (سلام...عليها) مي‏گذشت صدا مي‏زد: الصّلوة يا اهل البيت: انّما يُريدُ اللَّه ليذهِبَ عَنْکُمُ الرجْسَ اَهْلَ البيتِ و يُطَهِّرَکُمْ تَطْهيراً».(16) «هنگام نماز است اي اهل‏بيت!، خداوند مي‏خواهد پليدي را از شما اهل‏بيت دور کند و شما را پاک سازد.»

حال که تعبير «اهل البيت» به اتفاق همه علماي اسلام و مفسران عامه و خاصّه اشاره به اهل‏بيت پيامبر صلي اللّه عليه و آله و سلم است، به بررسي بقيّه لغات آيه شريفه مي‏پردازيم:

- اِنَّما

تعبير «اِنَّما» که معمولاً براي حصر است، دليل بر اين است که اين موهبت ويژهِ خاندان پيامبر صلي اللّه عليه و آله مي‏باشد.

- يُرِيدُ

جمله «يريد» اشاره به اراده تکويني پروردگار است، وگرنه اراده تشريعي و به تعبير ديگر لزوم پاک نگاهداشتن خويش، انحصاري به خاندان پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ندارد، و همه مردم بدون استثناءِ به حکم شرع موظفند از هر گونه گناه و پليدي پاک باشند. حکم و قانون نهي از منکر و اجتناب از معاصي مربوط به همه انسانهاست. لذا کلام الهي مبني بر اينکه منحصراً خداوند درباره اهل‏بيت اراده تطهير کرده‏است مي‏رساند که منظور از اين اراده، اراده تکويني است که در پرتو آن نيروي فوق‏العاده باطني در وجود معصوم تبلور پيدا مي‏کند. ممکن است گفته شود اراده تکويني موجب يکنوع جبر است، ولي بايد گفت: معصومان داراي يکنوع شايستگي اکتسابي از طريق اعمال خويشند، و يکنوع لياقت ذاتي و موهبتي از سوي پروردگار، تا بتوانند الگو و اسوه مردم بوده‏باشند.

به تعبير ديگر معصومان به خاطر تأييدات الهي و اعمال پاک خويش، چنان هستند که در عين داشتن قدرت و اختيار براي گناه کردن به سراغ گناه نمي‏روند، درست همانگونه که هيچ فرد عاقلي حاضر نيست، قطعه آتشي را بردارد و به دهان خويش بگذارد با اينکه نه اجباري در اين کار است و نه اکراهي، اين حالتي است که از درون وجود خود انسان بر اثر آگاهيها و مبادي فطري و طبيعي مي‏جوشد، بي‏آنکه جبر و اجباري در کار باشد.

- رِجْسْ‏

واژه«رجس»به معني شي‏ء ناپاک است خواه از نظر طبع آدمي باشد يا به حکم عقل يا شرع و يا همه‏اينها(17)

و اينکه در بعضي از کلمات «رجس» به معني «گناه» يا «شرک» يا «بخل وحسد» ويا «اعتقاد باطل» و بالاخره هرگونه پليدي جسمي و روحي (فکري، اخلاقي، عملي) و مانند آن تفسير شده، در حقيقت بيان مصداقهايي از آن است وگرنه مفهوم اين کلمه، مفهومي عام و فراگير است و همه انواع پليديها را به حکم اينکه الف و لام در اينجا به اصطلاح «الف و لام جنس» است، شامل مي‏شود.

آيه تطهير

تطهير به معني پاک ساختن و در حقيقت تأکيدي است بر مسأله «ازهاب رجس» و نفي پليديها، و ذکر آن به صورت «مفعول مطلق» در اينجا نيز تأکيد ديگري بر اين معني‏ محسوب مي‏شود.

آيه 59 سوره نساء

"يا أَيَّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعوا اللَّه و اَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولي الاَمْرَ مِنْکُمْ فَاِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَي‏ءٍ فَرُدُّوهُ اِلَي اللَّهِ و الرَّسُولِ اِنْ کُنْتُم تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ اليَوْمِ الاخِرِ ذَلِکَ خيرٌ وَ أحْسَنُ تَأْويلاً" .

«اي کسانيکه ايمان آورده‏ايد از خدا اطاعت نماييد و از رسول و صاحبان امر اطاعت کنيد. اگر در موضوعي نزاع داشتيد به خدا و رسول مراجعه کنيد، اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد. اينکار براي خوب است و عواقب نيکويي دربردارد.»

آيه فوق خطاب به مؤمنين بوده و در آن اطاعت خدا و رسول خدا و اولي‏الامر واجب شمرده است. بحث اطاعت او اولوالامر هم در کنار اطاعت از رسول خدا واجب شده و لفظ مشترک «اطيعوا» براي هر دو حاکي از اين معناست. ولي اولوالامر منصب تشريع ندارند، بلکه احکام و آيات الهي را بر طبق تشريع رسول خدا تبيين و تبليغ مي‏کنند و نيز رأي و نظر آنها در امور مسلمين و در قضاوت بين آنها و رفع مرافعات و مشکلات نافذ است. در صورتيکه اطاعت از رسول خدا هم در اين امور، و هم در ناحيه تشريع و قانونگذاري بر مؤمنين فرض شده‏است به طوريکه در دنباله آيه آمده‏است:

"فان تنازعتم في شي‏ءٍ فردّوه الي اللّه و الرسول ان کنتم تؤمنون باللّه و اليوْم الاخرِ" .

يعني در منازعات و مشاجراتي که بين مسلمين اتفاق مي‏افتد آنها بايد به کتاب خدا و سنت رسول خدا رجوع کنند و بر اساس آن اصول، مشاجره را فيصله دهند و اگر اولوالامر منصب تشريع هم داشتند مي‏بايست به حکم وضع شده از طرف آنها نيز ارجاع داده‏شود. در حاليکه تنها به حکم خدا و رسول استناد گرديده است.

توضيح آنکه افرادي که مورد خطاب اين آيه هستند مؤمنينند (بر اساس صدر آيه) و مسلماً نزاع آنها با غير اولي‏الامر است. زيرا بعد از اينکه اطاعت اولوالامر واجب شد ديگر رأي آنها محل نزاع و ترديد واقع نمي‏شود. همچنين اين نزاع راجع به حکم خدا در قضيه مشاجره است و با اين دو فرض است که کتاب خدا و سنت پيامبر به عنوان دو حجّت قاطع در رفع اختلافات مطرح گرديده‏اند و قول «اولوالأمر» نيز در فهم کتاب و سنت حجّيت داده شده‏است و از آنجائيکه آيه شريفه، اطاعت آنها را بدون قيد و شرط لازم داشته لذا قول و گفتار آنان با واقع و خالي از خطا و لغزش است. حاصل آنکه اولوالامر افرادي هستند که به استثناي موارد تشريع، به طور مطلق و بي‏چون و چرا بايد از آنها اطاعت نمود و اين فرمانبرداري از رسول خدا تلقّي مي‏گردد و همانطوريکه امر و نهي پيامبر هرگز مخالف اراده خداوند نيست، رأي اولوالامر به همين منوال است و اين شأن جز با مقام «عصمت» اولوالامر ثابت نمي‏گردد؛ يعني ملاک اين اطاعت مطلق، عصمت آنها مي‏باشد.(18)

مصداق ولي امر

جابربن‏عبداللّه انصاري نقل مي‏کند که وقتي آيه أطيعوا اللَّه و اَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولي الاَمْرَ مِنْکُمْ نازل شد، به محضر رسول اکرم صلي اللّه عليه و آله و سلم عرض کردم: يا رسول اللَّه خداي تعالي‏ و رسول خدا را مي‏شناسم ولي اولي‏الامر که خداوند در اين آيه اطاعت آنها را با اطاعت رسولش برابر و مقرون قرار داده چه کسانند؟ فرمود: «اي جابر، اولوالامر خليفه‏هاي من و جانشينان من بعد از من هستند که امامان و پيشوايان مسلمين هستند و اوّل آنها علي‏بن ابيطالب است... »(19)

آيه 67 سوره مائده

2- پيامبر گرامي در سال دهم هجرت به مکه عزيمت فرمود تا فريضه حج بگزارد. اين حج در آخرين سال عمر پيامبر(ص) انجام شد و به همين جهت در تاريخ به آن «حجّةُ الوداع» مي‏گويند. در اين سفر همراهان پيامبر را که به شوق همسفري با آن حضرت و ديدن و فراگرفتن حجي درست به رکابش شتافته بودند، تا صد و بيست هزار نفر نوشته‏اند. گروهي نيز در شهر مکه به او پيوستند پس از گزاردن حج و به هنگام بازگشت به مدينه روز هيجدهم ماه ذيحجه در غدير خم (نام محلّي است بين مکه و مدينه) اين آيه نازل شد:

يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْکَ مِنْ رَّبِّکَ وَ انْ لَمْ‏تَفْعَلْ فَمَابَلَّغْتَ رسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ انَّ اللَّهَ لَايَهْدِي القَوْمَ الکافِرين. (20)

«اي فرستاده ما آنچه را از ناحيه پرودگار بسوي تو نازل شده برسان و اگر نرساني اصلاً پيام پروردگار را نرسانده‏اي و خدا ترا از شرّ مردم نگه مي‏دارد زيرا خدا کافران را هدايت نمي‏فرمايد.»

از جمله نکاتي که در آيه مذکور بطور روشن بيان شده‏است يکي دستوري است که خداوند به رسول خود داده‏است (و البته دستور اکيدي که پشت سرش فشار و تهديد است) مبني بر اينکه پيام تازه‏اي به بشر ابلاغ نمايد و ديگر، وعده‏ايست که به پيامبر داده که او را از مخاطري که در اين امر متوجه وي مي‏شود محفوظ دارد. اين وعده نشان مي‏دهد که پيامبر صلي اللّه عليه و آله و سلم مأمور به بيان حکم بسيار مهمي است که در جريان آن براي جان وي يا پيشرفت دينش احتمال خطر وجود دارد. البته اين احتمال که چنين خطري از ناحيه اهل کتاب بروز کند نيز مردود است. زيرا اوضاع اهل کتاب در زماني که اين آيه نازل شد (اواخر عمر شريف پيامبر) طوري نبود که بيمي نسبت بدانان در دل مسلمين راه يابد و همگي آنها مرعوب شوکت و عظمت مسلمين گشته و در گوشه‏اي غنوده بودند و لذا سياق آيه مي‏رساند که سخن از تکليف سنگين و طاقت فرسائيست که چه بسا فتنه بزرگي بپا سازد و شعله عصيان را در دل گروهي بيفروزد. همچنين از سياق آيه برمي‏آيد که آن امر هر چه که هست امري است که رسول خدا(ص) از تبليغ آن نگران است و تمايل به تأخير آن تا موقع مناسبتري دارد. زيرا اگر ترس آنجناب و تأخيرش نبود نياز به اين تهديد که بفرمايد ( وَ انْ لَمْ‏تَفْعَلْ فَمَابَلَّغْتَ رسالَتَهُ) نبود امّا پر واضح است که بيم آن حضرت از جان خود نبود و وي از اينکه جان شريفش را در راه رضاي خدا فدا کند کمترين دريغي نداشت و زندگي سراسر مجاهدت و از خودگذشتگي او بخوبي شاهد اين حقيقت است. بنابراين هراس آنحضرت بدون ترديد مربوط به دين خدا بوده‏است و آنچه او را به تأمل و نگراني وامي‏داشت اين بود که مبادا ابلاغ پيام خدا در غير موقعيت مناسب خود انجام شود و تبعات نامطلوبي براي دين خدا در پي داشته باشد و قطعاً اينگونه مصلحت انديشي‏ها براي آنجناب جايز بوده و اسم آنرا بيم جان نبايد نهاد.

بطريق شيعه و سني احاديث بسيار وارد شده که اين آيه شريفه در خصوص حضرت علي‏بن‏ابيطالب عليه السلام نازل است. مالکي که از معتبرترين علماي عامه است در کتاب «فصول المهمه» خود ذکر کرده که بعد از نزول آيه فوق رسول اکرم ص امامت و خلافت علي عليه السلام را ابلاغ نمود. مفسر و مورخ بزرگ اهل‏سنت ابوجعفر محمدبن‏جرير طبري مي‏نويسد: «بعد از اينکه اين آيه در غدير خم نازل شد پيامبر(ص) فرمود: جبرئيل از طرف خدا دستور آورد که در اين جايگاه بايستم و به هر سفيد و سياه اعلام کنم که علي(ع) فرزند ابوطالب برادر من، وصي من، جانشين من و امام پس از من است... »(21)

ثعلبي در تفسير خود و واحدي در کتاب «اسباب النّزول» تصريح دارند که اين آيه در روز غدير خم و در شأن حضرت علي(ع) نازل شده‏است. در تفسير عياشي از امام موسي کاظم(ع) روايت شده‏است که فرمود: وقتي که جبرئيل در حيات رسول خدا(ص) در حجه‏الوداع براي اعلان ولايت و امامت علي(ع) نازل شد اين آيه را فرمود (يا أيها الرَّسول بَلِّغ...) رسول خدا(ص) در روز غدير در محلي آنرا (مهيعه) مي‏گفتند بار گرفته و پياده شد، آنگاه دستور داد بانگ نماز سر داده مردم را براي نماز دعوت کنند. مردم هم بر حسب معمول اجتماع کردند. رسول اکرم(ص) در برابرشان قرار گرفته فرمود: چه کسي از خود شما به شما اولويت دارد؟ همه به صداي بلند عرض کردند: خدا و رسول، آنگاه بار ديگر همين کلام را تکرار کرد و همه همان جواب را دادند، بار سوّم نيز همان را پرسيد و همان جواب را شنيد و سپس دست علي را گرفته فرمود: مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَليٌّ مَوْلاهُ، هر کس که من ولي و سرپرست اويم علي سرپرست و ولي اوست. سپس ادامه داد که پروردگارا دوست بدار دوستداران علي را و دشمن بدار کسي را که با علي دشمني کند، ياري کن هر که را به علي ياري دهد و تنها بُگذار کسي را که در موقع حاجت علي را تنها بگذارد. 119 نفر از اصحاب پيامبر(ص) که در غدير حاضر بودند اين حديث را بي‏هيچ واسطه از پيامبر نقل کرده‏اند و نيز هشتاد و چهار نفر از تابعين.

بنابراين با توجه به مفاد آيه شريفه و تأييد شيعه و سني مسلّم مي‏گردد که آيه فوق در بيان امامت و پيشوايي حضرت علي(ع) نازل شده‏است و اميرمؤمنان و امامان بعد از وي عليهم السلام نيز همواره به آيه فوق و نيز حديث غدير در اثبات امامت خود اجتماع مي‏کردند و مخالفان را مجاب مي‏نمودند.

"اَلْيَوْمَ يَئِسَ الّذِينَ کَفَرُوا مِنْ دينکم فَلَاتَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ اَلْيَوْمَ اکْمَلْتُ لَکُمْ دينَکُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْکُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَکُمُ الْأسْلام ديناً". (22) «امروز آنانکه کافر شدند از دين شما مأيوس گشتند پس از آنان مترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و از جهت دين، اسلام را براي شما پسنديدم.»

مرحوم علامه سيد شرف‏الدين در کتاب المراجعات چنين مي‏گويد: «که نزول اين آرا در روز غدير در روايات صحيحي که از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام نقل شده ذکر گرديده اهل‏سنت، شش حديث با اسناد مختلف از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و سلم در اين زمينه نقل کرده‏اند که صراحت در نزول آيه در اين جريان دارد.»(23)

نکته جالبي که در اينجا بايد به آن توجه کرد اين است که قرآن در سوره نور آيه 55 چنين مي‏گويد:

وَعَدَ اللَّهُ الّذين آمنوا مِنْکُمْ و عَمِلُوا الصّالحاتِ لِيَسْتَخْلِفَنَّهم في الأرْضِ کَما اسْتَخْلَفَ الذّين من قبلهم و لُِيمَکّنَنَّ لَهُم دِينَهُمُ الّذِي ارْتَضَي‏ لَهُمُ وَ لِيُبَدِّلَنَّهم مِنْ بعْدِ خَوْفِهِمْ اَمنا

«خداوند به آنهائي که از شما ايمان آوردند و عمل صالح انجام داده‏اند وعده داده‏است که آنها را خليفه در روي زمين قرار دهد همانطور که پيشينيان آنانرا چنين کرد، و نيز وعده داده آئيني را که براي آن پسنديده است مستقر و مستحکم گرداند وبعد از ترس به آنها آرامش بخشيد.»

در اين آيه خداوند ميفرمايد: آئيني را که براي آنها «پسنديده» در روي زمين مستقر مي‏سازد، با توجه به اينکه سوره نور قبل از سوره مائده نازل شده‏است و با توجه به جمله «رضيت لکم الاسلام ديناً» که در آيه مورد بحث درباره ولايت علي عليه السلام نازل شده چنين نتيجه مي‏گيريم که که اسلام در صورتي در روي زمين مستحکم و ريشه‏دار خواهد شد که با «ولايت» توأم باشد، زيرا اين همان اسلامي است که خدا «پسنديده» و وعده استقرار و استحکامش داده‏است، به عبارت روشنتر اسلام در صورتي عالمگير مي‏شود که از مسأله ولايت اهل‏بيت جدا نگردد.

مطلب ديگري که از ضميمه کردن «آيه سوره نور» با «آيه مورد بحث» استفاده مي‏شود اين است که در آيه سوره نور سه وعده به افراد باايمان داده شده‏است. نخست خلافت در روي زمين، و ديگر امنيت و آرامش براي پرستش پروردگار، و سوّم استقرار آئيني که مورد رضايت خدا است.

اين سه وعده در روز غدير خم با نزول آيه «اليوم اکملتُ لکم دينکم...» جامه عمل بخود پوشيد زيرا نمونه کامل فرد باايمان و عمل صالح، يعني علي عليه السلام به جانشيني پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و سلم نصب شد و به مضمون جمله «اليوم يَئِسَ الّذينَ کَفَرُوا مِنْ دِينِکُم مسلمانان در آرامش و امنيت نسبي قرار گرفتند و نيز به مضمون «و رضيت لکم الاسلام ديناً» آئيني مورد رضايت پروردگار در ميان مسلمانان استقرار يافت.

البته اين تفسير منافات با رواياتي که مي‏گويد آيه سوره نور در شأن مهدي عليه السلام نازل شده ندارد زيرا آمنوا منکم... داراي معني وسيعي است که يک نمونه آن در روز غدير انجام يافت و سپس در يک مقياس وسيعتر و عمومي‏تر در زمان قيام مهدي عليه السلام انجام خواهد يافت

يک سؤال

اوّلاً سؤال اين است که اولاً طبق اسناد فوق و اسنادي که در ذيل آيه يا ايها الرّسول بلغ ما انزل اليک آمده هر دو مربوط به جريان «غدير» است. پس چرا در قرآن ميان آن دو فاصله افتاده؟! يکي آيه 3 مائده و ديگري آيه 67 همين سوره.

ثانياً اين قسمت از آيه که مربوط به جريان غدير است ضميمه به مطالبي شده که درباره گوشتهاي حلال و حرام است و در ميان اين دو تناسب چنداني به نظر نمي‏رسد(24)

پاسخ: اولاً مي‏دانيم آيات قرآن، و همچنين سوره‏هاي آن، بر طبق تاريخ نزول جمع‏آوري نشده‏است بلکه بسياري از سوره‏هائي که در مدينه نازل شده مشتمل بر آياتي است که در مکه نازل گرديده و بعکس آيات مدني را در لابلاي سوره‏هاي مکي مشاهده مي‏کنيم.

به توجه به اين حقيقت جداشدن اين دو آيه از يکديگر در قرآن جاي تعجّب نخواهد بود (البته طرز قرار گرفتن آيات هر سوره تنها به فرمان پيامبر صلّي اللَّه عليه و آله و سلم بوده است، آري اگر آيات برطبق تاريخ نزول جمع‏آوري شده بود،جاي اين ايراد نبود.

ثانياً ممکن است قرار دادن آيه مربوط به «غدير» در لابلاي احکام مربوط به غذاهاي حلال و حرام براي محافظت از تحريف و حذف و تغيير بوده باشد، زيرا بسيار مي‏شود که براي محفوظ ماندن يک شي‏ء نفيس آن را با مطالب ساده‏هي مي‏آميزند تا کمتر جلب توجه کند (دقت کنيد)

حوادثي که در ساعات آخر عمر پيامبر صلّي اللَّه عليه و آله واقع شد، و مخالفت صريحي که از طرف بعضي افراد براي نوشتن وصيتنامه از طرف پيامبر صلي الله عليه و آله به عمل آمد تا آنجا که حتي پيامبر صلي الله عليه و آله را (العياذ بالله) متهم به هذيان و بيماري! و گفتن سخنان نا موزون کردند، و شرح آن در کتب معروف اسلامي اعم از کتب اهل‏سنت و شيعه نقل شده(25) شاهد گويائي است بر اينکه بعضي از افراد حساسيت خاصي در مسأله خلافت و جانشيني پيامبر صلي اللّه عليه وآله داشتند و براي انکار آن حدّ و مرزي قائل نبودند.

آيه چنين شرائطي ايجاب نمي‏کرد که براي حفظ اسناد مربوط به خلافت و رساندن آن به دست آيندگان چنين پيش‏بيني‏هائي بشود و با مطالب ساده‏اي آميخته گردد که کمتر جلب توجه مخالفان سرسخت را کند؟!

از اين گذشته - همانطور که دانستيم - اسناد مربوط به نزول آيه «اليوم اکملت لکم» درباره (غدير) و مسأله جانشيني پيامبر صلي اللّه عليه و آله تنها در کتب شيعه نقل نشده‏است که چنين ايرادي متوجه شيعه شود، بلکه در بسياري از کتب اهل تسنن نيز آمده است، و به طرق متعددي اين حديث از سه نفر از صحابه معروف نقل شده‏است.

در پايان آيه بار ديگر به مسائل مربوط به گوشتهاي حرام برگشته، و حکم صورت اضرار را بيان مي‏کند و مي‏گويد: «کساني که به هنگام گرسنگي ناگزير از خوردن گوشتهاي حرام شوند در حالي که تمايل به گناه نداشته باشند، خوردن آن براي آنها حلال است، زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است و به هنگام ضرورت بندگان خود را به مشقّت نمي‏افکند و آنها را کيفر نمي‏دهد».

اِنَّمَا وَلِيُّکُمُ اللَّه وَ رَسُولهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتونَ الزَّکوةَ وَ هُم راکِعُونَ. (26)

«جز اين نيست که ولي شما خداست و رسول او و آنان که ايمان آورده‏اند، همان ايمان‏آوردگاني که اقامه نماز و اداء زکات مي‏کنند در حاليکه در رکوع نمازند.»

اين آيه به کلمه «انّما» که در لغت عرب به معني انحصار مي‏آيد شروع شده مي‏گويد: «ولي و سرپرست و متصرف در امور شما سه کس است: خدا و پيامبر و کساني که ايمان آورده‏اند، و نماز را بر پا مي‏دارند و در حال رکوع زکات مي‏دهند».

شک نيست که رکوع در اين آيه به معني رکوع نماز است، نه به معني خضوع، زيرا در عرف شرع و اصطلاح قرآن هنگامي که رکوع گفته مي‏شود به همان معني معروف آن يعني رکوع نماز است، و علاوه بر شأن نزول آيه و روايات متعددي که در زمينه انگشتر بخشيدن علي عليه السلام در حال رکوع وارد شده و مشروحاً بيان خواهيم کرد، ذکر جمله يقيمون الصّلاة نيز شاهد بر اين موضوع است، و ما در هيچ مورد در قرآن نداريم که تعبير شده‏باشد زکات را با خضوع بدهيد، بلکه بايد با اخلاص نيت و عدم منت داد.

همچنين شک نيست که کلمه «ولي» در آيه به معني دوست و يا ناصر و ياور نيست زيرا ولايت به معني دوستي و ياري کردن مخصوص کساني نيست که نماز مي‏خوانند و در حال رکوع زکات مي‏دهند، بلکه يک حکم عمومي است که همه مسلمانان را دربرمي‏گيرد، همه مسلمين بايد يکديگر را دوست بدارند و ياري کنند حتي‏ آنهائي که زکات بر آنها واجب نيست، و اصولاً چيزي ندارند که زکات بدهند، تا چه رسد به اينکه بخواهند در حال رکوع زکاتي بپردازند، آنها هم بايد دوست و ياور و يار يکديگر باشند.

از اينجا روشن مي‏شود که منظور از «ولي» در آيه فوق ولايت به معني سرپرستي و تصرف و رهبري مادي و معنوي است، بخصوص اينکه اين ولايت در رديف ولايت پيامبر(ص) و ولايت خدا قرار گرفته و هر سه با يک جمله ادا شده‏است. و به اين ترتيب، آيه از آياتي است که به عنوان يک نص قرآني دلالت بر ولايت و امامت علي(ع) مي‏کند.

يَا اَيُّهَا الّذينَ آمَنُواْ اتَّقوا اللَّهَ وَ کونُوا مَعَ الصَّادِقينَ. (27)

اي کساني که ايمان آورده‏ايد از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و با صادقان باشيد.

نخست خداوند مي‏فرمايد: اي کساني که ايمان آورده‏ايد از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد و براي اينکه بتوانند راه پرپيچ و خم تقوا را بدون اشتباه و انحراف بپيمايند اضافه مي‏کند: «با صادقان باشيد»

آيا منظور از صادقين تنها معصومان است؟

سليم‏بن‏قيس هلالي چنين نقل مي‏کند: که روزي اميرمؤمنان عليه السلام با جمعي از مسلمانان گفتگو داشت از جمله فرمود: شما را به خدا سوگند مي‏دهم آيا مي‏دانيد هنگامي که خدا «يا أيها الذين آمنوا اتقوا اللَّه و کونوا مع الصادقين» را نازل کرد سلمان گفت: اي رسولخدا آيا منظور از آن عام است يا خاص؟

پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: مأمورين به اين دستور همه مؤمنانند و اما عنوان صادقين مخصوص برادرم علي عليه السلام و اوصياء بعد از او تا روز قيامت است.

هنگامي که علي عليه السلام اين سؤال را کرد، حاضران گفتند آري اين سخن را از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و سلم شنيديم.(28)

«نافع» از «عبداللَّه‏بن‏عمر» در تفسير آيه چنين نقل مي‏کند که خداوند نخست به ميان مسلمانان دستور داد که از خدا بترسند سپس فرمود: کونوا مع الصادقين يعني مع محمدٍ و آهلبيتِهِ (با پيامبر و خاندانش)(29)

گرچه برخي از مفسران اهل‏سنت مانند نويسنده «المنار» ذيل روايت فوق را به اين صورت نقل کرده‏اند مع محمدٍ و اصحابه.

ولي با توجه به اينکه مفهوم آيه عام است و هر زماني را شامل مي‏شود و مي‏دانيم صحابه پيامبر صلي اللَّه عليه وآله در زمان محدودي بودند، عبارت که در کتب شيعه از عبداللّه‏بن‏عمر نقل شده صحيحتر به نظر مي‏رسد.

نويسنده تفسير برهان نظير اين مضمون را از طريق اهل‏سنت نقل کرده و مي‏گويد: «موفق‏بن‏احمد» به اسناد خود از «ابن‏عباس» در ذيل آيه فوق چنين نقل کرده: هُوَ علي‏بن‏ابيطالب

سپس مي‏گويد: همين مطلب را «عبدالرزاق» در کتاب «رموز الکنوز» نيز آورده‏است.(30)

امّا مسأله مهمتر اين است که در آيه فوق دو دستور داده شده نخست دستور به تقوا و سپس دستور به همراه بودن با صادقين اگر مفهوم صادقين در آيه عام باشد و همه مؤمنان راستين و بااستقامت را شامل گردد بايد گفته شود و کونوا من الصادقين از صادقين باشيد، نه با صادقين باشيد.

اين خود قرينه روشني است که «صادقين» در آيه به معني خاصي است.

از سوي ديگر منظور از همراه بودن اين نيست که انسان همنشين آنها باشد بلکه بدون شک منظور آن است که همگام آنها باشد.

سؤال: آيا اگر کسي معصوم نباشد ممکن است بدون قيد و شرط، دستور پيروي و همگامي با او صادر شود؟ آيا اين خود دليل بر آن نيست که اين گروه تنها معصومنند؟!

بنابراين آنچه را از روايات استفاده شد، با دقّت و تأمل از خود آيه نيز مي‏توان استفاده کرد.

جالب توجه اينکه مفسر معروف «فخر رازي» که به تعصب و شک‏آوري معروف است، اين حقيقت را پذيرفته (هر چند غالب مفسران اهل‏تسنن، با سکوت، از اين مسأله گذشته‏اند!) و مي‏گويد: خداوند مؤمنان را به همراه بودن با صادقين دستور داده، بنابراين آيه دلالت بر اين دارد که: آنها که جائزالخطا هستند بايد به کسي اقتدا کنند که معصوم است، تا در پرتو او از خطا مصون بمانند، و اين معني‏ در هر زماني خواهد بود، و هيچ دليلي بر اختصاص آن به عصر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و سلم نداريم».

ولي بعداً اضافه مي‏کند: «قبول داريم که مفهوم آيه اين است و در هر زماني بايد معصومي باشد، اما ما اين معصوم را مجموع امت مي‏دانيم نه يک فرد! و به تعبير ديگر اين آيه دليل بر حجّيّت اجماع مؤمنين و عدم خطاي مجموع امت است».(31)

به اين ترتيب فخر رازي نيمي از راه را به خوبي پيموده، امّا در نيمه دوّم گرفتار اشتباه شده‏است، اگر او به يک نکته که در متن آيه است توجه مي‏کرد نيمه دوّم راه را نيز بطور صحيح مي‏پيمود، و آن اينکه اگر منظور از صادقان مجموع امت باشد، خود اين «پيرو» نيز جزء آن مجموع است، و در واقع پيرو جزئي از پيشوا مي‏شود، و اتحاد تابع و متبوع خواهد شد، در حالي که ظاهر آيه اين است که پيروان از پيشوايان، و تابعان از متبوعان جدا هستند.

نتيجه آنکه آيه فوق از آياتي است که دلالت بر وجود معصوم در هر عصر و زمان مي‏کند.

يک اشکال

«صادقين» جمع است و بايد در هر عصري متعدد باشند؟!

پاسخ اين سؤال نيز روشن است و آن اينکه مخاطب تنها اهل يک عصر نيستند، بلکه آيه تمام اعصار و قرون را مخاطب ساخته و مسلم است که مجموع مخاطبين همه اعصار با جمعي از صادقين خواهند بود، و به تعبير ديگر چون در هر عصري معصومي وجود دارد، هنگامي که همه قرون و اعصار را مورد توجه قرار دهيم سخن از جمع معصومان به ميان خواهد آمد، نه از يک فرد. شاهد گوياي اين موضوع آن است که در عصر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و سلم جز او کسي که واجب‏الاطاعه باشد، وجود نداشت، و در عين حال آيه به طور مسلم شامل مؤمنان زمان او مي‏شود، بنابراين مي‏فهميم منظور جمع در يک زمان نيست بلکه جمع در مجموعه زمانهاست.

در ترجمه الميزان، جلد 18 ص 346 آمده‏است که اين آيه شريفه مؤمنين را فرامي‏خواند به اينکه تقوي‏ پيشه نمايند و صادقين را در گفتار و کردارشان پيروي کنند. اطلاق دستور مذکور مبيّن اين است که در هر عصر و دوراني بايد صادق واجب‏الاتّباعي وجود داشته‏باشد که قطعاً بايد در همه اقوال و افعال و در هر حال صادق باشد و گرنه کسي با چند بار انجام عمل شايسته و چند بار راست گفتن مشمول عنوان صدق مطلق نمي‏گردد. چنين وضعي يعني صدق مطلق جز در معصوم يافت نمي‏شود. بنابراين در هر زماني معصومي بايد وجود داشته‏باشد و در زمان نزول آيه غير از علي عليه السلام براي احدي ادعاي معصوميت نشده‏است. در خصوص اين آيه روايات زيادي وارد شده‏است هم از شيعه و هم از اهل‏سنت که مقصود از صادقين را اهل بيت پيامبر صلّي اللَّه عليه و آله و سلم شمرده‏اند. به سند صحيح از ابن‏عباس نقل شده‏است که در قرآن سيصد آيه در شأن علي‏بن‏ابيطالب(ع) نازل شده‏است و حتي‏ برخي از قدماء مانند طبري و ابونعيم، رساله‏هايي به نام «مَا نُزِلَ مِنَ القُرآنِ فِي عَليٍ عليه السلام» تأليف نموده‏اند.(32)

نظر و استدلال علامه سيد محمدحسين طباطبائي رضوان اللّه تعالي عليه در تفسير الميزان در مورد آيات مسبوق

سوره نساء - آيه 59 أطيعوا اللّه... .

جاي شک نيست که اين اطاعت در آيه فوق بآن امر شده اطاعت مطلق بدون شرط و قيد است و خود همين دليل بر آنستکه رسول امر و نهي در واقعه‏اي از چيزي که مخالف حکم خدا باشد، نمي‏کند، وگرنه اطاعت وي ناقض با اطاعت خدا مي‏شده‏است و اين موضوع را عصمت رسول صلي اللّه عليه و آله و سلم تتميم مي‏کند.

اين مطلب بعينه در اولوالامر نيز جريان دارد منتها چون دليل عقل و نقل بوجود قوه عصمت في حد نفسه در رسول اقامه شده‏است، ولي درباره اولوالامر نه، ممکن است جاي اين توهم باشد که واجب نيست اولي‏الامر معصوم باشند.

توضيح آنکه آيه يک حکم قراردادي براي مصلحت امت گذاشته که جامعه مسلمين را از اختلاف و تشتت و دوئيت حفظ نمايد، و چيزي بيش از ولايتي کمه بين جامعه‏هاي انساني معمول است نمي‏باشد، در جوامع بشر بيک نفر انسان نفوذ کلمه و وجوب اطاعت امر مي‏دهند؛ با آنکه مي‏دانند جايزالخطاست، ولي اگر معلوم باشد که خطائي خلاف قانون دارد، مردم زير بار نمي‏روند و او را متذکر مي‏سازند ولي جائيکه احتمال خطا در حکم وي باشد حکمش نافذ است گرچه در حقيقت اشتباه باشد و به خطاي او اهميت نمي‏دهند، زيرا مصلحت حفظ وحدت جامعه و فرار از تشتت، مصلحتي است که با حفظ آن مي‏توان امثال اين اشتباهات را کوچک را تدارک و ترميم کرد.

اين است حال اطاعت اولي‏الامر که در آيه کريمه خداوند اطاعت ايشان را بر مؤمنين واجب نموده، اگر امري مخالف قرآن و سنت کردند، حکمشان بي‏اثر است، چه حضرت رسول صلّي اللّه عليه وآله و سلم فرمود: «لاطاعةَ لمخلوقٍ في معصيةِ اللَّه» که از سني و شيعه روايت شده و اطلاق آيه با آن مقيد مي‏شود، امّا خطابشان اگر معلوم باشد، مقايسه بحکم و کتاب و سنت مي‏شود و اگر محتمل باشد حکمشان نافذ است، مانند مورديکه يقين بعدم خطا داريم و بوجوب طاعت چنين احکام مخالف واقع اشکالي نميشود کرد زيرا حفظ وحدت اسلامي و ابهت آن اين اشتباهات کوچک را تدارک مي‏کند و مشمول قانون مقرر در اصول الفقه مي‏گردد «که طرق طاهريه با بقاء احکام واقعيه، حجتند - و اگر مؤدّاي آنها مخالف واقع بود مصلحت طريق، آن مفسده را جبران مي‏نمايد.»

باري اطاعت اولوالامر واجب است اگر چه معصوم نباشند و قابل فسق و خطا باشند. ولي اگر امر به فسق قطعي کردند مورد اطاعت نيستند و اگر اشتباه کردند و معلوم شد، بکتاب و سنت رجوع مي‏شود و اگر معلوم نشد حکمشان قطعي است و مخالفت آن با حکم واقعي - نه ظاهري - اشکالي بهم نمي‏رساند، چون حفظ وحدت کلمه و رعايت مصلحت اسلام و مسلمين از آن پراهميت‏تر است.

با تأمل در بيان گذشته اين شبهه از ريشه ساقط مي‏شود؛ زيرا اين تقريب را مي‏توان با تقييد اطلاق آيه بروايت «لا طاعة لمخلوقٍ في معصية اللَّه» و آياتيکه باين معني منتهي مي‏شوند، چون «ِانَّ اللَّهَ لَايَأمُرُ بالفحشاء»(33) و غير آن، پذيرفت.

يک چنين جعل (حجيت ظاهر) که بيان آن را نموديم، مثل وجوب اطاعت امراءِ سرايا که پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آنان را منصوب نموده بود و نيز حکاميکه بمکه و يمن يا در مدينه موقعيکه حضرت بجنگ مي‏رت، و مثل حجيت فتواي مجتهد براي مقلّد و امثال آن ممکن، بلکه واقع است ولي موجب تقييد آيه نمي‏شود زيرا صحيح بودن مسئله‏اي‏در جائي؛ بحثي است و مدلول آيه قرآن بودن؛بحثي ديگر.

پس آيه دلالت بر وجوب اطاعت اين اولي‏الامر، بدون آنکه مقيد يا مشروط باشد، در آيات قرآن هم چيزي که مدلول اين آيه را تقييد نمايد نيست، و «اطيعوا الرسول و اولي‏الامر...» معنايش اين نيست که اولوالامر را در جائيکه امر به معصيت نکنند تا بخطاي ايشان واقف نشديد اطاعت کنيد و هر گاه خطايي ديديد آنرا با قرآن و سنت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله راست نمائيد» بويژه که خداوند قيدهاي واضح‏تر از اين را که بمراتب پايين‏تر است از اطاعت مفترضه امام است؛ بيان فرموده است مثل «و وصّينا الانسان بوالديه حسنا و اِن جاهداکَ لتشرک بي ما ليس لکَ بِهِ عِلْمٌ فلا تُطِعْهُمُا» پس چگونه است که در اين آيه که اُس و اساس دين است و ريشه تمام خوشبختيهاي انساني در آن مي‏باشد، چيزي از اين قيود را ذکر نکرده‏است.

با اينکه در آيه، بين رسول و اولي‏الامر جمع کرده و براي هر دو با هم يک اطاعت خواسته؛ براي رسول که امر بمعصيت خدا يا اشتباه در حکم محال است، اگر در اولوالامر محال نبود، چاره‏اي نبود جز آنکه قيد آنرا ذکر نمايد و (چون قيد ذکر نشده) پس آيه مطلق است و لازمه‏اش آنستکه در اولوالامر هم عصمت قائل شويم؛ همانطور که در پيغمبر صلي اللَّه عليه وآله و سلم قائليم؛ بدون هيچ فرقي.

آيه 3 سوره مائده

اليوم يَئِسَ الذين...

محصل معني آيه اينست: «امروز - يعني روزيکه کفار در آنروز از دين شما مأيوس شده‏اند - مجموع معارف ديني که بر شما نازل کرده بودم بواسطه واجب کردن «ولايت» کامل ساختم و نعمتم را يعني ولايت را که عبارت از اداره و تدبير الهي امور ديني است بر شما تمام کردم زيرا تا امروز تها ولايت خدا و رسول بود و اين ولايت تا مادام که وحي نازل مي‏شود کافي است و براي دوره بعد، از زمان انقطاع وحي که رسولي در بين مردم نيست که از اين خدا حمايت و دفاع کند، کافي نيست. بلکه لازم و واجب است که يک کسي را منصوب کنند که بدين امر قيام کند و او، همان «ولي امر» بعد از رسول خداست که قيّم امور دين و امت است. پس «ولايت» يک قانون است که ناقص بود و تمام نبود و با نصب ولي بعد از پيغمبر، تمام شد و حالا کمه تشريع دين، کامل شده و نعمت ولايت گشته، من، از حيث دين، اسلام را براي شما پسنديدم که دين توحيد است و در اين بجز خدا چيز ديگري پرستش نمي‏شود و نيز غير خدا يا ولي و رسوليکه خدا و امر باطاعت او کرده‏باشد، از کس ديگري اطاعت نمي‏شود.

پس آيه از اين معني خبر مي‏دهد که مؤمنين، امروز پس از دوران ترس‏شان در امن هستند و خدا هم رضايت داده که آنان متدين به دين اسلام شوند که دين توحيد است و بنابراين، بر ايشان استکه خدا را بپرستند و با فرمانبري و اطاعت از غير خدا يا کسيکه خدا دستور پيروي از او را داده، چيزي را شريک خدا قرار ندهند.

اگر در آيه 55 از سوره نور توجه شود که خدا مي‏فرمايد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لِيَسْتَخْلِفَنَّهُم في الارضِ... و لُِيمَکِّنَنَّ لَهُم دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَي لَهُم و لِيُبَدِّلَنَّهُم مِّنْ بَعْدِ خَوْفِهِم اَمْناً يَعْبُدُونني لايُشرکُون بِي شَيْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذَلِکَ فأُولئِکَ هُمُ الفاسِقَون.» خدا به کساني که ايمان آورند وعمل صالح انجام دهند، وعده داده که به طور حتم ومسلم آنان را در روي زمين بخلافت برخواهد گزيد... و ديني را که بر ايشان پسنديده برايشان تمکين خواهدکرد و بعد از دوران ترس - در حوض - امنيتي به آنان خواهدداد که مرا بپرستند و چيزي را شريک من قرار ندهند و کساني که بعد از اين کفر ورزند، اينها فاسقانند.

بعد از از تدبر، فقرات آيه را به فقرات آيه «اليوم يئس الذين کفروا من دينکم... » تطبيق دهيد، خواهيد يافت که آيه سوره مائده، بانجام رسانيدن وعده‏ايست که آيه سوره نور مشتمل بر آنست، با توجه باينکه جمله «يعبدونني لا يشرکون بي شيئاً» بطوريکه چه بسا جمله «و من کفر بعد ذلکَ فاولئکَ هم الفاسقون» مشعر بآن باشد - بعنوان نتيجه و غايت، آورده شده‏است.

سوره مائده، 67 و مائده 55 (به نقل از الميزان ج 5)

در تفسير عياشي باسناد خود از حسن‏بن‏زيد از پدرش زيدبن‏حسن از جدّش روايت مي‏کند که گفت شنيدم عمار ياسر را که مي‏گفت در هنگام رکوع نماز مستحبي سائلي برابر علي‏بن‏ابيطالب ايستاد، حضرت انگشتر خود را بيرون کرده بوي داد آنگاه نزد پيامبر آمد و داستان خود را گفت چيزي نگذشت که اين آيه نازل شد «انما وَلِيُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُه و الَّذين... .» رسول اللَّه صلّي اللَّه عليه و آله و سلم آيه را بر ما تلاوت نموده و سپس فرمود: هر که من مولاي اويم علي مولاي اوست، بارالها دوست بدار هر که علي را دوست بدارد و دشمن بدار هر که علي را دشمن بدارد.

در تفسير عياشي از مفضل‏بن‏صالح از بعضي از اصحابش از امام محمد باقر عليه السلام و يا امام جعفر صادق عليه السلام نقل مي‏کند که فرمود: وقتي آيه نازل شد، رسول خدا را گران آمد و ترسيد مبادا قريش تکذيبش کند لذا اين آيه نازل شد: «يا ايُّهَا الرَّسولُ بَلَّغْ مَا اُنْزِلَ اِلَيْکَ مِنْ رَّبِّک... .» پس در روز غدير خم قضيه را عملي نمود، باز در تفسير عياشي از ابن‏جميله از بعضي از اصحابش از امام محمد باقر يا امام صادق عليهما السلام نقل مي‏کند که فرمود: رسولخدا فرمود خداوند بمن فرستاد باينکه چهار نفر را دوست بدارم علي و اباذر و سلمان و مقداد، راوي مي‏گويد: عرض کردم در بين آنهمه مسلمان آيا جز اين چهار نفر کسي معرفت بولايت؟ فرمود بلکه سه نفر عرض کردم اين همه آيات مانند «انما وليکم... .» و مانند «اطيعوا اللَّه و رسوله و اولي الامر منکم» نازل شد آيا کسي جز اين چند نفر پرسيد که اين آيات درباره کيست؟! فرمود: کسي نبود بپرسد اصل اين آيات از کجاست تا چه رسد باينکه بپرسد در شأن کيست.

در غايه المرام از صدوق رحمه اللَّه نقل مي‏کند که وي به اسناد خود از ابي‏سعيد وراق از پدرش از جعفربن‏محمد عليه السلام از پدرش و از جدش عليهم السلام نقل مي‏کند داستان قسم دادن علي عليه اسلام ابي‏بکر را وقتي که بخلافت نشسته بود و در ضمن فضائل خود را براي ابي‏بکر ذکر مي‏نمود و بکلماتي که رسول اللَّه صلي اللَّه عليه و آله و سلم در حقش فرموده‏بود استدلال مي‏کرد تا اينکه فرمود: اي ابابکر تو را بخدا سوگند آيا ولايتي که قرين ولايت خدا و رسول است در آيه زکاة ولايت من است يا ولايت تو؟ گفت بله ولايت تواست.

و شيخ در کتاب مجالس باسناد خود از ابي‏ذر رضوان اللَّه تعالي‏ عليه نقل مي‏کند که حديث قسم دادن علي(ع)، عثمان و زبير و عبدالرحمن‏بن‏عوف و سعدبن‏ابي‏وقاص را در روز شوري‏؛ و داستان احتجاج آنجناب را با نامبردگان و استدلال او را به نصوصي که رسول اللَّه صلي اللَّه عليه و آله و سلم درباره جانشيني او فرموده و تصديق همه نامبردگان فرمايشات او را از جمله آن احتجاجات يکي همين آيه مورد بحث است که امام قسمشان مي‏دهد و مي‏فرمايد آيا کسي در بين شما مسلمين هست که در حال رکوع زکاة داده و آيه قرآن در حقش نازل شده‏باشد؟! همگي عرض کردند، نه.

و در کتاب احتجاج است که حضرت ابي‏الحسن ثالث امام هادي عليه السلام در پاسخ سؤالات مردم اهواز راجع به مسئله جبر تفويض نامه‏اي بسويشان فرستاده و در آن نامه فرموده همگي امت بدون اينکه احدي مخالف يافت شود اعتراف دارند که قرآن کتابي است بحق و در آن شکي نيست، بنابراين تمامي فرق مسلمين در اينکه درباره قرآن حرفي ندارند مصيبند و در تصديق آنچه خداي تعالي‏ فرستاده محقند و در حقيقت خداوند همه امت را در اين مسئله براه راست و هدايت نموده‏است و اجتماعشان بر اين مطلب اجتماع بر ضلالت نيست رسول اللَّه(ص) هم اگر فرموده: «لاتجتمع امت علي‏ ضلاله» معنيش اين بوده که آن تأويلاتي که يک عده جاهل براي اين کلام کرده‏اند و نه گفتارهاي يک مشت معاندي که قرآن را پس پشت خود انداخته و دنبال احاديث مجعول و دروغي را گرفته عقايد ساختگي و مهلکه‏اي را که مخالف صريح آيات قرآن است پيروي کرده‏اند.

از خداوند مي‏خواهيم موفق بنمازمان نموده و بسوي رشادمان هدايت فرمايد. آنگاه امام فرمود بنابراين اگر قرآن کريم موافق با خبري بود که صدق آن خبر را گواهي نمود بايد آن خبر را اخذ و بر طبقش عمل کرد و اگر خبر ديگري از همان اخبار مجعوله و دروغي که گفتيم معارض با اين خبر شد نبايد به آن اعتنا کرد. چه مخالفت کتاب خود دليل روشني است بر اينکه اين خبر از ناحيه مقدسه معصوم صادر نشده و ساخته دست معاندين و مايه گمراهي؛ وقتي اين مطلب روشن شد اينک مي‏گوئيم يکي از صحيح‏ترين اخباريکه قرآن کريم گواه بر صحت آنست، خبري است که تمامي فرق مسلمين اتفاق دارند که از ناحيه مقدسه رسولخدا(ص) صادر شده‏است. و آن اينست: «انّي تارکٌ فِيکُمُ الثَّقلَيْنْ کِتَابَ اللَّهِ و عِتْرَتي اهْلَ بيتي و اِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقا حَتَّي يَرِدَا عَلَيَّ الحَوْضِ ما اِنْ تَمَسَّکْتُمُ بِهِمَا لن تَضِلُّوا» حاصل معني اين حديث شريف اين است: من در بين شما دو چيز گران به جانشيني خود مي‏گذارم يکي کتاب خداوند و ديگر عترتم و اهل‏بيتم و اين دو هرگز از هم جدا نخواهد شد تا بر لب حوض وارد بر من شوند و شما بعد از من ماداميکه بآن تمسک جوئيد هرگز گمراه نخواهيد شد.

حديث شريف ثقلين از جمله احاديثي است که از نظر سند در بالاترين درجات اعتبار و از نظر دلالت نيز کاملاً روشن و خالي از ابهام و تأويل مي‏باشد.(34) آنگاه امام هادي عليه السلام مي‏فرمايد اين يک مضمونيست که به چند عبارت نقل شده و مي‏بينيم که کتاب خداوند موافق آنست و بر طبق آن نص صريح دارد؛ و آن اينست که مي‏فرمايد: «انما وليکم... » پس اين حديث شريف از احاديثي است که بايد آنرا اخذ کرد و بآن عمل نمود و راجع به اين کلمه از آيه که فرمود (الذين آمنوا) باز بايد يا از کتاب خدا و يا از اجماع امت بدست آورد که مراد از آن کيست و مي‏بينيم که مجمع عليه بين علما و اهل حديث از همه فرق اسلام است که مراد از الذين آمنوا تنها و تنها اميرالمؤمنين عليه السلام است که انگشتر خود را تصدق داد در حالي که در رکوع نماز بود از اين رو خداوند پاس عملش را نگهداشته و اين آيه را فرستاد و مي‏بينيم که رسولخدا(ص) او را از بين تمام اصحاب خود به کلمات ذيل اختصاص داده و امر ولايتش را آشکارا ساخت و فرمود: «من کنت مولاه فعليٌ مولاه اللَّهم والِ من والاه و عادِ من عاداه» و نيز فرمود: «علي يقضي ديني و ينجز موعدي و هو خليفتي من بعدي» و نيز روزي که او را خليفه خود در مدينه قرار داد و خود به سفر رفت در پاسخ علي(ع) که از نرفتن به بميدان جنگ ناراحت بود عرض کرد آيا مرا براي زن‏ها و بچه‏ها ميگذاري؟ فرمود: اَمّا تَرضي‏ أَن تَکُونَ مِنِّي به مَنْزِلَةِ هارونَ من موسي‏ الَّا أنَّهُ لانَبِيَّ بَعْدي.(35)

آيا خشنود نيستي باينکه نسبت به من بمقام هارون نسبت بموسي‏ را داشته باشي؟! با اين تفاوت که پس از من پيغمبري نخواهدبود.

 

دلالت حديث ثقلين بر عصمت اهل‏بيت عليهم السلام

1- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و سلم عترتش را با کتابي که «لايأتيه الباطل من يديه و لا مَنْ خَلْفِهِ» قرين گردانده، و تأکيد نموده‏است که آن دو از هم جدا نشوند. بديهي است اگر هرگونه مخالفتي با کتاب از ايشان سر زند چه از سر عمد و يا اشتباه و يا غفلت‏آميز باشد، در هر حال حقيقت يافته و اين بر خلاف صريح حديث است آنجا که مي‏فرمايد: «فَإنَّهُمَا لَن يَفْتَرقا»

2- متمسک به قرآن و عترت هميشه و تا ابد از گمراهي مصون خواهدبود و اگر قرار بود از عترت خطا يا لغزشي سر زند ديگر مصونيت‏بخش نبود، زيرا به برهان ثابت شده‏است که «فاقد الشي‏ء غير معطيه» آن چيز مصونيت‏آور است که خود در ذاتش مصون باشد.

3- اگر لغزش و خطا و در نتيجه مخالفت با کتاب و افتراق از آن را روا شمريم، پيامبر صلّي اللَّه عليه و آله و سلم را متهم به کذب کرده‏ايم. در حالي که عصمت پيامبر دست‏کم در مقام تبليغ امري اجماعي و اتّفاقي است و شکّي نيست که پيامبر به ثقلين و سفارش بدان به دفعات و در مناسبت‏هاي مختلف تبليغي صورت گرفته‏است.

آيه مباهله(36) يک سند زنده براي عظمت اهل‏بيت (که لزوم عصمت امام به اثبات مي‏رسد)

مفسران و محدثان شيعه و اهل‏تسنن تصريح کرده‏اند که آيه مباهله در حق اهل‏بيت پيامبر نازل شده‏است و پيامبر تنها کساني را کمه همراه خود به ميعادگاه برد فرزندانش حسن و حسين و دخترش فاطمه (عليها السلام)، و علي (عليه السلام) بودند، بنابراين منظور از «ابنائنا» در آيه منحصراً «حسن و حسين» هستند، همانطور که منظور از «نساءَنا» فاطمه، و منظور از «انفسنا» تنها علي «عليه السلام» بوده‏است و احاديث فراواني در اين زمينه نقل شده‏است.

بعضي از مفسران اهل‏تسنن که کاملاً در اقليت هستند کوشيده‏اند که ورود احاديث را در اين زمينه انکار کنند، مثلاً نويسنده تفسير «المنار» در ذيل آيه مي‏گويد:

«اين روايات همگي از طرق شيعه است، و هدف آنها مشخص است، و آنها چنان در نشر و ترويج اين احاديث کوشيده‏اند که موضوع را حتّي‏ بر بسياري از دانشمندان اهل‏تسنن مشتبه ساخته‏اند.!!

ولي مراجعه به منابع اصيل اهل‏تسنن نشان مي‏دهد که بسياري از طرق اين احاديث به شيعه و کتب شيعه هرگز منتهي نمي‏شود، و اگر بنا باشد ورود اين احاديث را از طرق اهل‏تسنن انکار کنيم ساير احاديث آنها و کتبشان نيز از درجه اعتبار خواهد افتاد.

براي روشن شدن اين حقيقت قسمتي از روايات آنان را در اين باب با ذکر مدارک در اينجا مي‏آوريم:

قاضي نوراللّه شوشتري در جلد سوم از کتاب نفيس احقاق الحق طبع جديد صفحه 46 مي‏گويد:

مفسران در اين مسئله اتفاق نظر دارند که «ابنائنا» در آيه فوق اشاره به حسن و حسين و «نسائنا» اشاره به فاطمه و «انفسنا» اشاره به علي «عليه السلام» است.

سپس (در پاورقي کتاب مذبور) در حدود شصت نفر از بزرگان اهل‏سنت نقل مي‏کند که آنها تصريح کرده‏اند که آيه مباهله درباره اهل‏بيت نازل شده‏است و نام آنها و مشخصات کتب آنها را از صفحه 46 تا صفحه 76 مشروحاً آورده‏است.

از جمله شخصيتهاي سرشناسي که اين مطلب از آنها نقل شده افراد زير هستند:

1- مسلم‏بن‏حجاج نيشابوري «صاحب صحيح» معروف که از کتب شش‏گانه مورد اعتماد اهل‏سنت است در جلد 7 صفحه 120 چاپ محمّدعلي صبيح - مصر.

2- احمدبن‏حنبل در کتاب مسند جلد 1 صفحه 185 چاپ مصر.

3- طبري در تفسير معروفش در ذيل همين آيه جلد سوم صفحه 192 چاپ ميمنية - مصر.

4- حاکم در کتاب «مستدرک» جلد سوم صفحه 150 چاپ حيدآباد دکن.

5- حافظ ابونعيم اصفهاني در کتاب دلآئل النَبوة صفحه 297 چاپ حيدرآباد.

6- واحدي نيشابوري در کتاب اسباب النزول صفحه 74 چاپ الهندية مصر.

7- فخر رازي در تفسير معروفش جلد 8 صفحه 85 چاپ البهيه مصر.

8- ابن‏اثير در کتاب جامع الاصول جلد 9 صفحه 470 طبع سنة المحدية - مصر.

9- ابن‏جوزي در تذکرة الخواص صفحه 17 چاپ نجف.

10- قاضي بيضاوي در تفسيرش جلد 2 صفحه 22 چاپ مصطفي محمّد - مصر.

11- آلوسي در تفسير «روح المعاني» جلد سوم صفحه 167 چاپ مينويه - مصر.

12- طنطاوي مفسر معروف در تفسير الجواهر جلد دوم صفحه 120 چاپ مصطفي البابي الحلبي - مصر.

13- حافظ احمدبن‏حجر عسقلاني در کتاب الاصابه جلد 2 صفحه 503 چاپ مصطفي محمّد - مصر.

14- زمخشري در تفسير کشاف جلد 1 صفحه 193 چاپ مصطفي محمّد.

15- ابن‏صباغ در کتاب فصول المهمه صفحه 108 چاپ نجف.

16- علامه قرطبي در کتاب «الجامع لاحکام القرآن» جلد 3 صفحه 104 چاپ مصر 1936.

در کتاب «غاية المرام» از صحيح مسلم در باب «فضائل علي‏بن‏ابي‏طالب» نقل کرده که: «روزي «معاويه» به «سعدبن‏ابي‏وقاص» کرده که: روزي گفت چرا ابوتراب (علي عليه السلام) را سبّ و دشنام نمي‏گوئي؟! گفت: «از آن وقت که به ياد سه چيز که پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) درباره علي (عليه السلام) فرمود افتادم از اين کار صرف‏نظر کردم... (يکي از آنها اين بود که) هنگامي که آيه مباهله نازل گرديد پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم) تنها از فاطمه و حسن و حسين و علي دعوت کرد و سپس فرمود:

اللَّهُمَّ هؤلاء اهْلي: خدايا اينها خاصان نزديک منند».

نويسنده تفسير (کشاف) که از بزرگان اهل‏تسنن است در ذيل آيه مي‏گويد:

«اين آيه قوي‏ترين دليلي است که فضيلت اهل کسآء را ثابت مي‏کند.»

مفسران و محدثان و مورخان شيعه نيز عموماً در نزول اين آيه درباره اهل‏بيت (عليهم السلام) اتفاق نظر دارند. در تفسير «نور الثقلين» روايات فراواني در اين زمينه نقل شده‏است.

از جمله در کتاب عيون اخبار الرضادر باره مجلس بحثي که مأمون در دربار خود تشکيل داده‏بود، اين چنين مي‏نويسد:

امام علي بن موسي الرضا(عليه السلام) فرمود خداوند پاکان خود را در آيه مباهله مشخص ساخته‏است و به پيامبرش چنين دستور داده: فَمَن حاجَّکَ فِيه مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فقل... .

و به دمبال نزول اين آيه پيامبر «علي» و «فاطمه» و «حسن» و «حسين»رابا خود به مباهله برد... اين مزيتي است که هيچکس در آن بر اهل‏بيت پيشي نگرفته، و فضيلتي است که هيچ انساني به آن نرسيده، و شرفي است که قبل از آن هيچکس از آن برخوردار نبوده‏است. (نور الثقلين جلد 1 صفحه 349 - برهان ج 1 صفحه 290 - تفسير عياشي جلد 1 صفحه 177 - بحار جلد 2 چاپ جديد صفحه 52 و جلد 6 صفحه 652).

در تفسير برهان و بحارالانوار و تفسير عياشي نيز رواياتي به همين مضمون نقل شده که همگي حاکي از اين است که آيه فوق در حق اهل‏بيت نازل گرديده است.

سؤالات و پاسخها

طرح يک سؤال

ممکن است که گفته شود که ائمه اطهار در دعاها و مناجاتهاي خود به گناه و معصيت اعتراف دارند و از خدا طلب آمرزش و مغفرت مي‏نمايند و از خوف خدا و عذابهاي دوزخ و گرفتاريهاي قيامت اشکها ريخته‏اند و ناله‏ها کرده‏اند. حال با وجود اين اعترافات صريح چگونه مي‏توان آنان را معصوم دانست؟ و وقتي خودشان به مقام اقرار به گناه و توبه برمي‏آيند ما چگونه آنها را بي‏گناه بدانيم؟

پاسخ

با توجه به دلائل عقلي و آيات قرآني و احاديث که عصمت ائمه اطهار را به اثبات مي‏رساند، جائي براي هيچگونه ترديدي در عصمت و طهارت آنها باقي نمي‏ماند. چراکه اعتراف به گناه در آن شخصيتهاي آسماني، خود وجوه حکمت‏آميز و بسيار لطيفي دارد که در اينجا به پاره‏اي از آنها اشاره مي‏رود.

اول - ائمه اطهار از يک طرف عظمت و قدرت بي‏پايان الهي را ملاحظه مي‏نمايند و از طرف ديگر فقر ذاتي و نقصان وجودي خويش را از مي‏نگرند و بدين جهت افعال و کردار، حتي عبادات خودشان را در مقابل عظمت خداي بزرگ ناچيز و نالايق مي‏شمارند. آنها با معرفت وسيع خود به اين يقين رسيده‏اند که هر اندازه در مقام عبادت جديت نمايند نمي‏توانند حق خدا را ادا کنند و خداوند را در شأن و مقامي که دارد بندگي نمايند. چنانچه رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ و ما عَبَدْناکَ حقَّ عِبادَتِکَ.

«ما چنانچه حق توست ترا نشناختيم و حق عبادت ترا ادا نکرديم.»

امام سجاد (عليه السلام) در مقام مناجات عرض مي‏کند: خدايا هر کس در سپاسگذاري تو بيشتر مبالغه کند باز سبب توفيق تو سپاس ديگري براي او لازم شود و هر چه در طاعت تو بکوشد باز به کمتر از آنچه سزاوار توست اکتفا کرده‏است؛ پس شاکرترين بندگان از سپاس تو عاجز و عبادت‏کننده‏ترين ايشان در طاعت تو مقصر است. هيچکس استحقاق آن را ندارد که تو او را بيامرزي و شايسته نيست که تو از وي خوشنود گردي. هر کس را آفريدي به احسان خود آمرزيدي و از هر که خوشنود گشتي به فضل خويش خوشنود گشتي. (دعاي شماره سي و هفت صحيفه سجاديه).

اينست که بندگان حقيقي خدا اعمال و عبادات و آنچه را در مقام بندگي به جاي مي‏آورند، نقص و قصور محسوب مي‏دارند و براي عدم قابليت آنها گريه و ناله سر مي‏دهند و از معبود يگانه طلب عفو و مغفرت مي‏نمايند. يک فرد عامي و ساده‏لوح چنانچه هديه ناچيزي به پيشگاه شخص بزرگي تقديم کند چون به عظمت آن شخص و عدم لياقت و ارزش هديه خويش توجه ندارد به خود مي‏بالد و در مقابل آن صدها اميد و انتظار دارد. امّا فرد دانشمند و فهميده‏ايکه از مقام و عظمت آنچنان شخصي اطلاع دارد، اگر هديه گرانبهايي هم به پيشگاه وي عرضه کند باز از تحفه خود، شرمنده است و شايد سوز و گدازها و ناله و استغفارهاي ائمه اطهار (عليه السّلام) هم از اين رديف باشد.

دوّم - ائمه اطهار به واسطه مراتب و مقامات عاليه معنوي خود همواره در حضور پروردگار عالم بوده و در حال شهود انوار جمال و جلال الهي مي‏باشند. حبّ خداوند در حد اعلي‏ با معرفت و شناخت بي‏نظيري در ايشان توأم گرديده و آنها را با تمام وجود مجذوب درگاه ربوبيت نموده است. ايشان در پرتو معرفت خاصي که نسبت به پروردگار خود دارند همه چيز را وابسته به او ديده و به خوبي دريافته‏اند که تنها موجودي که شايسته دلبستگي است خداوند تبارک و تعالي است.

در چنان پايه‏اي از شناخت به درک فقر و نياز ذاتي همه مخلوقات جهان هستي نائل گرديده‏اند و به چشم دل مشاهده مي‏کنند که همه چيز، هستي و کمال خود وامدار فيض خداي بي‏نياز است. هر ارزشي و کمالي که در مخلوقات وجود دارد و به کمالات بي‏انتهاي ذاب ربوبي منتهي مي‏گردد و هيچ موجودي به خودي خود و مستقل از خالق، واجد بهره‏اي از کمال نيست. طبعاً با چنين درجه‏اي از بينش توحيدي، مجذوبيتي در آن برگزيدگان آفرينش نسبت به آفريدگار پديد مي‏آيد که حاضر نيستند آني روي دل را به سمت ديگري متوجه سازند و به غير از شهود جمال و عظمت مقام کبريايي به امر ديگري مشغول شوند. حتي در سطح متعارف و در عشقهاي ظاهري و مجازي نيز از اين قبيل جاذبه‏ها ديده مي‏شود وقتي محبتي در دل فردي ايجاد شد و شدت گرفت مرحله‏اي ميرسد که يک لحظه فراق براي محبّ، دردناک و اندوه‏زاست. محب آرزو دارد که اي کاش فراغتي حاصل مي‏شد تا بي دغدغه خاطر براي هميشه در جوار محبوب و در مصاحبت با وي سپري مي‏کرد و چيزي او را از اين حظّ وافر محروم نمي‏داشت. شايد بتوان با قياس و تشبيه به عشقهاي ظاهري که شايد داستانهائي از آن را شنيده و يا مواردي از آنرا ديده باشيم تا حدي هر چند بسيار محدود و بعيد عشقهاي الهي را تصور کنيم. عشقهايي که در آنها محبوب، ذات بي‏مثال و بي‏انتهاي ربوبي و نورانيت و لبريز از معرفت مي‏باشند.

طبيعي است که در اين مجذوبيت و بي‏تابي محبّ نسبت به محبوب مافوق تصور انديشه است. اميرالمؤمنين (عليه السلام) در دعاي کميل عرض مي‏کند:

فَهَبْني يا إلهي و سَيِّدي و مَوْلايَ وَ رَبّي صَبَرْتُ عَلي‏ عَذبکَ فَکَيْفَ اَصْبِرُ عَلَي فَراقِکَ‏

ببخش مرا اي معبود و آقا و مولاي و پروردگار من: (گيرم که) بر عذاب تو صبر کردم پس چگونه بر فراق تو صابر باشم.

امّا با اين وجود وظايف و مسئوليتهاي خطيري که به عهده ائمه اطهار است سبب مي‏شود که در مقام انجام وظيفه به امور گوناگون مشغول شوند، به رتق و فتق امور مردم بپردازند، به قضاوت ما بين طرفين دعاوي بنشينند، به تعليم و تربيت انسانها همت کنند، احياناً در جنگها شرکت کنند و به جهاد با دشمنان دين بپاخيزند و... که بدين ترتيب اکثر اوقات آنها در انجام وظايف مختلفشان سپري مي‏شود و به اقتضاي همين وظايف و مسئوليتها و دقت تامي که در انجام آنها مبذول مي‏دارند طبعاً از توجه کامل آنها به درگاه ربوبي کاسته مي‏شود. يعني ميزان توجه آنها به خداوند در حال عبادت و رکوع و سجود و در حال فراغت و تمرکز کامل بيشتر از لحظاتي است که در متن اجتماع با انواع مشکلات رودررو قرار گرفته و در مقام انجام وظيفه‏اند. بنابراين توجه به مخلوقات و اشتغال به امور مختلف از کمال توجه به شهود ذات باريتعالي تا حدي کم مي‏کند.

حضرت حسين‏بن‏علي (عليه السّلام) در دعاي عرفه عرض مي‏کند:

اِلهي تَرَدُّدي فِي الاثارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزارِ.

خدايا توجه من به آثار تو سبب دوري وصال و شهوت بر من مي‏گردد.

همچنين حضرات معصومين هم مانند ساير انسانها با بدني مادي و در همين دنيا بسر مي‏برند و نيازهايي مانند نيازهاي بقيه مردم دارند. يعني به غذا احتياج دارند، در هنگام خستگي استراحت مي‏کنند، براي پوشش بدن لباس تهيه مي‏کنند و... و معمولاً؟؟؟ اين قبيل نيازهاي مادي براي انسان با نوعي لذت و سرور همراه است و چه بسا براي ائمه اطهار هم در لحظاتي حداقل لذتي از اين امور حاصل مي‏شده و اندکي توجه آنها را جلب مي‏کرده‏است و سبب کاهش توجه کامل به درگاه ربوبي شده‏است.

حاصل اينکه بنا به شرايطي که فوق ذکر شد به اقتضاي زندگي دنيوي و يا وظايف خاص محوله گاهي در شبانه روز توجه حضرات معصومين (عليه السلام) از حد اعلاي خود نسبت بدرگاه الهي تقليل مي‏يابد و همين مسأله را ايشان براي خود قصور و معصيت بشمار مي‏آوردند و از آن استغفار مي‏کنند.

امام سجاد در مقام مناجات عرض مي‏کند: (در مناجات الذاکرين از دعاي خمسةَ عشر)

اَسْتَغْفِرُکَ مِنْ کُلِّ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِکرِکَ وَ مِنْ کُلَّ راحَةٍ بِغَيْرِ اُنْسِکَ وَ مِنْ کُلِّ سُرُورٍ بِغَيْرِ قُرْبِکْ.

«خدايا استغفار مي‏کنم از هر لذتي به جز ياد تو و از هر آسايشي به جز اُنس تو و از هر نشاطي به جز قرب تو».

بنابراين معصيت در آن مراتب رفيع از معنويت و عرفان نه هرگز قابل قياس با معاصي مردم عادي است که ناشي از جهل و ناداني و غلبه بر نفس و شيطان مي‏باشد و نه درک کيفيت آن براي انسان متعارف بشري امکان‏پذير است. بلکه گناهي است در عالم محبت بدين معنا که در مقام محبت کامل آنهم در ساحت قرب کبريائي يک آن، کم‏توجهي به محبوب خود در حکم گناه محسوب مي‏شود و محب مکلف به استغفار و بازگشت مي‏نمايد.

سوم - ناگفته نماند که اصولاً کلام بزرگان داراي وجهه و ابعاد متعدد است. چه بسا با يک کلام ساده چندين مقصود متفاوت حاصل شود.

از اين رو دعا علاوه بر جنبه‏هاي فوق که بيان شد از جمله راههاي تعليم و تربيت و ارشاد است که ائمه اطهار از آن استفاده کرده‏اند. مخصوصاً گاهي که از جانب خلفاي وقت تحت فشار قرار مي‏گرفتند و نمي‏توانستند آزادانه به نشر معارف اسلامي بپردازند به دعا توسل مي‏جستند و به وسيله تعليم و ياد دادن دعا حقايق را به مردم مي‏رسانيدند. خود صحيفه سجاديه علاوه بر يک کتاب دعا، يک مکتب تعليم و تربيت است که با عاليترين و لطيف‏ترين مضامين، حقايق را به مردم تعليم نموده‏است.

بنابراين مي‏توان گفت يکي از وجوه استغفاره و دعاها و مناجاتهاي ائمه اطهار نيز اين بوده‏است که شيوه راز و نياز با خداي بزرگ و حفظ آداب در پيشگاه ربوبي و وظيفه بنده در قبال معبودش در حال دعا و نيايش و درخواست حوائج را به مردم بياموزند.

سؤالي ديگر

ممکن است اين مسأله پيش آيد که مطالب طرح شده در باب عصمت نشان مي‏دهد که اين موهبت بسيار ارزشمند از جمله امکانات تکويني است که خداوند به عده خاصي اعطا نموده‏است و از آنجا که هر اندازه دايره امکانات و توانائيهاي انسان بيشتر باشد به کمالات برتري مي‏تواند دست يابد و افق تکامل او وسيعتر مي‏گردد. طبعاً آنکس که به نيروي عصمت مجهز است و اصولاً تصور خطا و معصيت و نافرماني در ضمير او راه ندارد خيلي سريعتر به مقامات انسانها مي‏تواند برسد و اينجاست که با وجود اين موهبت تکويني بسيار عالي از يک طرف فضيلت مقام و عظمت، منزلت معصومين مورد ترديد قرار مي‏گيرد و از طرف ديگر اين شبهه به ذهن راه مي‏يابد که اگر خداوند همين قوّه را در ما نيز، قرار مي‏داد ما هم به آن مقامات دسترسي مي‏يافتيم و صاحب آن فضائل مي‏شديم و در طي آن سؤال مي‏شود که آيا اين تفاوت‏ها با عدل الهي سازگار است؟

موهبت و مسئوليت

اولاً: بايد دانست که اين قبيل تفاوتها هرگز نشانه تبعيض نيست. و از اين تفاوت و تفاوت‏هاي نظير آن را بايد در نظام جهان خلقت جستجو نمود. نظام سنجيده عالم حکم مي‏کند که پيدايش موجودات بر اساس تفاوتها و اختلافها باشد، يعني نواميس و قوانين عالم طبيعت اقتضا دارد که ما بين مخلوقات تفاوت وجود داشته‏باشد.

همانگونه که دو درخت، دو کوه، دو پرنده، يا دو چهره انسان شبيه به هم نيست، امکانات روحي و معنوي انسانها هم مشابه نيست و اين خصيصه جدائي‏ناپذير عالم خلقت است و از اين جهت هيچ منافاتي با عدالت خداوندي ندارد.

ثانياً: نکته شايان توجه در اينجا اين است که هر کس به هر مقدار که بر اساس امکانات خدادادي خود مي‏تواند پيشرفت، نمايد، به همان ميزان نيز زمينه تنزل و انحطاط براي او فراهم است. يعني حدود فعاليت انسانها در هر دو جهت صعود و نزول، تعالي و انحطاط مساوي است. اگر فردي قدرت آن را دارد که به اندازه صد متر از کوهي بالا برود اگر سقوط کند عواقب آن به متناسب با همان صد متر خواهد بود و اگر ده متر توان صعود دارد، سقوط او نيز از همان ارتفاع است کسي که از ارتفاع يک متري يک متري بالا رفته‏است در صورت لغزيدن و افتادن حداکثر ممکن است اندکي پايش آسيب بيند. امّا کسي که از يک قله هزار متري سقوط کند محو و نابود مي‏گردد. لذا اگر کسي به مبناي امکانات تکويني خود مي‏تواند در سايه تلاش و تکاپو در مدت عمر صد واحد در مسير کمال جلو رود، چنين نيست که اگر همان امکانات را در جهت منفي به کار گيرد کمتر از صد واحد تنزل کند. يعني نسبت بار مثبت و منفي حرکت او يکسان است و اين گواه بارزي بر عدل خداست.

شخصيتهاي بزرگ عالم بشريت همچون انبياء و اوليا را خداوند نعمتهاي فراوان معنوي بخشيده‏است که از عاليترين آنها مقام عصمت است. آنها باتکاء اين مواهب، برق‏آسا مراحل کمالات را مي‏پيمودند.

بسياري ازي آنها در شکم مادر سخن مي‏گفتند و تسبيح خدا مي‏کردند، در اندک زماني به چنان مراتبي از کمالات نائل مي‏شدند که چه بسا انسانهاي معمولي در عرض صدها سال هم نتوانند بدان مراتب دست يابند. اما با اين همه، همان شخصيتها اگر سقوط کنند يا حتي يک تخلف کوچک از آنها سر بزند چنان آثار منفي برايشان دربردارد که افراد معمولي صدها سال هم سقوط کنند به اندازه نخواهند رسيد. آنهمه اشک‏ها و استغفارها و شب زنده‏داريهاي شخصيت‏هاي آسماني با وجود تلاشها و از خودگذشتگيهايشان به يک لحاظ براي حفظ موقعيت بسيار خطير و حساسي بوده‏است که در آن قرار داشتند. زندگي آنها چنان بود که گوئي هر لحظه بايد به کام نهنگ وارد شوند و سالم بيرون آيند يا بر لبه قله رفيع کوهي واقع شده‏اند و هر دم نگران سقوط در درّه‏هاي هولناکند.

موقعيت خطير و بس حساس و مسئوليت‏هاي طاقت‏فرساي شخصيت‏هاي آسماني براي انسان متعارف قابل تصور نيست وگرنه چنين جرأتي پيدا نمي‏شد که ادعا کنند که اگر ملکه عصمت به ما هم داده‏مي‏شد ما نيز به کمالات عاليه مي‏رسيديم اين ادعا خود برخاسته از جهل نسبت به موقعيت بسيار خطيري است که انبياء در آن قرار داشتند و چنين سخني خود ناشي از عدم درک موقعيت خود و مراعات نکردن حريم ادب است؛ چنانکه استاد جوادي آملي در تفسير آيات 30 الي 32 سوره بقره مي‏فرمايند: آنجائيکه خداوند در پي (انّي اَعْلَمُ مَا لَاتَعْلَمُونْ) به انسان اسماء را آموخت، سپس به ملائک نگفتند که خدايا تو به او ياد داده‏اي، اگر به ما هم فرا مي‏گرفتيم؛ بلکه اين کلام را که عين معرفت به موقعيت خود و رعايت حريم درب بود، بر زبان جاري نمودند که «سُبْحانکَ لَا عِلْمَ لَنا الَّا ما عَلَّمْتَنا»، يعني اگر ما ظرفيت دريافت چنين علمي را مي‏داشتيم حتماً تو به ما مي‏آموختي، زيرا ذات الله همه رحمت و بخشش است و در هر جايي هم که زمينه دريافت فيض الهي وجود داشته‏باشد مورد افاضه خداوند سبحان واقع مي‏گردد. به طوريکه کسانيکه اين توهّم در مخيّله آنها نفوذ مي‏کند، بايد توجه داشته‏باشدکه بسا استعدادها که به آنها داده شده و آنها از عهده اداء حق آن استعدادها برنيامده و آنرا ضايع کرده‏اند.

بسا موقعيت‏ها که براي آنها پيش آمده و آنها با وجود علم و توانائي از طاعت دست برداشته و تسليم هواي نفس، شده‏اند. در چنين حالي پرواضح است که اگر استعدادهاي بيشتري به آنها داده مي‏شد به طريق اولي از عهده اداي حق آنها برنمي‏آمدند و زود بال بيشتري را بر ذمه مي‏گرفتند. به عبارت ديگر کسيکه قادر به شکرگذاري از ده واحد امکانات دروني و نعمات الهي نيست، مسلماً و به طريق اولي قادر به شکرگذاري صد واحد بيشتر نيز نخواهد بود. امّا خداوند تعالي‏ بر اساس علم مطلق و ازلي حفظ و بهره‏برداري از آنرا داشته‏باشد. اللَّهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه»(37) خداست که مي‏داند رسالت خود را در کجا قرار دهد.» و تاريخ گواهي مي‏دهد که همه آنها که به زيور عصمت آراسته شدند تا پايان عمر از عهده حفظ و نگهداري اين گوهر گرانبها برآمدند.

از اينها که بگذريم، اصولاً هر انسان يا هر مخلوقي هر چه دارد از فضل خدا دارد و کسي يا مخلوقي را طلبي از خدا نيست تا اگر وصول نشود حمل بر بيعدالتي شود. خداوند بر اساس فضل و حکمت خود بندگان خود را متعنم به نعمات خود ساخته و هر موجودي هر اندازه که شايستگي و ظرفيت دريافت مواهب الهي را داشته‏باشد به او عطا فرموده و تفاوت‏هاي موجود به، تفاوت استحقاقها برمي‏گردد و هيچ گونه بخل و امساکي از سوي خدا در کار نيست. پس تفاوتهاي موجود اصولاً هيچگونه ارتباطي با عدل خدا ندارد.

فهرست منابع

1- عقايد الاسلام جلد اوّل علامه سيد مرتضي العسکري

2- امام شناسي جلد سوّم علامه سيد حسين حسيني طهراني

3- تفسير نمونه جلد چهارم و هشتم و دوّم جمعي از نويسندگان

4- تفسير الميزان جلد چهارم، پنجم و ششم علامه سيد محمدحسين طباطبائي (رضوان الله تعالي عليه)

5- کتاب امامت و ولايت (جهان بيني اسلامي) دفتر تحقيقات و برنامه‏ريزي درسي

6- القرآن الکريم و روايات المدرستين ج‏1/ علامه سيد مرتضي العسکري

7- معالم المدرستين جلد اوّل علامه سيد مرتضي العسکري

8- پاسخنامه عقيدتي واحد آموزش عقيدتي «مبلغين»

9- مطالب تدريس شده در کلاسهاي عقيدتي اساتيد محترم کلاهاي آموزش مبلغين

فهرست منابعي که از کتب فوق نقل گرديده است:

1- غاية المرام 2- الفصول المهمه 3- الصواعق المحرقه 4- الدر المنثور 5- کنزالعمال 6- اسدالغابه

7- کفايةالطالب 8- شواهد التنزيل 9- ذخائرالعقبي‏ 10- تفسير برهان 11- الغدير 12- المراجعات

13- صحيح بخاري 14 - صحيح مسلم 15- تفسير فخر رازي 16- تاريخ بغداد 17- تفسير عياشي

18- احتجاج 19- مسند احمد 20- صحيح ترمذي 21- خصايص نسائي 22- تاريخ طبري

23- مستدرک حاکم 24- دلائل النبوه 25- اسباب النزول 26- جامع الاصول 27- تذکرة الخواص

28- روح المعاني 29- تفسير الجواهر 30- الاصابه 31- الکشاف 32- جامع احکام القرآن

 

...................) Anotates (.................

1) سوره نساءِ، 114

2) سوره يوسف، 24

3) انبياء، 73

4) ترجمه تفسير الميزان ج 28، ص 151

5) آيه 124، بقره

6) احزاب، 33

7) غايه المرام ص 281 تا ص 300

8) همان

9) غاية المرام» ص 292 تا ص 300

10) ص 85

11) الفصول المهمه» شرف الدين ط نجف ص 204 و نيز در «غايه المرام» ص 288

12) الصواعق المحرقه» ص 85

13) الفصول المهمه» ص 204

14) غايه المرام» ص 288 حديث نهم و «ذخائر العُقبي‏» از دولابي ص 21 و «الصواعق المحرقه» ص 85 و «الدّر المنثور» ج 5 ص 198 و «کنز العمال» ج 7 ص 204 و «اسد الغابه» ج 4 ص 29 با مختصر اختلافي در لفظ «کفايه الطالب»؟؟؟ ص 372.

15) غاية المرام» ص 288 حديث سيزدهم.

16) شواهد التنزيل ج 2 ص 11

17) -

18) ترجمه تفسير الميزان، ج 8، ص 240

19) تفسير برهان، ج 1، ص 235

20) مائده 67

21) الغدير ج 1، ص 214 به نقل از کتاب الولايه طبري

22) مائده، 3

23) المراجعات ط چهارم، صفحه 38 (به نقل از الميزان ج 4 ص 267)

24) اين ايراد در تفسير المنار به طور اشاره در طي بحثهايي مربوط به اين آيه ذکر شده‏است. ج 6 ص 466 (به نقل از تفسير الميزان ج 4/ص 270

25) اين حديث در کتاب صحيح بخاري که از معروفترين کتب اهل‏سنت است در چند مورد نقل شده است از جمله «کتاب المرضي» جزء4 - «کتاب المعلم» جزء اول صفحه 22 و در باب جوائز و؟؟ از کتاب جهاد صفحه 118 جز 2 - و در کتاب صحيح مسلم در جزء صفحه 14 در آخر وصايا و همچنين در کتب ديگر طبق نقل مرحوم شرف‏الدين در کتاب المراجعات تحت عنوان «رزية يوم الخميس» آمده‏است.

26) مائده - 55

27) توبه - 119

28) تفسير برهان ج 2 - ص 170

29) همان

30) تفسير برهان ج 2 - ص 170

31) تفسير فخر رازي ج 16 - ص 220 -221

32) تاريخ بغداد و مدينه اسلام - خطيب بغدادي

33) خداوند امر به فحشاء نمي‏کند. سوره اعراف - 28

34) مسند احمد 3/26 - صحيح ترمذي 5/329 - صحيح مسلم، 7/122 - خصايص نسائي/21 - کنز العمال 11/610

35) تفسير برهان و نيز غايه المرام به نقل از تفسير مجاهد.

36) آل‏عمران، 61

37) انعام، 124


<%----%>